به جان خودم

نوشته شده توسط حامد 28 نمایش

ممد : آقا راسته میگن سیاوش قمیشی مرده ؟

یکی از بچه ها : نمی دونم ، من زیاد فیلم نمی بینم .

——–

مهران : رضا تو چند تا بارفیکس میری ؟

رضا : فکر کنم حدود هشتاد و هشت تا پاس کرده باشم .

——-

من : پس بچه ها کجان ؟

مجید : نیومدن ، مثل اینکه اتصال کوتاه شدن .

——-

من : زیاد خودتونو اذیت نکنین ، بیست و چهار سال دیگه من رئیس جمهورم .

هومن : اِ ؟ اینطوریاس ؟ پس منم رهبر میشم .

من : خب حرفمو پس گرفتم ، رئیس جمهور آمریکا میشم .

هومن : آهان … منم رئیس سازمان ملل میشم .

چهارشنبه, ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

راه های درخواست دوستی

نوشته شده توسط حامد 235 نمایش

سلام متاخر ! من میام و تو میری ، یا تو میای و میرم ، این که نشد زندگی ، مگه نمی دونی که ، به دست تو اسیرم ، چرا نمیشه یک روز ، با یک خیال راحت ، تو رو ببینم آروم ، از چشم و دست و قامت ، چرا خدا نداره ، نمی کنه نمی خواد ، رحمی به قلب من که ، با آه کشیده فریاد ، چرا شبم نمیشه ، روشن تر از نور روز ، ماهم چرا نمیاد ، ستاره ای نیست هنوز ، دلم می خواست یه روزی ، کنار تو بشینم ، صورت ماهتو هم ، ببوسم و ببینم ، ببینمت دائما ، تو خلوت و شلوغی ، تویی که واسه ی من ، چراغ پر فروغی ، …………… ،………….. ، بدون که این دل من ، بدجوری بی قراره !!!!!!!!!!

خب یه مدتی بود که می خواستم این پستو بنویسم اما بنا به دلایلی از نوشتنش طفره می رفتم تا اینکه چند روز پیش این پست از وبلاگ زهرا رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که نوشتن درباره ی این موضوع اونقدرها هم که فکر می کنم چیپ نیست . اما من تا قبل از ورود به دانشگاه به دلیل اقتضای سن دوستان و محیطی که توش قرار داشتم به هیچ وجه با دخترای نا آشنا ارتباط نداشتم و دوستام هم نداشتن . البته بعضیا بودن که پول تو جیبیاشونو جمع می کردن تا یه روز که خونشون خالی شد بتونن نهایت استفاده رو ببرن ولی در کل اکثریت قریب به اتفاق بچه ها پایبند به خانواده و اصول بودن .

قطعا بعد از ورود به دانشگاه همه چیز تغییر می کرد و من بصورت نسبی می دونستم که ممکنه یه سری ارتباطاتی شکل بگیره اما شاید به نوعی ترم اول شوکه شدم . هنوز یکی دو هفته نگذشته بعضیا دست به کار شدن . یکی به دوستش گفت برو به فلان دختر شماره ی منو بده و بگو که این شماره واسه منه . چند نفر سر یکی از کلاسا نشستن و چند تا دختر انتخاب کردن و با هم قرار گذاشتن که برن و باهاشون صحبت کنن و به قولی درخواست دوستی بدن که البته اینکه چه اتفاقاتی افتاد رو ایشالا بعد از فارغ التحصیل شدنم تعریف می کنم. یکی دیگه تا یه دختر خوشگل بهش نگاه میندازه فورا عاشق میشه و واقعا هم عاشق میشه ! تا حالا چند بار عاشق شده و بعد از اینکه سرش به سنگ خورده دپ زده . بعضیام که بدون هیچ هدف خاصی وسط دخترا می لولن و عملا شدن وسیله ی طرب و تفریح دخترا . تعدادی هم تو این وادیا نیستن و فقط بدنو می بینن و کاری به عشق و علاقه و زیبایی ندارن . دیگه بگذریم ولی من صحبتا دارم که فعلا خیلی زوده واسه گفتنش.

بحث این پست همونطوری که از تیتر هم مشخصه در رابطه با نحوه ی ابراز علاقه در اولین برخورده . اما حالا ما از کجا بفهمیم که واقعا نسبت به طرف علاقه مندیم و احساس می کنیم که اگه بهش برسیم به موفقیت رسیدیم ؟ اولا همیشه این نکته رو مدنظر داشته باشین که هیچ وقت با یه نگاه آدم عاشق نمیشه. مواردی که منتج به عشق میشه رو تو این پست گفتم . ثانیا اگه اون پست وبلاگ زهرا رو مطالعه کرده باشین ، یه جا گفته که کسایی که واقعا به طرف علاقه پیدا می کنن براشون سخته که بخوان جلو برن و صحبت کنن .

سناریوی اول – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر

- : هی … هی … – : هان ؟ -: میخوام برم با این دختره صحبت کنم . -: ای بابل ! تو هم که از دست رفتی ! -: نه بابا همین الان تصمیم گرفتم . برم یا نه ؟ -: چه می دونم …. خب برو . دو دقیقه بعد … -: خب چی شد ؟ -: هیچی گفت نامزد داره منم بی خیالش شدم . از اولشم می دونستم اینقدر خودشو می گیره اه اه .

یکی از فاکتورای مهمی که تو اولین برخورد و اولین گفتگو تاثیر زیادی رو ادامه ی روند میذاره ، محلیه که مشغول به صحبت میشین . چون علاوه بر اینکه یه نوستالژی برای شما و طرف بوجود میاره اگه محیط آروم تر و حالا عاشقونه تری هم باشه حتما موثرتر خواهد بود .

سناریوی دوم – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر

- : ببخشید … ببخشید خانوم -: بله ؟ -: ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ – : خواهش می کنم بفرمایین . -: راستش چطوری بگم ، قضیه اینه که من یه مدتیه …. -: (از فاصله ی دور) سلام ممد ! چطوری ؟ از اینورا ؟ -: چاکرم ! دلم تنگیده بود واسه ات خیلی خوشحال شدم دیدمت ! -: قربونت ! فعلا ! - : نگاهی ! یا علی ! … ببخشید … من خیلی رو این مسئله فکر کردم ، آخرش به این نتیجه رسیدم که واقعا شما عالی هستین و من به شما … -: (از فاصله ی دور) ممد ! – : هان ؟! -: کپی کردی جزوه رو ؟ - : اه … نه یادم رفت یه ربع دیگه میرم . -: بابا زود باش دیگه کلاس شروع شد . – : باشه باشه الان میرم …. می دونین خواستم بگم که خیلی به شما علاقه پیـ… اِ کجا رفتی پس ؟

یکی دیگه از مواردی که باید مدنظر داشت زمانه . وقتی طرف قاتیه و بخاطر مشکلات شخصی و غیر شخصیش اعصاب نداره بهتره که صبر پیشه کنین . سر صبح هم این کارو نکنین چون طرف هنگه گیج می زنه . ضمنا جمله ی استاد کوزه گر رو هم آویزه ی گوشتون کنین !

سناریوی سوم – مکان : رو به روی کبابی – زمان : ظهر

-: خانوم … خانوم یه لحظه … ببخشید یه لحظه کارتون داشتم . -: بله ؟ -: سلام -: سلام ، بفرمایین ؟ – : من حقیقتش می خواستم بهتون بگم که یه حسی به شما پیدا کردم که به کس دیگه ای نکردم . می دونین ، احساس می کنم به شما شدیدا علاقه مندم . -: خب ، چی بگم . اجازه بدین درباره اش فکر کنم . – : اگه میشه الان یه نظر کلی بدین . – : ببینین من الان یه ذره گرسنمه باید یه چیزی بخورم . -: خب اشکال نداره زود بگین و برین یه چی بخورین . -: خب پس غذا می خورم بعد بهتون میگم . -: نه من تحمل ندارم همین الان بگو . -: من پیشنهاد می کنم اول ناهار بخوریم بعد درباره اش صحبت می کنیم. -: ولی من الان گشنه ام نیست. خواهش می کنم اینقدر منو اذیت نکنین . بگید دیگه. -: آخه الاغ ! وقتی تو منو بغل کبابی نگه داشتی بوی کبابم میاد چطوری می تونم با این شیکم خالی ریخت نحس تو رو تحمل کنم ؟ آی کیو !

سعی کنین اگه در ارتباط با جنس مخالف دچار مشکلین طبق راهنمای قدم به قدم این پست عمل کنین. با کلاس صحبت کردن و حاضر جوابی رمز موفقیته هرچند جواد بازی و دلقک بودن هم در پاره ای از اوقات جواب میده .

سناریوی چهارم – مکان : محوطه ی باز ، زمان : عصر

- : سلام خانوم چیز . ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ -: خواهش می کنم . -: من اومدم که بهتون بگم که خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که با هم باشیم . ببینین . منو نگاه کنین . من همینم که هستم. این لباسامه اینم تیپم . -: خب ، آخه می دونین من فکر می کنم ما با هم هیچ سنخیتی نداریم . -: سخنیت نه مه نه ؟ ایلده واسه من گلمبه سلمبه صحبت نکن با دهن حرف بزنا . -: سنخیت یعنی اینکه اگه بخوایم با هم باشیم ممکنه در آینده به مشکلات عدیده ای برخورد کنیم . -: عدیده چیه دیگه ؟ -: یعنی متعدد . یعنی زیاد . ضمنا بهتره که شما با یه دوشیزه صحبت کنین چون من تا چند وقت دیگه میخوام مزدوج بشم . -: من که نمی فهمم چی میگی تو . مزدوج و این حرفا نمی دونم یعنی چی . -: یعنی اینکه من شوهر دارم آقای محترم ! -: آهان ! خب از اول بگو دیگه چرا اینقدر ادبیاتی حرف می زنی. اگه شوهر داری اشکال نداره طلاقش بده بعد من میام تو رو می گیرم .

اصولا بعضیا جواب نه رو برنمی تابن و وقتی تو این امور مهم و احساسی جواب رد میشنون دچار هیجانات درونی میشن و یه بلایی سر خودشونو بقیه میارن. البته جواب رد دادن هم یه هنریه که بسته به هوش و مطالعات افراد درصد موفقیتش بدست میاد .

سناریوی پنجم – مکان : محیط بسته ، زمان : ظهر

- : سلام – : سلام -: معذرت میخوام روم به دیوار گلاب به روم میشه چند لحظه با شما صحبت کنم ؟ -: آره -: ببینین من دیدم نسبت به شما یه طوره دیگه ای شده ، چطوری بگم ، یه احساس فرا زمینی ، یه احساسی که هیچ کس نداره . نمی دونم منظورمو چطوری برسونم ولی فکر می کنم این احساسات باید نشونه ی خوبـ….. -: ده بنال زودتر دیگه – : بله ببخشید . من عاشق شما شدم ! -: چی ؟ بچه سوسول تو با این سک و صورتت اومدی تو روی من میگی چی ؟ آخه چی به تو بگم دیلاق بدقواره ! مادر …… ! ک ….. ! برو با هم قد خودت بازی کن کوچولو ! گوسفند ! -: ولی من خیلی شما رو دوست دارم -: بیا بخور بابا – : ببخشید چیو ؟

باید موقعیت سنج باشین . نه فقط تو این کار بلکه هرکاری که میخواین بکنین موقعیتشو بسنجین . قبلش به عواقبش فکر کنین و مخصوصا برای درخواست دادن که تا حدی مهم هم هست خیلی باید سبک سنگین کنین. البته دست دست کردن هم پیشنهاد نمیشه .

سناریوی ششم – مکان : پارک ، زمان : بعد از ظهر

- : سلام خانوما … ببخشید میشه من چند دقیقه با دوستتون خصوصی صحبت کنم ؟ -: چی میخوای بهش بگی ؟ -: حالا اگه اجازه بدین خصوصی خدمتشون عرض می کنم . – : حتما میخواد بگه آه ای عقش من ، تو را بسیار دوست می دارم و تو در قلب منی ! آه ! – : آره ، حتما شمارشم رو کاغذ دفتر چهل برگش نوشته درمیاره میده ! ها ها ها ها ! -: صورتشو نگا کن چقدر یبسه با اون خال هندوش ! -: کفشش ! کفششو ببین پای چهل نفر توش جا میشه ، مث پاهای کارل می مونه – : کارل کدوم خریه دیگه ؟ -: چه می دونم تو یه فیلمی بود یارو قدش شیش هفت متر بود اسکوله اسکول ! هه ها ها هه ها

اگه براتون ممکنه در مورد دختره هم فکر کنین و هم تحقیق . اگه مثل ما دانشجو باشین که کار سختی ندارین ولی اگه هم نباشین بالاخره بهتره یه شمه ی کلی نسبت به معشوقه اتون پیدا کنین.

سناریوی هفتم – مکان : دانشگاه ، زمان : قبل از ظهر

- : اِ … سلام خانوم چیز . می خواستم یه ذره در مورد یه مسئله ای باهاتون صحبت کنم . -: سلام . خواهش می کنم بفرمایین . -: راستیتش من به شما علاقه دارم می خواستم نظر شما رو درباره خودم بدونم . -: خب ، میگم که بهتره بیشتر با هم صحبت کنیم . -: خیلی فکر خوبیه پس بعدا با هم حرف می زنیم خدافظ . -: خب شما چیزی از من نمیخواین ؟ مثلا شماره تلفن ؟ -: نه اونو که دارم . از این لحاظ نگران نباشین تلفن نشد ایمیل ، ایمیل نشد میام دم در خونتون ، نشد میرم محل کار بابات . مشکلی نیست تو این زمینه . -: یعنی شما می دونین محل کار بابای من کجاست ؟ -: بله ، تازه چند وقت پیش با هم یه صحبت مفصلی هم داشتیم خیلی آدمه خوش مشربیه . -: خب ببینین ، این داداش من خیلی رو من حساسه . حتی اگه پدر مادرمم راضی بشن شاید اون کوتاه نیاد . -: داداشت ؟ بابا ما با هم اینجوری ایم … آه … یه بار با هم رفتیم خونه خالتون . -: یعنی شما همه چیز منو می دونین ؟ -: خب آره – : مثلا الان می دونین سایز لباسای من چنده ؟ -: دقیقا ! تازه سایز لباسای مامانتم می دونم !

اصولا آدما تو موقعیتای حساس نمی تونن احساساتشون رو بروز ندن و هرچقدر هم که خودشونو کنترل کنن بازم از چهره اشون میشه فهمید . حالا نسوان یه مقدار توانایی کنترلشون بیشتره و ضمنا توانایی تشخیصشون هم بالاتر !

سناریوی هشتم – مکان : هرجا ، زمان : هر وقت

-: ببخشید من خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که باهام ازدواج کنین ! -: بوووووووووع    :o   !

البته الان به نظر میاد روشی که من پیشنهاد دادم قدیمی و کهنه شده باشه اما علاوه بر اینکه اخلاقی تره ، وجهه ی قشنگتری هم داره تا اینکه مثلا تو پارتی با طرف آشنا بشین و یه کم باهاش برقصین ! یا مثلا برید به همه بگین که من مخ یه دختره رو زدم عین باربی می مونه . ولی کی به من گوش میده آخه ؟ الان اگه به دختره بگی شب بیا با هم بخوابیم راحت تر قبولت می کنه تا بخوای کلی آسمون ریسمون ببافی .

سناریوی نهم – مکان و زمان : نداره

سلام ، من تو رو میخوام ، اه چقده خرم من ، منو ببین ، یهو خب قاطی کردم ، زد به سرم اومد یهو تو سرم که ، بیام جلو بگم دوسِت دارم ، اگه جونمو بخوای جلو پات میذارم ،  آخه چی بگم که یه ذره خوشت بیاد ، من خره خرم ، دلم تو رو تو رو میخواد.

دانلود آهنگ سلام از نریمان و Smash .

هرچند که بازم می تونستم این پستو کش بدم اما باور کنین نوشتن خیلی سخت شده . من نه برای نوشتن بلکه برای زندگی کردن نیازمند همدلی و همفکری شمام ! بابا اصلا با اسم مستعار نظر بذارین. من که تو دنیای واقعی رو به هبوطم حداقل تو مجازیش یه ذره لذت ببرم . فعلا خداحافظش ! ( آخه کیو میگی؟)

پی نوشت : این وبلاگ رو ببینین ! فکر می کنین بعد از اینکه صاحبش شایعه ی ازدواج الناز شاکر دوست رو شنیده چه حالی پیدا کرده ؟ ضمنا برای حل مشکلش از شما کمک خواسته .

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

یه پسر خیلی امیدوار !

نوشته شده توسط حامد 27 نمایش

حامد تارانتینو present …

اپیزود اول – بهار

مورچه سخت کار می کرد. صبح تا شب و شب تا صبح حمالی می کرد تا بلکه یه لقمه نون دربیاره و بتونه گذران زندگی کنه. تا بتونه یه ذره پول پس انداز کنه. تا اجاره ی لونه ی زپرتی کلنگیشو بده. به آینده امیدوار بود. تجسم خوشگلی از حوادث مستقبل داشت و همین روحیه باعث شده بود خسته نشه و دست از تلاش نکشه.

در جوار لونه ی مورچه یه ملخ زندگی می کرد. با مورچه رفیق نه ولی همسایه بود. یه لونه ی بزرگ تو درخت بلوط داشت که از باباش به ارث برده بود. باباشم از باباش و الی آخر. یه برکه هم داشت که به قورباغه ها اجاره داده بود و از پولی که بابت اجاره بها می گرفت خرج زندگی و خودش می کرد. نه کاری نه تلاشی. تا ظهر خواب بود و بعد از ظهر میشست پای فیلم و بازی کامپیوتری. عصری که می شد می رفت باشگاه ورزشی و بعد از اون با رفقا می رفتن عشق و حال. شامشونم تو لوکس ترین رستوران بیشه می خوردن و بعدش تلپ لونه ی یکی می شدن به صرف الکل و سیگار و بست. اگرم پا می داد ملخ ماده ای ، سوسکی زنبوری چیزی میاوردن و کلا حال می کردن. هفته ای یه بارم پارتیاشون به راه بود و زندگی هم بر وفق مراد.

اپیزود دوم – تابستون

مورچه همچنان کار می کرد و ملخ همچنان خوش میگذروند. مورچه احساس کرد که اگه بتونه به اندازه ای که پول پس انداز کرده از یکی قرض بگیره ، میتونه یه لونه ی نقلی پایین بیشه کنار فاضلاب بخره. کسیو نداشت. رفت در خونه ی همسایه اش و از ملخ تقاضای یه مقدار پول کرد. اما ملخ گفت فعلا پول تو دست و بالش نیست و میخواد هفته ی دیگه ماشینشو تبدیل به احسن کنه و با معذرت خواهی درو بست. اما مورچه بازم ناامید نشد و با خودش گفت من بازم کار می کنم. با این وضعیت حتما تا بهار سال دیگه خونه دار میشم.

هوا رو به گرما می رفت. گندم و برنج و پای سوسک و … نایاب شده بود. مورچه همچنان عرق می ریخت و آذوقه جمع می کرد و می فروخت و هنوز هم امید داشت. ملخ هم زیر کولر گازی بیست و یک و حکم بازی می کرد.

اپیزود سوم – پاییز

هوا خنک تر شده بود اما قحطی ادامه داشت. یکی از روزا وقتی که مورچه به تیکه تفاله ی چایی رو دوشش بود نگاش به یه مورچه ی قرمز رنگ بالدار افتاد. پول نداشت ولی دل که داشت. تصمیمشو گرفت و آمار مورچه قرمزه رو درآورد. اما تو بیشه اشون رسم بر این بود که تا قبل از مراسم خواستگاری نباید حشره ی نر با حشره ی ماده صحبت می کرد. البته تو بیشه های دیگه اینطوری نبود. مثلا تو بیشه ی پایتخت نر و ماده بچه دار هم می شدن ولی هنوز خانواده ها از رابطه اشون اطلاع نداشتن. تو بیشه ی پایتخت پولدارا و سرمایه دارا با ثروتمندا دوست می شدن و بی پولا و بدبختا با فقیرا و بیچاره ها. خوش تیپا با خوشگلا و داغونا با کره کورا. اما تو بیشه اینا اینجوری نبود.

داستان ملخ و مورچه

لباسای نو و شیک خرید. آماده ی آماده بود. اما یه مشکلی وجود داشت. مورچه ها بعد از اینکه بچه اشون به دنیا میومد ولش می کردن تا خودش رو پای خودش بزرگ بشه. البته اگه بچه اشون نر بود. حالا این مورچه ی ما چطوری می تونست از بین چند میلیارد مورچه پدر مادرشو پیدا کنه که با هم برن خواستگاری؟ همینطوری خیاری و تنها هم که نمی شد پاشه بره. باز دست به دامن همسایه اش شد و ازش خواست که یه شب یا فوقش دو شب همراهیش کنه. اما ملخ گفت اصلا وقت نداره و تا چند ماه دیگه وقتش پره. گفت نمی­تونه برنامه ریزیشو به هم بریزه. معذرت خواهی کردو درو بست. اما مورچه امیدوار بود. با خودش گفت که با کار کردن سعی می کنم این اتفاقات رو فراموش کنم. هنوز امیدشو از دست نداده بود و پرشتاب کار می کرد.

اپیزود چهارم – زمستون

مورچه بازم کار می کرد. هوا خیلی سرد شده بود. نم نمک بوی برف به گوش می رسید. یه شب که مورچه به لونه اش برگشته بود و قصد داشت چند ساعتی استراحت کنه با صدای زنگ در از خواب پرید. درو که باز کرد صاحب لونه اشو دید. صاحب لونه گفت که پسرش از بیشه ی خارجه داره برمی گرده و میخواد این لونه رو بده به پسرش که فعلا اینجا زندگی کنه و از این شر و ورا. هیچ رقمه حاضر نشد صبر کنه تا زمستون تموم بشه. به مورچه ضرب الاجل دو روزه داد و معذرت خواهی کرد و درو بست و رفت. حالا باید مورچه دنبال یه لونه می گشت. دو روز مرخصی گرفت و بالاخره بعد از جستجوی زیاد به یه لونه کنار لونه ی مورچه خوار رسید. چاره ای نبود باید می ساخت. قراردادو امضا کرد و به لونه ی سابقش برگشت تا یه مقدار از پس اندازشو بده برای رهن لونه. اما وقتی درو باز کرد با یه لونه ی خالی مواجه شد. کاری بود که شده بود. نباید امیدشو از دست می داد. می شد از صفر شروع کنه. فقط نیاز به کمی امید داشت.

فعلا باید سرپناهی پیدا می کرد تا تو این سرما نمیره. بازم رفت سراغ ملخ. آخه غیر از اون کسی رو نمیشناخت. برای ملخ توضیح داد که چه اتفاقایی براش افتاده. اما ملخ گفت که خونه اش جای سوزن انداختن نداره و اینکه اصلا اعتمادی به مورچه نیست. معذرت خواهی کرد و درو بست. مورچه مستاصل شده بود اما هنوز امیدوار بود. به هر دری زد به هرجایی زد تا بتونه یه محلی واسه استراحت پیدا کنه. اما همون شب اول توی برفا افتاد و به خواب عمیق فرو رفت.

اپیزود پنجم – فرجام

سوز برف هر حشره ای رو از پا درمیاورد. اما مورچه امید داشت. از زیر برفا بلند شد و به سمت محله ی خلافکارا حرکت کرد. با اندک پولی که تو جیبش داشت از یکی از خلافکارا یه اسلحه با هفت تا فشنگ خرید. با امیدواری بسیار به سمت لونه ی ملخ حرکت کرد و در زد. ملخ درو باز کرد و قبل از اینکه معذرت خواهی کنه و درو ببنده مغرش پاشیده شده بود به در. مورچه همچنان امید داشت. به سمت لونه ی صاحب لونه اش حرکت کرد و ترتیب خودشو و زن و پسرشو داد. هوا به شدت سرد و استخون سوز بود. هر حشره ای تو این هوا ناک اوت می شد. اما مورچه با امید زنده بود. به طرف لونه ی مورچه ی سرخ رنگ بالدار ماده حرکت کرد. مورچه ی زیبای ماده درو باز کرد و برای اولین بار مورچه ی مارو دید. همونجا فهمید که فرد ایده آل برای زندگیش کسی نیست جز همین مورچه ای که با یه اسلحه تو دست و با سرو صورت خونی پشت در وایستاده. اما مورچه امید داشت. مورچه ی قرمز برای اولین و آخرین بار بود که مورچه ی داستانو می دید. پدر و مادرش هم همینطور. مورچه به اوج امیدواری رسیده بود. حالا اون مونده بود و چهارتا لونه ی بزرگ و شیک ، و هفت تا جنازه ی غرق به خون. مورچه از فرط امیدواری نمی دونست باید چیکار کنه. از درخت بلوط بالا رفت و رسید به بلندترین شاخه و از اونجا خودشو پرت کرد توی رودخونه. مورچه مرد اما امید هنوز زنده اس.

نتیجه گیری اخلاقی : خیلی پیچیده اس ! خودتون بفهمین دیگه !

پی نوشت : این قصه ، داستان من و سایرین بود.

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۸۸

یه پسر خیلی اتوبوسی !

نوشته شده توسط حامد 29 نمایش

حامد تارانتینو present …

پسر – دوستش ( راننده )دوستش ( راکب )

اپیزود اول : ساعت ۱۹ – ترافیک خیابان نسبتا روان -  هوا کمی خنک

- : آهنگ از این جوادتر نداشتی بذاری ؟ – : تو داری بذار – : بابا بی خیال همین خوبه. چشه مگه هایده ؟ – : برو بینیم بابا … اوه اوه ! – : چی شد ؟ – : هیچی یاد یه چیزی افتادم. – : یاد چی ؟ زن و بچه ؟ عیال میال ؟ – : مسخره می کنی ؟ – : نه بابا جدی گفتم. – : میشه یه ذره تندتر بری ؟ این پراید نقره ای رو نیگا . – : خب چیکار کنم جلوم ماشینه. دنده هوایی بزنم ؟ – : رفت پرایده دیگه ، یه ذره گاز بده . اه . – : به پرایده چیکار دارم . – : بیا ، اون پیکان پنجاه و هفته هم کشید اونور رفت. – : گیر دادیا . – : میگم مدل پرایدت چنده ؟ – : می خوره چند باشه ؟ – زیر هشتاد و پنج . – : اون که آره ، معلومه . - : ولی خیلی اوراقه. مال کیه ؟ – : به توچه ؟ مال عمه امه . - : عمه ات که مال نداره ! – :   :x

اپیزود دوم : ساعت ۱۹:۱۵ – خیابان تقریبا خلوت

- : بچه ها من این پاساژه کار دارم الان میام. – : باشه فقط تیز بیا کلی کار داریم. – : چیکار داری اونجا ؟ - : هیچی کاغذ میخوام بخرم. – : خب بخر بخر . - : بَه … اتوبوسه رفت که. – : اشکال نداره بهش می رسیم. - : نه بابا این گاز نمیده که. اه … حالا کاغذ خریدنشم گرفته تو این هیرو ویر.

اپیزود سوم : ساعت ۱۹:۳۰ – تقاطع اتوبان و خیابان فرعی

- : اه اه ! حالم به هم خورد . میشه خفه اش کنی این زنیکه رو ؟ – : زنیکه چیه ؟ حرف دهنتو بفهم ، خانم هایده. - : ریدی بابا ! – : اِ … اِ …. دختره رو داری ؟ - : نزدیک بود بزنی لوله اش کنی. حواست کجاست ؟ – : حواسم هست. این دخترا هیچ ارزش زندگی ندارن. همشون عذابن . – : چرا ؟ مشکلت با دخترا چیه ؟ – : شماها حالیتون نمیشه ، پاستوریزه این ، حالا هرچی بگم. - : من پاستوریزه ام ؟ من ؟ داداش اون موقع که هسته موز بودی من با بچه های فلاح و خیابون قزوین بزرگ می شدم چی میگی تو ؟ پاستوریزه ام ؟ – : آره دیگه پس چی. – : بخواب بابا. تو خیلی هموژنیزه ای.شاشت هنوز برفو سوراخ نکرده زرت و پرت می کنی. – : آقا من با شصت تا دختر دوست بودم. می فهمی یعنی چی ؟ - : مگه هرکی دختربازی نکنه پاستوریزه اس ؟ – : آره ! – : خالی که نمی بندی ؟ – : نه به قرآن . – : چطوری این همه مخ زدی پس ؟ – : راه داره عزیزم. می دونی ، دختر یه خاصیتی داره که هرچی خشک باشی و محل سگ بهش نذاری به طرفت جذب میشه. – : آره ، تو که راست میگی. حالا اگه میشه یه ذره از چهل تا برو بالاتر به اتوبوسه برسیم. – : مگه چی هست تو اتوبوسه ؟ - : هیچی نیست. برسیم بهش که سوارش بشیم. – : خب من که دارم می رسونمتون. - : یکی تو می رسونی یکی خواجه.

خیابون تاریک

اپیزود چهارم : ساعت ۱۹:۴۵ – کوچه ی تاریک و خلوت

_ واااااااااااااااااااای ! دیگه مغزم داره می ترکه. جون مادرت اینو خفه اش کن. – : دِه … چرا ماشین جوش آورد ؟ ددم فکر کنم تسمه دینام بریده. - : یعنی چی تسمه بریده ؟ حالا برو تا اتوبوسه نرسیده بهمون بعدا یه تسمه بهش بنداز . – : نمیشه آی کیو . ماشین جوش آورده ، نمی بینی ؟ - : تسمه داری حالا ؟ – : نمی دونم باید ببینم. – : زود اگه داری بنداز تا اتوبوسه نرفته. اگه نداری ما با اتوبوس بریم. – : عجب نامردایی هستینا. بذار برم عقبو ببینم ، احتمالا باید داشته باشم. اون ضبطو خاموش کن باطری ماشین تموم نشه. – : نیگا کن. خر با بارش گم میشه تو صندوقت. – : این چطوری خاموش میشه. ای بابا . - : آهان. ایناهاش. بیا کمک کن عوضش کنم. – : خیلی خب بابا. فقط زود. – : آقا این خاموش نمیشه. – : رو موتورت لامپ داری دیگه ان شالله – : آره بابا تکنولوژیو نگا کن… حال کردی ؟ – : خیلی خب زود راش بنداز که الان اتوبوس رد میشه میره. – : یه ذره کار داره. بذار بهت یه آموزشی بدم. – : نمیخواد. کارتو بکن. – : حالا بذا بگه ببینیم چی میگه. – : یاد بگیر. همیشه طالب علمه. آره … اگه یه وقت تو بیابون تسمه اتون پاره شد و تسمه نداشتین ، می تونین جوراب زنونه بندازین جاش. تا چند دقیقه کارتونو راه میندازه. - : این جوراب زنونه چقدر کاربرد داره. – : حالا وسط بیابونی جوراب زنونه از کجا گیر بیاریم؟ – : یه مغازه ای بقالی یی چیزی بالاخره پیدا میشه دیگه. – : خودت میگی بیابون. الان اینجا مغازه هست ؟ هیچ نوری چراغی روشن نیست. – : گیر نده حالا. یه چی گفت. – : شر و ور گفت آخه. – : این چیه ؟ - : کدوم ؟ – : این سینیه رو موتور . – : این محافظ کاربراتشه. - : بَهه ! کابراتوریه ؟ میگم چرا چهل تا بیشتر نمیره. من چه دلم خوشه گفتم واسه هشتاد و پنجه. شصت و پنجم نیست. – : آخ آخ بریم مسافران شروع شد. – : بیا … اینم چه دل خوشی داره ،  به چه چیزایی فکر می کنه. اتوبوسه رفت ما هنوز تسمه رو ننداختیم. – : سرویسمون کردی تو هم با این اتوبوست. تموم شد ، بریم.

اپیزود پنجم : ساعت ۲۰ – مقصد

- : این چرا قاطی کرده چرت و پرت میخونه ؟ – : این دستکاریش کردا . همه دکمه ها رو هی تند تند می زد. – : به من چه . من که گفتم اینو چطوری خاموشش کنم هیشکی جواب نداد. – : اشکال نداره درستش می کنم. – : هــــــی … آخرشم به اتوبوسه نرسیدیم. – : آخه اون اتوبوسه چی داشت اینقدر گیر داده بودی ؟ – : هیچی نداشت. خواستم امتحانت کنم. – : عمرا . - : حیف که خسته ام وگرنه جوابتو می دادم. – : خب دیگه رسیدیم. کاری باری ؟ – : نه ، دسِت درد نکنه. زحمت کشیدی. - : خدافظ. – : خدافظ.

نتیجه ی اخلاقی این ماجرا : فوق العاده پیچیده و مبهمه. خودش یه پست میشه که حتما بعدا درباره اش مینویسم.

سه شنبه, ۵ آبان ۱۳۸۸

من عشقمو میخوام !

نوشته شده توسط حامد 83 نمایش

پانوشت : نمی دونم تا حالا دقت کردین که تو خیابونا و معابر و مکانای عمومی شهرای غربی برخی از خانما تنها به پوشوندن ماتحتشون اکتفا می کنن و بقیه پروپاچه رو به قولی می ریزن بیرون پس چرا آقایونشون تحریک نمیشن ؟ دلیلش مشخصه ، مردای غربی به علت نژادشون بدنشون کم مو درمیاره و تستسرون خونشون پایینه درنتیجه پاهای خودشون مثل زناشون میشه و درنهایت وقتی پاهای بلورین خانما رو می بینن هیچ احساسی ندارن. ( از اثرات دیدن فیلمای لوهان ! )

هشدار ! این پست مشکل منکراتی دارد !! اگه بخونین و ناراحت بشین می زنم تو گوشتونا !!

سلام مالکان دلم ! همیشه علاقه ی وافری به علوم انسانی و بحثای روان شناختی و جامعه شناسی داشتم و دارم اما بخاطر مسائل مادی از علاقه هام دور شدم و الان دارم تو یه رشته ی فنی تحصیل می کنم. سخن به درازی نکنم فقط اگه میخواین پک قبلی این پست رو ببینین به این لینک برین.

- : ببخشید من دانشجوام و یه چند وقت پیش از یه دختری خیلی خوشم اومد. قضیه اینطوری بود که یه روز دم در دانشگاه دیدمش که تنها سوار اتوبوس شد و رفت. منم خیلی دلم واسش سوخت . با خودم فکر کردم اون باید خیلی تنها باشه و من باید مراقبش باشم.

من : خب نباید اینطوری فکر کنی. منم هر روز تنها میرم دانشگاه.

- : آخه اون دختره

من : چه فرقی می کنه. تازه اون داره با اتوبوس میره با تاکسی نمیره که یه دفه بدزدنش ببرنش جاده خاکی. هرچند که تو جامعه ی امروز ما مردا و پسراشم جرأت نمی کنن سوار مسافرکش شخصی بشن.

- : ولی من یه احساسی دارم که میگه باید مراقبش باشی.

من : نه عزیز من ، این فکرو از سرت بیرون کن ، لازم نیست کسی مواظب کسی باشه.

- : اما من میخوام از اون محافظت کنم

من : هیچ رقمه کوتاه نمیای ؟

- : نه من میخوام مواظبش باشم.

من : خیلی خب گمشو برو مواظب اون هرزه خانوم باش. مرتیکه ی ولدالزنای احمق !

لینک این سوال

- : آقا عرضم به خدمتتون که من سپیده و الان سی ساله هستم و چند سال پیش با یکی از همکارانم روابطی پیدا کردم و خیلی به یکدیگر علاقه مند گشته ایم و شیدا . اما بعد از مدتی بنده به خارج از کشور رفتم برای ادامه تحصیل و فقط از طریق ایمیل با این آقا در تماس بودم. بعد از بازگشت از فرنگ کمی با هم صمیمی تر شدیم و یک مقدار در یکدیگر فرو رفتیم. البته زیاد نرفتیم کم فرو رفتیم.

من : ببخشید میون کلومتون این اتفاق کجا افتاد ؟

- : تو خونمون. البته فقط سه بار . چون دیگر خانه مان خالی نبود. بعد از این اتفاقات او مرا دعوت کرد به خانه اش اما من نپذیرفتم. او باز هم اصرار کرد و من هم انکار. حالا آمده ام خدمت شما ببینم که آیا من بروم یا نروم ؟

من : خونش کجاست ؟

- : جردن

من : ممد ! بپر ……. ( ادیتش کردم )

لینک این سوال

یه خانم : سلام آقای دکتر ! یک پسری هست که الان ۲۶ سالشه و تو دوران دانشجویی و موقعی که ۲۰ ساله بوده از یه دختری خوشش میاد. ولی نمیره باهاش صحبت کنه و اون دختره هم با یه پسره دیگه تو دانشگاه دوست بوده. بعدش فقط این دوتا نگاه عاشقانه به هم داشتن تا اینکه سال آخر پسره میره به دختره میگه که خیلی عاشقشه ولی دختره میگه که تا یه سال دیگه قراره با دوست پسرش ازدواج کنه. این پسره هم شکست عشقی می خوره و الان خیلی نسبت به دخترا بدبینه و میگه دخترا عشق ندارن. چه حرف مسخره ای مگه نه ؟ هه هه ها ها ( خنده ی وحشتناک )

من : خب الان میخواد چیکار کنه

- : هیچی ، چیکار کنیم که فراموش کنه قضیه رو ، و هم دیدش نسبت به دخترا عوض بشه.

من : خب چه احمقی بوده یارو ، دختره کجاشو بو می کرده بفهمه این بابا دوسش داره.

- : نمی دونم . کجاشو ؟

من : بینم ، اصلا شما چیکاره حسنی ؟

- : من ؟ من همینجوری

من : خب شما که هستین به این ماهی با شما دوست بشه.

- : اگه میشه اینو مکتوب بفرمایین که من برم بهش بدم.

من : پاشو … پاشو برو که اینجا دفتر ازدواج و طلاق نیستش که. البته در یه صورت اینجا دفتر ازدواج و طلاق میشه.

- : درچه صورتی ؟

من : من خوش تیپم ؟

لینک این سوال

- : آقا حامد من وقتی ۲۱ سالم بود به یکی از دخترای هم دانشگاهیم علاقه پیدا کردم . اولش تو انجمن کامپیوتر با هم آشنا و کم کم با هم صمیمی شدیم. اردیبهشت امسال دیگه خیلی عاشقش شدم و گفتم که میخوام دوست دخترم بشه اما اون گفت این کار تعهد داره و اون اصلا از تعهد و قید و بند خوشش نمیاد. خیلی دختره شیطون و احساساتیه و با هم کلی بیرون رفتیم چقدر مسافرت رفتیم چقدر اومد خونمون چقدر شبا پیش هم رو تختم خوابیدیم. خلاصه خیلی دوسش دارم و میخوام که باهام دوست بشه.

من : گمشو گورتو گم کن پوفیوز الدنگ ! مردک لا ابالی هر غلطی خواستی کردی حالا میگی با هم دوست شیم ؟

لینک این سوال

خب این پست مثل اون قبلی نشد چون بیشتر بخاطر آپدیت سایت خواستم یه چی نوشته باشم. الان اصلا رو مود خوب نیستم و نمودار سینوسیه احوالاتم رو سه پی دومه. احتمالا به زودی یه قسمت خاطرات میذارم تو سایت که مثل دفترچه خاطرات می مونه و بالطبع با رمز ازش محافظت می کنم. دیگه بدرود !

پی نوشت ۱ : یکی از دوستان مرحمت فرمودن ساعت سه بامداد یک پیامکی واسه بنده ارسال نمودن با این مضمون که : صد جفا گل می کند ، بلبل تحمل می کند ، دوستی آن است که بلبل می کند. نه انصافا ، خداییش ، بالا غیرتا اینو نمی شد روز بده مارو از خواب بیدار نکنه ؟

پی نوشت ۲ : سوالات شما رو جواب میدیم اساسی !

پنجشنبه, ۲ مهر ۱۳۸۸

یه پسر خیلی مؤدب ! (قسمت دوم و سوم)

نوشته شده توسط حامد 46 نمایش

اثری از حامد تارانتینو … Present

اپیزود اول ;محوطه ی پارک : پسر – رفیقش

- اِ … مرتیکه ی پوفیوز مگه تو نگفته بودی پول ندارم پس این چیه داری کوفت می کنی ؟ - فـ اک آف کن بینیم بابا . بذار ناهارمونو بخوریم . – دهه ، یه چیم طلبکار شدی ؟ بزنم سرو تهتو یکی کنم ؟ – ببین اینجا زیاد زرت و پرت نکن هم زن و بچه ی مردم نشستن هم من اعصاب مصاب ندارم . چند دیقه خفه خون بگیر تا من ساندویچمو کوفت کنم…. پسر راضی نمی شود و تعقیب گریز بینشون صورت می گیره.

اپیزود دوم ; کنار باجه ی تلفن عمومی : پسر

- هه هه ، فکر کردی کشکه ؟ بیام باهات بریم عروسی دختر خاله ات ؟ فکر کردی نمی دونم میخوای منو بتیغی ؟ برو عمو دستت واسه ام رو شده ، من تا حالا شونصدتا دخترو مث تو درس دادم …. آره ، نه که تو آنجلینا جولی بودی ؟ … بخواب بابا سگم با تو حال نمی کنه چه برسه به گلزارش ، فقط به فکر جیب پسرایین شما ، عاشق نخ کیفتم تا جون داری رفیقتم ، آره داداش اینجوریاس ، ببین ، دیگه هرچی بازی و گه بازی دربیاری من محل سگم بهت نمیذارم برو پیش همون گهزار جونت بخواب …. تق !

اپیزود سوم ; دباغی : پسر – رفیقش

- ببین باور کن یه دوزاری تو جیبم نیس ، قربون فدات بشم یه ایندفه رو حساب کن حتما جبران می کنم. – بابا این حرفا چیه مثلا ریفیقیما … داداش حساب ما چقدر شد ؟ … آره قربونت الان که فقط چهار تومن شده اگه دویست تومنم می شد نوش جونت ما که با هم این شر و ورا رو نداریم که.

نتیجه ی اخلاقی : خیلی پیچیده اس نمی تونم توضیح بدم مغز خودمم پلمیده !

کوئنتین تارانتینو

حامد تارانتینو تقدیم می کند …

اپیزود اول ; راهروی دانشگاه ، سر جلسه ی امتحان : پسر – رفیقش – مراقب

ده دقیقه مانده به پایان آزمون ، سالن خالی می شود و فقط دو نفر باقی موندن.

- ( با صدای بسیار آرام ) جون من فقط سوالای سه و چهار و هفت – بی خیل بابا – خواهشا اینجا مزه نریز اگه این درسو بیوفتم بابام دهنمو آره – کدوما رو موندی ؟ – سه و چاهار و هفت – بقیه رو نوشتی ؟ - نه بابا میخوام حداقل دهه رو بگیرم پاس شم برم. – می خواستی بخونی – به ارواح خاک مادرم نشد – به ناخنم . من این همه خودمو پاره کردم زحمت کشیدم درس خوندم حالا مفت مفت قبول شی ؟ – ( با حالت خشم و عصبانیت به سمت رفیق پسر حرکت می کند و پاسخنامه و پرسشنامه اش را به شدت پاره می کند ) دیـ وس ، رفیقته. دوتا سوال بهش می رسوندی جایی می رفت؟ – ( با غضب به مراقب و پسر نگاه می کند و بدون اینکه حرفی بزند با عصبانیت سالن را ترک می کند ) – ( به دنبال او از سالن خارج می شود ) به ، خب پس چرا جوابا رو پاره کردی.

اپیزود دوم ; محوطه دانشگاه : پسر – سایر دانشجوها

- آقا این جزوه ی درسه رو داری ؟ – نه بابا ما …..مون گشاده کی حال نوشتن داره. این دختر مخترا مینوسن دیگه. – تو چی ؟ – برو بابا توم دلت خوشه من میگم دختره بهم گفت نه اونوقت تو میگی جزوه بده ؟ حالت خوش نیستا – رفیقای مارو نیگا کن. دلمون خوشه رفیق داریم…. – ببخشید خانم شما جزوه ی این درسو دارین ؟ – آره دارم ولی الان همرام نیست – کی همراتون میشه ؟ – من دیگه نمیام دانشگاه – اَهه ، اوکی تنکس … – اِ … خانم چیز ، اسمتون یادم رفته شرمنده ، خواستم بعرضم خدمتتون که جزوه ی این یارو استاده همراتونه ؟ - آره ولی به تو نمیدم – چرا ؟ – چونکه زیرا – خوشمزه . تو به شوه…………………………………… ( ادیت شد ) اه ، گه تو دهن همتون بی پدرا که یکیتون جزوه نداد.

اپیزود سوم ; یکی از اتوبانای شهر : پسر – دوست دخترش

- پس چرا وایستادی ؟ برو بابا هیشکی نیست سر ظهره کسی پشت چراغ واینمیسته – کار درستی نیست یه دفه دیدی یه ماشین با سرعت زد بهمون – نه نمی زنه برو دیگه – اه مغزمونو خوردی ... – اِ … نیگا کن یه کیف دستی اونجا افتاده ، یه نیش ترمز بزن برم برش دارم – لازم نکرده مسولیت میوفته گردنمون – چه مسولیتی ؟ نکنه میخوای صاحبشو پیدا کنی ؟ - اگه ورش داری باید بگردیم پیدا کنیم – اه اه چقدر مثل این مثبتا و بسیجیا می مونی که من ازشون بدم میاد . یه دیقه وایستا برم کیفو بردارم دیگه ان آقا – ان نخور بابا. اون یارو زحمت کشیده خودشو پاره کرده پول درآورده حالا من و تو مفت مفت بریم خرجش کنیم ؟ عمرا واینمیستم.

نتیجه ی اخلاقی : اینم پیچیده بود. خودمم گیج و ویج شدم.

مهم نوشت : اگه فیلمای تارانتینو رو ندیدین خدمتتون عارضم که اکثر فیلماش خاصیت غیرخطی داره یعنی ممکنه وسط فیلمو بذار اولش و آخرشو بذاره وسطشو به این ترتیب. حالا تو این داستانای ما مثل فیلمای تارانتینو خودتون باید ترتیب اپیزودا رو بفهمین.

باشه حالا ترتیبی که خودم بهش رسیدمو میگم :

۱- اپیزود دوم ۲- اپیزود سوم ۳- اپیزود اول   یا :

۱- اپیزود سوم ۲- اپیزود دوم ۳- اپیزود اول

آپدیت نوشت : نتیجه گیری کلی اینه که هر کار و عمل و اتفاقی که ازش دوری کنی بالاخره آخرش سرت میاد.

جمعه, ۱۳ شهریور ۱۳۸۸