تأهلم آرزوست !

نوشته شده توسط حامد 103 نمایش

سلام مجرد ! دیشبو کم خوابیدم ، چونکه خوابم نمی برد ، مغزمو یک فکر داغ ، مثل اسیدا می خورد ، صبح پریدم از چرتم ، خیره شدم به دیوار ، از سستی و تنبلی ، از مفت خوری ها بیزار ، اما میخوام بخوابم ، شاید تو رو ببینم ، تو بیداری نشد که ، کنار تو بشینم !!

انصافا اگه کسی میخواد سجع نوشتا رو جدی بگیره از طرف من یه دونه بزنه تو گوش خودش ! اما خدمتتون عرض کنم که همونطور که اطلاع دارین این روزای عید بساط عروسی و رو تختی و زیر تختی به راهه و ملت زرت و زرت عروسی می کنن میرن دم خونه ی بختشون. خب ازدواج یکی از عوامل مهم موفقیت آدمه و شما هیچ کسو نمی تونین پیدا کنین که بدون مزدوج شدن به موفقیت رسیده باشه. اگه نظرتون غیر از اینه مثال نقض بیارین. خب نمی تونین.

آخ جون عروس !

چند هفته قبل یه پلاکاردی تو دانشگاه ما زده بودن مبنی بر اینکه هرکس تو یه سال گذشته ازدواج کرده بیاد ما واسه اش یه جشن بگیریم حال کنه. خواستم از این پلاکاردا عکس بگیرم اما همونطوری که گفتم بقیه به چشم یک گوسفند به من نگاه می کنن اگه این کارو بکنم. به هرشکل . اصولا اوایل شروع دانشگاه ، پسرا می گردن واسه خودشون کیس پیدا می کنن. استثنا هم نداره و اگه از هر پسر دانشجویی بپرسین از کی خوشش میاد بهتون میگه. که البته یه امر طبیعی و معقولیه و اگه اینطور نباشه میتونیم به طرف بگیم گی و باید ازش دوری جست. دانشگاه ما هم به همین منوال بود و حتی بعضی از دوستان هنوز یه ماه نگذشته با هم قرار گذاشتن که برن با چند نفر طرح دوستی بریزن و هرکی موفق شد خب شده دیگه. یا بعضی از دوستان به بعضی دیگه می گفتن برو به فلانی شماره ی منو بده. حالا نمیخوام راجع به این چیزا صحبت کنم چون یه پست خوابوندم تو آب نمک تا بعد از دهه ی اول محرم منتشرش کنم. البته باید از دوستان اجازه بگیرم ولی ممکنه اجازه هم نگیرم!

میگن که مسئولین سعی دارن هزینه های ازدواج جوونا رو کم کنن. واسه همین میان شصت هزار نفر از دانشجوها رو جمع می کنن تو یه سالن و یه عاقد میره پشت بلندگو (بلکمم میکروفون) و صـ یغه ی عقدو جاری می کنه و آخرش سی هزار نفر با هم فریاد برمی آورند : بــــــــــــــــــــــــــله . خب آخه این چه وضعشه. پس فردا دختره میره خونه شوهر ، جاریش میاد ازش درباره عروسیش سوال می کنه. بعد دختره میگه خرج عروسی ما کلهم اجمعین شد پنجاه هزار تومن. توی سوله ی ورزشی دانشگاه هم عروسی گرفتیم. جات خالی چقدرم خوش گذشت ، چقدر سر اینکه کی عروسش خوشگلتره دعوا شد. چقدر عروسارو با هم معاوضه کردن. خلاصه جات خالی مهریه امم به نیت پنج تن پنج تا سکه ی ربع بهار آزادیه. نکنید این کارا رو. با آبروی مردم بازی نکنین. تو سوله واسه صد هزار نفر عروسی نگیرین یه دفعه. کو گوش شنوا ؟

ازدواج کیلویی دانشجویی !

بعضی از پسرا هستن که تا یه مقدار سنشون میره بالا و موهای پشت گوششون سفید میشه یادشون میوفته که باید زن بگیرن. میگن ننه برام یه زن خوب و خونواده دار پیدا کن برم بگیرمش. بعد یکیو پیدا می کنن و میرن می بینن و همونجا عاقد میادو تمومش می کنن. بعد به پسره میگیم تو که ندیده و نشناخته ازدواج کردی ، فکر نمی کنی بعدا تو زندگی به مشکل بخوری ؟ میگه نه بابا این چیزا مهم نیست. همه چی با کتک حل میشه. بعد میگیم آخه لامصب این دختره قیافه هم نداره که. میگه خوشگلی میخوای چیکار ؟ بابا ، پس واسه چی رفتی زن گرفتی مرتیکه ؟ مگه دستشویی و حموم چه عیبی داشت ؟

حدود یه هفته پیش یه خبری دیدم با این مضمون که تو دانشگاه خواجه نصیر دخترا و پسرا میرن ثبت نام می کنن و بعد اون شخصی که مسئوله این کاره ، طبق شرایطی از بین اینا انتخاب می کنه و به همدیگه معرفی میشن و دو جلسه با هم صحبت می کنن که اگه به توافق رسیدن و من الله توفیق بشن. کار جالبیه اما مشخصه که بیشتر افراد مذهبی ثبت نام می کنن و مسلمه اونی که بی بندو باره چهار پنج نفر همیشه زیر سر و دست و پا داره. اما به نکات جالبی تو این خبر اشاره شده بود. مثلا یکیش این بود که نمیذارن بیشتر از دو جلسه با هم صحبت کنن چون ممکنه عاشق هم بشن و بعدها مشکلات براشون ایجاد بشه. یا میگن که برای پسرا اول خوشگلی و سکـ سی بادی بودنه دختر مهمه. بعدش آورده که ما به پسرا میگیم که دنبال زیباترین نباشن چون زیباترین عوارض داره دردسر داره دزد داره. آخه عمه ات دزد داره. یارو خسته و کوفته از سرکار برمی گرده خونه قیافه زنشو می بینه عوق می زنه بالا میاره تو صورتش. خوبه اینجوری ؟

به به چه عروس نازی !

یا میگه که برای دخترا شغل و درآمد مهمه هرچند که تو سالای اخیر تیپ و قیافه هم براشون مهم شده. من می دونم دیگه. دخترا دنبال پسرایی هستن که وقتی صبح از خواب پا میشن یه ساعت موهاشونو اتو بکشن بعد با موچین زیر ابروهاشونو بردارن و یه ذره بیکین پودر بزنن به صورتشون تا جوشاشون دیده نشه. بعدش یه لباس چسبون بپوشه و سینه مینه رو بریزن بیرون طوری که فکر کنی دختره. شرتشم باید از پشت معلوم باشه حتما. چه تو تابستون چه تو چله ی زمستون تو سرما. به هرحال نمی دونم چرا این دوتا پاراگراف آخر اینقدر همدیگه رو نقض می کنن اما صحبت من این است که ای جوانان وطن ! ای آزادی ! این بیرق خونین را بر بام بلند تو خواهم افراشت !

مهندس بذرپاش

آخه این رفیقمون بذری جون نمی دونم چه فکری به مخیله اش راه داده که میگه بیست درصد سهمیه ی قبولیای کارشناسی ارشدو میدیم به متاهلا. اینکه جوونا تو سنین دانشجویی نمی تونن بنا به دلایلی ازدواج کنن کاملا روشنه و فقط این امر از دست کسایی برمیاد که باباشون شبا میره رو پشت بوما پول پارو می کنه. بعد این سوسولان میرن ارشد میخونن ما هم که نه بابامون سرمایه داره نه درسمون خوبه نه می تونیم زن بگیریم باید بشینیم تلاش کنیم تا کله امونو برسونیم به پاهامون. خب دیگه صحبتی نیست جز ملال شما و تا من میرم کله امو برسونم به پاهام ، شما هم یه سری به حموم بزنین ! بدرودش ! (کیو میگی تو آخه ؟)

فحش نوشت : گوگل بر مادرت لعنت !

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۸۸

یه پسر خیلی اتوبوسی !

نوشته شده توسط حامد 67 نمایش

حامد تارانتینو present …

پسر – دوستش ( راننده )دوستش ( راکب )

اپیزود اول : ساعت ۱۹ – ترافیک خیابان نسبتا روان -  هوا کمی خنک

- : آهنگ از این جوادتر نداشتی بذاری ؟ – : تو داری بذار – : بابا بی خیال همین خوبه. چشه مگه هایده ؟ – : برو بینیم بابا … اوه اوه ! – : چی شد ؟ – : هیچی یاد یه چیزی افتادم. – : یاد چی ؟ زن و بچه ؟ عیال میال ؟ – : مسخره می کنی ؟ – : نه بابا جدی گفتم. – : میشه یه ذره تندتر بری ؟ این پراید نقره ای رو نیگا . – : خب چیکار کنم جلوم ماشینه. دنده هوایی بزنم ؟ – : رفت پرایده دیگه ، یه ذره گاز بده . اه . – : به پرایده چیکار دارم . – : بیا ، اون پیکان پنجاه و هفته هم کشید اونور رفت. – : گیر دادیا . – : میگم مدل پرایدت چنده ؟ – : می خوره چند باشه ؟ – زیر هشتاد و پنج . – : اون که آره ، معلومه . - : ولی خیلی اوراقه. مال کیه ؟ – : به توچه ؟ مال عمه امه . - : عمه ات که مال نداره ! – :   :x

اپیزود دوم : ساعت ۱۹:۱۵ – خیابان تقریبا خلوت

- : بچه ها من این پاساژه کار دارم الان میام. – : باشه فقط تیز بیا کلی کار داریم. – : چیکار داری اونجا ؟ - : هیچی کاغذ میخوام بخرم. – : خب بخر بخر . - : بَه … اتوبوسه رفت که. – : اشکال نداره بهش می رسیم. - : نه بابا این گاز نمیده که. اه … حالا کاغذ خریدنشم گرفته تو این هیرو ویر.

اپیزود سوم : ساعت ۱۹:۳۰ – تقاطع اتوبان و خیابان فرعی

- : اه اه ! حالم به هم خورد . میشه خفه اش کنی این زنیکه رو ؟ – : زنیکه چیه ؟ حرف دهنتو بفهم ، خانم هایده. - : ریدی بابا ! – : اِ … اِ …. دختره رو داری ؟ - : نزدیک بود بزنی لوله اش کنی. حواست کجاست ؟ – : حواسم هست. این دخترا هیچ ارزش زندگی ندارن. همشون عذابن . – : چرا ؟ مشکلت با دخترا چیه ؟ – : شماها حالیتون نمیشه ، پاستوریزه این ، حالا هرچی بگم. - : من پاستوریزه ام ؟ من ؟ داداش اون موقع که هسته موز بودی من با بچه های فلاح و خیابون قزوین بزرگ می شدم چی میگی تو ؟ پاستوریزه ام ؟ – : آره دیگه پس چی. – : بخواب بابا. تو خیلی هموژنیزه ای.شاشت هنوز برفو سوراخ نکرده زرت و پرت می کنی. – : آقا من با شصت تا دختر دوست بودم. می فهمی یعنی چی ؟ - : مگه هرکی دختربازی نکنه پاستوریزه اس ؟ – : آره ! – : خالی که نمی بندی ؟ – : نه به قرآن . – : چطوری این همه مخ زدی پس ؟ – : راه داره عزیزم. می دونی ، دختر یه خاصیتی داره که هرچی خشک باشی و محل سگ بهش نذاری به طرفت جذب میشه. – : آره ، تو که راست میگی. حالا اگه میشه یه ذره از چهل تا برو بالاتر به اتوبوسه برسیم. – : مگه چی هست تو اتوبوسه ؟ - : هیچی نیست. برسیم بهش که سوارش بشیم. – : خب من که دارم می رسونمتون. - : یکی تو می رسونی یکی خواجه.

خیابون تاریک

اپیزود چهارم : ساعت ۱۹:۴۵ – کوچه ی تاریک و خلوت

_ واااااااااااااااااااای ! دیگه مغزم داره می ترکه. جون مادرت اینو خفه اش کن. – : دِه … چرا ماشین جوش آورد ؟ ددم فکر کنم تسمه دینام بریده. - : یعنی چی تسمه بریده ؟ حالا برو تا اتوبوسه نرسیده بهمون بعدا یه تسمه بهش بنداز . – : نمیشه آی کیو . ماشین جوش آورده ، نمی بینی ؟ - : تسمه داری حالا ؟ – : نمی دونم باید ببینم. – : زود اگه داری بنداز تا اتوبوسه نرفته. اگه نداری ما با اتوبوس بریم. – : عجب نامردایی هستینا. بذار برم عقبو ببینم ، احتمالا باید داشته باشم. اون ضبطو خاموش کن باطری ماشین تموم نشه. – : نیگا کن. خر با بارش گم میشه تو صندوقت. – : این چطوری خاموش میشه. ای بابا . - : آهان. ایناهاش. بیا کمک کن عوضش کنم. – : خیلی خب بابا. فقط زود. – : آقا این خاموش نمیشه. – : رو موتورت لامپ داری دیگه ان شالله – : آره بابا تکنولوژیو نگا کن… حال کردی ؟ – : خیلی خب زود راش بنداز که الان اتوبوس رد میشه میره. – : یه ذره کار داره. بذار بهت یه آموزشی بدم. – : نمیخواد. کارتو بکن. – : حالا بذا بگه ببینیم چی میگه. – : یاد بگیر. همیشه طالب علمه. آره … اگه یه وقت تو بیابون تسمه اتون پاره شد و تسمه نداشتین ، می تونین جوراب زنونه بندازین جاش. تا چند دقیقه کارتونو راه میندازه. - : این جوراب زنونه چقدر کاربرد داره. – : حالا وسط بیابونی جوراب زنونه از کجا گیر بیاریم؟ – : یه مغازه ای بقالی یی چیزی بالاخره پیدا میشه دیگه. – : خودت میگی بیابون. الان اینجا مغازه هست ؟ هیچ نوری چراغی روشن نیست. – : گیر نده حالا. یه چی گفت. – : شر و ور گفت آخه. – : این چیه ؟ - : کدوم ؟ – : این سینیه رو موتور . – : این محافظ کاربراتشه. - : بَهه ! کابراتوریه ؟ میگم چرا چهل تا بیشتر نمیره. من چه دلم خوشه گفتم واسه هشتاد و پنجه. شصت و پنجم نیست. – : آخ آخ بریم مسافران شروع شد. – : بیا … اینم چه دل خوشی داره ،  به چه چیزایی فکر می کنه. اتوبوسه رفت ما هنوز تسمه رو ننداختیم. – : سرویسمون کردی تو هم با این اتوبوست. تموم شد ، بریم.

اپیزود پنجم : ساعت ۲۰ – مقصد

- : این چرا قاطی کرده چرت و پرت میخونه ؟ – : این دستکاریش کردا . همه دکمه ها رو هی تند تند می زد. – : به من چه . من که گفتم اینو چطوری خاموشش کنم هیشکی جواب نداد. – : اشکال نداره درستش می کنم. – : هــــــی … آخرشم به اتوبوسه نرسیدیم. – : آخه اون اتوبوسه چی داشت اینقدر گیر داده بودی ؟ – : هیچی نداشت. خواستم امتحانت کنم. – : عمرا . - : حیف که خسته ام وگرنه جوابتو می دادم. – : خب دیگه رسیدیم. کاری باری ؟ – : نه ، دسِت درد نکنه. زحمت کشیدی. - : خدافظ. – : خدافظ.

نتیجه ی اخلاقی این ماجرا : فوق العاده پیچیده و مبهمه. خودش یه پست میشه که حتما بعدا درباره اش مینویسم.

سه شنبه, ۵ آبان ۱۳۸۸

اسم تو چه با مسما !

نوشته شده توسط حامد 345 نمایش

پانوشت : اینکه یه عده دست فروش میان و یه سری اجناس پخش می کنن کف خیابون و یه عده هم دوروشن حلقه می زنن و بعضیام ازشون خرید می کنن چیز نامانوسی نیست. یکی سی دی میفروشه یکی شارژ ایرانسل ، اون یکی لوازم آرایشی و یکی دیگه جوراب و شرت و لباس زیر خانما . اینا همه قابل قبوله اما یکی که بیاد سنتور و تار و سه تار بفروشه قابل هضم نیست. البته ممکنه اینا رو دستش باد کرده باشه و بخواد آبش کنه که اونم جاش اینجا نیست ولی آخه کسی نمیاد ازش خرید کنه. به چه امیدی آخه …

سلام ملوس ! یه چند وقت پیش که از زور بیکاری داشتم با خودم بازی می کردم یه دفعه یه موضوعی به ذهنم رسید که بیام اینجا واستون فک بزنم. همیشه و همه جا به پدر مادرا تاکید می کنن که اسم نیکو واسه بچه اتون انتخاب کنین. متاسفانه اسم کوچیک رو هم تا جایی که من می دونم تغییر نمیدن پس انتخاب اسم خیلی میتونه مهم باشه. حتی من یه ایده ای دارم که اسم آدم رو شخصیتش تاثیر مستقیم میذاره واسه همین کسایی که هم اسمن خلق و خوشون شبیه همدیگه اس. مثلا من با حامد بهداد و حامد کمیلی شباهت دارم. به لحاظ ظاهری هم که بماند .

اسامی دانشجویان دانشگاه آزاد شهریار

آره . فکر نمی کنم تا حالا دقت کرده باشین ولی وقتی یه اسم باکلاس – مثل حامد – به گوشتون می خوره ، ذهنتون میره به سمت یه آدم خوش تیپ و فرهیخته. در مورد دخترا هم صادقه وقتی یه اسمی رو بدون رویت صاحبش میشنوین به ظاهرش فکر می کنین. کاملا مبرهنه که واسه ی آدما این وضعیت فرق داره مثلا من اسم حامدو باپرستیژ می دونم ولی یکی دیگه چون ذهنیت منفی نسبت به این اسم پیدا کرده میگه : اه اه چه اسم سخیفی ! همه اینا برمی گرده به ضمیر ناخودآگاه و بلکمم خودآگاه نمی دونم.

اسامی دانشجویان دانشگاه آزاد شهرقدس

اما به عقیده ی نگارنده ی خوش اسم ، چه اسمایی باحالن ؟ به نظر من برای پسرا اسامی عربی مثل حامد و مهدی و مجید و حمید و اینا اسمای خوبی برای آدم به حساب میان. همچنین اسمای ایرانی هم اکثرا قشنگ و باوقارن مثل آرش و کامران و رامین و … اما نمی دونم چرا به این اسما میگن سوسولی. اما بعضی از اسامی هستن که با اینکه معنی و ارزش خوبی دارن اما در روزگار امروز بهتره رو بچه هامون نذاریم. حداقل با توجه به محیط زندگی این کارو نکنیم. برای مثال غضنفر یکی از القاب حضرت علیه اما مطمئن باشین تو شهرای بزرگ ما کسی اسمش غضنفر باشه افسردگی می گیره. برخی اسامی اصیل ایرانی و غیرعربی هم توسط خودمون کوبیده شده و فقط اگه بی زحمت دوغ دم دستتون هست ما شام بمونیم خدمتتون ! مثل سهراب و پرویز و داود و هوشنگ و… . ( دوستان از اون پشت مشتا اشاره می کنن محمودم بگو !)

اسامی دانشجویان دانشگاه شهریار

برای دخترا هم نام های ایرانی که آخرشون به الف یا همون آ ختم میشه به شدت مورد توصیه ی اینجانبه. مهسا ، آتوسا ، پریسا ، شیما ، شیوا ، شیلا ، آیدا هایدا بایدا تایدا چایدا و… . همچنین اسم هایی که جزو اسامی خوشگله قشنگ به حساب میان مثل بهنوش ، نگار ، نازنین ، نرگس ، الناز و از این قبیل. اما دروغ چرا ، اسمای دختر عربی چون اکثر دهکای پایین جامعه ازش استفاده می کنن رفته جزو نام های بی کلاس هرچند که هنوزم محبوبترین اسما هستن اما از شدت محبوبیتشون کم شده. مثل فاطمه و رقیه و کبری و صدیقه و القاب زیبای حضرت فاطمه.

اسامی دانشجوهای دانشگاه آزاد شهرقدس - شهریار

خلاصه اینکه اسم آدما رو شخصیتشون تاثیر بسزایی داره و اگه میخواین بچه اتون سوسول بشه یا مذهبی ، خوشگل بشه یا زشت اسمشو متناسب با قصدتون انتخاب کنین. منم برم دنبال اسم بگردم واسه بچه ام پس فعلا خدانگهدارش ! ( کی ؟)

پی نوشت : اگه دقت کرده باشین می بینین که ما آمار استادا رو داشتیم تا دسته. این در مورد اکثریت دانشجوهای هم ورودی و بعضا غیر ورودی چه دختر چه پسر صدق می کنه. حتی من میتونم شرط ببندم که اگه طرفمو بشناسم میتونم آمار کلاساش و بعضی از نمره هاشو از حفظ بگم. ضمنا ممکنه یه پست با تصاویر سانسور شده دوستان هم ورودی برم تا ملتفت بشن که نباید عکسشونو بذارن تو نت چون من خیلی بی جنبه و متحجرم !

عکس نوشت : تصاویر بین مطلب ، همون اسامی و نام هایی هستن که تو بورد یکی از گروهای دانشگاه زده بودن.

تیتر نوشت : اسم تو چه با مسما یکی از مصرع هاییه که از خودم تو یکی از شعرام ول دادم ! اینم یه بیتش :

وقتی صحبت می نمایی ، دهنا تا ته میشه وا

اسم تو چه با مسما ، بهترین اسم یعنی ….. حامد !

مطلب مرتبط : محبوب ترین اسامی در سال گذشته بین پایتخت نشینا

پنجشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۸۸

یه پسر خیلی مؤدب ! (قسمت اول)

نوشته شده توسط حامد 95 نمایش

سلام علینا ! add می کنم رد می کنه ، حال منو بد می کنه ، on نمیشه ، off بذارم شک می کنه ، پس می زنه ، کاری که با سگ می کنه ، ایمیلو چک نمی کنه ، به من که فکر نمی کنه ، نمی کنه نمی کنه نمی کنـــــــــه !!

اپیزود اول : خونه – پسر – مادر

- ننه ! یه ذره پول مول داری ؟ – واسه چی میخوای ؟ – حالا تو چیکار داری – بابات بفهمه ناراحت میشه مادر . ترکش کن این صاب مرده رو – نمیشه ، نمی تونم – باید زن بگیری. اون میتونه ترکت بده – من زن نمی گیرم به بچه هامم میگم زن نگیرین – وا ! اگه زن نگیری بچه از کجا میخوای بیاری ؟ – حلزونو دیدی ؟ – آره ! – خب دیگه ، مثل حلزون از برگ درختان و گیاهان تناول می کنم و با خودم ور میرم و بچه دار میشم ! – مادر این حرفا رو نزن زشته قباحت داره ! – بخواب بابا ! – امشب قراره بریم واست خواستگاری – چی ؟ خواستگاری کی ؟ – واسه تو دیگه  – می دونم ، میگم از کی میخوایم خواستگاری کنیم. ضریب هوشیت کانا ! – آهان ! خواستگاری دختره کوکب خانم ، همسایه ی خواهر شوهر اعظم اینا ! – هان ! خب اسمش چیه ؟ قیافه میافه چطوره ؟ سوات موات ؟ – اسمش ملامیناس. یعنی تو شناسنامه آسیه اس ولی بهش میگن ملامینا … – خب خوشگله ؟ – مثل یه پارچه ماه می مونه ! خودت باید بیای ببینی ، یه چی میگم یه چی میشنفی ! – باشه حله ، امشب بریم.

اپیزود دوم : خونه ی خانواده ی ملامینا – پسر – مادر – پدر – ملامینا – بابای ملامینا – مامان ملامینا

- بفرمایین شیرین کنین قابل شما رو نداره ، آق دوماد بفرمایین میل کنین ! – نه من نمی خورم – چرا ؟ مگه ما غریبه ایم ؟ – نه من فقط غذای ننه امو می خورم ! – دیگه میوه شیرینی رو که مامانتون نمی تونه تولید کنه که ! ( خنده فجیع خانواده ی عروس ) – هه هه هه از هرچی بگذریم سخن دوست خوشتر است ! هه هه ! – بله بهتره بریم سر اصل مطلب  – خب عروس گلم ، بلتی آش رشته درست کنی ؟ – با اجازه ی بزرگترا بله ! – میگم که اول بذارین جوونا با هم حرف بزنن ، به هرحال اونا حرف همو بهتر می فهمن بعد در مورد مسائل جانبی صحبت می کنیم . – بله برو پسرم برو اون پشت ! – پشت کی ؟

اپیزود سوم : خونه ی خانواده ی ملامینا ، اون پشت – پسر – ملامینا

- اِ خب از کجا شروع کنیم ؟ – شما بفرمایین اول – ببینین من خیلی به سیاست علاقه مندم و همیشه روزنامه می خونم اونم فقط اعتماد ملی ! – آفرین آفرین ! – شما هم علاقه دارین ؟ – آره خیلی زیاد ! – ببخشید نظرتون راجع به ملوانای انگلیسی چیه؟ – خب آدمای خوب و زحمت کشی هستن. می دونین خب آدم همش تو دریا باشه سخته دیگه ، موج میاد دهن مهنت سرویس میشه ! – نه ، اون ملوانا رو میگم که تو آبای ایران دستگیرشون کردن – کار خوبی کردن دستگیرشون کردن. حتما می خواستن ماهیای مارو صید کنن. – نه نظامی بودن. میگن واسه جاسوسی اومده بودن. البته اینا میگنا وگرنه من عاشق انگلیسیام. – آهان ! باید شکنجه اشون می کردن ، باباشونو میاوردن جلو چشاشون! – یه زنم توشون بوده ها ! – آره اونم باید می گرفتن یه کتکی بهش می زدن. باید جرش می دادن ! – بله ؟ - نه ! منظورم اینه که شیکمشو سرفه می کردن روده هاشو می ریختن سگ بخوره ! – ببینم شما اصلا اطلاعات سیاسی دارین ؟ - آره فقط این ملوانا رو نمی دونستم قضیه اشو – ببخشید شما مدرک تحصیلیتون چیه ؟ - فوق دارم – چه رشته ای ؟ - کاردانی مکانیک – فوق لیسانس کاردانی مکانیک ؟ - نه فوق دیپلم کاردانی مکانیک ! هه هه هه هه ! – پس بی سوادین ! – جان ؟ من بی سوادم ؟ من بی سواتم یا اون بابای مفنگیت ؟ من بی سواتم یا اون ننه ی ……. صدای بوق ……. ؟

ملوان زن انگلیسی

اپیزود چهارم : خونه ی خانواده ی ملامینا – پسر – مادر – پدر – ملامینا – بابای ملامینا – مامان ملامینا

- خب دیگه ، پس به میمنت و مبارکی به تفاوق رسیدین دیگه ! – با اجازه ی بزرگترا بله ! – حالا بریم سر مهریه و اینا ! – خب نظر شما چیه ؟ – یه شاخه گل رز ! چطوره ؟ – عالیه ! شیربهام که حتما سرش گرده ! – اینجوریه پس ؟! – دخترتون جهیزیه داره دیگه الحمدالله ! – نه نداره ! قراره تا وقتی دوماد خونه ی مستقل تهیه نکرده همینجا پیش خودمون باشن ! – ولی خونه ی شما هفتاد متره که ! – اشکال نداره ! یه اتاقشو میدیم به این دوتا نوگل شکفته ! – اِ ! پس سرو صداش چی ؟ میاد بیرون اینطوری که ! – سروصدای چی دوماد عزیزم ؟! – هیچی ! – پس حله دیگه ؟

اپیزود پنجم : بیرون خونه ی خانواده ی ملامینا – پسر – پدر – مادر

- ننه میخوام تنها برگردم یخده بفکرم به این قضایا – باشه گلم برو خوش باش ! از پیاده رو برو ! رسیدی زنگ بزن !

اپیزود ششم : سردخونه ی بیمارستان – پسر –  پدر – مادر – دکتر

- حقیقتش پسرتون داشته از خیابون رد می شده ، بعد چون لباسش تیره بوده یه مسافرکش کودن زده روده موده اشو کف خیابون پخش کرده و در رفته ! مغزشم انگار لای چرخا گیر کرده چون ما پیداش نکردیم ! حالا اگه رضایت میدین اعضای بدنشو اهدا کنیم به چهارتا نیازمند !! راستی ما چون هیچ کارت شناسایی از پسرتون پیدا نکردیم ، میگین که اسمش چیه اینجا یادداشت کنم ؟!

چهارشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۸۸

یه پسر خیلی مثبت !

نوشته شده توسط حامد 267 نمایش

سلام بر تو مهجور ، بر تو مطرود! در نهایت ، جسم من در خاک شد و روحم از همه ی تلخیا و غما پاک شد و قلب ماوراییم واسه پذیرش عرفان چاک شد و اما … با این همه ، تنها ناخن تو بود که غرق لاک شد!!

نه دیگه ، منتظر نباشین که بازم از حال آشفته ی خودم منبر سازی کنم! میخوام براتون یه داستان تعریف کنم. داستان دوست دارین؟ خب پس بریم.

یه روزی بود و یه روزگاری. یه پسر خوبی بود که موهاشو یه وری می داد! عینک ته استکانی می زد و شلوار پارچه ای می پوشید و کلا تریپ مثبت بود. موقع درس و مشق که می شد شروع می کرد به خر زدن و مواقعی هم که تابستون بود و مدرسه ها تعطیل ، پلاس توی انواع و اقسام کلاسای آموزشی و هنری و اینا از ویژوال سی و نرم افزارای حسابداری بگیر تا ملیله دوزی و شطرنج و یوگا. آره سرتونو درد مرد نیارم فکر کنم با اینچنین آدمایی برخورد داشتین. قضیه همینجوری گذشت و گذشت تا …. هان؟ حتما فکر کردین پسره از یه دختره خوشش میاد بعد دختره یه کاری می کنه که پسره از این حالت مثبتگی دربیاد؟ زهی خیال باطل ، غلط کردین سر بچه ی مردم بلا میارین. یا شاید فکر کردین که با یه پسره آشنا میشه که مثل ابلیس پرتلبیس هی تو گوشش وز وز می کنه بعد پسره میره معتاد میشه؟ عمرن ، اصلا از این خبرا نیست.

داشتم می گفتم روزگار گذشت و گذشت تا این پسره از نمی دونم کجا بورسیه گرفت و رفت ددر. رفت یکی از دانشگاهای اوکراین درس بخونه. هان باز چیه؟ فکر کردین پسره تحت تاثیر فساد اخلاقی و بی بندوباری شرق اروپا قرار می گیره و الکلی و میشه و هرشب تو دیسکو و کلوب پلاسه؟(این کلوب نه ، اون کلوب!) یا اینکه این گمان رو بردین که پسره از یه دختره ایدز می گیره؟ هان؟ باید خدمتتون عارض بشم که نه ، همچین چیزی نیست.

پسره مدرکشو می گیره و برمی گرده ایران. بعد این مامانه گیر بوده که میخوام قبل از مرگم نوه ام رو ببینم. خلاصه یه دختر کج و کوله ی انقضی رو میندازن به پسره!(و شاید هم بالعکس!) آره ، پسره بازم ویرش می گیره که درس بخونه. دوباره کنکور شرکت می کنه و دانشگاه آزاد دارغوزآباد ( همین دانشگاه ما !) قبول میشه! هان؟ باز چیه؟ فکر کردین میاد چهارتا داف خوشگل موشگل می بینه و عاشق میشه و تریپ لاو و این حرفا برمی داره؟ نخیر ، به دلتون صابون نزنین که یه اینچنین اتفاقی نمی افته.

این بار هم درسش رو تموم می کنه ولی بازم میخواد درس بخونه و به مدارج و مدارک بالاتر برسه. بعد میره اون رشته ای که تو اوکراین خونده رو آزمون میده واسه کارشناسی ارشد. تو پرانتز بگم که شاید یه سوالی واستون پیش بیاد و اون اینه که خب مگه نمیگی طرف خرخونه؟ پس چرا همین دانشگاه آزاد ادامه نداده؟ خدمتتون بگم که طرف با همه ی پخمگیش اینو فهمیده که ارزش آموزشی دانشگاه آزاد و مخصوصا این دانشگاه ، از پهن گاو هم کمتره (البته از پهن میشه در کود طبیعی استفاده نمود!) و استادای بی سواد اونجا رو قرق کردن و دانشجوها هم همه …… باز!( لعنت بر اون ذهن و فکر خرابت! اه ! منظورم مونث بازه!) داشتم می گفتم که واسه کنکور آماده شد و یکی از دانشگاه های معتبر دولتی تهران قبول. ( کلمه ی شد در جمله ی دوم حذف به قرینه ی لفظی شد! اگه نمی دونین بدونین) و یه دوسالی هم برای فوق لیسانس همت گمارد و بازم ول کن معامله نبود و دکتراش رو هم گرفت. اگه این به ذهنتون خطور کرده که دیگه بی خیال میشه و میاد به زنش می رسه که خانمش هم یه حالی ببره بعد سال ها، باید بگم که نچ! سخن به گزافه نگویید و به ادامه ی قصه گوش فرا دهید!

می خواستم داستانو اینطور ادامه بدم که پسره که حالا دیگه مرد شده ، میره حوزه ی علمیه و درس طلبگی می خونه ، اما دیدم که اکثر این تیپ آدما ، حالت ضدیت با خدا می گیرن و می چسبن به دنیا. بذار بچسبن!( این پاراگرافو جزو داستان حساب نکنین! نکته ی انتقادی بود که باید می گفتم!)

بگذریم. پسره بی خیال درس نمیشه و با خودش میگه که چطوره که هرکی از خونه فرار می کنه( ای بر فکر منحرفتون لعنت!) میره یه لیسانس تربیت بدنی دانشگاه آزاد می گیره؟ مگه من چیم از بقیه کمتره؟ و خیرسرش دوباره تو کنکور شرکت می کنه و تربیت بدنی میخونه. اگر گمان بردین که بعد از اینکه مدرکشو گرفت میره مربی یا آنالیزور یا یه چخی تو ورزش میشه(چخ= مدیر!) اینو میگم که سکوت پیشه کنین که چیزیدین تو داستان! این واقعه به وقوع نمی پیونده.

خب بالاخره پسره که حالا چهل سالش شده ، تصمیم می گیره به فکر زندگیش باشه و یه شغلی ، یه پناهگاهی واسه خودشو زنش تهیه کنه ، که چی میشه؟ یه روز که داشته از سر قبر باباش برمی گشته ، یه مسافرکش کودن ، می زنه شل و پلش می کنه و مغزشو می چسبونه به گارد ریل و شیکمش رو زیر چرخاش جر و واجر میده! بعدشم چهارتا چرخ داره چهارتا دیگه هم قرض می کنه و در میره.

دیدین؟ پسره داستان ما یه عمری درس خوند و جون کند ولی آخرش چی شد؟ خب مرد. یکی نبود بهش بگه که آخه تو توی این مدت به چه دردی خوردی؟ کجا رو گرفتی؟ حیف که امشب فحشم نمیاد وگرنه نه به اون مرحوم ، بلکه به شما هم ترحم نمی کردم و سیل الفاظ رکیکی بود که نثار وجودتون می کردم! واقعا شانس آوردین!

این اولین داستانی بود که توی سایت به نوعی می نوشتم. به امید خدا سعی میکنم در آینده بازم از این قصه ها براتون تعریف کنم و شما از خوندنشون محظوظ بشین ضمن اینکه به نکته های ظریفی که تو داستان هست دقت می کنین.( که من فکر نمی کنم چیزی متوجه شده باشین!) اینم بگم ، من همونطور که انتقادات شما رو به شعرام نمی پذیرم و اگه نظری در باب انتقاد از شعر بدین ، اونو حذف می کنم ، در مورد داستان هام هم همینطوره و به هیچ وجه هیچ نقدی رو قبول نمی کنم. همینه که هست. حالا فعلا با من خداحافظی کنین و اگر هم واستون مقدور بود ، یه دعایی بر من محتاج عنایت بفرمایید.

پی نوشت ۱: دو تا بیت شعر مرگی جدید گفتم. بد نمی بینم اگه واستون منتشر کنم.( جمله ی آخر مشکل دستوری داشت!)

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد

                          اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغروق قهر دنیام

                         سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

پی نوشت ۲: این مامان مارال ۱۸ ساله نمی خواد بمیره؟ دهن مارو به نوعی سرویس کرد ، بابا بمیر دیگه راحت بشیم. البته شایدم مرده و Add List من از موضوع بی خبرن! هییی! خدابیامرزدت ننه مارال!

پی نوشت ۳: اگه روانشناس غیرحضوری  سراغ دارین ، منو هم بی سراغ نذارین! دارم به فانی میرم!

پی نوشت ۴: اگه تو نحوه ی نگارش داستان ، دونوع ریتم رو مشاهده می کنین ، بدونین که این داستانو تو دو روز نوشتم! و همونطور که گفتم زندگیم حالت نوسانی داره!

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۳۸۷

۵۰ و چند مورد برتری آقایون از دید خانما

نوشته شده توسط حامد 325 نمایش

ای بابا سلام! من همونم که دیروز بود! خب خواستم مطالب جالبی بنگارم(یعنی بنویسیم نه اینکه بدمش به نگارم!) اما زد و صبح پاشدیم دیدیم سرما ما رو خورده!(استفاده از ضمیر اول شخص جمع، فقط برای احترام بود!) این شد که یه مطلب از پیش آماده شده رو از نت ، دودر کردم و حالا میخوام بذارمش اینجا. به حول و قوه ی پروردگار ، بعدا بهش می افزایم تا یه هنری هم از خودم خرج کرده باشم.

۵۰ و چند مورد برتری آقایون از زبان خانما:

۱- اسم هر جک و جونوری رو روی شما نمیگذارند از قبیل آهو ،غزال ، پروانه ، شاپرک و موارد دیگر که اینجا جاش نیست
۲- در عروسی میتونید لباسی رو که بارها به تن کردید رو دوباره بپوشید
۳- میتونید هر صد سال یه بار هم موهاتون رو شونه نکنید و بعد بگید مد روزه
۴- از ترس اینکه کسی سن شما رو بفهمه شناسنامتون رو قایم نمیکنید
۵- مطمئنا استهلاک فک شما به مراتب کمتر است
۶- مدل لباس دختر شمسی خانم چشمهاتون رو داخل دهانتون سرنگون نمیکنه
۷- در موقع استرس هیچوقت ناخنهای خود را نمیجوید
۸- هفته ای دو بار شکست عشقی نمیخورید!
۹- لازم نیست از ۱۸ سالگی موهای سرتون رو رنگ کنید چون موهای جوگندمی خیلی هم به شما میاد
۱۰- فقط شما میتونید برید استادیوم
۱۱- خودتون پنچری ماشینتونو میگیرید
۱۲- لازم نیست با قرار دادن انواع جکهای هیدرولیک و غیر هیدرولیک در پاشنه کفش قدتون رو افزایش بدید
۱۳- میتونید تمام روز بادوستانتون برید کوه و وقتی برمیگردید خونه برای خانمتون تعریف کنید که چه روز پرکاری داشتید
۱۴- موقع خواستگاری به هیچ وجه نگران بر هم خوردن تعادل سینی چای نیستید
۱۵- از دیدن کله پاچه دچار تشنج نمیشید
۱۶- هیچ کس از اینکه دست پخت افتضاحی دارید به شما ایراد نمیگیره
۱۷- فقط شمایید که لذت تماشا کردن فوتبال یوونتوس- بارسلونا را با گزارش عادل فردوسی پور درک میکنید
۱۸- فقط شمایید که میتونید لذت تکچرخ زدن با CG رو تجربه کنید
۱۹- میتونید با خط ریشتون بیش از ۱۲۰۰۰ اثر هنری خلق کنید
۲۰- به طلا و جواهرات دیگران در حالی که دارید از حسادت منفجر میشید نگاه نمیکنید
۲۱- تو عروسی ها لازم نیست چند تن زنجیر از خودتون آویزون کنید که تازه دیگران ازتون بپرسند بدلییییییه ؟
۲۲- سر سفره عقد لازم نیست برید گل بچینید و گلاب بیارید و نون بگیرید و اینا…
۲۳- در حالی که خواهرتون باید بمونه خونه و آشپزی یاد بگیره شما میرید بیرون و گل کوچیک بازی میکنید
۲۴- لازم نیست آدرس تمام مزون ها، پاساژها ،بوتیک ها و مراکز لاغری شهرتون رو حفظ باشید
۲۵- اگه تو خیابون تویوتا کمری جلوی پاتون نگه نداشت به راحتی سوار یه پیکان میشید

واسه دیدن بقیه موارد، لینک ادامه مطلب رو مورد عنایت قرار بدین!

ادامه مطلب …

شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۸۷