تست های دانشجویی 2 ...

پای شیری !

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

سلام عصبانی ! رو صندلی نشستم ، خیره و مات و منگم ، رد میشی از رو به روم ، ای …. قشنگم ، می خوام ببینمت سیر ، خجالتم می گیره ، دل میگه هی نگا کن ، نمی تونم می میره ، نگاه بکن یه لحظه ، به دوتا چشم کورم ، توش چی داری می بینی ، ….. پر غرورم ؟ ، ببین حال زارمو ، لباسای پاره امو ، لباس تو چه فاخر ، من خاکی و کثیفم ، تو مثل یک پری و ، من عاجز و نحیفم ، چند وقت دیگه میامو ، نگات می کنم یه کم ، برای دیدن تو ، مصمم و به جِدّم !!!

اگه فکر می کنین خلاقیت من ته کشیده و به کلیشه گویی افتادم ، اگه گمان می برین افسردگی حاد گرفتم و کنج عزلت اختیار کردم ، اگه حدس می زنین دچار کمبود محبتم ، اگه به این نتیجه رسیدین که امیدی به شفای من نیست ، اگه دلتون میخواد منو ببینین که دارم سر کلاس جلو پنجاه نفر ارائه میدم ، اگه امیدوارین وقتی دارم راه میرم جلوی چند تا داف با سر فرود بیام و اگه آرزو دارین شکست عشقی بخورم باید خدمتتون بگم که حسابی کور خوندین ! زهی خیال باطل !

قرار ما بر اینه که هر پنج شنبه بیایم و اخبار هفته ی گذشته ی دانشگاه رو مرور کنیم . اول بریم سراغ الناز شاکر دوست ! نمی دونم چرا اینقدر رسانه های ما کلا معاندن . تا یه نفرو می بینن که به سرعت داره پله های ترقی رو به حالت حب درویش طی می کنه به زمینش می زنن . آقا حالا این النازه با ماشین حقیقی رفتن صفا . بعدش مثلا یه تقی هم به توقی خورده یه بچه ای اون وسط مسطا پا به عرصه گذاشته . شما باید اینقدر جَو بدین ؟ شما باید انگ ازدواج بزنین به شاکر ؟ ای خبرگزاری ، ای سران فتنه ، ای منافق کور دل . الان ملت اونور دنیا گونی گونی بچه به دنیا میارن و نمی دونن باباشون کیه آب از آب تکون نمی خوره اون وقت ما ایرونیای بی فرهنگه بی ادب اینطور می زنیم تو سر مال . اصلا اون بچه ی پاک و معصوم چه گناهی کرده آخه ؟ نکنین ، اشک منو درنیارین ، قلب منو به درد نیارین دیگه :cry:

یکشنبه ی این هفته باز هم مثل هفته های سابق مثل خیار پا شدم رفتم دانشگاه و عین هویج هم برگشتم خونه . هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و هیچ صحبتی رد و بدل نشد و کسی هم نیومد . یه روز دیگه هم که رفتیم سر کلاس یکی از دوستان نشست کنارم و هنوز درس شروع نشده گفت من شیر میخوام ، صبح یادم رفت شیرمو بخورم. گفتم نکن بچه ، شیر از کجا بیارم حالا ؟ گفت نمی دونم من شیر میخوام . گفتم خیلی خب باشه . حالا من که شیر ندارم ولی ….. بوق بوق بوق …. خب ارتباط ما با خبرنگارمون در واحد مرکزی خبر قطع شد . لطفا به ادامه ی پست توجه کنین.

بعد از چندین ترم که از الطاف و محبتای اساتید زن محروم بودیم این ترم بصورت رگباری ما رو بستن به گلوله و خودمون هم نخوایم استاد زن میدن بهمون . سر یکی از همین کلاسا بچه ها که تو کار فلسفه و جبر اقلیدسی هستن نظرات گرانبهاشونو در این باب بیان می فرمودن . یکی می گفت مقنعه ی استاد کوتاهه هی می کشتش جلو . اون یکی ابراز داشت که استاد از نیم رخ خیلی خوشگلتره . دیگری با عصبانیت فریاد برآورد که خفه شید احمقا ! مگه نمی بینین استاد حلقه نداره ؟ زنهار من میخوام برم بستونمش . خلاصه ، کلاغه با ملاقه زد تو سر الاغه .

بعضی از دوستانه بچه مثبت خیلی به من اصرار می کنن بیا از فلان دختر عکس بگیر بذار تو سایت. منم که مأخوذ به حیا . مثلا یه بار می خواستیم وارد کلاسی بشیم که دیدیم دو تا از دخترا رو یه صندلی نشستن و دست انداختن تو گردن هم. چطوری براتون توصیف کنم. دیدین چطوری ترک موتور سوار میشین ؟ همونطوری نشسته بودن . اینجا بود که خیلی ناخودآگاه گوشی من از جیبم بیرون اومد و خواست خودش عکس بگیره که سوژه خراب شد و دخترا متوجه این عملیات شدن . اما … اما گوشی من که دید کنف شده با خودش عهد کرد روزی انتقامشو بگیره . سر یکی از کلاسا نشسته بودیم که باز هم دوستان حزب اللهی توجه منو به نقطه ای خاص جلب کردن . و اینجا بود که در حضور استاد (همونطوری که تو عکس مشخصه) شاتر دوربین گوشی چکانده شد و شد آنچه شد که شد .

یه روز دیگه که قصد داشتم یکی از کلاسای شب رو مهمونی برم – که نرفتم – وقتی به اتاق اساتید مراجعه کردیم تا ببینیم فردا کدوم استاد پیچونده و نمیخواد بیاد به یه اطلاعیه ی مهم برخوردیم و به حدی منقلب شدیم که رعشه تمام وجودمونو فرا گرفت و تمام موهای بدنمون بالکل سیخ شدن . همینطوری در حالت سیخکی بودیم که یه عکسی هم گرفتیم دور هم خوش باشیم . بفرما چایی ، سرد میشه ها .

من همیشه تو زندگیم دو تا نگرانی داشته و دارم . یکی اینکه برادران ارزشی ما در مخابرات و دادستانی مطالب سایتو از نظر گرامی بگذرونن و حکم به هیتلر شدن ما بدن و دیگری اینکه دوست دخترم بیاد سایتو بخونه ! البته من که دوست دختر ندارم ، حالا بیاد و بخونه ، به ناخونم . یکی دیگه هم اینه که … اِ … شد سه تا که . پس هیچی دیگه ، چون گفتم دوتا پس سومی رو نمی تونم بگم فقط بگم مربوط به عزیزان ما در حراسته !

اما در آخر میخوام پندتون بدم . دوستان من ! زندگی کتابی است پُرماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نیندازید . پس عزیزان من اینقدر کتابای ترم قبل بقیه رو نگیرین خودتون برید کتاب بخرید زیرا که کتاب دوست انسان است . در کار خیر از یکدیگر شتاب مگیرید و بی خیال کتابای ما شید . احسنتم . ضمنا خدا همیشه نگهدارش باشه ! ( نگهدار کی باشه ؟)

پی نوشت : کاری که من می کنم غیراخلاقیه ؟ جدی میگم ، اگه کسی می دونه بگه . چون من تو خبرگزاریای داخلی می بینم که مخفیانه عکس گرفتن و منتشر کردن .

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۸

تست های دانشجویی ۱

نوشته شده توسط حامد 73 نمایش

۱- دو دانشجو در تصویر زیر مشغول چه فعالیتی هستند ؟

الف) لب گرفتن

ب) مخ زدنه پسر برای لب گرفتن

ج) حرکات مالشی

د) تمرین درس

۲- دانشجوی گرامی ! حفظ … در دانشگاه الزامی است. جای نقطه چین چه عبارتی باید قرار گیرد ؟

الف) تومون

ب) خونسردی

ج) وصایای امام

د) شئونات اسلامی

۳ – این جمله ی تاریخی از کیست ؟ « وقت هیچ گاه به پایان نمی رسد »

الف) فیدل کاسترو

ب) حضرت نوح

ج) تاموجی تانابه (مسن ترین فرد جهان در کتاب رکوردهای گینس)

د) علی ولی زاده

۴– غیرقابل نفوذترین مکان دانشگاه کجاست ؟

الف) اداره امتحانات

ب) اتاق اساتید

ج) انتشارات وقت ناهار

د) دستشویی خواهران

۵ – شما با دیدن تصویر زیر چه می شوید ؟

الف) تحریک

ب) شاد

ج) خیره

د)جنب

۶ – براساس جمله ی « هرکس آدامس بجود به مثابه ی اینست که پایش را جلوی بابایش دراز کرده است. (سعید محرابیان) » چه کسی می تواند آدامس بجود ؟

الف) یتیم

ب) حضرت عیسی

ج) حرومزاده (کسی که پدرش مشخص نیست)

د) بابا لنگ دراز

۷ – ترانه سرای آهنگ معروف Tonight We Have The Stars اثر برایان آدامز کیست ؟

الف) جیمز هتفیلد

ب ) افضل الدین بدیل بن علی نجار شروانی

ج) امیر مسعود

د) مرتضی رامندی

۸ – بزرگترین استاد رشته ی کامپیوتر :

الف) استاد عرب نژاد

ب) استاد نجفی زاده

ج) استاد پورپناه

د) استاد قوامی

۹ – به نظر شما ، رنگ موهای آقای ولدآبادی – رئیس دانشگاه – چه رنگیست ؟

الف) رنگ غروب آفتاب

ب) آب پرتقالی

ج) رنگ جدولای دانشگاه

د) نارنجی

۱۰ – هدف شما از تحصیل در دانشگاه چیست ؟

الف) دختر بازی

ب) پسربازی

ج) هم -جنسـ بازی

د) بازی

۱۱ – «این شما هستین که اگه بخواین می تونین … رو … کنین. (استاد موسوی) » کدام گزینه برای جاهای خالی مناسب است ؟

الف) دهنتون – سرویس

ب) دخترا – بلند

ج) دولت – ساقط

د) دانشگاتون – معتبر

سوال تشریحی : برداشت خود را از تصویر زیر در سه خط بنویسید.

پاسخ اکثر سوالات گزینه ی « د » می باشد. ضمنا یکی از مجلات با کپی برداری از این تیپ پست های من واسه خودش گنده شده. برای رزومه ی من کافیه با من تماس بگیرین تا اسناد و مدارکو رو کنم.

پی نوشت : خدایا ! بارالها ! اگه یه زمانی جنگی رخ بده حتما در راه تو جهاد می کنم فقط یه کاری کن سایت هیتلر نشه !

یکشنبه, ۲ اسفند ۱۳۸۸

ذخیره و بازیابی اطلاعات به روایتی دیگر !

نوشته شده توسط حامد 139 نمایش

سلام متقلب ! از این همه تشنج ، روان من له شده ، بازیچه شد با هر دست ، به تیرکمون زه شده ، طعنه های پیاپی ، آه منو درآورد ، روحمو یک حس داغ ، مذاب می کرد و می خورد ، قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی ، شوقی نداد به چشمام ، روی لبام نیاورد ، نه خنده ای نه حرفی ، هرچند بدیه دنیا ، تموم نمیشه هیچ وقت ، فرجامی نیست به کاره ، این روزگار سرسخت ، اما دلم روشنه ، به فرداهای بهتر ، بشین که میخوام بیام ، میخوام بشم به زه تر !!

قبل از شروع این پست میخوام یه نکته ای بگم. اگه تو مطالب اخیر می بینین که من اینطور بیان می کنم که دائما در حال گریه و زاری هستم صرفا میخوام احساساتمو بیان کنم وگرنه آخرین باری که من گریه کردم اون موقع بوده که پرستاره می زد پشتم. هرچند گریه کردن هم بد نیست اما نه اینطوری که من دارم شورشو درمیارم! یه نکته دیگه هم می خواستم بگم ولی چون یه مقدار طولانی بود ایشالا در پستای بعدی.

خب داستان از اونجایی شروع میشه که من ساعت سه بعد از ظهر آخرین امتحانم شروع میشه و بنابراین ساعت ۱ از خونه می زنم بیرون. همینطوری که تو خیابون وایستادم و دارم به آینده ی سیاسی کشور! فکر می کنم یه خانم نسبتا مسنی (خیلی مسن) میاد طرف من و با لهجه ی شمالی می پرسه : آقاجان اتوبوس از اینجا رد میشه ؟ میگم : بله رد میشه. میگه : پس چرا دیروز از اونور رفت ؟(با لهجه بخونین) میگم : خب آخه اونور مسیر برگشتشه ، این مسیر رفتشه. خواست تشکر کنه که یهو اتوبوس اومد. ولی اشکال نداره ، من دلم روشنه. بالاخره یه روزی می رسه که یه دختر جوون ازم سوال بپرسه. من اون روزو می بینم. توی مترو هم اتفاق خاصی نیوفتاد ، فقط من همچنان داشتم به مشکلات معیشتی مردم می اندیشیدم. بعد از اینکه از قطار پیاده شدم باید می رفتم سمت اتوبوسا تا بعدش رهسپار دانشگاه بشم. ولی خب ، از اونجا که حس وایستادن تو اتوبوسو ندارم خیلی خرامون خرامون راه رفتم تا اتوبوس اولی پر بشه و بره بعد من سوار اتوبوس بعدی بشم که خالیه. بالاخره یه جای دونفره ی خالی پیدا کردم و نشستم. اینم بگم که من رو صندلیای یه نفره نمیشینم چون خودتون می دونین که ، پیرمرد میاد و بالطبع باید پاشی. داشتم می گفتم. من بازم در افکار خودم غرق بودم که یه دفعه یه دستی خورد رو شونم. برگشتم ، یه پسره گفت ببخشید میشه برید اونجا بشینین ، ما دو نفریم اینجا بشینیم. گفتم کجا ؟ به عقب اشاره کرد و من نیم دور چرخیدم. دیدم که یه دختری کنار یه صندلی یه نفره ی خالی وایستاده و داره به من نگاه می کنه. قیافه اش یه طوری بود. ملتمسانه. به هرشکل قبول کردم و رفتم همونجایی که دوست نداشتم ، نشستم. (بابا مرام ! معرفت !)

رسیدم دانشگاه. یه سوال درسی داشتم که باید از بچه ها می پرسیدم. سریع دویدم تو کلاس و دیدم بَه ! جمع همه جَمعه و فقط منو کم دارن. بعد از سلام شروع کردم به پرسیدن. از یکی پرسیدم گفت من اون جلسه غایب بودم. از یکی دیگه پرسیدم گفت من کلا از این درس هیچی نفهمیدم. از نفر بعدی پرسیدم بعد کف دستشو نشون داد که پر از خط خطی بود. آخر سر بی خیال این سوال شدم که تو امتحانم اومد و متعاقبا من دو نمره نگرفتم. اما امتحان شروع شد و داستان هم از اینجا کلید می خوره. توی کلاس ما ، بچه های دو تا از استادا امتحان داشتن. بعد گویا برگه های سوال برای استاد دومی کم میاد و یکی از مراقبا که خانم جوون و چاق و چله ای هم هست قاطی می کنه و با این لحن ابراز می داره که : هرکی با استاد عرب نژاد امتحان داره دستاش بالا … بیست تا دست میره بالا. بعد با همون لحن میگه : ولی اینجا نوشته هشت نفر. کیا تو این کلاس زیادی ان خودشون گم شن برن سر جاهاشون بتمرگن… هیچ کس التفات نمی کنه … گفتم کیا واسه این کلاس نیستن ؟ … هیچ کس چپشم نیست… بعد یه دفعه قاطی کرد و فریاد برآورد که الان میام دونه دونه کارتاتونو نگاه می کنم هرکی واسه این کلاس نباشه …. (یه حرف بدی زد که اینجا نمی تونم بگم). بعد از این صحبت ، یکی دو نفر پا شدن رفتن بیرون و به هرحال قضیه ختم به خیر شد اما کرم مراقبه نخوابیده بود. منتظر لحظه ای غفلت از جانب ما بود تا زهرشو بریزه.

یکی دیگه از مراقبای ما یه خانم هفتاد هشتاد ساله بود که وقتی دید جو متشنجه ، خواست یه قمپوزی هم اون وسط در کرده باشه واسه همین الکی داد زد : کیا با استاد کیانی نژاد دارن ؟(تلفیقی از کیان راد و عرب نژاد) بعد ما هرچی فکر می کنیم همچین کسی به ذهنمون نمی رسه و در کمال تعجب به ادامه ی سوالا می پردازیم. خیلی خوشحال داشتم سوالا رو جواب می دادم که همون مراقب جوونه لیست اسامی رو آورد و با همون لحن فریاد زد : اسمت چیه ؟ گفتم حامد . گفت : نه الاغ فامیلیتو بگو . گفتم اگه فامیلیمو بگم ممکنه اونایی که هنوز تو سایت منو نمیشناسن ، پی ببرن که من کی هستم. گفت خب ببرن. به هر شکل فامیلیمو گفتم و بازم فریاد زد : تو این کلاس نیستی پاشو برو بیرون. کارتمو نشون دادم ولی قبول نکرد. از جای گرم و نرمم بلند شدم و گفتم کجا برم ؟ گفت کلاس رو به رویی. خرامون خرامون راه افتادم به سمت اون کلاس و به محض ورود متوجه شدم که انسان های بهتری در این کلاس حضور دارن و خلاصه حسابی مشعوف شدم. بعد مراقبه اومد گفت حالا با کدوم استاد داری ؟ گفتم کیان راد. گفت خب نه فکر کردم عرب نژادی پاشو برو همون کلاس. گفتم حالا نمیشه همینجا بشینم ؟ گفت نه پاشو. به سختی از کلاس دل کندم و رفتم بیرون. یکی نیست به این مراقبه بگه اگه دنبال کلاس خالی می گردی چرا به خودت زحمت میدی آخه. طبقه ی بالا همه ی کلاساش خالیه. البته گفته باشم من چون خیلی حجب و حیا دارم نمی تونم لباسامو دربیارم ولی …… (خب ارتباط ما با واحد مرکزی خبر قطع شد. لطفا به ادامه مطلب توجه کنید.)

به هرحال کلاس خالی و مکان و دختر !

وقتی می خواستم برگردم به کلاس قبلی استاد کیان رادو دیدم و یه سلامی عرض کردم. بعد استاد داشت می رفت تو کلاس که یهو گفتم بفرمایین ! بعد یه قدم برگشت عقب و گفت شما بفرمایین! بعد من خودمو زدم کوچه علی چپ و استاد رفت تو کلاس و منم دنبالش. خواستم برم سر جام بشینم که باز مراقب جوون تپله گفت همینجا بشین. حالا از بیرون صدا عر عر بچه میاد و منم دم در. به هر ترتیب امتحان تموم شد و من داشتم از پله ها می رفتم پایین که یادم افتاد جزوه امو تو کلاس جا گذاشتم. برگشتم بالا ولی چشمتون روز بد نبینه. دیدم حدود بیست تا از همکلاسیای دختر دم در کلاس تحصن کردن و هیچ قصد جابجا شدن ندارن. الان ممکنه شما بگین حسابی حال کردیا تنها وسط دخترا. منم خدمتتون عرض می کنم که عمه اتون حال کرده. اینا همه خواهرای منن.(غیر از یکیشون!) اینو نمی خواستم بگم ولی من رو دخترای هم ورودیم غیرت دارم ! وقتی می بینم با پسرای ورودی دیگه حرف می زنن ناراحت میشم ! باور کنین !

به هر زحمتی بود خودمو رسوندم تو کلاس. به سمت جزوه ام که کنار مراقب پیره بود رفتم و با لبخندی غمگین گفتم ببخشید جزوه امو بردارم. که اونم خیره به من نگاه می کرد و لبخندی ملیح بر لب داشت. نه تو رو خدا ، تعارف نکنیا یه دفعه بیا لپ منم بکش. به هرحال این امتحان آخر بود و حدود یک ماه غم فراق و دوری و هجران باید بخوریم بلکه سیر بشیم. اگه با من کاری ندارین برم بخوابم ! بای !

پی نوشت : من این ترم هم مثل ترمای گذشته چندان تلاشی برای گرفتن نمره های بالای پونزده نکردم و وقتی به شب قبل امتحان می رسیدم مجبور می شدم به خاطر حجم بالای موضوعات نصفشون رو حذف کنم. تو طول ترم هم نتونستم درس بخونم که دلایل خاصی داشت. اما به کسایی که مثل من نتونستن خوب امتحان بدن عرض می کنم که دیگه غصه خوردن و گریه کردن و اشک و آه و عکس پاره ی تو و من فایده ای نداره. با امیدواری عزمتونو جزم کنین واسه ترمای آینده تا این نمره های درخشانتون کم فروغ تر بشن . دعای خیر من پشت سر همه ی شماست.

ناراحت نوشت : بعضی از اساتید هستن که نمره های دانشجوها رو با ذکر نام و شماره شناسنامه و آدرس خونه می زنن تو بعضی سایتا. بعد من میرم نمره های دخترا رو نگاه می کنم و بعضیاشونو می بینم که اکیپی نمره های بالا گرفتن. دلیلش هم اینه که چون با هم صمیمی هستن به هم کمک می کنن و اونایی که تو درس قوی ترن و خرخون تر به اونایی که خرخون نیستن یاری می رسونن که نمره اشون بالاتر بره. اما من تو پسرایی که اطرافم هستن چنین قضیه ای رو نمی بینم و با اینکه من چند بار از تعداد زیادی از بچه ها درخواست کردم که یه ذره با هم تمرین کنیم اما هیچ کس قبول نکرد.(فکر کن من از کسی چیزی درخواست کنم!) شاید الان نمره های من بهتر می شد. اما این ترم قضیه فرق می کنه. به کوری چشم همه اونایی که نمی تونن ببینن بقیه نمره های خوب می گیرن هم من درس می خونم و هم داوطلبانه به خیلیا کمک می کنم.

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

از اونور دنیا باز نامه رسیده !

نوشته شده توسط حامد 30 نمایش

سلام کهربا ! سلام به عمق روحت ، به طول عمر نوحت ، به عشق بادوومت ، محکمی قدومت ، به اسم بامسمات ، لطیفیه دو دستات ، به زلفای پریشون ، به ساعدَین بیرون ، به اون نگاه خیره ات ، مردمکای تیره ات ، صدای زیر و نابت ، وجاحت و وقارت ، سویشرت … رنگت ، ابروهای قشنگت ، به لاک رنگ پیازیت ، به شوخیات و بازیت ، به کیف دخترونه ات ، ادکلن زنونه ات ، سلام به تو دلنواز ، درود به تو بازم باز ، سلام به تو دل انگیز ، درود به تو بازم نیز ، سلام به تو دلپذیر ، درود به من سر به زیر !!

به هیچ وجه سجع نوشت بالا رو جدی نگیرین ! ولی به به ! چه هوای خوبیه ، من و بارون و نسیم ، توی این دقیقه ها ، به سپیده می رسیم ! واقعا لذت می برم وقتی می بینم برف میاد و مردم از سرما فرار می کنن میرن تو مغازه ها. مشعوف میشم وقتی راننده ها با لنگ شیشه ی بخار گرفته اشونو پاک می کنن. دیگه می چسبم به سقف وقتی می بینم بعضیا هنوزم لباسای شاد می پوشن و اعتقادی به لباسای گرم ندارن. غرق حظ میشم وقتی پای چکمه پوش دخترا رو می بینم. انصافا خرکیف میشم وقتی دوتا دافو می بینم که دارن با هم تو خیابون قدم می زنن و منتظر ماشینن. آخرش از خوشحالی بال درمیارم وقتی می فهمم که ماشین ندارم !!

این روزای تعطیل برای نوشتن خیلی خوبه. درباره هرکس و هرچیزی میتونی بنویسی و هیچ کس هم هیچی نمیتونه بگه. البته من دوست ندارم کسی رو به سخره بگیرم ولی اگه این کارو نکنم پس چیکار کنم ؟ به هرحال این پستو اختصاص میدم به آخرین اخبار دانشگاه و حتما تو پستای بعد یه مقدار از دانشگاه فاصله می گیرم. اما این هفته چه خبر بوده ؟

دوشنبه روزی بود که ما یلخی پا شدیم رفتیم دانشگاه. بعد دیدم که یه اتوبوس خوشگل وسط دانشگاه پارک کرده و یه عده هی میرن تو هی میان بیرون. خلاصه یه تعداد از دوستانو دیدم و با هم درباره این مکان مقدس صحبت کردیم. یکی گفت میرن تو اسپـ رمو گرافی می کنن. که این فرضیه با ورود دخترا به اتوبوس رد شد. یکی گفت بوفه اس ساندیس میدن. یکی دیگه ابراز داشت شماها همتون اسکلی بیش نیستید ، اون تو دارن فیلم پخش می کنن. خلاصه هرکس یه زری زد این وسط تا رسید به من. گفتم : احمق های نادان ! امروز روز جهانی مبارزه با ایدزه و تو این اتوبوسه کانـ دومو قرصای ال دی و اچ دی میدن.( قرص چه ربطی به ایدز داره ؟) همه ی بچه ها از روشن بینی من کف کردن و برای دریافت این محموله ها به سمت اتوبوس هجوم بردن اما بعد از دقایقی فهمیدن که رکب خوردن و حرف من زر مفتی بیشتر نبوده. ملت می رفتن اونجا خونشونو اهدا می کردن و میومدن بیرون. وقت ناهار بود و همه هارو هور و گرسنه. بچه ها به دو دسته ی کلی تقسیم شدن. یه عده گفتن ما میخوایم بریم بدیم. یه سری دیگه بیان کردن که ما هم میخوایم بریم بخوریم. و به این ترتیب بود که اونی که می خواست بده رفت داد و اونی که قصد داشت بخوره رفت خورد. منم به عنوان ناظر بازی ، تماشا می کردم. حیف که عکس نگرفتم. می دونین ، جنبه ی مردم پایینه اگه عکس می گرفتم می گفتن این ترم اولیه کودنو نگاه کن. از دختر مردم عکس می گیره ببره به مامانش نشون بده. والا.

انبار اهدای خون

اما چهارشنبه روز اهدای عضو بود. ما هم که می دونین خیلی فردین تشریف داریم در نتیجه شروع کردیم به اهدای اعضامون. احرار پانکراسشو داد. احسان نمی دونست کبد یه دونه داره و کبدشو داد رفت. یکی از دوستان دوتا از غدد درون ریزشو اهدا کرد. البته قبلش از ترشحات این غدد تو شیشه نگه داشته بود واسه روز مبادا. منم که دیدم یه بدن کامل شد گفتم کجا رو ندارین ؟ گفتن دیافراگم. بالطبع منم دیافراگمو درآوردم انداختم جلوشون. اما چشمتون روز بد نبینه ، تمام قلب و شش و مری ریختن تو روده هام. به هر تقدیر.

اما اصل ماجرا اینجاست. یکی از روزای خداوند ما رفتیم سرکلاس و دیدیم بَه ! کلاس خالیه و به قولی مکانه. اما یه برگه دیدیم که روی میز استاد خودنمایی می کرد. به سمتش حمله و یه مقدار از متنش تلاوت کردیم و به این نکته رسیدیم که سوژه خوبیه واسه سایت. اول عکس این دست نوشته رو ببینین :

نامه ی تاریخی دختر دانشجوی شهرقدسی

برای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

اینم متنش : با عرض سلام خدمت ……. . استاد دوست داشتم بیایم و مشکل خود را با شما درمیان بگذارم ولی هربار خواستم نشد شاید شما فکر کنید هرچیزی که آقای …… بگوید درست است من اگر مزاحم بودم …. (این نقطه ها رو خودش گذاشته) خواستم به شما عرض کنم من را ببخشید و از جانب من به ایشان بگویید که دیگر نگران نباشند و فقط این را بدانید که برای من بی اهمیت است عذرخواهی فقط به شما بدهکار هستم که مزاحم شما شدم به خاطر شما دیگر مزاحم ایشان نخواهم شد. باتشکر از شما. ببخشید اگر بدخط نوشتم از طرف sasal mor

ما هنوز از نگارنده ی این نامه تاریخی اطلاعی در دست نداریم اما تیم تحقیقاتی و جرایم سایبری هیمرا به سرعت دست به کار شده و به زودی شخص نویسنده و دلیل نگارش این نامه مشخص خواهد شد. ضمنا خدمت کسایی که میخوان بدونن اعضای این تیم کیا هستن عرض کنم که یکیشون منم و دوتا عضو دیگه اشو لو نمیدم. اما بررسی و تفسیر این نوشته.

خب تیم هیمرا بعد از ساعت ها فکر و بررسی نامه به این نتیجه رسید که نمیتونه معنای مشخصی از نوشته برداشت کنه به همین علت نامه رو بردیم خدمت داداش کوچیکه ی یکی از دوستان. ایشون با سخنان گوهربارشون مارو روشن نمودن هرچند که امسال سال اصلاح الگوی مصرفه و باید لامپ اضافی رو خاموش کرد اما شما رو هم خاموش نمیذاریم.

این دختری که نویسنده ی نامه بوده به یکی از اساتید علاقه مند میشه و از یه استاد دیگه میخواد که بره براش خواستگاری. اما استاده رد می کنه و میگه من خودم زن دارم. اما دختر قصه ی ما کوتاه نمیاد و دائم پیغوم و پسغوم میده و اینجا شاعر این شعر به ذهنش خطور می کنه که : این همه پیغوم و پسغوم می فرستم تا بدونه داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه. خلاصه هی از این انکارو از اون اصرار. (شایدم برعکس) دست آخر دختره میفهمه که به اون یکی استاده هم علاقه منده و طی نامه ای بلندبالا از این استاد عذرخواهی می کنه. فعلا این فرضیه به واقعیت نزدیکتره تا وقتی که تیم هیمرا اصل قضیه رو پیدا کنه. خب دیگه خسته شدم از این به بعد ، پس دیگه بدرود !

پی نوشت ۱ : عید غدیرو به شدت به همه تبریک میگم!

پی نوشت ۲ : چه تو سجع نوشت و چه تو متن هرجا که نقطه چین گذاشتم یعنی اینکه کلماتو سانسور کردم. حتما این کار لازم بوده که کردم.

کذب نوشت ! : طی مکاتبات فشرده و زیادی که با گوگل داشتیم به این نتیجه رسیدیم که گوگل با یک عدد شست دست راست به ما اشاره می کنه و بر این اساس تا وقتی که این مشکل گوگلی سایت حل نشده ، من دیگه سایتو آپدیت نمی کنم.

۱۶ آذر نوشت ! : بعضیا ازم می پرسن ۱۶ آذر چیکار می کنی؟منم بهشون توضیح میدم که کلا دوشنبه ها چیکار می کنم !

شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۸۸

آدم فضایی لال !

نوشته شده توسط حامد 14 نمایش

سلام رفقا ! روی زمین نشستم ،خیره و منگ و ماتم ،به ته رسیده عمرم ،آخرای حیاتم ، چاقوی دسته زردی ، تا انتها تا دسته ، رفته فرو به قلبم ، یه قلب پینه بسته ،میخوام بدم تکونی ،به این تن آش و لاش ، اما نمیشه گویا ، بشه بخوابم ای کاش ، قاتل من مشخص ، اما بی رد جرمه ، اون قرمزه از دو لب ،سورمه ­ائیه به سرمه ، میخوام بگم اسمشو ، تا پلیسا بگیرن ، تحویل قاضی بدن ،تو دادگاها بشینن ،اما صدام درنمیاد ،من حالا مُردم دیگه ،تنم رو مثله کرده ،کله ی من تو دیگه !!

واقعا این انصافه آخه ؟ نه شما خودتونو بکنین کلای قاضی . الان یه هفته اس که گوگل سایتو شوت کرده صفحه های آخر جستجو و عملا دیگه از موتورای جستجو بازدیدکننده ندارم. کسی هم مشترک فید سایت نیست و لینک سایتم غیر از دو سه تا بلاگ و یه فروم جای دیگه­ ای لینک نشده. البته قبلا هم این اتفاق افتاده بود ولی بعد از یه شیش روز به حالت عادی برگشت اما الان شده یه هفته ! به هرحال امیدوارم این مشکل زودتر رفع بشه وگرنه با مشکل رو به رو میشم. بگذریم.

تا حالا به این موضوع فکر کردین که ملت چه نظری راجع به دانشگاتون دارن ؟ مثلا دانشگاه ما. همه نظرشون اینه که دانشگاه شیک و جدیدالساخت و مدرنیه که سطح استادا و دانشجوهاش پایینه و مهمتر از همه اینکه دخترم زیاد داره که بیشترشون از شهرای تهرانو کرج میان. درکل یعنی اینکه کسی که اینجا درس میخونه داره حال می کنه و از زندگی لذت می بره. از همین رو هرکی ازم بپرسه کجا درس میخونی با افتخار میگم دانشگاه شهرقدس !

اما پک خبری این هفته. یه چند وقتیه تو ساختمون ما ، یه پسر جوونی دائم در رفت و آمد از پله ها و راهروهاست. احتمالا باید از بچه های حراست باشه چون وقتی که ببینه دختر و پسری دارن با هم حرف می زنن این پرسش کلیدی رو ازشون می پرسه که : شما با هم نسبتی دارین ؟ یا مثلا به کلاسا سرک می کشه که یه وقت خدای نکرده دو سه نفر از هم لب مب نگیرن یا میره تو دستشوییا نیگا میندازه که کسی اونجا اسـ تمنا نکنه. خلاصه بنده ی خدا خیلی اکتیوه اما میشه یه غمی رو تو چهره اش دید. خب بنده خدا حق داره. بهش میگن از ساعت هشت صبح تا هفت شب تو این ساختمون باش با کسی هم صحبت نکن. اونم حوصله اش سر میره مجبور میشه طبقه ها رو بالا پایین کنه تا بلکه یه سوژه پیدا کنه. من که بهش حق میدم. البته پسره خوبیه ، به ما که اصلا گیر نداده تا حالا.

پنجشنبه ی هفته ی پیش یه کلاس تو ساختمون علوم پایه داشتیم و وقتی که وارد یکی از کلاسا شدیم به صحنه ی جالبی برخوردیم. کلاس شده بود شاتل دیسکاوری و کلی دم و دستگاه از سقف آویزون کرده بودن. به هرحال مارو هم جو گرفت و تو هوا ملّق زدیم و یه مقدار پرواز کردیم. حتی یکی از بچه ها پنجره رو باز کرد پرواز کرد به سمت بوفه مختلطه یه ذره دید بزنه. استادم زد کانال دو ، نصف بچه های کلاسو با لیزر تصعید کرد.

ویدئو پروژکتور

چهارشنبه بین دو تا کلاس احرار گفت بیا پی پی پینوکیو بازی کنیم. گفتم بابا بی خیال شو الان خسته ام. گفت نه راه نداره. حسابی گیر داده بود. گفتم بَده ، نکن این کارو ، الان این کلاس رو به رویی تموم میشه بچه ها مارو می بینن میگن مخشون سر کلاس بادگلو داده. خلاصه بی خیال نشد و چون دو نفری نمی تونستیم بازی کنیم ، احسانم به جمعمون اضافه شد. فی الواقع اینجا مشخص نشد که باید پاهای همدیگه رو بزنیم یا پای راست منو. حتی پای چپ خودمم پای راستمو می زد. واقعا تو این دوره زمونه به چپتم نمیتونی اعتماد کنی چه برسه به دختر !!

سه پایه !

جای سوال برام بود که چرا مردم زل می زنن به من. خب کفشم حالا یه ذره که نه خیلی خاکی شده ، دیگه صورتم که لگد نخورده که. حالا هی من نیگا نمی کنم هی نگا می کنن. اینجا یاد یه خاطره ای افتادم که الان براتون تعریف می کنم. یه بار من از راه رسیدم و رفتم تو جمع تنی چند از دوستان. یکی از دخترا هم کنارشون وایستاده بود. بعد یه سلام خفیفی با همشون کردم و کنارشون وایستادم. بعد دختره به بچه ها میگه : این دوستتون لاله ؟ خب بابا ، برفرض که من لال باشم ، حداقل بذار من برم بعد بگو. والا. خاطره ی بی ربط که زیاده ولی بعدا واستون تعریف می کنم. یه خاطره می خواستم تعریف کنم ولی می دونم شما جنبه­ اشو ندارین میرید واسه همه تعریف می کنین.

دوشنبه ­ی هفته ی پیش حین برگشتن از دانشگاه به برچسب زیر برخوردم و گفتم سنگ که مفته ، مگاپیکسل گوشیمم که بالاس یه عکسی بگیریم سوژه درست کنیم واسه سایت. عکسو که گرفتم ولی هرچی دنبال سوژه گشتم چیزی به ذهنم نرسید. البته شما که می دونین نظر من چیه.

قرار 16 آذر سبزیا !

آخ آخ ! یه چی میخوام بگم ولی نباید بگم ! میرم تو مینیمال مینویسمش ! خیلی مطالب دیگه هم هست که نگهداشتم واسه پست بعد. امیدوارم زودتر این مشکل سایت حل بشه تا یه ذره انگیزه بگیریم و اینجا بیایم خودمونو تخلیه کنیم. به امید آن روز !