یه پسر خیلی امیدوار !

نوشته شده توسط حامد 41 نمایش

حامد تارانتینو present …

اپیزود اول – بهار

مورچه سخت کار می کرد. صبح تا شب و شب تا صبح حمالی می کرد تا بلکه یه لقمه نون دربیاره و بتونه گذران زندگی کنه. تا بتونه یه ذره پول پس انداز کنه. تا اجاره ی لونه ی زپرتی کلنگیشو بده. به آینده امیدوار بود. تجسم خوشگلی از حوادث مستقبل داشت و همین روحیه باعث شده بود خسته نشه و دست از تلاش نکشه.

در جوار لونه ی مورچه یه ملخ زندگی می کرد. با مورچه رفیق نه ولی همسایه بود. یه لونه ی بزرگ تو درخت بلوط داشت که از باباش به ارث برده بود. باباشم از باباش و الی آخر. یه برکه هم داشت که به قورباغه ها اجاره داده بود و از پولی که بابت اجاره بها می گرفت خرج زندگی و خودش می کرد. نه کاری نه تلاشی. تا ظهر خواب بود و بعد از ظهر میشست پای فیلم و بازی کامپیوتری. عصری که می شد می رفت باشگاه ورزشی و بعد از اون با رفقا می رفتن عشق و حال. شامشونم تو لوکس ترین رستوران بیشه می خوردن و بعدش تلپ لونه ی یکی می شدن به صرف الکل و سیگار و بست. اگرم پا می داد ملخ ماده ای ، سوسکی زنبوری چیزی میاوردن و کلا حال می کردن. هفته ای یه بارم پارتیاشون به راه بود و زندگی هم بر وفق مراد.

اپیزود دوم – تابستون

مورچه همچنان کار می کرد و ملخ همچنان خوش میگذروند. مورچه احساس کرد که اگه بتونه به اندازه ای که پول پس انداز کرده از یکی قرض بگیره ، میتونه یه لونه ی نقلی پایین بیشه کنار فاضلاب بخره. کسیو نداشت. رفت در خونه ی همسایه اش و از ملخ تقاضای یه مقدار پول کرد. اما ملخ گفت فعلا پول تو دست و بالش نیست و میخواد هفته ی دیگه ماشینشو تبدیل به احسن کنه و با معذرت خواهی درو بست. اما مورچه بازم ناامید نشد و با خودش گفت من بازم کار می کنم. با این وضعیت حتما تا بهار سال دیگه خونه دار میشم.

هوا رو به گرما می رفت. گندم و برنج و پای سوسک و … نایاب شده بود. مورچه همچنان عرق می ریخت و آذوقه جمع می کرد و می فروخت و هنوز هم امید داشت. ملخ هم زیر کولر گازی بیست و یک و حکم بازی می کرد.

اپیزود سوم – پاییز

هوا خنک تر شده بود اما قحطی ادامه داشت. یکی از روزا وقتی که مورچه به تیکه تفاله ی چایی رو دوشش بود نگاش به یه مورچه ی قرمز رنگ بالدار افتاد. پول نداشت ولی دل که داشت. تصمیمشو گرفت و آمار مورچه قرمزه رو درآورد. اما تو بیشه اشون رسم بر این بود که تا قبل از مراسم خواستگاری نباید حشره ی نر با حشره ی ماده صحبت می کرد. البته تو بیشه های دیگه اینطوری نبود. مثلا تو بیشه ی پایتخت نر و ماده بچه دار هم می شدن ولی هنوز خانواده ها از رابطه اشون اطلاع نداشتن. تو بیشه ی پایتخت پولدارا و سرمایه دارا با ثروتمندا دوست می شدن و بی پولا و بدبختا با فقیرا و بیچاره ها. خوش تیپا با خوشگلا و داغونا با کره کورا. اما تو بیشه اینا اینجوری نبود.

داستان ملخ و مورچه

لباسای نو و شیک خرید. آماده ی آماده بود. اما یه مشکلی وجود داشت. مورچه ها بعد از اینکه بچه اشون به دنیا میومد ولش می کردن تا خودش رو پای خودش بزرگ بشه. البته اگه بچه اشون نر بود. حالا این مورچه ی ما چطوری می تونست از بین چند میلیارد مورچه پدر مادرشو پیدا کنه که با هم برن خواستگاری؟ همینطوری خیاری و تنها هم که نمی شد پاشه بره. باز دست به دامن همسایه اش شد و ازش خواست که یه شب یا فوقش دو شب همراهیش کنه. اما ملخ گفت اصلا وقت نداره و تا چند ماه دیگه وقتش پره. گفت نمی­تونه برنامه ریزیشو به هم بریزه. معذرت خواهی کردو درو بست. اما مورچه امیدوار بود. با خودش گفت که با کار کردن سعی می کنم این اتفاقات رو فراموش کنم. هنوز امیدشو از دست نداده بود و پرشتاب کار می کرد.

اپیزود چهارم – زمستون

مورچه بازم کار می کرد. هوا خیلی سرد شده بود. نم نمک بوی برف به گوش می رسید. یه شب که مورچه به لونه اش برگشته بود و قصد داشت چند ساعتی استراحت کنه با صدای زنگ در از خواب پرید. درو که باز کرد صاحب لونه اشو دید. صاحب لونه گفت که پسرش از بیشه ی خارجه داره برمی گرده و میخواد این لونه رو بده به پسرش که فعلا اینجا زندگی کنه و از این شر و ورا. هیچ رقمه حاضر نشد صبر کنه تا زمستون تموم بشه. به مورچه ضرب الاجل دو روزه داد و معذرت خواهی کرد و درو بست و رفت. حالا باید مورچه دنبال یه لونه می گشت. دو روز مرخصی گرفت و بالاخره بعد از جستجوی زیاد به یه لونه کنار لونه ی مورچه خوار رسید. چاره ای نبود باید می ساخت. قراردادو امضا کرد و به لونه ی سابقش برگشت تا یه مقدار از پس اندازشو بده برای رهن لونه. اما وقتی درو باز کرد با یه لونه ی خالی مواجه شد. کاری بود که شده بود. نباید امیدشو از دست می داد. می شد از صفر شروع کنه. فقط نیاز به کمی امید داشت.

فعلا باید سرپناهی پیدا می کرد تا تو این سرما نمیره. بازم رفت سراغ ملخ. آخه غیر از اون کسی رو نمیشناخت. برای ملخ توضیح داد که چه اتفاقایی براش افتاده. اما ملخ گفت که خونه اش جای سوزن انداختن نداره و اینکه اصلا اعتمادی به مورچه نیست. معذرت خواهی کرد و درو بست. مورچه مستاصل شده بود اما هنوز امیدوار بود. به هر دری زد به هرجایی زد تا بتونه یه محلی واسه استراحت پیدا کنه. اما همون شب اول توی برفا افتاد و به خواب عمیق فرو رفت.

اپیزود پنجم – فرجام

سوز برف هر حشره ای رو از پا درمیاورد. اما مورچه امید داشت. از زیر برفا بلند شد و به سمت محله ی خلافکارا حرکت کرد. با اندک پولی که تو جیبش داشت از یکی از خلافکارا یه اسلحه با هفت تا فشنگ خرید. با امیدواری بسیار به سمت لونه ی ملخ حرکت کرد و در زد. ملخ درو باز کرد و قبل از اینکه معذرت خواهی کنه و درو ببنده مغرش پاشیده شده بود به در. مورچه همچنان امید داشت. به سمت لونه ی صاحب لونه اش حرکت کرد و ترتیب خودشو و زن و پسرشو داد. هوا به شدت سرد و استخون سوز بود. هر حشره ای تو این هوا ناک اوت می شد. اما مورچه با امید زنده بود. به طرف لونه ی مورچه ی سرخ رنگ بالدار ماده حرکت کرد. مورچه ی زیبای ماده درو باز کرد و برای اولین بار مورچه ی مارو دید. همونجا فهمید که فرد ایده آل برای زندگیش کسی نیست جز همین مورچه ای که با یه اسلحه تو دست و با سرو صورت خونی پشت در وایستاده. اما مورچه امید داشت. مورچه ی قرمز برای اولین و آخرین بار بود که مورچه ی داستانو می دید. پدر و مادرش هم همینطور. مورچه به اوج امیدواری رسیده بود. حالا اون مونده بود و چهارتا لونه ی بزرگ و شیک ، و هفت تا جنازه ی غرق به خون. مورچه از فرط امیدواری نمی دونست باید چیکار کنه. از درخت بلوط بالا رفت و رسید به بلندترین شاخه و از اونجا خودشو پرت کرد توی رودخونه. مورچه مرد اما امید هنوز زنده اس.

نتیجه گیری اخلاقی : خیلی پیچیده اس ! خودتون بفهمین دیگه !

پی نوشت : این قصه ، داستان من و سایرین بود.

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۸۸

ثروتمندترین افراد جهان

نوشته شده توسط حامد 699 نمایش

سلام بازم اومدم و خوش اومدم! قدمم گلگون و مقدمم گلباران!(خب بسه دیگه!) دوستان و نادوستان! من طبق قولی که به شما دادم ، دوباره برمی گردم به دوران وبلاگ نویسیم تو میهن بلاگ و سبک کاریم رو میخوام تا حدودی مثل اونجا بکنم و یکبار دیگه با بیان شیوا و رسا و استوار و پولادین ، شمارو ملذوذ گردانم! از این حرفا گذشته و میریم سر اصل پست!ضمنا فکر نمی کنم امسال نقد فیلمای ماه رمضون رو داشته باشیم!شرمنده!

یه چندی قبل تو روزنامه ی جام جم یه مطلبی رو دیدم که همینجوری رو هوا گفتم بذارمش تو سایت. نکته اینجاست که جام جم رو بخاطر کلیکش میگیرم وگرنه من اینوری نیستم! بله ، اونجا لیست ثروتمندترین افراد روی کره ی جنوبی… ببخشید خاکی رو آورده و سرمایه ی لایتناهیشونم درج کرده بود. فقط اینا رو بگم که رومن آبراموویچ تو رده ی پونزدهمه و سیلویو برلوسکونی هم نودم. واسه دریافت جزئیات بیشتر هم به لینک مراجعه کنین.

اینجا(به نقل از روزنامه و سایت جام جم و اونم به نقل از مجله فوربس!)

السلام علینا و رحمة الله و برکاته! 

پنجشنبه, ۹ آبان ۱۳۸۷