این حال من بی توست !

نوشته شده توسط حامد 267 نمایش

سلام به همه ! یه گوشه ای میشینم ، گوشیمو دست می گیرم ، از این همه تنهایی ، دلم میخواد بمیرم ، میرم تو لیست دوستان ، اسامی رو می بینم ، رو یکیشون می ایستم ، رو صندلی میشینم ، یه دوست مهربونه ، دلم براش تنگ شده ، صداش ولی تو گوشم ، مثابه ی زنگ شده ، شمارشو می گیرم ، منتظرش می مونم ، اما جواب نمیده ، دلیلشو می دونم ، زنگ می زنم بی وقفه ، یه بار دوبار سه باره ، از فرط بوق آزاد ، گوشم داره می خاره ، دیگه میرم بخوابم ، خوابای خوب ببینم ، دوباره فردا پاشم ، یه گوشه ای بشینم ، گوشیمو دست بگیرم !!

همیشه شروع نوشتن برام سخت بوده و تموم کردنش سخت تر . حقیقتش حدود یه هفته پیش در صبح یک روز دل انگیز بهاری وقتی از خواب ناز بیدار شدم احساس درد شدیدی از ناحیه گردن رو کردم ! بذارین یه خاطره ای براتون تعریف کنم . دو سال پیش سر سیاه زمستون با جمعی از دوستان چیزمغز تصمیم گرفتیم بریم شمال. وقتی رسیدیم چالوس یا نوشهر یا لاهیجان (دقیقا خاطرم نیست) ظهر شده بود و دنبال یه سگ پزی می گشتیم تا یه کوفتی به بدن بزنیم . بالاخره یه مغازه ی کرکثیفی پیدا کردیم و برای صرف پیتزا داشتیم از ماشین پیاده می شدیم که دوست راننده امون بنابه دلایل نامعلومی شروع به حرکت کرد . منم در همون حین و بین داشتم از ماشین پیاده می شدم و وقتی ماشین به حرکت دراومد ، چرخ عقبش به طرز محیرالعقولی از روی پاشنه ی پام رد شد ولی من هیچ دم برنیاوردم. بس که ماخوذم . اما این درد گردنم به حدی شدید بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هرازچند گاهی فریادی از خودم ول می دادم .

خوشبختانه و یا متاسفانه گردن مبارک هیچ قصد خوب شدن نداشت و اعضای خانواده با خوروندن قرص و مالیدن انواع و اقسام پماد سعی در تسکین این درد داشتن که البته ثمر هم داد و تا شب آرامش نسبی به شهر برگشت . شب مثل بچه های خوب رفتم سرجام خوابیدم. اوایل خوب بود ولی حوالی ساعت چهار با یه درد خیلی وحشتناک از خواب پریدم . برای اینکه صدای داد بیدادم کل محلو از خواب بیدار نکنه یه گوشه ی ملافه رو کردم تو دهنم . چند دقیقه ای این دردو تحمل می کردم تا اینکه کم کم از شدتش کم شد . انصافا می ترسیدم بخوابم واسه همین هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و به رادیو ورزش گوش دادم . حالا تو اون ساعت داشتن به موضوع درد کمر و گردن راننده وانتا می پرداختن . با یه راننده وانت هم مصاحبه می کردن که ازقضا فامیلیش هم حجازی بود . خلاصه کم کم خوابم گرفت و با رعایت احتیاط سر بر بالین گذاشتم و روز بعدش خیلی بهتر شده بودم و دیگه نیازی به دکتر نبود .

همه ی این دردا ناشی از مشکلات عصبی ما جووناس . اگه دولت برای ما چهارتا تفریحات سالم درست می کرد اینقدر ما به ورطه ی نابودی نمی افتادیم . الان فصل تابستونه و منه جوون فرهیخته هیچ سرگرمی و تفریحی ندارم و مجبورم تو دانشگاه واحد بردارم . حالا نمیگم تفریحاتمون مثل سری فیلمای امریکن پای باشه ولی خب زیادم بدم نمیاد . یکی از دوستان هست که هر چند وقت یه بار از ما می پرسه : می دونین الان چی می چسبه؟ ما هم میگیم : نه نمی دونیم ، چی می چسبه ؟ و اونم یه حرفی می زنه که من نمی تونم اینجا بگم چون عزیزانمون تو شورای انقلاب فرهنگی سایتو مورد لطف قرار میدن . البته این بر کسی پوشیده نیست که تو تابستون بستنی خیلی می چسبه و اونم بستنی یخی آلبالویی ! (دقیقا یه سال پیش یه پست درباره اش نوشته بودم ولی الان دیگه وجود خارجی نداره) قبلترها که علم پیشرفت نکرده بود و هنوز ماهواره ها به فضا فرستاده نشده بودن و کرما و لاک پشتا روی زمین بودن ، مردم خیلی راحت میشستن دور هم و بستنی یخی می خوردن . اما الان با پیشرفت تکنولوژی و گسترش رسانه های معاند دیگه کسی حتی سیبیل کلفتاش هم جرات نمی کنن بستنی یخی بخورن . چرا ؟

داشتم می گفتم . بعد از اینکه یکی دو روز از گردن درد راحت شدم یه عارضه ی جدید بر من مستولی گشت . یه روز که از خواب بیدار شدم ، حس کردم چشم چپم ترکیده و خونش پاچیده به درو دیوار . فوق العاده داغ شده بود . با اینکه همه چیزو خیلی واضح می دیدم اما این گرمای شدید نگرانم کرد زنهار رفتم جلوی آینه و دیدم بله … خون جلوی چشامو گرفته نافرم . الان یه دو سه روزی میشه که به همین حالت مونده و من میخوام پرو اوولیشن ساکر بازی کنم ولی نمی تونم . الانم با کلی مکافات دارم این متنو تایپ می کنم . علت این خون بازی رو هم نمی دونم احتمالا بخاطر کار زیاد با کامپیوتر چشمام خشک شده باشن . همونطور که شاعر هم گفته : تو چشام اشکی نمونده ، تو دلم حرفی ندارم ، دیگه وقت رفتنه ، سَفره دور و درازه . و یا یه شاعر خوش الحان دیگه که می فرماید : دیگه اشکی برام ، نمونده که بخوام ، برات گریه کنم ، فدای تو چشام . و از این قبیل صوبتا .

در آخر توجه شما رو به خبری که دیروز به دستم رسید جلب می کنم . میگن که سه سال پیش لیندسی لوهانو بخاطر رانندگی هنگام مستی دستگیر کردن و مجازاتش هم این بوده که تو کلاسای ترک الکل شرکت کنه. اما خانوم این کلاسا رو پیچونده و حالا هم دادگاه حکم به زندانی شدنش داده به مدت نود روز . بنده خدا هم هرچی گریه و ضجه زاری کرده فایده نداشته و حالا باید بره آب خنک بخوره بلکه یه مقدار از کک مکاش کم بشه . اصلا این قضیه به من چه ربطی داره شما هم گیر دادین ؟ والا به خدا . من هنوز جوونم کلی جا دارم . تا کی حسادت ؟ تا کی دشمنی آخه ؟ بکنین اون دندون کرم خورده رو . (نگارنده به علت نوشیدن یک بطری ماء الشعیر لیمویی در حالت عادی به سر نمی برد . لطفا مجددا تلاش نفرمایید.) این ژرمنم که نبرد و پیش بینی من غلط از آب دراومد . خاک تو سرم که از اختاپوسم کمترم . دیگه پیش بینی نمی کنم ولی بیشتر دوست دارم اسپانیا قهرمان بشه. به هرحال زبون به درازی نمی کنم پس بدرود .

جمعه, ۱۸ تیر ۱۳۸۹

تحول و تنوع

نوشته شده توسط حامد 149 نمایش

یه سلام صورتی بر جمال تو سپیدروی! شیوایی کلامم ، گیرایی نگاهم ، آگاهی حواسم ، فدای روی ماهت ، ممهوره روی قلبم ، حک گشته روی بختم ، مزیّنه نگاهم ، به اسمت و به نامت !!

میخوام دوباره آه و ناله رو شروع کنم. ولی وقتی می بینم با من همپایی نمی کنین ، وقتی می بینم بی تفاوتین ، ترجیح میدم اصلا آپ نکنم. منو درکم نمی کنین ، منو نمی بینین ، منو به حساب نمیارین. اگه وضع همینجوری باشه ، توی این تعطیلات لعنتی از بین خواهم رفت! بابا یه ذره احساس همدردی کردن ، یه خرده همذات پنداری. به خدا به جایی برنمی خوره. به جای اینکه بگین چرا لینک فلان آهنگ خرابه ، بگین می فهمیم چی میگی. بگید هواتو داریم.

نویسنده ی دیگه ی سایت یعنی احرار ، یه مقاله ی جنجالی و فوق العاده روان و زیبا نگاشته بود که اگر توی سایت میذاشتم قطع به یقین جزء پربازدیدترین پست ها می شد اما بنابه دلایل امنیتی فقط چند دقیقه روی سایت قرار گرفت. به هرحال امیدوارم باز هم از این دست مقالات از خودش بیرون بده تا شما هم از نوشته هاش ملذوذ و مستفیض و محظوظ بشید.

میخوام یه مقدار تنوع ایجاد کنم. احتمالا ظرف چند روز آینده بخش هایی که عرض می کنم به سایت اضافه خواهد شد. یکی از این بخش ها ، قسمت معرفی فیلم هست. فیلمایی رو که دیدم نقد می کنم تا اگه شما هم مشتاق شدین اونا رو یا دانلود کنین یا از یه جایی تهیه بنمایین و به نقد من غبطه بخورید و آفرین بگویید!

بخش دیگه هم احتمالا مرتبط با دانشگاه و بخصوص دانشگاه محل تحصیل خودم باشه. چون توی مدت امتحانات تعداد کثیری از طریق موتورای جستجو دنبال این دانشگاه بودن و چون انتخاب واحد دانشگاه آزاد هم نزدیکه ، سعی می کنم حداقل درمورد این دانشگاه کمکتون کنم.

کم کم اطلاعات بیشتری از خودم بروز خواهم داد. هرچند برای نوشتن محدودیت دارم ولی تاجایی که بشه از اتفاقاتی که برام میوفته و اتفاقاتی که افتاده و خواهد افتاد ، مطلب میذارم. می دونم که این بخش برای همگان جذاب خواهد بود.

دنبال یه هاستینگ مجانی خوب می کردم تا آهنگا و ویدئو ها و حتی نرم افزارای قشنگ و به درد بخور رو واستون آپلود کنم. هنوز که پیدا نکردم و تو این زمینه با مشکل مواجه ام.

اکانت های اینترنت بیشتری برای شما روی سایت قرار میدم. هرچند اکثر شما بخاطر این اکانت هایی که گذاشتم از من تشکر نکردین ولی اشکال نداره. من شما رو دوست دارم و همچنین دوسش!

اگه وقت کنم انجمن سایت رو راه میندازم. البته عمده فعالیت انجمن به بخش های دانشگاهی و دانشگاه محل تحصیلم اختصاص پیدا می کنه. فعلا منتظر جذب همکار هستم. کسی مایل بود بگه ، که من خوشحال میشم.

شعرای بیشتری از خودم میذارم اینجا. من بخیل نیستم اما چون اشعارم رو جایی ثبت نکردم ، احتمال به کش رفتنشون هست. ولی به خاطر شما این کارو می کنم. حتی اگه خواستین واستون شعر اختصاصی هم خواهم سرود! (اگه هزینه اش رو متقبل بشینا!)

یه بخش گالری عکس ایجاد می کنم. حالا یا تو سایت یا توی انجمن. به هرحال بعضیا هم دنبال تصاویر خواننده ها و بازیگرای مورد علاقه اشون هستن. (من فقط فیلمای لوهانو دانلود می کنم و به هیچ وجه به عکساش بها نمیدم! ولی خودمونیما ، این لیندزی جون چقدر فیلم بازی کرده ها! سرویسمون کرد!)

و در آخر بگم که خیلی مشتاقم تخصص گرایی کنم. سعی من بر این خواهد بود که به نخبگان هم خدمات ارائه کنم تا اینقدر بی تخصصی رو به رخم نکشین! تا پست بعدی خدانگهدارش!(کی؟) میگم حالا!

پی نوشت ۱ : بابا کاپشنتو درست بپوش دیگه. ای خدااااااااااا به کی بگم آخه؟

پی نوشت ۲ : باز خیلی ازخودم تعریف و تمجید کردم! شما به بزرگواریتون ببخشید!

شنبه, ۵ بهمن ۱۳۸۷

کمی خودم هم !

نوشته شده توسط حامد 180 نمایش

سلام ای گوهر پاره! داشتم فراموشت می کردم و به نوعی اما دوباره دیدمت و زرتی تو غم ها غوطه ور شدم و تو نمی دونی چرا. چیکارت کنم آخه ؟

اومدم بعد یه هفته تا بگم که آقا (بلکمم خانم!) من مخلص همه ی آدمای کره ی خاکی از ضلع جنوب شرقی گرفته تا ضلع شمال غربی ، از کنج راست تا کنج چپ هستم!( کره ی زمین که نه ضلع داره نه کنج!) من کوچیک تو بازدید کننده ی بامرام و مهربون و خوشگل ، چاکر تو خواننده ی محترم و سنگین و رنگین ، فدای احساسات لطیف همه ی مردم دنیا نیز هستم! اینارو میگم که اگه یه وقت چهارتا فحش دادم به یه قشر خاصی ، ناراحت نشی. اگه یه وقت به شخص مورد علاقه ات توهین کردم به دل نگیری.

می دونم که دوباره بیان شیوام رو از کف دادم. قطعا بخاطر امتحاناس. درس نمی خونم ولی دائما استرس دارم. بذارین امتحانا تموم بشه ، به قدری نوشتارم شیوا بشه ، به حدی نگارشم شیوا بشه که خود ….. . به هرحال بعد از امتحانا منتظر حکایات شیوای جدید و بدیعی باشید و به شیوایی کلامم غبطه بخورید!

شاید اگه مطالب سایت رو خونده باشین ، متوجه درگیری فکری و آشفته ای که بین من و لوهان ایجاد شده و باعث حساسیت من به این زیبارو گشته ، شده باشین. اما دوستان! من به هیچ وجه به این فرد دل نبسته ام و به قولی عاشقش نشدم و حتی به شدت این رفتار رو تقبیح می کنم و براین اعتقادم که علاقه ی بیش از حد به یه شخص مشهور جز دیوانگی و اضمحلال و طردشدگی برای آدمی به همراه نداره. پس چرا من و لوهان اینجوری شدیم؟ عزیزان من ! داستان من و لیندزی لوهان غیر از این مسائله و من عاشق لوهان نشدم!(پس چی شدی؟)

همیشه همه میگن که در رابطه با سایر افراد ، خودتونو بذارین جای طرف مقابل. اما من پا رو از این هم فراتر گذاشتم و دیگران رو میذارم جای خودم! نه اینکه من خیلی به طرز حرف زدن افراد حساسم و با لحن طرف موضع خودم رو نسبت بهش می گیرم ، این میشه که کم حرف میشم. خود واقعیم رو به کسی نشون نمیدم و توی گفتگوها سعی می کنم غرورم رو حفظ کنم و از کلمه های باکلاس استفاده بنمایم! البته دارم طرحی رو پیاده می کنم که بین مردم به طرح تحول معروف شده و طبق این طرح ظرف مدت شش ماه از سوسولی! به خزی بودن می رسم! این طرح هدفی جز آمادگی من برای زندگی در اجتماع نداره ولی کارهایی برای تحقق این طرح باید انجام بشه که همت بالایی و شاید هم جرأت وافری میخواد! مخصوصا یه کار که خیلی!

میگم ، من خاک پای همه ی شما هستم و اصلا در برابر وجود تو سر تعظیم فرود میارم اما اینو بگم که من تازه وبلاگ نویسی رو شروع نکردم و یکی از باسابقه ترین وبلاگ نویس های ایرانم! از سه سال و نیم پیش یعنی زمانی که هنوز طفلی خرد بیش نبودم شروع به نگارش در وبلاگستان کردم و در این مسیر تجربه های بسیاری اندوختم! هنوز هم وبلاگ های قدیمیم رو دارم اما تمام وقتم رو گذاشتم روی سایت و فقط ماهی یکبار یه مطلب از اینجا کپی می کنم و تو وبلاگا قرار میدم.

رفیقان من! اگه درمورد سایت سوالی داشتین من دربست در اختیار شما هستم و اگه لینکی خرابه ، اگه مطلبی باعث آزردگی شما شده و اگه با شخص من مشکلی دارین ، بیان کنین. من تمام انتقادات شمارو می پذیرم( البته به جز انتقاد از اشعارم !) و تک تک حروف جملات شمارو ارج می نهم. تا دیدار دوبارمون ، بدرودی خدایی بر چشمان خوشگلتان باد!

پی نوشت ۱: یه بیت شعر قشنگی دارم که میگم:

به گیسوی نگارم نظر ندارم ، از حال دلم خبر ندارم

                                   همیشه به فکرخوابم ، دیگه شام و سحر ندارم

(باشه باشه ، اگه بگم غلط کردم خوبه؟ خیلی خب غلط کردم که بیت بالا رو سرودم!)

پی نوشت ۲: جمله ی روز: اگه نمیتونی محبوب باشی ، حداقل منفور نباش!(حامد حجازیان!!) به فارسی روان: اگه عرضه نداری محبوب باشی ، پس گه میخوری که منفور بشی!

پی نوشت ۳: پند روز : به هم نشاشیم ، با هم بشاشیم! (شوکومن)

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۸۷

کلسترول زده بالا !

نوشته شده توسط حامد 286 نمایش

سلامی زیبا بر تو زیباروی! دیدن تو برام سخته و دوری از تو برام سخت تر. عقل سلیم حکم می کنه که سخت رو انتخاب کنم ولی من سخت تر رو برگزیدم!

نمیخوام بگم! دوست ندارم شلوغش کنم! ولی باید خودمو یه جایی تخلیه ی روانی بکنم یا نه؟ چند روز پیش فیلمی از لوهان رو که از نت دانلودیده بودم ، دیدم. اسم فیلم رو هم نمیگم تا نظرتون نسبت به من عوض نشه! آخه چرا لوهان؟ چرا گیر دادم به این از خدا بی خبر مفسد فی الارض؟ چرا اون گیر داده به من؟  چرا باید صدای خش دار لوهان که همچون صدای پسرای تخس ده دوازده ساله می مونه ، حال و روان منو درهم بیامیزه؟ چرا از شر عذاب لیندزی لوهان رهایی نمی یابم؟ این چه سرّی است؟ آخه خدا این چی بود آفریدی؟ اه ! لعنت بر لوهان و لعنت بر من!!

لیندزی لوهان

حتما این سوال برای شما پیش اومده که چرا یکی دو پسته ( پست! نه اون پسته که می خوریم!) بیان شیوام رو از دست دادم و دیگه نمی تونم به شیوایی گذشته بنگارم. خدمتتون عارضم که علاوه بر جو و ترس امتحانات که استرسی وافر به من وارد می کنه ، چربی خونم هم رفته بالا و همونطور که می دونین ، چربی بالا موجب از دست دادن تمرکز میشه. ولی من تلاش می کنم با ایده هایی جدید و در آینده ای نزدیک وارد گود بشم و شما رو شگفت زده بکنم و اون هنگام است که به شیوایی کامل کلامم واقف خواهید گشت!

به هر حال داریم به ماه محرم نزدیک میشیم. ممکنه تو این مدت ده پونزده روزه کمتر آپدیت کنم چون به هرشکل سایت داره با روزنوشت های نسبتا هزل و آهنگای شاد میگذره و به دور از شأن این ماه و اخلاق انسانی است که بخوام این رویه رو ادامه بدم. باید دید چه اتفاقاتی در انتظار ماست و شاید تحولی محولی در من یا شما یا تو ایجاد بشه. شاید!

من هیچ وقت کامنت گدایی نمی کنم و نخواهم کرد. همچنین به تبلیغات جلف اعتقادی ندارم مثلن نمیرم تو رومای یاهو تبلیغ کنم یا برم تو بلاگ های به روز شده نظر بدم که بیا تبادل لینک کنیم. تمام آمار بازدید سایت از موتورهای جستجو و مخصوصا گوگله ، که هرچند کمه ولی خوبیش اینه که منت کسی رو نمیکشی و خودت رو کوچیک نمی کنی.

بعضی ها هستن که شورش رو دیگه درآوردن. تا یه ذره تعداد بازدیدکننده هاشون میره بالا ، فکر می کنن دیگه به مرتبه ی خدایی رسیدن و هیچ کس و هیچ چیزی رو بنده نیستن و هیچ حرف حقی رو قبول ندارن. مثلن میگن من به هیچ وجه راضی نیستم که کسی از وبلاگم کپی کنه حتی اگه لینک منبع رو ذکر کرده باشه. آخه خست تا چه حد ؟ من از همینجا اعلام می کنم که هر وبمستری که خواست از هیمرا کپی کنه ، با ذکر منبع مجازه و تازه استقبال هم می کنم!

خب گرامیان ، من برخلاف پست های قبل ، براتون آرزوی سربلندی و کامیابی دارم و امیدوارم تو کار و تحصیل و زندگی همواره موفق باشین ( مگه به حرف گربه سیاهه؟!) تا مطلب بعدی خدا یار و نگهدار و حافظتون.

پی نوشت: آخه مگه با یه تیکه شیشه میشه مچ دست یه نفر رو قطع کرد؟ خالی بندی تا چه حد؟

شنبه, ۷ دی ۱۳۸۷