یه پسر خیلی اتوبوسی !

نوشته شده توسط حامد 67 نمایش

حامد تارانتینو present …

پسر – دوستش ( راننده )دوستش ( راکب )

اپیزود اول : ساعت ۱۹ – ترافیک خیابان نسبتا روان -  هوا کمی خنک

- : آهنگ از این جوادتر نداشتی بذاری ؟ – : تو داری بذار – : بابا بی خیال همین خوبه. چشه مگه هایده ؟ – : برو بینیم بابا … اوه اوه ! – : چی شد ؟ – : هیچی یاد یه چیزی افتادم. – : یاد چی ؟ زن و بچه ؟ عیال میال ؟ – : مسخره می کنی ؟ – : نه بابا جدی گفتم. – : میشه یه ذره تندتر بری ؟ این پراید نقره ای رو نیگا . – : خب چیکار کنم جلوم ماشینه. دنده هوایی بزنم ؟ – : رفت پرایده دیگه ، یه ذره گاز بده . اه . – : به پرایده چیکار دارم . – : بیا ، اون پیکان پنجاه و هفته هم کشید اونور رفت. – : گیر دادیا . – : میگم مدل پرایدت چنده ؟ – : می خوره چند باشه ؟ – زیر هشتاد و پنج . – : اون که آره ، معلومه . - : ولی خیلی اوراقه. مال کیه ؟ – : به توچه ؟ مال عمه امه . - : عمه ات که مال نداره ! – :   :x

اپیزود دوم : ساعت ۱۹:۱۵ – خیابان تقریبا خلوت

- : بچه ها من این پاساژه کار دارم الان میام. – : باشه فقط تیز بیا کلی کار داریم. – : چیکار داری اونجا ؟ - : هیچی کاغذ میخوام بخرم. – : خب بخر بخر . - : بَه … اتوبوسه رفت که. – : اشکال نداره بهش می رسیم. - : نه بابا این گاز نمیده که. اه … حالا کاغذ خریدنشم گرفته تو این هیرو ویر.

اپیزود سوم : ساعت ۱۹:۳۰ – تقاطع اتوبان و خیابان فرعی

- : اه اه ! حالم به هم خورد . میشه خفه اش کنی این زنیکه رو ؟ – : زنیکه چیه ؟ حرف دهنتو بفهم ، خانم هایده. - : ریدی بابا ! – : اِ … اِ …. دختره رو داری ؟ - : نزدیک بود بزنی لوله اش کنی. حواست کجاست ؟ – : حواسم هست. این دخترا هیچ ارزش زندگی ندارن. همشون عذابن . – : چرا ؟ مشکلت با دخترا چیه ؟ – : شماها حالیتون نمیشه ، پاستوریزه این ، حالا هرچی بگم. - : من پاستوریزه ام ؟ من ؟ داداش اون موقع که هسته موز بودی من با بچه های فلاح و خیابون قزوین بزرگ می شدم چی میگی تو ؟ پاستوریزه ام ؟ – : آره دیگه پس چی. – : بخواب بابا. تو خیلی هموژنیزه ای.شاشت هنوز برفو سوراخ نکرده زرت و پرت می کنی. – : آقا من با شصت تا دختر دوست بودم. می فهمی یعنی چی ؟ - : مگه هرکی دختربازی نکنه پاستوریزه اس ؟ – : آره ! – : خالی که نمی بندی ؟ – : نه به قرآن . – : چطوری این همه مخ زدی پس ؟ – : راه داره عزیزم. می دونی ، دختر یه خاصیتی داره که هرچی خشک باشی و محل سگ بهش نذاری به طرفت جذب میشه. – : آره ، تو که راست میگی. حالا اگه میشه یه ذره از چهل تا برو بالاتر به اتوبوسه برسیم. – : مگه چی هست تو اتوبوسه ؟ - : هیچی نیست. برسیم بهش که سوارش بشیم. – : خب من که دارم می رسونمتون. - : یکی تو می رسونی یکی خواجه.

خیابون تاریک

اپیزود چهارم : ساعت ۱۹:۴۵ – کوچه ی تاریک و خلوت

_ واااااااااااااااااااای ! دیگه مغزم داره می ترکه. جون مادرت اینو خفه اش کن. – : دِه … چرا ماشین جوش آورد ؟ ددم فکر کنم تسمه دینام بریده. - : یعنی چی تسمه بریده ؟ حالا برو تا اتوبوسه نرسیده بهمون بعدا یه تسمه بهش بنداز . – : نمیشه آی کیو . ماشین جوش آورده ، نمی بینی ؟ - : تسمه داری حالا ؟ – : نمی دونم باید ببینم. – : زود اگه داری بنداز تا اتوبوسه نرفته. اگه نداری ما با اتوبوس بریم. – : عجب نامردایی هستینا. بذار برم عقبو ببینم ، احتمالا باید داشته باشم. اون ضبطو خاموش کن باطری ماشین تموم نشه. – : نیگا کن. خر با بارش گم میشه تو صندوقت. – : این چطوری خاموش میشه. ای بابا . - : آهان. ایناهاش. بیا کمک کن عوضش کنم. – : خیلی خب بابا. فقط زود. – : آقا این خاموش نمیشه. – : رو موتورت لامپ داری دیگه ان شالله – : آره بابا تکنولوژیو نگا کن… حال کردی ؟ – : خیلی خب زود راش بنداز که الان اتوبوس رد میشه میره. – : یه ذره کار داره. بذار بهت یه آموزشی بدم. – : نمیخواد. کارتو بکن. – : حالا بذا بگه ببینیم چی میگه. – : یاد بگیر. همیشه طالب علمه. آره … اگه یه وقت تو بیابون تسمه اتون پاره شد و تسمه نداشتین ، می تونین جوراب زنونه بندازین جاش. تا چند دقیقه کارتونو راه میندازه. - : این جوراب زنونه چقدر کاربرد داره. – : حالا وسط بیابونی جوراب زنونه از کجا گیر بیاریم؟ – : یه مغازه ای بقالی یی چیزی بالاخره پیدا میشه دیگه. – : خودت میگی بیابون. الان اینجا مغازه هست ؟ هیچ نوری چراغی روشن نیست. – : گیر نده حالا. یه چی گفت. – : شر و ور گفت آخه. – : این چیه ؟ - : کدوم ؟ – : این سینیه رو موتور . – : این محافظ کاربراتشه. - : بَهه ! کابراتوریه ؟ میگم چرا چهل تا بیشتر نمیره. من چه دلم خوشه گفتم واسه هشتاد و پنجه. شصت و پنجم نیست. – : آخ آخ بریم مسافران شروع شد. – : بیا … اینم چه دل خوشی داره ،  به چه چیزایی فکر می کنه. اتوبوسه رفت ما هنوز تسمه رو ننداختیم. – : سرویسمون کردی تو هم با این اتوبوست. تموم شد ، بریم.

اپیزود پنجم : ساعت ۲۰ – مقصد

- : این چرا قاطی کرده چرت و پرت میخونه ؟ – : این دستکاریش کردا . همه دکمه ها رو هی تند تند می زد. – : به من چه . من که گفتم اینو چطوری خاموشش کنم هیشکی جواب نداد. – : اشکال نداره درستش می کنم. – : هــــــی … آخرشم به اتوبوسه نرسیدیم. – : آخه اون اتوبوسه چی داشت اینقدر گیر داده بودی ؟ – : هیچی نداشت. خواستم امتحانت کنم. – : عمرا . - : حیف که خسته ام وگرنه جوابتو می دادم. – : خب دیگه رسیدیم. کاری باری ؟ – : نه ، دسِت درد نکنه. زحمت کشیدی. - : خدافظ. – : خدافظ.

نتیجه ی اخلاقی این ماجرا : فوق العاده پیچیده و مبهمه. خودش یه پست میشه که حتما بعدا درباره اش مینویسم.

سه شنبه, ۵ آبان ۱۳۸۸

جوونیم رفت! صداش کنین!

نوشته شده توسط حامد 174 نمایش

سلامم به شما نیکان! گوشه چشمی ، نظری ، نگاهی. بابا گاهی دیدی مارو ، یه سلامی به ما بکن. ما که سلامتم نمی کنیم چه برسه به صدات!

یه چند روز پیش به مناسبت برترین ازدواج تاریخ ، گوینده ی رادیو داشت افاضات می کرد. می گفت اکثر مشکلات اجتماعی و فردی و ناهنجاری های روحی روانی و فساد جامعه با ازدواج کردن حل میشه. هییییییییییییییییییی روزگار سخت ! کمرمو شیکوندی!

نمی دونم چرا وقتی به یه فرد شهرستانی میگی تهران ، یه فکری می کنه. دقیقا همون فکری که یه تهرانی می کنه وقتی کلمه ی اروپا رو میشنوه!( خودتون هر برداشتی دوست دارین از این جمله بکنین!)

دیروز بود که یه تعداد از دوستان مشغول بازی کامپیوتری بودن.(کجا؟) آندرگروند بازی می کردن و من مانند پدربزرگی دانا (نمی دونم چرا یاد جغد و به تبعش بوف کور و پیرو اون صادق هدایت و درنهایت خودکشی افتادم!) اونا رو نصیحت می کردم که ای فرزندان من! این بازی قدیمی شده ، الان آندرکاور تو بورسه! به خرجشون نمی رفت! می گفتم به جای بازی کردن درس فرا گیرید و علم بیاموزید! ولی دوزار التفات نمی کردن. داشتم برمی گشتم از دانشگاه به خونه و بازم سوار بر اتوبوس بادپا شده بودم. میانه های راه دو تا بچه همسن امیرمحمد اومدن کنار من وایستادن! یکی گفت ماست وانتد قشنگتره یا کربن؟ که اون یکی گفت ماست وانتد ، وقتی پلیس دنبالت می کنه کلی حال میده. و شروع کردن به زر مفت زدن و از بازی تعریف کردن. خواستم بگم آخه بچه این بازیا مورد دارن یا ببخشید صحنه های نادیتی( به زبون فارسی یعنی لختی!عریانی!) دارن. دیگه نگفتم. بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شدم یه ذره پیاده روی کردم تا به خونه برسم. یه پسر چهار پنج ساله با مامانش ازم سبقت گرفتن. دوتا پسر هفت هشت ساله از روبه رو می اومدن که یهو این پسر کوچولوئه با یکی از اون دوتا پسر دست داد.( نمی دونم چرا ذهنتون منحرفه! همش میخواین یه نکته ی غیراخلاقی بچسبونین به حرفای من!) بعد مامانش گفت این کیه؟ و بعد خود مامانه جواب داد آهان توی گیم نت با هم دوست شدین. آخه نامردا بچه ی چهار ساله و گیم نت؟ این همه صداسیما بد میگه ، بازم بچه هاتونو میفرستین برن گیم نت؟ باور کنین اگه به پسر کوچیکه دست می زدین ، فحشای رکیک خانوادگی بود که نثارتون می کرد!(از کجا فهمیدی؟)

خواستم یه چیزی بگم ولی نمیگم تا بینی عمل کردتون بسوزه!

به این لینک یه سری بزنید که من میخوام راجع بهش مطلب بنویسم. خواستم یه پیش زمینه داشته باشین! اینجا

دیگه حرفی نیست جز خداحافظی! You & I, Say good-bye !

در آخر یه جمله ی قشنگ دیدم ، میذارم تا شما هم بخونین که وصف حال منه!

سه چیز مایه نیکوکاری است. سخاوت نفس، نیکی گفتار و صبر بر آزار.(پیامبر اعظم(ص))

سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۸۷

منو دوست داری؟

نوشته شده توسط حامد 648 نمایش

سلام ای کبدها ! چطورین یا خوبین؟ شارژین یا دشارژ ؟ ماستین یا دوغ ؟ شیر یا روباه ؟ خر یا اسب ؟ گوسفند ؟(نگارنده در حالت عادی بسر نمی برد! خدا در ادامه ی پست به داد برسد!)

خب اگه در لینکدونی این بغل کمی جستجو کنین یه لینکی پیدا می کنین که یه پسری جلوی وبکم خودشو کشته! به نظر جذاب میاد! هزار و پونصد نفرم نگاش می کردن! قبلا هم به بقیه گفته بود که میخواد خودشو بکشه ولی بقیه به سخره گرفته بودن. این یه هشداری بود به همه ی جوونا ، امیدای درخشان فردای ایران ما ! زرشک! یه هشداری بود به شما که اگه پس فردا یکی خودشو کشت که قبلش گفته بود می کشه ، می کشه!(هان؟)

لطفا سوال نفرمایید! من با tm قرارداد ندارم. بخاطر آمارشه که آهنگاشونو گذاشتم. فهمیدین؟(حالا مگه کسی هم سوال کرده؟)

میخوام سفرنامه ی الکامپ رو بنویسم ولی چون وقت می بره و این هفته امتحان دارم هفته ی دیگه به رشته ی تحریر درمیارمش. اگه تا اون موقع حوادث یادم نرفته باشه .

حالا بحث اصلی پست. روز دوشنبه مورخه چهارم آذر داشتم رجعت می کردم از دانشگاه به خونه. با تاکسی نمیام چون اتوبوس هست ، اینو گفتم که نگید خسیسم.(خب هستی دیگه وگرنه با تاکسی می اومدی!)دم دانشگاه سوار شدم و بعد از یه مدت یه دختر و پسری که هیچ گاه ندیدمشون ، پشتم نشستن. جای شما خالی از همون اول شروع کردن. به قدری لوس به حدی حال بهم زن با هم صحبت می کردن که می خواستم برگردم و چاقوی دسته زرد گوریل فهیم رو بکنم تو سینه ی هردوتاشون. مثلا پسره با لحن بچه گونه می گفت: دوشم داری؟ اون دختر کودن هم می گفت : آله!(همون آره به زبون آدمیزاد!) بعد پسره شونه ی دختره رو مالید و گفت : اینجا رو خوبه بمالم؟ اونم گفت آره. بگذریم دختره هی تعریف می کرد از زندگی گذشتش و از دوست پسراش. از پویا گفت که سه بار زده بودتش. اینجا بود که معنای زدن رو درک کردم. گفت یه بار دستمو فشار داد ، یه بار گفت بزن تو صورتم ، من نزدم بعد اون زد. در این لحظه پسره گفت: بعدش چیکار کردی؟ دختره گفت گریه کردم. بازم زر زر کرد و رسید به هادی. گفت : زیاد غیرتی بود هی تو خیابون می گفت سرتو بنداز پایین ، روسریتو بکش جلو. و کلا از این حرفای صدمن یه غاز تحویل هم میدادن. آخرشم دختره گفت چه خوب شد که باتو آشنا شدم. تو چی؟ تو خوشحال نیستی؟ پسره گفت : نه(خیلی ضایع بود این حرکتش! من بودم با این بی تجربگیم ، اینو نمی گفتم! ضریب هوشی کانا!) تا خود مقصد دندون عقل منو کشیدن بس که هی اون گفت دوسم داری؟ اونم گفت آره! خوب شد بعد از پیاده شدن یه جوب اونورا بود خودمو خالی کردم توش! اه اه اه. (کاش برمی گشتم قیافشونو می دیدم اما گفتم آخر ضایع بازیه!)

یه جا هم دختره گفت تو تولدم شل می رقصیدم ، همه می گفتن این تولدشه ولی ناراحته.(قطعا مراسم تولد مختلط بوده) حیف که خدا اجازه نمیده هر کی و که دلت خواست بکشی! و حیف که خدا نمیذاره هر کس رو که عشقت کشید …. لا اله الا الله! آدمو وادار به گفتن چه حرفایی می کنن مردم! تا اینجا رو به محفل فحش و فحش کاری تبدیل نکردم ، بدرودم!

چهارشنبه, ۶ آذر ۱۳۸۷