تست های دانشجویی 2 ...

تست های دانشجویی ۱

نوشته شده توسط حامد 73 نمایش

۱- دو دانشجو در تصویر زیر مشغول چه فعالیتی هستند ؟

الف) لب گرفتن

ب) مخ زدنه پسر برای لب گرفتن

ج) حرکات مالشی

د) تمرین درس

۲- دانشجوی گرامی ! حفظ … در دانشگاه الزامی است. جای نقطه چین چه عبارتی باید قرار گیرد ؟

الف) تومون

ب) خونسردی

ج) وصایای امام

د) شئونات اسلامی

۳ – این جمله ی تاریخی از کیست ؟ « وقت هیچ گاه به پایان نمی رسد »

الف) فیدل کاسترو

ب) حضرت نوح

ج) تاموجی تانابه (مسن ترین فرد جهان در کتاب رکوردهای گینس)

د) علی ولی زاده

۴– غیرقابل نفوذترین مکان دانشگاه کجاست ؟

الف) اداره امتحانات

ب) اتاق اساتید

ج) انتشارات وقت ناهار

د) دستشویی خواهران

۵ – شما با دیدن تصویر زیر چه می شوید ؟

الف) تحریک

ب) شاد

ج) خیره

د)جنب

۶ – براساس جمله ی « هرکس آدامس بجود به مثابه ی اینست که پایش را جلوی بابایش دراز کرده است. (سعید محرابیان) » چه کسی می تواند آدامس بجود ؟

الف) یتیم

ب) حضرت عیسی

ج) حرومزاده (کسی که پدرش مشخص نیست)

د) بابا لنگ دراز

۷ – ترانه سرای آهنگ معروف Tonight We Have The Stars اثر برایان آدامز کیست ؟

الف) جیمز هتفیلد

ب ) افضل الدین بدیل بن علی نجار شروانی

ج) امیر مسعود

د) مرتضی رامندی

۸ – بزرگترین استاد رشته ی کامپیوتر :

الف) استاد عرب نژاد

ب) استاد نجفی زاده

ج) استاد پورپناه

د) استاد قوامی

۹ – به نظر شما ، رنگ موهای آقای ولدآبادی – رئیس دانشگاه – چه رنگیست ؟

الف) رنگ غروب آفتاب

ب) آب پرتقالی

ج) رنگ جدولای دانشگاه

د) نارنجی

۱۰ – هدف شما از تحصیل در دانشگاه چیست ؟

الف) دختر بازی

ب) پسربازی

ج) هم -جنسـ بازی

د) بازی

۱۱ – «این شما هستین که اگه بخواین می تونین … رو … کنین. (استاد موسوی) » کدام گزینه برای جاهای خالی مناسب است ؟

الف) دهنتون – سرویس

ب) دخترا – بلند

ج) دولت – ساقط

د) دانشگاتون – معتبر

سوال تشریحی : برداشت خود را از تصویر زیر در سه خط بنویسید.

پاسخ اکثر سوالات گزینه ی « د » می باشد. ضمنا یکی از مجلات با کپی برداری از این تیپ پست های من واسه خودش گنده شده. برای رزومه ی من کافیه با من تماس بگیرین تا اسناد و مدارکو رو کنم.

پی نوشت : خدایا ! بارالها ! اگه یه زمانی جنگی رخ بده حتما در راه تو جهاد می کنم فقط یه کاری کن سایت هیتلر نشه !

یکشنبه, ۲ اسفند ۱۳۸۸

ذخیره و بازیابی اطلاعات به روایتی دیگر !

نوشته شده توسط حامد 139 نمایش

سلام متقلب ! از این همه تشنج ، روان من له شده ، بازیچه شد با هر دست ، به تیرکمون زه شده ، طعنه های پیاپی ، آه منو درآورد ، روحمو یک حس داغ ، مذاب می کرد و می خورد ، قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی ، شوقی نداد به چشمام ، روی لبام نیاورد ، نه خنده ای نه حرفی ، هرچند بدیه دنیا ، تموم نمیشه هیچ وقت ، فرجامی نیست به کاره ، این روزگار سرسخت ، اما دلم روشنه ، به فرداهای بهتر ، بشین که میخوام بیام ، میخوام بشم به زه تر !!

قبل از شروع این پست میخوام یه نکته ای بگم. اگه تو مطالب اخیر می بینین که من اینطور بیان می کنم که دائما در حال گریه و زاری هستم صرفا میخوام احساساتمو بیان کنم وگرنه آخرین باری که من گریه کردم اون موقع بوده که پرستاره می زد پشتم. هرچند گریه کردن هم بد نیست اما نه اینطوری که من دارم شورشو درمیارم! یه نکته دیگه هم می خواستم بگم ولی چون یه مقدار طولانی بود ایشالا در پستای بعدی.

خب داستان از اونجایی شروع میشه که من ساعت سه بعد از ظهر آخرین امتحانم شروع میشه و بنابراین ساعت ۱ از خونه می زنم بیرون. همینطوری که تو خیابون وایستادم و دارم به آینده ی سیاسی کشور! فکر می کنم یه خانم نسبتا مسنی (خیلی مسن) میاد طرف من و با لهجه ی شمالی می پرسه : آقاجان اتوبوس از اینجا رد میشه ؟ میگم : بله رد میشه. میگه : پس چرا دیروز از اونور رفت ؟(با لهجه بخونین) میگم : خب آخه اونور مسیر برگشتشه ، این مسیر رفتشه. خواست تشکر کنه که یهو اتوبوس اومد. ولی اشکال نداره ، من دلم روشنه. بالاخره یه روزی می رسه که یه دختر جوون ازم سوال بپرسه. من اون روزو می بینم. توی مترو هم اتفاق خاصی نیوفتاد ، فقط من همچنان داشتم به مشکلات معیشتی مردم می اندیشیدم. بعد از اینکه از قطار پیاده شدم باید می رفتم سمت اتوبوسا تا بعدش رهسپار دانشگاه بشم. ولی خب ، از اونجا که حس وایستادن تو اتوبوسو ندارم خیلی خرامون خرامون راه رفتم تا اتوبوس اولی پر بشه و بره بعد من سوار اتوبوس بعدی بشم که خالیه. بالاخره یه جای دونفره ی خالی پیدا کردم و نشستم. اینم بگم که من رو صندلیای یه نفره نمیشینم چون خودتون می دونین که ، پیرمرد میاد و بالطبع باید پاشی. داشتم می گفتم. من بازم در افکار خودم غرق بودم که یه دفعه یه دستی خورد رو شونم. برگشتم ، یه پسره گفت ببخشید میشه برید اونجا بشینین ، ما دو نفریم اینجا بشینیم. گفتم کجا ؟ به عقب اشاره کرد و من نیم دور چرخیدم. دیدم که یه دختری کنار یه صندلی یه نفره ی خالی وایستاده و داره به من نگاه می کنه. قیافه اش یه طوری بود. ملتمسانه. به هرشکل قبول کردم و رفتم همونجایی که دوست نداشتم ، نشستم. (بابا مرام ! معرفت !)

رسیدم دانشگاه. یه سوال درسی داشتم که باید از بچه ها می پرسیدم. سریع دویدم تو کلاس و دیدم بَه ! جمع همه جَمعه و فقط منو کم دارن. بعد از سلام شروع کردم به پرسیدن. از یکی پرسیدم گفت من اون جلسه غایب بودم. از یکی دیگه پرسیدم گفت من کلا از این درس هیچی نفهمیدم. از نفر بعدی پرسیدم بعد کف دستشو نشون داد که پر از خط خطی بود. آخر سر بی خیال این سوال شدم که تو امتحانم اومد و متعاقبا من دو نمره نگرفتم. اما امتحان شروع شد و داستان هم از اینجا کلید می خوره. توی کلاس ما ، بچه های دو تا از استادا امتحان داشتن. بعد گویا برگه های سوال برای استاد دومی کم میاد و یکی از مراقبا که خانم جوون و چاق و چله ای هم هست قاطی می کنه و با این لحن ابراز می داره که : هرکی با استاد عرب نژاد امتحان داره دستاش بالا … بیست تا دست میره بالا. بعد با همون لحن میگه : ولی اینجا نوشته هشت نفر. کیا تو این کلاس زیادی ان خودشون گم شن برن سر جاهاشون بتمرگن… هیچ کس التفات نمی کنه … گفتم کیا واسه این کلاس نیستن ؟ … هیچ کس چپشم نیست… بعد یه دفعه قاطی کرد و فریاد برآورد که الان میام دونه دونه کارتاتونو نگاه می کنم هرکی واسه این کلاس نباشه …. (یه حرف بدی زد که اینجا نمی تونم بگم). بعد از این صحبت ، یکی دو نفر پا شدن رفتن بیرون و به هرحال قضیه ختم به خیر شد اما کرم مراقبه نخوابیده بود. منتظر لحظه ای غفلت از جانب ما بود تا زهرشو بریزه.

یکی دیگه از مراقبای ما یه خانم هفتاد هشتاد ساله بود که وقتی دید جو متشنجه ، خواست یه قمپوزی هم اون وسط در کرده باشه واسه همین الکی داد زد : کیا با استاد کیانی نژاد دارن ؟(تلفیقی از کیان راد و عرب نژاد) بعد ما هرچی فکر می کنیم همچین کسی به ذهنمون نمی رسه و در کمال تعجب به ادامه ی سوالا می پردازیم. خیلی خوشحال داشتم سوالا رو جواب می دادم که همون مراقب جوونه لیست اسامی رو آورد و با همون لحن فریاد زد : اسمت چیه ؟ گفتم حامد . گفت : نه الاغ فامیلیتو بگو . گفتم اگه فامیلیمو بگم ممکنه اونایی که هنوز تو سایت منو نمیشناسن ، پی ببرن که من کی هستم. گفت خب ببرن. به هر شکل فامیلیمو گفتم و بازم فریاد زد : تو این کلاس نیستی پاشو برو بیرون. کارتمو نشون دادم ولی قبول نکرد. از جای گرم و نرمم بلند شدم و گفتم کجا برم ؟ گفت کلاس رو به رویی. خرامون خرامون راه افتادم به سمت اون کلاس و به محض ورود متوجه شدم که انسان های بهتری در این کلاس حضور دارن و خلاصه حسابی مشعوف شدم. بعد مراقبه اومد گفت حالا با کدوم استاد داری ؟ گفتم کیان راد. گفت خب نه فکر کردم عرب نژادی پاشو برو همون کلاس. گفتم حالا نمیشه همینجا بشینم ؟ گفت نه پاشو. به سختی از کلاس دل کندم و رفتم بیرون. یکی نیست به این مراقبه بگه اگه دنبال کلاس خالی می گردی چرا به خودت زحمت میدی آخه. طبقه ی بالا همه ی کلاساش خالیه. البته گفته باشم من چون خیلی حجب و حیا دارم نمی تونم لباسامو دربیارم ولی …… (خب ارتباط ما با واحد مرکزی خبر قطع شد. لطفا به ادامه مطلب توجه کنید.)

به هرحال کلاس خالی و مکان و دختر !

وقتی می خواستم برگردم به کلاس قبلی استاد کیان رادو دیدم و یه سلامی عرض کردم. بعد استاد داشت می رفت تو کلاس که یهو گفتم بفرمایین ! بعد یه قدم برگشت عقب و گفت شما بفرمایین! بعد من خودمو زدم کوچه علی چپ و استاد رفت تو کلاس و منم دنبالش. خواستم برم سر جام بشینم که باز مراقب جوون تپله گفت همینجا بشین. حالا از بیرون صدا عر عر بچه میاد و منم دم در. به هر ترتیب امتحان تموم شد و من داشتم از پله ها می رفتم پایین که یادم افتاد جزوه امو تو کلاس جا گذاشتم. برگشتم بالا ولی چشمتون روز بد نبینه. دیدم حدود بیست تا از همکلاسیای دختر دم در کلاس تحصن کردن و هیچ قصد جابجا شدن ندارن. الان ممکنه شما بگین حسابی حال کردیا تنها وسط دخترا. منم خدمتتون عرض می کنم که عمه اتون حال کرده. اینا همه خواهرای منن.(غیر از یکیشون!) اینو نمی خواستم بگم ولی من رو دخترای هم ورودیم غیرت دارم ! وقتی می بینم با پسرای ورودی دیگه حرف می زنن ناراحت میشم ! باور کنین !

به هر زحمتی بود خودمو رسوندم تو کلاس. به سمت جزوه ام که کنار مراقب پیره بود رفتم و با لبخندی غمگین گفتم ببخشید جزوه امو بردارم. که اونم خیره به من نگاه می کرد و لبخندی ملیح بر لب داشت. نه تو رو خدا ، تعارف نکنیا یه دفعه بیا لپ منم بکش. به هرحال این امتحان آخر بود و حدود یک ماه غم فراق و دوری و هجران باید بخوریم بلکه سیر بشیم. اگه با من کاری ندارین برم بخوابم ! بای !

پی نوشت : من این ترم هم مثل ترمای گذشته چندان تلاشی برای گرفتن نمره های بالای پونزده نکردم و وقتی به شب قبل امتحان می رسیدم مجبور می شدم به خاطر حجم بالای موضوعات نصفشون رو حذف کنم. تو طول ترم هم نتونستم درس بخونم که دلایل خاصی داشت. اما به کسایی که مثل من نتونستن خوب امتحان بدن عرض می کنم که دیگه غصه خوردن و گریه کردن و اشک و آه و عکس پاره ی تو و من فایده ای نداره. با امیدواری عزمتونو جزم کنین واسه ترمای آینده تا این نمره های درخشانتون کم فروغ تر بشن . دعای خیر من پشت سر همه ی شماست.

ناراحت نوشت : بعضی از اساتید هستن که نمره های دانشجوها رو با ذکر نام و شماره شناسنامه و آدرس خونه می زنن تو بعضی سایتا. بعد من میرم نمره های دخترا رو نگاه می کنم و بعضیاشونو می بینم که اکیپی نمره های بالا گرفتن. دلیلش هم اینه که چون با هم صمیمی هستن به هم کمک می کنن و اونایی که تو درس قوی ترن و خرخون تر به اونایی که خرخون نیستن یاری می رسونن که نمره اشون بالاتر بره. اما من تو پسرایی که اطرافم هستن چنین قضیه ای رو نمی بینم و با اینکه من چند بار از تعداد زیادی از بچه ها درخواست کردم که یه ذره با هم تمرین کنیم اما هیچ کس قبول نکرد.(فکر کن من از کسی چیزی درخواست کنم!) شاید الان نمره های من بهتر می شد. اما این ترم قضیه فرق می کنه. به کوری چشم همه اونایی که نمی تونن ببینن بقیه نمره های خوب می گیرن هم من درس می خونم و هم داوطلبانه به خیلیا کمک می کنم.

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

اشک می ریزم با اختیار !

نوشته شده توسط حامد 93 نمایش

سلام جیگر ! رو صندلی نشستم ، خیره شدم به جزوه ، از روی سختی درس ، من افتادم به سرفه ، استاده پیچه فراخ ، مثال نزد یه ذره ، چون می دونست که ماها ، گوسفندیم و یا بره ، حالا که ترم تموم شد ، جزوه ی من وا شده ، هیچی نمی فهمم و ، قامت من تا شده ، خمیدگی پشتم ، از درس و امتحان نیست ، از دوری تو هست و ، نشونه های مردیست ، که دلبری داره نیک ، منحصره به فرده ، روی سیاه من هم ، نحسی گرفته زرده !!

اگه بگم حساسیتم شدید شده دروغ گفتم. یه چند روزی میشه که دارم با خودم ور میرم و بالاخره تو تنهایی سرگرم شدم. اما برای خالی نبودن عریضه یک فلش بک می زنیم به گذشته. دیدنه کسایی که به نوعی دستفروشن و دوره گرد یه چیز طبیعی و عادی شده ولی بعضی مواقع چیزای خنده داری میفروشن. مثلا خارج از ایستگاه مترو صادقیه یه پسری هست که سنتور میفروشه. آخه مرد مومن کی میاد ازت سنتور بخره مخصوصا الان که همه سنتوریا فرت و فرت دارن می میرن. یا یه مورد دیگه. باور کنین راست میگم ، به جون جفت بچه هام که میخوام به دنیا نباشن خالی نمی بندم. تو یکی از بلوارا همه بساطشونو پهن کرده بودن و منم از کنارشون که رد می شدم یه نگاهی مینداختم ببینم اگه سی دی فیلمی ، شویی ، پاسوری ، ورقی ، عرقی ، فیلمای مثبت هیجده ای میفروشن به خودم امیدوار بشم که من تنها نیستم ! داشتم می گفتم ، یه دستفروشی رو دیدم که لباس زیر زنونه میفروخت. مردا هم جمع شده بودن دورش.

یه عده کثیری هم فال حافظ میفروشن که بیشترشون از این بچه مچه های کر و کثیفن که دمپایی زردم پاشونه. من اصلا دلم برای اینا نمی سوزه. اینا وقتی بزرگ بشن مرد بار میان. تو بطن جامعه بودن می دونن دنیا دست کیه. (در مورد دخترا نظر خاصی ندارم! ولی مشخصه که اگه بزرگ بشن روصپی میشن!) اما یه بار که برای خرید کتاب با یکی از دوستان رفته بودیم مرکز شهر ، یه پیرزنی رو دیدیم که چادر گل گلیشو سرش کرده بود و یه کنجی نشسته بود. یه چندتا برگه کاغذم دستش بود که به یقین فال بودن. زیاد هم چروکیده و شکسته نبود ولی به هرحال مسن بود. خلاصه همینجوری که داشتیم رد می شدیم یه نگاهی بهم انداخت و من می خواستم همونجا بیوفتم رو زمینو سیل اشک و آه راه بندازم. نگاش پر از التماس بود اما خودش هیچ صحبتی نمی کرد. هوام ناجور به سرما می زد و حتی نم نم برف میومد طوری که من با یه سویشرت و یه کاپشن داشتم یخ می زدم. به هرتقدیر چند قدمی جلو رفتیم و من به دوست سنگدلم گفتم که بابا آخه بی معرفت ، پیرزنه خیلی بد به من نگاه کرد. دلم براش سوخت بیا برگردیم حداقل یه فالی ازش بخریم. که بالطبع با پاسخ بخواب بابا رو به رو گشتم. الانم دو ماهه شبا کابوس می بینم. تازه می ترسم نصف شب پاشم برم دستشویی ، تو مثانه ام نگه می دارم.

شاید اگه مطالب اخیر رو دنبال کرده باشین فکر کنین من فقط به پیرزنا حساسم. باید خدمتتون عرض کنم که من نه تنها به پیرزنا بلکه به تمامی مونثا حساس شدم. مثلا یکی از دخترا تو یاهو مسنجر میگه وای چقدر سایتتون قشنگه ! و من دوست دارم همونجا سرمو بکوبم رو میز از این همه لطافت و مناعت ! گفتم دختر یاد یه خاطره ای افتادم که هیچ ربطی به خطوط قبلی نداره.

چند ترم پیش من و تنی چند از دوستان درس کارگاه عمومی برداشته بودیم. بعد این استاده ما کلا دو سه جلسه اومد سر کلاس و آخر سر هم به همه پونزده و شونزده و اینا داد. اما همون یکی دوباری هم که اومد به نکات جالبی اشاره می کرد. مثلا خوشبختانه یا بدبختانه یه چندتا دختر درو داف هم با ما همکلاس شده بودن و تو کارگاه هم می دونین که چیکار می کنن دیگه ، چکش می سازن. آره ، بعد اینا همه فوکول موکول و برآمدگی هاشونو بروز می دادن و ما هیچ نمی نگریستیم بس که حیا داشتیم. بعد یه روز استاده اومد گفت : “شما …. خانم شما … یا درستش کنین یا کلا بردارین .” حالا ما هی به همدیگه نگاه می کنیم. آخه چیو برداره ؟ ابروهاشو ؟ چه استاده هیزیه. اما نگو این فکر فقط به ذهن ما رسیده که یه مقدار کانا هم تشریف داریم و در اینجا منظور مقنعه بوده. به هرحال پیشنهاد خوبی بود ، اونا که راضی ما هم که راضی ، کلاسم که استاد نداره و پرده ها هم کشیده.

چند هفته پیش مجبور شدم برای رفتن به نقطه ای از شهر سوار مینی بوس بشم چون هیچ وسیله ی دیگه ای برای مقصدم وجود نداشت. به هر تقدیر مینی بوس وایستاد و منم سوار شدم و رفتم اون ته لای چندتا مرد چپیدم. بعد یهو راننده ترمز زد و ملت ریختن بالا و جا هم که نیست. دست به دعا برداشتم که ای خدا ! فقط همین یه تریپ بی خیال پیرمردا شو ! که گویا خدا برای اولین بار صدای منو شنید اما … اما یه دختر زیباری جوون چادری اومد بالا و یه دست جزوه و کتاب و یه دست میله. خلاصه من رفتم تو توهم. آخه این بنده خدا چرا باید با مینی بوس قراضه بره ؟ چرا ؟ چرا آخه به این خوشگلی ؟ بعدش نمی تونستم از جامم پاشم بگم بشینه ، ته ضایع بازی بود. در نتیجه همونجا بود که نتونستم خودمو نگه دارم و شروع کردم به های های گریه کردن و عربده کشیدن و جر دادن یقه. خواستم یه خاطره دیگه تعریف کنم که چون این پاراگراف طولانی شد میرم پاراگراف بعدی !

یه بار بر حسب اتفاق بعد از اتمام کلاسا خواستم با اتوبوس دانشگاه برنگردم. بنابراین باید یه تریپ می رفتم میدون اصلی شهر بعد از اونجا سوار اتوبوسای شهری می شدم. به میدون رسیدم و سوار شدم و چندتا دختر دانشجو هم اومدن بالا. بعد یه ذره ته اتوبوسو نگاه کردن دیدن که بَه ! همه سیبیلن که ! بعد یکیشون که شجاع تر بود گفت آقا وایستین اشتباه سوار شدیم. و در این هنگام من کله امو کوبیدم به شیشه طوری که شیشه خرد شد و مغز من هم ترکید. و همچنین جای دیگرم هم بنا به دلایلی سوخت. می دونین ، کلا با اتوبوس و مینی بوس سوار شدن خانما مخالفم. مخصوصا دخترای جوون و پرغرور دانشجو. حالا مثلا همین دانشگاه ما. که مجبورن مثل ماشین جوجه کشی تو اتوبوس برن لای هم و هیچ راه گریزی هم نداشته باشن. ناگفته نمونه که ما هم میریم لای هم ولی خب ما پسریم و صد البته که فحش گذاشتم رو هرکی که ذهنش منحرفه.

در آخر یه جمله ی قشنگ بگم. وقتی پروانه ی عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد تازه قصه ی زندگی آغاز شده است زیرا نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد. ای خدا ما که پروانه نشدیم ، حداقل نزد عنکبوت سیر بشیم. بازم شکرت خرچصونه نشدیم. انصافا دمت گرم اگه کرم آسکاریس می شدیم که الان باید تو روده ی ملت از طعام های گه مانند تناول می کردیم. البته بستگی داره روده ی کی باشه ها ، گفته باشم. اما انصافا دوست داشتم مگس می شدم می رفتم تو خونه همه سرک می کشیدم. حداقلش می رفتم تو دستشویی دخترونه ببینم اون تو چیکار می کنن که اینقدر با غضب درو می بندن. به هرحال خداحافظ !

چهارشنبه, ۲۳ دی ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۱۲

نوشته شده توسط حامد 59 نمایش

لینک قسمت های قبل

—————————————————————————

داستان هایی فلسفی و واقعی از دانشگاه آزاد شهرقدس – شهریار

تمامی روایات عینا از واقعیت نقل می شوند

—————————————————————————

ایستگاه مترو صادقیه ….

مرد میانسال : ببخشید آقا خیابون شقایق می دونین کجاست ؟

احرار : همین خیابونو مستقیم برید بعد برید سمت چپ.

مرد می رود ….

احرار : حالا بیا فرار کنیم.

————————————————————————–

رو به روی ساختمون فنی اشغالی …

س : همش تو دهنم بود.

نکته : فاعل این جمله استاد بوده که به قرینه ی معنوی حذف شده.

————————————————————————–

جمله ی روز

همین الان می خواستم مزاحمتون بشم که شما شدین.

————————————————————————–

چهارشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد عرب نژاد – ظل آفتاب

احسان : اوه برفو

ممد : سیل

من : گرداب

علی : بهمن

مجید : سونامی

امیر jj (ممد) : زلزله

سعید از بیرون کلاس : شهاب سنگ

————————————————————————-

یکی از دوستان : خودکار اضافه داری بدی ؟

یکی دیگه از دوستان : کلامون میره تو هَما

————————————————————————-

پند روز

هومن : من اگه صدتا گاری داشته باشم یکیشو به این یارو نمی بندم.

————————————————————————

حامد به مهمانی می رود …

چهارشنبه – کلاس استاد ن

استاد : خوب گوشاتونو وا کنین ببینین من چی میگم. شما میتونین زیرآبی برین و سه سوته برسین آخر ماشین اما شب تا صبح بشین با خودت ور برو تا اینو حلش کنی. نمی تونی. اما … اما … (صدای بشکن استاد) من اینجا براتون قد یه دوریالی دوتا گردالی می کشم. داریم عامیانه صحبت می کنیم. اینا انقدر باید با هم القاح بشن تا جونشون دربیاد. بعد اینجا اقتضا می کنه که اینا رو پوش کنیم تو ستاره. فقط یادتون باشه یه دونه پوش کنین. آخرش از این طرف درمیاریمش… آخه من نمی دونم چه عقده ای دارن بعضیا که میان رو دیوار نقاشی می کشن. به نظرم باید دره دهنه همه ی اینا رو سـ… باید دم در دانشگاه دارشون بزنن.

————

آنجلیناجولی : هوی …. اَده ….. ز جون جزوه اتو رد می کنی بیاد ؟

———–

ف : استاد لندا چیکار می کنه ؟ (لندا همون لانداست. به گیرنده هاتون دست نزنید.)

استاد : آهان … خوب چیزی گفتی. حالا یک … دو … حاضر … گوش کــــــــــن : لاندا یه نماده ، نماده بافر ، روی یال میذاریمش تو گرامر ، لاندا تهی نیست ، توی زبان نیست ، هر آنی این نیست ، هر اینی آن نیست ، حالا از این استیت ، میریم به کیو ، ادامه اشو هم ، خانم تو بگو .

———–

آنجلینا جولی : اوهوی … هوشششه …. یارو ….. ز جون جزوه رو بفرست بیاد.

————————————————————————–

دماوند … یکی از رستورانا

محسن : ما تعریف شما رو خیلی شنیدیم ، کلی هم گشتیم تا اینجا رو پیدا کردیم. از هرکی می پرسیدیم کدوم رستوران خوبه شما رو معرفی می کردن.

گارسون : خیلی خب حالا از اینجا پاشین … میز رزو شده.

————————————————————————-

لطیفه ی قرن

سعید : یه نفر قدش خیلی کوتاه بوده ، کله اش بوی جوراب می داده.

————————————————————————-

استاد فیزیک زن : بچه ها اگه اکثریت بخوان امتحان بدن ازتون امتحان می گیرم … خب شما میدی ؟

دختر : میدم.

استاد : شما چی ؟ میدی ؟ … میدی؟ … میدی ؟ … میدی ؟ …

————————————————————————

تو اتوبوس …

یکی از مسافرا : نمی دونم تو این چند ساله چرا همه با هم دشمن شدیم. قبلا یکی غذا درست می کرد می رفت به همه همسایه هاش کاسه کاسه غذا می داد. ولی الان … ببخشید ولی خاک تو سرمون. هممون بی غیرتیم. هممون بی ناموسیم. پوفیوزیم هممون. حرومزاده ایم. و مفعول.

————————————————————————

استفتاء روز

احسان : اسم تیممون سرخپوشانه پیرنمونم آبی.

————————————————————————

حامد به مهمانی می رود …

کلاس استاد کریمی

علی (فریاد می زند) : الو سلام خاله … قربانت تو چطوری ؟ …

استاد : مگه نگفتیم که سرکلاس با موبایلتون حرف نزنین ؟

علی : ببخشید استاد فکر کردم آنتراکه.

———-

یکی از دوستان : اگه عکس امامو پاره نکنی ، عکس امام تو رو پاره می کنه.

———-

استاد : شما … شما .. شما … شما و شما. دیگه سر کلاس من مهمون نیاین. (به من اشاره ای نمی کند)

نکته : من دو ترمه سر یکی از کلاسای استاد مهمونی میرم.

————————————————————————

تو اتوبوس…

پسر پشت سریم : نیگا کن پسره رو شبیه اوا خواهراس.

پسر بغل دستیش : شبیه خواهر منه ؟

- : نه بابا من خواهر تو رو از کجا دیدم ؟

———————————————————————–

دوشنبه – کلاس اندیشه ۲ استاد قاسمی

احرار (sms) : حامد اگه دانشگاهی اندیشه منم حاضری بزن plz .

من ، احسان ، احد و حسام سر کلاس میریم …

من : جان من اگه گفت قیم شما دستتونو بلند نکنینا … سه میشه.

آخر کلاس …

استاد : قنبری … قیم

سی و پنج تا دست بالا می رود …

———————————————————————

یکشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد (فضای کاملا جدی)

استاد : بچه ها کتاب ساختار فایلا رو تهیه کردین دیگه ؟

پنجاه نفر : نه استاد.

استاد : دانشگاتون کتابخونه داره ؟

پنجاه نفر : نه نداره. قبلا داشت ولی الان کردنش بوفه.

استاد : خب شما تا حالا کتابخونه رفتین ؟

پنجاه نفر : نه نرفتیم.

استاد : تو اینترنت چی ؟ کتابای ایبوک که دیگه دانلود کردین حتما.

پنجاه نفر : ایبوک چیه دیگه ؟

استاد : ببینیم تا حالا اصلا کتاب خوندین ؟

پنج نفر(پسرا) : نه نخوندیم.

چهل و پنج نفر (دخترا) : بله استاد رمان پریچهر و گندمو خوندین؟ خیلی قشنگن .

استاد : خب ولش کنین ادامه ی جزوه اتونو بنویسین.

——————————————————————–

آه روز

خوشبختی کنار ما نشسته بود ، ولی ما به تخته نگاه می کردیم.

——————————————————————–

پنجشنبه – کلاس قرآن استاد محتشمی پور

استاد : خب تو این آیه چی داریم ؟

یکی از دانشجوها : استاد التقاء ساکنین

استاد : برو بابا التقاء ساکنین چیه دیگه دلت خوشه.

——————————————————————–

اسامی مخفف نزد نگارنده محفوظ است.

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۱۰

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

داستان هایی واقعی و فوق فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس

روایات عینا از واقعیت نقل می شوند …

—————————————————————————

آزمایشگاه مدار الکترونیکی – پنج شنبه

من : خب این سیمو بکش بیرون ، اینم بکن توش ، این سوسماریم باید سر اینو گاز بگیره.

—————————————————————————

علی : خب دیگه بریم سر کلاس. الان شروع میشه.

دو ثانیه بعد ….

همون علی : آره راست میگه

—————————————————————————-

کلاس طراحی الگوریتم – چهارشنبه

احسان (خیلی جدی) : صندلیتو یه ذره بکش عقب

سعید (خیلی جدی) صندلی را جلو می کشد …

—————————————————————————

استاد : شماها هیچی حالیتون نیست. کلا دانشجوهای شهرقدس نمی دونم چرا اینقدر احمقن. شماها مغز ندارین تا یکی هم میاد سوال کنه هی حرف می زنین. این مغز چـِرتتونو بندازین دور .

آنجلینا جولی : ببخشید استاد صورت سوال این تمرینی که الان گفتین چیه ؟

استاد : من تو بهترین دانشگاهای ایران درس میدم. تهران جنوبو تهران مرکز دنبال منن. من نفر اول (یکی از شاخه های علوم کامپیوتر) و نفر دوم (یکی دیگه از شاخه ها) بعد از دکتر داوودی ام. من تست کنکورو حل می کنم ولی بقیه ی استادا عمرا بتونن بفهمن این چی هست اصلا. …….. خانم شما چی میگین وسط حرف من ؟

————————————————————————–

کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد – یکشنبه

دختر بغل دستی من خطاب به دوستاش : بچه ها نیگا کنین استاد چقدر خوشگله.

————————————————————————-

پنج شنبه – قبل از شروع کلاس مدار الکترونیکی

من : نمی دونم چرا یکی دو هفته اس رو یه تیکه از لپم ریش درنمیاد مجبورم کلشو بزنم. نمی دونم مشکلش چیه.

پیام : عصبیه. باید بری دکتر هرهفته به لپت کورتون تزریق می کنه. اگه یه هفته تزریق نکنی دوباره ریشت می ریزه. وقتی هم تزریق می کنه اولش متورم میشه تا دو روز نمی تونی از خونه بیای بیرون.

من : نه بابا ؟! بعد این دندون عقلم هم تو این هیرو ویر داره درمیاد. الان یه ذره داره اذیت می کنه.

پیام : سرویسی . باید بری پیش دندونپزشک یه ساعت و نیم فکتو نباید ببندی. بعدش خردش می کنه حسابی درد داره ها. تا چند هفته هم باد می کنه انگار یه چیزی گذاشته باشی تو لپت. اگرم نکشی می زنه بقیه دندونا رو خرد می کنه فکت کج میشه ناقص جوش می خوره از ریخت میوفتی.

من : نگوووووووووو ! آقا این گونه امم جوش می زنه یه ذر…….

پیام : بابات دراومده اس. بیاد بری پیش متخصص پوست اونم میفرستت پیش جراح. گونه اتو با لیزر جراحی می کنه بعدش جای سوختگیش می مونه. این جوشام آکنه نیست ، تا آخر عمرت جوش می زنی اگه عملشون نکنی. ممکنه سرطان زام باشن.

————————————————————————

پیرمرد راننده : می دونین بودجه ی تونل توحید چقدر شده ؟ چهل و هشت میلیارد دلار !

مرد بغل دستی من : اینکه بودجه ی کل ایرانه که.

پیرمرد : اِ ؟ نمی دونم پس چهل و هشت بیلیون دلار بوده ( تاکید روی بـ ). یازده کیلومتر تونل زدن میگن از وسطش ریل این قطاره … مترو رد کردن.

مرد بغل دستیم (خیلی آهسته و با تعجب) : یازده کیلومتر که کل نوابه.

———————————————————————–

محسن : من گوشیم یه هفته خاموش بود بعد تا روشنش کردم کلی اس ام اس از یه هفته پیش واسم اومده بود. اس ام اس پنج روز پیش مجیدم تازه خوندم.

نکته : مخابرات ایران حداکثر ۲۴ ساعت اس ام اس ها رو ذخیره می کنه.

———————————————————————–

خیابون ترافیک شدید دارد و ماشین ها حرکت نمی کنند.

احسان خطاب به راننده ی ماشین کناری : چی شده ؟

راننده : کسی نیگا نیگا کرده تو رو ؟

———————————————————————–

دم در کلاس ….

یکی از دوستان خطاب به دختری که بیرون از کلاس ایستاده : بفرما تو ، دم در بده. …. خطاب به ما و در اشاره به دختر : جیگرتو !

پسر بغل دستی من : اون خانم با منه .

———————————————————————-

سر کلاس الکترونیکی دائما گوشی استاد واشقانی زنگ می خورد و استاد رد می کند.

پیروز : خب استاد سایلنتش کنین.

استاد : حقیقتش می دونین چیه ؟ من این گوشی تازه دستم رسیده وقت نکردم زیاد باهاش کار کنم.

دقایقی بعد آلارم اتمام شارژ گوشی استاد به صدا درمیاد.

استاد : بچه ها بذارین یه خاطره ای براتون بگم. یه شب خسته بودم می خواستم بخوابم ، گوشیه اینقدر این صداها رو داد که دیگه خواب از سرم پرید.

محسن : خب استاد خاموشش می کردین. آهان یادم نبود تازه دستتون رسیده.

———————————————————————

استاد : اگه n مساوی سه باشه چندتا حرکت باید انجام بدیم ؟

سعید : هشت تا

احسان : هشت تا

جواد : هشت تا

احرار : هشت تا

فرهاد : هشت تا

استاد : نه اون آقا بگه ( اشاره به من )

من ( بهت زده ) : هشت تا

استاد : نخیر هفت تا

——————————————————————–

سایت اینترنت دانشگاه …

دختر : ببخشید این چرا وبلاگا رو باز نمی کنه ؟

من : من مسئول نیستم.

دختر : حالا نمی دونین چرا ؟

من : نه . حتما سیستم مشکل داره.

اتوبوس ….

دختر : ببخشید میشه شما اونجا بشینین من و دوستم اینجا ؟

من : نه

دختر : چرا ؟

من : چون شما باید برین ته اتوبوس وایستین.

سر کلاس…..

دختر : ببخشید میشه جزوتونو بدین کپی کنم ازش ؟

من : نه . خط من بده برید از یکی دیگه بگیرین.

محیط اینترنت ….

دختر : میشه تبادل لینک کنیم ؟

من : نه نمیشه

سایت اینترنت دانشگاه …..

رضا : برو کمکشون کن نمی تونن در کشوییه رو باز کنن.

من : چرا می تونن.

راهرو…..

دختر : ببخشید نمی دونین کلاس مبانی کجا برگزار میشه ؟

من : نمی دونم. احتمالا تو همین ساختمونه. بگردین پیدا می کنین.

ایستگاه مترو …..

دختر : خیلی ممنون که حساب کردین.

من : خیلی خب. ارزشی نداشت.

کلاس مدار ….

دختر : استاد دیگه نمیاد ، شما نمی­خواین برین ؟

من : نه

پشت تلفن …

دختر : سلام

من : سلام

دختر : شما ؟

من : تو زنگ زدی بعد از من می پرسی ؟

دختر : ببخشید اشتباه گرفتم.

من : بخشیدمت.

———————————————————————-

احرار : میگم جدی گفتی که هر دختری سوار ماشین پسرا بشه هرزه اس ؟

من : آره

احرار : خب اینطوری کل دخترای دانشگاه چیز شدن که. بعد اگه پسر سوار ماشین دختر بشه چیه ؟

من : لابد مفعوله

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۸۸