آره تو راست میگی از همه سرتری از منه بی نشون خیلی بهتری ، آره تو بهترین !

یه پسر خیلی استاد !

نوشته شده توسط حامد 70 نمایش

حامد تارانتینو present  …  براساس چند داستان واقعی

اپیزود اول : ساعت اول

سلام . بنده یکی از اساتید جوون یکی از دانشگاها هستم. البته از درآمدش راضی نیستم ولی با این مدرک زاقارت کاری از این راحت تر گیرم نمیاد . امروز آخرین روز کاری ترمه اگرچه طبق بخشنامه ، کلاسای دانشگاه باید یه هفته دیگه برقرار باشه اما کلاسو کی رفته کی داده ؟ ساعت ۶ صبح ساعتم زنگ زد . دیشب با خانمم نشسته بودیم ویکتوریا می دیدیم واسه همین دیر خوابیدم . خیلی خوابم می اومد واسه همین بی خیال ساعت اول شدم و تخت گرفتم خوابیدم .

اپیزود دوم : ساعت دوم – قبل از کلاس

ساعت هشت از خواب بیدار شدم. بازم دلم می خواست بخوابم اما به هر زحمتی بود آماده شدم که برم دانشگاه . خانومم دیشب کلی اصرار کرد که امروز ماشینو لازم داره و حداقل این روز آخری بدون ماشین سرکارم برم . از خونه زدم بیرون و رفتم سر کوچه و وایستادم تا سرویس بیاد . هنوز سرجام مستقر نشده بودم که یه مردی با ظاهر معمولی و هیکل نحیف به طرفم اومد و گفت : ببخشید آقا شما موبایل دارین ؟ خواستم بگم نه ، دیدم به تیپم نمیاد که موبایل نداشته باشم . خواستم بگم شارژ نداره ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که توجیه تابلوئیه . خواستم بگم گوشیم شارژ نداره ولی به شک افتادم که نکنه یه دفعه بگه اشکال نداره فقط یه میس میندازم . خواستم بگم مرتیکه ی الدنگ تلفن عمومی اون ور خیابونه اما دیدم شاید بگه کارت ندارم . خواستم بگم موبایل دارم ولی به توئه دزد نمیدم که دیگه نگفتم . بعد از اینکه زنگشو زد سوار اتوبوس شد و رفت. منم تازه یادم افتاد که سرویس ساعت ۶ صبح رفته . رفتم آژانس و یه ماشین کرایه کردم برای دانشگاه .

اپیزود سوم : ساعت دوم – در کلاس

باید می رفتم دفتر اساتید اما کی به کیه . مسئولش رفیقمه سه سوته غیبتمو واسم ردیف می کنه. یه راست رفتم کلاس . بچه ها نشسته بودن ، مثل اینکه نیم ساعت دیر کرده بودم . رو صندلیم نشستم و شروع کردم به روخونی از جزوه چون اصلا حس و حال راه رفتن و نوشتن رو تخته رو ندارم . وسطشم واسه اینکه مثلا نشون بدم خیلی استاد جدی و خفنی هستم از بچه ها سوال می پرسیدم . این دفعه هم استثنا نبود و وقتی به یه جایی از درس رسیدم که خیلی سخت بود و من هنوز بعد از چند سال تدریس حالیم نمی شد چی هست شروع کردم به سوال پیچ کردنه دانشجوها . همینطوری که داشتم دونه دونه سرویسشون می کردم یه دفعه چشمم افتاد به یه دختره . انصافا عجب چیزی بود لامصب ! نمی دونم چرا تا حالا ندیده بودمش . جووووووووون ! چه گوشت و جیگریه ! دلم میخواد همینجا وسط کلاس گازش بزنم ! ای بابا … این لعنتی هم اون پایین شد قوز بالا قوز . حالا دیگه عمرا بتونم از پشت میزم بیام بیرون . ازش پرسیدم : شما بلدی ؟ – : نه اسّتاااااااااد ! من واسه این کلاس نیستم . مهمانم . (ای جااااااان ! چه صدایی هم داره ! شیطونه میگه زنمو طلاق بدم برم اینو بگیرم !) – : شما رشته ات چیه ؟ – : اسّتااااااااد من این درسو ترم بعد میخوام بردارم ، خواستم بیشتر باهاش آشنا بشم . – : خیلی خوبه اگه خواستی من ترم بعدم این درسو ارائه میدم ، با من بردار .

اپیزود چهارم – بین دو کلاس ، وقت ناهار و استراحت

بعد از تموم شدن کلاس بالاخره به هر زحمتی که بود از پشت میز بیرون اومدم و رفتم واسه ناهار . چون یه مقدار کلاسو زود تعطیل کرده بودم چندتا از دانشجوهای پسر دورمو گرفتن و از امتحان می پرسیدن . منم بهشون گفتم که الان اصلا حس و حال جواب دادن به شماها رو ندارم . رفتم تو دفتر نشستم . خواستم برم دم پنجره سیگار بکشم اما دیدم یه نخ بیشتر ندارم . ترجیح میدم بعد از غذا یه پکی بزنم ، حالش بیشتره . تو این فکرا بودم که یکی از همکارا اومد پیشم نشست . بوی گند عرق می داد . یعنی همیشه این بو رو می داد . معلوم نیست تو کلاس چیکار می کنه ؟ نمی دونم تو من چی دیده بود که دائما خودشو بهم می چسبوند . هنوز شروع به حرف زدن نکرده بود که بوی دهنش کل فضا رو پر کرد . دانشجوها چی می کشن از دستش تو کلاس ؟! به هر ترتیب ناهارو خوردیم و سیگارو کشیدیم و دیگه باید می رفتیم سر کلاس . اما من برای جبرانی کلاس صبح رفتم پیش مدیر گروه . بهش گفتم که یه نفرو پیدا کنه هفته دیگه یه کلاس بذاره واسه این بچه ها . ولی گفتش سرش خیلی شلوغه و باید برنامه ی ترم بعدو بچینه تازه دو روز دیگه قراره با اهل و عیال یه سفر بیست روزه ی تفریحی بره اروپا . بهش گفتم من نمی دونم ، مخ یکی از این دانشجو خرخونا رو بزنه که بره سر کلاس .

قبلا پاتوق استادای سیگاری اینجا بود!البته با سه چهار متر اختلاف!

اپیزود پنجم – ساعت سوم

بعد از غذا کی حال درس دادن داره . چندتا تمرین از تو یکی از جزوه ها درآوردم و دادم به یکی از دانشجوها که بیاد پای تخته حل کنه . بقیه ی درس هم حذف کردم . به بچه ها گفتم این بخش زیاد مهم نیست خودتون برید از تو کتاب بخونین . هنوز تو فکر اون دختره بودم . انصافا چی آفریده خدا  . اگه می شد فقط یه شب پیشم می خوابید … آخ آخ … چی می شد . یه ساعت قبل از پایان کلاس به بچه ها گفتم امروز استثنائا یه ذره زودتر تعطیل می کنیم . بعدش هم با یکی از بچه ها که ماشین داره برگشتم خونه . البته اینو می دونم که این پسره از چشم و ابروی من خوشش نیومده و بخاطر نمره منو هر هفته می رسونه اما مگه منم میخوام از کیسه خلیفه ببخشم ؟ معلومه که از این بچه مایه ها هم هست ، هر هفته با یه مدل جدید میاد . خلاصه خدا کنه هر ترم یکی دوتا از اینا گیر آدم بیوفته . آخ داشت یادم می رفت ، و یه چندتا هم از اون دانشجوهای دختر !

اپیزود ششم – آرایشگاه

قبل از اینکه برم خونه گفتم یه دستی هم به سر و صورتم بکشم . یه سلمونیه جدید نزدیک خونمون وا شده . قبلا باید دوتا کوچه می رفتم پایین تر . همون که رفتم تو نشستم و تیپ طرفو دیدم فهمیدم این کاره نیست ولی دیگه نشسته بودم . به هر تقدیر رو صندلی مخصوص نشستم و شروع کرد به ریدن . هر یه دونه قیچی که می زد کلی از موهامو می کَند . حالا مثلا می خواست سر صحبتم باز کنه . می گفت شما کارتون چیه ؟ گفتم استاد دانشگام . گفت دختر پسر با همن دیگه ؟ گفتم آره با همن . حرومزاده ی بی ناموس هر دختری هم که از جلو مغازه اش رد می شد دو دقیقه تو کارش وقفه می افتاد . می گفت صاحب آرایشگاه سرما خورده واسه همین این که فامیلشونه دو سه روزی اومده جاش تا مغازه بسته نباشه . می گفت شمال سلمونی داره ولی اینجا درآمدش خیلی بیشتر از اونجاس . منم که هیچ حس حرف زدن نداشتم .

اپیزود هفتم – خونه

وقتی رفتم خونه هنوز خانومم نیومده بود . رفتم تو بالکن دو سه تا سیگار کشیدم . به امروز فکر می کردم . عجب روز سنگینی بود . الانم حس می کنم خیلی گشنمه ولی این زنیکه نیست بهمون غذا بده . همیشه کارش همینه . کاغذ گذاشته که غذا از بیرون سفارش بدم ، آخه پس تو چیکاره ای اینجا ؟ اه … همون بهتر که برم همون دختر خوشگله رو صیغه اش کنم . یه تارش می ارزه به کل هیکل این . نمی دونم چیکار کنم واقعا درگیر یه مسئله ی پیچیده ی احساسی شدم . بهتره یه کم استراحت کنم. آره استراحت کنم خوبه .

نتیجه ی اخلاقی این داستان : همه ی آدما ممکنه یه شخصیت حقوقی داشته باشن که شخصیت واقعیشون پشت اون مخفی میشه . اینم نتیجه گیری اخلاقی که هی نگین این چرت و پرتا چیه .

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

اینا کیَن دیگه ؟ – قسمت چهارم

نوشته شده توسط حامد 115 نمایش

قسمت سوم

سلام همیشه غایب ! دیروز پی ات اومدم ، نیومدی و مُردم ، ثانیه های آخر ، نبضمو می شِمردم ، سه … ، دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته ، نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، تموم کن این بازیو ، منو بکش خدایا ، دو … ، خاطره های رنگیم ، رد شدن و گذشتن ، از توی ذهن و فکرم ، از عمق و از سرشتم ، نقطه ی روشنی نیست ، همه اش سیاه و زشته ، این سرنوشت بد رو ، کی واسه من نوشته ؟ ، یک … ، نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام ، کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصالم نرسیدم ، اما قسمتم نبوده ، روح منم تا ابد ، زنده می مونه اما ، حیف که باید بمونه ، بی همدم و بی همراه !!

حقیقتش خیلی علاقه مندم که بزنم تو کار روشنفکری و کلمه های قلمبه سلمبه اما از اینکه دوستان منو بشورن بذارن کنار می ترسم ! از همین روی به پستایی متوسل میشم که میشه گفت زردن و حتی بعضا سبز ! ضمنا ریسک همچین پستایی بالاس . بذارین اول یه ماجرای بی ربطی رو براتون تعریف کنم.

امروز که رفتیم دانشگاه دیدیم جمع همه جَمعه و از قضا هیچ کدوم از اساتید ما هم رغبت نکردن از رختخواب گرمشون بلند شن. زنهار شروع کردیم به بازی های پسرونه که یک اصطلاح جالبی هم بهش اطلاق می کنن که اینجا نمی تونم بگم . خلاصه صحبت به اینجا رسید که من گفتم یکی از دخترا رفته خونه ی یکی از پسرا و شب اونجا خوابیده و صبح پسره با ماشینش رسوندتش. این دوستان ما مشتاق شدن که بدونن این دختره کیه. بعد در یکی از کلاسا باز بود و می دونستم که فرد مذکور تو همین کلاسه و هی تو کلاسو دید می زدم تا پیداش کنم که یهویی یکی از خواهران ارزشی اومد و زرتی درو بست. حالا شما تصور کنین من بخوام تصاویر این خواهران واقعا ارزشی رو منتشر کنم . اون وقت میان خود منو می بندن . بگذریم که سخن از دور خوشتر است .

چندی پیش و ترم قبل که ما بعد کلاس ولو می شدیم تو راهرو یه مورد جالبی مشاهده شد که اینطور دست داد تا تبدیل به یه سوژه ی ژورنالیستی و اپیستوکومولوژیک بشه . معنیش اینه که این دسته بیل وسط راهرو چیکار می کنه و اصلا کی اینو آورده این وسط گذاشته در رفته ؟ هرچند که سال اصلاح الگوی مصرفه و یارانه ها هم میخواد هدفمند بشه اما آیا نباید اذهان عمومی روشن بگرده ؟ فی الحال لامپ اضافی رو هم بی زحمت مرحمت نموده و خاموش کنین. (ای بابا چرا برقا رفت ؟ حالا من ادامه ی پستو چطوری بنویسم ؟)

او کیست ؟ به کدامین سو می نگرد ؟ او به چه می اندیشد ؟ اصلا کجا می رود و به دنبال چیست و کلا از کجا آمده و فی الواقع آمدنش بهر چه بود ؟ آیا او همه چیز را می داند ؟ آیا او هالیدی و رفقا را در جیب پشتش می گذارد ؟ آیا او واقف الامر است ؟ آیا او مردی خسته و تنهاست که به آینده ای درخشان امید می نهد ؟ آیا چی ؟ هان ؟ چی میخوای بگی دیگه ؟ چی داری که بگی ؟

این بخش تشابهات خدایی خیلی دلرباس ! من کلی از این تشابها پیدا کردم که به مرور میذارم تو سایت . بعضیاشونم مورد دارن و برای دیدنشون حتما باید به سن قانونی رسیده باشین وگرنه می گرخین سکته می کنین میوفتین می میرین جنازه اتون می مونه باد می کنه . ( اه … اه … چقدر خوشمزه ای تو ! همین الان یکی تو مسنجر پیام داد گفت بچه کجایی ؟ گفتم تهران . بعد گفت من بچه کرمانشاهم ، کُردم . بعده یه چند دقیقه یه دفعه نه گذاشت نه برداشت گفت سوسولی دادا ؟ اینم از افتخارات جنبش سبز !) اما به نظر شما ژان رنو ، بازیگر فرانسوی هالیوود شبیه کدوم یکی از اساتیده ؟

راهنمایی : استاده یکی از دروس اختیاری که به بچه های کامپیوتر گفتن این درسو بنا به دلایلی برندارین . بیشتر راهنمایی می کنم ، درس آشنایی با دفاع مقدس .

کاملا واضح و مشخصه . شما باید بگین که تصویر زیر متعلق به کدوم یکی از اساتید کامپیوتر دانشگاس . راهنمایی هم می کنم . فرد سمت چپ تو عکس استاد نیست !

این قسمت هم خیلی باحاله و هم کلی سوژه براش پیدا کردم اما به حدی این چهره ها به هم نزدیکه که می ترسم پس فردا پدری برادری دوست پسری بیان خفتم کنن الکی الکی یه کتکی هم بخوریم. اما اشکال نداره ما در رسالتمون قدمی پا پس نمی کشیم ! (ریدی بابا !) خب حالا حدس بزنین که تهمینه میلانی به کدوم یکی از دانشجوها شباهت داره ؟ ضمنا حدالمقدور از آوردن اسم کامل خودداری کنین که کاری بس غیراخلاقیه .

و اما تصویر آخر . فردی که تو عکس مشاهده می کنین یکی از فروشندگان متخلف بازاره که سی دی های مستند رو به قیمت گزافی به خلق الله فروخته . ضمنا این فرد شناسایی شده و قرار بوده امروز توسط تیم تحقیقاتی و مبارزه با جرایم سایبری هیمرا دستگیر بشه که گویا عملیات لو رفته و ما نتونستیم پیداش کنیم. اگه کسی بتونه اونو تحویل ما بده به اون مبلغی که زیر عکسش درج شده میتونه معادل ریالیش سهام عدالت دریافت کنه . یا میتونین برید قهوه  خونه  حیدربابا مهمون ما .

خب دیگه ، من آخرش با این جلافتا نه تنها سرمو به باد میدم بلکه بقیه چیزا رو هم به فنا میدم . مثال بزنم . پس فردا میرم خواستگاری بعد باباهه میگه میخوایم درباره دوماد تحقیق کنیم. بعد اسم منو سرچ می کنه زرتی میاد اینجا می بینه از دختر مردم عکس گرفتم گذاشتم تو سایت . شما بودین به من دختر می دادین ؟ اینم بگم که اگه دخترتون در حد مگان فاکس خوشگل نیست زیاد خوشحال نشین . دیگه اینه . فعلا خدانگهدارش باشه . (این کیو میگه ؟)

پی نوشت : خواهشا از هرگونه عنایت خودداری کنید ! مثل اون یکی سایت نشه یه وقت ! آفرین !

جواب نوشت ! : جواب این سوالا در قسمت بعد .

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

از اونور دنیا باز نامه رسیده !

نوشته شده توسط حامد 29 نمایش

سلام کهربا ! سلام به عمق روحت ، به طول عمر نوحت ، به عشق بادوومت ، محکمی قدومت ، به اسم بامسمات ، لطیفیه دو دستات ، به زلفای پریشون ، به ساعدَین بیرون ، به اون نگاه خیره ات ، مردمکای تیره ات ، صدای زیر و نابت ، وجاحت و وقارت ، سویشرت … رنگت ، ابروهای قشنگت ، به لاک رنگ پیازیت ، به شوخیات و بازیت ، به کیف دخترونه ات ، ادکلن زنونه ات ، سلام به تو دلنواز ، درود به تو بازم باز ، سلام به تو دل انگیز ، درود به تو بازم نیز ، سلام به تو دلپذیر ، درود به من سر به زیر !!

به هیچ وجه سجع نوشت بالا رو جدی نگیرین ! ولی به به ! چه هوای خوبیه ، من و بارون و نسیم ، توی این دقیقه ها ، به سپیده می رسیم ! واقعا لذت می برم وقتی می بینم برف میاد و مردم از سرما فرار می کنن میرن تو مغازه ها. مشعوف میشم وقتی راننده ها با لنگ شیشه ی بخار گرفته اشونو پاک می کنن. دیگه می چسبم به سقف وقتی می بینم بعضیا هنوزم لباسای شاد می پوشن و اعتقادی به لباسای گرم ندارن. غرق حظ میشم وقتی پای چکمه پوش دخترا رو می بینم. انصافا خرکیف میشم وقتی دوتا دافو می بینم که دارن با هم تو خیابون قدم می زنن و منتظر ماشینن. آخرش از خوشحالی بال درمیارم وقتی می فهمم که ماشین ندارم !!

این روزای تعطیل برای نوشتن خیلی خوبه. درباره هرکس و هرچیزی میتونی بنویسی و هیچ کس هم هیچی نمیتونه بگه. البته من دوست ندارم کسی رو به سخره بگیرم ولی اگه این کارو نکنم پس چیکار کنم ؟ به هرحال این پستو اختصاص میدم به آخرین اخبار دانشگاه و حتما تو پستای بعد یه مقدار از دانشگاه فاصله می گیرم. اما این هفته چه خبر بوده ؟

دوشنبه روزی بود که ما یلخی پا شدیم رفتیم دانشگاه. بعد دیدم که یه اتوبوس خوشگل وسط دانشگاه پارک کرده و یه عده هی میرن تو هی میان بیرون. خلاصه یه تعداد از دوستانو دیدم و با هم درباره این مکان مقدس صحبت کردیم. یکی گفت میرن تو اسپـ رمو گرافی می کنن. که این فرضیه با ورود دخترا به اتوبوس رد شد. یکی گفت بوفه اس ساندیس میدن. یکی دیگه ابراز داشت شماها همتون اسکلی بیش نیستید ، اون تو دارن فیلم پخش می کنن. خلاصه هرکس یه زری زد این وسط تا رسید به من. گفتم : احمق های نادان ! امروز روز جهانی مبارزه با ایدزه و تو این اتوبوسه کانـ دومو قرصای ال دی و اچ دی میدن.( قرص چه ربطی به ایدز داره ؟) همه ی بچه ها از روشن بینی من کف کردن و برای دریافت این محموله ها به سمت اتوبوس هجوم بردن اما بعد از دقایقی فهمیدن که رکب خوردن و حرف من زر مفتی بیشتر نبوده. ملت می رفتن اونجا خونشونو اهدا می کردن و میومدن بیرون. وقت ناهار بود و همه هارو هور و گرسنه. بچه ها به دو دسته ی کلی تقسیم شدن. یه عده گفتن ما میخوایم بریم بدیم. یه سری دیگه بیان کردن که ما هم میخوایم بریم بخوریم. و به این ترتیب بود که اونی که می خواست بده رفت داد و اونی که قصد داشت بخوره رفت خورد. منم به عنوان ناظر بازی ، تماشا می کردم. حیف که عکس نگرفتم. می دونین ، جنبه ی مردم پایینه اگه عکس می گرفتم می گفتن این ترم اولیه کودنو نگاه کن. از دختر مردم عکس می گیره ببره به مامانش نشون بده. والا.

انبار اهدای خون

اما چهارشنبه روز اهدای عضو بود. ما هم که می دونین خیلی فردین تشریف داریم در نتیجه شروع کردیم به اهدای اعضامون. احرار پانکراسشو داد. احسان نمی دونست کبد یه دونه داره و کبدشو داد رفت. یکی از دوستان دوتا از غدد درون ریزشو اهدا کرد. البته قبلش از ترشحات این غدد تو شیشه نگه داشته بود واسه روز مبادا. منم که دیدم یه بدن کامل شد گفتم کجا رو ندارین ؟ گفتن دیافراگم. بالطبع منم دیافراگمو درآوردم انداختم جلوشون. اما چشمتون روز بد نبینه ، تمام قلب و شش و مری ریختن تو روده هام. به هر تقدیر.

اما اصل ماجرا اینجاست. یکی از روزای خداوند ما رفتیم سرکلاس و دیدیم بَه ! کلاس خالیه و به قولی مکانه. اما یه برگه دیدیم که روی میز استاد خودنمایی می کرد. به سمتش حمله و یه مقدار از متنش تلاوت کردیم و به این نکته رسیدیم که سوژه خوبیه واسه سایت. اول عکس این دست نوشته رو ببینین :

نامه ی تاریخی دختر دانشجوی شهرقدسی

برای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

اینم متنش : با عرض سلام خدمت ……. . استاد دوست داشتم بیایم و مشکل خود را با شما درمیان بگذارم ولی هربار خواستم نشد شاید شما فکر کنید هرچیزی که آقای …… بگوید درست است من اگر مزاحم بودم …. (این نقطه ها رو خودش گذاشته) خواستم به شما عرض کنم من را ببخشید و از جانب من به ایشان بگویید که دیگر نگران نباشند و فقط این را بدانید که برای من بی اهمیت است عذرخواهی فقط به شما بدهکار هستم که مزاحم شما شدم به خاطر شما دیگر مزاحم ایشان نخواهم شد. باتشکر از شما. ببخشید اگر بدخط نوشتم از طرف sasal mor

ما هنوز از نگارنده ی این نامه تاریخی اطلاعی در دست نداریم اما تیم تحقیقاتی و جرایم سایبری هیمرا به سرعت دست به کار شده و به زودی شخص نویسنده و دلیل نگارش این نامه مشخص خواهد شد. ضمنا خدمت کسایی که میخوان بدونن اعضای این تیم کیا هستن عرض کنم که یکیشون منم و دوتا عضو دیگه اشو لو نمیدم. اما بررسی و تفسیر این نوشته.

خب تیم هیمرا بعد از ساعت ها فکر و بررسی نامه به این نتیجه رسید که نمیتونه معنای مشخصی از نوشته برداشت کنه به همین علت نامه رو بردیم خدمت داداش کوچیکه ی یکی از دوستان. ایشون با سخنان گوهربارشون مارو روشن نمودن هرچند که امسال سال اصلاح الگوی مصرفه و باید لامپ اضافی رو خاموش کرد اما شما رو هم خاموش نمیذاریم.

این دختری که نویسنده ی نامه بوده به یکی از اساتید علاقه مند میشه و از یه استاد دیگه میخواد که بره براش خواستگاری. اما استاده رد می کنه و میگه من خودم زن دارم. اما دختر قصه ی ما کوتاه نمیاد و دائم پیغوم و پسغوم میده و اینجا شاعر این شعر به ذهنش خطور می کنه که : این همه پیغوم و پسغوم می فرستم تا بدونه داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه. خلاصه هی از این انکارو از اون اصرار. (شایدم برعکس) دست آخر دختره میفهمه که به اون یکی استاده هم علاقه منده و طی نامه ای بلندبالا از این استاد عذرخواهی می کنه. فعلا این فرضیه به واقعیت نزدیکتره تا وقتی که تیم هیمرا اصل قضیه رو پیدا کنه. خب دیگه خسته شدم از این به بعد ، پس دیگه بدرود !

پی نوشت ۱ : عید غدیرو به شدت به همه تبریک میگم!

پی نوشت ۲ : چه تو سجع نوشت و چه تو متن هرجا که نقطه چین گذاشتم یعنی اینکه کلماتو سانسور کردم. حتما این کار لازم بوده که کردم.

کذب نوشت ! : طی مکاتبات فشرده و زیادی که با گوگل داشتیم به این نتیجه رسیدیم که گوگل با یک عدد شست دست راست به ما اشاره می کنه و بر این اساس تا وقتی که این مشکل گوگلی سایت حل نشده ، من دیگه سایتو آپدیت نمی کنم.

۱۶ آذر نوشت ! : بعضیا ازم می پرسن ۱۶ آذر چیکار می کنی؟منم بهشون توضیح میدم که کلا دوشنبه ها چیکار می کنم !

شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۸۸

اینا کیَن دیگه ؟! – قسمت اول

نوشته شده توسط حامد 71 نمایش

پانوشت : اصولا برای معروف شدن بین بلاگ نویسا سه تا راه وجود داره. یکی گذاشتن مطالب کپی پیستی و تفریحی . یکی نوشتن روزنوشت و مطالب خودجوششی همراه با تبلیغات تو سایر بلاگ ها. یکی هم زردنویسی و وارد شدن به زندگی مردم.

سلام جیگرا ! رو صندلی نشستم ، خیره شدم به فرقون ، دخترا رد میشن هی ، از کف میدم من تومّون ، ساختمون فنی رو ، با جون و دل می سازن ، کارگرای افغانی ، وای چقده که نازن ، این دافای ملوسک ، نه باربی و نه دارا ، من نمیخوام عروسک ، اوس بنای مهربون ، چشمای هیزی داره ، اون دختره غذایی ، دماغ تیزی داره ، چشام میخوان بخوابن ، بنّا دیدن تمومه ، توی خوابم می بینم ، یه داف که تو حمومه !!

خب قبل از هرچیز یه سری بزنیم به خبرگزاری فوق معتبر هیمرانیوز. بر طبق گزارشات این خبرگزاری از منابع موثق ، کلاسای این هفته ی دانشگاه برقراره و کلاسایی که استادشون بیاد تشکیل میشه. غیر از دروس عملی و تمامی دروس تخصصی بچه های فنی که به علت ساخت و ساز تا سه شنبه کلاساشون به پیچ رفته و بعد از اون هم احتمالا به پیچ خواهد رفت. ضمنا تاریخ حذف و اضافه ی بچه های کامپیوتر ورودی ۸۶ سه شنبه اس ، بقیه رشته هام خودشون برن ببینن.

فی الفور میریم سروقت سوالا. خب این پست کاملا تعلق داره به دانشجوهای شهرقدس هرچند که سعی می کنیم بقیه هم ملذوذ بشن. حالا اول بگین این تصویر متعلق به کدوم مکانه ؟ مسجدالاقصی که صهیونیست های جهان خور دورش جدول کشیدن ؟ یا مسجدالاقصی که یه راننده تاکسی اومده زیارتش کنه ؟

اینجا کجاست ؟

عکس زیر متعلق به کدوم شخصیت بوده ؟ یعنی هست ؟

او کیست ؟

آهان ! خب به نظر شما جای علامت سوال کدوم یکی از دانشجوها رو باید قرار بدیم ؟ البته شخصیت سمت چپ ایگور آکینف دروازه بان روسیه و باشگاه زسکا مسکوئه .

راهنمایی : من نیستم !

سمت راست جای علامت سوال کی میره ؟

عنایت بفرمایین ، منت بذارین به سر ما و حدس بزنین تصویر زیر متعلق به کدوم استاده ؟

وی کیست ؟

خب تشابه بعدی. البته من هرچی به دوستان – که تعدادشونم کم نیست – میگم کجای …… شبیه یانگومه ، میگن نه تو نمی فهمی شبیهه ! البته من می خواستم یه عکس فوق مشابه با یکی دیگه بذارم که به حدی تشابه نزدیک بود که دلم رضا نداد !

یعنی کی میره تو علامت سوال ؟

اگه بگین تصویر زیر برای کدوم یکی از اساتیده جایزه می گیرین. جایزه اتونم اینه که برنامه سازی پیشرفته بیست میشین.

کیست او ؟

رسیدیم به اصل داستان ! این فرد رو شناسایی کنین !

راهنمایی : من خودم نمی دونم کیه ، باور کنین ! اگه می دونستم حتما می رفتم صد میلیون دلارو می گرفتم !

یعنی کی میتونه باشه این موقع روز ؟

عکس از : وبلاگ sgu-cg

خب دیگه دوستان من ! پیشنهاد می کنم برای این پست کامنت بذارین که اگه نذارین مثل افراد بالا سوالتون می کنم میذارم تو سایت ! بدرود !

پی نوشت : من رو جنبه ی افراد بالا حساب باز کردم.

جواب نوشت ! : پاسخ سوالات در قسمت بعد

دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۸۸

معرفی چند استاد دانشگاه آزاد شهرقدس ۲

نوشته شده توسط حامد 144 نمایش

پانوشت : من حتی اگه ادعای روشنفکری داشته باشم نمیگم نمی تونم فلان شبکه رو تحمل کنم یا از فلان رسانه متنفرم. یا اینکه بگم از یه سبک موسیقی خیلی بدم میاد. چون تمامی اینا برای خودشون یه سری طرفدار دارن و این حرف من یعنی اینکه من خیلی حالیمه و اونا هیچی نمی فهمن. هرچند که این روزا بازار من می فهمم بقیه نمی فهمنا خیلی داغه.

سلام علیه ! اول یه مسئله در رابطه با انتخاب واحد بگم. من می دونم که مدیر گروه ما خیلی زحمت می کشه و می دونم که تنظیم ساعت کلاسا و استادا و پیدا کردن استاد برای کلاسای خالی خیلی کار مشکلیه اما چقدر خوب میشه که این سختی کشیدنا نتیجه ی خوبی هم داشته باشه. الان تعداد زیادی و تقریبا همه ی بچه های ورودی ما از انتخابشون ناراضی هستن که می شد اینطوری نباشه. مثلا به نظر من افزایش ظرفیت خیلی بهتر از باز کردن کلاس جدیده و بهتره که اون کلاس جدیدو که میخوایم اضافه کنیم از اول بذاریم تو لیست تا دانشجوها بتونن رو اون برنامه ریزی کنن. ضمنا اینطوری در حق ورودی های پایین تر هم اجحاف نمیشه. برای مثال بعضی اساتید که کلاسشون محبوبه عملا برای ورودیای بالاتر در نظر گرفته شده و کلاسایی که استادشون مشخص نیست برای ما. ( مثلا استاد باغبانی و کیان راد ) اینکه یه عده هم خارج از نوبت ثبت نام می کنن یه ظلم نسبت به بقیه ی دانشجوهاس. اما بگذریم و بریم سر معرفی اساتید. دیگه بی خیال بیوگرافیا بشین حالا.

۱- استاد محمود طاهری : آقای طاهری استاد درس اخلاق هستن و تا جایی که من اطلاع دارم تنها استاد اخلاقیه که امتحانش تستیه. اون زمان که من باهاش کلاس داشتم یه هفت هشت صفحه جزوه گفته بود که از همونام سوال طرح کرد بالطبع. اما اون موقع هنوز کلاسا مختلط بود و چون از ساعتای قبل و بعد هم میومدن عملا بعضی از دانشجوها رو پای همدیگه میشستن و حتی استاد رو صندلیش نمیشست چون چند نفر روش بودن. باور کنین راست میگم. بعد رسیدیم به مبحث اخلاق جنـ سی که بخاطر تعداد زیاد دانشجوها کلاس از دست استاد در رفت و پسرا شروع کردن به تیکه انداختن. مثلا یکیش که یادم میاد این بود که یکی پرسید : ببخشید استاد ، خانما تحریک نمیشن ؟ که استادم گفت : خانما خودشون عامل تحریکن ! ختم کلوم ، استاد طاهری بهترین گزینه واسه درس اخلاقه. ضمنا ماشینشم آردیه !

۲- حجت الاسلام ابراهیم امیری ; متولد ۱۳۴۵. اتومبیلشم فکر کنم پراید بود ! ضمنا حاج آقا امیری رئیس ستاد اوقاف شهرقدس و رئیس دفتر فرهنگ دانشگاه هم هستن.

اولا که آقای امیری درس انقلاب اسلامی رو تدریس می کنه و خیلی هم رو درس دادنش جدیت داره. رو حضور و غیاب حساسه و  از کل ساعت درسیش استفاده می کنه. حدود ۱۳۰ تا سوال پرحجم هم میده و امتحانشم تشریحیه. دو نمره هم فعالیت کلاسی داره و اول هر ساعت سوال می پرسه و هرکی جواب بده نمره می گیره که بالطبع من این دو نمره رو نگرفتم.

استاد ابراهیم امیری

۳- استاد محمود رزازی : آقای رزازی تاریخ صدر اسلام و اندیشه اسلامی ۲ رو تدریس می کنه که من باهاش تاریخ داشتم. با اینکه کلاسش صبح بود و من به زور خودمو بیدار نگه می داشتم اما آخر کار خرسند از جلسه ی امتحان بیرون اومدم و وقتی هم که نمره ها اومد خرسندتر شدم ! حداقل واسه درس تاریخش اینطوریه که سوال نمیده ولی تو امتحان آخر ترم به حدی سوالات ساده میده که بچه ی منم میتونه جواب بده. بیشترشم تستیه البته سه نمره هم فعالیت کلاسی و کنفرانس مطالب کتاب و اینا داره که من نگرفتم. با اینکه اساتیدی که سنشون زیاده خیلی سختگیر میشن ، اما استاد رزازی چون می دونه درسش برای بچه های فنی مهم نیست زیاد سخت نمی گیره. ضمنا آقای رزازی تو دانشگاه تهران جنوبم تدریس می کنه.

کتاب تاریخ تحلیلی صدر اسلام

۴- دکتر محمدعلی کوزه گر : آقای دکتر تو دانشگاه ما درس تنظیم خانواده درس میده و از نکات جالب توجه اینه که ایشون عضو حزب مشارکت و نماینده ی شهریار تو مجلس ششم بوده و چند سال پیشم مشاور وزیر بهداشت و رئیس یه بیمارستان. البته الانشو زیاد اطلاع ندارم اما باید از حامیای موسوی یا کروبی باشه. به هرحال اگه تمایل دارین سر کلاس شاد باشین و از همه جا مِن جمله زیر شکم زیاد سخن به میون بیارین کلاس آقای کوزه گرو انتخاب کنین. با اینکه تستی امتحان می گیره ولی سوالاش خیلی پیچیده اس و باید چند بار کتابشو خونده باشین تا نمره ی کامل بگیرین. البته کتابشم با اینکه چهار صفحه اس سه هزار تومن ولی خیلی مفیده و من الان نیگرش داشتم چون حتما بعدا به دردم می خوره. حالا یه خاطره ی بی ربط از سر جلسه ی امتحان بگم تا دور همیم.

کتاب تنظیم خانواده و جمعیت

مراقب ما یه دختر خانم جوونی بود که اگه اینجا اروپا آمریکا بود حتما بهمون کمک می کرد اما خیلی اصرار داشت که تنظیم آسونه که چرا تقلب می کنین آخه ؟ خلاصه استاد اومد و یکی ازش پرسید : استاد جواب این سواله چی میشه ؟ که استادم گفت : شب بیا بهت بگم. که یه دفعه وقتی دید دختره بنده خدا اونجا وایستاده حرفشو تصحیح کرد و گفت : یعنی اینکه اگه تا شب اینجا بمونی حتما بهت میگم . آخرش اینکه واسه درس تنظیم آقایون استاد کوزه گر بهترین گزینه اس. دیگه خداحافظ !

پی نوشت ۱ : واقعا وقتی دیدم بچه های دانشکده فنی تهران جنوب یه تاپیک فعال تو پرشین تولز دارن لذت وافی بردم. حیف من که اومدم اینجا و یه نفر قدرمو نمی دونه !!

پی نوشت ۲ : می خواستم عکسایی از بچه های دانشگاه بذارم تو سایت اما نمی خوام بخاطر چندتا عکس پیش چهارتا مونث خودمو خراب کنم و اصلا به نظرم گذاشتن عکس از ۳۶۰ و فیس بوک هم کلاسیا تو سایت ، یه نوع بچه بازیه.

آپدیت نوشت : برای دیدن تاریخ ثبت نام با تاخیر دانشگاه شهریار به لینک زیر برید : ( ضمن تشکر از مسعود )

http://www.shahryariau.ac.ir/web881_files/Page315.htm

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۸۸