تمام خونه غرق بوی عیده،یه عطری غیر هر روز و همیشه،میون ما یه شب راه از اینجا،همین شب تا سحر یک سال میشه

ذخیره و بازیابی اطلاعات به روایتی دیگر !

نوشته شده توسط حامد 139 نمایش

سلام متقلب ! از این همه تشنج ، روان من له شده ، بازیچه شد با هر دست ، به تیرکمون زه شده ، طعنه های پیاپی ، آه منو درآورد ، روحمو یک حس داغ ، مذاب می کرد و می خورد ، قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی ، شوقی نداد به چشمام ، روی لبام نیاورد ، نه خنده ای نه حرفی ، هرچند بدیه دنیا ، تموم نمیشه هیچ وقت ، فرجامی نیست به کاره ، این روزگار سرسخت ، اما دلم روشنه ، به فرداهای بهتر ، بشین که میخوام بیام ، میخوام بشم به زه تر !!

قبل از شروع این پست میخوام یه نکته ای بگم. اگه تو مطالب اخیر می بینین که من اینطور بیان می کنم که دائما در حال گریه و زاری هستم صرفا میخوام احساساتمو بیان کنم وگرنه آخرین باری که من گریه کردم اون موقع بوده که پرستاره می زد پشتم. هرچند گریه کردن هم بد نیست اما نه اینطوری که من دارم شورشو درمیارم! یه نکته دیگه هم می خواستم بگم ولی چون یه مقدار طولانی بود ایشالا در پستای بعدی.

خب داستان از اونجایی شروع میشه که من ساعت سه بعد از ظهر آخرین امتحانم شروع میشه و بنابراین ساعت ۱ از خونه می زنم بیرون. همینطوری که تو خیابون وایستادم و دارم به آینده ی سیاسی کشور! فکر می کنم یه خانم نسبتا مسنی (خیلی مسن) میاد طرف من و با لهجه ی شمالی می پرسه : آقاجان اتوبوس از اینجا رد میشه ؟ میگم : بله رد میشه. میگه : پس چرا دیروز از اونور رفت ؟(با لهجه بخونین) میگم : خب آخه اونور مسیر برگشتشه ، این مسیر رفتشه. خواست تشکر کنه که یهو اتوبوس اومد. ولی اشکال نداره ، من دلم روشنه. بالاخره یه روزی می رسه که یه دختر جوون ازم سوال بپرسه. من اون روزو می بینم. توی مترو هم اتفاق خاصی نیوفتاد ، فقط من همچنان داشتم به مشکلات معیشتی مردم می اندیشیدم. بعد از اینکه از قطار پیاده شدم باید می رفتم سمت اتوبوسا تا بعدش رهسپار دانشگاه بشم. ولی خب ، از اونجا که حس وایستادن تو اتوبوسو ندارم خیلی خرامون خرامون راه رفتم تا اتوبوس اولی پر بشه و بره بعد من سوار اتوبوس بعدی بشم که خالیه. بالاخره یه جای دونفره ی خالی پیدا کردم و نشستم. اینم بگم که من رو صندلیای یه نفره نمیشینم چون خودتون می دونین که ، پیرمرد میاد و بالطبع باید پاشی. داشتم می گفتم. من بازم در افکار خودم غرق بودم که یه دفعه یه دستی خورد رو شونم. برگشتم ، یه پسره گفت ببخشید میشه برید اونجا بشینین ، ما دو نفریم اینجا بشینیم. گفتم کجا ؟ به عقب اشاره کرد و من نیم دور چرخیدم. دیدم که یه دختری کنار یه صندلی یه نفره ی خالی وایستاده و داره به من نگاه می کنه. قیافه اش یه طوری بود. ملتمسانه. به هرشکل قبول کردم و رفتم همونجایی که دوست نداشتم ، نشستم. (بابا مرام ! معرفت !)

رسیدم دانشگاه. یه سوال درسی داشتم که باید از بچه ها می پرسیدم. سریع دویدم تو کلاس و دیدم بَه ! جمع همه جَمعه و فقط منو کم دارن. بعد از سلام شروع کردم به پرسیدن. از یکی پرسیدم گفت من اون جلسه غایب بودم. از یکی دیگه پرسیدم گفت من کلا از این درس هیچی نفهمیدم. از نفر بعدی پرسیدم بعد کف دستشو نشون داد که پر از خط خطی بود. آخر سر بی خیال این سوال شدم که تو امتحانم اومد و متعاقبا من دو نمره نگرفتم. اما امتحان شروع شد و داستان هم از اینجا کلید می خوره. توی کلاس ما ، بچه های دو تا از استادا امتحان داشتن. بعد گویا برگه های سوال برای استاد دومی کم میاد و یکی از مراقبا که خانم جوون و چاق و چله ای هم هست قاطی می کنه و با این لحن ابراز می داره که : هرکی با استاد عرب نژاد امتحان داره دستاش بالا … بیست تا دست میره بالا. بعد با همون لحن میگه : ولی اینجا نوشته هشت نفر. کیا تو این کلاس زیادی ان خودشون گم شن برن سر جاهاشون بتمرگن… هیچ کس التفات نمی کنه … گفتم کیا واسه این کلاس نیستن ؟ … هیچ کس چپشم نیست… بعد یه دفعه قاطی کرد و فریاد برآورد که الان میام دونه دونه کارتاتونو نگاه می کنم هرکی واسه این کلاس نباشه …. (یه حرف بدی زد که اینجا نمی تونم بگم). بعد از این صحبت ، یکی دو نفر پا شدن رفتن بیرون و به هرحال قضیه ختم به خیر شد اما کرم مراقبه نخوابیده بود. منتظر لحظه ای غفلت از جانب ما بود تا زهرشو بریزه.

یکی دیگه از مراقبای ما یه خانم هفتاد هشتاد ساله بود که وقتی دید جو متشنجه ، خواست یه قمپوزی هم اون وسط در کرده باشه واسه همین الکی داد زد : کیا با استاد کیانی نژاد دارن ؟(تلفیقی از کیان راد و عرب نژاد) بعد ما هرچی فکر می کنیم همچین کسی به ذهنمون نمی رسه و در کمال تعجب به ادامه ی سوالا می پردازیم. خیلی خوشحال داشتم سوالا رو جواب می دادم که همون مراقب جوونه لیست اسامی رو آورد و با همون لحن فریاد زد : اسمت چیه ؟ گفتم حامد . گفت : نه الاغ فامیلیتو بگو . گفتم اگه فامیلیمو بگم ممکنه اونایی که هنوز تو سایت منو نمیشناسن ، پی ببرن که من کی هستم. گفت خب ببرن. به هر شکل فامیلیمو گفتم و بازم فریاد زد : تو این کلاس نیستی پاشو برو بیرون. کارتمو نشون دادم ولی قبول نکرد. از جای گرم و نرمم بلند شدم و گفتم کجا برم ؟ گفت کلاس رو به رویی. خرامون خرامون راه افتادم به سمت اون کلاس و به محض ورود متوجه شدم که انسان های بهتری در این کلاس حضور دارن و خلاصه حسابی مشعوف شدم. بعد مراقبه اومد گفت حالا با کدوم استاد داری ؟ گفتم کیان راد. گفت خب نه فکر کردم عرب نژادی پاشو برو همون کلاس. گفتم حالا نمیشه همینجا بشینم ؟ گفت نه پاشو. به سختی از کلاس دل کندم و رفتم بیرون. یکی نیست به این مراقبه بگه اگه دنبال کلاس خالی می گردی چرا به خودت زحمت میدی آخه. طبقه ی بالا همه ی کلاساش خالیه. البته گفته باشم من چون خیلی حجب و حیا دارم نمی تونم لباسامو دربیارم ولی …… (خب ارتباط ما با واحد مرکزی خبر قطع شد. لطفا به ادامه مطلب توجه کنید.)

به هرحال کلاس خالی و مکان و دختر !

وقتی می خواستم برگردم به کلاس قبلی استاد کیان رادو دیدم و یه سلامی عرض کردم. بعد استاد داشت می رفت تو کلاس که یهو گفتم بفرمایین ! بعد یه قدم برگشت عقب و گفت شما بفرمایین! بعد من خودمو زدم کوچه علی چپ و استاد رفت تو کلاس و منم دنبالش. خواستم برم سر جام بشینم که باز مراقب جوون تپله گفت همینجا بشین. حالا از بیرون صدا عر عر بچه میاد و منم دم در. به هر ترتیب امتحان تموم شد و من داشتم از پله ها می رفتم پایین که یادم افتاد جزوه امو تو کلاس جا گذاشتم. برگشتم بالا ولی چشمتون روز بد نبینه. دیدم حدود بیست تا از همکلاسیای دختر دم در کلاس تحصن کردن و هیچ قصد جابجا شدن ندارن. الان ممکنه شما بگین حسابی حال کردیا تنها وسط دخترا. منم خدمتتون عرض می کنم که عمه اتون حال کرده. اینا همه خواهرای منن.(غیر از یکیشون!) اینو نمی خواستم بگم ولی من رو دخترای هم ورودیم غیرت دارم ! وقتی می بینم با پسرای ورودی دیگه حرف می زنن ناراحت میشم ! باور کنین !

به هر زحمتی بود خودمو رسوندم تو کلاس. به سمت جزوه ام که کنار مراقب پیره بود رفتم و با لبخندی غمگین گفتم ببخشید جزوه امو بردارم. که اونم خیره به من نگاه می کرد و لبخندی ملیح بر لب داشت. نه تو رو خدا ، تعارف نکنیا یه دفعه بیا لپ منم بکش. به هرحال این امتحان آخر بود و حدود یک ماه غم فراق و دوری و هجران باید بخوریم بلکه سیر بشیم. اگه با من کاری ندارین برم بخوابم ! بای !

پی نوشت : من این ترم هم مثل ترمای گذشته چندان تلاشی برای گرفتن نمره های بالای پونزده نکردم و وقتی به شب قبل امتحان می رسیدم مجبور می شدم به خاطر حجم بالای موضوعات نصفشون رو حذف کنم. تو طول ترم هم نتونستم درس بخونم که دلایل خاصی داشت. اما به کسایی که مثل من نتونستن خوب امتحان بدن عرض می کنم که دیگه غصه خوردن و گریه کردن و اشک و آه و عکس پاره ی تو و من فایده ای نداره. با امیدواری عزمتونو جزم کنین واسه ترمای آینده تا این نمره های درخشانتون کم فروغ تر بشن . دعای خیر من پشت سر همه ی شماست.

ناراحت نوشت : بعضی از اساتید هستن که نمره های دانشجوها رو با ذکر نام و شماره شناسنامه و آدرس خونه می زنن تو بعضی سایتا. بعد من میرم نمره های دخترا رو نگاه می کنم و بعضیاشونو می بینم که اکیپی نمره های بالا گرفتن. دلیلش هم اینه که چون با هم صمیمی هستن به هم کمک می کنن و اونایی که تو درس قوی ترن و خرخون تر به اونایی که خرخون نیستن یاری می رسونن که نمره اشون بالاتر بره. اما من تو پسرایی که اطرافم هستن چنین قضیه ای رو نمی بینم و با اینکه من چند بار از تعداد زیادی از بچه ها درخواست کردم که یه ذره با هم تمرین کنیم اما هیچ کس قبول نکرد.(فکر کن من از کسی چیزی درخواست کنم!) شاید الان نمره های من بهتر می شد. اما این ترم قضیه فرق می کنه. به کوری چشم همه اونایی که نمی تونن ببینن بقیه نمره های خوب می گیرن هم من درس می خونم و هم داوطلبانه به خیلیا کمک می کنم.

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

معماری به روایتی دیگر !

نوشته شده توسط حامد 90 نمایش

سلام صورتی ! تو جلسه نشستم ، خیره شدم به برگه ، آخره این امتحان ، زندگیه یا مرگه ، از سختیه سوالا ، لرزش می گیره دستم ، تقلبم نمیشه ، جای بدی نشستم ، یه دختره بلوندی ، مراقب کلاسه ، رو به روی صندلیم ، نشسته و پلاسه ، با اینکه درس مهمه ، اما نداره ارزش ، دروازه ی قلب من ، نه در داره نه ارتش ، امتحان و نمره ها ، فدای تار موهات ، فدای خیرگیه ، مردمکای چشمات ، از افتادن هیچ کسی ، نمرده تا به حالا ، تجربه ی جالبیست ، ریدن به این سوالا !!

به به ! چه هوای خوبیه یه یه ، من و بارون و نسیم ، توی این دقیقه ها ها ها ، به سپیده می رسیم ! البته اشتباه نکنین ! فرد مورد نظر سپیده نیست. نسیمم نیست. خدمتتون عرض کنم که بارانم نیست. این بیت صرفا یکی از ابیات یه خواننده ی بنده خدا بوده و هیچ ربطی به من نداره.

خب امروز یه امتحان داشتیم که از قضا اولین امتحان منم بود. شب قبلش با هر ضرب و زوری که شده گرفتم خوابیدم که یهو صدای زنگ اس ام اس منو از خواب پروند. ساعتو دیدم یکه نصفه شبه. حالا متن پیامو داشته باشین : صد جفا گل می کند ، بلبل تحمل می کند ، دوستی آن است که بلبل می کند. خب این به من چه حالا. بلبل هرچی دلش میخواد می کنه و کاری هم از دست من برنمیاد. به هرحال خوابیدم دوباره. خواب دیدم یه دختر وبلاگ نویس سوالای امتحان فردا رو گذاشته تو وبلاگش ومن هرچی بیشتر نگاه می کنم کمتر می فهمم. فکر کنم وبلاگ زهرا بود که این روزا حسابی افتاده رو دور آپدیت. دختر خوب و خوشگلیه ، تفکرات سیاسیش هم مثل منه و ایشالا اگه خدا بخواد مبارک باشه !

صبح با کراهت بیدار شدم و آماده بودم برای رفتن که تو آینه دیدم خط ریشام میزون نیست. به هرشکل درستش کردم و این قضیه باعث شد یه مقدار دیرم بشه. رسیدم به بلوار اصلی. یه تاکسی رد شد که دیدم صندلی جلوش پُره ، هیچی نگفتم. حالا وقت داشتم. یکی دیگه اومد جلو پام نوربالا زد. با خونسردی گفتم متروووووو . که گاز داد رفت. ده دقیقه گذشت. دیگه انصافا دیرم شده بود. یه پژو اومد داد زدم مترو ! یهویی زد رو ترمز و خط ترمزش چند متر کشیده شد رو زمین. چند متر دویدم تا بهش رسیدم. درو که وا کردم رانندهه گفت بابا آریاشهر میرم آقاجان ! ملت حسابی قاطی کردن. همش تقصیر این احمدی نژاده. یه پراید اومد که راننده اش خیلی پیر بود ، فقطم یه جا عقب خالی مونده بود. دیگه معطلشم نکردم با شیرجه پریدم رو کاپوتش گفتم جان مادرت مترو. که خوشبختانه گویا مسیرمون به هم می خورد. تو مسیر به این فکر می کردم که چقدر خوب شد دختر نشدم. وگرنه عمرا اگه جرات می کردم سر سیاه زمستون تو این ظلمات شب سوار سواری شخصی بشم.

منم از این راننده ها میخوام! و نیز از این مسافرا !

خلاصه تو همین فکرا بودم که رسیدم ایستگاه مترو. دیدم قطار داره میاد که تو ایستگاه وایسته ، واسه همین بر سرعتم افزودم. سوار قطار شدم و یه جای ت… هم نشستم و حرکت کردیم. نزدیکای مقصد به این نتیجه ی مهم رسیدم که حدود بیست دقیقه ای زود رسیدم و اگه الان برم دانشگاه ، باید نیم ساعتی تنها تو سرما سگ لرزه بزنم. گفتم یه چند دقیقه تو ایستگاه میشینم تا هم زود نرسم دانشگاه و هم تو اتوبوس جا باشه بشینم. دیگه زیاد وارد جزئیات نشم و بریم سر جلسه امتحان.

وقتی می خواستیم وارد ساختمون بشیم چندتا از برادرای ارزشی حراست دائم فریاد برمی آوردند که کارت کارت ! خانم کارتت ! بعد دختره گفت کارت ندارم. باز حراستیا خیلی هماهنگ با هم گفتن خانم کارتت. بعد دختره قاطی کرد گفت : گفتم که کارت ندارم مادری. بیا. بعد به من میگین بی ادب. به هر تقدیر رفتم سرکلاس و دیدم همه خواهرای همکلاسی از دیشب اونجا اتراق کرده بودن و صندلیای ته کلاس قرق شده بود. بالاخره یه جای ت… پیدا کردم و نشستم. بعد امیرjj اومد جلوی من نشست. گفتم امیر ! گفت هان ! گفتم این تن بمیره یه ذره به ما عنایت داشته باش. گفت اوکی فقط تو بگو چه سوالی. بعد از چند دقیقه جیغ و ویغ خانما ، مراقب اومد و ساکتشون کرد. بعد گفت جزوه هاتونو بیارین بذارین جلو … هیچ کس ناخنشم نبود … دوباره گفت… سه باره … بعد دیگه قاطی کرد گفت هرکی جزوه اشو نیاره میام … میدم وسط کلاس. بعد از این صحبت ایشون چند نفر پیش قدم شدن و منم آروم آروم پاشدم و رفتم که جزوه امو بذارم که یهو کلاس منور شد. که اینجا از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم.

مراقبه شروع کرد به پخش کردن برگه های سفید و برگه های سوال. در نگاه اول سوالا خیلی ت… به نظر می رسید اما در نگاهای بعدی می شد به این نتیجه رسید که ریده خواهد شد به این امتحان. حتی یکی از دوستان همونجا وسط کلاس پاشد نشست رو دسته ی صندلی و پاهاشو باز کرد و قشنگ رید به برگه ها. منم که اصلا حواسم جای دیگه بود ، زیاد حالیم نشد که سوالا چقدر باحاله. به هر ترتیب صفحه اولو نصفه پر کردم و رفتم صفحه دوم پاسخنامه که دیدم ای بابل ! چرا صفحه هاش خط کشی نداره این ؟ خواستم بدم عوضش کنه که دیدم خب صفحه ی اولش جواب نوشتم و درنتیجه بی خیالش شدم. سگ خورد تو همین مینویسم.

هی پنج دقیقه می نوشتم ، پنج دقیقه به یه نقطه ی خاص نگاه می کردم. حتی یه بار هم نقطه ی خاص به من نگاه کرد. یه دفعه دیدم ساعت ده شده و نیم ساعت بیشتر وقت نمونده و منم هفتاد و پنج درصد سوالا رو جواب ندادم. از شانس من مراقبه که دختر هم بود شروع کرد به لاس زدن با یه آقای سیبیلویی که من از صحبت کردن باهاش اکراه داشتم انقدر خوش تیپ بود. موقعیت رو مغتنم شمردم و به امیرjj گفتم : سوال شیش الف. امیر سرشو تکون تکونی داد و من فهمیدم که هنوز به سوال شیش نرسیده.  و باز هم از فرصت باقیمانده استفاده کردم و به همون نقطه ی خاص خیره شدم.

ساعت ده و نیم شد و مراقب گفت بچه ها برگه هاتونو بیارین… هیچ کس به ناخنشم نگرفت … دوباره … سه باره … بعد قاطی کرد گفت من میرم بیرون دیگه هم برگه هاتونو نمی گیرم … بازم هیشکی … گفت من رفتما ، تق تق تق (پاشو الکی کوبید به زمین مثلا داره میره بیرون) … دریغ از یه نفر … دیگه زد کانال سه برنامه ی رو به فردا و گفت یا برگه هاتونو میارین یا میام تک تکتونو …. . که چند نفر پیش قدم شدن و منم به دنبالشون. وقتی می خواستم جزوه امو بردارم دیدم تعداد زیادی کیف زنونه و دخترونه روی هم تلمباره. واقعا دلم سوخت و خواستم خدمت نوینی کرده باشم و دونه دونه کیفای خواهرای ارزشی رو بهشون بدم که نمی دونم چی شد بی خیال شدم. شاید بخاطر همون نقطه ی خاص بود. شایدم بخاطر حجب و حیایی که من دارم الهی دور خودم بگردم چشم نخورم مادر.

بعده امتحان با تنی چند از دوستان همراه شدیم. یکیشون راست گرای افراطی و اون یکی چپ گرای قاطی و منم میانه روی التقاطی. این دوستان شروع کردن به بحث درباره ی امتحان و دائم می فرمودن که تی صفرو باید می کردی تو آ یک بعد آ یکو می کردی تو اس دو. منم محترمانه بهشون گفتم دوستان عزیزم خفه میشین لطفا ؟ که همونطور که مستحضرید تنها کسی که حرفش پشم هم حساب نمیشه منم. البته مراقبه هم همینطوره. در میانه های راه بودیم که باز اتوبوس منور شد و باز هم از ذکر جزئیاتش صرف نظر می کنیم. بعدشم که رسیدم خونه و چندساعتی خوابیدم و الانم در خدمت شما هستم. ولی اگه احیانا دیگه کاری با من ندارین برم بخوابم شاید باز نقطه ی خاصی به خوابم اومد. راستی یه چیزی یادم رفت بگم که حتما در پستای بعدی مفصلا بهش می پرداخیم. فعلا بایش ! (بای کی؟ همون نقطه ی خاص؟)

پی نوشت : بعده امتحان به امیرjj میگم آقا پس چی شد. میگه تو نگفتی چه سوالی که. آخه وقتی مراقبه تو دهن من نشسته چطوری بگم ؟

پنجشنبه, ۱ بهمن ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۱۱

نوشته شده توسط حامد 44 نمایش

داستان های کوتاه ۱۰         داستان های کوتاه ۹

داستان های کوتاه ۸           داستان های کوتاه ۷

داستان های کوتاه ۶           داستان های کوتاه ۵

داستان های کوتاه ۴           داستان های کوتاه ۳

داستان های کوتاه ۲           داستان های کوتاه ۱

———————————————————————-

داستان هایی فلسفی و واقعی از دانشگاه آزاد شهر قدس

تمامی روایت ها عینا از واقعیت نقل می شوند …

———————————————————————-

پنجشنبه – کلاس تفسیر

استاد : خب یکی از راهای به آرامش رسیدن در عشق ، ارتباط جنـ سیه. حالا الان دوستانی که متاهل هستن بیشتر میتونن دراین باره توضیح بدن.

ملت به یکدیگر نگاه می کنند …

استاد : خب انگار کسی نمیخواد دراین باره توضیح بده. حالا کسی از متاهلین عزیز میتونه بگه راهای فرار عشقو چطوری باید ببندیم ؟

دانشجوی نسبتا مسن : استاد آدم وقتی ازدواج می کنه اولش خوشمزه اس بعد کم کم براش عادی میشه.

———————————————————————

پند روز

هومن : من تو هفته ۳۰ ساعت تمرین می کنم. (تمرین فوتبال)

———————————————————————

یکشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد

استاد به سرعت درسو شروع می کنه و تعداد زیادی از دانشجوها جا می مونن…

دانشجوی دختر : ببخشید این اولش چی بود ؟

من : نمی دونم منم ننوشتم.

من از پشت سریم جزوه می گیرم و ابتدای متنو مینویسم.

من : خب نوشتم. سریع بهتون میگم بنویسین. در این روش لیست فضاهای خالی را بصورت نزولی مرتب می کنیم و سپس با شروع از ابتدای لیست ، اولین فضای مناسب که طول آن بزرگتر یا مساوی رکورد مورد نظر ما باشد انتخاب می کنیم. با این کار فضای خالی باقی مانـ…..

دختر : جزوه رو دادم رفت

——————————————————————-

میکس جملات

من : من از پشت شیشه ی در نگا می کنم.

احرار : خِرّه کِشِت می کنم می برم تو کلاس.

استاد کیان راد : خب می رفتین خبرنگار می شدین یه دفعه.

استاد شفیع آبادی : این دوستاتون که پشت شیشه دست تکون میدن ، منتظر شمان ؟

استاد واشقانی : بچه ها امروز میخوام برم نمایشگاه کتاب یه ذره زودتر تعطیل می کنیم.

استاد قاسمی (اندیشه اسلامی) : نمیشه قانون داریم. نه یه دقیقه کمتر نه یه دقیقه بیشتر.

…. …….. : شما یا باید یه ربع آنتراک بدین یا ساعت دوازده تعطیل کنین.

استاد نیکروان : شما مغز فندقیا چقد زود خسته میشین.

استاد : چـِرت مغزتو بریز دور.

استاد محمدی : رفتم گروه همشونو قهوه ای کردم اومدم بیرون.

سجاد : چند کیلویی ؟

محسن : هات داگ داره و همبرگر. من که بندری می خورم.

رضا : آدامس میخوای ؟

استاد محرابیان :  هرکی تو کلاس آدامس بجوئه ، مث این می مونه که پاشو جلو باباش دراز کرده.

سعید : جات خالی ، دیشب نشستیم تا صبح با آقام پلی استیشن بازی کردیم.

نکته : جملات در مکان ها و زمان های مختلف و بدون دخل و تصرف نقل می شوند.

—————————————————————–

جمله ی قرن

اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند.

—————————————————————–

رضا : یه بار تو تاکسی نشسته بودم یه دختره چادری و سیبیلو اومد پیشم نشست. بعد موبایلش زنگ خورد جواب داد : شلام عجیجم ، کجا بودی دلم بلات یه جره شده بود. آخییییییی … چلا جنگ نمیجدی بهم؟ ….. بعد رانندهه تصادف کرد.

—————————————————————–

استاد : من وقتی میام دانشگاهِ شما ارضـاء نمیشم. ولی وقتی میرم دانشگاهای دیگه قشنگ ارضاء میشم. استاد وقتی میاد سر کلاس باید ارضاء بشه وگرنه دیگه با چه انگیزه ای بیاد سرکلاس. استادو ارضاء کنین دیگه ، یه ذره تلاش کنین به خودتون تکون بدین.

—————————————————————-

دوشنبه – کلاس معادلات دیفرانسیل

استاد : خب هفته ی دیگه میان ترم می گیریم ولی اگه کل کلاس نخوان امتحان بدن نمی گیرم. حتی اگه یه نفرم امتحان بده ازتون امتحان می گیرم. حالا کیا میخوان امتحان بدن ؟

امین دستش را بالا می برد.

استاد : سخت امتحان می گیرما …

امین : اشکالی نداره

استاد : نمره کم میاری آخر ترم می افتیا ؟

امین : ایرادی نداره

استاد : میندازمتا …

امین : استاد مشکلی نیست

استاد : سرویست می کنما …

امین : عیب نمی کنه

استاد : پوزه اتو می زنم به خاک دیگه نتونی تو جمع سرتو بلند کنی

امین : مهم نیست

استاد : شیکمتو سفره می کنم …

امین : خیالی نیست

استاد : سرتو می برم میذارم رو سینه ات

امین : باکی نیست

فوقع ما لا وقع. پس شد آنچه نباید می شد و استاد از همه امتحان گرفت.

—————————————————————–

جمله ی روز

احرار : هنوز خود مایکروسافتم نتونسته سی پی یو ۱۲۸ بیتی بسازه اونوقت تو میخوای بسازی ؟ خوابی ؟

—————————————————————–

استاد : سعی کنین سطح علمیتونو ببرین بالا. خودتونو برسونین به بقیه. اگه نمی تونین به دانشگاه قزوین برسین حداقل به مشهد برسین.

احسان : آقا من الان رسیدم سبزوار. مشهد جا نمونی …. حرکت کردیما.

—————————————————————-

سعید : یه بار داییم حاجی شده بود براش گوسفند کشتیم. بعد که پوستشو کندیم و استخوناشو درآوردیم یه دفعه ماهیچه اش به إذن خدا به حرکت دراومد حرف زد گفت : سر منو نبرین سر اسماعیلو ببرین….. به مرگ جفتمون….

—————————————————————

اسفتاء روز

یکی از دوستان : اگه دیدی هر دختری بیشتر از سه دقیقه با تلفن صحبت کرد بدون که هرزه اس.

————————————————————–

چهارشنبه – کلاس زبان تخصصی

استاد : واسه هفته دیگه هشتصدتا کلمه کامپیوتری پیدا می کنین معنیشو مینویسین سینتیکشم کنارش. اینارو پرینت می کنین میارین. پونصدا کلمه ی دوتیکه ای هم از تو دیکشنری آکسفورد درمیارین. از روی ریدینگ درسم یه بار بنویسین هفته دیگه می بینم. اگه نیاورده باشین برید حذف کنین.

نادر : استاد حالا نمیشه یه ذره حجمشو کمتر کنین ؟

استاد : نه نمیشه. دیگه کسی نمیخواد گه خوری کنه ؟ نکبتای شیپیش. الدنگا

————————————————————-

در محیطی کاملا جدی …

مهران : خب حکم چیه ؟

رضا : آس

 

راوی : امیر

————————————————————

تیکه ی روز

موتوری به راننده اتوبوس : حاجی …… چیزای کش دار خیلی بهت میاد.

————————————————————

پنجشنبه – کلاس مدار الکترونیکی استاد واشقانی

استاد (درحال جزوه گفتن) : ترانزیستور دارای سه ناحیه است ، ناحیه ی فعال ، ناحیه ی اشباع و ناحیه ی قطع. در ناحیه ی فعال ترانزیستور بصورت یک تقویت کننده وجود دارد … بچه ها ساعت قبل یکی از دانشجوها یه ربع ازم وقت گرفت درباره بیمه ی عمر صحبت کرد. خیلی جالب بود. حتما شمام درباره اش مطالعه کنین… جریانی که در کلکتور وجود دارد تقویت شده ی جریانی است که در بیس جاری است.

———————————————————-

احسان : یه بار تو تاکسی عقب نشسته بودم بعد کرایه امو حساب کردم. رانندهه برگشت ببینه کی پول داده زد به ماشین جلویی … همه پیاده شدیم در رفتیم.

———————————————————

مسئول آزمایشگاه : ببین ایمیلو و یاهو و فایرفاکسو نصب کن. با فایرفاکس میشه دانلود کرد دیگه ؟ از یوتیوب میشه شوی ترکی گرفت ؟

——————————————————–

استاد : من خیلی غیرتی ام ، وقتی هم که غیرتی بشم دیگه هیشکی نمیتونه جلومو بگیره. یه بار تو نمایشگاه داشتیم با خانمم تو سالن قدم می زدیم ، اونجام که می دونین بعضیا مشکل روانی دارن میان نمایشگاه عقده هاشونو خالی کنن. یکی از همینا اومد یه تنه فنی زد به خانمم ، خانمم پخش زمین شد. من خواستم حال یارو رو بگیرم ولی چون خانمم حساس و لطیفه بی خیالش شدم. راستی یه دوستی دارم که دخترا رو قاچاق می کنه دوبی. هی بهش میگم این کارو نکن ، میگه نه بابا تو هم بیا پول خوبی توشه.

——————————————————–

یکی از دوستان : یه بار استاد پورپناه با جوراب و دمپایی لا انگشتی اومد سر کلاس. آخه مگه میشه ؟

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۷

نوشته شده توسط حامد 75 نمایش

داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس

قسمت اول             قسمت دوم

قسمت سوم           قسمت چهارم

قسمت پنجم           قسمت ششم

——————————————————————

من : سلام خوبی چطوری ؟

مجید : ها ، خودت چطوری ؟

من : خوب موبم. میگم که اون متنو واست بفرستم ترجمه اش کنی به انگلیسی ؟

مجید : آره بفرست. حالا چند خط هست ؟

من : سه چهار خطه همش.

مجید : باشه بده فردا ترجمه اشو بهت میدم .

- : آقا بده من همین الان واست ترجمه می کنم میفرستم به میلیت.

من : الو … مجید ؟ گوشیو دادی دست کی ؟

مجید : من اینجام.

- : ایمیلتو بده تا برات بفرستمش.

من : خب بعد متنو چطوری به شما برسونم؟

- : همینجا بگو من تیز مینویسم.

من : آخه اینطوری هزینه میاد.

- : اشکال نداره من اینجا هستم دیگه. خودم این دو سه دقیقه رو برات حذفش می کنم.

من : دمت گرم . خیلی خب پس بنویس.

——————————————————————

من : داری چیکار می کنی سه ساعته ؟

امین : دارم کسپرو آپدیت می کنم.

یک ساعت بعد ….

من : الان داری چی می کنی با سیستم ؟

امیر : کسپرو گذاشتم آپدیت بشه.

من : یه ساعت پیش امین رو همین سیستم آپدیتش کرد.

امیر : اوووووووووووووه ! یه ساعت گذشته . کلی ویروس جدید پیدا شده.

مهران و رضا و مهرداد و حسینم به همین ترتیب.

——————————————————————

<آنتراک>

من : کی میای نت ؟ کار ِت دارم.

رضا : یه بیست دیقه یه ساعت دیگه میام.

——————————————————————

استاد محاسبات : خب [] جون ، اون رفیق خوشگلت کجاست ؟

[]: استاد الان میاد

استاد : جووووووووون ! بخورمتون !

        

[]: اسم کوچک یکی از خانما

کمرم بشکنه اگه خالی بسته باشم ! به جان خودم !

——————————————————————-

سرکلاس ذخیره و بازیابی …

استاد کیان راد : خب این ممکنه دوتا باشه یا چهارتا یا شیش تا.

( خنده ی فجیع جمعیت حاضر )

نکته : درحال تحقیق و آزمایش بر روی عمق طنز جمله ی استاد هستیم. نتایج این تحقیقات متعاقبا اعلام خواهد شد.

نکته : این کلاس برای ورودی های ۸۶ تنها ۱۳ الی ۱۵ نفر ظرفیت داشت. اما بیش از ۲۰ نفر از ورودی ۸۶ بودند.

——————————————————————

<آنتراک>

دخترا به دو دسته ی کلی تقسیم میشن :

یا خوشگلن و لوس

یا زشتن و لوس هم نیستن.

         

نکته : خلاف این قضیه صادق نیست. یعنی اگه دختری لوس باشه صرفا خوشگل نیست و اگه لوس نباشه زشت نیست ! ( پیچیدس !)

——————————————————————–

جمعه …

من : آقا ، استاد خودش جزوه ی درسشو نداره پس فحش گذاشتم رو هرکی که به استاد جزوه بده

شنبه …

استاد سامعی : آقای حجازیان میشه جزوه اتونو لطف کنین ؟!

من : استاد من خطم خوب نیست نمی تونین بخونین

- اشکال نداره

- آخه این صفحه هاشم جابجاس

- مهم نیست

- بعضی چیزام ننوشتم

- خیالی نیست

- کره کثیفه

- باکی نیست

- نجسه ها ، افتاده تو توالت گهی شده

- ایرادی نداره

فوقع ما لاوقع ( پس شد آنچه نباید می شد )

———————————————————————

کلاسی با حضور یک استاد جوان که روی مباحث درسی تسلط کافی را ندارد …

استاد : خب بچه ها از دانشگاتون بگین از مشکلاش.

سعید : استاد ببخشید ، شاید جاش اینجا نباشه ، دور از جون شما ، اصلا منظورم شما نیستینا ، یه وقت به خودتون نگیرین اما واسه ما و دانشگاهای اطراف تهران استادای جوونو میارن واسه کسب تجربه. واسه همینم هست که درست حسابی درس نمیدن و ما هم به لحاظ علمی سطحمون پایینه.

———————————————————————–

<آنتراک>

در تظاهرات…

- مرگ بر دیکتاتور … مرگ بر دیکتاتور …

- منظور از دیکتاتور موسویه دیگه ؟

- نه آی کیو ! به ا.ن میگن دیکتاتور !

- اِ ؟ مگه انم دیکتاتور میشه ؟ من نمی دونستم .

- ا.ن یعنی احمدی نژاد . واسه اینکه فـ یل*تر نشن اینطوری میگن.

- آهان از اون لحاظ ! خب احمدی نژاد کی هست حالا ؟

- عمه اته !

- یعنی عمه ی من انه ؟

- اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااا :cry:

           

نکته : جنسیت نفر دوم رو خودتون حدس بزنین…

———————————————————————–

سرکلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات ….

من : نیگا کن پسره رو . ابرواشو برداشته گوشواره انداخته. شلوارشم که داره میوفته شرتش زده بیرون. پشم و پیله ی …… شم که معلومه. موهای دست و سینه اشم که زده با نمی دونم چی چی لیدی. یه دفعه یه دستبند سبزم می بست دیگه.

حسن : هان ؟ چی گفتی ؟

———————————————————————–

احسان : بابا این استاد آزماشگامون قاطیه. هفت تا آزمایش داده گفته اینا رو برید تو خونه آزمایش کنین بعد بیاین اینجا هر روز ازتون امتحان می گیرم. گفته امتحان پایان ترمتونم تستیه. آخه من چطوری مدارو تستی ببندم ؟!

من : نه بابا !

احسان : آره. این استاد ذخیره ام اومده میگه من الان دارم مهندسی دانشگاه تهران میخونم. خیلی سنش کمه. فکر کنم از منم کوچیکتره.

من : نه ! مگه میشه ؟!

———————————————————————-

قبل از شروع امتحان …

من : امین بلدی من پیشت بشینم ؟

امین : آره ، فول ، آه

وسط امتحان …

امین : سوال دو

من : چه می دونم

امین : سه

من : نمی دونم

امین : پنج

من : ننوشتم

امین : پس چی نوشتی ؟

من : هیچی

امین : پس چرا اینجا نشستی ؟

رضا از صندلی جلو : چیه عزیزم ؟ کدومو میخوای بگو

من و امین : برگرد بینیم بابا

نمره های پایان ترم …

من ۵/۱۴  امین ۵/۱۳  رضا ۵/۱۵

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۸۸

معرفی چند استاد دانشگاه آزاد شهرقدس ۲

نوشته شده توسط حامد 148 نمایش

پانوشت : من حتی اگه ادعای روشنفکری داشته باشم نمیگم نمی تونم فلان شبکه رو تحمل کنم یا از فلان رسانه متنفرم. یا اینکه بگم از یه سبک موسیقی خیلی بدم میاد. چون تمامی اینا برای خودشون یه سری طرفدار دارن و این حرف من یعنی اینکه من خیلی حالیمه و اونا هیچی نمی فهمن. هرچند که این روزا بازار من می فهمم بقیه نمی فهمنا خیلی داغه.

سلام علیه ! اول یه مسئله در رابطه با انتخاب واحد بگم. من می دونم که مدیر گروه ما خیلی زحمت می کشه و می دونم که تنظیم ساعت کلاسا و استادا و پیدا کردن استاد برای کلاسای خالی خیلی کار مشکلیه اما چقدر خوب میشه که این سختی کشیدنا نتیجه ی خوبی هم داشته باشه. الان تعداد زیادی و تقریبا همه ی بچه های ورودی ما از انتخابشون ناراضی هستن که می شد اینطوری نباشه. مثلا به نظر من افزایش ظرفیت خیلی بهتر از باز کردن کلاس جدیده و بهتره که اون کلاس جدیدو که میخوایم اضافه کنیم از اول بذاریم تو لیست تا دانشجوها بتونن رو اون برنامه ریزی کنن. ضمنا اینطوری در حق ورودی های پایین تر هم اجحاف نمیشه. برای مثال بعضی اساتید که کلاسشون محبوبه عملا برای ورودیای بالاتر در نظر گرفته شده و کلاسایی که استادشون مشخص نیست برای ما. ( مثلا استاد باغبانی و کیان راد ) اینکه یه عده هم خارج از نوبت ثبت نام می کنن یه ظلم نسبت به بقیه ی دانشجوهاس. اما بگذریم و بریم سر معرفی اساتید. دیگه بی خیال بیوگرافیا بشین حالا.

۱- استاد محمود طاهری : آقای طاهری استاد درس اخلاق هستن و تا جایی که من اطلاع دارم تنها استاد اخلاقیه که امتحانش تستیه. اون زمان که من باهاش کلاس داشتم یه هفت هشت صفحه جزوه گفته بود که از همونام سوال طرح کرد بالطبع. اما اون موقع هنوز کلاسا مختلط بود و چون از ساعتای قبل و بعد هم میومدن عملا بعضی از دانشجوها رو پای همدیگه میشستن و حتی استاد رو صندلیش نمیشست چون چند نفر روش بودن. باور کنین راست میگم. بعد رسیدیم به مبحث اخلاق جنـ سی که بخاطر تعداد زیاد دانشجوها کلاس از دست استاد در رفت و پسرا شروع کردن به تیکه انداختن. مثلا یکیش که یادم میاد این بود که یکی پرسید : ببخشید استاد ، خانما تحریک نمیشن ؟ که استادم گفت : خانما خودشون عامل تحریکن ! ختم کلوم ، استاد طاهری بهترین گزینه واسه درس اخلاقه. ضمنا ماشینشم آردیه !

۲- حجت الاسلام ابراهیم امیری ; متولد ۱۳۴۵. اتومبیلشم فکر کنم پراید بود ! ضمنا حاج آقا امیری رئیس ستاد اوقاف شهرقدس و رئیس دفتر فرهنگ دانشگاه هم هستن.

اولا که آقای امیری درس انقلاب اسلامی رو تدریس می کنه و خیلی هم رو درس دادنش جدیت داره. رو حضور و غیاب حساسه و  از کل ساعت درسیش استفاده می کنه. حدود ۱۳۰ تا سوال پرحجم هم میده و امتحانشم تشریحیه. دو نمره هم فعالیت کلاسی داره و اول هر ساعت سوال می پرسه و هرکی جواب بده نمره می گیره که بالطبع من این دو نمره رو نگرفتم.

استاد ابراهیم امیری

۳- استاد محمود رزازی : آقای رزازی تاریخ صدر اسلام و اندیشه اسلامی ۲ رو تدریس می کنه که من باهاش تاریخ داشتم. با اینکه کلاسش صبح بود و من به زور خودمو بیدار نگه می داشتم اما آخر کار خرسند از جلسه ی امتحان بیرون اومدم و وقتی هم که نمره ها اومد خرسندتر شدم ! حداقل واسه درس تاریخش اینطوریه که سوال نمیده ولی تو امتحان آخر ترم به حدی سوالات ساده میده که بچه ی منم میتونه جواب بده. بیشترشم تستیه البته سه نمره هم فعالیت کلاسی و کنفرانس مطالب کتاب و اینا داره که من نگرفتم. با اینکه اساتیدی که سنشون زیاده خیلی سختگیر میشن ، اما استاد رزازی چون می دونه درسش برای بچه های فنی مهم نیست زیاد سخت نمی گیره. ضمنا آقای رزازی تو دانشگاه تهران جنوبم تدریس می کنه.

کتاب تاریخ تحلیلی صدر اسلام

۴- دکتر محمدعلی کوزه گر : آقای دکتر تو دانشگاه ما درس تنظیم خانواده درس میده و از نکات جالب توجه اینه که ایشون عضو حزب مشارکت و نماینده ی شهریار تو مجلس ششم بوده و چند سال پیشم مشاور وزیر بهداشت و رئیس یه بیمارستان. البته الانشو زیاد اطلاع ندارم اما باید از حامیای موسوی یا کروبی باشه. به هرحال اگه تمایل دارین سر کلاس شاد باشین و از همه جا مِن جمله زیر شکم زیاد سخن به میون بیارین کلاس آقای کوزه گرو انتخاب کنین. با اینکه تستی امتحان می گیره ولی سوالاش خیلی پیچیده اس و باید چند بار کتابشو خونده باشین تا نمره ی کامل بگیرین. البته کتابشم با اینکه چهار صفحه اس سه هزار تومن ولی خیلی مفیده و من الان نیگرش داشتم چون حتما بعدا به دردم می خوره. حالا یه خاطره ی بی ربط از سر جلسه ی امتحان بگم تا دور همیم.

کتاب تنظیم خانواده و جمعیت

مراقب ما یه دختر خانم جوونی بود که اگه اینجا اروپا آمریکا بود حتما بهمون کمک می کرد اما خیلی اصرار داشت که تنظیم آسونه که چرا تقلب می کنین آخه ؟ خلاصه استاد اومد و یکی ازش پرسید : استاد جواب این سواله چی میشه ؟ که استادم گفت : شب بیا بهت بگم. که یه دفعه وقتی دید دختره بنده خدا اونجا وایستاده حرفشو تصحیح کرد و گفت : یعنی اینکه اگه تا شب اینجا بمونی حتما بهت میگم . آخرش اینکه واسه درس تنظیم آقایون استاد کوزه گر بهترین گزینه اس. دیگه خداحافظ !

پی نوشت ۱ : واقعا وقتی دیدم بچه های دانشکده فنی تهران جنوب یه تاپیک فعال تو پرشین تولز دارن لذت وافی بردم. حیف من که اومدم اینجا و یه نفر قدرمو نمی دونه !!

پی نوشت ۲ : می خواستم عکسایی از بچه های دانشگاه بذارم تو سایت اما نمی خوام بخاطر چندتا عکس پیش چهارتا مونث خودمو خراب کنم و اصلا به نظرم گذاشتن عکس از ۳۶۰ و فیس بوک هم کلاسیا تو سایت ، یه نوع بچه بازیه.

آپدیت نوشت : برای دیدن تاریخ ثبت نام با تاخیر دانشگاه شهریار به لینک زیر برید : ( ضمن تشکر از مسعود )

http://www.shahryariau.ac.ir/web881_files/Page315.htm

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۸۸