بدون تیتر

نوشته شده توسط حامد 119 نمایش

سلام. قبل از هرچیز بگم که تمام حرفایی که تو پست قبل گفتم ، سخن مفتی بیش نبود. من از اکثر شماها و امثالکم برترم و به لحاظ شعور و درک انسانی به مقام والایی رسیدم . ضمنا هیچ طرحی هم درکار نیست و من همچنان رو به زوال خواهم بود و توی سراشیبی سقوط گرفتار شدم.

خدمتتون عارضم که دوباره دوران اضمحلال گونه منو درگیر خودش کرده و بعد از یه دوره ی آرامش به حالت قبل برگشتم. حالت مرگی ، وضعیتی که تمایل به مردن دارم. زندگیم سینوسی شده ( شایدم کسینوسی !) و دائم درحال بالا و پایین شدنه. هنوز دلایل محکم و مستدلی واسه این روحیه ی منفی پیدا نکردم و به واقع هم نمی دونم مشکل از کجاست که بخوام حلش کنم. فکر می کنم احتیاج به یه روانکاوی دارم.(درست گفتم؟ روانکاوی؟) البته پیش بینی می کنم که مراجعه به روانشناس یا چه می دونم روانپزشک توفیری برای من نداره و به این روند رو به انحطاط ادامه خواهم داد و ایضا پیش بینی های من همواره درست بوده.

شاید تعدادی هم مثل من دچار بیماری روحی روانی شده باشن. نمونه اش همین نگارنده ی گوریل فهیم. کاملا از طرز نوشتارش مشخصه که تا حد زیادی به انحطاط رفته و مشکلات اخلاقی گریبانگیرش شده. احتمالا اگر من یه فکری به حال خودم نکنم ، سرنوشت محتومی جز غرق شدن تو درگیری های ذهنی و مریضی های روانی مثل همین مازوخیست خودمون و افسردگی و این بیماریا که فرنی داره و یا یه سری از مشکلات اخلاقی مثل اعتیاد و اینا ندارم.

اعدامی خوشحال!

من به خودم اطمینان کامل دارم که خودمو نخواهم کشت! ولی فکر کردن به مرگ و آرزوی مرگ داشتن ، آدمو از تحرک و پویایی بازمی داره. میشی یه تیکه ماهیچه و چهار تا استخون که پشت کامپیوتر دائما دنبال مطالب و مولتی مدیایی هایی می گرده که نیازهاشو ارضاء کنه. درحال حاضر ، آرزوی مرگ برای من ضمنیه و فقط درحد یه حرف اما اگه بخواد وارد تفکرم بشه همون بیماری هایی که بالاتر گفتم ، میان سراغم و اون موقع است که یه بچه ی با استعداد هرز میره. هرچند که الانم به جای شکوفا کردن استعدادام ، دارم سرکوبشون می کنم. (شعرای مرگیم هم خیلی قشنگ از آب دراومده که اگه مایل به خوندنشون هستین به دسته ی شعر برید.)

دیگه چیزی از این فراتر نمی تونم براتون بگم و فقط از صمیم دل و از ته قلب امیدوارم که این وضعیت من خاتمه پیدا کنه تا کمی هم از زندگی لذت ببرم و این دید منفی من نسبت به وقایا از بین بره و به سعادت دنیوی برسم! الهی آمین! میخوام کمی دور از کلیشه باشه ، پس خداحافظی نمی کنم!

پی نوشت۱: اصولا یک شنبه ها از بدترین روزای هفته واسه منه. امروز (الان ساعت ۲ بامداده پس میشه دیروز!) هم یکشنبه بود و چقدر هم به بدی گذشت!

پی نوشت ۲: به اطرافم که نیگا می کنم ، می بینم که مشکلات من در برابر مصائب برخی دیگه از آدما پشم و کرک هم به حساب نمیاد ! نمی دونم شایدم این احوال از خوشی زیاد باشه !

پی نوشت ۳: شاید بعدن این پست رو حذف کردم! خدا رو چه دیدین!

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۸۷

مغروق شعرم ، گرفتار یار!

نوشته شده توسط حامد 85 نمایش

درود بر تو ای فرخنده حال ! یه دوری تو آسمون چشمات زدم ، خیلی آلوده بود! پر از غبار محلی و گرد و خاک ولی دریغ از یه قطره بارون! گند زدی به پروبالم حالا باید برم تو برکه و بدنو بزنم به آب!

هیچ اتفاق خاصی نمی افته که بخوام راجع بهش بنویسم. فقط دیروز که داشتم با همون اتوبوس بادپا از دانشگاه می اومدم خونه ، از یه طرف آفتاب مغز نداشته ام رو آب می کرد. از یه طرف یه مرد سیگاری که بلند بلند و بالهجه با موبایل حرف می زد کنارم نشست. بوی گند سیگار می داد. از یه طرف (از طرف پشت) دو تا دختر نشستن پشتم و تا می تونستن حرف زدن. از کار و درس گفتن تا شوهر و زنای چادری! (منظور زنان چادری می باشد!) بازم نتونستم برگردم و ببینم کی هستن. خب می دونین ، خیلی ستمه اگه برمی گشتم و نگاشون می کردم!

تو آپدیت سایت تنهام. یکی که ماهی یه بار ، به ضرب زور میاد یه چیزی می نویسه. یکی دیگه میگه دپارتمان سینمات با من. هر وقت منو می بینه ، توی پیغام رسان یاهو ، پشت تلفن و هرجا که منو پیدا کنه میگه دپارتمان سینمات بامن! تازگیا توی خوابم ولم نمی کنه ، خواب دیدم که توی یه فضای مه آلود و وهم آلودم و درختا برگ ندارن و خشکن. بعد یه جسم سیاه از دور میاد و در حالیکه به طرز وحشتناکی داره می خنده ، میگه: یوهاهاهاها ! دپارتمان سینمات با من! و دیگران هم که بسی شعار میدن ولی به عمل کار برآید!

جناب آقای ناطق نوری در مصاحبه ای بعد از تشکیل اتاق فکر گفتن: ما آرزومونه که همه با هم نزدیکی کنن! من توی فرموده ی ایشون هیچ دخل و تصرفی نکردم! بعدن از من خرده نگیرین!

راستی بالاخره بعد از کش و قوس های بسیار The Dark Knight رو از نظر گذروندم. به معنای واقعی کلمه ، فیلم بود! ملذوذ گشتیم! اره ۵ رو هم رؤیت نمودیم و حالمان حسابی به هم خورد!

این خواجه هم بعضی وقتا شعرای قشنگی میگه! مثلن با اندکی دخل و تصرف میگه که :

بی مزد بود و منت ، هر خدمتی که کردم

                         یا رب مباد کس را ، مخدوم بی عنایت

در زلف چون کمندش ، ای دل مپیچ کان جا

                            سرها بریده بینی ، بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را ، خون خورد و می پسندی

                              جانا روا نباشد ، خون ریز را حمایت

یادتونه قبلا ابیات مرگیمو گذاشته بودم؟( یعنی قرار داده بودم توی سایت!) حالا ادامه ی این بیت ها رو خدمتتون عرضه می کنم ، فقط چون من سروده های خودمو خیلی دوست دارم ، هیچ انتقادی رو به ساختار اشعارم نمی پذیرم!

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما

                        آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم

                         تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کمک چشمامو بستم ، دیگه من کارم تمومه

                                 به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل

                               تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گل

حالا که شعر و شعر بازیه با یه بیت از TM این پست رو به پایون می رسونم!

به خیالم روزی صدتا یار داری – واسه همه قمیش میای و ادا داری ! از ادامه ی ترانه هم بگذریم! تا بدرودی دیگر بدرود!

پی نوشت: آیا هیچ می دانستید که نام همسر جان واریو (بازیکن استقلال) ، پولی می باشد؟!!

جمعه, ۱۵ آذر ۱۳۸۷

مرگ هر لحظه برام !

نوشته شده توسط حامد 113 نمایش

سلام. چطورین یا خوبین؟ آره بازم اومدم با یه چمدون آه و ناله و سوز و فلان. من نمی دونم ، دلیلی وجود داره که بخوام شادیا و خوشحالیامو با شما تقسیم کنم؟ اگه ناراحتین می تونین این پنجره ی لعنتی رو ببندین.(احمقو نگاه کن ، رفت پنجره ی اتاقشو بست!) برید تو یوتیوب سرچ کنین کلیپ ایرانی یا برید تو سایت کلوب و واسه روصپی هاش درخواست دوستی بفرستین و یا میتونین به ۳۶۰ سری بزنید و تصاویر همون روثپی هایی رو که گفتم در هارد مبارک کامپیوترتون ذخیره کنین. حتی میتونین تو گوگل جستجو بفرمایین آهنگ جدید حسین مخته و علیشمس.

امروز در حال رجعت به خونه تو اتوبوس شرکت واحد نشسته بودم. تا حالا سوار نشدین؟ چی بگم. بگذریم. نشسته بودم که دو تا بچه ی همسن امیرمحمد اومدن و کنار من وایستادن. یکیشون گفت شماره ی علی رو بده دیگه. اون یکی بیان نمود علی کیه دیگه؟ و باز نفر اول دهان گشود و طعمه از دهانش بربود! ببخشید که نگارنده در فاز چت به سر می بره! بچه اولی گفت علی دیگه بابا.(علی بابا و سندباد! شایدم سندباد و علی بابا!) دومی پرده از رخسار گشود (معلوم نیست چرا رو آوردم به چرت گویی!) گفت: آهان بیا بهت بدم و پسر نخست با اشتیاق فراوان قلم و کاغذ از خورجین بیرون کشید. آدم کمرویی هستم وگرنه بهشون می گفتم شما از این سن شروع کردین؟ به قدری تابلو می زدن که هرکس تجربه ی این قبیل کارها رو هم نداشت می فهمید. پسر ثانی به پسر اولی گفت ، چی گفت؟ در گوش اون گفت ، چی گفت؟ هیچی ، گفت بهش میگن مریم آپاراتی. زنگ زدی بگو من همون شهربازی ی ام. و شماره رو بازگو کرد که دیگری بنگارد که نمی دانم چرا شماره در خاطرم موند! ۰۹۳۵۸۴۴۱۸ لازم به ذکره که دوشماره ی آخر رو هم در یاد دارم ، ولی برای گرفتن حال ذکوران همجنسم ، مرقوم نمی کنم!

سفسطه نمی کنم اما بازم به تازگی و در همین روزهای پنیسی ، احساس مرگ واسم دلنشین شده. من شاعر نیستم ولی چیزهایی از من به در می آید که خواجه هم به کف رو اندر همی گرد !(درجه ی چتم روی هزار و سیصده ، غلط کردی اگه بگی این چت فقط یه عادته!) به شعرهای مرگی من توجه بفرمایین و عنایت نموده ، کپی راست رو هم مورد لطف قرار بدین!

* وقتی که تنها میشم ، کنج اتاقم میشینم ، عاقبت خسته میشم از بی کسی، دستای مرگو تو دستم می گیرم – چند ورق کاغذ و یه تیکه طناب ، همه ی دار و ندار مرگمه ، موزیک گرومب گرومب انفجار، صدای تپش تپشه قلبمه

* شبیه تصمیم قاطع ، مث ریزش واسه ی برگ

                         مث انتخاب بودن ، بودنه در خواب و یا مرگ

* آرزوم مردن محضه ، حتی تقدیرم نباشه

                           بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه(این بیت ، کاملا حال و روز منو وصف کرده. خیلی باهاش عشقبازی می کنم!!!)

* میسپارم روحمو یکبار ، به مشیئت خداوند

                               نه گویا اینطور نمیشه ، خوشاینده مرگ بند بند

* سو یساید ، چه واژه ی قشنگی، سو یساید ، به قلب من نشستی

سو یساید ، یه روزنه ی امید ، سو یساید ، آخر هر شکستی

* نگام به سقف دوخته شده ، دستام کرخت و سر دوتاش

                                      فواره ی خون رگم ، خونی که می ریختم به پاش

خیلی خب اگه انتقادی به این ابیات دارین واسه خودتون نگه دارین و به شخصه هیچ انتقادی رو وارد نمی دونم. پس زرت و پرت زیادی نکنین.

می دونم که شما ، بازدید کننده ی پررویی هستی اما باید عرض کنم که احساس حقیر بودن می کنم. واسه همین مجبورم بیام اینجا و خودمو تخلیه ی روحی روانی کنم. تو از من بگذر که اگر نگذری هم ملالی نیست(هست!) لااقل عاشق تو یکی نشم!(بشم!) غدد چرکین چت بر من غلبه کردند و بنابر همین دلیل خدایم نگهدارم!!

دوشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۸۷