تمام خونه غرق بوی عیده،یه عطری غیر هر روز و همیشه،میون ما یه شب راه از اینجا،همین شب تا سحر یک سال میشه

داستان های کوتاه ۱۳

نوشته شده توسط حامد 67 نمایش

داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس

اسامی به هیچ وجه مستعار نیست

———————————————————————————

من : بابا محرمه چرا سفید کردی تو ؟

امیر : جووووووووووووووووووون !

——————————————————————————–

محسن : استاد تسلیت میگم ایشالا غم آخرتون باشه.

استاد هوشمند : خواهش می کنم چرا زحمت کشیدی راضی نبودم به خدا .

——————————————————————————–

استاد : اون موقعی که من رفته بودم چین هوا خیلی خوب بود. می دونین که چین یه کشوره سه فصله.

احسان : منم که رفته بودم انگلیس یه کشور پنج فصل بود.

——————————————————————————-

شجره نامه ی روز

ت : من پدربزرگ نداشتم .

——————————————————————————-

کلاس مدارهای الکترونیکی

استاد واشقانی : برای حل این مسئله پریود بودن خیلی مهمه .

——————————————————————————

رو به روی ساختمون فنی

حسام : خدافظ بچه ها

همه خداحافظی می کنند و حسام شروع به حرکت می کند .

من : از پیاده رو برو .

ممد : رسیدی زنگ بزن .

احسان : نامه بفرست .

محسن : بابا رو ببوس .

مجید : نیوفتی تو جوب .

سعید : پول مول داری جیبت ؟

احسان : از خودت نگهداری کن .

—————————————————————————-

کلاس نظریه زبان ها و ماشین ها

استاد نیکروان : خب برای اینکه آتاماتای ما به وضعیت پایانی … ها ها ها هو هو یو ها ها ها … ببخشید یاد یه چیزی افتادم . خب به وضعیت پایانی برسد …

—————————————————————————

نکته ی روز

احسان : ما به داور نباختیم ، با داور باختیم .

—————————————————————————

توی واگن متروی تهران کرج – حوالی ایستگاه اکباتان

ممد : نمی دونم چرا اینایی که اکباتان پیاده میشن یه جوری ن. خیلی خشکن یه جوری نگاه می کنن انگار میخوان بیان بزننت.

من : آره می دونم. یه دلیلی داره.

ممد : چه دلیلی ؟

من : حالا بعدا بهت میگم.

ممد : نه دیگه الان بگو .

من : گیر نده ، بذار پیاده شیم بهت میگم.

ممد : اذیت نکن جون من بگو .

من : اینجا نمیشه بگم رسیدیم میگم.

ممد : حالا چی میشه الان بگی ؟

من : دو دیقه نمی تونی صبر کنی ؟

ممد : نه . بگو دیگه یالا بگو .

من (با صدای کمی بلند) : خیلی خب باشه … چون هم_*جنس- بازن … خوب شد ؟

جمعیت درحالیکه نود درجه به سمت من چرخیده اند به طرفم هجوم می آورند.

—————————————————————————

کلاس تنظیم خانواده و جمعیت

استاد کوزه گر : اگه خواستین مخ یه دخترو بزنین سعی کنین بین روزای چهاردهم تا هیجدهم عادتش باشه.

اما استاد مشخص نکرد که از کجا به این روزا پی ببریم.

————————————————————————-

من : اِ نیگا کن دو تا کفچر عاشق اونجا نشستن

احسان : صبر کن گوشی من پنج مگاپیکچله الان ازشون عکس می گیرم.

عکس تار می افتد …

احسان : اشکال نداره میرم خونه با فتوشاف درستش می کنم.

————————————————————————-

استاد : واقعا یکی از ویژگیای مردم چین غیر از سختکوشیشون اینه که مردمای بی ادعایی هستن. هم مدیرا هم استادا هم دانشجوها هیچ ادعایی ندارن. ولی ما اینجا تا طرف یه مدرک بهش بدن خودشو می گیره.

دقایقی بعد …

استاد : شما کِی میخواین درس بخونین پس. واقعا من اصلا رغبت نمی کنم بیام سر کلاس شما . اصلا مایه ی شرم منه که اسمم تو هیئت علمی اینجاست. برید چـِرت مغزتونو بریزید دور . واقعا دانشگاهای دیگه واسه من دعوت نامه میفرستن که برم اونجاها درس بدم من میگم وقت ندارم اون وقت شما قدر نمی دونین. چی بگم بهتون آخه.

————————————————————————

نمایشگاه کتاب – ساختمون فنی

خانم جباری : یه بار تو میدون آزادی بودم بعد یکی از دانشجوها از دور منو دید داد زد خانم جباری خانم جباری ! بعد وقتی رسید به من همینطوری که نفس نفس می زد گفت : سی دی سی شارپ دارین ؟

———————————————————————–

تناقض روز

ولد آبادی : این چه رنگیه زدین به جدولا ، شبیه ایستگاه اتوبوس شده .

———————————————————————–

آزمایشگاه مدارهای الکترونیکی

استاد هوشمند : اگه امروز امتحان بدین امتحانتون فقط عملیه ولی اگه هفته ی دیگه بخواین امتحان بدین هم تئوری هم عملیه.

من و مجید و محسن : باشه استاد هفته دیگه امتحان میدیم .

استاد : هفته دیگه سخت می گیرما .

ما : اشکالی نداره .

- : اگه هفته دیگه امتحان بدین از ۱۸ نمره امتحان می گیرم.

- : ایرادی نداره .

- : میوفتینا .

- : مشکلی نیست .

- : آزمایش سخت میدم بهتون ، برق ۲۲۰ ولت می گیردتونا .

- : باکی نیست .

- : سرتونو می بُرم میذارم رو سینه اتون .

- : عیب نمی کنه .

- : در و می بندم تنها باید آزمایش کنین .

- : باشه باشه ، حالا که فکر می کنیم به این نتیجه رسیدیم که الان امتحان بدیم بهتره .

———————————————————————–

احسان : دوستم تعریف می کرد تو خواب دیده که یه مردی با لباس سفید که یه عمامه ی سبز داشته و صورتش نورانی بوده میاد بالا سرش. بعد دوستم بهش میگه : قربون دستت برو یه لیوان آب برام بیار خیلی تشنمه ، دمت گرم .

———————————————————————-

استاد عرب نژاد (sms) به استاد نیکروان : من امروز دلم درد می کرد نتونستم بیام .

———————————————————————-

استاد : چی شده  امروز رفتی ته کلاس نشستی ؟

دانشجو : آخه استاد بچه ها گفتن امروز میخواین کیوز بگیرین.

———————————————————————-

کلاس مدارهای الکترونیکی

استاد محمدی : اگه جزوه ی منو بخونین هیچی حالیتون نمیشه. اگرم کتابو بخونین که دیگه اصلا هیچی نمی فهمین.

———————————————————————

کلاس طراحی الگوریتم

استاد موسوی : من الگوریتم این تابع رو براتون مینویسم :

(Fuction (s,n,r

.

.

احسان : استاد k رو جا انداختین .

———————————————————————

کلاس زبان ماشین و اسمبلی

استاد کریمی : تو این قسمت می بینین که پشته اش پُره .

ت : وای چه استاد بی تربیته میگه پشتش پُره یعنی کمرش پره .

———————————————————————

یکی از دوستان : این کامرانم عجیب خوشگله ها .

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۸

معماری به روایتی دیگر !

نوشته شده توسط حامد 90 نمایش

سلام صورتی ! تو جلسه نشستم ، خیره شدم به برگه ، آخره این امتحان ، زندگیه یا مرگه ، از سختیه سوالا ، لرزش می گیره دستم ، تقلبم نمیشه ، جای بدی نشستم ، یه دختره بلوندی ، مراقب کلاسه ، رو به روی صندلیم ، نشسته و پلاسه ، با اینکه درس مهمه ، اما نداره ارزش ، دروازه ی قلب من ، نه در داره نه ارتش ، امتحان و نمره ها ، فدای تار موهات ، فدای خیرگیه ، مردمکای چشمات ، از افتادن هیچ کسی ، نمرده تا به حالا ، تجربه ی جالبیست ، ریدن به این سوالا !!

به به ! چه هوای خوبیه یه یه ، من و بارون و نسیم ، توی این دقیقه ها ها ها ، به سپیده می رسیم ! البته اشتباه نکنین ! فرد مورد نظر سپیده نیست. نسیمم نیست. خدمتتون عرض کنم که بارانم نیست. این بیت صرفا یکی از ابیات یه خواننده ی بنده خدا بوده و هیچ ربطی به من نداره.

خب امروز یه امتحان داشتیم که از قضا اولین امتحان منم بود. شب قبلش با هر ضرب و زوری که شده گرفتم خوابیدم که یهو صدای زنگ اس ام اس منو از خواب پروند. ساعتو دیدم یکه نصفه شبه. حالا متن پیامو داشته باشین : صد جفا گل می کند ، بلبل تحمل می کند ، دوستی آن است که بلبل می کند. خب این به من چه حالا. بلبل هرچی دلش میخواد می کنه و کاری هم از دست من برنمیاد. به هرحال خوابیدم دوباره. خواب دیدم یه دختر وبلاگ نویس سوالای امتحان فردا رو گذاشته تو وبلاگش ومن هرچی بیشتر نگاه می کنم کمتر می فهمم. فکر کنم وبلاگ زهرا بود که این روزا حسابی افتاده رو دور آپدیت. دختر خوب و خوشگلیه ، تفکرات سیاسیش هم مثل منه و ایشالا اگه خدا بخواد مبارک باشه !

صبح با کراهت بیدار شدم و آماده بودم برای رفتن که تو آینه دیدم خط ریشام میزون نیست. به هرشکل درستش کردم و این قضیه باعث شد یه مقدار دیرم بشه. رسیدم به بلوار اصلی. یه تاکسی رد شد که دیدم صندلی جلوش پُره ، هیچی نگفتم. حالا وقت داشتم. یکی دیگه اومد جلو پام نوربالا زد. با خونسردی گفتم متروووووو . که گاز داد رفت. ده دقیقه گذشت. دیگه انصافا دیرم شده بود. یه پژو اومد داد زدم مترو ! یهویی زد رو ترمز و خط ترمزش چند متر کشیده شد رو زمین. چند متر دویدم تا بهش رسیدم. درو که وا کردم رانندهه گفت بابا آریاشهر میرم آقاجان ! ملت حسابی قاطی کردن. همش تقصیر این احمدی نژاده. یه پراید اومد که راننده اش خیلی پیر بود ، فقطم یه جا عقب خالی مونده بود. دیگه معطلشم نکردم با شیرجه پریدم رو کاپوتش گفتم جان مادرت مترو. که خوشبختانه گویا مسیرمون به هم می خورد. تو مسیر به این فکر می کردم که چقدر خوب شد دختر نشدم. وگرنه عمرا اگه جرات می کردم سر سیاه زمستون تو این ظلمات شب سوار سواری شخصی بشم.

منم از این راننده ها میخوام! و نیز از این مسافرا !

خلاصه تو همین فکرا بودم که رسیدم ایستگاه مترو. دیدم قطار داره میاد که تو ایستگاه وایسته ، واسه همین بر سرعتم افزودم. سوار قطار شدم و یه جای ت… هم نشستم و حرکت کردیم. نزدیکای مقصد به این نتیجه ی مهم رسیدم که حدود بیست دقیقه ای زود رسیدم و اگه الان برم دانشگاه ، باید نیم ساعتی تنها تو سرما سگ لرزه بزنم. گفتم یه چند دقیقه تو ایستگاه میشینم تا هم زود نرسم دانشگاه و هم تو اتوبوس جا باشه بشینم. دیگه زیاد وارد جزئیات نشم و بریم سر جلسه امتحان.

وقتی می خواستیم وارد ساختمون بشیم چندتا از برادرای ارزشی حراست دائم فریاد برمی آوردند که کارت کارت ! خانم کارتت ! بعد دختره گفت کارت ندارم. باز حراستیا خیلی هماهنگ با هم گفتن خانم کارتت. بعد دختره قاطی کرد گفت : گفتم که کارت ندارم مادری. بیا. بعد به من میگین بی ادب. به هر تقدیر رفتم سرکلاس و دیدم همه خواهرای همکلاسی از دیشب اونجا اتراق کرده بودن و صندلیای ته کلاس قرق شده بود. بالاخره یه جای ت… پیدا کردم و نشستم. بعد امیرjj اومد جلوی من نشست. گفتم امیر ! گفت هان ! گفتم این تن بمیره یه ذره به ما عنایت داشته باش. گفت اوکی فقط تو بگو چه سوالی. بعد از چند دقیقه جیغ و ویغ خانما ، مراقب اومد و ساکتشون کرد. بعد گفت جزوه هاتونو بیارین بذارین جلو … هیچ کس ناخنشم نبود … دوباره گفت… سه باره … بعد دیگه قاطی کرد گفت هرکی جزوه اشو نیاره میام … میدم وسط کلاس. بعد از این صحبت ایشون چند نفر پیش قدم شدن و منم آروم آروم پاشدم و رفتم که جزوه امو بذارم که یهو کلاس منور شد. که اینجا از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم.

مراقبه شروع کرد به پخش کردن برگه های سفید و برگه های سوال. در نگاه اول سوالا خیلی ت… به نظر می رسید اما در نگاهای بعدی می شد به این نتیجه رسید که ریده خواهد شد به این امتحان. حتی یکی از دوستان همونجا وسط کلاس پاشد نشست رو دسته ی صندلی و پاهاشو باز کرد و قشنگ رید به برگه ها. منم که اصلا حواسم جای دیگه بود ، زیاد حالیم نشد که سوالا چقدر باحاله. به هر ترتیب صفحه اولو نصفه پر کردم و رفتم صفحه دوم پاسخنامه که دیدم ای بابل ! چرا صفحه هاش خط کشی نداره این ؟ خواستم بدم عوضش کنه که دیدم خب صفحه ی اولش جواب نوشتم و درنتیجه بی خیالش شدم. سگ خورد تو همین مینویسم.

هی پنج دقیقه می نوشتم ، پنج دقیقه به یه نقطه ی خاص نگاه می کردم. حتی یه بار هم نقطه ی خاص به من نگاه کرد. یه دفعه دیدم ساعت ده شده و نیم ساعت بیشتر وقت نمونده و منم هفتاد و پنج درصد سوالا رو جواب ندادم. از شانس من مراقبه که دختر هم بود شروع کرد به لاس زدن با یه آقای سیبیلویی که من از صحبت کردن باهاش اکراه داشتم انقدر خوش تیپ بود. موقعیت رو مغتنم شمردم و به امیرjj گفتم : سوال شیش الف. امیر سرشو تکون تکونی داد و من فهمیدم که هنوز به سوال شیش نرسیده.  و باز هم از فرصت باقیمانده استفاده کردم و به همون نقطه ی خاص خیره شدم.

ساعت ده و نیم شد و مراقب گفت بچه ها برگه هاتونو بیارین… هیچ کس به ناخنشم نگرفت … دوباره … سه باره … بعد قاطی کرد گفت من میرم بیرون دیگه هم برگه هاتونو نمی گیرم … بازم هیشکی … گفت من رفتما ، تق تق تق (پاشو الکی کوبید به زمین مثلا داره میره بیرون) … دریغ از یه نفر … دیگه زد کانال سه برنامه ی رو به فردا و گفت یا برگه هاتونو میارین یا میام تک تکتونو …. . که چند نفر پیش قدم شدن و منم به دنبالشون. وقتی می خواستم جزوه امو بردارم دیدم تعداد زیادی کیف زنونه و دخترونه روی هم تلمباره. واقعا دلم سوخت و خواستم خدمت نوینی کرده باشم و دونه دونه کیفای خواهرای ارزشی رو بهشون بدم که نمی دونم چی شد بی خیال شدم. شاید بخاطر همون نقطه ی خاص بود. شایدم بخاطر حجب و حیایی که من دارم الهی دور خودم بگردم چشم نخورم مادر.

بعده امتحان با تنی چند از دوستان همراه شدیم. یکیشون راست گرای افراطی و اون یکی چپ گرای قاطی و منم میانه روی التقاطی. این دوستان شروع کردن به بحث درباره ی امتحان و دائم می فرمودن که تی صفرو باید می کردی تو آ یک بعد آ یکو می کردی تو اس دو. منم محترمانه بهشون گفتم دوستان عزیزم خفه میشین لطفا ؟ که همونطور که مستحضرید تنها کسی که حرفش پشم هم حساب نمیشه منم. البته مراقبه هم همینطوره. در میانه های راه بودیم که باز اتوبوس منور شد و باز هم از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم. بعدشم که رسیدم خونه و چندساعتی خوابیدم و الانم در خدمت شما هستم. ولی اگه احیانا دیگه کاری با من ندارین برم بخوابم شاید باز نقطه ی خاصی به خوابم اومد. راستی یه چیزی یادم رفت بگم که حتما در پستای بعدی مفصلا بهش می پرداخیم. فعلا بایش ! (بای کی؟ همون نقطه ی خاص؟)

پی نوشت : بعده امتحان به امیرjj میگم آقا پس چی شد. میگه تو نگفتی چه سوالی که. آخه وقتی مراقبه تو دهن من نشسته چطوری بگم ؟

پنجشنبه, ۱ بهمن ۱۳۸۸

تا تو نگاه می کنی !

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

سلام مه پاره ! توی حموم لم دادم ، خیره شدم به دستم ، به فواره ی خونم ، من چرا گیج و مستم ؟ ، کرخت شدم یه لحظه ، پلک چشام افتادن ، یک زیباروی مطلق ، از سر و دست و بدن ، تا سیرت و تا باطن ، میاد به سوی جسمم ، زل می زنه تو چشمام ، حس می کنم طلسمم ، اینجا کجاست ؟ بهشته ؟ ، چه سرنوشت خوبی ، کی واسه من نوشته ؟!

این بار اومدم با کلی روحیه مثبت و سرزنده درحالیکه خودم دوزار روحیه ندارم ! اومدم تا اومده باشم. اومدم که بگم ، عاشقتم ناز نکن ، اومدم ببوسم … (ای کورس بی نجابت!). خلاصه کلیتش این میشه که هنوز زنده ام من !

این روزای قبل عزاداری کلا روزای شادیه. ملت همه خوشحالن منتها این خوشحالیشون از کجاس ؟ مشخصه که از مسخره کردن بقیه اس دیگه. همین خود من . بعضی دوستان هستن که وقتی منو می بینن از همون اول شروع می کنن به شستن من تا لحظه ی خداحافظی. حسم بهم میگه که دخترا هم اینطور بین خودشون با من برخورد می کنن و عملا منو تبدیل کردن به یه دستگاه که اگه بجای این کار پای درخت ریده بودند تا الان یک ثمری داده بود. کلا من بخاطر چهره ی مظلوم و باطن معصومم زیاد مورد عنایت مستهزئین قرار می گیرم.

اما ببینیم این هفته دانشگاه چه خبر بوده. همونطوری که مطلعین همه ساله یکی از گروهای دانشجویی با چادر یکی از آلاچیقا رو به هیئت عزاداری تبدیل می کنه. ما هم در جوار این چادر وایستاده بودیم که دیدیم یه جا نوشته ورودی خواهران اما برادران ارزشی ما وارد اون قسمت میشن. البته با این قضیه خیلی می تونستم شوخی کنم اما پسندیدتره که این کارو نکنم.

ورودی خواهران هیئت عزاداری

دیروز که تنهایی می خواستم با مترو برگردم هوا خیلی سرد و لذتبخش بود. تا رسیدم ایستگاه قطار رفت و منم از موقعیت استفاده کردم و نشستم رو یکی از صندلیا و لم دادم به دیوار و یقه هامم زدم بالا و فقط فکر کردم تا اینکه قطار اومد و سوار شدم. شب بود و راننده چراغای داخل واگنو روشن کرده بود . واسه همین بجای اینکه وقتی از پنجره بیرونو نگاه می کنی اتوبانو ببینی ، محتویات و آدمای داخل واگنو می دیدی. من از تو شیشه به یه دختر و پسر مسلط بودم. زمانو با حرف و خنده میگذروندن و فکر می کردن من دارم بیرونو نگاه می کنم. بعد از اینکه زیاد حرف زدن و خندیدن ، ساکت شدن و دختره همینطوری خیره شد به پسره که داشت به رو به رو نگاه می کرد. دختره یکی دو دقیقه زل زده بود به صورت باصطلاح دوست پسرش. اینجا بود که من می خواستم سرمو بذارم رو شونه های بغل دستیم و بخاطر این نگاه عاشقونه ، های های گریه کنم. دوباره یکی دو هفته اس احساسی شدم و هرچی می بینم میخوام گریه کنم. به هرحال اگه اجازه میدین یه سر به دستشویی بزنم و عملا به این زندگی ادرار کنم. و مدفوع….. نمی دونم بنده خدا تو صورت پسره چی دیده بود. من که یه صورت با ته ریش و دماغ گنده و عینک زاقارت می دیدم. بگذریم. یه اسکناسی پیدا کردم که باز منو به گریه انداخت فقط کسی نیست که سرمو بذارم رو شونه هاشو و های های گریه کنم . می دونی …

اسکناس نوشته !

تقدیم به یاسر عزیز با آرزوی سالی خوش

چندوقت پیش گذرم افتاد به گروه کاردانیای کامپیوتر و یه برگه ای دیدم و خوشحال شدم از اینکه کاردانی نمی خونم چون در اینصورت هیچ وقت نمی تونستم فارغ التحصیل بشم. این برگه که تصویرشو ملاحظه می کنین مربوط میشه به مدارک لازم جهت انجام کارای فارغ التحصیلی. حالا اینکه چرا فقط پوشه ی سبز میخوان جای سوالات زیادیه.

پوشه سبز رنگ میخوان !

این هفته اتفاقات دیگه ای هم افتاده. تیم خستگان کامپیوتر با اقتدار تمام شکست رو پذیرا شد و من از همینجا به یاران حسن که زدن و تیم بچه های مارو له کردن تبریک میگم. ایشالا دور بعد یه تیم بخوره به تورشون که لهشون کنه. می دونی … یه مدتیه که از اخبار ورزشی دور افتادم. منی که اگه اخبار ساعت یک و نیم شبکه سه رو نمی دیدم خوابم نمی برد ، الان حتی نمی دونم امروز پرسپولیس چند چند کرده. به هرحال مشغله و دغدغه ی فکریم زیاده. می دونی … بدبختی فیلمم خیلی وقته ندیدم. به هرحال امیدوارم زمستون خوبی انتظارتونو بکشه و ضمن تسلیت این روزا همتون رو میسپارم به دست باد ! (می دونم که می دونی … !)

پی نوشت : روزگار بر وفق مراد نیست. نوشتن سخت شده.

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۸۸

یک روز کاری !

نوشته شده توسط حامد 18 نمایش

سلام علیکم ! روی سکو وایستادم ، که مشرفه به جاده ، آب میاد از آسمون ، از هر سه نوع ماده ، سرمای دلپذیری ، تو گوشت و استخونم ، رخنه نموده و من ، بند اومده زبونم ، سرفه ای نابهنجار ، عطسه ای نابهنگام ، لرزشای دو فکم ، سرّیِ دست و پاهام ، اینا نشد دلیلی ، برای رفتن من ، منتظر تو هستم ، تو که میایی حتما ! عمرا !!

گویا اتفاقات و داستانای زندگی تمومی نداره و هر روز باید منتظر یه داستان جدید بود. اما بعضی اتفاقا و کارا هستن که هر روز یا هرچند روز یه بار تکرار میشن. مثلا اتفاقایی که تو مسیر رفت و برگشت به سرکار یا محل تحصیل میوفته.

صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار و آماده میشم واسه هجرت به دانشگاه. میرم توی ایستگاه اتوبوس میشینم (تازگیا وایمیستم چون اگه بشینم می چسبم به صندلی) تا اتوبوس بیاد. سوار اتوبوس میشم و یه جای خالی پیدا می کنم. کلی ذوق می کنم و واسه خودم تی تاب باز می کنم. اتوبوس دیگه کم کم داره حرکت می کنه یه دفعه راننده می زنه رو ترمز و یه پیرمرد با عصا از پله ها میاد بالا و دقیقا کنار من وایمیسته. این کار یعنی اینکه من باید پاشم و اون پیرمرده که معلوم نیست تا چند سال دیگه زنده باشه بشینه. اتوبوس حرکت می کنه و تو ایستگاه بعدی شصت هفتادتا بچه مدرسه ای میان بالا. بوی عرق و تعفن پر میشه و این راننده هم از ترمز زدن و دستی کشیدن دریغ نمی کنه. به هرحال می رسم مترو.

تا میخوام از در ورودی ایستگاه وارد بشم یه پیرمردی پیرزنی چیزی میوفته جلوم و نه میشه از راست سبقت گرفت نه از چپ. خلاصه به هر زحمتی ردش می کنم بعد یهویی نمی دونم از کجا یه جمعیت میلیونی از رو­ به رو به سمتم حمله می کنن. یه لحظه به این فکر می کنم که صد و هشتاد درجه بچرخم و دوتا پا دیگه قرض کنم و بزنم به چاک ولی اینجا منطق میگه که دیرت میشه. از پله ها میرم بالا و چند دقیقه ای صبر می کنم تا قطار بیاد. بعد که از دور می بینمش پا میشم و میرم اونجایی وایمیستم که همه ملت وایستادن. آخه گویا در واگن اونجا باز میشه. حالا خوبه تو قطار جا واسه همه هست اینقدر تقلا می کنن و هل میدن اگه نبود که همونجا شلوارتم درمیاوردن. به هرترتیب میرم تو واگن و یه جا می گیرم میشینم. بقیه میرن طبقه ی بالا که من نمی دونم اونجا چی داره احتمالا دافا میرن اونجا. یه پسر جوونی میاد پیش من میشینه و گوشی اچ تی سیشو درمیاره و هندزفریشو می کنه تو گوشش. صدای دیس دیس آهنگ به گوش من می رسه و من خیلی رو این صدا حساسم. رشته های عصبیم با این صدا منقبض میشن. یه چند دقیقه میگذره. یه صدای تپ تپی میاد. سرمو برمی گردونم می بینم پسره داره پای راستشو با ریتم آهنگ می کوبه زمین. رشته های عصبیم دیگه جر خوردن. بعد از این پاره شدن رشته ها ، از چندتا صندلی اونورتر صدای آهنگ ترنس میاد که یکی داره روش کردی میخونه. به جون خودم اگه اسپیکر ۶۰۰ واتم به گوشی وصل کنی همچین صدایی نمیده. مترو می رسه اولین ایستگاه و پیرمردا به سمت قطار هجوم میارن. یکیشون که احتمالا از بقیه زپرتی تره میاد پیش ما میشینه. دست می کنه تو جیبش و یه نخودچی درمیاره و میندازه بالا. آخه پدرجان ، پیر شدی ، آلزایمر داری ، دندون نداری ، شعور که داری ؟ صدای ملچ ملوچ جویدنش کاملا تو مغزم فرو میره و نمی دونم یه نخودچی چقدر نیاز به جویدن داره.

از خدا می خواستم که هرچه سریعتر این آهنگی که داره پسره گوش میده عوض بشه و دیگه صدای تپ تپش نیاد. این اتفاق میوفته اما پسر شروع می کنه به سه ضرب زدن. انگشتای پاشو تا ساق پاش بالا میاره و با تموم قدرت اونو می کوبه زمین. پیرمرده یه نخودچی دیگه میندازه بالا. شایدم پسته. مترو می رسه ایستگاه. یه مردی میاد جلوی من میشینه. البته قبل از نشستن پای منم لگد می کنه و یه ببخشیدی هم تحویل میده. آهنگ کردی میره تراک بعدی. رو آهنگ هوی متال یارو کردی خونده. این مرده که تازه به جمع گرم و صمیمی ما اضافه شده انگار غم دنیا زیادی رو دوشش سنگینی می کنه چون هر چند دقیقه یه نفس عمیق می کشه. پسره با جفت پاها به زمین می کوبه. پیرمرده نارنگی از تو جیبش درمیاره. مرده نفسای عمیقشو با سوز بیشتری می کشه. بلندگوی مترو هم بالای سر ما چهارتاست. فی الواقع من طنین ملودی زیر رو با گوش جان میشونم :

دیس دیس … تپ تپ …. ملچ ملچ …. چیکی چیکی (صدای مترو) ….. تپ تپ … هیییییییی هییییییییی ….. ایستگاه بعد ایر ….. چیکی چیکی ….. وه کو روژانی …. وه کو روژانی ….. ملچ ملچ …. شترق شترق(پاشو محکم می کوبه)…… هییییییی هیییییییییی … دیس دیس

رسیدم به مقصد. تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم. حالا باید خودمو به سرعت به اتوبوسا برسونم. اگه دیر برسم رو پای راننده هم جا نیست بشینم. با تمام توان می دوم و همه ی مسافرا رو جا میذارم. دیگه از این سریعتر نمیشه ، هوا رو مه می گیره و شب میشه. قانون نسبیتو به عینه تجربه می کنم. اینقدر سریع دویدم که چندساعت برگشتم به عقب. اتوبوسو می بینم که یه مرد چاقی که یه شال گردن سفید و مشکی گردنشه کنارش وایستاده. رسیدم به اتوبوس. اما زهی خیال باطل. همه دخترا نشستن رو صندلیا و جالب اینجاست که همشون با قطاری که من اومدم اومدن. به هرشکل می چپم تو اتوبوسو و اون مرد چاقه هی از پایین هل میده. من کنسرو کم می خورم ولی زیاد کنسرو شدم. حالا این وسط یه پیرزنه اشتباه سوار شده و میخواد پیاده بشه…..

کنسرو لوبیا سبز

رسیدم دانشگاه و رفتم سرکلاس. همیشه تو این کلاس یه پسری میاد پیش من میشینه که تا شب اعصاب و روان منو به یه چیزی میده. احتمالا باید بچه کرمان باشه و هرچند که من به بچه های کرمان و رفسنجان! ارادت ویژه ای دارم اما به خودم بیشتر اردات دارم. میرم یه جایی میشینم که نه میتونه سمت چپم بشینه نه راست. پسره میاد تو کلاسو و وقتی منو می بینه قیافه اش یه جوری میشه. میره تو هم . منم زیر لب یه لبخند ملیح و پیروزمندنانه­ای می زنم. میاد پشت من میشینه. یه چند دقیقه ای نمیگذره که وسط درس استاد لرزه میوفته به صندلیم. میخوام برم زیر میز پناه بگیرم یه وقت آوار نریزه رو سرم ، میز پیدا نمی کنم. اون موقع که تو مدرسه به ما می گفتن برید زیر میز ، حالیشون نبوده که تو دانشگاه میز از کجا بیاریم حالا. به هرحال. ولی می بینم بقیه عادی نشستن و هیچ به ناخن مبارک هم نمیارن. دوباره یه پس­لرزه شدید میاد. اینجاست که من می فهمم یکی از پشت داره پاشو می کوبه به صندلیم. پسره خیلی قشنگ پاشو انداخته رو پاشو داره تکون تکون میده و اصلا ملتفت نیست که این تکون دادنا منجر به اصابت پاش با صندلی من میشه. بعد از چند دقیقه صدای خِر خِر میاد. نگو کف کفششو می کشه به میله ی پشت صندلی من. البته اینو بهتون نگفتم که بر طبق عادت همیشه ، درسو با خودش زمزمه می کنه. کلاس قرآنه و استاد از همه میخواد که روخونی کنن و این بنده خدا هم از اول کلاس تا آخرش تو گوش بنده آیات قرآنو با صوتی دلنشین تلاوت می کنه. بعد هر کلمه رو که نمیتونه تلفظ کنه از من می پرسه که با سردی جوابشو میدم. باز می بینم داره اشتباه می خونه.

دیگه از ذکر جزئیات بگذریم. حالا انصافا به نظر شما من عصبی ام ؟ من کمرو ام ؟ یا بقیه مشکل دارن ؟ به هرحال امیدوارم هرکی این وسط مورد داره خدا بزنه تو کمرش نصف بشه ، زیر تریلی له بشه ، به معشوقش هم نرسه ! الفاتحمه الصلوات.

جمعه, ۶ آذر ۱۳۸۸

همه میگن خاطراته – قسمت سوم

نوشته شده توسط حامد 42 نمایش

سلام دلربا ! پشت کلاس وایستادم ، خیره شدم به دربش ، از شیشه ی اون وسط ، اشراف دارم به غربش ، رفیقمو می بینم ، بال می زنم ببینه ، نظر نمیده اصلا ، اون اخلاقش همینه ، نگامو می برم شرق ، به به چه جای خوبی ، دانشجوها محو درس ، آدمکای چوبی ، سعی می کنم جنوبو ، با چشمونم ببینم ، اما نشد نمیشه ، یه برگ از …. بچینم !!

خب بعد از اینکه خیلی این سری پستا جالب و مورد توجه دوستان قرار گرفت ، سعی می کنم از این به بعد این رویه رو ادامه بدم. به امید اینکه خیر دنیا و آخرت نصیبمون بشه !

میگن ارتباطات اجتماعی خیلی پیچیده اس. مخصوصا ارتباط بین دو جنس. اصولا من عقیده دارم که خدا اساس خلقتو رو این گذاشته که آدما برای رسیدن به جنس مخالفشون تلاش کنن. ( از دیدگاه حقوق بشری لفظ جنس مخالف مطرود شده ! ) فرض کنین که همه ی آدما از یه جنس خلق می شدن و هیچ میل جنـ سی ای وجود نداشت. در اون صورت فکر نکنم بشر انگیزه ای واسه بقا می داشت و حتما قبل از سن بلوغ خودشو دار می زد !

میگن آیت الله صافی گلپایگانی – از مخالفای دولت – طی نطقی فرمودن که باید دانشگاها رو تفکیک جنـ سیتی کرد. چون یکی از عوامل فساد همین دانشگاهان . منم کاملا با حرف ایشون موافقم اما در صورتی که همه ی دانشجوها متاهل باشن ! پارسال یه کلیپی از آقای خامنه ای دیدم که تو جمع مسئولای دولت هفتم از جمله آقای خاتمی صحبت می کرد. می گفتش که بعد از انقلاب فرهنگی نخست ! ( نخستشو من خودم اضافه کردم !) یه عده می گفتن که باید تو دانشگاها دختر و پسر جدا باشن و باید دیوار بکشیم و این حرفا. ولی امام و من مخالفت کردیم. البته نکات جالب دیگه ای هم می گفت که ربطی به مطلب من نداره اما تا حد زیادی باهاش موافقم. مثلا می گفت تو بعضی کشورا روابط زن و مرد خیلی عادیه ، تو فرهنگشونه. اما تو کشور ما که فرهنگ اسلامی داریم اینطور نیست. یا می گفت چون اونا به لحاظ علم و تکنولوژی پیشرفت کردن رو ما هم تاثیر گذاشتن شاید اگه ما پیشرفته بودیم و اونا عقب مونده الان این ما بودیم که اونا رو مسخره می کردیم و کاراشونو وحشی گری می دونستیم. بگذریم.

دانشگاه یه مجتمع بزرگ انسانیه و محل بسیار خوبی واسه پیدا کردن افراد مورد علاقه اس. چه همجنس چه غیر همجنس. همچنین میشه فرد ایده آل واسه زندگی رو پیدا کرد. اصلا مگه تو کشور ما غیر از دانشگاه جای دیگه ای وجود داره که توش بشه دنبال کیسای دلخواه بگردیم ؟ البته منظور من دوستی هایی نیست که منتج به روابط هالیوودی میشه اما به حدی این احساسات رو پَست و کم ارزش کردن که دیگه هیچ کس جرأت ابراز احساسات نداره. مخصوصا این فیلمای طنز داخلی و خارجی. والا . میگن طرف عاشقه بعد اون یکی میگه آره بابا اسکوله.

من ازدواج میخوام !

میگن وضعیت متروی تهران خوب نیست. به دلایلش کاری نداریم ولی اوضاع متروی تهران – کرجم زیاد دلچسب نمی زنه. انصافا من نمی دونم این همه پیرمرد از کجا میان. اصلا کله ی سحر این تعداد دانشجوی شهرقدسی اینجا چیکار می کنن. حالا بعد از اینکه وردآورد از مترو پیاده میشیم دوی سرعت با مانع هم شروع میشه. مانع هاشم همون پیرمردان. من هر روز یه تمثیلی از روز محشرو به چشم می بینم و اون گوینده ی بلندگو هم دائما نفخ صور می کنه: مسافرین محترم از اون خط کوفتی قرمز فاصله بگیرین وگرنه دهنتون سرویسه.

خلاصه به حدی با سرعت به سمت اتوبوسا میدوم که فکر کنم صد متر رو تو هفت هشت ثانیه طی می کنم. البته یه بار هم تو دوران راهنمایی سر امتحان ورزش همچین کاری کرده بودم. شاهدمم معلم ورزشمونه. آره. بعدش که همه ی جمعیتو جا میذارم و می رسم به اتوبوس می بینم که زکی. همه دخترا نشستن تو اتوبوس و جالب تر اینکه همه دخترا هم وایستادن و چند تا پسرم اون وسط مسطا می لولن. آخه ناجوونمردا شما کِی رسیدین . خلاصه اگه جا شدیم که می چپیم تو و اگه نشدیم مثل کلنگ وایمیستیم تا ماشینای بعدی با کلی قر و فر و کرشمه و عشوه و بیگودی بیان. من نمی دونم جلوی اتوبوس چی داره که همه خانما به این قسمت علاقه مندن. بابا برید سر جای خودتون وجدانا . همشونم داف برنزه ، هیچی نمیشه بهشون بگی ! بگی شلوارتو با ما یتعلق بهش می کشن رو کله ات ! تازگیا یکیشون میشینه سه چهارتا جا واسه دوست دختراش و دوست پسراش و دوست ترانسکـ چوالاش می گیره.

متروی تهران - گلشهر

عکس دزدیه !

میگن دخترا بیشتر با پسرایی حال می کنن که به قولی اسکول باشن و یا فقط اونا رو بخاطر روابط هالیوودی بخوان. البته حق هم دارن الان عشق و علاقه و این حرفا واسه خزا و جواداس. الان سـ کس مده. کلاس داره. والا . ( از اون پشت به من اشاره کردن که بخاطر پول هم میخوانت ! منم بهشون اشاره کردم که من پول ندارم که !)

میگن وبلاگستان فارسی کلی پیشرفت کرده تو این چند ساله. اما نمیگن تو چه جهتی. الان شما یه وبلاگ پیدا کنین که بدون امیال شخصی باشه و هدفش جلب نظر جنس مخالف نباشه. نمی تونین. البته وبلاگای علمی منظورم نیست . بلاگای شخصی رو میگم. اکثریت به فکر پایین تنه ( شایدم بالا تنه !) و مسائل زیر شکمی ان و این فکرشونو منتقل می کنن به صفحه های وب. جالب اینجاست که همیشه تعداد کامنتشون سه چهار رقمی میشه. هرچند که درصد خیلی کمی از مردم با اینترنت سر و کار دارن اما متاسفانه وبلاگستان فارسی به سمت مادیاتِ صرف سوق پیدا کرده و کسی که بخواد برخلاف این جریان حرکت کنه منزوی میشه. من خودمو نمیگما چون منم فقط برای جنس مخالفم مینویسم و مگه دیوانه ام که بیام واسه پسرا مطلب بذارم. اونقدر باهاشون ارتباط داشتم که دیگه حرف جدیدی نمونده که بزنم. والا .

دیگه خداییش پست طولانی شد پس کامنت بذارین تا پست طولانی تر بشه ! بدرورد !

پی نوشت ۱ : تمامی مطالب این پست به هم مرتبط بودن ! کشف ارتباطش و همچنین رازش با شما .

پی نوشت ۲ : در مورد ازدواج دانشجویی و مراسم شونصدهزار نفری ازدواج دانشجوها بعدا صحبت می کنیم.

پی نوشت ۳ : آلبوم جدید حمید عسکری رو از اینترنت دانلود کردم و دارم گوش میدم. حالا سر پل صراط بیاد خِرمو بگیره ، اونقدر گناه کردم تا اون موقع که این ناخنم هم نیست !

سه شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۸۸