تو خیالمی وقتی هرکسی با عشقش از کنارم رد میشه ، تو خیالمی هرجا باشم هرجا باشی هر لحظه تا همیشه !

داستان های کوتاه کوتاه ۱۱

نوشته شده توسط حامد 44 نمایش

داستان های کوتاه ۱۰         داستان های کوتاه ۹

داستان های کوتاه ۸           داستان های کوتاه ۷

داستان های کوتاه ۶           داستان های کوتاه ۵

داستان های کوتاه ۴           داستان های کوتاه ۳

داستان های کوتاه ۲           داستان های کوتاه ۱

———————————————————————-

داستان هایی فلسفی و واقعی از دانشگاه آزاد شهر قدس

تمامی روایت ها عینا از واقعیت نقل می شوند …

———————————————————————-

پنجشنبه – کلاس تفسیر

استاد : خب یکی از راهای به آرامش رسیدن در عشق ، ارتباط جنـ سیه. حالا الان دوستانی که متاهل هستن بیشتر میتونن دراین باره توضیح بدن.

ملت به یکدیگر نگاه می کنند …

استاد : خب انگار کسی نمیخواد دراین باره توضیح بده. حالا کسی از متاهلین عزیز میتونه بگه راهای فرار عشقو چطوری باید ببندیم ؟

دانشجوی نسبتا مسن : استاد آدم وقتی ازدواج می کنه اولش خوشمزه اس بعد کم کم براش عادی میشه.

———————————————————————

پند روز

هومن : من تو هفته ۳۰ ساعت تمرین می کنم. (تمرین فوتبال)

———————————————————————

یکشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد

استاد به سرعت درسو شروع می کنه و تعداد زیادی از دانشجوها جا می مونن…

دانشجوی دختر : ببخشید این اولش چی بود ؟

من : نمی دونم منم ننوشتم.

من از پشت سریم جزوه می گیرم و ابتدای متنو مینویسم.

من : خب نوشتم. سریع بهتون میگم بنویسین. در این روش لیست فضاهای خالی را بصورت نزولی مرتب می کنیم و سپس با شروع از ابتدای لیست ، اولین فضای مناسب که طول آن بزرگتر یا مساوی رکورد مورد نظر ما باشد انتخاب می کنیم. با این کار فضای خالی باقی مانـ…..

دختر : جزوه رو دادم رفت

——————————————————————-

میکس جملات

من : من از پشت شیشه ی در نگا می کنم.

احرار : خِرّه کِشِت می کنم می برم تو کلاس.

استاد کیان راد : خب می رفتین خبرنگار می شدین یه دفعه.

استاد شفیع آبادی : این دوستاتون که پشت شیشه دست تکون میدن ، منتظر شمان ؟

استاد واشقانی : بچه ها امروز میخوام برم نمایشگاه کتاب یه ذره زودتر تعطیل می کنیم.

استاد قاسمی (اندیشه اسلامی) : نمیشه قانون داریم. نه یه دقیقه کمتر نه یه دقیقه بیشتر.

…. …….. : شما یا باید یه ربع آنتراک بدین یا ساعت دوازده تعطیل کنین.

استاد نیکروان : شما مغز فندقیا چقد زود خسته میشین.

استاد : چـِرت مغزتو بریز دور.

استاد محمدی : رفتم گروه همشونو قهوه ای کردم اومدم بیرون.

سجاد : چند کیلویی ؟

محسن : هات داگ داره و همبرگر. من که بندری می خورم.

رضا : آدامس میخوای ؟

استاد محرابیان :  هرکی تو کلاس آدامس بجوئه ، مث این می مونه که پاشو جلو باباش دراز کرده.

سعید : جات خالی ، دیشب نشستیم تا صبح با آقام پلی استیشن بازی کردیم.

نکته : جملات در مکان ها و زمان های مختلف و بدون دخل و تصرف نقل می شوند.

—————————————————————–

جمله ی قرن

اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند.

—————————————————————–

رضا : یه بار تو تاکسی نشسته بودم یه دختره چادری و سیبیلو اومد پیشم نشست. بعد موبایلش زنگ خورد جواب داد : شلام عجیجم ، کجا بودی دلم بلات یه جره شده بود. آخییییییی … چلا جنگ نمیجدی بهم؟ ….. بعد رانندهه تصادف کرد.

—————————————————————–

استاد : من وقتی میام دانشگاهِ شما ارضـاء نمیشم. ولی وقتی میرم دانشگاهای دیگه قشنگ ارضاء میشم. استاد وقتی میاد سر کلاس باید ارضاء بشه وگرنه دیگه با چه انگیزه ای بیاد سرکلاس. استادو ارضاء کنین دیگه ، یه ذره تلاش کنین به خودتون تکون بدین.

—————————————————————-

دوشنبه – کلاس معادلات دیفرانسیل

استاد : خب هفته ی دیگه میان ترم می گیریم ولی اگه کل کلاس نخوان امتحان بدن نمی گیرم. حتی اگه یه نفرم امتحان بده ازتون امتحان می گیرم. حالا کیا میخوان امتحان بدن ؟

امین دستش را بالا می برد.

استاد : سخت امتحان می گیرما …

امین : اشکالی نداره

استاد : نمره کم میاری آخر ترم می افتیا ؟

امین : ایرادی نداره

استاد : میندازمتا …

امین : استاد مشکلی نیست

استاد : سرویست می کنما …

امین : عیب نمی کنه

استاد : پوزه اتو می زنم به خاک دیگه نتونی تو جمع سرتو بلند کنی

امین : مهم نیست

استاد : شیکمتو سفره می کنم …

امین : خیالی نیست

استاد : سرتو می برم میذارم رو سینه ات

امین : باکی نیست

فوقع ما لا وقع. پس شد آنچه نباید می شد و استاد از همه امتحان گرفت.

—————————————————————–

جمله ی روز

احرار : هنوز خود مایکروسافتم نتونسته سی پی یو ۱۲۸ بیتی بسازه اونوقت تو میخوای بسازی ؟ خوابی ؟

—————————————————————–

استاد : سعی کنین سطح علمیتونو ببرین بالا. خودتونو برسونین به بقیه. اگه نمی تونین به دانشگاه قزوین برسین حداقل به مشهد برسین.

احسان : آقا من الان رسیدم سبزوار. مشهد جا نمونی …. حرکت کردیما.

—————————————————————-

سعید : یه بار داییم حاجی شده بود براش گوسفند کشتیم. بعد که پوستشو کندیم و استخوناشو درآوردیم یه دفعه ماهیچه اش به إذن خدا به حرکت دراومد حرف زد گفت : سر منو نبرین سر اسماعیلو ببرین….. به مرگ جفتمون….

—————————————————————

اسفتاء روز

یکی از دوستان : اگه دیدی هر دختری بیشتر از سه دقیقه با تلفن صحبت کرد بدون که هرزه اس.

————————————————————–

چهارشنبه – کلاس زبان تخصصی

استاد : واسه هفته دیگه هشتصدتا کلمه کامپیوتری پیدا می کنین معنیشو مینویسین سینتیکشم کنارش. اینارو پرینت می کنین میارین. پونصدا کلمه ی دوتیکه ای هم از تو دیکشنری آکسفورد درمیارین. از روی ریدینگ درسم یه بار بنویسین هفته دیگه می بینم. اگه نیاورده باشین برید حذف کنین.

نادر : استاد حالا نمیشه یه ذره حجمشو کمتر کنین ؟

استاد : نه نمیشه. دیگه کسی نمیخواد گه خوری کنه ؟ نکبتای شیپیش. الدنگا

————————————————————-

در محیطی کاملا جدی …

مهران : خب حکم چیه ؟

رضا : آس

 

راوی : امیر

————————————————————

تیکه ی روز

موتوری به راننده اتوبوس : حاجی …… چیزای کش دار خیلی بهت میاد.

————————————————————

پنجشنبه – کلاس مدار الکترونیکی استاد واشقانی

استاد (درحال جزوه گفتن) : ترانزیستور دارای سه ناحیه است ، ناحیه ی فعال ، ناحیه ی اشباع و ناحیه ی قطع. در ناحیه ی فعال ترانزیستور بصورت یک تقویت کننده وجود دارد … بچه ها ساعت قبل یکی از دانشجوها یه ربع ازم وقت گرفت درباره بیمه ی عمر صحبت کرد. خیلی جالب بود. حتما شمام درباره اش مطالعه کنین… جریانی که در کلکتور وجود دارد تقویت شده ی جریانی است که در بیس جاری است.

———————————————————-

احسان : یه بار تو تاکسی عقب نشسته بودم بعد کرایه امو حساب کردم. رانندهه برگشت ببینه کی پول داده زد به ماشین جلویی … همه پیاده شدیم در رفتیم.

———————————————————

مسئول آزمایشگاه : ببین ایمیلو و یاهو و فایرفاکسو نصب کن. با فایرفاکس میشه دانلود کرد دیگه ؟ از یوتیوب میشه شوی ترکی گرفت ؟

——————————————————–

استاد : من خیلی غیرتی ام ، وقتی هم که غیرتی بشم دیگه هیشکی نمیتونه جلومو بگیره. یه بار تو نمایشگاه داشتیم با خانمم تو سالن قدم می زدیم ، اونجام که می دونین بعضیا مشکل روانی دارن میان نمایشگاه عقده هاشونو خالی کنن. یکی از همینا اومد یه تنه فنی زد به خانمم ، خانمم پخش زمین شد. من خواستم حال یارو رو بگیرم ولی چون خانمم حساس و لطیفه بی خیالش شدم. راستی یه دوستی دارم که دخترا رو قاچاق می کنه دوبی. هی بهش میگم این کارو نکن ، میگه نه بابا تو هم بیا پول خوبی توشه.

——————————————————–

یکی از دوستان : یه بار استاد پورپناه با جوراب و دمپایی لا انگشتی اومد سر کلاس. آخه مگه میشه ؟

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۹

نوشته شده توسط حامد 49 نمایش

داستان هایی فلسفی و واقعی از دانشگاه آزاد شهرقدس – شهریار

در پس تمامی آیتم ها نکته ای نهفته است

——————————————————————

بوفه – فروشنده یک نان باگت خالی روی پیشخوان می گذارد …

من : نون خالی می خوری ؟

احرار : مال من نیست واسه این آقاس.

من : آخه چرا باگت خالی ؟ خب یه چیزی بگو توش بذاره

پسر : نه خودمون داریم لاش میذاریم.

——————————————————————-

من ( sms ) : سلام رضا .گفتی یه سی دی بیارم ولی یادم نمیاد چی. شایدم گفتی خودت یه سی دی میاری. شایدم اینا رو اصلا یه نفر دیگه گفته. نمی دونم.

——————————————————————-

پنجشنبه ی هفته ی گذشته ، ساعت ۴ ، رو به روی ساختمون فنی

حسام : خب خدافظ بچه ها.

همه خداحافظی می کنند و حسام شروع به حرکت می کند.

من : از پیاده رو برو .

احسان : نامه بفرست .

محسن : بابا رو ببوس .

ممد : رسیدی زنگ بزن.

سعید : پول مول داری جیبت ؟

——————————————————————-

کلاس قرآن – پنجشنبه ی گذشته ، ساعت ۹

یک دانشجو با سیبیل های دهشت انگیز در را باز می کند و خطاب به یکی از دانشجوها : زنگ اوله یا دوم ؟

——————————————————————

کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات …

استاد : لطفا سر کلاس من آدامس نخورین. این کار یعنی اینکه پاتونو جلو باباتون دراز کردین. هرکی ببینیم آدامس میجوئه میندازمش بیرون.

- : :x

نیم ساعت بعد – ساعت ۱۱:۴۵

استاد : قاعده اینه که آنتراک ندم و تا ساعت ۱۲:۵۰ سر کلاس باشین.

- : استاد شما یا باید یه ربع وسط کلاستون آنتراک بدین یا ساعت دوازده کلاسو تعطیل کنین. وگرنه بیجا می کنین که تا آخر مارو نیگه می دارین.

استاد :   :?   . خیلی خب پس یه ربع درس میدم بعد برید.

——————————————————————

تنگه واشی – شهریورماه

پسری حین عبور از کنار ما خطاب به دوست دخترش : لازم به ذکره که … ( خیلی جدی اینو گفت )

—————————————————————–

کلاس آزمایشگاه مدار الکترونیکی …

استاد هوشمند : خب بچه ها این سیمو وصل می کنین به این خازن ، اینم به این ، بعد این سیمو می زنین به منبع و اینم به مولتی متر. حالا منبع رو روشن می کنیم ، میذاریمش رو ۱۰ ولت. خب دیگه اینم میذاریمش رو آمپرسنج که الان داره آمپرو نشون میده دیگه.

من : خب استاد الان ما باید چیکار کنیم ؟

استاد : هیچی دیگه کارتون تموم شد می تونین تشریف ببرین.

——————————————————————-

علی درحال صحبت با تلفن : آره باشه خودم امشب میام تمومش می کنم … نه وقت نمی بره. خب دیگه کاری نداری ؟ … سلام برسون … عمه اتو ببوس.

——————————————————————-

استاد واشقانی : امروز صبح می خواستم وسط کلاس یه تلفن مهم بزنم ، رفتم این کلاس بغلی دیدم خب خالیه کسی نیست . تا رفتم تو دیدم یه خانم و آقا دارن شدیدا اختلاط می کنن دیگه اومدم بیرون رفتم این دستشویی بغل. یه دفعه صدای جیغ و ویغ بلند شد نگو اینجا دستشویی خانماس با ساختمونای دیگه فرق داره. خلاصه تو این کلاسم که بچه ها نشسته بودن دیگه نشد زنگ بزنم.

سوال : آیا دستشویی کلا جای مناسبی برای تلفن کردنه ؟

——————————————————————

ایستگاه مترو صادقیه – ۹ شب

پیرمرد : ببخشید مترو صادقیه از کجا باید برم ؟

من :   sleepy . همین مترو رو سوار شین برین.

پیرمرد : خیر ببینی جوون.

—————————————————————–

پنج شنبه ی هفته ی گذشته …

استاد : نمی دونم چرا بچه ها اینقدر از پنجشنبه بدشون میاد . اتفاقا پنجشنبه ها خیلی روزای خوبی ان.

محسن : آره ، مخصوصا شباش .

—————————————————————–

علی : بلدی یه سایت فروشگاه بزنی ؟

من : آره .

علی : آخه داییم آرشیو ۱۶۰۰۰۰ تا فیلم داره. یه فروشگاه فیلم راه بندازیم.

نکته : کل فیلم های تاریخ هالیوود صدهزار تا نمیشه.

——————————————————————

چهارشنبه ی گذشته – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات

استاد عرب نژاد : تقسیم سایز بلاک به سایز رکورد میشه بی افتون.

خانم ها خوشحال می شوند .

——————————————————————-

علی : آقا کی با من میاد بریم چاپخونه اینو کپی کنم ؟

احسان : چاپخونه کجاست دیگه ؟

علی : همین دم در ساختمون فنی قدیم.

من : انتشاراتو میگه . حالا تا اونجا میرین این کتاب قرآن همایون هم واسه من بخرین.

ده دقیقه بعد ….

احسان : یارو گفت قرآن مجید داریم ، قرآن کریم داریم ولی قرآن همایون نداریم دیگه.

——————————————————————

چهارشنبه ی هفته گذشته – کلاس ذخیره و بازیابی …

من : اوه اوه نیگا کن. آتیش نشانی ، پلیس ، آمبولانس ، جرثقیل

احسان به بیرون نگاه می کند …

استاد : آقا حواست اینجا باشه.

چند دقیقه بعد…

من : گشت ارشاد ، اداره برق ، کلوچه نادری ، نیسان

احسان به بیرون نگاه می کند …

استاد : آقا پنجره رو ببند اصلا.

احسان : استاد پنجره بسته اس.

استاد : پرده رو بکش . دیگه بیرونم نیگا نکن.

احسان : دیگه مجبورم رونالدینیویی نیگا کنم.

چند دقیقه بعد …

من : میگم حال کردیا جاتو عوض کردما .

مجید : آخه من چشام نمی بینه که منو آوردی این ته.

من : بابا ویو داره. بشین نیگا کن.

مجید : ویو میخوام چیکار. الان نمی تونم تخته رو ببینم.

استاد : اگه میخواین صحبت کنین برید بیرون از کلاس دیگه هم برنگردین.

نکته : من تو این کلاس مهمون بودم ولی جزوه داشتم. ضمنا در تمام مدت طول کلاس پشت ممد قایم شده بودم.

شنبه, ۲ آبان ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۷

نوشته شده توسط حامد 73 نمایش

داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس

قسمت اول             قسمت دوم

قسمت سوم           قسمت چهارم

قسمت پنجم           قسمت ششم

——————————————————————

من : سلام خوبی چطوری ؟

مجید : ها ، خودت چطوری ؟

من : خوب موبم. میگم که اون متنو واست بفرستم ترجمه اش کنی به انگلیسی ؟

مجید : آره بفرست. حالا چند خط هست ؟

من : سه چهار خطه همش.

مجید : باشه بده فردا ترجمه اشو بهت میدم .

- : آقا بده من همین الان واست ترجمه می کنم میفرستم به میلیت.

من : الو … مجید ؟ گوشیو دادی دست کی ؟

مجید : من اینجام.

- : ایمیلتو بده تا برات بفرستمش.

من : خب بعد متنو چطوری به شما برسونم؟

- : همینجا بگو من تیز مینویسم.

من : آخه اینطوری هزینه میاد.

- : اشکال نداره من اینجا هستم دیگه. خودم این دو سه دقیقه رو برات حذفش می کنم.

من : دمت گرم . خیلی خب پس بنویس.

——————————————————————

من : داری چیکار می کنی سه ساعته ؟

امین : دارم کسپرو آپدیت می کنم.

یک ساعت بعد ….

من : الان داری چی می کنی با سیستم ؟

امیر : کسپرو گذاشتم آپدیت بشه.

من : یه ساعت پیش امین رو همین سیستم آپدیتش کرد.

امیر : اوووووووووووووه ! یه ساعت گذشته . کلی ویروس جدید پیدا شده.

مهران و رضا و مهرداد و حسینم به همین ترتیب.

——————————————————————

<آنتراک>

من : کی میای نت ؟ کار ِت دارم.

رضا : یه بیست دیقه یه ساعت دیگه میام.

——————————————————————

استاد محاسبات : خب [] جون ، اون رفیق خوشگلت کجاست ؟

[]: استاد الان میاد

استاد : جووووووووون ! بخورمتون !

        

[]: اسم کوچک یکی از خانما

کمرم بشکنه اگه خالی بسته باشم ! به جان خودم !

——————————————————————-

سرکلاس ذخیره و بازیابی …

استاد کیان راد : خب این ممکنه دوتا باشه یا چهارتا یا شیش تا.

( خنده ی فجیع جمعیت حاضر )

نکته : درحال تحقیق و آزمایش بر روی عمق طنز جمله ی استاد هستیم. نتایج این تحقیقات متعاقبا اعلام خواهد شد.

نکته : این کلاس برای ورودی های ۸۶ تنها ۱۳ الی ۱۵ نفر ظرفیت داشت. اما بیش از ۲۰ نفر از ورودی ۸۶ بودند.

——————————————————————

<آنتراک>

دخترا به دو دسته ی کلی تقسیم میشن :

یا خوشگلن و لوس

یا زشتن و لوس هم نیستن.

         

نکته : خلاف این قضیه صادق نیست. یعنی اگه دختری لوس باشه صرفا خوشگل نیست و اگه لوس نباشه زشت نیست ! ( پیچیدس !)

——————————————————————–

جمعه …

من : آقا ، استاد خودش جزوه ی درسشو نداره پس فحش گذاشتم رو هرکی که به استاد جزوه بده

شنبه …

استاد سامعی : آقای حجازیان میشه جزوه اتونو لطف کنین ؟!

من : استاد من خطم خوب نیست نمی تونین بخونین

- اشکال نداره

- آخه این صفحه هاشم جابجاس

- مهم نیست

- بعضی چیزام ننوشتم

- خیالی نیست

- کره کثیفه

- باکی نیست

- نجسه ها ، افتاده تو توالت گهی شده

- ایرادی نداره

فوقع ما لاوقع ( پس شد آنچه نباید می شد )

———————————————————————

کلاسی با حضور یک استاد جوان که روی مباحث درسی تسلط کافی را ندارد …

استاد : خب بچه ها از دانشگاتون بگین از مشکلاش.

سعید : استاد ببخشید ، شاید جاش اینجا نباشه ، دور از جون شما ، اصلا منظورم شما نیستینا ، یه وقت به خودتون نگیرین اما واسه ما و دانشگاهای اطراف تهران استادای جوونو میارن واسه کسب تجربه. واسه همینم هست که درست حسابی درس نمیدن و ما هم به لحاظ علمی سطحمون پایینه.

———————————————————————–

<آنتراک>

در تظاهرات…

- مرگ بر دیکتاتور … مرگ بر دیکتاتور …

- منظور از دیکتاتور موسویه دیگه ؟

- نه آی کیو ! به ا.ن میگن دیکتاتور !

- اِ ؟ مگه انم دیکتاتور میشه ؟ من نمی دونستم .

- ا.ن یعنی احمدی نژاد . واسه اینکه فـ یل*تر نشن اینطوری میگن.

- آهان از اون لحاظ ! خب احمدی نژاد کی هست حالا ؟

- عمه اته !

- یعنی عمه ی من انه ؟

- اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااا :cry:

           

نکته : جنسیت نفر دوم رو خودتون حدس بزنین…

———————————————————————–

سرکلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات ….

من : نیگا کن پسره رو . ابرواشو برداشته گوشواره انداخته. شلوارشم که داره میوفته شرتش زده بیرون. پشم و پیله ی …… شم که معلومه. موهای دست و سینه اشم که زده با نمی دونم چی چی لیدی. یه دفعه یه دستبند سبزم می بست دیگه.

حسن : هان ؟ چی گفتی ؟

———————————————————————–

احسان : بابا این استاد آزماشگامون قاطیه. هفت تا آزمایش داده گفته اینا رو برید تو خونه آزمایش کنین بعد بیاین اینجا هر روز ازتون امتحان می گیرم. گفته امتحان پایان ترمتونم تستیه. آخه من چطوری مدارو تستی ببندم ؟!

من : نه بابا !

احسان : آره. این استاد ذخیره ام اومده میگه من الان دارم مهندسی دانشگاه تهران میخونم. خیلی سنش کمه. فکر کنم از منم کوچیکتره.

من : نه ! مگه میشه ؟!

———————————————————————-

قبل از شروع امتحان …

من : امین بلدی من پیشت بشینم ؟

امین : آره ، فول ، آه

وسط امتحان …

امین : سوال دو

من : چه می دونم

امین : سه

من : نمی دونم

امین : پنج

من : ننوشتم

امین : پس چی نوشتی ؟

من : هیچی

امین : پس چرا اینجا نشستی ؟

رضا از صندلی جلو : چیه عزیزم ؟ کدومو میخوای بگو

من و امین : برگرد بینیم بابا

نمره های پایان ترم …

من ۵/۱۴  امین ۵/۱۳  رضا ۵/۱۵

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۸۸

شیوه ارائه مطالب فنی !

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

سلام بر تو زیباروی عالمین ! رو صندلی نشستم ، خیره شدم به دیوار ، از سستی و تنبلی ، از مفت خوری ها بیزار ، میخوام بدم تکونی ، به این تن آش و لاش ، اما نمیشه گویا ، بشه بخوابم ای کاش ، خوابای خوب ببینم ، تا برسم به فرداش ، از خواب ناز بپرم ، بهم بدن یه پاداش !! ای کاش !!

خوب بعد از مدت ها اومدم با یه بغل انرژی و شور و حرکت و ورزش و نرمش و سلامتی ! می دونین ، نوشتن و به اشتراک گذاشتن خاطره ها و عقاید باعث میشه که آدم یه تخلیه ی روحی انجام بده و مسائلی رو که نمیشه تو واقعیت با بقیه مطرح بشه ، تو دنیای مجازی منتشر کنه. مثلا من به شخصه چیزایی که اینجا می نویسمو تو روابطم بیان نمی کنم و تاحدی عکسش هم برقراره. علت اینکه اینجا تخصص گرایی هم نمی کنم اینه که نگارش مطالب تخصصی زمان بره و من مثل سابق حال و حوصله ی وقت گذاشتن واسه سایتو ندارم.

اما من بالاخره مجبور شدم برای اولین بار تو دوران دانشجوییم ، برم کنار استادو مطلب ارائه بدم. آخرین باری که از این حرکتا تو کلاس زده بودم زمان طفولیت بود و اون موقع که من مقطع راهنمایی تحصیل می کردم که البته شرایط خیلی با الان فرق می کرد. سه سال با بچه ها تو یه کلاس بودم و با همشون آشنایی داشتم. ضمنا شاگرد اول مدرسه- که مدرسه ی خیلی معتبر و سرشناسیه – هم بودم و بقیه احترام خاصی برام قائل بودن. مطلبی هم که ارائه می کردم از روی کتاب درسی بود و لازم نبود برای پیدا کردن مطلب زیاد به آب و آتیش بزنم. اما الان نصف بیشتر دانشجوها رو نمی شناختم و حدود نیمی از اونا هم دختر بودن. مثل اون دوران هم نبود که شخصیت شناخته شده ای داشته باشمو اکثریت قریب به اتفاق منو نمیشناختن چه برسه به اینکه واسم احترام هم قائل باشن. ضمن اینکه باید از اینترنت دنبال مطلب می گشتم و بقیه اولین بار بود که این مطالبو می شنیدن. البته این مورد آخری یک مزیت واسه من بود چون تونستم یه مقدار هم خالی بندی وارد مطالبم بکنم و از اونجا که استاد و دانشجوها آشنایی چندانی با مطالب ارائه ی شده ی من نداشتن ، متوجه این خالی بستنای کوچولو نشدن !

حالا نمیخوام از خودم تعریف کنما ولی ارائه ی من یک نمونه و یک الگو واسه همه بود ! چون من خودم از وضعیت همایشا و نحوه سخنرانیا و مطالب ارائه شده انتقاد می کردم باید طوری مطلبو ادا می کردم که مثل همه ی همایشا بقیه خوابشون نبره. البته اینم مدنظر داشته باشین که اگه قبل از عید این اتفاق می افتاد ، عمرا من می رفتم حرف می زدم ! من بعده عید واقعا خودمو ساختم طوریکه تغییرات کاملا محسوسه. البته همونطوری هم که قبلا گفتم سن بیست سالگی سن تغییراته و آدم خودش می فهمه که داره کم کم هویتش شکل می گیره. البته من بازم دوست نداشتم برم اونجا و نطق کنم ولی وقتی استاد گفت کی قراره کنفرانس بده یه دفعه شصت نفر گفتن حجازیان ! ایشالا جبران می کنم !

اما بعد از سخنرانی قرای بنده و تنی چند از دانشجوها ، استاد یه آنتراکی بر ما عنایت فرمودن و ما رفتیم دم بورد گروه الکترونیک و همینطوری شر می گفتیم که نگامون افتاد به بورد. رو بورد نمره های چندتا درسو گذاشته بودن و جالب اینجا بود که اسامی رو کامل آورده بودن و دانشجوها چه می خواستن و چه نمی خواستن اسامیشون همراه با نمره های درخشانشون رفته بود رو بورد. البته این حرکت با دموکراسی در تضاده و این حرکتی هم که ما کردیم با انسانیت ، ولی خب اگه اسامی رو نمیذاشتن تو دیوار ، ما که نمی دیدمشون که بعدش بخوایم بخندیم به فامیلیا ! آره ، گفتم شما رو هم از این نام های خونوادگی محروم نکنم و به قول شاعر شیرین سخن : به هم نخندیم بلکه با هم بخندیم !

اسامی دانشجوهای برق الکترونیک دانشگاه شهرقدس

اسامی دانشجوهای برق الکترونیک دانشگاه شهریار

خب دیگه مطلبی واسه ارائه کردن ندارم و تا وقتی که رو مود خوب نباشم نمی تونم پست باحالم بدم. پس فعلا خداحافظش !

پی نوشت : دل من به هیچ وجهی واسه کسی تنگ نمیشه اما الان احساس می کنم خیلی دلم میخواد دو نفرو ببینم !

یکشنبه, ۴ مرداد ۱۳۸۸

لعنت خدا به این دوشنبه ها !

نوشته شده توسط حامد 102 نمایش

سلام دوستان ! یه هفته ، دو هفته ، حامد حموم نرفته ! ، یه ساله ، دو ساله ، حامد ژیلت نداره ! ، تو کف میشینه هر روز ، کنج دیوار با یک قوز ، ریشش تا زیر پاهاش ، شیپیش تو لای موهاش ، بهش میگن : نمیری حموم ؟ نمیری حموم ؟ میگه نه نمیرم نه نمیرم ! چرا نمیری ؟ چونکه ……….. ! بهش میگن میخوای بریم به بازی؟ بریم الاغ سواری ؟ میگه نه نمیخوام نه نمیخوام ! چرا نمیخوای؟ چونکه ………..! بگذریم !

خب گویا دوباره باید بشینیم و درس بخونیم ! تازه داشتم گرم می شدم که دوباره باد خورد پشتمو و ظرف این سه روز هیچ لای چیزی رو باز نکردم ! شانس من که اصلن معروفم به خرشانسی دوتا از امتحانای ساده ی من هم لغو شد ! ای بابا همینم غنیمته ، به قول شاعر تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها !!!!

اما با اینکه مدت زیادیه دانشگاه تعطیله و من دوستانم و مخصوصا دوستان خوبم رو ندیدم و جالب تر اینکه به دانشگاه هم سر نزدم ولی این پست رو اختصاص میدم به دانشگاه. خب همونطوری که اکثر شما استحضار دارین امتحانای پایان ترم دانشگاه به علت نامعلومی ! تا اواخر خرداد لغو شده و برای اینکه بگن نه کی گفته لغو شده ؟ اگه ازشون بپرسین میگن : امتحانا برگزار میشه و هرکس دلش خواست میتونه امتحان بده هرکی هم نداد بعدن میده ! البته اگه الان میخواین امتحان بدین باید تعدادتون بالای ۲۰ تا باشه ! ( خبرگزاری ورجیل نیوز ! )

اما در آخرین روز  حضورمون تو دانشگاه که دوشنبه بود و یادم نمیاد چندم ! یه کاغذی رو چسبونده بودن زیر یکی از پنجره های ساختمون فنی و چون دوربین گوشی ما پیکسلش بالاس ، تونستیم از فاصله ی نسبتا دور رهیافتش کنیم ! دیگه توضیح نمیدم ، خود عکس گویا هست هرچند که دیگه کم کم داره تب می خوابه.

موسوی نازنین ، جومونگ ایران زمین !

اما تعدادی از دوستان هم دانشگاهی من ، تصویر زیر رو برای من فرستادن و خیلی هم روش مانور دادن. خب به هرحال شما جوونین و بی تجربه ولی اگه کسی یه مقدار دقت کنه به سرعت می فهمه جعلیه. آخه این مهر نداره و اگه هم گرافیست باشین که دیگه رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون ! ( آخ ! من چه رنگی ام الان؟) ضمنا شیوه ی نگارش نامه هم یه مقدار مسخره اس ! ( البته اکثرا می فهمن ولی خب دیگه ، دیدم چند نفر با آب و تاب واسم پیغام گذاشتن ، منم گفتم روشنشون کنم! لامپ اضافی خاموش !!)

نامه ی جعلی صادق محصولی

هه ! انگار خبرام ته کشید ! شما اصلن نگرانی به خودتون راه ندین من پستو تکمیلش می کنم ! از اونجایی که داستانای کوتاه دانشگاه شهرقدس کم کم داشت به بی مزگی می زد ، دیگه ادامه اش ندادم اما یه داستان مونده ته گلوم که اینجا میذارمش!:

دوشنبه ی هر هفته ….

فرهاد : آقا الان چه کلاسی داری ؟

من : ……. .

فرهاد : مگه دیروز نداشتی ؟

من : چرا !

فرهاد : بابا چه حالی داریا !

حسام : خب حامدجون ! امروز چی داری ؟

من : هیچی ، همینجوری اومدم دور هم باشیم !

حسام : آهان ! عجب آدمای کله خری پیدا میشن !

مهران : چی داری ؟

من : هیچی !

مهران : بیکاریا !

امین : چه کلاسی داری الان ؟

من : هیچی !

و دیگر چیزی به خاطر نمی آورم !

احسان : ای بابا ما تو رو هر روز باید ببینیم ؟

حسین : حامد چی داری ؟

من : ……

حسین : مگه با استاد …… نداشتی ؟

من : چرا !

حسین : آهان میخوای پایه ات قوی تر بشه ؟! خیلی خوبه اینجوری ، آفرین !

——————————-

آره بی مزه بود ! به هرحال به شما قول مساعد میدم که تابستون به مرز انفجار برسیم و به حدی بالا بریم که وارد زندگی و گوشی های شما هم میشیم ! برنامه هایی داریم که حتا به تخیل شما هم نمی رسه و اجراشون فقط یه مقدار پایه گی میخواد ! ( منظور پایه ی گی ( چیزبازی !) نیست !)

بای ! (خیلی ناگهانی و کوبنده بود !)

چهارشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۸۸