سجع های متوالی ۳

نوشته شده توسط حامد 80 نمایش

قسمت اول : هیز                      قسمت دوم : نارفیق دخترباز

—————————————————————————————

توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرده خزون

زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو

من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، قلبمو هیچ نمیخوام ، بره به سمت زوال

فهم شما عاجزه ، از درک احساس من ، نمی تونین بفهمین ، علت وسواس من

من بهترینو میخوام ، بهتر نیستم ، همینم ، بهترینا رو میخوام ، با اینکه بدترینم

این قسمت : ماموریت الهی – ناموفق

بی کوله بارو توشه ، میرم به سمت هدف ، از توی جنگل و کوه ، بیابون بی علف

مقصد من تعالیست ، اخلاقو بی گناهیست ، دارم می بینمش لیک ، جاده پر از تباهیست

قدم گذاشتن تو این ، راهِ پر از حادثه ، مرد میخواد ، نه هرزه و فاحشه

زبونمم قاصره ، از گفتن حقیقت ، از گفتن این همه ، وقاحت و رذیلت

طاقت من طاق شدو ، امید من بریده ، لباس من پاره و ، جسم و تنم دریده

باختم و دشمنا هم ، با حیله و با نیرنگ ، پیروز این ماجران ، بدون لحظه ای جنگ

من نرسیدم اما ، جسممو پل می کنم ، هرکی که خواست رد بشه ، اونو تحمل می کنم

تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، نگار من چه زیباست !

———-

به التماس افتادم،به پای هر ناکسی،خاک شدم،خوار،با هر صدا هر نفسی،با هرنگاه هر غضبی،هر حرفِ هر بی ادبی

بخاطر نگاهم ، دائمی تحقیر شدم ، جوونیه من اومد ، حیف ، چه زود پیر شدم ، زار و زمینگیر شدم

بخت منو تو برزخ ، با دوزخی نوشتن ، هرچی تونستن بستن ، هرچی که بود سرشتن

گناه ناکرده ام ، خوشیه نادیده ام ، حروم ناخورده ام ، صدای نشنیده ام

میگن که توی دنیا ، زیادی عاشق بودی ، فکر می کردی که خوبی ؟ ، هه ، بدجوری فاسق بودی

حرف حساب اونا ، جواب برام نذاشته ، این سرنوشت بد رو ، کی تو کاسه ام گذاشته ؟

———-

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد ، اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغضوب قهر دنیام ، سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

———-

دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدمو بی دوستو ، بی عشق و بی رفیقم

میرم به سوی خدا ، شاید که تو تنهایی ، منو حسابم کنه

شاید خدا قلبمو ، هوشیار از این خواب عشق ، یا از سرابم کنه

احساس من به شدت ، درگیر آرزوهاست ، قرار من گم شده ، آروم من پس کجاست ؟

تو خواب و تو بیداری ، به چنگ غم اسیرم ، من حاضرم نباشم ، آماده ام بمیرم

دغدغه های دنیا ، باعث رنجیدنم ، مردن و پر کشیدن ، عامل خندیدنم

جز خدای مهربون ، کی مونس من میشه ؟ ، آخه دلم میخواد ، این خواسته ی آخرو ، نیاز اولیشه

دلم میخواد تو باشی ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه برای ، یکی دیگه فداشی

توی شبم تو ماهی ، با این همه ستاره ، غیر تو این دلم که ، هیشکیو دوست نداره

ای خدا روز نشه ، صبحو نمیخوام ببینم ، فقط بذار ، یه کم بذار ، ماهو تو دستم بگیرم

اما شبم روز شد و من منتظر نشستم انگار ، نمیخواد شب برسه ، برسه لحظه ی دیدار

تنها راه رسیدن به اون بالا مردنمه ، باید از این تن خاکی بکَنم ، بپرم ، تا برسم ، به اون که تنها عشقمه

———-

روی زمین افتادم ، آماج رنج و دردام ، تو فکر فرو رفتمو ، به انتظار فردام

چند وقتیه که قلبم ، آرامشو ندیده ، رنگ به سر و صورتم ، نمونده و پریده

شاید که بی خیالی ، مسکّن جون بشه ، آروم کنه دلم رو ، چند روزی درمون بشه

این آرامش مقطعیست ، من دائمیشو میخوام ، برای کسبشم هم ، هرجا بری تو میام

برای چشمای تو ، شعرمو پیش میارم ، آخه جز این چندتا خط ، چیزی دیگه ندارم

پس نزنش دستمو ، رد نکن این خواستمو ، بذار که بگذرونم ، رنج و غمو ماتمو

پی نوشت : به هیچ وجه این پستو جدی نگیرین. چون ایام عزاداریه نخواستم هزل و طنزو شوخی واردش کنم. بعد از این روزا حتما رویه ی قبلو ادامه میدم.

مرگ نوشت : آیت الله منتظری هم مرد ، بریتانی مورفی هم مرد. برای هردوشون طلب آمرزش و رحمت دارم هرچند که چندان به بخشش بریتانی مورفی امیدوار نیستم !

سه شنبه, ۱ دی ۱۳۸۸

معرفی فیلم Poltergeist

نوشته شده توسط حامد 44 نمایش

سلام دلبکندم ! چل شدم و یه گوشه ، خیره شدم به دیوار ، داره میاد به سویم ، یا خل شدم یا بیمار ، روح می بینم روی سقف ، پوزه داره و منقار ، مست و ملنگ و جادوم ، خیره ی به فراروم ، چـِت زدنه من از توست ، نه از جنّه نه از گاست !!

خب دیدن فیلم Poltergeist یا به فارسی پولترگایست و به ترجمه ی فارسی یعنی ارواح شریر و اعصاب خراب باعث شد که جرقه ی یه همچین پستی بزنه به کله ام ! اول یه صحبتی درباره فیلم بریم !

فیلم Poltergeist محصول سال ۱۹۸۲ و به کارگردانی Tobe Hooper و تهیه کنندگی استیونه ! کلا همه ی کارای این فیلمو اسپیلی انجام داده فقط یه کارگردانیو مرام گذاشته و داده به اون یارو ! بازیگراشم که معروف نیستن پس بی خیالشون میشیم ! اما علت اصلی دانلود فیلم این بود که خواستم بیوگرافی اون دختر کوچولوی خوشگل فیلمو ببینم و لیستی از فیلمایی که بازی کرده رو مشاهده کنم که یه دفعه با عبارت Date of Death مواجه شدم. قضیه از این قرار بوده که این دختره تو سن ۶ سالگی فیلم پولترگایست رو بازی کرده و بعدش هم سری دو و سه ی این فیلمو. اما تو سال ۱۹۸۸ یه بیماری لاعلاج می گیره طوری که دستگاه گوارشش قادر به هضم مواد غذایی نبوده و بالاخره یه روز صبح که از خواب بیدار میشه دستاش کبود شدن و تو بیمارستان می میره.البته تو لحظه های آخر می گفته که حالش خوبه و نگران این بوده که مدرسه اش دیر نشه. ۱۳ سالش هم بوده بنده ی خدا. اسمشم Heather O’Rourke بوده . منم دلم واسش حسابی سوزید و فیلمو دانلود کردم. اما خود فیلم پولترگایست اصلا فیلم جالبی نبود و نمی دونم چرا تو imdb نمره ی خوبی گرفته البته از حق هم نگذریم اون دختره هم زیاد خوب بازی نمی کرد ! داستان فیلم هم درباره ی یه خونه اس که روی قبرستون ساخته شده و حالا ارواح اون قبرا اومدن حال آدمای تو خونه رو بگیرن !

Heather O'Rourke

اما قضیه ی این پولترگایست چیه ؟ پولترگایست یه کلمه ی آلمانی و به معنی ارواح شریر و قاطیه که میان یه محلی رو تسخیر می کنن و شروع به اذیت و آزار مردم می نمایند ( این اذیت و آزار با اون اذیت و آزار صفحه های حوادث روزنامه ها فرق داره !) مثلا صندلیو جابجا می کنن ، تلویزیونو خرد می کنن تو سر باباهه ، گوشته تو یخچالو می خورن و دست می کنن تو پریز برق ! خلاصه اعصاب معصاب خرابه !

اما برخی از دانشمندان و محققین گمنام دانشگاه ماساچوست به این نتیجه ی خیلی حیاتی رسیدن که آقا ! این ارواح و جنا و شیاطین سرخ نیستن که ملتو سرویس کردن ، بلکه این خود طرفه که کرم داره ! یعنی طرف اونقدر افسرده اس که تا در خود به خود بسته میشه فکر می کنه روحه و این فکر اونقدر تو ذهنش قوی میشه که کم کم با نیروی خودش همه چیزو به حرکت درمیاره. بیشترم تو دخترای نوجوون دیده شده که من خیلی دوسشون دارم ! الهی !!

اما یه سری محققین زحمتکش دیگه میگن که اون محققین گه اضافه خوردن که یه همچین گهی خوردن ! این کارا رو ارواح انجام میدن که تو بچگی ( زندگی ! ) خیلی عذاب کشیدن بندگان خدا و یا خودکشی کردن و یا یکی دیگه واسشون خودکشی کرده ! واسه همینم الان دارن حال می کنن و از زندگانی خویش ملذوذ میشوند !

اما به نظر نگارنده ، ارواح به هیچ وجه قابل رویت نیستن و اونا هم نمی تونن به این شکل وجود خودشون رو نشون بدن. به هرحال یه قوانینی هم این وسط هست دیگه. پس به عقیده ی من هرکی میگه من روح دیدم غلط کرده و باید اونقدر با باتوم بزنیش تا ارواح بابا ننه اش بیان جلو چشاش ! اما وجود جن رو قبول دارم ولی اونا هم به هیچ وجه بین آدما نمیان و اینایی هم که میگن با جنا ارتباط دارن یا راست میگن یا دروغ میگن که البته به نظر من درصد دروغش بالاتره ! پس اگه کسی گفت من جن احضارکردم شما بهش بگین بیجا کردی اگه میخوای جن ببینی برو پیش حامد ! که احتمالا اونم میگه بخواب بابا ، حامد کدوم خریه دیگه ! به همین علت قبل از اینکه به شخص شخیص من توهین بشه شما با باتوم اونقدر می زنینش تا معنی واقعی خر رو بفهمه ! ( چه کنایه ی لطیفی داشت !)

خلاصه اینکه آره ! هر لحظه مرگ در انتظار شماست پس همیشه سعی کنین حرفتون رو بزنین و اینقدر دست دست نکنین که یا خودتون بمیرین یا مخاطبتون ! آره قربون ! حالا اگه کارم ندارین ، خداحافظش !

پی نوشت : ضمنا ولادت امام زمان رو هم تبریک میگم.

پنجشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۸۸

منفی تر از من دیگه نیست !

نوشته شده توسط حامد 86 نمایش

سلامم را پاسخ نخواهید گفت ! چه کسی می خواهد بیاید ؟ چرا ؟ کی ؟ کجا ؟

باز این نمودار لعنتی سینوسی احوالم رو سه پی دوم گیر کرده که یکی از دلایل مهمش تنهاییه و تنهایی هم بالطبع فکر و خیال به سراغ آدم میاره. به هرشکل. خب بعضی از مطالب هستن که هم نگارنده و هم خواننده از اون لذت می برن. بعضی از نوشته ها هم هستن که فقط نویسنده باهاشون حال می کنه و این پست هم از این سری پستاس. دوست دارم هرچند وقت یه بار پستی از شعرایی که تو اوقات بیکاری از خودم ول میدم برم. اما من قبلن احترام و ارزش بیشتری واسه شعرام قائل بودم ولی الان چون افکارم محدود و محصور شده اون طوری که میخوام نمی تونم شعر بگم. بگذریم که سخن دوست از دور خوش است !

توی برزخ و دوراهی ، مجازات بی گناهیم

                          دشمن بالفطره ی من ، رفیق فاب تباهیم

نمیشم رها و آزاد ، به برون راهی ندارم

                        زیر این شکنجه ی سخت ، نشاید دووم بیارم

لحظه های رفته ی من ، همه پوچ و بی ثمر بود

                              از همه اخبار عالم ، غیر غم دل بی خبر بود

شاه من بدون دربار ، کشورم همیشه سربار

                          قحطی و جنگ و تجاوز ، همیشه برپا و درکار

مسخ و جادو و طلسمم ، نحسی چسبیده به اسمم

                                کرختی و سستی محض ، ملغمه شدن به حسم

مردما وجود من رو ، به درون آب سپردن

                        معکوس نبض دلم رو ، به شماره می شِمردن

منفی نگری مطلق ! فقط درباره ی بیت اول بگم منظور اینه که برزخ دشمن بالفطره ی شاعره.

صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس

                           پرهیز من از طلب ، نخوردنم به روزه اس

شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم

                                من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم

آفت من زندگیست ، نجابتم بندگیست

                       نخ عروسک دل ، سرش تو دستای کیست؟

واکنشی نمیشه ، نمی بینم کو ترغیب ؟

                       عنصر روح و تنم ، منتظره یه ترکیب

اصلن نمی تونم مثبت فکر کنم !

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد

                          اونکه منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مقهور قهر دنیام

                         سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

اینم از همون سری شعرای مرگیه !

تو مثل من نبودی و ، دستم بهت نمی رسید

                         تو اوج آسمونایی ، من رو زمین بدون دید

سیاهیای صورتم ، مایه ی ننگ و شرم تو

                      تیرگی نگاه من ، لکه ی درک و فهم تو

همیشه از قصور تو ، شاکی ام اما سربه زیر

                         چیزی نمی گفتم بهت ، ای پریزاد بی نظیر

اما ندیدی حالمو ، چشم دلت تو کور شده بود

                      شاید که این ندیدنت ، از شدت نور شده بود

این شعر ناقصه و یه چند تا بیت دیگه لازم داره. ضمنا باید جای بیتاش هم باید یه مقدار دستکاری بشه.

با دوتا چشم پر غضب ، دشمن به من خیره شده

با نفسای آتشین ، کم کم به من چیره شده ، دنیا به روم تیره شده

خرما بودم شیره شدم ، گیرا بودم گیره شدم ، با چند تا شعله ی سیاه ، بی صور و بی سیره شدم

همیشه بوده با منش ، روح قساوت و تنش ، آمیخته مکر و پلیدی ، با هر سرشت اندر سرشت

یه روز سلام گرمشو ، یه روز نگاه سردشو

                           موندم که چه باور کنم ، امروز یا روز بعدشو

از دور نگاهم می نمود ، نگاه ز چشمم می ربود

                              دو پلک نمدارم بسوخت ، بر آتشش او می فزود

با درد عادی می شدم ، با طرد بازی می شدم

                              او سرنوشتم می نوشت ، با مرگ راضی می شدم

با خود زمان ها گریه کن ، گریه به سود چه کِسی

                                شب ها دعا رو پیشه کن ، تا ای خدا ، تو ، به دادم برسی

آهم ز بیماری نبود ، نبضم به او خو می گرفت

                        سروها استاده اند ، بته ام به پایش می نشست

اینم یه شعر نسبتن قدیمی بود که بازم ادامه داره. این نشون میده که اگه من فکرم آزاد باشه می تونم بیتای جالب و پر آرایه ای از خودم استخراج کنم !

وقتی عشقت برمی گرده ، دنبال چشات می گرده

حسابی تنت می لرزه ، دلت از نگاش می ترسه

اما باز میخوای ببینه ، دوست داری جلوت بشینه

                          دوست داری تن نحیفت ، از نگاش عشقو بچینه

خب برای این پست کافیه. فقط من یه چند تا چیز بگم. یکی اینکه تعداد زیادی از بیتا رو نمی خوام اینجا بیارم. یکی دیگه هم اینکه یه تعداد از شعرا کامل نیستن و میخوام کاملشون کنم. یه نکته ی دیگه هم اینه که من اصلن خودمو شاعر نمی دونم چون هرکسی می تونه با یه ذره فکر شعر بگه و بیتای بالا هم که شعر نبودن بلکه به نوعی ترانه بودن. به هرحال برای خودم آرزوی موفقیت و پیشرفت دارم و امیدوارم هرچه سریعتر فکر و روح و روانم آزاد بشه ! فعلا بدرود !

پی نوشت ۱ : شهادت حضرت فاطمه (س) رو هم از طرف خودم تسلیت میگم.

پی نوشت ۲ : برای دیدن پک قبلی بیتا به لینک روبه رو برید. باید از تو گفت !

پنجشنبه, ۷ خرداد ۱۳۸۸

سالی که نکوست ، از بهارش پیداست !

نوشته شده توسط حامد 148 نمایش

سلام دوستان ارجمندم ! موفقیت و پیروزی و شادکامی شما ، آروزی تمامی انسان هاست ! با هر سلیقه و علاقه ای که هستین ، وافرا دوستتون دارم!

بعد از مدت مدیدی میخوام یه روزنوشت اساسی برم. توی این پست میخوام اتفاقات کلی و مهم امسال رو براتون بازگو کنم و مسلما این اتفاقات فقط برای من حادث شده ! به هرحال این سن و سال از بدترین دوره های زندگی آدمیه که باید با کمک باتجربه ها و دوستان ، ازش گذر کرد. دیگه بیشتر از این مقدمه چینی نمی کنم و بریم سر اصل مطلب این پست.

خب از فروردین ماه و تعطیلات عید شروع می کنم. از اون شب منحوس! اگه توی اون شب کذایی خسته بودم و راحت می خوابیدم ، دیگه مجبور نبودم با فکر و خیال و رویا خودمو سرگرم کنم. و چه رویای مسخره ای بود! اگه می دونستم اون یک ساعت خیالبافی یکسال از عمرمو تحت تاثیر قرار میده ، غلط می کردم که فکر کنم! شاید بشه فروردین امسال رو از بدترین ماه های عمرم به حساب آورد. هرچند تو این ماه مشکلات زیادی نداشتم ، اما بنیانگذار مشکلات متعددی بود.

کلا معلوم نبود تو سه ماهه ی اول سال چه هدفی رو دنبال می کردم. شاید یکی از آرزوهام داشتن سایت بود که تو مهرماه بهش رسیدم. کلا من به هر آرزویی که داشتم دیر یا زود رسیدم و الان که به پشت سرم نگاه می کنم ، هیچ آرزوی تحقق نیافته ای رو نمی یابم. البته از آمال سال ۸۷ فاکتور بگیرین! داشتم می گفتم. فصل بهار با بی خیالی و شایدم خوش خیالی طی شد و من اون موقع ترم دوم دانشگاه بودم و به لحاظ درسی هم دچار افت شدم. به هر شکل تو روحیه ی آدم تاثیر میذاره.

تابستون شد و من کلی برنامه داشتم. بخاطر همین برنامه ها بی خیال درس و دانشگاه شدم. گفتم به کارایی که میخوام بکنم برسم. که اتفاقا به هیچ کدوم از اهدافم نرسیدم و جالبترش این بود که هیچ تلاشی هم برای نیل به خواسته هام انجام ندادم. درواقع عمرم تلف شد و تنها ثمری که میتونم به تابستون نسبت بدم ، آشنایی بسیار زیاد با هالیوود و کلا دنیای غرب بود. که خودتون هم واقفین ، کار شاقی نکردم. تا اواخر مردادماه من ، خودم بودم ولی درهمون روزها بنابه دلایلی که حتمن به زودی خواهم گفت دچار افت روحی شدم و یک ماهه ی آخر تابستون با امید همراه با افسردگی طی شد.

ترم جدید دانشگاها شروع شد. می خواستم توی این چندماه متحول بشم. می خواستم اعتماد به نفسم رو بالا ببرم و گستره ی ارتباطاتم رو زیاد کنم. ضمنا قصد داشتم که درسم رو هم بخونم و همچنین از اتفاقاتی که ممکنه بیوفته استفاده کنم. اما میشه گفت تا حد زیادی ناموفق بودم ولی زمینه رو برای ترم بعد – یعنی این ترم – آماده کردم. پاییز بدترین دوران روحی روانی من بود. انگیزه هامو از دست رفته می دیدم و هیچ امیدی به آینده نداشتم. در موضع ضعف بودم و همونطوری که از مطالب سایت هم مشخصه ، به فکر مرگ و آسودگی خاطر ناشی از مردن بودم. این حالت یک نوع افسردگی با دز پایین بود. توی این چندماه با برخی حقایق زندگی آشنا شدم و برای رسیدن به هدفم ، ارتباطم رو با دیگران گسترش دادم.

اما فاصله ی بین پایان امتحانا با شروع ترم جدید – یعنی بهمن ماه – دوره ی ریکاوری و بازسازی روحی بود. افکار منفی رو کنار زدم و با تغییر ذهنیت ، تاحدی به اعتماد به نفس مورد دلخواهم رسیدم. حالا من به لحاظ روانی آماده بودم و باید منتظر می شدم تا ببینم سرنوشت چه رقم خواهد زد. اما هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و روزا گذشت ولی باز هم تجربه یا شاید بهتر باشه بگم ذهنیت جدیدی برای من خلق شد. به این نکته پی بردم که اصلن دلیلی برای ارتباط داشتن با همه نبود و با این کار فقط احترام و ارزش خودمو از دست دادم و به هیچ سودی هم نرسیدم. به هرحال اینا آموزه های کوچکی هستن که کسی به من یاد نداده بود و من بعد از شکست متوجه شدم که به بیراهه می رفتم.

الان دقیقا برگشتم به دوران قبل از فروردین. وقتی وبلاگ قبلیم رو نگاه می کردم کاملا به این قضیه واقف شدم. این حالت بسیار بهتر از احوال روانی من تو سال ۸۷ هست و دوست دارم همینطور بمونم اما می دونم که دیری نخواهد پایید که دوباره روند مضمحل شدن رو شروع خواهم کرد و با تعطیلات عید به زوال کامل روحی خواهم رسید. درکل پیش بینی من برای خودم و در روزهای باقی مونده سال ، پیش بینی خوبی نیست ولی همچنان باید دید که روزگار چه حوادثی رو رقم خواهد زد.

کلا امسال سال خوبی برای من نبود. سال بدی هم بود. الان که فکر می کنم می بینم که اگه فروردین ۸۷ نبود ، سرعت پیشرفتم بسیار بیش از این ها می شد و می تونستم با فراغ بال بیشتری به چیزهایی که دوست دارم فکر کنم و حداقلش به این صورت عمرم و جوونیم به هدر نمی رفت. هرچند که گذشته ها دیگه گذشته.

البته دوستان من. شاید تو این پست کمی با کلمات بازی کرده باشم و شاید خیلی غیرمستقیم به مسائل پرداختم ، اما بدونین حوادثی که امسال برای من به وقوع پیوست ، اگه هم خیلی کوچیک و ریز به نظر بیاد ، برای من بیش از اندازه بزرگ بوده و حتی ممکنه تاثیراتش تا سال های متمادی هم زندگی منو تحت تاثیر قرار بده. و خب زندگی هر آدمی برای خودش ارزشمنده! دیگه سخن به اطناب نمی کنم و شما رو به خدای منان میسپارم.

پی نوشت ۱: خیلی حساس و عصبی شدم . به یه روانپزشک ، احساس نیاز می کنم! 

پی نوشت ۲: شاعر که خودم باشم میگم!:

صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس

                           پرهیز من از طلب ، نخوردنم به روزه اس

شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم

                                من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم

آفت من زندگیست ، نجابتم بندگیست

                         نخ عروسک دل ، سرش تو دستای کیست ؟

واکنشی نمیشه ، نمی بینم کو ترغیب؟

                       عنصر روح و تنم ، منتظره یه ترکیب

البته بعضی جاهای شعر ابهام داره! حالا بعدا روشنش می کنم!

سه شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۸۷

باید از تو گفت !

نوشته شده توسط حامد 115 نمایش

سلام محبوبان من ! خوبین؟ چطورین؟ با تعطیلات چه می کنین؟ میرید مسافرت؟ شمال؟ خجالت نمی کشین؟ توی این روزای عزا پا میشین میرین حال و حول؟ یه ذره احترام به ارزشای مذهبی ام بد نیستا.

شاید برای اکثر دوستان و آشنایان و سایرین این ذهنیت پیش بیاد که وبلاگ نویسی فعالیت مسخره و بی ثمریه و هزینه کردن برای این کار رو دیوانگی بدونن. اما نمی دونن که وبلاگ نویسی علاوه بر پرورش مهارت نوشتن ، باعث تخلیه ی روانی آدم هم میشه و نگارنده وقتی نظرات دیگران رو در مورد نوشته هاش میخونه به درجات بالای لذت می رسه. به هرحال همه ی آدما مشکلاتی تو زندگیشون هست که با به اشتراک گذاشتن اونا ، ذره ای از آلامشون کم می کنن و وقتی یه نفر باهاشون همذات پنداری می کنه ، تقریبا رنج و غصه اشونو فراموش می کنن. من که خودم اینجوریم و البته به دلیل محدودیت توی هیمرا ، نتونستم احساسات و اعتقادات و مشکلاتم رو به صورت مستقیم بیان کنم.

بگذریم. همونطور که وعده داده بودم ، میخوام چند بیتی از اشعارم (که بهتره بگیم ترانه) رو همراه با تفسیر و توضیحش در معرض دیدتون قرار بدم. من به هیچ وجه ادعای شاعر بودنم نمیشه ولی این نکته رو هم لحاظ کنین که هنوز سن من خیلی کمه و جا برای پیشرفت دارم و همینطور این مسئله که من روی دروس انسانی مطالعه نداشتم و بیشتر سرو کارم با ریاضیات بوده. خب دیگه بریم سر نگارش ابیات.

زیبایی ازآن شما ، وفور نعمت مال تو

هرچی که عمر ما کمه ، فدای عمر خال تو

رنج مسلسل واسه من ، اندوه دنیا به منه

پشتم خوشی های توئه ، روبه روهای من غمه

عشق و عطوفت همیشه ، به پای تو به کام توست

کینه و دشمنی مدام ، ثانیه هامو شست و رُفت

این هم یه نوعی قسمت منظوم پست های زیبارویان جستن ، فکر رستن باش هستش.

دلم می خواد بخوابم ، به خواب تورو ببینم

تو بیداری نشد که ، کنار تو بشینم

شاید بشه تو این خواب ، دست تو رو بگیرم

بدتر از اونم بشه ، به زیر پات بمیرم

فی الواقع بعضی از خوابا هستن که تا چند ساعت بعد از بیداری هم آدمو ملنگ نگه میدارن. این ابیات در چنین حالتی سروده شدن.

وصف تورو نمیشه گفت ، قلب منم نمیگه کفر

برای خلقت تو هم ، خدایا تو رو به شکر

نه اینکه چون عاشقتم ، ذکرتو پرخوبی میگم

نه اینکه چون به فکرتم ، بدیاتو نمی بینم

تو واقعا مطلوب عشق ، تو یک فرشته ی خدا

به خاطرم میای روزا ، به فکرتم نیمه شبا

اما معنای دقیق تر بیت اول اینه که اگه بخوام تو رو توصیف کنم ، مجبور به کفر گویی میشم پس تو رو وصف نمی کنم. مصرع دومش هم که مشخصه ، برای خلقت یه نفر از خدا تشکر می کنه. این شعر رو هم بصورت کامل اینجا نیاوردم.

یه روزی یکیو دیدم ، انگاری به عرش رسیدم

صدایی نمی رسید و ، صدایی نمی شنیدم

اون برام مثل یه بت بود ، آره من یه بت پرستم

خدا رو نمی شناسم ، من همینم که هستم

نداره از من عاشق ، نه خبر نه هیچ نشونی

نمی دونه من کی هستم ، به چه ملت و زبونی

البته من بیت اول رو با این بیت جایگزین کردم :

یه نفر اون سر دنیاس ، صداشو فقط شنیدم

توی این جعبه ی جادو ، چهره اشو چند باری دیدم

شعر بالا یکی از معدود شعرای کاملمه که چند بیتش رو اینجا آوردم.

اینه خاصیت عشق ، روسیاهی به زغال موند

جای احساس توی قلبا ، کار گذاشتن پمپای خون

هرکی عشقش صاف و پاکه ، محکومه به زا به راهی

اونی که هوس خداشه ، نداره جرم و گناهی

این دو تا رو هم به تازگی سرودم. فقط بیت اول قافیه نداره!

آرزوم مردن محضه ، حتی تقدیرم نباشه

بوسه بر فرشته ی مرگ ، اگه غرق خون لباشه

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما

آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم

تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه

به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل

تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گل

بیت اول یکی از بهترین ابیات منه و معنای عمیقترش هم اینه که من آرزو دارم بمیرم حتی اگه توی تقدیرم نوشته نشده باشه و از بی عشقی و تنهایی با فرشته ی مرگ عشقبازی می کنم حتی اگه از خون من خورده باشه. کلا نمیتونم دقیق توضیح بدم ، معنیش کمی پیچیده اس.

خب دیگه بیت های بعدی رو هم میذارم واسه پست های بعد. ضمنا قبلا هم گفتم ، حالا هم تکرار می کنم که شعرای من هر چه قدر هم به درد نخور و نازیبا باشه ، انتقادی رو بهشون وارد نمی دونم ، حتی اگه سازنده باشه. حالا اگه مرا کاری نیست ، شما رو به خداوندگار می سپارم.

پی نوشت ۱ : یه جمله ی فوق العاده دیدم که بد نمی بینم شما هم بیبینینش!

« اگر امید نبود ، هیچ مادری فرزند خود را شیر نمی داد و کسی درخت نمی کاشت. (پیامبر اعظم (ص)) »

پی نوشت ۲ : حالات روحی من ، نوسان شدیدی پیدا کرده. اینو خودم از نوشته هام می فهمم چون قبلا اینجوری نبودم ، بلکه اینجوری شدم!

پست های مشابه : گزیده ی اشعار تنوع اشعار

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۷

یه پسر خیلی مثبت !

نوشته شده توسط حامد 196 نمایش

سلام بر تو مهجور ، بر تو مطرود! در نهایت ، جسم من در خاک شد و روحم از همه ی تلخیا و غما پاک شد و قلب ماوراییم واسه پذیرش عرفان چاک شد و اما … با این همه ، تنها ناخن تو بود که غرق لاک شد!!

نه دیگه ، منتظر نباشین که بازم از حال آشفته ی خودم منبر سازی کنم! میخوام براتون یه داستان تعریف کنم. داستان دوست دارین؟ خب پس بریم.

یه روزی بود و یه روزگاری. یه پسر خوبی بود که موهاشو یه وری می داد! عینک ته استکانی می زد و شلوار پارچه ای می پوشید و کلا تریپ مثبت بود. موقع درس و مشق که می شد شروع می کرد به خر زدن و مواقعی هم که تابستون بود و مدرسه ها تعطیل ، پلاس توی انواع و اقسام کلاسای آموزشی و هنری و اینا از ویژوال سی و نرم افزارای حسابداری بگیر تا ملیله دوزی و شطرنج و یوگا. آره سرتونو درد مرد نیارم فکر کنم با اینچنین آدمایی برخورد داشتین. قضیه همینجوری گذشت و گذشت تا …. هان؟ حتما فکر کردین پسره از یه دختره خوشش میاد بعد دختره یه کاری می کنه که پسره از این حالت مثبتگی دربیاد؟ زهی خیال باطل ، غلط کردین سر بچه ی مردم بلا میارین. یا شاید فکر کردین که با یه پسره آشنا میشه که مثل ابلیس پرتلبیس هی تو گوشش وز وز می کنه بعد پسره میره معتاد میشه؟ عمرن ، اصلا از این خبرا نیست.

داشتم می گفتم روزگار گذشت و گذشت تا این پسره از نمی دونم کجا بورسیه گرفت و رفت ددر. رفت یکی از دانشگاهای اوکراین درس بخونه. هان باز چیه؟ فکر کردین پسره تحت تاثیر فساد اخلاقی و بی بندوباری شرق اروپا قرار می گیره و الکلی و میشه و هرشب تو دیسکو و کلوب پلاسه؟(این کلوب نه ، اون کلوب!) یا اینکه این گمان رو بردین که پسره از یه دختره ایدز می گیره؟ هان؟ باید خدمتتون عارض بشم که نه ، همچین چیزی نیست.

پسره مدرکشو می گیره و برمی گرده ایران. بعد این مامانه گیر بوده که میخوام قبل از مرگم نوه ام رو ببینم. خلاصه یه دختر کج و کوله ی انقضی رو میندازن به پسره!(و شاید هم بالعکس!) آره ، پسره بازم ویرش می گیره که درس بخونه. دوباره کنکور شرکت می کنه و دانشگاه آزاد دارغوزآباد ( همین دانشگاه ما !) قبول میشه! هان؟ باز چیه؟ فکر کردین میاد چهارتا داف خوشگل موشگل می بینه و عاشق میشه و تریپ لاو و این حرفا برمی داره؟ نخیر ، به دلتون صابون نزنین که یه اینچنین اتفاقی نمی افته.

این بار هم درسش رو تموم می کنه ولی بازم میخواد درس بخونه و به مدارج و مدارک بالاتر برسه. بعد میره اون رشته ای که تو اوکراین خونده رو آزمون میده واسه کارشناسی ارشد. تو پرانتز بگم که شاید یه سوالی واستون پیش بیاد و اون اینه که خب مگه نمیگی طرف خرخونه؟ پس چرا همین دانشگاه آزاد ادامه نداده؟ خدمتتون بگم که طرف با همه ی پخمگیش اینو فهمیده که ارزش آموزشی دانشگاه آزاد و مخصوصا این دانشگاه ، از پهن گاو هم کمتره (البته از پهن میشه در کود طبیعی استفاده نمود!) و استادای بی سواد اونجا رو قرق کردن و دانشجوها هم همه …… باز!( لعنت بر اون ذهن و فکر خرابت! اه ! منظورم مونث بازه!) داشتم می گفتم که واسه کنکور آماده شد و یکی از دانشگاه های معتبر دولتی تهران قبول. ( کلمه ی شد در جمله ی دوم حذف به قرینه ی لفظی شد! اگه نمی دونین بدونین) و یه دوسالی هم برای فوق لیسانس همت گمارد و بازم ول کن معامله نبود و دکتراش رو هم گرفت. اگه این به ذهنتون خطور کرده که دیگه بی خیال میشه و میاد به زنش می رسه که خانمش هم یه حالی ببره بعد سال ها، باید بگم که نچ! سخن به گزافه نگویید و به ادامه ی قصه گوش فرا دهید!

می خواستم داستانو اینطور ادامه بدم که پسره که حالا دیگه مرد شده ، میره حوزه ی علمیه و درس طلبگی می خونه ، اما دیدم که اکثر این تیپ آدما ، حالت ضدیت با خدا می گیرن و می چسبن به دنیا. بذار بچسبن!( این پاراگرافو جزو داستان حساب نکنین! نکته ی انتقادی بود که باید می گفتم!)

بگذریم. پسره بی خیال درس نمیشه و با خودش میگه که چطوره که هرکی از خونه فرار می کنه( ای بر فکر منحرفتون لعنت!) میره یه لیسانس تربیت بدنی دانشگاه آزاد می گیره؟ مگه من چیم از بقیه کمتره؟ و خیرسرش دوباره تو کنکور شرکت می کنه و تربیت بدنی میخونه. اگر گمان بردین که بعد از اینکه مدرکشو گرفت میره مربی یا آنالیزور یا یه چخی تو ورزش میشه(چخ= مدیر!) اینو میگم که سکوت پیشه کنین که چیزیدین تو داستان! این واقعه به وقوع نمی پیونده.

خب بالاخره پسره که حالا چهل سالش شده ، تصمیم می گیره به فکر زندگیش باشه و یه شغلی ، یه پناهگاهی واسه خودشو زنش تهیه کنه ، که چی میشه؟ یه روز که داشته از سر قبر باباش برمی گشته ، یه مسافرکش کودن ، می زنه شل و پلش می کنه و مغزشو می چسبونه به گارد ریل و شیکمش رو زیر چرخاش جر و واجر میده! بعدشم چهارتا چرخ داره چهارتا دیگه هم قرض می کنه و در میره.

دیدین؟ پسره داستان ما یه عمری درس خوند و جون کند ولی آخرش چی شد؟ خب مرد. یکی نبود بهش بگه که آخه تو توی این مدت به چه دردی خوردی؟ کجا رو گرفتی؟ حیف که امشب فحشم نمیاد وگرنه نه به اون مرحوم ، بلکه به شما هم ترحم نمی کردم و سیل الفاظ رکیکی بود که نثار وجودتون می کردم! واقعا شانس آوردین!

این اولین داستانی بود که توی سایت به نوعی می نوشتم. به امید خدا سعی میکنم در آینده بازم از این قصه ها براتون تعریف کنم و شما از خوندنشون محظوظ بشین ضمن اینکه به نکته های ظریفی که تو داستان هست دقت می کنین.( که من فکر نمی کنم چیزی متوجه شده باشین!) اینم بگم ، من همونطور که انتقادات شما رو به شعرام نمی پذیرم و اگه نظری در باب انتقاد از شعر بدین ، اونو حذف می کنم ، در مورد داستان هام هم همینطوره و به هیچ وجه هیچ نقدی رو قبول نمی کنم. همینه که هست. حالا فعلا با من خداحافظی کنین و اگر هم واستون مقدور بود ، یه دعایی بر من محتاج عنایت بفرمایید.

پی نوشت ۱: دو تا بیت شعر مرگی جدید گفتم. بد نمی بینم اگه واستون منتشر کنم.( جمله ی آخر مشکل دستوری داشت!)

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد

                          اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغروق قهر دنیام

                         سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

پی نوشت ۲: این مامان مارال ۱۸ ساله نمی خواد بمیره؟ دهن مارو به نوعی سرویس کرد ، بابا بمیر دیگه راحت بشیم. البته شایدم مرده و Add List من از موضوع بی خبرن! هییی! خدابیامرزدت ننه مارال!

پی نوشت ۳: اگه روانشناس غیرحضوری  سراغ دارین ، منو هم بی سراغ نذارین! دارم به فانی میرم!

پی نوشت ۴: اگه تو نحوه ی نگارش داستان ، دونوع ریتم رو مشاهده می کنین ، بدونین که این داستانو تو دو روز نوشتم! و همونطور که گفتم زندگیم حالت نوسانی داره!

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۳۸۷