<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>هیمرا &#187; مرگ</title>
	<atom:link href="http://www.himra.com/tag/die/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.himra.com</link>
	<description>هیمرا منطقه ای تاریخی در جنوب ایتالیاست</description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Sep 2010 11:45:39 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>سجع های متوالی ۳</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/10/01/rime-motevali-3/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/10/01/rime-motevali-3/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 07:48:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2144</guid>
		<description><![CDATA[قسمت اول : هیز                      قسمت دوم : نارفیق دخترباز &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212; توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرده خزون زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.himra.com/1388/06/22/rime-motevali-1/" target="_blank"><strong>قسمت اول : هیز</strong> </a>                     <a href="http://www.himra.com/1388/06/28/rime-motevali-2/" target="_blank"><strong>قسمت دوم : نارفیق دخترباز</strong></a></p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرده خزون</p>
<p>زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو</p>
<p>من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، قلبمو هیچ نمیخوام ، بره به سمت زوال</p>
<p>فهم شما عاجزه ، از درک احساس من ، نمی تونین بفهمین ، علت وسواس من</p>
<p>من بهترینو میخوام ، بهتر نیستم ، همینم ، بهترینا رو میخوام ، با اینکه بدترینم</p>
<p><strong>این قسمت : ماموریت الهی – ناموفق</strong></p>
<p>بی کوله بارو توشه ، میرم به سمت هدف ، از توی جنگل و کوه ، بیابون بی علف</p>
<p>مقصد من تعالیست ، اخلاقو بی گناهیست ، دارم می بینمش لیک ، جاده پر از تباهیست</p>
<p>قدم گذاشتن تو این ، راهِ پر از حادثه ، مرد میخواد ، نه هرزه و فاحشه</p>
<p>زبونمم قاصره ، از گفتن حقیقت ، از گفتن این همه ، وقاحت و رذیلت</p>
<p>طاقت من طاق شدو ، امید من بریده ، لباس من پاره و ، جسم و تنم دریده</p>
<p>باختم و دشمنا هم ، با حیله و با نیرنگ ، پیروز این ماجران ، بدون لحظه ای جنگ</p>
<p>من نرسیدم اما ، جسممو پل می کنم ، هرکی که خواست رد بشه ، اونو تحمل می کنم</p>
<p>تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، نگار من چه زیباست !</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>به التماس افتادم،به پای هر ناکسی،خاک شدم،خوار،با هر صدا هر نفسی،با هرنگاه هر غضبی،هر حرفِ هر بی ادبی</p>
<p>بخاطر نگاهم ، دائمی تحقیر شدم ، جوونیه من اومد ، حیف ، چه زود پیر شدم ، زار و زمینگیر شدم</p>
<p>بخت منو تو برزخ ، با دوزخی نوشتن ، هرچی تونستن بستن ، هرچی که بود سرشتن</p>
<p>گناه ناکرده ام ، خوشیه نادیده ام ، حروم ناخورده ام ، صدای نشنیده ام</p>
<p>میگن که توی دنیا ، زیادی عاشق بودی ، فکر می کردی که خوبی ؟ ، هه ، بدجوری فاسق بودی</p>
<p>حرف حساب اونا ، جواب برام نذاشته ، این سرنوشت بد رو ، کی تو کاسه ام گذاشته ؟</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد ، اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد</p>
<p>تو چنگ غصه هامو ، مغضوب قهر دنیام ، سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدمو بی دوستو ، بی عشق و بی رفیقم</p>
<p>میرم به سوی خدا ، شاید که تو تنهایی ، منو حسابم کنه</p>
<p>شاید خدا قلبمو ، هوشیار از این خواب عشق ، یا از سرابم کنه</p>
<p>احساس من به شدت ، درگیر آرزوهاست ، قرار من گم شده ، آروم من پس کجاست ؟</p>
<p>تو خواب و تو بیداری ، به چنگ غم اسیرم ، من حاضرم نباشم ، آماده ام بمیرم</p>
<p>دغدغه های دنیا ، باعث رنجیدنم ، مردن و پر کشیدن ، عامل خندیدنم</p>
<p>جز خدای مهربون ، کی مونس من میشه ؟ ، آخه دلم میخواد ، این خواسته ی آخرو ، نیاز اولیشه</p>
<p>دلم میخواد تو باشی ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه برای ، یکی دیگه فداشی</p>
<p>توی شبم تو ماهی ، با این همه ستاره ، غیر تو این دلم که ، هیشکیو دوست نداره</p>
<p>ای خدا روز نشه ، صبحو نمیخوام ببینم ، فقط بذار ، یه کم بذار ، ماهو تو دستم بگیرم</p>
<p>اما شبم روز شد و من منتظر نشستم انگار ، نمیخواد شب برسه ، برسه لحظه ی دیدار</p>
<p>تنها راه رسیدن به اون بالا مردنمه ، باید از این تن خاکی بکَنم ، بپرم ، تا برسم ، به اون که تنها عشقمه</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>روی زمین افتادم ، آماج رنج و دردام ، تو فکر فرو رفتمو ، به انتظار فردام</p>
<p>چند وقتیه که قلبم ، آرامشو ندیده ، رنگ به سر و صورتم ، نمونده و پریده</p>
<p>شاید که بی خیالی ، مسکّن جون بشه ، آروم کنه دلم رو ، چند روزی درمون بشه</p>
<p>این آرامش مقطعیست ، من دائمیشو میخوام ، برای کسبشم هم ، هرجا بری تو میام</p>
<p>برای چشمای تو ، شعرمو پیش میارم ، آخه جز این چندتا خط ، چیزی دیگه ندارم</p>
<p>پس نزنش دستمو ، رد نکن این خواستمو ، بذار که بگذرونم ، رنج و غمو ماتمو</p>
<p><strong>پی نوشت :</strong> به هیچ وجه این پستو جدی نگیرین. چون ایام عزاداریه نخواستم هزل و طنزو شوخی واردش کنم. بعد از این روزا حتما رویه ی قبلو ادامه میدم.</p>
<p><strong>مرگ نوشت :</strong> آیت الله منتظری هم مرد ، <a href="http://www.imdb.com/name/nm0005261/" target="_blank">بریتانی مورفی</a> هم مرد. برای هردوشون طلب آمرزش و رحمت دارم هرچند که چندان به بخشش بریتانی مورفی امیدوار نیستم !</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=2144" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/10/01/rime-motevali-3/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معرفی فیلم Poltergeist</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/05/15/poltergeist-film-review/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/05/15/poltergeist-film-review/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 17:00:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[مطالب جالب]]></category>
		<category><![CDATA[بازیگر]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[هالیوود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=1463</guid>
		<description><![CDATA[سلام دلبکندم ! چل شدم و یه گوشه ، خیره شدم به دیوار ، داره میاد به سویم ، یا خل شدم یا بیمار ، روح می بینم روی سقف ، پوزه داره و منقار ، مست و ملنگ و جادوم ، خیره ی به فراروم ، چـِت زدنه من از توست ، نه از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دلبکندم ! چل شدم و یه گوشه ، خیره شدم به دیوار ، داره میاد به سویم ، یا خل شدم یا بیمار ، روح می بینم روی سقف ، پوزه داره و منقار ، مست و ملنگ و جادوم ، خیره ی به فراروم ، چـِت زدنه من از توست ، نه از جنّه نه از گاست !!</p>
<p>خب دیدن فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0084516/" target="_blank">Poltergeist</a> یا به فارسی پولترگایست و به ترجمه ی فارسی یعنی ارواح شریر و اعصاب خراب باعث شد که جرقه ی یه همچین پستی بزنه به کله ام ! اول یه صحبتی درباره فیلم بریم !</p>
<p>فیلم Poltergeist محصول سال ۱۹۸۲ و به کارگردانی <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001361/" target="_blank">Tobe Hooper</a> و تهیه کنندگی استیونه ! کلا همه ی کارای این فیلمو اسپیلی انجام داده فقط یه کارگردانیو مرام گذاشته و داده به اون یارو ! بازیگراشم که معروف نیستن پس بی خیالشون میشیم ! اما علت اصلی دانلود فیلم این بود که خواستم بیوگرافی اون دختر کوچولوی خوشگل فیلمو ببینم و لیستی از فیلمایی که بازی کرده رو مشاهده کنم که یه دفعه با عبارت Date of Death مواجه شدم. قضیه از این قرار بوده که این دختره تو سن ۶ سالگی فیلم پولترگایست رو بازی کرده و بعدش هم سری دو و سه ی این فیلمو. اما تو سال ۱۹۸۸ یه بیماری لاعلاج می گیره طوری که دستگاه گوارشش قادر به هضم مواد غذایی نبوده و بالاخره یه روز صبح که از خواب بیدار میشه دستاش کبود شدن و تو بیمارستان می میره.البته تو لحظه های آخر می گفته که حالش خوبه و نگران این بوده که مدرسه اش دیر نشه. ۱۳ سالش هم بوده بنده ی خدا. اسمشم <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001576/" target="_blank">Heather O&#8217;Rourke </a>بوده . منم دلم واسش حسابی سوزید و فیلمو دانلود کردم. اما خود فیلم پولترگایست اصلا فیلم جالبی نبود و نمی دونم چرا تو imdb نمره ی خوبی گرفته البته از حق هم نگذریم اون دختره هم زیاد خوب بازی نمی کرد ! داستان فیلم هم درباره ی یه خونه اس که روی قبرستون ساخته شده و حالا ارواح اون قبرا اومدن حال آدمای تو خونه رو بگیرن !</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-1464" title="Heather O'Rourke" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/Heather-ORourke.jpg" alt="Heather O'Rourke" width="200" height="222" /></p>
<p>اما قضیه ی این پولترگایست چیه ؟ پولترگایست یه کلمه ی آلمانی و به معنی ارواح شریر و قاطیه که میان یه محلی رو تسخیر می کنن و شروع به اذیت و آزار مردم می نمایند ( این اذیت و آزار با اون اذیت و آزار صفحه های حوادث روزنامه ها فرق داره !) مثلا صندلیو جابجا می کنن ، تلویزیونو خرد می کنن تو سر باباهه ، گوشته تو یخچالو می خورن و دست می کنن تو پریز برق ! خلاصه اعصاب معصاب خرابه !</p>
<p>اما برخی از دانشمندان و محققین گمنام دانشگاه ماساچوست به این نتیجه ی خیلی حیاتی رسیدن که آقا ! این ارواح و جنا و شیاطین سرخ نیستن که ملتو سرویس کردن ، بلکه این خود طرفه که کرم داره ! یعنی طرف اونقدر افسرده اس که تا در خود به خود بسته میشه فکر می کنه روحه و این فکر اونقدر تو ذهنش قوی میشه که کم کم با نیروی خودش همه چیزو به حرکت درمیاره. بیشترم تو دخترای نوجوون دیده شده که من خیلی دوسشون دارم ! الهی !!</p>
<p>اما یه سری محققین زحمتکش دیگه میگن که اون محققین گه اضافه خوردن که یه همچین گهی خوردن ! این کارا رو ارواح انجام میدن که تو بچگی ( زندگی ! ) خیلی عذاب کشیدن بندگان خدا و یا خودکشی کردن و یا یکی دیگه واسشون خودکشی کرده ! واسه همینم الان دارن حال می کنن و از زندگانی خویش ملذوذ میشوند !</p>
<p>اما به نظر نگارنده ، ارواح به هیچ وجه قابل رویت نیستن و اونا هم نمی تونن به این شکل وجود خودشون رو نشون بدن. به هرحال یه قوانینی هم این وسط هست دیگه. پس به عقیده ی من هرکی میگه من روح دیدم غلط کرده و باید اونقدر با باتوم بزنیش تا ارواح بابا ننه اش بیان جلو چشاش ! اما وجود جن رو قبول دارم ولی اونا هم به هیچ وجه بین آدما نمیان و اینایی هم که میگن با جنا ارتباط دارن یا راست میگن یا دروغ میگن که البته به نظر من درصد دروغش بالاتره ! پس اگه کسی گفت من جن احضارکردم شما بهش بگین بیجا کردی اگه میخوای جن ببینی برو پیش حامد ! که احتمالا اونم میگه بخواب بابا ، حامد کدوم خریه دیگه ! به همین علت قبل از اینکه به شخص شخیص من توهین بشه شما با باتوم اونقدر می زنینش تا معنی واقعی خر رو بفهمه ! ( چه کنایه ی لطیفی داشت !)</p>
<p>خلاصه اینکه آره ! هر لحظه مرگ در انتظار شماست پس همیشه سعی کنین حرفتون رو بزنین و اینقدر دست دست نکنین که یا خودتون بمیرین یا مخاطبتون ! آره قربون ! حالا اگه کارم ندارین ، خداحافظش !</p>
<p><strong>پی نوشت :</strong> ضمنا ولادت امام زمان رو هم تبریک میگم.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1463" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/05/15/poltergeist-film-review/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>منفی تر از من دیگه نیست !</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/03/07/manfitar-az-man-dige-nist/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/03/07/manfitar-az-man-dige-nist/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 May 2009 10:01:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=1129</guid>
		<description><![CDATA[سلامم را پاسخ نخواهید گفت ! چه کسی می خواهد بیاید ؟ چرا ؟ کی ؟ کجا ؟ باز این نمودار لعنتی سینوسی احوالم رو سه پی دوم گیر کرده که یکی از دلایل مهمش تنهاییه و تنهایی هم بالطبع فکر و خیال به سراغ آدم میاره. به هرشکل. خب بعضی از مطالب هستن که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">سلامم را پاسخ نخواهید گفت ! چه کسی می خواهد بیاید ؟ چرا ؟ کی ؟ کجا ؟</p>
<p dir="rtl">باز این نمودار لعنتی سینوسی احوالم رو سه پی دوم گیر کرده که یکی از دلایل مهمش تنهاییه و تنهایی هم بالطبع فکر و خیال به سراغ آدم میاره. به هرشکل. خب بعضی از مطالب هستن که هم نگارنده و هم خواننده از اون لذت می برن. بعضی از نوشته ها هم هستن که فقط نویسنده باهاشون حال می کنه و این پست هم از این سری پستاس. دوست دارم هرچند وقت یه بار پستی از شعرایی که تو اوقات بیکاری از خودم ول میدم برم. اما من قبلن احترام و ارزش بیشتری واسه شعرام قائل بودم ولی الان چون افکارم محدود و محصور شده اون طوری که میخوام نمی تونم شعر بگم. بگذریم که سخن دوست از دور خوش است !</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">توی برزخ و دوراهی ، مجازات بی گناهیم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                          دشمن بالفطره ی من ، رفیق فاب تباهیم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">نمیشم رها و آزاد ، به برون راهی ندارم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                        زیر این شکنجه ی سخت ، نشاید دووم بیارم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">لحظه های رفته ی من ، همه پوچ و بی ثمر بود</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                              از همه اخبار عالم ، غیر غم دل بی خبر بود</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">شاه من بدون دربار ، کشورم همیشه سربار</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                          قحطی و جنگ و تجاوز ، همیشه برپا و درکار</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">مسخ و جادو و طلسمم ، نحسی چسبیده به اسمم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                                کرختی و سستی محض ، ملغمه شدن به حسم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">مردما وجود من رو ، به درون آب سپردن</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                        معکوس نبض دلم رو ، به شماره می شِمردن</span></p>
<p dir="rtl">منفی نگری مطلق ! فقط درباره ی بیت اول بگم منظور اینه که برزخ دشمن بالفطره ی شاعره.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                           پرهیز من از طلب ، نخوردنم به روزه اس</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                                من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">آفت من زندگیست ، نجابتم بندگیست</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                       نخ عروسک دل ، سرش تو دستای کیست؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">واکنشی نمیشه ، نمی بینم کو ترغیب ؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                       عنصر روح و تنم ، منتظره یه ترکیب</span></p>
<p dir="rtl">اصلن نمی تونم مثبت فکر کنم !</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                          اونکه منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">تو چنگ غصه هامو ، مقهور قهر دنیام</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                         سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام</span></p>
<p dir="rtl">اینم از همون سری شعرای مرگیه !</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">تو مثل من نبودی و ، دستم بهت نمی رسید</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                         تو اوج آسمونایی ، من رو زمین بدون دید</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">سیاهیای صورتم ، مایه ی ننگ و شرم تو</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                      تیرگی نگاه من ، لکه ی درک و فهم تو</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">همیشه از قصور تو ، شاکی ام اما سربه زیر</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                         چیزی نمی گفتم بهت ، ای پریزاد بی نظیر</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">اما ندیدی حالمو ، چشم دلت تو کور شده بود</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                      شاید که این ندیدنت ، از شدت نور شده بود</span></p>
<p dir="rtl">این شعر ناقصه و یه چند تا بیت دیگه لازم داره. ضمنا باید جای بیتاش هم باید یه مقدار دستکاری بشه.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">با دوتا چشم پر غضب ، دشمن به من خیره شده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">با نفسای آتشین ، کم کم به من چیره شده ، دنیا به روم تیره شده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">خرما بودم شیره شدم ، گیرا بودم گیره شدم ، با چند تا شعله ی سیاه ، بی صور و بی سیره شدم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">همیشه بوده با منش ، روح قساوت و تنش ، آمیخته مکر و پلیدی ، با هر سرشت اندر سرشت</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">یه روز سلام گرمشو ، یه روز نگاه سردشو</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                           موندم که چه باور کنم ، امروز یا روز بعدشو</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">از دور نگاهم می نمود ، نگاه ز چشمم می ربود</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                              دو پلک نمدارم بسوخت ، بر آتشش او می فزود</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">با درد عادی می شدم ، با طرد بازی می شدم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                              او سرنوشتم می نوشت ، با مرگ راضی می شدم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">با خود زمان ها گریه کن ، گریه به سود چه کِسی</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                                شب ها دعا رو پیشه کن ، تا ای خدا ، تو ، به دادم برسی</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">آهم ز بیماری نبود ، نبضم به او خو می گرفت</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                        سروها استاده اند ، بته ام به پایش می نشست</span></p>
<p dir="rtl">اینم یه شعر نسبتن قدیمی بود که بازم ادامه داره. این نشون میده که اگه من فکرم آزاد باشه می تونم بیتای جالب و پر آرایه ای از خودم استخراج کنم !</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">وقتی عشقت برمی گرده ، دنبال چشات می گرده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">حسابی تنت می لرزه ، دلت از نگاش می ترسه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">اما باز میخوای ببینه ، دوست داری جلوت بشینه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                          دوست داری تن نحیفت ، از نگاش عشقو بچینه</span></p>
<p dir="rtl">خب برای این پست کافیه. فقط من یه چند تا چیز بگم. یکی اینکه تعداد زیادی از بیتا رو نمی خوام اینجا بیارم. یکی دیگه هم اینکه یه تعداد از شعرا کامل نیستن و میخوام کاملشون کنم. یه نکته ی دیگه هم اینه که من اصلن خودمو شاعر نمی دونم چون هرکسی می تونه با یه ذره فکر شعر بگه و بیتای بالا هم که شعر نبودن بلکه به نوعی ترانه بودن. به هرحال برای خودم آرزوی موفقیت و پیشرفت دارم و امیدوارم هرچه سریعتر فکر و روح و روانم آزاد بشه ! فعلا بدرود !</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۱ :</strong> شهادت حضرت فاطمه (س) رو هم از طرف خودم تسلیت میگم.</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۲ :</strong> برای دیدن پک قبلی بیتا به لینک روبه رو برید. <strong><a href="http://www.himra.com/1387/12/05/bayad-az-to-goft/" target="_blank">باید از تو گفت !</a></strong></p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1129" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/03/07/manfitar-az-man-dige-nist/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سالی که نکوست ، از بهارش پیداست !</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/12/13/sali-ke-nekoost-az-baharash-peydast/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/12/13/sali-ke-nekoost-az-baharash-peydast/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Mar 2009 13:44:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[کمرویي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=792</guid>
		<description><![CDATA[سلام دوستان ارجمندم ! موفقیت و پیروزی و شادکامی شما ، آروزی تمامی انسان هاست ! با هر سلیقه و علاقه ای که هستین ، وافرا دوستتون دارم! بعد از مدت مدیدی میخوام یه روزنوشت اساسی برم. توی این پست میخوام اتفاقات کلی و مهم امسال رو براتون بازگو کنم و مسلما این اتفاقات فقط [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">سلام دوستان ارجمندم ! موفقیت و پیروزی و شادکامی شما ، آروزی تمامی انسان هاست ! با هر سلیقه و علاقه ای که هستین ، وافرا دوستتون دارم!</p>
<p dir="rtl">بعد از مدت مدیدی میخوام یه روزنوشت اساسی برم. توی این پست میخوام اتفاقات کلی و مهم امسال رو براتون بازگو کنم و مسلما این اتفاقات فقط برای من حادث شده ! به هرحال این سن و سال از بدترین دوره های زندگی آدمیه که باید با کمک باتجربه ها و دوستان ، ازش گذر کرد. دیگه بیشتر از این مقدمه چینی نمی کنم و بریم سر اصل مطلب این پست.</p>
<p dir="rtl">خب از فروردین ماه و تعطیلات عید شروع می کنم. از اون شب منحوس! اگه توی اون شب کذایی خسته بودم و راحت می خوابیدم ، دیگه مجبور نبودم با فکر و خیال و رویا خودمو سرگرم کنم. و چه رویای مسخره ای بود! اگه می دونستم اون یک ساعت خیالبافی یکسال از عمرمو تحت تاثیر قرار میده ، غلط می کردم که فکر کنم! شاید بشه فروردین امسال رو از بدترین ماه های عمرم به حساب آورد. هرچند تو این ماه مشکلات زیادی نداشتم ، اما بنیانگذار مشکلات متعددی بود.</p>
<p dir="rtl">کلا معلوم نبود تو سه ماهه ی اول سال چه هدفی رو دنبال می کردم. شاید یکی از آرزوهام داشتن سایت بود که تو مهرماه بهش رسیدم. کلا من به هر آرزویی که داشتم دیر یا زود رسیدم و الان که به پشت سرم نگاه می کنم ، هیچ آرزوی تحقق نیافته ای رو نمی یابم. البته از آمال سال ۸۷ فاکتور بگیرین! داشتم می گفتم. فصل بهار با بی خیالی و شایدم خوش خیالی طی شد و من اون موقع ترم دوم دانشگاه بودم و به لحاظ درسی هم دچار افت شدم. به هر شکل تو روحیه ی آدم تاثیر میذاره.</p>
<p dir="rtl">تابستون شد و من کلی برنامه داشتم. بخاطر همین برنامه ها بی خیال درس و دانشگاه شدم. گفتم به کارایی که میخوام بکنم برسم. که اتفاقا به هیچ کدوم از اهدافم نرسیدم و جالبترش این بود که هیچ تلاشی هم برای نیل به خواسته هام انجام ندادم. درواقع عمرم تلف شد و تنها ثمری که میتونم به تابستون نسبت بدم ، آشنایی بسیار زیاد با هالیوود و کلا دنیای غرب بود. که خودتون هم واقفین ، کار شاقی نکردم. تا اواخر مردادماه من ، خودم بودم ولی درهمون روزها بنابه دلایلی که حتمن به زودی خواهم گفت دچار افت روحی شدم و یک ماهه ی آخر تابستون با امید همراه با افسردگی طی شد.</p>
<p dir="rtl">ترم جدید دانشگاها شروع شد. می خواستم توی این چندماه متحول بشم. می خواستم اعتماد به نفسم رو بالا ببرم و گستره ی ارتباطاتم رو زیاد کنم. ضمنا قصد داشتم که درسم رو هم بخونم و همچنین از اتفاقاتی که ممکنه بیوفته استفاده کنم. اما میشه گفت تا حد زیادی ناموفق بودم ولی زمینه رو برای ترم بعد &#8211; یعنی این ترم &#8211; آماده کردم. پاییز بدترین دوران روحی روانی من بود. انگیزه هامو از دست رفته می دیدم و هیچ امیدی به آینده نداشتم. در موضع ضعف بودم و همونطوری که از مطالب سایت هم مشخصه ، به فکر مرگ و آسودگی خاطر ناشی از مردن بودم. این حالت یک نوع افسردگی با دز پایین بود. توی این چندماه با برخی حقایق زندگی آشنا شدم و برای رسیدن به هدفم ، ارتباطم رو با دیگران گسترش دادم.</p>
<p dir="rtl">اما فاصله ی بین پایان امتحانا با شروع ترم جدید &#8211; یعنی بهمن ماه &#8211; دوره ی ریکاوری و بازسازی روحی بود. افکار منفی رو کنار زدم و با تغییر ذهنیت ، تاحدی به اعتماد به نفس مورد دلخواهم رسیدم. حالا من به لحاظ روانی آماده بودم و باید منتظر می شدم تا ببینم سرنوشت چه رقم خواهد زد. اما هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و روزا گذشت ولی باز هم تجربه یا شاید بهتر باشه بگم ذهنیت جدیدی برای من خلق شد. به این نکته پی بردم که اصلن دلیلی برای ارتباط داشتن با همه نبود و با این کار فقط احترام و ارزش خودمو از دست دادم و به هیچ سودی هم نرسیدم. به هرحال اینا آموزه های کوچکی هستن که کسی به من یاد نداده بود و من بعد از شکست متوجه شدم که به بیراهه می رفتم.</p>
<p dir="rtl">الان دقیقا برگشتم به دوران قبل از فروردین. وقتی وبلاگ قبلیم رو نگاه می کردم کاملا به این قضیه واقف شدم. این حالت بسیار بهتر از احوال روانی من تو سال ۸۷ هست و دوست دارم همینطور بمونم اما می دونم که دیری نخواهد پایید که دوباره روند مضمحل شدن رو شروع خواهم کرد و با تعطیلات عید به زوال کامل روحی خواهم رسید. درکل پیش بینی من برای خودم و در روزهای باقی مونده سال ، پیش بینی خوبی نیست ولی همچنان باید دید که روزگار چه حوادثی رو رقم خواهد زد.</p>
<p dir="rtl">کلا امسال سال خوبی برای من نبود. سال بدی هم بود. الان که فکر می کنم می بینم که اگه فروردین ۸۷ نبود ، سرعت پیشرفتم بسیار بیش از این ها می شد و می تونستم با فراغ بال بیشتری به چیزهایی که دوست دارم فکر کنم و حداقلش به این صورت عمرم و جوونیم به هدر نمی رفت. هرچند که گذشته ها دیگه گذشته.</p>
<p dir="rtl">البته دوستان من. شاید تو این پست کمی با کلمات بازی کرده باشم و شاید خیلی غیرمستقیم به مسائل پرداختم ، اما بدونین حوادثی که امسال برای من به وقوع پیوست ، اگه هم خیلی کوچیک و ریز به نظر بیاد ، برای من بیش از اندازه بزرگ بوده و حتی ممکنه تاثیراتش تا سال های متمادی هم زندگی منو تحت تاثیر قرار بده. و خب زندگی هر آدمی برای خودش ارزشمنده! دیگه سخن به اطناب نمی کنم و شما رو به خدای منان میسپارم.</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۱:</strong> خیلی حساس و عصبی شدم . به یه روانپزشک ، احساس نیاز می کنم! </p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۲:</strong> شاعر که خودم باشم میگم!:</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                           پرهیز من از طلب ، نخوردنم به روزه اس</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                                من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">آفت من زندگیست ، نجابتم بندگیست</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                         نخ عروسک دل ، سرش تو دستای کیست ؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">واکنشی نمیشه ، نمی بینم کو ترغیب؟</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                       عنصر روح و تنم ، منتظره یه ترکیب</span></p>
<p dir="rtl">البته بعضی جاهای شعر ابهام داره! حالا بعدا روشنش می کنم!</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=792" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/12/13/sali-ke-nekoost-az-baharash-peydast/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>باید از تو گفت !</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/12/05/bayad-az-to-goft/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/12/05/bayad-az-to-goft/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 12:10:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=744</guid>
		<description><![CDATA[سلام محبوبان من ! خوبین؟ چطورین؟ با تعطیلات چه می کنین؟ میرید مسافرت؟ شمال؟ خجالت نمی کشین؟ توی این روزای عزا پا میشین میرین حال و حول؟ یه ذره احترام به ارزشای مذهبی ام بد نیستا. شاید برای اکثر دوستان و آشنایان و سایرین این ذهنیت پیش بیاد که وبلاگ نویسی فعالیت مسخره و بی ثمریه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">سلام محبوبان من ! خوبین؟ چطورین؟ با تعطیلات چه می کنین؟ میرید مسافرت؟ شمال؟ خجالت نمی کشین؟ توی این روزای عزا پا میشین میرین حال و حول؟ یه ذره احترام به ارزشای مذهبی ام بد نیستا.</p>
<p dir="rtl">شاید برای اکثر دوستان و آشنایان و سایرین این ذهنیت پیش بیاد که وبلاگ نویسی فعالیت مسخره و بی ثمریه و هزینه کردن برای این کار رو دیوانگی بدونن. اما نمی دونن که وبلاگ نویسی علاوه بر پرورش مهارت نوشتن ، باعث تخلیه ی روانی آدم هم میشه و نگارنده وقتی نظرات دیگران رو در مورد نوشته هاش میخونه به درجات بالای لذت می رسه. به هرحال همه ی آدما مشکلاتی تو زندگیشون هست که با به اشتراک گذاشتن اونا ، ذره ای از آلامشون کم می کنن و وقتی یه نفر باهاشون همذات پنداری می کنه ، تقریبا رنج و غصه اشونو فراموش می کنن. من که خودم اینجوریم و البته به دلیل محدودیت توی هیمرا ، نتونستم احساسات و اعتقادات و مشکلاتم رو به صورت مستقیم بیان کنم.</p>
<p dir="rtl">بگذریم. همونطور که وعده داده بودم ، میخوام چند بیتی از اشعارم (که بهتره بگیم ترانه) رو همراه با تفسیر و توضیحش در معرض دیدتون قرار بدم. من به هیچ وجه ادعای شاعر بودنم نمیشه ولی این نکته رو هم لحاظ کنین که هنوز سن من خیلی کمه و جا برای پیشرفت دارم و همینطور این مسئله که من روی دروس انسانی مطالعه نداشتم و بیشتر سرو کارم با ریاضیات بوده. خب دیگه بریم سر نگارش ابیات.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">زیبایی ازآن شما ، وفور نعمت مال تو</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> هرچی که عمر ما کمه ، فدای عمر خال تو</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">رنج مسلسل واسه من ، اندوه دنیا به منه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> پشتم خوشی های توئه ، روبه روهای من غمه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">عشق و عطوفت همیشه ، به پای تو به کام توست</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> کینه و دشمنی مدام ، ثانیه هامو شست و رُفت</span></p>
<p dir="rtl">این هم یه نوعی قسمت منظوم پست های <em>زیبارویان جستن ، فکر رستن باش</em> هستش.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">دلم می خواد بخوابم ، به خواب تورو ببینم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> تو بیداری نشد که ، کنار تو بشینم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">شاید بشه تو این خواب ، دست تو رو بگیرم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> بدتر از اونم بشه ، به زیر پات بمیرم</span></p>
<p dir="rtl">فی الواقع بعضی از خوابا هستن که تا چند ساعت بعد از بیداری هم آدمو ملنگ نگه میدارن. این ابیات در چنین حالتی سروده شدن.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">وصف تورو نمیشه گفت ، قلب منم نمیگه کفر</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> برای خلقت تو هم ، خدایا تو رو به شکر</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">نه اینکه چون عاشقتم ، ذکرتو پرخوبی میگم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> نه اینکه چون به فکرتم ، بدیاتو نمی بینم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">تو واقعا مطلوب عشق ، تو یک فرشته ی خدا</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> به خاطرم میای روزا ، به فکرتم نیمه شبا</span></p>
<p dir="rtl">اما معنای دقیق تر بیت اول اینه که اگه بخوام تو رو توصیف کنم ، مجبور به کفر گویی میشم پس تو رو وصف نمی کنم. مصرع دومش هم که مشخصه ، برای خلقت یه نفر از خدا تشکر می کنه. این شعر رو هم بصورت کامل اینجا نیاوردم.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">یه روزی یکیو دیدم ، انگاری به عرش رسیدم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> صدایی نمی رسید و ، صدایی نمی شنیدم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">اون برام مثل یه بت بود ، آره من یه بت پرستم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> خدا رو نمی شناسم ، من همینم که هستم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">نداره از من عاشق ، نه خبر نه هیچ نشونی</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> نمی دونه من کی هستم ، به چه ملت و زبونی</span></p>
<p dir="rtl">البته من بیت اول رو با این بیت جایگزین کردم :</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">یه نفر اون سر دنیاس ، صداشو فقط شنیدم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> توی این جعبه ی جادو ، چهره اشو چند باری دیدم</span></p>
<p dir="rtl">شعر بالا یکی از معدود شعرای کاملمه که چند بیتش رو اینجا آوردم.</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">اینه خاصیت عشق ، روسیاهی به زغال موند</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> جای احساس توی قلبا ، کار گذاشتن پمپای خون</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">هرکی عشقش صاف و پاکه ، محکومه به زا به راهی</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> اونی که هوس خداشه ، نداره جرم و گناهی</span></p>
<p dir="rtl">این دو تا رو هم به تازگی سرودم. فقط بیت اول قافیه نداره!</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">آرزوم مردن محضه ، حتی تقدیرم نباشه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">کم کمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;"> تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گل</span></p>
<p dir="rtl">بیت اول یکی از بهترین ابیات منه و معنای عمیقترش هم اینه که من آرزو دارم بمیرم حتی اگه توی تقدیرم نوشته نشده باشه و از بی عشقی و تنهایی با فرشته ی مرگ عشقبازی می کنم حتی اگه از خون من خورده باشه. کلا نمیتونم دقیق توضیح بدم ، معنیش کمی پیچیده اس.</p>
<p dir="rtl">خب دیگه بیت های بعدی رو هم میذارم واسه پست های بعد. ضمنا قبلا هم گفتم ، حالا هم تکرار می کنم که شعرای من هر چه قدر هم به درد نخور و نازیبا باشه ، انتقادی رو بهشون وارد نمی دونم ، حتی اگه سازنده باشه. حالا اگه مرا کاری نیست ، شما رو به خداوندگار می سپارم.</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۱ :</strong> یه جمله ی فوق العاده دیدم که بد نمی بینم شما هم بیبینینش!</p>
<p dir="rtl">« اگر امید نبود ، هیچ مادری فرزند خود را شیر نمی داد و کسی درخت نمی کاشت. (پیامبر اعظم (ص)) »</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۲ :</strong> حالات روحی من ، نوسان شدیدی پیدا کرده. اینو خودم از نوشته هام می فهمم چون قبلا اینجوری نبودم ، بلکه اینجوری شدم!</p>
<p dir="rtl">پست های مشابه : <strong><a title="از وبلاگ سابقم" href="http://www.khoob.mihanblog.com/post/46" target="_blank">گزیده ی اشعار</a> <a href="http://www.khoob.mihanblog.com/post/76" target="_blank">تنوع اشعار</a></strong></p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=744" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/12/05/bayad-az-to-goft/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یه پسر خیلی مثبت !</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/10/25/a-much-positives-boy/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/10/25/a-much-positives-boy/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 18:47:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[پسران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=581</guid>
		<description><![CDATA[سلام بر تو مهجور ، بر تو مطرود! در نهایت ، جسم من در خاک شد و روحم از همه ی تلخیا و غما پاک شد و قلب ماوراییم واسه پذیرش عرفان چاک شد و اما &#8230; با این همه ، تنها ناخن تو بود که غرق لاک شد!! نه دیگه ، منتظر نباشین که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">سلام بر تو مهجور ، بر تو مطرود! در نهایت ، جسم من در خاک شد و روحم از همه ی تلخیا و غما پاک شد و قلب ماوراییم واسه پذیرش عرفان چاک شد و اما &#8230; با این همه ، تنها ناخن تو بود که غرق لاک شد!!</p>
<p dir="rtl">نه دیگه ، منتظر نباشین که بازم از حال آشفته ی خودم منبر سازی کنم! میخوام براتون یه داستان تعریف کنم. داستان دوست دارین؟ خب پس بریم.</p>
<p dir="rtl">یه روزی بود و یه روزگاری. یه پسر خوبی بود که موهاشو یه وری می داد! عینک ته استکانی می زد و شلوار پارچه ای می پوشید و کلا تریپ مثبت بود. موقع درس و مشق که می شد شروع می کرد به خر زدن و مواقعی هم که تابستون بود و مدرسه ها تعطیل ، پلاس توی انواع و اقسام کلاسای آموزشی و هنری و اینا از ویژوال سی و نرم افزارای حسابداری بگیر تا ملیله دوزی و شطرنج و یوگا. آره سرتونو درد مرد نیارم فکر کنم با اینچنین آدمایی برخورد داشتین. قضیه همینجوری گذشت و گذشت تا &#8230;. هان؟ حتما فکر کردین پسره از یه دختره خوشش میاد بعد دختره یه کاری می کنه که پسره از این حالت مثبتگی دربیاد؟ زهی خیال باطل ، غلط کردین سر بچه ی مردم بلا میارین. یا شاید فکر کردین که با یه پسره آشنا میشه که مثل ابلیس پرتلبیس هی تو گوشش وز وز می کنه بعد پسره میره معتاد میشه؟ عمرن ، اصلا از این خبرا نیست.</p>
<p dir="rtl">داشتم می گفتم روزگار گذشت و گذشت تا این پسره از نمی دونم کجا بورسیه گرفت و رفت ددر. رفت یکی از دانشگاهای اوکراین درس بخونه. هان باز چیه؟ فکر کردین پسره تحت تاثیر فساد اخلاقی و بی بندوباری شرق اروپا قرار می گیره و الکلی و میشه و هرشب تو دیسکو و کلوب پلاسه؟(این کلوب نه ، اون کلوب!) یا اینکه این گمان رو بردین که پسره از یه دختره ایدز می گیره؟ هان؟ باید خدمتتون عارض بشم که نه ، همچین چیزی نیست.</p>
<p dir="rtl">پسره مدرکشو می گیره و برمی گرده ایران. بعد این مامانه گیر بوده که میخوام قبل از مرگم نوه ام رو ببینم. خلاصه یه دختر کج و کوله ی انقضی رو میندازن به پسره!(و شاید هم بالعکس!) آره ، پسره بازم ویرش می گیره که درس بخونه. دوباره کنکور شرکت می کنه و دانشگاه آزاد دارغوزآباد ( همین دانشگاه ما !) قبول میشه! هان؟ باز چیه؟ فکر کردین میاد چهارتا داف خوشگل موشگل می بینه و عاشق میشه و تریپ لاو و این حرفا برمی داره؟ نخیر ، به دلتون صابون نزنین که یه اینچنین اتفاقی نمی افته.</p>
<p dir="rtl">این بار هم درسش رو تموم می کنه ولی بازم میخواد درس بخونه و به مدارج و مدارک بالاتر برسه. بعد میره اون رشته ای که تو اوکراین خونده رو آزمون میده واسه کارشناسی ارشد. تو پرانتز بگم که شاید یه سوالی واستون پیش بیاد و اون اینه که خب مگه نمیگی طرف خرخونه؟ پس چرا همین دانشگاه آزاد ادامه نداده؟ خدمتتون بگم که طرف با همه ی پخمگیش اینو فهمیده که ارزش آموزشی دانشگاه آزاد و مخصوصا این دانشگاه ، از پهن گاو هم کمتره (البته از پهن میشه در کود طبیعی استفاده نمود!) و استادای بی سواد اونجا رو قرق کردن و دانشجوها هم همه &#8230;&#8230; باز!( لعنت بر اون ذهن و فکر خرابت! اه ! منظورم مونث بازه!) داشتم می گفتم که واسه کنکور آماده شد و یکی از دانشگاه های معتبر دولتی تهران قبول. ( کلمه ی شد در جمله ی دوم حذف به قرینه ی لفظی شد! اگه نمی دونین بدونین) و یه دوسالی هم برای فوق لیسانس همت گمارد و بازم ول کن معامله نبود و دکتراش رو هم گرفت. اگه این به ذهنتون خطور کرده که دیگه بی خیال میشه و میاد به زنش می رسه که خانمش هم یه حالی ببره بعد سال ها، باید بگم که نچ! سخن به گزافه نگویید و به ادامه ی قصه گوش فرا دهید!</p>
<p dir="rtl">می خواستم داستانو اینطور ادامه بدم که پسره که حالا دیگه مرد شده ، میره حوزه ی علمیه و درس طلبگی می خونه ، اما دیدم که اکثر این تیپ آدما ، حالت ضدیت با خدا می گیرن و می چسبن به دنیا. بذار بچسبن!( این پاراگرافو جزو داستان حساب نکنین! نکته ی انتقادی بود که باید می گفتم!)</p>
<p dir="rtl">بگذریم. پسره بی خیال درس نمیشه و با خودش میگه که چطوره که هرکی از خونه فرار می کنه( ای بر فکر منحرفتون لعنت!) میره یه لیسانس تربیت بدنی دانشگاه آزاد می گیره؟ مگه من چیم از بقیه کمتره؟ و خیرسرش دوباره تو کنکور شرکت می کنه و تربیت بدنی میخونه. اگر گمان بردین که بعد از اینکه مدرکشو گرفت میره مربی یا آنالیزور یا یه چخی تو ورزش میشه(چخ= مدیر!) اینو میگم که سکوت پیشه کنین که چیزیدین تو داستان! این واقعه به وقوع نمی پیونده.</p>
<p dir="rtl">خب بالاخره پسره که حالا چهل سالش شده ، تصمیم می گیره به فکر زندگیش باشه و یه شغلی ، یه پناهگاهی واسه خودشو زنش تهیه کنه ، که چی میشه؟ یه روز که داشته از سر قبر باباش برمی گشته ، یه مسافرکش کودن ، می زنه شل و پلش می کنه و مغزشو می چسبونه به گارد ریل و شیکمش رو زیر چرخاش جر و واجر میده! بعدشم چهارتا چرخ داره چهارتا دیگه هم قرض می کنه و در میره.</p>
<p dir="rtl">دیدین؟ پسره داستان ما یه عمری درس خوند و جون کند ولی آخرش چی شد؟ خب مرد. یکی نبود بهش بگه که آخه تو توی این مدت به چه دردی خوردی؟ کجا رو گرفتی؟ حیف که امشب فحشم نمیاد وگرنه نه به اون مرحوم ، بلکه به شما هم ترحم نمی کردم و سیل الفاظ رکیکی بود که نثار وجودتون می کردم! واقعا شانس آوردین!</p>
<p dir="rtl">این اولین داستانی بود که توی سایت به نوعی می نوشتم. به امید خدا سعی میکنم در آینده بازم از این قصه ها براتون تعریف کنم و شما از خوندنشون محظوظ بشین ضمن اینکه به نکته های ظریفی که تو داستان هست دقت می کنین.( که من فکر نمی کنم چیزی متوجه شده باشین!) اینم بگم ، من همونطور که انتقادات شما رو به شعرام نمی پذیرم و اگه نظری در باب انتقاد از شعر بدین ، اونو حذف می کنم ، در مورد داستان هام هم همینطوره و به هیچ وجه هیچ نقدی رو قبول نمی کنم. همینه که هست. حالا فعلا با من خداحافظی کنین و اگر هم واستون مقدور بود ، یه دعایی بر من محتاج عنایت بفرمایید.</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۱:</strong> دو تا بیت شعر مرگی جدید گفتم. بد نمی بینم اگه واستون منتشر کنم.( جمله ی آخر مشکل دستوری داشت!)</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                          اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">تو چنگ غصه هامو ، مغروق قهر دنیام</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                         سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام</span></p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۲:</strong> این مامان مارال ۱۸ ساله نمی خواد بمیره؟ دهن مارو به نوعی سرویس کرد ، بابا بمیر دیگه راحت بشیم. البته شایدم مرده و Add List من از موضوع بی خبرن! هییی! خدابیامرزدت ننه مارال!</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۳:</strong> اگه روانشناس غیرحضوری  سراغ دارین ، منو هم بی سراغ نذارین! دارم به فانی میرم!</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۴:</strong> اگه تو نحوه ی نگارش داستان ، دونوع ریتم رو مشاهده می کنین ، بدونین که این داستانو تو دو روز نوشتم! و همونطور که گفتم زندگیم حالت نوسانی داره!</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=581" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/10/25/a-much-positives-boy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بدون تیتر</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/10/23/unknow-title/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/10/23/unknow-title/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 22:33:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=554</guid>
		<description><![CDATA[سلام. قبل از هرچیز بگم که تمام حرفایی که تو پست قبل گفتم ، سخن مفتی بیش نبود. من از اکثر شماها و امثالکم برترم و به لحاظ شعور و درک انسانی به مقام والایی رسیدم . ضمنا هیچ طرحی هم درکار نیست و من همچنان رو به زوال خواهم بود و توی سراشیبی سقوط [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">سلام. قبل از هرچیز بگم که تمام حرفایی که تو <a title="کمی خودم هم !" href="http://www.himra.com/1387/10/20/myself-is-here/" target="_blank">پست قبل</a> گفتم ، سخن مفتی بیش نبود. من از اکثر شماها و امثالکم برترم و به لحاظ شعور و درک انسانی به مقام والایی رسیدم . ضمنا هیچ طرحی هم درکار نیست و من همچنان رو به زوال خواهم بود و توی سراشیبی سقوط گرفتار شدم.</p>
<p dir="rtl">خدمتتون عارضم که دوباره دوران اضمحلال گونه منو درگیر خودش کرده و بعد از یه دوره ی آرامش به حالت قبل برگشتم. حالت مرگی ، وضعیتی که تمایل به مردن دارم. زندگیم سینوسی شده ( شایدم کسینوسی !) و دائم درحال بالا و پایین شدنه. هنوز دلایل محکم و مستدلی واسه این روحیه ی منفی پیدا نکردم و به واقع هم نمی دونم مشکل از کجاست که بخوام حلش کنم. فکر می کنم احتیاج به یه روانکاوی دارم.(درست گفتم؟ روانکاوی؟) البته پیش بینی می کنم که مراجعه به روانشناس یا چه می دونم روانپزشک توفیری برای من نداره و به این روند رو به انحطاط ادامه خواهم داد و ایضا پیش بینی های من همواره درست بوده.</p>
<p dir="rtl">شاید تعدادی هم مثل من دچار بیماری روحی روانی شده باشن. نمونه اش همین نگارنده ی گوریل فهیم. کاملا از طرز نوشتارش مشخصه که تا حد زیادی به انحطاط رفته و مشکلات اخلاقی گریبانگیرش شده. احتمالا اگر من یه فکری به حال خودم نکنم ، سرنوشت محتومی جز غرق شدن تو درگیری های ذهنی و مریضی های روانی مثل همین مازوخیست خودمون و افسردگی و این بیماریا که فرنی داره و یا یه سری از مشکلات اخلاقی مثل اعتیاد و اینا ندارم.</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="aligncenter size-full wp-image-555" title="اعدامی خوشحال!" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/eedam.jpg" alt="اعدامی خوشحال!" width="316" height="324" /></p>
<p dir="rtl">من به خودم اطمینان کامل دارم که خودمو نخواهم کشت! ولی فکر کردن به مرگ و آرزوی مرگ داشتن ، آدمو از تحرک و پویایی بازمی داره. میشی یه تیکه ماهیچه و چهار تا استخون که پشت کامپیوتر دائما دنبال مطالب و مولتی مدیایی هایی می گرده که نیازهاشو ارضاء کنه. درحال حاضر ، آرزوی مرگ برای من ضمنیه و فقط درحد یه حرف اما اگه بخواد وارد تفکرم بشه همون بیماری هایی که بالاتر گفتم ، میان سراغم و اون موقع است که یه بچه ی با استعداد هرز میره. هرچند که الانم به جای شکوفا کردن استعدادام ، دارم سرکوبشون می کنم. (شعرای مرگیم هم خیلی قشنگ از آب دراومده که اگه مایل به خوندنشون هستین به دسته ی شعر برید.)</p>
<p dir="rtl">دیگه چیزی از این فراتر نمی تونم براتون بگم و فقط از صمیم دل و از ته قلب امیدوارم که این وضعیت من خاتمه پیدا کنه تا کمی هم از زندگی لذت ببرم و این دید منفی من نسبت به وقایا از بین بره و به سعادت دنیوی برسم! الهی آمین! میخوام کمی دور از کلیشه باشه ، پس خداحافظی نمی کنم!</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت۱:</strong> اصولا یک شنبه ها از بدترین روزای هفته واسه منه. امروز (الان ساعت ۲ بامداده پس میشه دیروز!) هم یکشنبه بود و چقدر هم به بدی گذشت!</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۲:</strong> به اطرافم که نیگا می کنم ، می بینم که مشکلات من در برابر مصائب برخی دیگه از آدما پشم و کرک هم به حساب نمیاد ! نمی دونم شایدم این احوال از خوشی زیاد باشه !</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت ۳:</strong> شاید بعدن این پست رو حذف کردم! خدا رو چه دیدین!</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=554" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/10/23/unknow-title/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مغروق شعرم ، گرفتار یار!</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/09/15/%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d9%82-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%85-%d8%8c-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%db%8c%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/09/15/%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d9%82-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%85-%d8%8c-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%db%8c%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 10:16:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[هالیوود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=354</guid>
		<description><![CDATA[درود بر تو ای فرخنده حال ! یه دوری تو آسمون چشمات زدم ، خیلی آلوده بود! پر از غبار محلی و گرد و خاک ولی دریغ از یه قطره بارون! گند زدی به پروبالم حالا باید برم تو برکه و بدنو بزنم به آب! هیچ اتفاق خاصی نمی افته که بخوام راجع بهش بنویسم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">درود بر تو ای فرخنده حال ! یه دوری تو آسمون چشمات زدم ، خیلی آلوده بود! پر از غبار محلی و گرد و خاک ولی دریغ از یه قطره بارون! گند زدی به پروبالم حالا باید برم تو برکه و بدنو بزنم به آب!</p>
<p dir="rtl">هیچ اتفاق خاصی نمی افته که بخوام راجع بهش بنویسم. فقط دیروز که داشتم با همون اتوبوس بادپا از دانشگاه می اومدم خونه ، از یه طرف آفتاب مغز نداشته ام رو آب می کرد. از یه طرف یه مرد سیگاری که بلند بلند و بالهجه با موبایل حرف می زد کنارم نشست. بوی گند سیگار می داد. از یه طرف (از طرف پشت) دو تا دختر نشستن پشتم و تا می تونستن حرف زدن. از کار و درس گفتن تا شوهر و زنای چادری! (منظور زنان چادری می باشد!) بازم نتونستم برگردم و ببینم کی هستن. خب می دونین ، خیلی ستمه اگه برمی گشتم و نگاشون می کردم!</p>
<p dir="rtl">تو آپدیت سایت تنهام. یکی که ماهی یه بار ، به ضرب زور میاد یه چیزی می نویسه. یکی دیگه میگه دپارتمان سینمات با من. هر وقت منو می بینه ، توی پیغام رسان یاهو ، پشت تلفن و هرجا که منو پیدا کنه میگه دپارتمان سینمات بامن! تازگیا توی خوابم ولم نمی کنه ، خواب دیدم که توی یه فضای مه آلود و وهم آلودم و درختا برگ ندارن و خشکن. بعد یه جسم سیاه از دور میاد و در حالیکه به طرز وحشتناکی داره می خنده ، میگه: یوهاهاهاها ! دپارتمان سینمات با من! و دیگران هم که بسی شعار میدن ولی به عمل کار برآید!</p>
<p dir="rtl">جناب آقای ناطق نوری در مصاحبه ای بعد از تشکیل اتاق فکر گفتن: ما آرزومونه که همه با هم نزدیکی کنن! من توی فرموده ی ایشون هیچ دخل و تصرفی نکردم! بعدن از من خرده نگیرین!</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://www.himra.com/wp-content/uploads/nateghnoory.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-355" title="علی اکبر ناطق نوری" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/nateghnoory.jpg" alt="" width="160" height="200" /></a></p>
<p dir="rtl">راستی بالاخره بعد از کش و قوس های بسیار The Dark Knight رو از نظر گذروندم. به معنای واقعی کلمه ، فیلم بود! ملذوذ گشتیم! اره ۵ رو هم رؤیت نمودیم و حالمان حسابی به هم خورد!</p>
<p dir="rtl">این خواجه هم بعضی وقتا شعرای قشنگی میگه! مثلن با اندکی دخل و تصرف میگه که :</p>
<p dir="rtl">بی مزد بود و منت ، هر خدمتی که کردم</p>
<p dir="rtl">                         یا رب مباد کس را ، مخدوم بی عنایت</p>
<p dir="rtl">در زلف چون کمندش ، ای دل مپیچ کان جا</p>
<p dir="rtl">                            سرها بریده بینی ، بی جرم و بی جنایت</p>
<p dir="rtl">چشمت به غمزه ما را ، خون خورد و می پسندی</p>
<p dir="rtl">                              جانا روا نباشد ، خون ریز را حمایت</p>
<p dir="rtl">یادتونه قبلا ابیات مرگیمو گذاشته بودم؟( یعنی قرار داده بودم توی سایت!) حالا ادامه ی این بیت ها رو خدمتتون عرضه می کنم ، فقط چون من سروده های خودمو خیلی دوست دارم ، هیچ انتقادی رو به ساختار اشعارم نمی پذیرم!</p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                        آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                         تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">کم کمک چشمامو بستم ، دیگه من کارم تمومه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                                 به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                               تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گل</span></p>
<p dir="rtl">حالا که شعر و شعر بازیه با یه بیت از TM این پست رو به پایون می رسونم!</p>
<p dir="rtl">به خیالم روزی صدتا یار داری &#8211; واسه همه قمیش میای و ادا داری ! از ادامه ی ترانه هم بگذریم! تا بدرودی دیگر بدرود!</p>
<p dir="rtl"><strong>پی نوشت:</strong> آیا هیچ می دانستید که نام همسر جان واریو (بازیکن استقلال) ، پولی می باشد؟!!</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=354" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/09/15/%d9%85%d8%ba%d8%b1%d9%88%d9%82-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%85-%d8%8c-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%db%8c%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرگ هر لحظه برام !</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/08/27/%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%87%d8%b1-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/08/27/%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%87%d8%b1-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 17:26:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=290</guid>
		<description><![CDATA[سلام. چطورین یا خوبین؟ آره بازم اومدم با یه چمدون آه و ناله و سوز و فلان. من نمی دونم ، دلیلی وجود داره که بخوام شادیا و خوشحالیامو با شما تقسیم کنم؟ اگه ناراحتین می تونین این پنجره ی لعنتی رو ببندین.(احمقو نگاه کن ، رفت پنجره ی اتاقشو بست!) برید تو یوتیوب سرچ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">سلام. چطورین یا خوبین؟ آره بازم اومدم با یه چمدون آه و ناله و سوز و فلان. من نمی دونم ، دلیلی وجود داره که بخوام شادیا و خوشحالیامو با شما تقسیم کنم؟ اگه ناراحتین می تونین این پنجره ی لعنتی رو ببندین.(احمقو نگاه کن ، رفت پنجره ی اتاقشو بست!) برید تو یوتیوب سرچ کنین کلیپ ایرانی یا برید تو سایت کلوب و واسه روصپی هاش درخواست دوستی بفرستین و یا میتونین به ۳۶۰ سری بزنید و تصاویر همون روثپی هایی رو که گفتم در هارد مبارک کامپیوترتون ذخیره کنین. حتی میتونین تو گوگل جستجو بفرمایین آهنگ جدید حسین مخته و علیشمس.</p>
<p dir="rtl">امروز در حال رجعت به خونه تو اتوبوس شرکت واحد نشسته بودم. تا حالا سوار نشدین؟ چی بگم. بگذریم. نشسته بودم که دو تا بچه ی همسن امیرمحمد اومدن و کنار من وایستادن. یکیشون گفت شماره ی علی رو بده دیگه. اون یکی بیان نمود علی کیه دیگه؟ و باز نفر اول دهان گشود و طعمه از دهانش بربود! ببخشید که نگارنده در فاز چت به سر می بره! بچه اولی گفت علی دیگه بابا.(علی بابا و سندباد! شایدم سندباد و علی بابا!) دومی پرده از رخسار گشود (معلوم نیست چرا رو آوردم به چرت گویی!) گفت: آهان بیا بهت بدم و پسر نخست با اشتیاق فراوان قلم و کاغذ از خورجین بیرون کشید. آدم کمرویی هستم وگرنه بهشون می گفتم شما از این سن شروع کردین؟ به قدری تابلو می زدن که هرکس تجربه ی این قبیل کارها رو هم نداشت می فهمید. پسر ثانی به پسر اولی گفت ، چی گفت؟ در گوش اون گفت ، چی گفت؟ هیچی ، گفت بهش میگن مریم آپاراتی. زنگ زدی بگو من همون شهربازی ی ام. و شماره رو بازگو کرد که دیگری بنگارد که نمی دانم چرا شماره در خاطرم موند! ۰۹۳۵۸۴۴۱۸ لازم به ذکره که دوشماره ی آخر رو هم در یاد دارم ، ولی برای گرفتن حال ذکوران همجنسم ، مرقوم نمی کنم!</p>
<p dir="rtl">سفسطه نمی کنم اما بازم به تازگی و در همین روزهای پنیسی ، احساس مرگ واسم دلنشین شده. من شاعر نیستم ولی چیزهایی از من به در می آید که خواجه هم به کف رو اندر همی گرد !(درجه ی چتم روی هزار و سیصده ، غلط کردی اگه بگی این چت فقط یه عادته!) به شعرهای مرگی من توجه بفرمایین و عنایت نموده ، کپی راست رو هم مورد لطف قرار بدین!</p>
<p dir="rtl">* <span style="color: #ff0000;">وقتی که تنها میشم ، کنج اتاقم میشینم ، عاقبت خسته میشم از بی کسی، دستای مرگو تو دستم می گیرم &#8211; چند ورق کاغذ و یه تیکه طناب ، همه ی دار و ندار مرگمه ، موزیک گرومب گرومب انفجار، صدای تپش تپشه قلبمه</span></p>
<p dir="rtl">* <span style="color: #ff0000;">شبیه تصمیم قاطع ، مث ریزش واسه ی برگ</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                         مث انتخاب بودن ، بودنه در خواب و یا مرگ</span></p>
<p dir="rtl">* <span style="color: #ff0000;">آرزوم مردن محضه ، حتی تقدیرم نباشه</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                           بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه</span>(این بیت ، کاملا حال و روز منو وصف کرده. خیلی باهاش عشقبازی می کنم!!!)</p>
<p dir="rtl">* <span style="color: #ff0000;">میسپارم روحمو یکبار ، به مشیئت خداوند</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                               نه گویا اینطور نمیشه ، خوشاینده مرگ بند بند</span></p>
<p dir="rtl">* <span style="color: #ff0000;">سو یساید ، چه واژه ی قشنگی، سو یساید ، به قلب من نشستی</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">سو یساید ، یه روزنه ی امید ، سو یساید ، آخر هر شکستی</span></p>
<p dir="rtl">* <span style="color: #ff0000;">نگام به سقف دوخته شده ، دستام کرخت و سر دوتاش</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #ff0000;">                                      فواره ی خون رگم ، خونی که می ریختم به پاش</span></p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://www.himra.com/wp-content/uploads/suicide.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-291" title="خودکشی" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/suicide.jpg" alt="" width="500" height="318" /></a></p>
<p dir="rtl">خیلی خب اگه انتقادی به این ابیات دارین واسه خودتون نگه دارین و به شخصه هیچ انتقادی رو وارد نمی دونم. پس زرت و پرت زیادی نکنین.</p>
<p dir="rtl">می دونم که شما ، بازدید کننده ی پررویی هستی اما باید عرض کنم که احساس حقیر بودن می کنم. واسه همین مجبورم بیام اینجا و خودمو تخلیه ی روحی روانی کنم. تو از من بگذر که اگر نگذری هم ملالی نیست(هست!) لااقل عاشق تو یکی نشم!(بشم!) غدد چرکین چت بر من غلبه کردند و بنابر همین دلیل خدایم نگهدارم!!</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=290" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/08/27/%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%87%d8%b1-%d9%84%d8%ad%d8%b8%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
