تو خیالمی وقتی هرکسی با عشقش از کنارم رد میشه ، تو خیالمی هرجا باشم هرجا باشی هر لحظه تا همیشه !

راه های درخواست دوستی

نوشته شده توسط حامد 11 نمایش

سلام متاخر ! من میام و تو میری ، یا تو میای و میرم ، این که نشد زندگی ، مگه نمی دونی که ، به دست تو اسیرم ، چرا نمیشه یک روز ، با یک خیال راحت ، تو رو ببینم آروم ، از چشم و دست و قامت ، چرا خدا نداره ، نمی کنه نمی خواد ، رحمی به قلب من که ، با آه کشیده فریاد ، چرا شبم نمیشه ، روشن تر از نور روز ، ماهم چرا نمیاد ، ستاره ای نیست هنوز ، دلم می خواست یه روزی ، کنار تو بشینم ، صورت ماهتو هم ، ببوسم و ببینم ، ببینمت دائما ، تو خلوت و شلوغی ، تویی که واسه ی من ، چراغ پر فروغی ، ای گوشیه تو سامسونگ ، ای که کُده تو چهاره ، بدون که این دل من ، بدجوری بی قراره !!!!!!!!!!

خب یه مدتی بود که می خواستم این پستو بنویسم اما بنا به دلایلی از نوشتنش طفره می رفتم تا اینکه چند روز پیش این پست از وبلاگ زهرا رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که نوشتن درباره ی این موضوع اونقدرها هم که فکر می کنم چیپ نیست . اما من تا قبل از ورود به دانشگاه به دلیل اقتضای سن دوستان و محیطی که توش قرار داشتم به هیچ وجه با دخترای نا آشنا ارتباط نداشتم و دوستام هم نداشتن . البته بعضیا بودن که پول تو جیبیاشونو جمع می کردن تا یه روز که خونشون خالی شد بتونن نهایت استفاده رو ببرن ولی در کل اکثریت قریب به اتفاق بچه ها پایبند به خانواده و اصول بودن .

قطعا بعد از ورود به دانشگاه همه چیز تغییر می کرد و من بصورت نسبی می دونستم که ممکنه یه سری ارتباطاتی شکل بگیره اما شاید به نوعی ترم اول شوکه شدم . هنوز یکی دو هفته نگذشته بعضیا دست به کار شدن . یکی به دوستش گفت برو به فلان دختر شماره ی منو بده و بگو که این شماره واسه منه . چند نفر سر یکی از کلاسا نشستن و چند تا دختر انتخاب کردن و با هم قرار گذاشتن که برن و باهاشون صحبت کنن و به قولی درخواست دوستی بدن که البته اینکه چه اتفاقاتی افتاد رو ایشالا بعد از فارغ التحصیل شدنم تعریف می کنم. یکی دیگه تا یه دختر خوشگل بهش نگاه میندازه فورا عاشق میشه و واقعا هم عاشق میشه ! تا حالا چند بار عاشق شده و بعد از اینکه سرش به سنگ خورده دپ زده . بعضیام که بدون هیچ هدف خاصی وسط دخترا می لولن و عملا شدن وسیله ی طرب و تفریح دخترا . تعدادی هم تو این وادیا نیستن و فقط بدنو می بینن و کاری به عشق و علاقه و زیبایی ندارن . دیگه بگذریم ولی من صحبتا دارم که فعلا خیلی زوده واسه گفتنش.

بحث این پست همونطوری که از تیتر هم مشخصه در رابطه با نحوه ی ابراز علاقه در اولین برخورده . اما حالا ما از کجا بفهمیم که واقعا نسبت به طرف علاقه مندیم و احساس می کنیم که اگه بهش برسیم به موفقیت رسیدیم ؟ اولا همیشه این نکته رو مدنظر داشته باشین که هیچ وقت با یه نگاه آدم عاشق نمیشه. مواردی که منتج به عشق میشه رو تو این پست گفتم . ثانیا اگه اون پست وبلاگ زهرا رو مطالعه کرده باشین ، یه جا گفته که کسایی که واقعا به طرف علاقه پیدا می کنن براشون سخته که بخوان جلو برن و صحبت کنن .

سناریوی اول – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر

- : هی … هی … – : هان ؟ -: میخوام برم با این دختره صحبت کنم . -: ای بابل ! تو هم که از دست رفتی ! -: نه بابا همین الان تصمیم گرفتم . برم یا نه ؟ -: چه می دونم …. خب برو . دو دقیقه بعد … -: خب چی شد ؟ -: هیچی گفت نامزد داره منم بی خیالش شدم . از اولشم می دونستم اینقدر خودشو می گیره اه اه .

یکی از فاکتورای مهمی که تو اولین برخورد و اولین گفتگو تاثیر زیادی رو ادامه ی روند میذاره ، محلیه که مشغول به صحبت میشین . چون علاوه بر اینکه یه نوستالژی برای شما و طرف بوجود میاره اگه محیط آروم تر و حالا عاشقونه تری هم باشه حتما موثرتر خواهد بود .

سناریوی دوم – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر

- : ببخشید … ببخشید خانوم -: بله ؟ -: ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ – : خواهش می کنم بفرمایین . -: راستش چطوری بگم ، قضیه اینه که من یه مدتیه …. -: (از فاصله ی دور) سلام ممد ! چطوری ؟ از اینورا ؟ -: چاکرم ! دلم تنگیده بود واسه ات خیلی خوشحال شدم دیدمت ! -: قربونت ! فعلا ! - : نگاهی ! یا علی ! … ببخشید … من خیلی رو این مسئله فکر کردم ، آخرش به این نتیجه رسیدم که واقعا شما عالی هستین و من به شما … -: (از فاصله ی دور) ممد ! – : هان ؟! -: کپی کردی جزوه رو ؟ - : اه … نه یادم رفت یه ربع دیگه میرم . -: بابا زود باش دیگه کلاس شروع شد . – : باشه باشه الان میرم …. می دونین خواستم بگم که خیلی به شما علاقه پیـ… اِ کجا رفتی پس ؟

یکی دیگه از مواردی که باید مدنظر داشت زمانه . وقتی طرف قاتیه و بخاطر مشکلات شخصی و غیر شخصیش اعصاب نداره بهتره که صبر پیشه کنین . سر صبح هم این کارو نکنین چون طرف هنگه گیج می زنه . ضمنا جمله ی استاد کوزه گر رو هم آویزه ی گوشتون کنین !

سناریوی سوم – مکان : رو به روی کبابی – زمان : ظهر

-: خانوم … خانوم یه لحظه … ببخشید یه لحظه کارتون داشتم . -: بله ؟ -: سلام -: سلام ، بفرمایین ؟ – : من حقیقتش می خواستم بهتون بگم که یه حسی به شما پیدا کردم که به کس دیگه ای نکردم . می دونین ، احساس می کنم به شما شدیدا علاقه مندم . -: خب ، چی بگم . اجازه بدین درباره اش فکر کنم . – : اگه میشه الان یه نظر کلی بدین . – : ببینین من الان یه ذره گرسنمه باید یه چیزی بخورم . -: خب اشکال نداره زود بگین و برین یه چی بخورین . -: خب پس غذا می خورم بعد بهتون میگم . -: نه من تحمل ندارم همین الان بگو . -: من پیشنهاد می کنم اول ناهار بخوریم بعد درباره اش صحبت می کنیم. -: ولی من الان گشنه ام نیست. خواهش می کنم اینقدر منو اذیت نکنین . بگید دیگه. -: آخه الاغ ! وقتی تو منو بغل کبابی نگه داشتی بوی کبابم میاد چطوری می تونم با این شیکم خالی ریخت نحس تو رو تحمل کنم ؟ آی کیو !

سعی کنین اگه در ارتباط با جنس مخالف دچار مشکلین طبق راهنمای قدم به قدم این پست عمل کنین. با کلاس صحبت کردن و حاضر جوابی رمز موفقیته هرچند جواد بازی و دلقک بودن هم در پاره ای از اوقات جواب میده .

سناریوی چهارم – مکان : محوطه ی باز ، زمان : عصر

- : سلام خانوم چیز . ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ -: خواهش می کنم . -: من اومدم که بهتون بگم که خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که با هم باشیم . ببینین . منو نگاه کنین . من همینم که هستم. این لباسامه اینم تیپم . -: خب ، آخه می دونین من فکر می کنم ما با هم هیچ سنخیتی نداریم . -: سخنیت نه مه نه ؟ ایلده واسه من گلمبه سلمبه صحبت نکن با دهن حرف بزنا . -: سنخیت یعنی اینکه اگه بخوایم با هم باشیم ممکنه در آینده به مشکلات عدیده ای برخورد کنیم . -: عدیده چیه دیگه ؟ -: یعنی متعدد . یعنی زیاد . ضمنا بهتره که شما با یه دوشیزه صحبت کنین چون من تا چند وقت دیگه میخوام مزدوج بشم . -: من که نمی فهمم چی میگی تو . مزدوج و این حرفا نمی دونم یعنی چی . -: یعنی اینکه من شوهر دارم آقای محترم ! -: آهان ! خب از اول بگو دیگه چرا اینقدر ادبیاتی حرف می زنی. اگه شوهر داری اشکال نداره طلاقش بده بعد من میام تو رو می گیرم .

اصولا بعضیا جواب نه رو برنمی تابن و وقتی تو این امور مهم و احساسی جواب رد میشنون دچار هیجانات درونی میشن و یه بلایی سر خودشونو بقیه میارن. البته جواب رد دادن هم یه هنریه که بسته به هوش و مطالعات افراد درصد موفقیتش بدست میاد .

سناریوی پنجم – مکان : محیط بسته ، زمان : ظهر

- : سلام – : سلام -: معذرت میخوام روم به دیوار گلاب به روم میشه چند لحظه با شما صحبت کنم ؟ -: آره -: ببینین من دیدم نسبت به شما یه طوره دیگه ای شده ، چطوری بگم ، یه احساس فرا زمینی ، یه احساسی که هیچ کس نداره . نمی دونم منظورمو چطوری برسونم ولی فکر می کنم این احساسات باید نشونه ی خوبـ….. -: ده بنال زودتر دیگه – : بله ببخشید . من عاشق شما شدم ! -: چی ؟ بچه سوسول تو با این سک و صورتت اومدی تو روی من میگی چی ؟ آخه چی به تو بگم دیلاق بدقواره ! مادر …… ! ک ….. ! برو با هم قد خودت بازی کن کوچولو ! گوسفند ! -: ولی من خیلی شما رو دوست دارم -: بیا بخور بابا – : ببخشید چیو ؟

باید موقعیت سنج باشین . نه فقط تو این کار بلکه هرکاری که میخواین بکنین موقعیتشو بسنجین . قبلش به عواقبش فکر کنین و مخصوصا برای درخواست دادن که تا حدی مهم هم هست خیلی باید سبک سنگین کنین. البته دست دست کردن هم پیشنهاد نمیشه .

سناریوی ششم – مکان : پارک ، زمان : بعد از ظهر

- : سلام خانوما … ببخشید میشه من چند دقیقه با دوستتون خصوصی صحبت کنم ؟ -: چی میخوای بهش بگی ؟ -: حالا اگه اجازه بدین خصوصی خدمتشون عرض می کنم . – : حتما میخواد بگه آه ای عقش من ، تو را بسیار دوست می دارم و تو در قلب منی ! آه ! – : آره ، حتما شمارشم رو کاغذ دفتر چهل برگش نوشته درمیاره میده ! ها ها ها ها ! -: صورتشو نگا کن چقدر یبسه با اون خال هندوش ! -: کفشش ! کفششو ببین پای چهل نفر توش جا میشه ، مث پاهای کارل می مونه – : کارل کدوم خریه دیگه ؟ -: چه می دونم تو یه فیلمی بود یارو قدش شیش هفت متر بود اسکوله اسکول ! هه ها ها هه ها

اگه براتون ممکنه در مورد دختره هم فکر کنین و هم تحقیق . اگه مثل ما دانشجو باشین که کار سختی ندارین ولی اگه هم نباشین بالاخره بهتره یه شمه ی کلی نسبت به معشوقه اتون پیدا کنین.

سناریوی هفتم – مکان : دانشگاه ، زمان : قبل از ظهر

- : اِ … سلام خانوم چیز . می خواستم یه ذره در مورد یه مسئله ای باهاتون صحبت کنم . -: سلام . خواهش می کنم بفرمایین . -: راستیتش من به شما علاقه دارم می خواستم نظر شما رو درباره خودم بدونم . -: خب ، میگم که بهتره بیشتر با هم صحبت کنیم . -: خیلی فکر خوبیه پس بعدا با هم حرف می زنیم خدافظ . -: خب شما چیزی از من نمیخواین ؟ مثلا شماره تلفن ؟ -: نه اونو که دارم . از این لحاظ نگران نباشین تلفن نشد ایمیل ، ایمیل نشد میام دم در خونتون ، نشد میرم محل کار بابات . مشکلی نیست تو این زمینه . -: یعنی شما می دونین محل کار بابای من کجاست ؟ -: بله ، تازه چند وقت پیش با هم یه صحبت مفصلی هم داشتیم خیلی آدمه خوش مشربیه . -: خب ببینین ، این داداش من خیلی رو من حساسه . حتی اگه پدر مادرمم راضی بشن شاید اون کوتاه نیاد . -: داداشت ؟ بابا ما با هم اینجوری ایم … آه … یه بار با هم رفتیم خونه خالتون . -: یعنی شما همه چیز منو می دونین ؟ -: خب آره – : مثلا الان می دونین سایز لباسای من چنده ؟ -: دقیقا ! تازه سایز لباسای مامانتم می دونم !

اصولا آدما تو موقعیتای حساس نمی تونن احساساتشون رو بروز ندن و هرچقدر هم که خودشونو کنترل کنن بازم از چهره اشون میشه فهمید . حالا نسوان یه مقدار توانایی کنترلشون بیشتره و ضمنا توانایی تشخیصشون هم بالاتر !

سناریوی هشتم – مکان : هرجا ، زمان : هر وقت

-: ببخشید من خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که باهام ازدواج کنین ! -: بوووووووووع    :o   !

البته الان به نظر میاد روشی که من پیشنهاد دادم قدیمی و کهنه شده باشه اما علاوه بر اینکه اخلاقی تره ، وجهه ی قشنگتری هم داره تا اینکه مثلا تو پارتی با طرف آشنا بشین و یه کم باهاش برقصین ! یا مثلا برید به همه بگین که من مخ یه دختره رو زدم عین باربی می مونه . ولی کی به من گوش میده آخه ؟ الان اگه به دختره بگی شب بیا با هم بخوابیم راحت تر قبولت می کنه تا بخوای کلی آسمون ریسمون ببافی .

سناریوی نهم – مکان و زمان : نداره

سلام ، من تو رو میخوام ، اه چقده خرم من ، منو ببین ، یهو خب قاطی کردم ، زد به سرم اومد یهو تو سرم که ، بیام جلو بگم دوسِت دارم ، اگه جونمو بخوای جلو پات میذارم ،  آخه چی بگم که یه ذره خوشت بیاد ، من خره خرم ، دلم تو رو تو رو میخواد.

دانلود آهنگ سلام از نریمان و Smash .

هرچند که بازم می تونستم این پستو کش بدم اما باور کنین نوشتن خیلی سخت شده . من نه برای نوشتن بلکه برای زندگی کردن نیازمند همدلی و همفکری شمام ! بابا اصلا با اسم مستعار نظر بذارین. من که تو دنیای واقعی رو به هبوطم حداقل تو مجازیش یه ذره لذت ببرم . فعلا خداحافظش ! ( آخه کیو میگی؟)

پی نوشت : این وبلاگ رو ببینین ! فکر می کنین بعد از اینکه صاحبش شایعه ی ازدواج الناز شاکر دوست رو شنیده چه حالی پیدا کرده ؟ ضمنا برای حل مشکلش از شما کمک خواسته .

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

یه پسر خیلی استاد !

نوشته شده توسط حامد 67 نمایش

حامد تارانتینو present  …  براساس چند داستان واقعی

اپیزود اول : ساعت اول

سلام . بنده یکی از اساتید جوون یکی از دانشگاها هستم. البته از درآمدش راضی نیستم ولی با این مدرک زاقارت کاری از این راحت تر گیرم نمیاد . امروز آخرین روز کاری ترمه اگرچه طبق بخشنامه ، کلاسای دانشگاه باید یه هفته دیگه برقرار باشه اما کلاسو کی رفته کی داده ؟ ساعت ۶ صبح ساعتم زنگ زد . دیشب با خانمم نشسته بودیم ویکتوریا می دیدیم واسه همین دیر خوابیدم . خیلی خوابم می اومد واسه همین بی خیال ساعت اول شدم و تخت گرفتم خوابیدم .

اپیزود دوم : ساعت دوم – قبل از کلاس

ساعت هشت از خواب بیدار شدم. بازم دلم می خواست بخوابم اما به هر زحمتی بود آماده شدم که برم دانشگاه . خانومم دیشب کلی اصرار کرد که امروز ماشینو لازم داره و حداقل این روز آخری بدون ماشین سرکارم برم . از خونه زدم بیرون و رفتم سر کوچه و وایستادم تا سرویس بیاد . هنوز سرجام مستقر نشده بودم که یه مردی با ظاهر معمولی و هیکل نحیف به طرفم اومد و گفت : ببخشید آقا شما موبایل دارین ؟ خواستم بگم نه ، دیدم به تیپم نمیاد که موبایل نداشته باشم . خواستم بگم شارژ نداره ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که توجیه تابلوئیه . خواستم بگم گوشیم شارژ نداره ولی به شک افتادم که نکنه یه دفعه بگه اشکال نداره فقط یه میس میندازم . خواستم بگم مرتیکه ی الدنگ تلفن عمومی اون ور خیابونه اما دیدم شاید بگه کارت ندارم . خواستم بگم موبایل دارم ولی به توئه دزد نمیدم که دیگه نگفتم . بعد از اینکه زنگشو زد سوار اتوبوس شد و رفت. منم تازه یادم افتاد که سرویس ساعت ۶ صبح رفته . رفتم آژانس و یه ماشین کرایه کردم برای دانشگاه .

اپیزود سوم : ساعت دوم – در کلاس

باید می رفتم دفتر اساتید اما کی به کیه . مسئولش رفیقمه سه سوته غیبتمو واسم ردیف می کنه. یه راست رفتم کلاس . بچه ها نشسته بودن ، مثل اینکه نیم ساعت دیر کرده بودم . رو صندلیم نشستم و شروع کردم به روخونی از جزوه چون اصلا حس و حال راه رفتن و نوشتن رو تخته رو ندارم . وسطشم واسه اینکه مثلا نشون بدم خیلی استاد جدی و خفنی هستم از بچه ها سوال می پرسیدم . این دفعه هم استثنا نبود و وقتی به یه جایی از درس رسیدم که خیلی سخت بود و من هنوز بعد از چند سال تدریس حالیم نمی شد چی هست شروع کردم به سوال پیچ کردنه دانشجوها . همینطوری که داشتم دونه دونه سرویسشون می کردم یه دفعه چشمم افتاد به یه دختره . انصافا عجب چیزی بود لامصب ! نمی دونم چرا تا حالا ندیده بودمش . جووووووووون ! چه گوشت و جیگریه ! دلم میخواد همینجا وسط کلاس گازش بزنم ! ای بابا … این لعنتی هم اون پایین شد قوز بالا قوز . حالا دیگه عمرا بتونم از پشت میزم بیام بیرون . ازش پرسیدم : شما بلدی ؟ – : نه اسّتاااااااااد ! من واسه این کلاس نیستم . مهمانم . (ای جااااااان ! چه صدایی هم داره ! شیطونه میگه زنمو طلاق بدم برم اینو بگیرم !) – : شما رشته ات چیه ؟ – : اسّتااااااااد من این درسو ترم بعد میخوام بردارم ، خواستم بیشتر باهاش آشنا بشم . – : خیلی خوبه اگه خواستی من ترم بعدم این درسو ارائه میدم ، با من بردار .

اپیزود چهارم – بین دو کلاس ، وقت ناهار و استراحت

بعد از تموم شدن کلاس بالاخره به هر زحمتی که بود از پشت میز بیرون اومدم و رفتم واسه ناهار . چون یه مقدار کلاسو زود تعطیل کرده بودم چندتا از دانشجوهای پسر دورمو گرفتن و از امتحان می پرسیدن . منم بهشون گفتم که الان اصلا حس و حال جواب دادن به شماها رو ندارم . رفتم تو دفتر نشستم . خواستم برم دم پنجره سیگار بکشم اما دیدم یه نخ بیشتر ندارم . ترجیح میدم بعد از غذا یه پکی بزنم ، حالش بیشتره . تو این فکرا بودم که یکی از همکارا اومد پیشم نشست . بوی گند عرق می داد . یعنی همیشه این بو رو می داد . معلوم نیست تو کلاس چیکار می کنه ؟ نمی دونم تو من چی دیده بود که دائما خودشو بهم می چسبوند . هنوز شروع به حرف زدن نکرده بود که بوی دهنش کل فضا رو پر کرد . دانشجوها چی می کشن از دستش تو کلاس ؟! به هر ترتیب ناهارو خوردیم و سیگارو کشیدیم و دیگه باید می رفتیم سر کلاس . اما من برای جبرانی کلاس صبح رفتم پیش مدیر گروه . بهش گفتم که یه نفرو پیدا کنه هفته دیگه یه کلاس بذاره واسه این بچه ها . ولی گفتش سرش خیلی شلوغه و باید برنامه ی ترم بعدو بچینه تازه دو روز دیگه قراره با اهل و عیال یه سفر بیست روزه ی تفریحی بره اروپا . بهش گفتم من نمی دونم ، مخ یکی از این دانشجو خرخونا رو بزنه که بره سر کلاس .

قبلا پاتوق استادای سیگاری اینجا بود!البته با سه چهار متر اختلاف!

اپیزود پنجم – ساعت سوم

بعد از غذا کی حال درس دادن داره . چندتا تمرین از تو یکی از جزوه ها درآوردم و دادم به یکی از دانشجوها که بیاد پای تخته حل کنه . بقیه ی درس هم حذف کردم . به بچه ها گفتم این بخش زیاد مهم نیست خودتون برید از تو کتاب بخونین . هنوز تو فکر اون دختره بودم . انصافا چی آفریده خدا  . اگه می شد فقط یه شب پیشم می خوابید … آخ آخ … چی می شد . یه ساعت قبل از پایان کلاس به بچه ها گفتم امروز استثنائا یه ذره زودتر تعطیل می کنیم . بعدش هم با یکی از بچه ها که ماشین داره برگشتم خونه . البته اینو می دونم که این پسره از چشم و ابروی من خوشش نیومده و بخاطر نمره منو هر هفته می رسونه اما مگه منم میخوام از کیسه خلیفه ببخشم ؟ معلومه که از این بچه مایه ها هم هست ، هر هفته با یه مدل جدید میاد . خلاصه خدا کنه هر ترم یکی دوتا از اینا گیر آدم بیوفته . آخ داشت یادم می رفت ، و یه چندتا هم از اون دانشجوهای دختر !

اپیزود ششم – آرایشگاه

قبل از اینکه برم خونه گفتم یه دستی هم به سر و صورتم بکشم . یه سلمونیه جدید نزدیک خونمون وا شده . قبلا باید دوتا کوچه می رفتم پایین تر . همون که رفتم تو نشستم و تیپ طرفو دیدم فهمیدم این کاره نیست ولی دیگه نشسته بودم . به هر تقدیر رو صندلی مخصوص نشستم و شروع کرد به ریدن . هر یه دونه قیچی که می زد کلی از موهامو می کَند . حالا مثلا می خواست سر صحبتم باز کنه . می گفت شما کارتون چیه ؟ گفتم استاد دانشگام . گفت دختر پسر با همن دیگه ؟ گفتم آره با همن . حرومزاده ی بی ناموس هر دختری هم که از جلو مغازه اش رد می شد دو دقیقه تو کارش وقفه می افتاد . می گفت صاحب آرایشگاه سرما خورده واسه همین این که فامیلشونه دو سه روزی اومده جاش تا مغازه بسته نباشه . می گفت شمال سلمونی داره ولی اینجا درآمدش خیلی بیشتر از اونجاس . منم که هیچ حس حرف زدن نداشتم .

اپیزود هفتم – خونه

وقتی رفتم خونه هنوز خانومم نیومده بود . رفتم تو بالکن دو سه تا سیگار کشیدم . به امروز فکر می کردم . عجب روز سنگینی بود . الانم حس می کنم خیلی گشنمه ولی این زنیکه نیست بهمون غذا بده . همیشه کارش همینه . کاغذ گذاشته که غذا از بیرون سفارش بدم ، آخه پس تو چیکاره ای اینجا ؟ اه … همون بهتر که برم همون دختر خوشگله رو صیغه اش کنم . یه تارش می ارزه به کل هیکل این . نمی دونم چیکار کنم واقعا درگیر یه مسئله ی پیچیده ی احساسی شدم . بهتره یه کم استراحت کنم. آره استراحت کنم خوبه .

نتیجه ی اخلاقی این داستان : همه ی آدما ممکنه یه شخصیت حقوقی داشته باشن که شخصیت واقعیشون پشت اون مخفی میشه . اینم نتیجه گیری اخلاقی که هی نگین این چرت و پرتا چیه .

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

داستان های کوتاه ۱۳

نوشته شده توسط حامد 66 نمایش

داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس

اسامی به هیچ وجه مستعار نیست

———————————————————————————

من : بابا محرمه چرا سفید کردی تو ؟

امیر : جووووووووووووووووووون !

——————————————————————————–

محسن : استاد تسلیت میگم ایشالا غم آخرتون باشه.

استاد هوشمند : خواهش می کنم چرا زحمت کشیدی راضی نبودم به خدا .

——————————————————————————–

استاد : اون موقعی که من رفته بودم چین هوا خیلی خوب بود. می دونین که چین یه کشوره سه فصله.

احسان : منم که رفته بودم انگلیس یه کشور پنج فصل بود.

——————————————————————————-

شجره نامه ی روز

ت : من پدربزرگ نداشتم .

——————————————————————————-

کلاس مدارهای الکترونیکی

استاد واشقانی : برای حل این مسئله پریود بودن خیلی مهمه .

——————————————————————————

رو به روی ساختمون فنی

حسام : خدافظ بچه ها

همه خداحافظی می کنند و حسام شروع به حرکت می کند .

من : از پیاده رو برو .

ممد : رسیدی زنگ بزن .

احسان : نامه بفرست .

محسن : بابا رو ببوس .

مجید : نیوفتی تو جوب .

سعید : پول مول داری جیبت ؟

احسان : از خودت نگهداری کن .

—————————————————————————-

کلاس نظریه زبان ها و ماشین ها

استاد نیکروان : خب برای اینکه آتاماتای ما به وضعیت پایانی … ها ها ها هو هو یو ها ها ها … ببخشید یاد یه چیزی افتادم . خب به وضعیت پایانی برسد …

—————————————————————————

نکته ی روز

احسان : ما به داور نباختیم ، با داور باختیم .

—————————————————————————

توی واگن متروی تهران کرج – حوالی ایستگاه اکباتان

ممد : نمی دونم چرا اینایی که اکباتان پیاده میشن یه جوری ن. خیلی خشکن یه جوری نگاه می کنن انگار میخوان بیان بزننت.

من : آره می دونم. یه دلیلی داره.

ممد : چه دلیلی ؟

من : حالا بعدا بهت میگم.

ممد : نه دیگه الان بگو .

من : گیر نده ، بذار پیاده شیم بهت میگم.

ممد : اذیت نکن جون من بگو .

من : اینجا نمیشه بگم رسیدیم میگم.

ممد : حالا چی میشه الان بگی ؟

من : دو دیقه نمی تونی صبر کنی ؟

ممد : نه . بگو دیگه یالا بگو .

من (با صدای کمی بلند) : خیلی خب باشه … چون هم_*جنس- بازن … خوب شد ؟

جمعیت درحالیکه نود درجه به سمت من چرخیده اند به طرفم هجوم می آورند.

—————————————————————————

کلاس تنظیم خانواده و جمعیت

استاد کوزه گر : اگه خواستین مخ یه دخترو بزنین سعی کنین بین روزای چهاردهم تا هیجدهم عادتش باشه.

اما استاد مشخص نکرد که از کجا به این روزا پی ببریم.

————————————————————————-

من : اِ نیگا کن دو تا کفچر عاشق اونجا نشستن

احسان : صبر کن گوشی من پنج مگاپیکچله الان ازشون عکس می گیرم.

عکس تار می افتد …

احسان : اشکال نداره میرم خونه با فتوشاف درستش می کنم.

————————————————————————-

استاد : واقعا یکی از ویژگیای مردم چین غیر از سختکوشیشون اینه که مردمای بی ادعایی هستن. هم مدیرا هم استادا هم دانشجوها هیچ ادعایی ندارن. ولی ما اینجا تا طرف یه مدرک بهش بدن خودشو می گیره.

دقایقی بعد …

استاد : شما کِی میخواین درس بخونین پس. واقعا من اصلا رغبت نمی کنم بیام سر کلاس شما . اصلا مایه ی شرم منه که اسمم تو هیئت علمی اینجاست. برید چـِرت مغزتونو بریزید دور . واقعا دانشگاهای دیگه واسه من دعوت نامه میفرستن که برم اونجاها درس بدم من میگم وقت ندارم اون وقت شما قدر نمی دونین. چی بگم بهتون آخه.

————————————————————————

نمایشگاه کتاب – ساختمون فنی

خانم جباری : یه بار تو میدون آزادی بودم بعد یکی از دانشجوها از دور منو دید داد زد خانم جباری خانم جباری ! بعد وقتی رسید به من همینطوری که نفس نفس می زد گفت : سی دی سی شارپ دارین ؟

———————————————————————–

تناقض روز

ولد آبادی : این چه رنگیه زدین به جدولا ، شبیه ایستگاه اتوبوس شده .

———————————————————————–

آزمایشگاه مدارهای الکترونیکی

استاد هوشمند : اگه امروز امتحان بدین امتحانتون فقط عملیه ولی اگه هفته ی دیگه بخواین امتحان بدین هم تئوری هم عملیه.

من و مجید و محسن : باشه استاد هفته دیگه امتحان میدیم .

استاد : هفته دیگه سخت می گیرما .

ما : اشکالی نداره .

- : اگه هفته دیگه امتحان بدین از ۱۸ نمره امتحان می گیرم.

- : ایرادی نداره .

- : میوفتینا .

- : مشکلی نیست .

- : آزمایش سخت میدم بهتون ، برق ۲۲۰ ولت می گیردتونا .

- : باکی نیست .

- : سرتونو می بُرم میذارم رو سینه اتون .

- : عیب نمی کنه .

- : در و می بندم تنها باید آزمایش کنین .

- : باشه باشه ، حالا که فکر می کنیم به این نتیجه رسیدیم که الان امتحان بدیم بهتره .

———————————————————————–

احسان : دوستم تعریف می کرد تو خواب دیده که یه مردی با لباس سفید که یه عمامه ی سبز داشته و صورتش نورانی بوده میاد بالا سرش. بعد دوستم بهش میگه : قربون دستت برو یه لیوان آب برام بیار خیلی تشنمه ، دمت گرم .

———————————————————————-

استاد عرب نژاد (sms) به استاد نیکروان : من امروز دلم درد می کرد نتونستم بیام .

———————————————————————-

استاد : چی شده  امروز رفتی ته کلاس نشستی ؟

دانشجو : آخه استاد بچه ها گفتن امروز میخواین کیوز بگیرین.

———————————————————————-

کلاس مدارهای الکترونیکی

استاد محمدی : اگه جزوه ی منو بخونین هیچی حالیتون نمیشه. اگرم کتابو بخونین که دیگه اصلا هیچی نمی فهمین.

———————————————————————

کلاس طراحی الگوریتم

استاد موسوی : من الگوریتم این تابع رو براتون مینویسم :

(Fuction (s,n,r

.

.

احسان : استاد k رو جا انداختین .

———————————————————————

کلاس زبان ماشین و اسمبلی

استاد کریمی : تو این قسمت می بینین که پشته اش پُره .

ت : وای چه استاد بی تربیته میگه پشتش پُره یعنی کمرش پره .

———————————————————————

یکی از دوستان : این کامرانم عجیب خوشگله ها .

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۱۲

نوشته شده توسط حامد 57 نمایش

لینک قسمت های قبل

—————————————————————————

داستان هایی فلسفی و واقعی از دانشگاه آزاد شهرقدس – شهریار

تمامی روایات عینا از واقعیت نقل می شوند

—————————————————————————

ایستگاه مترو صادقیه ….

مرد میانسال : ببخشید آقا خیابون شقایق می دونین کجاست ؟

احرار : همین خیابونو مستقیم برید بعد برید سمت چپ.

مرد می رود ….

احرار : حالا بیا فرار کنیم.

————————————————————————–

رو به روی ساختمون فنی اشغالی …

س : همش تو دهنم بود.

نکته : فاعل این جمله استاد بوده که به قرینه ی معنوی حذف شده.

————————————————————————–

جمله ی روز

همین الان می خواستم مزاحمتون بشم که شما شدین.

————————————————————————–

چهارشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد عرب نژاد – ظل آفتاب

احسان : اوه برفو

ممد : سیل

من : گرداب

علی : بهمن

مجید : سونامی

امیر jj (ممد) : زلزله

سعید از بیرون کلاس : شهاب سنگ

————————————————————————-

یکی از دوستان : خودکار اضافه داری بدی ؟

یکی دیگه از دوستان : کلامون میره تو هَما

————————————————————————-

پند روز

هومن : من اگه صدتا گاری داشته باشم یکیشو به این یارو نمی بندم.

————————————————————————

حامد به مهمانی می رود …

چهارشنبه – کلاس استاد ن

استاد : خوب گوشاتونو وا کنین ببینین من چی میگم. شما میتونین زیرآبی برین و سه سوته برسین آخر ماشین اما شب تا صبح بشین با خودت ور برو تا اینو حلش کنی. نمی تونی. اما … اما … (صدای بشکن استاد) من اینجا براتون قد یه دوریالی دوتا گردالی می کشم. داریم عامیانه صحبت می کنیم. اینا انقدر باید با هم القاح بشن تا جونشون دربیاد. بعد اینجا اقتضا می کنه که اینا رو پوش کنیم تو ستاره. فقط یادتون باشه یه دونه پوش کنین. آخرش از این طرف درمیاریمش… آخه من نمی دونم چه عقده ای دارن بعضیا که میان رو دیوار نقاشی می کشن. به نظرم باید دره دهنه همه ی اینا رو سـ… باید دم در دانشگاه دارشون بزنن.

————

آنجلیناجولی : هوی …. اَده ….. ز جون جزوه اتو رد می کنی بیاد ؟

———–

ف : استاد لندا چیکار می کنه ؟ (لندا همون لانداست. به گیرنده هاتون دست نزنید.)

استاد : آهان … خوب چیزی گفتی. حالا یک … دو … حاضر … گوش کــــــــــن : لاندا یه نماده ، نماده بافر ، روی یال میذاریمش تو گرامر ، لاندا تهی نیست ، توی زبان نیست ، هر آنی این نیست ، هر اینی آن نیست ، حالا از این استیت ، میریم به کیو ، ادامه اشو هم ، خانم تو بگو .

———–

آنجلینا جولی : اوهوی … هوشششه …. یارو ….. ز جون جزوه رو بفرست بیاد.

————————————————————————–

دماوند … یکی از رستورانا

محسن : ما تعریف شما رو خیلی شنیدیم ، کلی هم گشتیم تا اینجا رو پیدا کردیم. از هرکی می پرسیدیم کدوم رستوران خوبه شما رو معرفی می کردن.

گارسون : خیلی خب حالا از اینجا پاشین … میز رزو شده.

————————————————————————-

لطیفه ی قرن

سعید : یه نفر قدش خیلی کوتاه بوده ، کله اش بوی جوراب می داده.

————————————————————————-

استاد فیزیک زن : بچه ها اگه اکثریت بخوان امتحان بدن ازتون امتحان می گیرم … خب شما میدی ؟

دختر : میدم.

استاد : شما چی ؟ میدی ؟ … میدی؟ … میدی ؟ … میدی ؟ …

————————————————————————

تو اتوبوس …

یکی از مسافرا : نمی دونم تو این چند ساله چرا همه با هم دشمن شدیم. قبلا یکی غذا درست می کرد می رفت به همه همسایه هاش کاسه کاسه غذا می داد. ولی الان … ببخشید ولی خاک تو سرمون. هممون بی غیرتیم. هممون بی ناموسیم. پوفیوزیم هممون. حرومزاده ایم. و مفعول.

————————————————————————

استفتاء روز

احسان : اسم تیممون سرخپوشانه پیرنمونم آبی.

————————————————————————

حامد به مهمانی می رود …

کلاس استاد کریمی

علی (فریاد می زند) : الو سلام خاله … قربانت تو چطوری ؟ …

استاد : مگه نگفتیم که سرکلاس با موبایلتون حرف نزنین ؟

علی : ببخشید استاد فکر کردم آنتراکه.

———-

یکی از دوستان : اگه عکس امامو پاره نکنی ، عکس امام تو رو پاره می کنه.

———-

استاد : شما … شما .. شما … شما و شما. دیگه سر کلاس من مهمون نیاین. (به من اشاره ای نمی کند)

نکته : من دو ترمه سر یکی از کلاسای استاد مهمونی میرم.

————————————————————————

تو اتوبوس…

پسر پشت سریم : نیگا کن پسره رو شبیه اوا خواهراس.

پسر بغل دستیش : شبیه خواهر منه ؟

- : نه بابا من خواهر تو رو از کجا دیدم ؟

———————————————————————–

دوشنبه – کلاس اندیشه ۲ استاد قاسمی

احرار (sms) : حامد اگه دانشگاهی اندیشه منم حاضری بزن plz .

من ، احسان ، احد و حسام سر کلاس میریم …

من : جان من اگه گفت قیم شما دستتونو بلند نکنینا … سه میشه.

آخر کلاس …

استاد : قنبری … قیم

سی و پنج تا دست بالا می رود …

———————————————————————

یکشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد (فضای کاملا جدی)

استاد : بچه ها کتاب ساختار فایلا رو تهیه کردین دیگه ؟

پنجاه نفر : نه استاد.

استاد : دانشگاتون کتابخونه داره ؟

پنجاه نفر : نه نداره. قبلا داشت ولی الان کردنش بوفه.

استاد : خب شما تا حالا کتابخونه رفتین ؟

پنجاه نفر : نه نرفتیم.

استاد : تو اینترنت چی ؟ کتابای ایبوک که دیگه دانلود کردین حتما.

پنجاه نفر : ایبوک چیه دیگه ؟

استاد : ببینیم تا حالا اصلا کتاب خوندین ؟

پنج نفر(پسرا) : نه نخوندیم.

چهل و پنج نفر (دخترا) : بله استاد رمان پریچهر و گندمو خوندین؟ خیلی قشنگن .

استاد : خب ولش کنین ادامه ی جزوه اتونو بنویسین.

——————————————————————–

آه روز

خوشبختی کنار ما نشسته بود ، ولی ما به تخته نگاه می کردیم.

——————————————————————–

پنجشنبه – کلاس قرآن استاد محتشمی پور

استاد : خب تو این آیه چی داریم ؟

یکی از دانشجوها : استاد التقاء ساکنین

استاد : برو بابا التقاء ساکنین چیه دیگه دلت خوشه.

——————————————————————–

اسامی مخفف نزد نگارنده محفوظ است.

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۱۱

نوشته شده توسط حامد 44 نمایش

داستان های کوتاه ۱۰         داستان های کوتاه ۹

داستان های کوتاه ۸           داستان های کوتاه ۷

داستان های کوتاه ۶           داستان های کوتاه ۵

داستان های کوتاه ۴           داستان های کوتاه ۳

داستان های کوتاه ۲           داستان های کوتاه ۱

———————————————————————-

داستان هایی فلسفی و واقعی از دانشگاه آزاد شهر قدس

تمامی روایت ها عینا از واقعیت نقل می شوند …

———————————————————————-

پنجشنبه – کلاس تفسیر

استاد : خب یکی از راهای به آرامش رسیدن در عشق ، ارتباط جنـ سیه. حالا الان دوستانی که متاهل هستن بیشتر میتونن دراین باره توضیح بدن.

ملت به یکدیگر نگاه می کنند …

استاد : خب انگار کسی نمیخواد دراین باره توضیح بده. حالا کسی از متاهلین عزیز میتونه بگه راهای فرار عشقو چطوری باید ببندیم ؟

دانشجوی نسبتا مسن : استاد آدم وقتی ازدواج می کنه اولش خوشمزه اس بعد کم کم براش عادی میشه.

———————————————————————

پند روز

هومن : من تو هفته ۳۰ ساعت تمرین می کنم. (تمرین فوتبال)

———————————————————————

یکشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد

استاد به سرعت درسو شروع می کنه و تعداد زیادی از دانشجوها جا می مونن…

دانشجوی دختر : ببخشید این اولش چی بود ؟

من : نمی دونم منم ننوشتم.

من از پشت سریم جزوه می گیرم و ابتدای متنو مینویسم.

من : خب نوشتم. سریع بهتون میگم بنویسین. در این روش لیست فضاهای خالی را بصورت نزولی مرتب می کنیم و سپس با شروع از ابتدای لیست ، اولین فضای مناسب که طول آن بزرگتر یا مساوی رکورد مورد نظر ما باشد انتخاب می کنیم. با این کار فضای خالی باقی مانـ…..

دختر : جزوه رو دادم رفت

——————————————————————-

میکس جملات

من : من از پشت شیشه ی در نگا می کنم.

احرار : خِرّه کِشِت می کنم می برم تو کلاس.

استاد کیان راد : خب می رفتین خبرنگار می شدین یه دفعه.

استاد شفیع آبادی : این دوستاتون که پشت شیشه دست تکون میدن ، منتظر شمان ؟

استاد واشقانی : بچه ها امروز میخوام برم نمایشگاه کتاب یه ذره زودتر تعطیل می کنیم.

استاد قاسمی (اندیشه اسلامی) : نمیشه قانون داریم. نه یه دقیقه کمتر نه یه دقیقه بیشتر.

…. …….. : شما یا باید یه ربع آنتراک بدین یا ساعت دوازده تعطیل کنین.

استاد نیکروان : شما مغز فندقیا چقد زود خسته میشین.

استاد : چـِرت مغزتو بریز دور.

استاد محمدی : رفتم گروه همشونو قهوه ای کردم اومدم بیرون.

سجاد : چند کیلویی ؟

محسن : هات داگ داره و همبرگر. من که بندری می خورم.

رضا : آدامس میخوای ؟

استاد محرابیان :  هرکی تو کلاس آدامس بجوئه ، مث این می مونه که پاشو جلو باباش دراز کرده.

سعید : جات خالی ، دیشب نشستیم تا صبح با آقام پلی استیشن بازی کردیم.

نکته : جملات در مکان ها و زمان های مختلف و بدون دخل و تصرف نقل می شوند.

—————————————————————–

جمله ی قرن

اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند.

—————————————————————–

رضا : یه بار تو تاکسی نشسته بودم یه دختره چادری و سیبیلو اومد پیشم نشست. بعد موبایلش زنگ خورد جواب داد : شلام عجیجم ، کجا بودی دلم بلات یه جره شده بود. آخییییییی … چلا جنگ نمیجدی بهم؟ ….. بعد رانندهه تصادف کرد.

—————————————————————–

استاد : من وقتی میام دانشگاهِ شما ارضـاء نمیشم. ولی وقتی میرم دانشگاهای دیگه قشنگ ارضاء میشم. استاد وقتی میاد سر کلاس باید ارضاء بشه وگرنه دیگه با چه انگیزه ای بیاد سرکلاس. استادو ارضاء کنین دیگه ، یه ذره تلاش کنین به خودتون تکون بدین.

—————————————————————-

دوشنبه – کلاس معادلات دیفرانسیل

استاد : خب هفته ی دیگه میان ترم می گیریم ولی اگه کل کلاس نخوان امتحان بدن نمی گیرم. حتی اگه یه نفرم امتحان بده ازتون امتحان می گیرم. حالا کیا میخوان امتحان بدن ؟

امین دستش را بالا می برد.

استاد : سخت امتحان می گیرما …

امین : اشکالی نداره

استاد : نمره کم میاری آخر ترم می افتیا ؟

امین : ایرادی نداره

استاد : میندازمتا …

امین : استاد مشکلی نیست

استاد : سرویست می کنما …

امین : عیب نمی کنه

استاد : پوزه اتو می زنم به خاک دیگه نتونی تو جمع سرتو بلند کنی

امین : مهم نیست

استاد : شیکمتو سفره می کنم …

امین : خیالی نیست

استاد : سرتو می برم میذارم رو سینه ات

امین : باکی نیست

فوقع ما لا وقع. پس شد آنچه نباید می شد و استاد از همه امتحان گرفت.

—————————————————————–

جمله ی روز

احرار : هنوز خود مایکروسافتم نتونسته سی پی یو ۱۲۸ بیتی بسازه اونوقت تو میخوای بسازی ؟ خوابی ؟

—————————————————————–

استاد : سعی کنین سطح علمیتونو ببرین بالا. خودتونو برسونین به بقیه. اگه نمی تونین به دانشگاه قزوین برسین حداقل به مشهد برسین.

احسان : آقا من الان رسیدم سبزوار. مشهد جا نمونی …. حرکت کردیما.

—————————————————————-

سعید : یه بار داییم حاجی شده بود براش گوسفند کشتیم. بعد که پوستشو کندیم و استخوناشو درآوردیم یه دفعه ماهیچه اش به إذن خدا به حرکت دراومد حرف زد گفت : سر منو نبرین سر اسماعیلو ببرین….. به مرگ جفتمون….

—————————————————————

اسفتاء روز

یکی از دوستان : اگه دیدی هر دختری بیشتر از سه دقیقه با تلفن صحبت کرد بدون که هرزه اس.

————————————————————–

چهارشنبه – کلاس زبان تخصصی

استاد : واسه هفته دیگه هشتصدتا کلمه کامپیوتری پیدا می کنین معنیشو مینویسین سینتیکشم کنارش. اینارو پرینت می کنین میارین. پونصدا کلمه ی دوتیکه ای هم از تو دیکشنری آکسفورد درمیارین. از روی ریدینگ درسم یه بار بنویسین هفته دیگه می بینم. اگه نیاورده باشین برید حذف کنین.

نادر : استاد حالا نمیشه یه ذره حجمشو کمتر کنین ؟

استاد : نه نمیشه. دیگه کسی نمیخواد گه خوری کنه ؟ نکبتای شیپیش. الدنگا

————————————————————-

در محیطی کاملا جدی …

مهران : خب حکم چیه ؟

رضا : آس

 

راوی : امیر

————————————————————

تیکه ی روز

موتوری به راننده اتوبوس : حاجی …… چیزای کش دار خیلی بهت میاد.

————————————————————

پنجشنبه – کلاس مدار الکترونیکی استاد واشقانی

استاد (درحال جزوه گفتن) : ترانزیستور دارای سه ناحیه است ، ناحیه ی فعال ، ناحیه ی اشباع و ناحیه ی قطع. در ناحیه ی فعال ترانزیستور بصورت یک تقویت کننده وجود دارد … بچه ها ساعت قبل یکی از دانشجوها یه ربع ازم وقت گرفت درباره بیمه ی عمر صحبت کرد. خیلی جالب بود. حتما شمام درباره اش مطالعه کنین… جریانی که در کلکتور وجود دارد تقویت شده ی جریانی است که در بیس جاری است.

———————————————————-

احسان : یه بار تو تاکسی عقب نشسته بودم بعد کرایه امو حساب کردم. رانندهه برگشت ببینه کی پول داده زد به ماشین جلویی … همه پیاده شدیم در رفتیم.

———————————————————

مسئول آزمایشگاه : ببین ایمیلو و یاهو و فایرفاکسو نصب کن. با فایرفاکس میشه دانلود کرد دیگه ؟ از یوتیوب میشه شوی ترکی گرفت ؟

——————————————————–

استاد : من خیلی غیرتی ام ، وقتی هم که غیرتی بشم دیگه هیشکی نمیتونه جلومو بگیره. یه بار تو نمایشگاه داشتیم با خانمم تو سالن قدم می زدیم ، اونجام که می دونین بعضیا مشکل روانی دارن میان نمایشگاه عقده هاشونو خالی کنن. یکی از همینا اومد یه تنه فنی زد به خانمم ، خانمم پخش زمین شد. من خواستم حال یارو رو بگیرم ولی چون خانمم حساس و لطیفه بی خیالش شدم. راستی یه دوستی دارم که دخترا رو قاچاق می کنه دوبی. هی بهش میگم این کارو نکن ، میگه نه بابا تو هم بیا پول خوبی توشه.

——————————————————–

یکی از دوستان : یه بار استاد پورپناه با جوراب و دمپایی لا انگشتی اومد سر کلاس. آخه مگه میشه ؟

سه شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۸۸