من و جام های جهانی فوتبال

نوشته شده توسط حامد 121 نمایش

سلام به خودم ! آخر هر شکستی ، تلخی و رنج و درده ، یه زخم موندگاری ، رو تن و روح مَرده ، باختن تو این زمونه ، از مردنم بدتره ، هرکی میخواد ببازه ، بازیچه شه بهتره ، هرکی که باخت تمومه ، ناک اوت میشه می میره ، ننگ شکستشم هم ، پاک نمیشه نمیره ،  تو بازیای دنیا ، خدا فقط قاضیه ، یه داور بی طرف ، این رسم هر بازیه ، من نمی خوام ببازم ، زورم نمی رسه خب ، از قدرت رقیبم ، تو بُهتم و تعجب ، شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم ، من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مُهرم ، تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، ….. بقیه اش رو هم نمی دونم دیگه!

هییییییییییی ! چی بگم که اجاق ذوقم کور شده ! هیچ وقت فکر نمی کردم بین دوتا نوشته ام یه ماه فاصله بیوفته . به هرحال پیش اومده و الانم با اینکه هیچ حس و حال درست حسابی ندارم ولی سعی می کنم بنویسم.

خب تب جام جهانی کل دنیا رو فراگرفته و غیر از خانومای ایرانی همه ی مردم پیگیر مسابقات هستن . واقعا برای من جالبه . ما مردای ایرانی بخاطر اینکه خانومای خارجی تو استادیومان باید دویست بار صحنه ی گل رو ببینیم و اونوقت خانومای کشورمون در حد یک آمیب هم از فوتبال سر در نمیارن . خب مثل اینکه یه ذره رگ فمینیستیم زد بیرون ، اگه اجازه بدین حرفمو اصلاح کنم . میگن که مردم روسیه فکر می کنن تیم فوتبالشون قهرمان جام جهانی میشه درحالیکه تیمشون اصلا جام جهانی نیومده پس در نتیجه فقط خانومای ایرانی نیستن که در حد آمیبن و خانومای روسی هم هستن . کلا به عقیده ی بنده هرکس اهل فوتبال نباشه و فرق اروگوئه و پاراگوئه رو ندونه یا باید زن باشه یا جلبک .

خب گوگولیای من ! میخوام براتون از خاطرات جام جهانیم تعریف کنم . لابد الان فکر می کنین من مثل مسعود اوزیل بازیکن ترک تبار تیم ملی آلمان تو جام جهانی ۱۹۷۴ بودم ولی خدمتتون عارضم که چرت مغزتونو بریزین دور . باباتونو مسخره کنین . خب اولین جام جهانی که یادم میاد ۹۸ فرانسه اس. اون موقع من نه ساله بودم و هنوز معلوم نبود زنم یا مرد . به همین خاطر تا قبل از این جام جهانی دوزار از فوتبال سر در نمی آوردم و حتی فکر می کردم تیما پرتابای اوت رو یکی در میون میندازن . خلاصه تب جام جهانی کل ملتو گرفته بود و از اونجایی که تیم ما هم با اون وضعیت اسفناک و دراماتیک و جواد خیابانی وار صعود کرده بود دیگه خیلی زشت و دور از عرق وطن پرستی بود اگه بازیای تیم ملی رو نمی دیدی . رو همین حساب بنده به همراه مادربزرگم رهسپار مسافرتی دور و دراز شدم و بازی اول تیم ملی با یوگسلاوی رو از دست دادم .

از مسافرت که برگشتم دیدم بابام لطف کرده و ویژه نامه ی جام جهانی همشهری رو خریده . اون موقع که مثل الان اینترنت و چت و لیسیدن و این حرفا نبود و تنها راه دسترسی به اطلاعات همین روزنامه ها بودن . اون زمان هم فقط یه همشهری بود و یه کیهان و یه اطلاعات و حاج محمود دعایی ! باور کنین من جمله جمله ی این ویژه نامه رو خورده بودم . اسامی تمام بازیکنا رو حفظ کرده بودم و به حدی علاقه مند به این مطالب شده بودم که هنوزم که هنوزه اسامی بازیکنا و مربیا یادم مونده . من برای اولین بار تو عمرم عاشق شده بودم و عاشق چندتا ورق کاغذ . هرجا می رفتم روزنامه رو هم می گرفتم دستم با خودم می بردم غیر از مستراح که خطرناک بود و امکان داشت بیوفته تو چاله . یه جدول خیلی مسخره هم داشت که به شکل پیچیده ای تمام مسابقاتو توش جا داده بود . منم بعد از هر بازی میشستم با اون دستای کوچولوم – که الهی فداشون بشم – دونه دونه نتایجو وارد می کردم . اون موقع از کرواسی خیلی خوشم میومد . از آرژانتین هم بخاطر اورتگا و کلودیو لوپز . هلندو بخاطر وان در سار و ایتالیا هم بخاطر آلبرتینی که هیچ وقت سعادت اینو نداشتم که روی ماهشو ببینم .

اواخر مسابقات بود که یکی از خاله هام از شهرشون اومدن خونمون . یه دختر هم داشتن . خب می دونم که الان شما فکر بد کردین و کلا نمی دونم چرا وقتی لفظ دخترخاله به میون میاد همه فکر بد می کنن ولی خب اشکالی نداره . این دخترخاله ی ما دو یا فوقش سه ساله بود و هیچ علاقه ای هم به پوشک و مای بیبی و این قرتی بازیا نداشت . هرجا که از دستش برمیومد خودشو خلاص می کرد . یکی از روزای خدا بعد از اینکه از خواب بیدار شدم و دست و صورتمو شستم ، رفتم پیش ویژه نامه ی جام جهانیم و حسابی در آغوشش گرفتم و بوسش کردم . (امان از این عشقای یه طرفه) درحال تورق بودم که دیدم اوهوکی . پس نروژ و کره جنوبی و اسکاتلند کجان؟ کلی به هم ریختم . هی اینورو بگرد اونورو بگرد نیست که نیست . داغون شده بودم . دست از تلاش برنداشتم و بازم گشتم تا اینکه تو سطل آشغال پیداش کردم . کاغذای پاره و مچاله شده رو درآوردم به این امید که دوباره صافشون کنم و به هم بچسبونمشون ولی زهی خیال باطل . گویا خاله ام برای اینکه شیرین کاریای دخترشو جمع کنه چیزی غیر از ویژه نامه ی من پیدا نکرده و فوقع ما لاوقع . شد آنچه نباید می شد .

دیگه خوره ی فوتبال شده بودم. اون زمان سگا داشتم و باهاش انواع و اقسام فوتبالا رو بازی می کردم . تو خونه هم رو آورده بودم به فوتبال سالنی که الان بهش میگن فوتسال . همینطوری گذشت و گذشت تا رسیدیم به جام جهانی ۲۰۰۲ کره و ژاپن . من که دیگه حرفه ای شده بودم رفتم چندتا ویژه نامه ی جام جهانی خریدم و آماده شدم واسه خوردن فوتبال . اون زمان دوم راهنمایی بودم و جام جهانی افتاده بود وسط امتحانا . ما هم که غیر از فوتبال و دیدن بازیای آ.ث.میلان سرگرمی دیگه ای نداشتیم جوگیر شده بودیم . من رو یه برگه اسم همه ی دوستامو نوشتم و ازشون خواستم چهارتا تیم اول رو پیش بینی کنن . بعضیا می گفتن آرژانتین بعضیا انگلیس و بعضیام برزیل و ایتالیا . ولی یکی از بچه ها که از اهالی خطه ی گیلان هم بود و اون سال تازه اومده بودن تهران گفت که کره ی جنوبی قهرمان میشه . هرچی بهش می گفتیم بابا اسکول ، کره ی جنوبی تو همون مرحله ی اول حذف میشه می گفت نه کره خیلی پیشرفته اس . بنده خدا فکر می کرد هر کشوری که پیشرفته تر باشه پس فوتبالشم قوی تره . بالاخره بازیا شروع شد و چقدر هم مزخرف و دفاعی ، تازه با گزارشای بهرام شفیع . آخرش هم زد و کره چهارم شد و ما هم به عقل خودمون و پسر گیلانیه شک کردیم .

چهار سال دیگه هم گذشت و من همچنان به فوتبال علاقه داشتم . سال ۲۰۰۶ هم تیم ملی صعود کرده بود و دوباره همه رو تب جام جهانی گرفته بود . مردم ساده فکر می کردن ایران مثل کره تا نیمه نهایی میره و اونجا از برزیل می بازه و تو رده بندی هلندو می بره و سوم میشه . اون سال من باید برای کنکور آماده می شدم و بازیا افتاده بود وسط امتحان نهایی سال سوم دبیرستان . دیسک کمر جواد خیابانی هم مشکل پیدا کرده بود و مارو از گزارش های حماسیش مصون داشت. کاملا مشخص بود که بازیا نسبت به ۲۰۰۲ خیلی قشنگ تر شدن و دیگه تیمای دفاعی جایی تو رده های بالا نداشتن . کلا جام جهانی خوبی بود .

و اما ۲۰۱۰ . تو این چند سال تب فوتبالی من فروکش کرده و غیر از بعضی مسابقه های لیگ قهرمانان دیگه بازی فوتبالی رو کامل نگاه نمی کردم . اما جام جهانی فرق داره و با اینکه تیما خیلی دفاعی و بی ریخت بازی می کنن اما تعداد زیادی از بازیا رو کامل دیدم . این جام جهانی با همه ی بدیاش برای من نوستالژی شده و در ادامه بیشتر درباره اش توضیح میدم . ضمنا من خیلی دوست دارم آلمان قهرمان بشه ولی مثل اون اختاپوسه نتایج بازیا رو پیش بینی نمی کنم! فعلا خداحافظ .

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۸۹

روسونری

نوشته شده توسط حامد 54 نمایش

به خدا قسم اون فصلی رو می بینم که آ.ث میلان شیش تا جامو باهم برده . والله که می بینم .

شعار هوادارای میلان : اوه اوه اوه ، اوه اوه ، اوه اوه اوه اوه ، اوه ، اوه (با تشکر از احسان بخاطر تحقیقات گسترده اش در این زمینه)

توضیح عکس : تصویر سمت چپ مثلا آینده ی منه .

پی نوشت : من ترجیح میدم با هزار تومن برم فیلم بخرم ببینم تا اینکه با دو هزار تومن برم چیپس بخرم بخورم .

سه شنبه, ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

نکته نکته و باز هم !

نوشته شده توسط حامد 99 نمایش

سلام عزیزانکم ! خب یه ده روزی اینجا رو آپدیت نکردم چون انگیزه نداشتم و به هرحال توی تعطیلات بازدید کننده ها کمتر میشن و کلا آپدیت کردن سایت توی تعطیلات با اهداف متعالی من فاصله داره. بگذریم. می دونین ، مایلم  سایت از این حالت فان خارج بشه و یه ذره هم به تخصص رو بیارم ولی از ته قلب این کارو دوست ندارم. اما این پست. تو این پست از تمام چیزایی که ذهنمو مشغول کرده می نویسم و چون خیلی به هم ارتباط ندارن ممکنه شما گیج بشین. به هرشکل سعی می کنم که به یه نحوی به هم ربطشون بدم !

**************************************

تو برنامه ی نود هفته ی پیش ، بعد از اینکه فردوسی پور گفت سه میلیون نفر به برنامه پیامک زدن ، چراغپور در گوش حاج رضایی گفت : « اینا خالی می بندن ، نیگا کن ۷۳۰ هزارتاش باطله بوده !» حالا شاید بپرسین که من چطوری شنیدم ؟ خب میکروفونشون روشن بود و بالطبع همه شنیدن !

*************************************

تو همون برنامه نود وقتی آیتم دعوای بازیکنا با اون یارو خبرنگاره پخش شد ، یه جا رو یه لفظ رکیکی یادشون رفت بوق بزنن و چون من با کامپیوتر و هدفون داشتم می دیدم بوضوح شنیدم ! خواستم به نوعی به کلمه اشاره کنم که دیگه دیدم خیلی بده و خب منم که خیلی خوبم و متواضع و مأخوذ به حیا و حتی یه گناه هم در زندگانی مرتکب نشدم !

*************************************

این دوربین مخفی که تلویزیون نشون می داد بیشتر تو مناطق شمالی تهران ضبط شده بود. خب مردم اونجا یه مقداری آرامششون بیشتره و میشه باهاشون از این شوخیا کرد ولی اگه میومدن پایین تر و مثلن خیابون انقلاب و کریمخان و کریمخان زند و خیابون کریمخان ، قطعا سیل فحشی بود که نثارشون می شد به هر حال مردم اونجا عصبی ان و اگه میومدن پایین تر ، حتمن بازیگرشون سیر کتک می خورد. مردم اونجا اصلن با این نوع شوخیا حال نمی کنن !

*************************************

معمولا هفته ای یکبار و به مدت چند ثانیه از پسر بودن خودم پشیمون میشم ! در باقی لحظه ها خدا رو شکر می کنم که دختر نشدم !

*************************************

بدترین حالت ممکن تو زندگی اینه که تو برزخ باشی. برزخ مثل شکنجه گاه می مونه . من به شخصه جهنم رو به برزخ ترجیح میدم ! پس پیش بسوی جهنم !

*************************************

نکته ی اخلاقی فیلم American Beauty : اگه از کسی خوشت اومد و اون جواب رد داد ، بکشش !

*************************************

طی سال ها تحقیق و آزمایش به این نتیجه رسیدم که رشد موهای سر و بدن با هورمون تستسترون به شدت در ارتباطه . هرکس بدنش پرموتره این هورمون هم تو خونش بیشتره. واسه همینه که پسرای غربی اینقدر کم مو و خوشگلن ! چون تستسرون خونشون پایینه در نتیجه مو درنمیارن و باز هم در نتیجه ی کمبود این هورمون ، خوشگل میشن !

*************************************

اما در آخر سوال این پست رو مطرح می کنم.

چه کلمه ای بیش از سایر کلمات در مطالب سایت استفاده شده ؟

خب با این پست زیاد حال نکردم ولی خیلی چیزا بود که می خواستم بگم اما گذاشتم واسه پست های بعدی. فعلا تا درودی دیگه بدرودم و بدرودش !

پی نوشت : یک بار دیگه یادآوری می کنم که آستیناتون رو تا آرنجتون بکشین بالا و بیاین بیرون ! چرا التفات نمی کنین آخه ؟

دوشنبه, ۱۷ فروردین ۱۳۸۸

تلاش یا نبوغ؟

نوشته شده توسط مهرداد 129 نمایش

تلاش یا نبوغ؟

دروغه یا راسته

۹۰% به ۱۰ %

سلام یه دوستان عزیزم ،منم میخواهم مثل احرار و حامد یه پست بزارم اینجا و یه داستان براتون تعریف کنم که جالبه

چند وقت پیش یه چیزی (گیر ندید دیگه ،یه چیزی بود که خودمم نمیدونم چی بود )بهم گفت که تو باید بری از مغازه کاغذ بگیری با مداد نرم و تراش دستی (یا به هر حال تراش ماشینی )

نمیدونم چی بود که بهم میگفت این کار رو بکن اما رفتم بقالی (لوازماتو التحریرات) گفتم سلام.

گفت:سلام پسر عزیزم (نقطه ویلگول ندارم به خاطر همین نقطه رو به جای نقطه ویلگول قبول کنید).

گفتم که کاغذ میخواهم .

گفت :آچار؟

گفتم:آره

گفت :چندتا میخواهی؟

گفتم:هی ۱۰۰ تا ۲۰۰ تا ۳۰۰ تا ،شما بده من زیاد اووردم میام پس میدم.

گفت:خوب چرا کمتر نمیخری که اگه کم اووردی بیا ی پس بدی؟

گفتم:به تو چه (….)؟

توضیحات :تو دلم گفتم.

گفتم:که نمیدونم چندتا میخواهم که.

گفت خوب برای چه کاری میخواهی؟

گفتم:نمیدونم که.

گفت :مسخره کردی مارو؟

توضیحات ۲:به سخره گرفتی مارو؟

گفتم:نه عزیزم ( پسرم) شما رو به سخره نگرفتم.

ادامه دادم:نمیدونم برای چی میخواهم.

گفت :خوب حالا چندتا بدم؟

گفتم:۱۰۰ تا ۲۰۰ تا ۳۰۰ تا…

فریاد زد :چندتا؟

فریاد زدم:۱۰۰ تا ۲۰۰ تا ۳۰۰ تا.

تا من فریاد زدم آن شخصیت پروقار که مرا اول با نام پسرم خطاب کرده بود دوپایی نارنجی رنگ خود را درآورده به سرعتی معادل سرعت نور به سمت من پرتاب کرد.

من هم با سرعتی معادل آرش برهانی یا حالا غلامرضا رضایی درب را باز کرده با حرکتی در حد تیم ملی جا خالی دادم درو نبسته پا به فرار گذاشتم

تو راه که داشتم بر میگشتم با خودم گفتم که من برای چی رفتم کاغذ بخرم؟”

همینطور که داشتم میرفتم ییهو (ناگهانی) به این نتیجه رسیدم که میخواهم سناریو ی داستانی در حد واقعی رو بنویسم.

گفتم به خودم که خره!!!!!! خوب این همه سر رسید نیمه کاره و خودکارو و مداد تو خونه داری به چه دردت میخوره که بری و ۱۰۰ تا ۲۰۰ تا یا ۳۰۰ تا کاغذ بخری؟

بالاخره رفتم توی خونه رو تختم دراز کشیدم و شروع به نوشتن کردم

هی نوشتم

هی نوشتم

همینطور شخصیت جدید ،لوکیشن جدید ،دیالوگ جدید و ایده ی نو بود که ازم سر ریز میشد(کسی نبود جمع کنه)

بعد از یه مدتی با توجه به موضوع سناری به این نتیجه رسیدم که باید اطلاعاتی رو در مورد این موضوع سناریو جمع کنم تازه هفته ی بعدشم امتحان نیم ترم گسسته داشتم بالاخره دست به دامن شوهر خالم که پزشکه شدم

ازش پرسیدم ،هی پاپیش شدم،کتاب بهم داد ،رفتم تیمارستان صارم

تو تیمارستان صارم یه دیوونه هه بود تا منو میدی دنبالم میکرد و هی میگفت چاملی،چانلی

نه، خدا وکیلی من کجام شبیه به چاملیه؟

یکی دیگشون همینطور داشت داخل یه لیوانو نگاه میکرد

یکی دیگشون کفششو کرده بود تلفن همراه به اونی که پشت خط بود میگفت دهنت بو میده

یکیشون هی میگفت:پیشیه منیو میا! پس اشوه نریزو بیا!

،این ور اونور سی سی یو اتاق بستری ،دادگاه خانواده،اداره ی آگاهی و کلی جای دیگه

از یکی از بچه های دانشگاه هم دوتا کتاب گرفتم

خلاصه ،خلاصه ی تحقیقاتم شد ۵۰ صفحه

حالا یکی باید این ۵۰ صفحه رو بخونه دوباره.

آخرش یه رون نویس برداشتم دوباره ادامشو نوشتم

بهم قول خرید ۲ تا ۱۰ میلیونیه سناریو رو دادن

نوشتم،نوشتم،نوشتم،نوشتم،

آخی بالاخره تموم شد

حالا باید دکوپاژ کنی داستانو

دوباره روان نویس خریدم رو کاغذ دکوپاژ کردم

آقایون خانوما سرتونو درد نیارم من این سناریو رو حدود ۱۰ بار دکوپاژ کردم و نوبت این رسیده بود که تایپش کنم

تایپش کردم

تو همین اصناف دوباره کلی بازنویسی کردمش

اینم تموم شد

رفتم دادم به اونی که گفته بود که اینو ۵ تا ۱۰ میلیون میخره

دادم بهش یه نگاه کرد ،یکمشم خوند

گفت:من تا حالا همچین فیلمنامه  ای ندیده بودم

اینو که گفت من رفتم آسمون ،اومدم زمین ،خوردم به دیوار،خوردم به پنکه سقفی،

پیضش خودم گفتم که عجب سناریو یی نوشتم که میگه چه فیلمنامه ای نوشتی.

یکم روی جمله ی خودم فکر کردم،

من سناریو نوشتم،نه فیلمنامه که

اونجا بود که به این نتیجه رسیدم آقای تهییه کننده ( ک.ج) فرق بین سناریو و فیلمنامه رو نمیدونه

برای خودم کمی تاسف خوردم،یه خرده هم برای تهیه کننده.

آخر یه نفر اومد که میگفتن کارگردانه JL-) L-)

سناریو مو گرفت و خوندو چند روز دیگه زنگ زدو گفت که سناریو تو فیلمنامه کنو و دیالوگاشو بیشتر بکنو بهترش بکن

شاید قبولش کنم

اونجا بود که یه این نتیجه رسیدم که همیشه تلاش زیاد کاگر نیست تو بعضی از کارا یکسری نبوغ هم لازمه

( ۹۰ درصد این متن درست و ۱۰ درصد بقیه خالی بندی بود)F: F: F: F: F: :-t

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۸۷