یه پسر خیلی عاشق ! (قسمت اول)

نوشته شده توسط حامد 416 نمایش

سلامم بر تو قاری ! چه می کنی با این روزهای جذاب بارونی ؟ حال ؟ خب بکن بکن !

این پست اومدم تا دومین داستانمو تو سایت بنگارم. البته شاید نشه لفظ داستان رو بهش اطلاق کرد ولی به هرحال ما میگیم داستان ! خب بریم ! راستی حتمن داستان یه پسر خیلی مثبت رو هم بخونین !

آقا یه پسری بوده که خیلی مثبت بوده و موهاشو یه وری میداده و یه عینک ته لیوانی ام می زده به چشمش و از وقتی که یادم میاد و یادش میاد درس می خونده . برای اینکه بیشتر با این بنده خدا احساس قرابت کنین ، می گیریمش دانشجو ! ( یعنی فرض می کنیم دانشجو باشه !) آره ، یَک قیافه ی چپر زینداری هم داشته که سگ نزاد ! خرخون دانشگاه بودا اما هرکی میومد یه سوال ازش بپرسه یه دفعه خودشو می گرفت و از جواب دادن طفره می رفت . کلا آدم یبس و نچسبی بود و در زندگانیش هیچ وقت اول سلام نکرده بود . اینقدرم که ادعا داشت فیل نداشت . به قول بچه های بی ادب ، یه هیکل داشت که همش پره گوز بود ! ببخشیدا !

اما زد و نمی دونم خواب نما شد چی شد که چشمش یکی رو گرفت ! حالا بگو کی ؟ نه بگو ! تعارف نکن ! آره همون دختری که شصت هفتاد نفر دنبالش بودن ولی به کسی پا نمی داد و به قول امروزیا غایته داف بود . خلاصه این پسره اینقدر تریپ مثبت و مأخوذ به حیا ، اون اینقدر پررو و تو دل برو و خوشگل ! به خودشم زیاد می رسید . این پسره یه مدت نشست و درباره این دختره بحث راه انداخت بین دوستاش. دوست که نه ، همکلاسیاش. آمارشو درآورد و فهمید که دست رو خوب کیسی گذاشته ولی عمرن اگه بتونه به طرف سلام بده ، چه برسه به حرف و صحبت و لاو و عشق و از این چرت و پرتا .

قلب تیر خورده !

حالا بدبختی کسی هم نبود باهاش مشورت کنه پس مجبور شد یه مدتی بی خیال قضیه بشه ، اما باز تا چشمش به طرف میوفتاد می رفت تو فاز . دید اینجوری نمیشه بالاخره باید یه فعالیتی یه حرکتی بکنه. یه عمویی داشت خزی که وقتی می دیدیش کرک و پشمات می ریخت. با سیبیلاش کف خیابونو جارو می کرد ، سوپورای محل شبا دعاش می کردن. مو داشت فرفری و وز وزی به رودگولیت گفته بود زکی . شلوار می پوشید شصت پیله ای تو مایه های کردی و میومد سر کوچه وایمیستاد تسبیح می چرخوند. ولی آدم بامرامی بود و روی کسی رو زمین نمینداخت. تا رفیقاش می گفتن بیا بریم خفت کنیم ، رد نمی کرد . آدم پایی هم بود. اگه کسی سیگاری حشیشی هروئینی کراکی چیزی بهش تعارف می کرد ، دستشو رد نمی کرد. سی سالش هم شده بود ولی هنوز عذب مونده بود.

خلاصه پسره ی قصه ما از بچگی با این عموش خیلی رله بود و یه رابطه هایی هم با هم داشتن ! ( آخ قربون فکر منحرفت !) رفت پیش عموئه و داستانو واسش تعریف کرد. کلی هم زار زد و گریه کرد . آخرش عموش گفت : گوش بگیر پسر ! اگه به این گوفته ی من عمل کونی ، خیالت از رسیدن به ضعیفه هه تخته تخت باشه . تا منو داری غمت نباشه . بعد پسره گفت : خب چی کنم ؟ عموهه گفت : باید پله پله بری جلو. اول برو یه جزوه بیگیر. میتونی؟ پسره گفت : عمو چرا چرت میگی ؟ من شاگرد اول دانشگام ، اون درسش افتضاس ، برم ازش جزوه بگیرم ؟ عموش گفت : من چرت میگم؟ مادر……………………. . (خیلی فحشای بدی داد نمی تونم بگم !) بعدش گفت : یه جلسه نرو سرکلاس . بعدش میتونی ازش جزوه بگیری. پسره گفت : آخه بدبختی جزوه ام نمینویسه . عمو گفتش : ای تف به این شانست ، پس اونم مثل من گشاده ! به هم میایم ! خب پس برو ازش بپرس استاد چی کرده اون ساعت . پسره گفت : آخه این همه آدم ، تابلوئه برم از اون بپرسم ! عموش گفت : دیگه نه نیار تو کار شگول نداره ! برو ببینم چی می کنیا ، اگه حرف نزدی دیگه پیش من نیا .

خب پسرک طبق سخنان گوهربار عموش عمل کرد و لحظه ی موعود رسید…

پسر : ببخشید خانم فلان… ببخشید !

دختره : بله ؟ (با مهربونی گفت !)

پسر : ببخشید من هفته ی پیش نیومدم سر کلاس ، استاد چیکار کرد ؟

دختره : نمی دونم ، چون منم نیومدم !

پسره : خیلی تشکر ! خداحافظ شما !

بعد دوباره رفت پیش عموش. عموش با صدایی رسا و بلند گفت : ریییییییییییییییییییییییییدی ! دیگه من نمی دونم ، خودت برو هر غلطی دوست داری بکن ! آخ دلم واسه پسره کباب شد ! رفت چاووشی گوش داد ، نشد ، رفت رضا صادقی گوش داد ، نشد ، دیگه گفت نمیشه باید خودم دست به کار بشم.

چون پست طولانی شد ، ادامه اش تو قسمت های آینده ! راستی اینم بگم که اول می خواستم داستان خارج از محیط دانشگاه باشه اما بعدش گفتم دوستان اینطوری بیشتر می پسندن و کلا جریانش رو تغییر دادم . ضمنا برخلاف تمام داستانایی که تو عمرم به تحریر درآوردم ، آخر این داستانو از قبل تعریف کردم و پیشنهاد می کنم حتمن مطالب سایت رو دنبال کنین ! اگه هم تازه با سایت آشنا شدین یه سری به آرشیو بزنین ، چیزای جالبی توشون هست ! یه خواهشی هم که ازتون دارم اینه که نظر بدین ! با هر نظر شما من به عرش کبریا می رسم ! حالا اگه با بنده کاری نیست ، بدرودتون !

لینک قسمت دوم

چهارشنبه, ۲۶ فروردین ۱۳۸۸

باید از تو گفت !

نوشته شده توسط حامد 203 نمایش

سلام محبوبان من ! خوبین؟ چطورین؟ با تعطیلات چه می کنین؟ میرید مسافرت؟ شمال؟ خجالت نمی کشین؟ توی این روزای عزا پا میشین میرین حال و حول؟ یه ذره احترام به ارزشای مذهبی ام بد نیستا.

شاید برای اکثر دوستان و آشنایان و سایرین این ذهنیت پیش بیاد که وبلاگ نویسی فعالیت مسخره و بی ثمریه و هزینه کردن برای این کار رو دیوانگی بدونن. اما نمی دونن که وبلاگ نویسی علاوه بر پرورش مهارت نوشتن ، باعث تخلیه ی روانی آدم هم میشه و نگارنده وقتی نظرات دیگران رو در مورد نوشته هاش میخونه به درجات بالای لذت می رسه. به هرحال همه ی آدما مشکلاتی تو زندگیشون هست که با به اشتراک گذاشتن اونا ، ذره ای از آلامشون کم می کنن و وقتی یه نفر باهاشون همذات پنداری می کنه ، تقریبا رنج و غصه اشونو فراموش می کنن. من که خودم اینجوریم و البته به دلیل محدودیت توی هیمرا ، نتونستم احساسات و اعتقادات و مشکلاتم رو به صورت مستقیم بیان کنم.

بگذریم. همونطور که وعده داده بودم ، میخوام چند بیتی از اشعارم (که بهتره بگیم ترانه) رو همراه با تفسیر و توضیحش در معرض دیدتون قرار بدم. من به هیچ وجه ادعای شاعر بودنم نمیشه ولی این نکته رو هم لحاظ کنین که هنوز سن من خیلی کمه و جا برای پیشرفت دارم و همینطور این مسئله که من روی دروس انسانی مطالعه نداشتم و بیشتر سرو کارم با ریاضیات بوده. خب دیگه بریم سر نگارش ابیات.

زیبایی ازآن شما ، وفور نعمت مال تو

هرچی که عمر ما کمه ، فدای عمر خال تو

رنج مسلسل واسه من ، اندوه دنیا به منه

پشتم خوشی های توئه ، روبه روهای من غمه

عشق و عطوفت همیشه ، به پای تو به کام توست

کینه و دشمنی مدام ، ثانیه هامو شست و رُفت

این هم یه نوعی قسمت منظوم پست های زیبارویان جستن ، فکر رستن باش هستش.

دلم می خواد بخوابم ، به خواب تورو ببینم

تو بیداری نشد که ، کنار تو بشینم

شاید بشه تو این خواب ، دست تو رو بگیرم

بدتر از اونم بشه ، به زیر پات بمیرم

فی الواقع بعضی از خوابا هستن که تا چند ساعت بعد از بیداری هم آدمو ملنگ نگه میدارن. این ابیات در چنین حالتی سروده شدن.

وصف تورو نمیشه گفت ، قلب منم نمیگه کفر

برای خلقت تو هم ، خدایا تو رو به شکر

نه اینکه چون عاشقتم ، ذکرتو پرخوبی میگم

نه اینکه چون به فکرتم ، بدیاتو نمی بینم

تو واقعا مطلوب عشق ، تو یک فرشته ی خدا

به خاطرم میای روزا ، به فکرتم نیمه شبا

اما معنای دقیق تر بیت اول اینه که اگه بخوام تو رو توصیف کنم ، مجبور به کفر گویی میشم پس تو رو وصف نمی کنم. مصرع دومش هم که مشخصه ، برای خلقت یه نفر از خدا تشکر می کنه. این شعر رو هم بصورت کامل اینجا نیاوردم.

یه روزی یکیو دیدم ، انگاری به عرش رسیدم

صدایی نمی رسید و ، صدایی نمی شنیدم

اون برام مثل یه بت بود ، آره من یه بت پرستم

خدا رو نمی شناسم ، من همینم که هستم

نداره از من عاشق ، نه خبر نه هیچ نشونی

نمی دونه من کی هستم ، به چه ملت و زبونی

البته من بیت اول رو با این بیت جایگزین کردم :

یه نفر اون سر دنیاس ، صداشو فقط شنیدم

توی این جعبه ی جادو ، چهره اشو چند باری دیدم

شعر بالا یکی از معدود شعرای کاملمه که چند بیتش رو اینجا آوردم.

اینه خاصیت عشق ، روسیاهی به زغال موند

جای احساس توی قلبا ، کار گذاشتن پمپای خون

هرکی عشقش صاف و پاکه ، محکومه به زا به راهی

اونی که هوس خداشه ، نداره جرم و گناهی

این دو تا رو هم به تازگی سرودم. فقط بیت اول قافیه نداره!

آرزوم مردن محضه ، حتی تقدیرم نباشه

بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما

آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم

تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه

به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل

تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گل

بیت اول یکی از بهترین ابیات منه و معنای عمیقترش هم اینه که من آرزو دارم بمیرم حتی اگه توی تقدیرم نوشته نشده باشه و از بی عشقی و تنهایی با فرشته ی مرگ عشقبازی می کنم حتی اگه از خون من خورده باشه. کلا نمیتونم دقیق توضیح بدم ، معنیش کمی پیچیده اس.

خب دیگه بیت های بعدی رو هم میذارم واسه پست های بعد. ضمنا قبلا هم گفتم ، حالا هم تکرار می کنم که شعرای من هر چه قدر هم به درد نخور و نازیبا باشه ، انتقادی رو بهشون وارد نمی دونم ، حتی اگه سازنده باشه. حالا اگه مرا کاری نیست ، شما رو به خداوندگار می سپارم.

پی نوشت ۱ : یه جمله ی فوق العاده دیدم که بد نمی بینم شما هم بیبینینش!

« اگر امید نبود ، هیچ مادری فرزند خود را شیر نمی داد و کسی درخت نمی کاشت. (پیامبر اعظم (ص)) »

پی نوشت ۲ : حالات روحی من ، نوسان شدیدی پیدا کرده. اینو خودم از نوشته هام می فهمم چون قبلا اینجوری نبودم ، بلکه اینجوری شدم!

پست های مشابه : گزیده ی اشعار تنوع اشعار

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۷

ده روش غلبه بر کمرویی

نوشته شده توسط حامد 1,236 نمایش

سلام ای خوب خوبان ! روزی من خواهم آمد ، من که منم سرآمد ، تنهایی و مهجوری ، دور از تو چنانم کرد ، کس ترس بخواهم شد پایاب شکیبایی ، لیکن نورت ز در درآمد !

خب مطلب فوق العاده جالبی که پیش روی شماست رو نمی خواستم منتشر کنم. البته من قبل از راه اندازی سایت این مقاله رو یافته بودم ولی چون نمی خواستم کسی ازش بهره ببره ، مخفی نگاه داشتمش! (من حسود نیستما !) حالا چون مطلب خیلی طولانی خواهد شد سریعا میریم سراغش. اول می خواستم فقط کپی پیست کنم اما الان سطوری هم از خودم بهش اضافه کردم تا جالبناک تر بشه.

۱۰ روش غلبه بر کمرویی به نقل از سایت آفتاب

کمرویی شرایط ناتـوان کنـنده ای برای اغلب افراد پـدیـد می آورد و مانع از ایفای نقش در موقعیتهای اجتماعـی و بیان دلمشغولیها و درخواست ازدواج از شخص مــورد علاقه خود میگردد.
واقعیت این است که اغـلب انـسـانـهـا دقـیـقـا” از هـمـان شخصیت دلخواه طـرف مقابلشان برخوردارند ولی بدلیل کمرویی و ترس، از بـیـان درخـواسـت ازدواج طفره میروند و اغلب توسط معشوقه اشان مورد شکوه و شکایت قرار میگیرند.اینگونه افراد فقط به ملاقات و قرارهای عاشقانه اکتفا کرده و گام بلندتری بر نمیدارند . اگـر کمرویی شما را از رسیدن بفرد مـورد علاقه تان بازمیدارد به مـطـالـعـه خود ادامه داده تا بیاموزید چگونه میتوانید بر آن چیره شوید.

شماره ۱۰
▪ با دوستان خود تمرین کنید
عامل اصلی در کمرویی، ترس از عدم پذیرش (طرد شدن) اسـت. ایـن عـامـل را تـوسط نزدیک شدن و برگزیدن فردی بـرای دوسـت و یـا بـرادر خـود از میان بردارید. از آنجایی که غرور خودتان در معرض خطر نمی بـاشـد کـمتـر از نـزدیک شـدن حـذر خواهید کرد. شما خـواهید دید که مسئله شاقی نیست و خواهید خواست در فرصـت بـعد بـرای خـودتـان نامزدی را انتخاب کنید. من فکر می کنم که این مرحله رو طی کردم.

شماره ۹
▪ مراحل را آهسته طی کنید
انتخاب همسر را همچون برنامه ای ۱۲مـرحله ای در نظر بگیرید. بـا یـک لـبـخـنـد شـروع کنید، به تمام افراد نشان دهید (نه تنها به دختران جذاب و زیـبا) که شـمـا صـمیـمـی و قابل نزدیک شدن می باشید. در روزهای بعد با گفتن سلام جلو بروید. چـنـد روز بـعـد از آن در گـفـتـگویی کوتاه شرکت کنید. به کار خود ادامه دهید تا بتدریج با دیگران صمیمی گردید و خواهـیـد دیـد که بـه آن دشـواری کـه میـاندیـشـید نیست. هرگاه اشتباه بزرگی مرتکب شدید آن را فراموش کنید. اغـلب افـراد بخشنده تر از آن چه شما تصور میـکنـیـد هستند. خب این حرکت رو تازه شروع کردم. می دونین ، من بنا به دلایلی در مواجهه با جنس مخالفم بسیار خشن ظاهر می شدم که البته ناشی از غرور نبوده و بلکه از ترس بود . اما سعی می کنم زین بعد کمی تغییرات درخودم ایجاد کنم.

اگر شخص موردعلاقه شما زیبا است و این باعث وحشت و دست پاچگی شما میشود مراحل “میزان زیبایی” را بتدریج طی کنید: با نزدیک شدن به فردی با زیبایی معمولی و متوسط که نسبت به آنها اعتماد بنـفس دارید شروع کنید. هنگامی که با آنها احساس راحتی کردید بسراغ فرد زیبا تری بروید و به همین منوال ادامه دهید.توجه داشته باشید که نزدیک شدن بفردی لزوما” نباید جنبه عاطفی داشته باشد مثلا”میتوانید در مباحثات علمی و یا موضوعات کاری با او شریک شوید. والله چی بگم ! کاملن حرف منطقی و بجایی است. واقعا وقتی میگن برو پیش روان پزشک مشکلت حل میشه همینه ها ! در کل با این یه تیکه بسیار حال نمودم و گویی بعد از خوندن این چند خط  ، شارژ روحی میشم!

شماره ۸
▪ به افراد به دید ابزارهای جنسی ننگرید
هنگامی که با یک فرد صحبت میکنید به وی به چشم یک نشـان پـیـروزی جـنـسی نگاه نکنید بلکه به عنوان یک انسان همانند خودتان وی را تصور کنید. در نـظـر گرفتن مـحـض مسائل جنسی در نزدیک شدنتان نمایان خواهد گشت و خانم ها قادر هستند آقـایانی را که تنها با انگیزه جنسی قدم برمیدارند را تشخیص دهند. همونطوری که در پست های قبل هم گفتم ، به هیچ وجه این مشکل رو دارا نمی باشم . در این مورد من به یه خودسازی اساسی رسیدم.

شماره ۷  
▪ اشخاص را زیاد بزرگ نکنید
همانند نکته فوق، اهمیت ویژه ای را بفردی که با وی صحبت میکنید قائل نشوید. هرگاه اینگونه جلوه دهید که او برای شما بی اندازه ممتاز میباشد، او نیز شروع خواهد کرد به همین منوال فکر کردن. به وی بعنوان یک انسان با تـمـام مـعایـب و خـصـوصـیـات یک فـرد عادی نـگاه کنید. گفتگو کردن در حالت برابر، بسیار دلپذیرتر از صـحبت کردن با تـکبر و یا با چشم حقارت خواهد بود. عمده ترین مشکل من در مواجهه با غیرهمجنسانم! شاید در حرف ساده باشه ولی وقتی بحث عمل پیش میاد ، می بینم که فوق العاده کار سختیه. همچنان این مشکل رو دارم ولی برطرف کردنش کار چندان دشواری هم نیست.

شماره ۶
▪ توقعات خود را کاهش دهید
هنگامیکه با فردی صحبت میکنید انتظار هدف غـایی خود را در سر نداشته باشید. تنها با جریان کار همسو گردید. شـگفت زده خواهید شد که به چه سادگی همه چیز هموار می شود. اگر شما در این اندیشه نباشید که حتما” باید در انتها به چـیـزی دسـت پیدا کنید و خونسردی خود را حفظ کنیـد، در پـایـان به نـتـیجه دلخواهتان خواهید رسید. دیگه همه اینو می دونن که من از هیچ کس هیچ توقعی ندارم اما فقط و فقط به هدف غایی فکر می کنم ! تا حالا که این مسئله برام پیش نیومده تا بتونم خودمو بسنجم اما فکر می کنم که بتونم تا حد زیادی خودمو وفق بدم.

شماره ۵
▪ همه چیز را بخود نگیرید
اگر می خواهید در گزینش همسر کامیاب شوید، لزومی ندارد شما هر اظهار عقیده ای مانند شوخی و طعنه هایی که طرف مقابل احتمال دارد بسوی شما روانه کند را بعنوان یک توهین بخود تلقی کنید. مردم اغلب چیزهایی را میگویند که هیچ مقصود و منظوری از آن ندارند. وقـتـی کـه آنها آزاری به شما نمی رسانند، برخـوردن لـزومی ندارد. هرچند گاهی اوقات مردم نـظـرات نـابـجا و بی موردی می دهند که در این حالت شما می باید قاطعانه از خودتان دفاع کنید. خب باز جای شکرش باقیه که من به هیچ وجه از دست کسی ناراحت نمیشم. ویا اگر هم بشم به مرور زمان فراموشش می کنم. حالا اگه طرف چیز آینده ام هم باشه که دیگه هیچی ! هرچی دلش میخواد بگه ، باکی نیست!

شماره ۴
▪ گوش دادن را بیاموزید
همواره شما صحبت نکنید اجازه دهید دیگران هم در مـورد خـودشـان مـدتـی پـرحــرفی کنند. چیزی بخصوص خانم ها بسیار دوست دارند. سـوالات سـرگشـاده ای بـپرسید که احتیاج به پاسخ طولانی دارند و خودتان بنشینید و تنها گوش دهید. هـرگـاه گـفـتـگو در حال از آب و تاب افتادن بود موضوع جدیدی را آماده داشته باشید.و برای کاهش سختی باز کردن سرصحبت همواره موضوعات آغاز گر در اختـیـار داشـتـه باشـیـد تا گفتگو از آب تاب نیافتد. خب من اصولا کم حرفم و تو باز کردن سرصحبت دچار مشکل می باشم. البته سعی می کنم به کمک دوستان این نقیصه رو هم برطرف کنم. کار شاقی نیست.

شماره ۳
▪ با افراد بسیاری صحبت کنید
از گپ زدن با هرشخصی که ملاقات می کنید ابا نداشته باشید. از پیر زن سالخورده ای که برای خرید به بقالی آمده تا تحویلدار بانک. بقول معروف کار نیکوکردن ازپرکردن است. اغلب مردم از عدم وجود ارتباط بین افراد ابراز تاسف میکنند. بـنـابراین صمیمیت شما با اسقبال مواجه خواهد شد و اگر هـم چنـین نشد به آن اعتنا نکنید. افرادی که با شما با تکبر رفتار می کـنـند احـتـمالا انـسـانـهای کـمـرویـی هسـتـند که هیچگاه جسارت غلبه بر کمروییشان را نداشته اند. بعد از خوندن اینگونه مطالب بود که من کار بالا بردن ارتباطات جمعی خودمو شروع کردم. الان هم به موفقیت نسبی رسیدم ولی همچنان راه زیادی برای رسید به مقصد نهایی دارم!

شماره ۲
▪ از طرد شدن نهراسید
قهرمانان برجسته مشت زنی درحالی پا بمیدان میگذارند که احتمال شکست برایشان وجود دارد. به همین ترتیب شما نباید انتظار داشته باشید همیشه موفق باشیـد. هیچ چیز ۱۰۰% نیست. بنابراین رویـارویی با یک فرد را بعنوان یک تجربه آموزنده درنظر بگیرید. ترفند کار در این است که خودآگاه (تمرکز حواس بخود) نباشید. کمرویی، تـردید و دودلی هنگامی رخ میدهد که شما به عیوب و نقایص خود فکر می کنید. در عوض افـکـارتـان را سراسر به شخصی که در حال گفتگو هستید متمرکز گردانید. هم شما اضطراب خود را از خاطر خواهیدبرد و هم اینکه طرف مقابل از توجه شما خرسند و مشعوف خواهد شد. من با یک تغییر تفکر بنیادی تونستم این نقص رو که در من وجود داشت از بین ببرم. واقعا خدا پدر مادر این اینترنت رو بیامرزه که اینقدر به من کمک کرده در زندگانی! من مدیون اینترنتم تا ابد الدهر !

شماره ۱
▪ از خانه خارج شده و معاشرت کنید
به فعالیتهایی ملحق گردید کـه هـمواره در ارتـبـاط بـا دیـگـران بـاشـیـد. مانـنـد بـاشگاه، کلاسهای ورزشی، کلیسا، انجمنهای دانشجویی و کلوب های تفریحی. دراین محیطها همواره باید اجتماعی بـوده و با مردم معاشرت کنید. پس از مـدتی خـواهـید دید برایتان عادی و راحت می گردد. از آن گذشته مـلاقات شما با افراد دلخواه و جذاب عملا تضمین خواهد شد. و میتوانید مطمئن باشید با همسر مورد علاقه خود دیدار خواهید کرد. می تونم بگم که نصفه و نیمه حلش کردم. ولی هنوز راه درازی در پیش دارم.

از شما شروع میشود
هــنگامی که کمرویی خـود را کـه مـستلزم پایـداری و گـذشـت زمـان اسـت پـشـت سـر گذاشـتید خواهید دید به چه اندازه زندگی شما دچار تحول میشود. در این زمان با ترس کمتری به سراغ چیزهایی که می خواهید خــواهید رفت. در اینجا رازی نهفته اسـت: تا بحال اتفاق افتاده که داخل اطاقی شوید و آن احساس دستپاچگی و اضطراب به شـمـا دسـت بـدهد. به خاطر داشـتـه باشـیـد کـه اغلب افرادی که ملاقات می کنید خود آنقدر سرگرم و دل واپس این میباشند که دیگران در موردشان چگونه می انـدیـشـند کـه دیگر متوجه شما نخواهند شد تا بتوانند درمورد شما قضاوت کنند. کاملن لمسش کردم. کمرویی موجب زوال آدم میشه. البته من هنوز یه مشکل بزرگ دارم و اون ترس از اجتماعات بزرگه. مثلن کلاس درس که کنار اومدن با این قضیه که سرکلاس بتونم راحت صحبت کنم ، خیلی سخته. من هیچ برنامه ای برای این معضل ندارم و باید دید که سرنوشت چه خواهد نوشت.

منبع : سایت آفتاب

خب احتمالا من توی این پست بسیاری از موضوعات نامفهوم سایت رو روشن کردم و به نوعی پته ی خودمو ریختم روی آب! اما اشکالی نداره ، مهم خودمم که وقتی یه روزی میام این مطلب رو میخونم ، انگیزه می گیرم و برای رسیدن به هدفم مصمم تر میشم. ولی شماها چه می دونین که این هدف چقدر بزرگه! تا پستی دیگر خدا نگهدراتون و یارم و حافظش !

پی نوشت ۱: از بس که در وصف تو شعر سرودم ، دیگه دستم بلد نیست شعر بنویسه !

پی نوشت ۲: ممکنه در آینده ای نزدیک یا دور ، این پست رو حذف کنم !

سه شنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۸۷

اطلاعات عشقی!

نوشته شده توسط حامد 268 نمایش

خب سلام. به نظرت خزیدن بهتره یا پریدن؟ خوردن یا خوابیدن؟ دیدن یا ندیدن؟ مردن یا نمردن؟ مسئله هیچ کدوم از اینا نیست!

داریم به آخر پاییز می رسیم و من هیچ پیشرفتی تو این نه ماه نداشتم. (نمی دونم چرا وقتی یکی میگه نه ماه ، همه یاد دوران حاملگی می افتن!) به جای اینکه به عقلم یه چیزی اضافه بشه ، انگار یه تیکه از مغزم رو برداشتن انداختن تو کاسه ی دستشویی! نشد یه نفر به ما بگه چه آدم خوبی هستی و دوستی با مارو افتخار بدونه و نشد ما از یه نفر خوشمون بیاد.(مورد دوم رو با شدت و ردت تکذیب می کنم! پس چرا گفتم؟!)

بر تصویر زیر بنگرید. این عکس رو سر یکی از کلاسا گرفتم:

چی بگم به این؟ آخه مرتیکه اگه عاشقی چرا در و تخته و میز و صندلی رو خط خطی می کنی؟ خوبه یکی بیاد با خودکار روت کنده کاری بکنه؟ هان؟ تو خجالت نمی کشی همه جا جار می زنی که عاشقی؟ اصلا به اونی که این نوشته رو میخونه چه ربطی داره که تو از یکی خوشت اومده؟ دانشگاه که جای این کارا نیست بچه ، برو درستو بخون. بعد میگن چرا مملکت پیشرفت نمی کنه ، خب از همین دانشگاه هاست. همش به فکر دید زدن ، همش به فکر قر و فر . بس کنین دیگه بابا.

دوستان من ، یه ذره اطلاعات عمومیتون رو زیاد کنین. مثلا اطلاعات سیاسی. من مطمئنم که نیمی از شما جوانان(مخصوصا اجناس مخالفم!) نمی دونن رئیس جمهور قبلی ایران کی بوده و یا بعضا نمی دونن که رئیس جمهور فعلی کیه!(برو بابا ، خالی نبند!) یا به دانش جغرافیاییتون بیفزایید. الان من یک نفر رو به شکل رندوم انتخاب می کنم ( بخصوص از جنس مخالفم!) و ازش می پرسم پایتخت امریکا کجاست؟ خب نمی دونه. یا مثلا می پرسم مرکز استان خراسان چه شهریه؟ گیر می کنه. با اینکه تو یه کشور مذهبی زندگی می کنیم بعضیا (علل خصوص جنس مخالفم!)اطلاعات مذهبی هم ندارن. برای مثال نمی دونن شیعه ها چند تا امام دارن. و کلا از این قبیل اطلاعات. ندارن که ندارن که نه انگار!

دیگه زبون به درازی نمی کنم و به شما پیشنهاد می کنم به جای دوست چیز بازی به فکر ارتقای بار علمی خودتون باشین و راه راست رو پیشه کنید! در حال حاضر خداحافظ همگیتان!

پی نوشت: تمامی پاراگراف ها به هم مربوط هستن و یه سرّی در این ارتباط وجود داره که به طرز هنرمندانه ای توسط نگارنده که خودم باشم، مخفی گشته! از یابنده تقاضا می شود این راز رو برای ما پست کنه!

جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۸۷

منو دوست داری؟

نوشته شده توسط حامد 669 نمایش

سلام ای کبدها ! چطورین یا خوبین؟ شارژین یا دشارژ ؟ ماستین یا دوغ ؟ شیر یا روباه ؟ خر یا اسب ؟ گوسفند ؟(نگارنده در حالت عادی بسر نمی برد! خدا در ادامه ی پست به داد برسد!)

خب اگه در لینکدونی این بغل کمی جستجو کنین یه لینکی پیدا می کنین که یه پسری جلوی وبکم خودشو کشته! به نظر جذاب میاد! هزار و پونصد نفرم نگاش می کردن! قبلا هم به بقیه گفته بود که میخواد خودشو بکشه ولی بقیه به سخره گرفته بودن. این یه هشداری بود به همه ی جوونا ، امیدای درخشان فردای ایران ما ! زرشک! یه هشداری بود به شما که اگه پس فردا یکی خودشو کشت که قبلش گفته بود می کشه ، می کشه!(هان؟)

لطفا سوال نفرمایید! من با tm قرارداد ندارم. بخاطر آمارشه که آهنگاشونو گذاشتم. فهمیدین؟(حالا مگه کسی هم سوال کرده؟)

میخوام سفرنامه ی الکامپ رو بنویسم ولی چون وقت می بره و این هفته امتحان دارم هفته ی دیگه به رشته ی تحریر درمیارمش. اگه تا اون موقع حوادث یادم نرفته باشه .

حالا بحث اصلی پست. روز دوشنبه مورخه چهارم آذر داشتم رجعت می کردم از دانشگاه به خونه. با تاکسی نمیام چون اتوبوس هست ، اینو گفتم که نگید خسیسم.(خب هستی دیگه وگرنه با تاکسی می اومدی!)دم دانشگاه سوار شدم و بعد از یه مدت یه دختر و پسری که هیچ گاه ندیدمشون ، پشتم نشستن. جای شما خالی از همون اول شروع کردن. به قدری لوس به حدی حال بهم زن با هم صحبت می کردن که می خواستم برگردم و چاقوی دسته زرد گوریل فهیم رو بکنم تو سینه ی هردوتاشون. مثلا پسره با لحن بچه گونه می گفت: دوشم داری؟ اون دختر کودن هم می گفت : آله!(همون آره به زبون آدمیزاد!) بعد پسره شونه ی دختره رو مالید و گفت : اینجا رو خوبه بمالم؟ اونم گفت آره. بگذریم دختره هی تعریف می کرد از زندگی گذشتش و از دوست پسراش. از پویا گفت که سه بار زده بودتش. اینجا بود که معنای زدن رو درک کردم. گفت یه بار دستمو فشار داد ، یه بار گفت بزن تو صورتم ، من نزدم بعد اون زد. در این لحظه پسره گفت: بعدش چیکار کردی؟ دختره گفت گریه کردم. بازم زر زر کرد و رسید به هادی. گفت : زیاد غیرتی بود هی تو خیابون می گفت سرتو بنداز پایین ، روسریتو بکش جلو. و کلا از این حرفای صدمن یه غاز تحویل هم میدادن. آخرشم دختره گفت چه خوب شد که باتو آشنا شدم. تو چی؟ تو خوشحال نیستی؟ پسره گفت : نه(خیلی ضایع بود این حرکتش! من بودم با این بی تجربگیم ، اینو نمی گفتم! ضریب هوشی کانا!) تا خود مقصد دندون عقل منو کشیدن بس که هی اون گفت دوسم داری؟ اونم گفت آره! خوب شد بعد از پیاده شدن یه جوب اونورا بود خودمو خالی کردم توش! اه اه اه. (کاش برمی گشتم قیافشونو می دیدم اما گفتم آخر ضایع بازیه!)

یه جا هم دختره گفت تو تولدم شل می رقصیدم ، همه می گفتن این تولدشه ولی ناراحته.(قطعا مراسم تولد مختلط بوده) حیف که خدا اجازه نمیده هر کی و که دلت خواست بکشی! و حیف که خدا نمیذاره هر کس رو که عشقت کشید …. لا اله الا الله! آدمو وادار به گفتن چه حرفایی می کنن مردم! تا اینجا رو به محفل فحش و فحش کاری تبدیل نکردم ، بدرودم!

چهارشنبه, ۶ آذر ۱۳۸۷