حکایت مهندس و برنامه نویس

نوشته شده توسط حامد 2 نمایش

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: « آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …

اشانتیون : بهلول و داروغه

داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد تا به حال کسی نتوانسته است مرا گول بزند .

بهلول در میان آن جمع بود ، به داروغه گفت :

گول زدن تو کار آسانی است ، ولی به زحمتش نمی ارزد .

داروغه گفت :

چون از عهده بر نمی آئی ، این حرف را میزنی .

بهلول گفت :

افسوس که الساعه کار خیلی واجبی دارم ، والا همین الساعه تو را گول می زدم .

داروغه گفت :

حاضری بروی و فوری کارت را انجام دهی و برگردی ؟

بهلول گفت : بلی . همین جا منتظر من باش ، فوری می آیم .

بهلول رفت و دیگر بازنگشت .

داروغه پس از دو ساعت معطلی ، شروع کرد به فریاد کردن و گفت :

اولین دفعه است که این دیوانه مرا این طور گول زد و و چندین ساعت بی جهت من را معطل کرد و از کار انداخت!!

شنبه, ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

داستان تصمیم کبری

نوشته شده توسط حامد 32 نمایش

کبری خره نشست تو حیاط به درس خوندن که تلفن زنگ زد…مامانش تو آشپزخونه داشت میرزا قاسمی درست می کرد ، خود خرشم از اول می دونست مامانی اینوقت روز داره آشپزی می کنه واسه همین جفتک زنون پرید تو اتاق و تلفنو برداشت و گفت: جانم(با آخر ناز و ادا)؟؟؟که یه صدا از اون ور خط گفت : جاااااااانم

کبری : هانم؟

تلفن : منم

کبری : شما؟

تلفن : شوما نیست داروگره

کبری : آقا بفرمایین

تلفن : نوش جان میل ندارم

کبری : هه…هه…هه…هو…هه…ها…هه…(به اینا می گن خر خنده از نوع بیا با من دوست شو)

تلفن : جاااااااانم…می میرم واسه دختر خوش خنده

کبری : اتفاقا منم می میرم واسه خودم

تلفن : ولی منکه تو رو نگفتم

کبری : پس کی رو گفتی؟

تلفن : دوست دختر آینده مو گفتم

کبری : ا؟خوب پس من مزاحمتون نمی شم ، اگه امری ندارین…؟

تلفن : خوب حالا…خودتو لوس نکن عزیزم(!!!چه زود گفت عزیزم)تو که می دونی آخرش مال خودمی

کبری : آره؟ ولی اصلا مطمئن نیستم تو آخرش مال من باشی

تلفن : خوب حالا بیا یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم

کبری : بله…بله…آره…از صفحه چهل و پنج تا صفحه هفتاد و پنجه…

تلفن : چی می گی تو؟

کبری : نه…نه…فردا نه…پس فرداس امتحان

تلفن : مگه واسه دوست شدن با تو باید امتحان داد

کبری : آره…خود خانم معلم گفت

تلفن : ا؟مامان تشریف اورد؟خوب باشه…شما…همراه من همینه که رو کالر آیدیت افتاده.بهم زنگ بزن سر فرصت

کبری : باشه…حالا من بهش می گم نگیره…ولی قول نمی دم قبول کنه

…تتق(تلفنو قطع کرد)…

و خلاصه کبری که خیلی تو فکر این تلفن بود یادش رفت کتابشو برداره و بارون اومد و کتابشو خراب کرد و بخاطر همین اتفاق باباش پاره ش کرد

و انداختش دور و یکی دیگه براش خرید

خلاصه بعد از اینکه کبری کتابشو جا گذاشت تو حیاط و بارون کتابه رو خیس کرد و دیگه بدرد نخورد ، مجبور شد به باباش بگه و باباشم وقتی قضیه رو فهمید به معنای واقعی پاره ش کرد…و انداختش دور و یه کتاب دیگه براش خرید و کبری هم که دید قضیه کتاب به خیر گذشت(کی به فکر کتابه بیچاره س که پاره ش کردن)رفت تو فکر تلفن…نه اینکه بخواد تلفنو پاره کنه…بلکه به فکر کسی که بهش زنگ زده بود.

شب بود که دوباره یاد تماسه افتاد.آروم آروم خودشو رو زمین کشید و همونجور که رو شکم خوابیده بود و کتاب جدیدشم جلوش بود سینه خیز خودشو کشید طرف تلفن.کم کم رسید به نزدیکی تلفن که یه دفه…باباش گفت : کبرای بابا…چایی بده بابا(نگفت مربا گفت چایی)خلاصه کبری بلند شد و یه چایی دبش ریخت واسه بابایی و برگشت سرجای اولش.دوباره شروع کرد سینه خیز رفتن طرف تلفن…رسید به تلفن که باباش گفت : پس قندت کو عروس خانم.کبری دوباره بلند شد و دوتا قند و دویست تا فحشو رسوند به باباش و برگشت سرجاش.دوباره سینه خیز سینه خیز رفت طرف تلفن تا رسید به تلفن…شماره رو از کالر آیدی دید و یادداشت کرد و صبر کرد تا فردا صبح.

صبح بازم مامانش مشغول آشپزی بود که کبری پرید طرف تلفن…

کبری : الو؟

تلفن : جون الو؟

کبری : سلام

تلفن : علیک سلام . چطوره احوال شما؟

کبری : مرسی

تلفن : امر بفرمایین

کبری : هیچی…فقط خواستم ببینم راست می گی موبایل مال خودته؟…خوب اگه کاری نداری…

تلفن : چرا اتفاقا یه مقدار کار دارم.

کبری : خوب برو کارگر بگیر

تلفن : ما فقط مرید شرکت شماییم

کبری : ببین من الان نمی تونم زیاد صحبت کنم.قرارمون باشه واسه فردا ساعت یازده صبح در امامزاده صالح به مقصد بهشت زهرا…اتوبوس آماده حمل عزاداران عزیز به محل می باشد.ضمنا کلیه هزینه های مربوط به مراسم آن مرحوم صرف امور خیریه می گردد

صبح که شد کبری به مامانش گفت:

مامانی؟الهی من قربونت برم؟من برم کلاس زبان؟

ننه کبری : کجا؟

کبری : کلاس زبان

ننه کبری : از کی تا حالا می ری کلاس زبان؟

کبری : مامان خوب تا حالا نرفتم…هیچوقت برای یادگیری دیر نیست… خوب از امروز

ننه کبری : خوب برو عزیزم.منکه حرفی ندارم.برو خیلیم خوبه.حالا کی باید بری؟

کبری : امروز ساعت یازده

خلاصه کبری خانم رفت سر قرار و اکبر آقا رو دید و…

کبری خانم قصه ما و اکبر آقای قصه شما با هم دوست شدن خلاصه و رفتن ددر و بیرون و اینور و اونور و بالا و پایین…که همین بالا و پایین کار دست کبری خانم داد و…

آقا اکبر قصه شمام نامردی نکرد و کبری خانم قصه ما رو ول کرد به امان خدا و رفت سراغ یه دختر دیگه و کبری خانم موند

و ….

از این قصه چند تا نتیجه می شه گرفت که الان می گم:

الف. کبری نباید کتابشو زیر بارون جا می ذاشت که باباش پاره ش کنه

ب. کبری نباید اونقدر فکرشو مشغول تلفنه می کرد که کتابشو زیر بارون جا بذاره و باباش پاره ش کنه(نکته تاکیدی)

ج. کبری اصلا غلط کرد کتابشو زیر بارون جا گذاشت

د. به هر کسی که بهتون زنگ زد زنگ بزنین.شاید خر بشین…ولی شایدم اون خر بشه.ارزش امتحانو داره

ه. همیشه وقتی می خواین با کسی دوست بشین قبلش دویست سیصد تومنتونو آماده داشته باشین…..{ نکته داره.

تک زنگ بزین که اون بهتوت بزنگه…… مخصوص اصفهانیا

جمعه, ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

انشا در مورد تفاوت ایران و خارج

نوشته شده توسط حامد 21 نمایش

پدرم همیشه می ‌گوید ” این خارجی ها که الکی خارجی نشده اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده اند” البته من هم می خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم رابگیرم و بعد به خارج بروم. ایران باخارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می دانم. تازه دایی دختر عمه ی پسر همسایه مان در آمریکا زندگی می کند. برای همین هم پسرهمسایه مان آمریکا را مثل کف دستش می شناسد . او می گوید:

خارجی ها خیلی پر زور هستند وهمه شان بادی میل دینگ کارمی کنند. همین برج هایی که دارندنشان می دهد که کارگرهایشان چقدرقوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده اند. ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه های علمی آن را نگاه می کنیم. تازه من کانال های ناجورش را قلف کرده ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند.

این آمریکایی ها برخلاف ما آدم های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می کنند و بوس می کنند. اما درفیلم های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می نشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روزبه روز بالاتر بشود. دراینجا اصلن استعداد ما کفش نمی شود و نخبه های علمی کشورمجبور می شوند فرار مغزها کنند,اما در خارج کفش می شوند. مثلاً این “بیل گیتس” با اینکه اسم کوچکش نشان می دهد که از یک خانواده ی کارگری بوده اما تا می فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می دهند و او هم برق را اختراع می کند. پسر همسایه مان می گوید اگر اوآن موقع برق را اختراع نکرده بود ؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

من شنیده ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگراینجا هم دموکراسی می شد چقدر خوب می شد. آنوقت “محمدرضا گلذار” رعیس جمهور می شد و “مهناز افشار ”

هم معاون اولش می شد. شاید آمیتا پاچان” و “شاهرخ خان را هم دعوت می کردیم تاوزیر بشوند. خیلی خوب می شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی شود.

از نظر فرهنگی ما ایرانی ها خیلی بی جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن پرور هستیم و حتی هفته ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه مان شنیدم که درخارج جمعه ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف های پسر همسایه مان از بی‌بی‌سی هم مهمتر است.

ما ایرانی ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می گوید “تو به خر گفته ای زکی”. ولی خارجی ها تیز هوشان هستند.

پسر همسایه مان می گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می روند و آخرش هم بلدنیستند یک جمله ی ساده مثل I lav u

بنویسند. واقعن جای تعسف دارد. این بود انشای من

جمعه, ۲۷ فروردین ۱۳۸۹

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

نوشته شده توسط حامد 1 نمایش

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او ….

شیخ احوال بهلول را پرسید.

گفتند او مردی دیوانه است.

گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..

بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟

عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید چه کسی هستی؟

جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

عرض کرد آری…

سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی..

پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید.

بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

عرض کرد آری… چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (ص) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.

خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.

بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و

اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.

جنید گفت: جزاک الله خیراً !

و ادامه داد :

در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.

و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.

پنجشنبه, ۱۲ فروردین ۱۳۸۹

بچه مردم (جلال آل احمد)

نوشته شده توسط حامد 15 نمایش

خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که مال خودش نبود . مال شوهر قبلی ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود ، چه می کرد؟ خوب من هم می بایست زندگی می کردم.اگر این شوهرم هم طلاقم می داد ، چه میکردم؟ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم . یک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غیر از این چیز دیگری به فکرش نمی رسید.نه جایی را بلد بودم ، نه راه و چاره ای می دانستم . می دانستم می شود بچه را به شیرخوارگاه گذاشت یا به خراب شده دیگری سپرد. ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟ از کجا می توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟ نمی خواستم به این صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتی همسایه ها تعریف کردم ،… نمی دانم کدام یکی شان گفت :

«خوب ، زن ، می خواستی بچه ات را ببری شیرخوارگاه بسپری. یا ببریش دارالایتام و…»

نمی دانم دیگرکجاها را گفت . ولی همان وقت مادرم به او گفت که :

«خیال می کنی راش می دادن؟ هه!»

من با وجود این که خودم هم به فکر این کار افتاده بودم ، اما آن زن همسایه مان وقتی این را گفت ، باز دلم هری ریخت تو و به خودم گفتم:

«خوب زن، تو هیچ رفتی که رات ندن؟»

و بعد به مادرم گفتم:

« کاشکی این کارو کرده بودم.»

ولی من که سررشته نداشتم . من که اطمینان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم که دیگر دیر شده بود. از حرف آن زن مثل اینکه یک دنیا غصه روی دلم ریخت . همه شیرین زبانی های بچه ام یادم آمد . دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. و جلوی همه در و همسایه ها زار زار گریه کردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنیدم یکی شان زیر لب گفت :

«گریه هم می کنه!خجالت نمی کشه…»

باز هم مادرم به دادم رسید.خیلی دلداری ام داد.خوب راست هم می گفت، من که اول جوانی ام است، چرا برای یک بچه این قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم مرا با بچه قبول نمی کند.حال خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه تا و چهارتا بزایم . درست است که بچه اولم بود و نمی باید این کار را می کردم…ولی خوب، حال که کار از کار گذشته است.حالا که دیگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و این کار را بکنم.شوهرم بود که اصرار می کرد.راست هم می گفت. نمی خواست پس افتاده یک نره خر دیگر را سر سفره اش ببیند. خود من هم وقتی کلاهم را قاضی می کردم ، به او حق می دادم .خود من آیا حاضر بودم بچه های شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟ و آن ها را سربار زندگی خودم ندانم؟ آن ها را سر سفره شوهرم زیادی ندانم؟ خوب او هم همین طور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه یک نره خر دیگر را-به قول خودش- سر سفره اش ببیند. درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از بچه بود. شب آخر،خیلی صحبت کردیم. یعنی نه این که خیلی حرف زده باشیم.او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم :

«خوب میگی چه کنم؟»

شوهرم چیزی نگفت. قدری فکر کرد و بعد گفت:

«من نمی دونم چه بکنی . هر جور خودت می دونی بکن.من نمی خوام پس افتاده

یه نره خر دیگه رو سر سفره خودم ببینم .»

راه و چاره ای هم جلوی پایم نگذاشت. آن شب پهلوی من هم نیامد.مثلا با من قهر کرده بود.شب سوم زندگی ما باهم بود . ولی با من قهر کرده بود.خودم می دانستم که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر یک سره کنم.صبح هم که از در خانه بیرون می رفت ، گفت:

«ظهر که میام ، دیگه نبایس بچه رو ببینم ،ها!»

و من تکلیف خودم را همان وقت می دانستم. حالا هرچه فکر می کنم، نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی دیگردست من نبود. چادر نمازم را به سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بیرون رفتم. بچه ام نزدیک سه سالش بود. خودش قشنگ راه می رفت. بدیش این بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم .این خیلی بد بود. همه دردسرهایش تمام شده بود. همه شب بیدار ماندن هایش گذشته بود. و تازه اول راحتی اش بود. ولی من ناچار بودم کارم را بکنم . تا دم ایستگاه ماشین پا به پایش رفتم. کفشش را هم پایش کرده بودم. لباس خوب هایش را هم تنش کرده بودم.یک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر، شوهر قبلی ام برایش خریده بود . وقتی لباسش را تنش می کردم،این فکر هم بهم هی زد که :

«زن!دیگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟»

ولی دلم راضی نشد. می خواستم چه بکنم؟ چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه دار شدم، برود و برایش لباس بخرد.لباسش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خیلی خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم چادر نمازم را دور کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم. دیگر لازم نبود هی فحشش بدهم که تندتر بیآید. آخرین دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه می بردم . دوسه جا خواست برایش قاقا بخرم. گفتم :

«اول سوار ماشین بشیم، بعد برات قاقا می خرم!»

یادم است آن رو ز هم ، مثل روزهای دیگر ، هی ا ز من سوال می کرد.یک اسب پایش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خیلی اصرار کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود، دید . وقتی زمینش گذاشتم گفت :

«مادل!دسس اوخ سده بود؟»

گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنیده ، اوخ شده .

تا دم ایستگاه ماشین ، آهسته آهسته می رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشین ها شلوغ بود.و من شاید تا نیم ساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم اومد.بچه ام هی ناراحتی می کرد.و من داشتم خسته می شدم. از بس سوال می کرد ، حوصله ام را سر برده بود. دوسه بار گفت:

«پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس.پس بلیم قاقا بخلیم.»

و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتی ماشین سوار شدیم قاقا هم برایش خواهم خرید. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا میدان شاه که پیاده شدیم ، بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسید. یادم است که یکبار پرسید:

«مادل !تجا میلیم؟»

من نمی دانم چرا یک مرتبه ، بی آن که بفهمم ، گفتم :

میریم پیش بابا.

بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسید :

«مادل! تدوم بابا؟»

من دیگر حوصله نداشتم .گفتم:

جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها! حال چقدر دلم می سوزد. این جور چیزها بیش تر دل آدم را می سوزاند.چرا دل بچه ام را در آن دم آخر این طور شکستم ؟ از خانه که بیرون آمدیم، با خود عهد

کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوش رفتاری کنم .ولی چقدر حالا دلم می سوزد!چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچهکم دیگر ساکت شد. و با شاگرد شوفرکه برایش شکلک در می آورد حرف می زد گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من به او محل می گذاشتم ، نه به بچه ام که هی رویش را به من می کرد.میدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتی پیاده می شدیم ، بچه ام هنوز می خندید. میدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خیلی بودند.و من هنوز وحشت داشتم که کاری بکنم . مدتی قدم زدم.شاید نیم ساعت شد. اتوبوس ها کم تر

شدند. آمدم کنار میدان . ده شاهی از جیبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه می کرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمی دانستم چه طور حالیش کنم. آن طرف میدان ، یک تخمه کدویی داد می زد. با انگشتم نشانش دادم  و گفتم:

بگیر برو قاقا بخر.ببینم بلدی خودت بری بخری.

بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت:

«مادل تو هم بیا بلیم.»

برای مشاهده ی باقی داستان به ادامه مطلب برید .

ادامه مطلب …

سه شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۸۸

ویولون نوازی در مترو

نوشته شده توسط حامد 65 نمایش

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

این مرد در عرض بیست دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ?? دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،

اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

اشانتیون : فرشته و زن میانسال

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپوساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟

فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!

یکشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۸۸