تست های دانشجویی 2 ...

معماری به روایتی دیگر !

نوشته شده توسط حامد 90 نمایش

سلام صورتی ! تو جلسه نشستم ، خیره شدم به برگه ، آخره این امتحان ، زندگیه یا مرگه ، از سختیه سوالا ، لرزش می گیره دستم ، تقلبم نمیشه ، جای بدی نشستم ، یه دختره بلوندی ، مراقب کلاسه ، رو به روی صندلیم ، نشسته و پلاسه ، با اینکه درس مهمه ، اما نداره ارزش ، دروازه ی قلب من ، نه در داره نه ارتش ، امتحان و نمره ها ، فدای تار موهات ، فدای خیرگیه ، مردمکای چشمات ، از افتادن هیچ کسی ، نمرده تا به حالا ، تجربه ی جالبیست ، ریدن به این سوالا !!

به به ! چه هوای خوبیه یه یه ، من و بارون و نسیم ، توی این دقیقه ها ها ها ، به سپیده می رسیم ! البته اشتباه نکنین ! فرد مورد نظر سپیده نیست. نسیمم نیست. خدمتتون عرض کنم که بارانم نیست. این بیت صرفا یکی از ابیات یه خواننده ی بنده خدا بوده و هیچ ربطی به من نداره.

خب امروز یه امتحان داشتیم که از قضا اولین امتحان منم بود. شب قبلش با هر ضرب و زوری که شده گرفتم خوابیدم که یهو صدای زنگ اس ام اس منو از خواب پروند. ساعتو دیدم یکه نصفه شبه. حالا متن پیامو داشته باشین : صد جفا گل می کند ، بلبل تحمل می کند ، دوستی آن است که بلبل می کند. خب این به من چه حالا. بلبل هرچی دلش میخواد می کنه و کاری هم از دست من برنمیاد. به هرحال خوابیدم دوباره. خواب دیدم یه دختر وبلاگ نویس سوالای امتحان فردا رو گذاشته تو وبلاگش ومن هرچی بیشتر نگاه می کنم کمتر می فهمم. فکر کنم وبلاگ زهرا بود که این روزا حسابی افتاده رو دور آپدیت. دختر خوب و خوشگلیه ، تفکرات سیاسیش هم مثل منه و ایشالا اگه خدا بخواد مبارک باشه !

صبح با کراهت بیدار شدم و آماده بودم برای رفتن که تو آینه دیدم خط ریشام میزون نیست. به هرشکل درستش کردم و این قضیه باعث شد یه مقدار دیرم بشه. رسیدم به بلوار اصلی. یه تاکسی رد شد که دیدم صندلی جلوش پُره ، هیچی نگفتم. حالا وقت داشتم. یکی دیگه اومد جلو پام نوربالا زد. با خونسردی گفتم متروووووو . که گاز داد رفت. ده دقیقه گذشت. دیگه انصافا دیرم شده بود. یه پژو اومد داد زدم مترو ! یهویی زد رو ترمز و خط ترمزش چند متر کشیده شد رو زمین. چند متر دویدم تا بهش رسیدم. درو که وا کردم رانندهه گفت بابا آریاشهر میرم آقاجان ! ملت حسابی قاطی کردن. همش تقصیر این احمدی نژاده. یه پراید اومد که راننده اش خیلی پیر بود ، فقطم یه جا عقب خالی مونده بود. دیگه معطلشم نکردم با شیرجه پریدم رو کاپوتش گفتم جان مادرت مترو. که خوشبختانه گویا مسیرمون به هم می خورد. تو مسیر به این فکر می کردم که چقدر خوب شد دختر نشدم. وگرنه عمرا اگه جرات می کردم سر سیاه زمستون تو این ظلمات شب سوار سواری شخصی بشم.

منم از این راننده ها میخوام! و نیز از این مسافرا !

خلاصه تو همین فکرا بودم که رسیدم ایستگاه مترو. دیدم قطار داره میاد که تو ایستگاه وایسته ، واسه همین بر سرعتم افزودم. سوار قطار شدم و یه جای ت… هم نشستم و حرکت کردیم. نزدیکای مقصد به این نتیجه ی مهم رسیدم که حدود بیست دقیقه ای زود رسیدم و اگه الان برم دانشگاه ، باید نیم ساعتی تنها تو سرما سگ لرزه بزنم. گفتم یه چند دقیقه تو ایستگاه میشینم تا هم زود نرسم دانشگاه و هم تو اتوبوس جا باشه بشینم. دیگه زیاد وارد جزئیات نشم و بریم سر جلسه امتحان.

وقتی می خواستیم وارد ساختمون بشیم چندتا از برادرای ارزشی حراست دائم فریاد برمی آوردند که کارت کارت ! خانم کارتت ! بعد دختره گفت کارت ندارم. باز حراستیا خیلی هماهنگ با هم گفتن خانم کارتت. بعد دختره قاطی کرد گفت : گفتم که کارت ندارم مادری. بیا. بعد به من میگین بی ادب. به هر تقدیر رفتم سرکلاس و دیدم همه خواهرای همکلاسی از دیشب اونجا اتراق کرده بودن و صندلیای ته کلاس قرق شده بود. بالاخره یه جای ت… پیدا کردم و نشستم. بعد امیرjj اومد جلوی من نشست. گفتم امیر ! گفت هان ! گفتم این تن بمیره یه ذره به ما عنایت داشته باش. گفت اوکی فقط تو بگو چه سوالی. بعد از چند دقیقه جیغ و ویغ خانما ، مراقب اومد و ساکتشون کرد. بعد گفت جزوه هاتونو بیارین بذارین جلو … هیچ کس ناخنشم نبود … دوباره گفت… سه باره … بعد دیگه قاطی کرد گفت هرکی جزوه اشو نیاره میام … میدم وسط کلاس. بعد از این صحبت ایشون چند نفر پیش قدم شدن و منم آروم آروم پاشدم و رفتم که جزوه امو بذارم که یهو کلاس منور شد. که اینجا از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم.

مراقبه شروع کرد به پخش کردن برگه های سفید و برگه های سوال. در نگاه اول سوالا خیلی ت… به نظر می رسید اما در نگاهای بعدی می شد به این نتیجه رسید که ریده خواهد شد به این امتحان. حتی یکی از دوستان همونجا وسط کلاس پاشد نشست رو دسته ی صندلی و پاهاشو باز کرد و قشنگ رید به برگه ها. منم که اصلا حواسم جای دیگه بود ، زیاد حالیم نشد که سوالا چقدر باحاله. به هر ترتیب صفحه اولو نصفه پر کردم و رفتم صفحه دوم پاسخنامه که دیدم ای بابل ! چرا صفحه هاش خط کشی نداره این ؟ خواستم بدم عوضش کنه که دیدم خب صفحه ی اولش جواب نوشتم و درنتیجه بی خیالش شدم. سگ خورد تو همین مینویسم.

هی پنج دقیقه می نوشتم ، پنج دقیقه به یه نقطه ی خاص نگاه می کردم. حتی یه بار هم نقطه ی خاص به من نگاه کرد. یه دفعه دیدم ساعت ده شده و نیم ساعت بیشتر وقت نمونده و منم هفتاد و پنج درصد سوالا رو جواب ندادم. از شانس من مراقبه که دختر هم بود شروع کرد به لاس زدن با یه آقای سیبیلویی که من از صحبت کردن باهاش اکراه داشتم انقدر خوش تیپ بود. موقعیت رو مغتنم شمردم و به امیرjj گفتم : سوال شیش الف. امیر سرشو تکون تکونی داد و من فهمیدم که هنوز به سوال شیش نرسیده.  و باز هم از فرصت باقیمانده استفاده کردم و به همون نقطه ی خاص خیره شدم.

ساعت ده و نیم شد و مراقب گفت بچه ها برگه هاتونو بیارین… هیچ کس به ناخنشم نگرفت … دوباره … سه باره … بعد قاطی کرد گفت من میرم بیرون دیگه هم برگه هاتونو نمی گیرم … بازم هیشکی … گفت من رفتما ، تق تق تق (پاشو الکی کوبید به زمین مثلا داره میره بیرون) … دریغ از یه نفر … دیگه زد کانال سه برنامه ی رو به فردا و گفت یا برگه هاتونو میارین یا میام تک تکتونو …. . که چند نفر پیش قدم شدن و منم به دنبالشون. وقتی می خواستم جزوه امو بردارم دیدم تعداد زیادی کیف زنونه و دخترونه روی هم تلمباره. واقعا دلم سوخت و خواستم خدمت نوینی کرده باشم و دونه دونه کیفای خواهرای ارزشی رو بهشون بدم که نمی دونم چی شد بی خیال شدم. شاید بخاطر همون نقطه ی خاص بود. شایدم بخاطر حجب و حیایی که من دارم الهی دور خودم بگردم چشم نخورم مادر.

بعده امتحان با تنی چند از دوستان همراه شدیم. یکیشون راست گرای افراطی و اون یکی چپ گرای قاطی و منم میانه روی التقاطی. این دوستان شروع کردن به بحث درباره ی امتحان و دائم می فرمودن که تی صفرو باید می کردی تو آ یک بعد آ یکو می کردی تو اس دو. منم محترمانه بهشون گفتم دوستان عزیزم خفه میشین لطفا ؟ که همونطور که مستحضرید تنها کسی که حرفش پشم هم حساب نمیشه منم. البته مراقبه هم همینطوره. در میانه های راه بودیم که باز اتوبوس منور شد و باز هم از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم. بعدشم که رسیدم خونه و چندساعتی خوابیدم و الانم در خدمت شما هستم. ولی اگه احیانا دیگه کاری با من ندارین برم بخوابم شاید باز نقطه ی خاصی به خوابم اومد. راستی یه چیزی یادم رفت بگم که حتما در پستای بعدی مفصلا بهش می پرداخیم. فعلا بایش ! (بای کی؟ همون نقطه ی خاص؟)

پی نوشت : بعده امتحان به امیرjj میگم آقا پس چی شد. میگه تو نگفتی چه سوالی که. آخه وقتی مراقبه تو دهن من نشسته چطوری بگم ؟

پنجشنبه, ۱ بهمن ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۱۱

نوشته شده توسط حامد 44 نمایش

داستان های کوتاه ۱۰         داستان های کوتاه ۹

داستان های کوتاه ۸           داستان های کوتاه ۷

داستان های کوتاه ۶           داستان های کوتاه ۵

داستان های کوتاه ۴           داستان های کوتاه ۳

داستان های کوتاه ۲           داستان های کوتاه ۱

———————————————————————-

داستان هایی فلسفی و واقعی از دانشگاه آزاد شهر قدس

تمامی روایت ها عینا از واقعیت نقل می شوند …

———————————————————————-

پنجشنبه – کلاس تفسیر

استاد : خب یکی از راهای به آرامش رسیدن در عشق ، ارتباط جنـ سیه. حالا الان دوستانی که متاهل هستن بیشتر میتونن دراین باره توضیح بدن.

ملت به یکدیگر نگاه می کنند …

استاد : خب انگار کسی نمیخواد دراین باره توضیح بده. حالا کسی از متاهلین عزیز میتونه بگه راهای فرار عشقو چطوری باید ببندیم ؟

دانشجوی نسبتا مسن : استاد آدم وقتی ازدواج می کنه اولش خوشمزه اس بعد کم کم براش عادی میشه.

———————————————————————

پند روز

هومن : من تو هفته ۳۰ ساعت تمرین می کنم. (تمرین فوتبال)

———————————————————————

یکشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد

استاد به سرعت درسو شروع می کنه و تعداد زیادی از دانشجوها جا می مونن…

دانشجوی دختر : ببخشید این اولش چی بود ؟

من : نمی دونم منم ننوشتم.

من از پشت سریم جزوه می گیرم و ابتدای متنو مینویسم.

من : خب نوشتم. سریع بهتون میگم بنویسین. در این روش لیست فضاهای خالی را بصورت نزولی مرتب می کنیم و سپس با شروع از ابتدای لیست ، اولین فضای مناسب که طول آن بزرگتر یا مساوی رکورد مورد نظر ما باشد انتخاب می کنیم. با این کار فضای خالی باقی مانـ…..

دختر : جزوه رو دادم رفت

——————————————————————-

میکس جملات

من : من از پشت شیشه ی در نگا می کنم.

احرار : خِرّه کِشِت می کنم می برم تو کلاس.

استاد کیان راد : خب می رفتین خبرنگار می شدین یه دفعه.

استاد شفیع آبادی : این دوستاتون که پشت شیشه دست تکون میدن ، منتظر شمان ؟

استاد واشقانی : بچه ها امروز میخوام برم نمایشگاه کتاب یه ذره زودتر تعطیل می کنیم.

استاد قاسمی (اندیشه اسلامی) : نمیشه قانون داریم. نه یه دقیقه کمتر نه یه دقیقه بیشتر.

…. …….. : شما یا باید یه ربع آنتراک بدین یا ساعت دوازده تعطیل کنین.

استاد نیکروان : شما مغز فندقیا چقد زود خسته میشین.

استاد : چـِرت مغزتو بریز دور.

استاد محمدی : رفتم گروه همشونو قهوه ای کردم اومدم بیرون.

سجاد : چند کیلویی ؟

محسن : هات داگ داره و همبرگر. من که بندری می خورم.

رضا : آدامس میخوای ؟

استاد محرابیان :  هرکی تو کلاس آدامس بجوئه ، مث این می مونه که پاشو جلو باباش دراز کرده.

سعید : جات خالی ، دیشب نشستیم تا صبح با آقام پلی استیشن بازی کردیم.

نکته : جملات در مکان ها و زمان های مختلف و بدون دخل و تصرف نقل می شوند.

—————————————————————–

جمله ی قرن

اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند.

—————————————————————–

رضا : یه بار تو تاکسی نشسته بودم یه دختره چادری و سیبیلو اومد پیشم نشست. بعد موبایلش زنگ خورد جواب داد : شلام عجیجم ، کجا بودی دلم بلات یه جره شده بود. آخییییییی … چلا جنگ نمیجدی بهم؟ ….. بعد رانندهه تصادف کرد.

—————————————————————–

استاد : من وقتی میام دانشگاهِ شما ارضـاء نمیشم. ولی وقتی میرم دانشگاهای دیگه قشنگ ارضاء میشم. استاد وقتی میاد سر کلاس باید ارضاء بشه وگرنه دیگه با چه انگیزه ای بیاد سرکلاس. استادو ارضاء کنین دیگه ، یه ذره تلاش کنین به خودتون تکون بدین.

—————————————————————-

دوشنبه – کلاس معادلات دیفرانسیل

استاد : خب هفته ی دیگه میان ترم می گیریم ولی اگه کل کلاس نخوان امتحان بدن نمی گیرم. حتی اگه یه نفرم امتحان بده ازتون امتحان می گیرم. حالا کیا میخوان امتحان بدن ؟

امین دستش را بالا می برد.

استاد : سخت امتحان می گیرما …

امین : اشکالی نداره

استاد : نمره کم میاری آخر ترم می افتیا ؟

امین : ایرادی نداره

استاد : میندازمتا …

امین : استاد مشکلی نیست

استاد : سرویست می کنما …

امین : عیب نمی کنه

استاد : پوزه اتو می زنم به خاک دیگه نتونی تو جمع سرتو بلند کنی

امین : مهم نیست

استاد : شیکمتو سفره می کنم …

امین : خیالی نیست

استاد : سرتو می برم میذارم رو سینه ات

امین : باکی نیست

فوقع ما لا وقع. پس شد آنچه نباید می شد و استاد از همه امتحان گرفت.

—————————————————————–

جمله ی روز

احرار : هنوز خود مایکروسافتم نتونسته سی پی یو ۱۲۸ بیتی بسازه اونوقت تو میخوای بسازی ؟ خوابی ؟

—————————————————————–

استاد : سعی کنین سطح علمیتونو ببرین بالا. خودتونو برسونین به بقیه. اگه نمی تونین به دانشگاه قزوین برسین حداقل به مشهد برسین.

احسان : آقا من الان رسیدم سبزوار. مشهد جا نمونی …. حرکت کردیما.

—————————————————————-

سعید : یه بار داییم حاجی شده بود براش گوسفند کشتیم. بعد که پوستشو کندیم و استخوناشو درآوردیم یه دفعه ماهیچه اش به إذن خدا به حرکت دراومد حرف زد گفت : سر منو نبرین سر اسماعیلو ببرین….. به مرگ جفتمون….

—————————————————————

اسفتاء روز

یکی از دوستان : اگه دیدی هر دختری بیشتر از سه دقیقه با تلفن صحبت کرد بدون که هرزه اس.

————————————————————–

چهارشنبه – کلاس زبان تخصصی

استاد : واسه هفته دیگه هشتصدتا کلمه کامپیوتری پیدا می کنین معنیشو مینویسین سینتیکشم کنارش. اینارو پرینت می کنین میارین. پونصدا کلمه ی دوتیکه ای هم از تو دیکشنری آکسفورد درمیارین. از روی ریدینگ درسم یه بار بنویسین هفته دیگه می بینم. اگه نیاورده باشین برید حذف کنین.

نادر : استاد حالا نمیشه یه ذره حجمشو کمتر کنین ؟

استاد : نه نمیشه. دیگه کسی نمیخواد گه خوری کنه ؟ نکبتای شیپیش. الدنگا

————————————————————-

در محیطی کاملا جدی …

مهران : خب حکم چیه ؟

رضا : آس

 

راوی : امیر

————————————————————

تیکه ی روز

موتوری به راننده اتوبوس : حاجی …… چیزای کش دار خیلی بهت میاد.

————————————————————

پنجشنبه – کلاس مدار الکترونیکی استاد واشقانی

استاد (درحال جزوه گفتن) : ترانزیستور دارای سه ناحیه است ، ناحیه ی فعال ، ناحیه ی اشباع و ناحیه ی قطع. در ناحیه ی فعال ترانزیستور بصورت یک تقویت کننده وجود دارد … بچه ها ساعت قبل یکی از دانشجوها یه ربع ازم وقت گرفت درباره بیمه ی عمر صحبت کرد. خیلی جالب بود. حتما شمام درباره اش مطالعه کنین… جریانی که در کلکتور وجود دارد تقویت شده ی جریانی است که در بیس جاری است.

———————————————————-

احسان : یه بار تو تاکسی عقب نشسته بودم بعد کرایه امو حساب کردم. رانندهه برگشت ببینه کی پول داده زد به ماشین جلویی … همه پیاده شدیم در رفتیم.

———————————————————

مسئول آزمایشگاه : ببین ایمیلو و یاهو و فایرفاکسو نصب کن. با فایرفاکس میشه دانلود کرد دیگه ؟ از یوتیوب میشه شوی ترکی گرفت ؟

——————————————————–

استاد : من خیلی غیرتی ام ، وقتی هم که غیرتی بشم دیگه هیشکی نمیتونه جلومو بگیره. یه بار تو نمایشگاه داشتیم با خانمم تو سالن قدم می زدیم ، اونجام که می دونین بعضیا مشکل روانی دارن میان نمایشگاه عقده هاشونو خالی کنن. یکی از همینا اومد یه تنه فنی زد به خانمم ، خانمم پخش زمین شد. من خواستم حال یارو رو بگیرم ولی چون خانمم حساس و لطیفه بی خیالش شدم. راستی یه دوستی دارم که دخترا رو قاچاق می کنه دوبی. هی بهش میگم این کارو نکن ، میگه نه بابا تو هم بیا پول خوبی توشه.

——————————————————–

یکی از دوستان : یه بار استاد پورپناه با جوراب و دمپایی لا انگشتی اومد سر کلاس. آخه مگه میشه ؟

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۱۰

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

داستان هایی واقعی و فوق فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس

روایات عینا از واقعیت نقل می شوند …

—————————————————————————

آزمایشگاه مدار الکترونیکی – پنج شنبه

من : خب این سیمو بکش بیرون ، اینم بکن توش ، این سوسماریم باید سر اینو گاز بگیره.

—————————————————————————

علی : خب دیگه بریم سر کلاس. الان شروع میشه.

دو ثانیه بعد ….

همون علی : آره راست میگه

—————————————————————————-

کلاس طراحی الگوریتم – چهارشنبه

احسان (خیلی جدی) : صندلیتو یه ذره بکش عقب

سعید (خیلی جدی) صندلی را جلو می کشد …

—————————————————————————

استاد : شماها هیچی حالیتون نیست. کلا دانشجوهای شهرقدس نمی دونم چرا اینقدر احمقن. شماها مغز ندارین تا یکی هم میاد سوال کنه هی حرف می زنین. این مغز چـِرتتونو بندازین دور .

آنجلینا جولی : ببخشید استاد صورت سوال این تمرینی که الان گفتین چیه ؟

استاد : من تو بهترین دانشگاهای ایران درس میدم. تهران جنوبو تهران مرکز دنبال منن. من نفر اول (یکی از شاخه های علوم کامپیوتر) و نفر دوم (یکی دیگه از شاخه ها) بعد از دکتر داوودی ام. من تست کنکورو حل می کنم ولی بقیه ی استادا عمرا بتونن بفهمن این چی هست اصلا. …….. خانم شما چی میگین وسط حرف من ؟

————————————————————————–

کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد – یکشنبه

دختر بغل دستی من خطاب به دوستاش : بچه ها نیگا کنین استاد چقدر خوشگله.

————————————————————————-

پنج شنبه – قبل از شروع کلاس مدار الکترونیکی

من : نمی دونم چرا یکی دو هفته اس رو یه تیکه از لپم ریش درنمیاد مجبورم کلشو بزنم. نمی دونم مشکلش چیه.

پیام : عصبیه. باید بری دکتر هرهفته به لپت کورتون تزریق می کنه. اگه یه هفته تزریق نکنی دوباره ریشت می ریزه. وقتی هم تزریق می کنه اولش متورم میشه تا دو روز نمی تونی از خونه بیای بیرون.

من : نه بابا ؟! بعد این دندون عقلم هم تو این هیرو ویر داره درمیاد. الان یه ذره داره اذیت می کنه.

پیام : سرویسی . باید بری پیش دندونپزشک یه ساعت و نیم فکتو نباید ببندی. بعدش خردش می کنه حسابی درد داره ها. تا چند هفته هم باد می کنه انگار یه چیزی گذاشته باشی تو لپت. اگرم نکشی می زنه بقیه دندونا رو خرد می کنه فکت کج میشه ناقص جوش می خوره از ریخت میوفتی.

من : نگوووووووووو ! آقا این گونه امم جوش می زنه یه ذر…….

پیام : بابات دراومده اس. بیاد بری پیش متخصص پوست اونم میفرستت پیش جراح. گونه اتو با لیزر جراحی می کنه بعدش جای سوختگیش می مونه. این جوشام آکنه نیست ، تا آخر عمرت جوش می زنی اگه عملشون نکنی. ممکنه سرطان زام باشن.

————————————————————————

پیرمرد راننده : می دونین بودجه ی تونل توحید چقدر شده ؟ چهل و هشت میلیارد دلار !

مرد بغل دستی من : اینکه بودجه ی کل ایرانه که.

پیرمرد : اِ ؟ نمی دونم پس چهل و هشت بیلیون دلار بوده ( تاکید روی بـ ). یازده کیلومتر تونل زدن میگن از وسطش ریل این قطاره … مترو رد کردن.

مرد بغل دستیم (خیلی آهسته و با تعجب) : یازده کیلومتر که کل نوابه.

———————————————————————–

محسن : من گوشیم یه هفته خاموش بود بعد تا روشنش کردم کلی اس ام اس از یه هفته پیش واسم اومده بود. اس ام اس پنج روز پیش مجیدم تازه خوندم.

نکته : مخابرات ایران حداکثر ۲۴ ساعت اس ام اس ها رو ذخیره می کنه.

———————————————————————–

خیابون ترافیک شدید دارد و ماشین ها حرکت نمی کنند.

احسان خطاب به راننده ی ماشین کناری : چی شده ؟

راننده : کسی نیگا نیگا کرده تو رو ؟

———————————————————————–

دم در کلاس ….

یکی از دوستان خطاب به دختری که بیرون از کلاس ایستاده : بفرما تو ، دم در بده. …. خطاب به ما و در اشاره به دختر : جیگرتو !

پسر بغل دستی من : اون خانم با منه .

———————————————————————-

سر کلاس الکترونیکی دائما گوشی استاد واشقانی زنگ می خورد و استاد رد می کند.

پیروز : خب استاد سایلنتش کنین.

استاد : حقیقتش می دونین چیه ؟ من این گوشی تازه دستم رسیده وقت نکردم زیاد باهاش کار کنم.

دقایقی بعد آلارم اتمام شارژ گوشی استاد به صدا درمیاد.

استاد : بچه ها بذارین یه خاطره ای براتون بگم. یه شب خسته بودم می خواستم بخوابم ، گوشیه اینقدر این صداها رو داد که دیگه خواب از سرم پرید.

محسن : خب استاد خاموشش می کردین. آهان یادم نبود تازه دستتون رسیده.

———————————————————————

استاد : اگه n مساوی سه باشه چندتا حرکت باید انجام بدیم ؟

سعید : هشت تا

احسان : هشت تا

جواد : هشت تا

احرار : هشت تا

فرهاد : هشت تا

استاد : نه اون آقا بگه ( اشاره به من )

من ( بهت زده ) : هشت تا

استاد : نخیر هفت تا

——————————————————————–

سایت اینترنت دانشگاه …

دختر : ببخشید این چرا وبلاگا رو باز نمی کنه ؟

من : من مسئول نیستم.

دختر : حالا نمی دونین چرا ؟

من : نه . حتما سیستم مشکل داره.

اتوبوس ….

دختر : ببخشید میشه شما اونجا بشینین من و دوستم اینجا ؟

من : نه

دختر : چرا ؟

من : چون شما باید برین ته اتوبوس وایستین.

سر کلاس…..

دختر : ببخشید میشه جزوتونو بدین کپی کنم ازش ؟

من : نه . خط من بده برید از یکی دیگه بگیرین.

محیط اینترنت ….

دختر : میشه تبادل لینک کنیم ؟

من : نه نمیشه

سایت اینترنت دانشگاه …..

رضا : برو کمکشون کن نمی تونن در کشوییه رو باز کنن.

من : چرا می تونن.

راهرو…..

دختر : ببخشید نمی دونین کلاس مبانی کجا برگزار میشه ؟

من : نمی دونم. احتمالا تو همین ساختمونه. بگردین پیدا می کنین.

ایستگاه مترو …..

دختر : خیلی ممنون که حساب کردین.

من : خیلی خب. ارزشی نداشت.

کلاس مدار ….

دختر : استاد دیگه نمیاد ، شما نمی­خواین برین ؟

من : نه

پشت تلفن …

دختر : سلام

من : سلام

دختر : شما ؟

من : تو زنگ زدی بعد از من می پرسی ؟

دختر : ببخشید اشتباه گرفتم.

من : بخشیدمت.

———————————————————————-

احرار : میگم جدی گفتی که هر دختری سوار ماشین پسرا بشه هرزه اس ؟

من : آره

احرار : خب اینطوری کل دخترای دانشگاه چیز شدن که. بعد اگه پسر سوار ماشین دختر بشه چیه ؟

من : لابد مفعوله

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۸۸