<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>هیمرا &#187; استاد</title>
	<atom:link href="http://www.himra.com/tag/adept/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.himra.com</link>
	<description>هیمرا منطقه ای تاریخی در جنوب ایتالیاست</description>
	<lastBuildDate>Fri, 11 Mar 2011 09:01:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>راز بزرگ موفقیت</title>
		<link>http://www.himra.com/1389/07/09/big-secret-success/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1389/07/09/big-secret-success/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Oct 2010 16:40:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[استاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=3133</guid>
		<description><![CDATA[دانشجوی جوانی که هرچه تلاش می کرد نمی توانست در امور درسی اش موفق شود ، یک روز به سراغ یکی از موفق ترین اساتید دانشگاه رفت و از او پرسید راز موفقیت شما چیست ؟ استاد نگاهی عاقل اندر سفیه به جوان انداخت و گفت : فردا به کنار رودخانه ی بزرگ شهر بیا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">دانشجوی جوانی که هرچه تلاش می کرد نمی توانست در امور درسی اش موفق شود ، یک روز به سراغ یکی از موفق ترین اساتید دانشگاه رفت و از او پرسید راز موفقیت شما چیست ؟ استاد نگاهی عاقل اندر سفیه به جوان انداخت و گفت : فردا به کنار رودخانه ی بزرگ شهر بیا تا راز موفقیت خود را به تو بگویم .</p>
<p dir="rtl">جوان خوشحال شد و صبح روز بعد مشتاقانه به کنار رودخانه رفت و هرچه منتظر ماند خبری از استاد نشد . عصر همان روز استاد را دید و از او غیبتش را جویا شد . استاد گفت که فراموش کرده است که با او قراری گذاشته بوده و به او قول داد که فردا در کنار رودخانه حاضر باشد . جوان دوباره صبح به کنار رودخانه رفت و پس از چند دقیقه استاد دانشمند پیدایش شد و به دانشجوی جوان گفت که همراهش برود . جوان پذیرفت و پا به پای استاد رفت تا جایی که عمق رودخانه خیلی زیاد بود . استاد از دانشجو خواست که همراهش داخل رودخانه بیاید . این کار را کردند و به وسط رودخانه که رسیدند ، استاد دانشمند فرزانه ناگهان دست روی سر دانشجو گذاشت و او را داخل آب فرو کرد . جوان دانشجو که غافلگیر شده بود ، ناامیدانه دست و پا زد تا خود را نجات بدهد ، اما چون استاد خیلی خر زور بود ، نمی توانست خود را نجات بدهد و درست در لحظه ای که نزدیک بود خفه شود ، استاد او را رها کرد و دانشجوی جوان که رنگش کبود شده بود ، همین که روی آب آمد ، اولین کاری که کرد نفسی عمیق کشید و هوا را به اعماق ته اش فرستاد . در همین حال استاد دانشمند لبخند زد و گفت :</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><img class="aligncenter size-full wp-image-3134" title="راز بزرگ موفقیت ..." src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/10/secret-success.jpg" alt="" width="320" height="194" /></p>
<p dir="rtl">ناراحت نشو ، نمی خواستم تو را بکشم ، حالا جوابم را بده . زیر آب که رو به مرگ بودی ، چه چیز را بیشتر از همه مشتاق بودی؟ جوان دانشجو با دلخوری پاسخ داد : هوا &#8230; اینکه نفس بکشم . استاد پاسخ داد هر زمان که به همین میزان که مشتاق هوا و نفس کشیدن بودی ، مشتاق موفقیت هم باشی ، تلاش خواهی کرد که آن را بدست بیاوری &#8230; تنها راز موفقیت همین است ! دانشجو با عصبانیت پاسخ داد : مردک بیشعور تو داشتی منو خفه می کردی بعد میگی راز موفقیت فلان ؟ خرسم بک از هیکلت خجالت بکش . رفتی تو این وبلاگای درپیت حکایت سقراطو خوندی فکر کردی دانشمند شدی؟ بزنم همینجا بکشمت؟</p>
<p dir="rtl">و همانا راز موفقیت داشتن زور بسیار است &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=3133" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1389/07/09/big-secret-success/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خوش شانس بدشانس !</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/11/06/goodluck-e-badluck/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/11/06/goodluck-e-badluck/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 19:59:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احرار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[استاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=600</guid>
		<description><![CDATA[سلام  امشب خیلی خوشحال ناراحتیم تاحالا به شانس مانس فکر کردید؟ (چرا دروغ میگی مگه میشه آدم تو کل زندگیش تاحالا به شانس مانس فکر نکرده باشه )(ااااااااااا بازم میگه نه !!! پس آدم نیستی) داشتم میگفتم من خودم آدم نبودم یعنی به شانس مانس فکر نمی کردم و اعتقاد نداشتم عوضش حامد (مدیر سایت) [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام  امشب خیلی خوشحال ناراحتیم</p>
<p>تاحالا به شانس مانس فکر کردید؟ (چرا دروغ میگی مگه میشه آدم تو کل زندگیش تاحالا به شانس مانس فکر نکرده باشه )(ااااااااااا بازم میگه نه !!! پس آدم نیستی)</p>
<p>داشتم میگفتم من خودم آدم نبودم یعنی به شانس مانس فکر نمی کردم و اعتقاد نداشتم عوضش حامد (مدیر سایت) خیلی آدم بود هی به من میگفت احرار تو خیلی خوش شانسی من میگفتم برو بابا شانس چیه این چرتو پرتا چیه میگی هی از من انکارو از او اصرار آخرش کارمون به چکو لگد &#8230; میرسید</p>
<p>ولی در یکی از روزهای زمستانی (همین امروز) آدم شدم (به شانس مانس رو آوردم)</p>
<p>داستان از این قرار بود:</p>
<p>( کامل نمیگم کلشم سانسور میکنم)                    شانس آوردن من=@             بد شانسی=&amp;</p>
<p>امتحان ریاضی مهندسی داشتم اتفاقا حامد هم با من امتحان داشت من شماره ۲۰۲ بودم امید داشتم که یکی که بلده بشینه کنارم  حامد کارتش رو نگاه کرد دید ۲۰۱ @ &amp; ( الان یک شانس آوردم و یک بد شانسی گفتم که یاد بگیرید تا آخرش هی نپرسید چی شد چی نشد کی شانس آوردی کی نیاوردی) از خودتون میپرسید چرا هم @ هم &amp; آهان چون حامد در جوار@ و ریز مینویسه و هیچی نمیبینی و ریسک پذیر نیست &amp;.</p>
<p>برگه ها داشت پخش میشد و منم داشتم رو میز چندتا فرمول مینوشتم از اون ور حامد آلزایمر هی میگفت فرمول چی بود بده برگرو ببینم از اون ور صدای شیرین قرآن میومد خلاصه برگه سوالا به دستم رسید اسم و فامیلم رو نوشتم (نیم نمره داره) (نکته قابل ذکر قسمت هارمونیک توابع رو نخونده بودم)</p>
<p>سوال۱: هارمونیکهای تابع فلان را بدست آورید &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp; (&#8230;یده شد به حالم)</p>
<p>سوال۲: مشتق تابع کوفتی را بدست آورید (به به چه آسون فقط نمیدونم اینا که نوشته چیه (z وار) مشتق z وار دیگه چه کوفتیه &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp; ( تا اینجا ۶ نمره پریده &#8230;.یده شدن تو حال من ضرب در ۶)</p>
<p>سوال۳:ثابت کنید که تابع &#8230; هارمونیک تابع &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..زیر است  ( ااااااااااااااهههههههههههههههههههههههههههه هارمونیک &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;) &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;</p>
<p>سوال۴:انتگرال &#8230; زیر را بگیرید ( یه نمور @ ) با کلی فشار به مغز بالاخره فرمولش یادم اومد و نوشتم</p>
<p>سوال۵:انتگرال&#8230;زیر را محاسبه کنید ( بلد بودم ولی خیلی طولانی و &#8230; بود) چشمتون روز بد نبینه این استاد ما با ۲ تا چیز خیلی حال میکنه یکی با سینوس و کسینوس و آرکسینوس و ما متعلق به و یکیم e ( هر دو در سخت ترین حالات ممکن که حتی به فکرتون نمیاد) @</p>
<p>خوب ۲ تا سوال حل کردم و ۶ نمره گرفتم تو فکر ما بقی نمره بودم که دیدم یه جسم متحرک داره قدم میزنه بگید کی بود؟ استاد بود @ خفتش کردم و ازش سوال ۲ رو پرسیدم یه راهنمایی کرد @@@ تونستم حل کنم @@@@@@@</p>
<p>دیگه هارمونیک مارمونیک بلد نبودم به امید امداد حامد بودم با کلی تلاش به حامد گفتم حامد ۳ حامد برگه سفیدش رو نشون داد &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;  دوباره با تلاش به حامد گفتم حامد &#8230; ۱ این دفعه سفید نبود @ ولی اونقدر ریز بود که نمیدیدم &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp; بیخیال شدم برگرو دادم و از جلسه امتحان اومدم بیرون</p>
<p>کلی خوشحال بودم که امتحانا تمام شده در پوست موست خود نمیگنجیدم هوا هم سرد بود پوستم جم شده بود جا واسه عضله مضله ها نمونده بود نزدیک بود بترکم</p>
<p>تا اینجا که بدشانسیام بیشتر از خوش شانسیام بود</p>
<p>سرتون رو درد نیارم اگه امروزمو بخوام تعریف کنم یه کتاب بلند بالا میشه از صبح تا شب ۱۰۰۱ اتفاق افتاد</p>
<p><strong>اصل داستان اینجاست : </strong>این اتفاق بود که آره (به حرف حامد رسیدم که میگفت خیلی خوش شانسی)</p>
<p>داشتم با چندی از دوستان راهی منزل میشدیم که دیدم &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=600" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/11/06/goodluck-e-badluck/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

