آره تو راست میگی از همه سرتری از منه بی نشون خیلی بهتری ، آره تو بهترین !

یه پسر خیلی استاد !

نوشته شده توسط حامد 70 نمایش

حامد تارانتینو present  …  براساس چند داستان واقعی

اپیزود اول : ساعت اول

سلام . بنده یکی از اساتید جوون یکی از دانشگاها هستم. البته از درآمدش راضی نیستم ولی با این مدرک زاقارت کاری از این راحت تر گیرم نمیاد . امروز آخرین روز کاری ترمه اگرچه طبق بخشنامه ، کلاسای دانشگاه باید یه هفته دیگه برقرار باشه اما کلاسو کی رفته کی داده ؟ ساعت ۶ صبح ساعتم زنگ زد . دیشب با خانمم نشسته بودیم ویکتوریا می دیدیم واسه همین دیر خوابیدم . خیلی خوابم می اومد واسه همین بی خیال ساعت اول شدم و تخت گرفتم خوابیدم .

اپیزود دوم : ساعت دوم – قبل از کلاس

ساعت هشت از خواب بیدار شدم. بازم دلم می خواست بخوابم اما به هر زحمتی بود آماده شدم که برم دانشگاه . خانومم دیشب کلی اصرار کرد که امروز ماشینو لازم داره و حداقل این روز آخری بدون ماشین سرکارم برم . از خونه زدم بیرون و رفتم سر کوچه و وایستادم تا سرویس بیاد . هنوز سرجام مستقر نشده بودم که یه مردی با ظاهر معمولی و هیکل نحیف به طرفم اومد و گفت : ببخشید آقا شما موبایل دارین ؟ خواستم بگم نه ، دیدم به تیپم نمیاد که موبایل نداشته باشم . خواستم بگم شارژ نداره ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که توجیه تابلوئیه . خواستم بگم گوشیم شارژ نداره ولی به شک افتادم که نکنه یه دفعه بگه اشکال نداره فقط یه میس میندازم . خواستم بگم مرتیکه ی الدنگ تلفن عمومی اون ور خیابونه اما دیدم شاید بگه کارت ندارم . خواستم بگم موبایل دارم ولی به توئه دزد نمیدم که دیگه نگفتم . بعد از اینکه زنگشو زد سوار اتوبوس شد و رفت. منم تازه یادم افتاد که سرویس ساعت ۶ صبح رفته . رفتم آژانس و یه ماشین کرایه کردم برای دانشگاه .

اپیزود سوم : ساعت دوم – در کلاس

باید می رفتم دفتر اساتید اما کی به کیه . مسئولش رفیقمه سه سوته غیبتمو واسم ردیف می کنه. یه راست رفتم کلاس . بچه ها نشسته بودن ، مثل اینکه نیم ساعت دیر کرده بودم . رو صندلیم نشستم و شروع کردم به روخونی از جزوه چون اصلا حس و حال راه رفتن و نوشتن رو تخته رو ندارم . وسطشم واسه اینکه مثلا نشون بدم خیلی استاد جدی و خفنی هستم از بچه ها سوال می پرسیدم . این دفعه هم استثنا نبود و وقتی به یه جایی از درس رسیدم که خیلی سخت بود و من هنوز بعد از چند سال تدریس حالیم نمی شد چی هست شروع کردم به سوال پیچ کردنه دانشجوها . همینطوری که داشتم دونه دونه سرویسشون می کردم یه دفعه چشمم افتاد به یه دختره . انصافا عجب چیزی بود لامصب ! نمی دونم چرا تا حالا ندیده بودمش . جووووووووون ! چه گوشت و جیگریه ! دلم میخواد همینجا وسط کلاس گازش بزنم ! ای بابا … این لعنتی هم اون پایین شد قوز بالا قوز . حالا دیگه عمرا بتونم از پشت میزم بیام بیرون . ازش پرسیدم : شما بلدی ؟ – : نه اسّتاااااااااد ! من واسه این کلاس نیستم . مهمانم . (ای جااااااان ! چه صدایی هم داره ! شیطونه میگه زنمو طلاق بدم برم اینو بگیرم !) – : شما رشته ات چیه ؟ – : اسّتااااااااد من این درسو ترم بعد میخوام بردارم ، خواستم بیشتر باهاش آشنا بشم . – : خیلی خوبه اگه خواستی من ترم بعدم این درسو ارائه میدم ، با من بردار .

اپیزود چهارم – بین دو کلاس ، وقت ناهار و استراحت

بعد از تموم شدن کلاس بالاخره به هر زحمتی که بود از پشت میز بیرون اومدم و رفتم واسه ناهار . چون یه مقدار کلاسو زود تعطیل کرده بودم چندتا از دانشجوهای پسر دورمو گرفتن و از امتحان می پرسیدن . منم بهشون گفتم که الان اصلا حس و حال جواب دادن به شماها رو ندارم . رفتم تو دفتر نشستم . خواستم برم دم پنجره سیگار بکشم اما دیدم یه نخ بیشتر ندارم . ترجیح میدم بعد از غذا یه پکی بزنم ، حالش بیشتره . تو این فکرا بودم که یکی از همکارا اومد پیشم نشست . بوی گند عرق می داد . یعنی همیشه این بو رو می داد . معلوم نیست تو کلاس چیکار می کنه ؟ نمی دونم تو من چی دیده بود که دائما خودشو بهم می چسبوند . هنوز شروع به حرف زدن نکرده بود که بوی دهنش کل فضا رو پر کرد . دانشجوها چی می کشن از دستش تو کلاس ؟! به هر ترتیب ناهارو خوردیم و سیگارو کشیدیم و دیگه باید می رفتیم سر کلاس . اما من برای جبرانی کلاس صبح رفتم پیش مدیر گروه . بهش گفتم که یه نفرو پیدا کنه هفته دیگه یه کلاس بذاره واسه این بچه ها . ولی گفتش سرش خیلی شلوغه و باید برنامه ی ترم بعدو بچینه تازه دو روز دیگه قراره با اهل و عیال یه سفر بیست روزه ی تفریحی بره اروپا . بهش گفتم من نمی دونم ، مخ یکی از این دانشجو خرخونا رو بزنه که بره سر کلاس .

قبلا پاتوق استادای سیگاری اینجا بود!البته با سه چهار متر اختلاف!

اپیزود پنجم – ساعت سوم

بعد از غذا کی حال درس دادن داره . چندتا تمرین از تو یکی از جزوه ها درآوردم و دادم به یکی از دانشجوها که بیاد پای تخته حل کنه . بقیه ی درس هم حذف کردم . به بچه ها گفتم این بخش زیاد مهم نیست خودتون برید از تو کتاب بخونین . هنوز تو فکر اون دختره بودم . انصافا چی آفریده خدا  . اگه می شد فقط یه شب پیشم می خوابید … آخ آخ … چی می شد . یه ساعت قبل از پایان کلاس به بچه ها گفتم امروز استثنائا یه ذره زودتر تعطیل می کنیم . بعدش هم با یکی از بچه ها که ماشین داره برگشتم خونه . البته اینو می دونم که این پسره از چشم و ابروی من خوشش نیومده و بخاطر نمره منو هر هفته می رسونه اما مگه منم میخوام از کیسه خلیفه ببخشم ؟ معلومه که از این بچه مایه ها هم هست ، هر هفته با یه مدل جدید میاد . خلاصه خدا کنه هر ترم یکی دوتا از اینا گیر آدم بیوفته . آخ داشت یادم می رفت ، و یه چندتا هم از اون دانشجوهای دختر !

اپیزود ششم – آرایشگاه

قبل از اینکه برم خونه گفتم یه دستی هم به سر و صورتم بکشم . یه سلمونیه جدید نزدیک خونمون وا شده . قبلا باید دوتا کوچه می رفتم پایین تر . همون که رفتم تو نشستم و تیپ طرفو دیدم فهمیدم این کاره نیست ولی دیگه نشسته بودم . به هر تقدیر رو صندلی مخصوص نشستم و شروع کرد به ریدن . هر یه دونه قیچی که می زد کلی از موهامو می کَند . حالا مثلا می خواست سر صحبتم باز کنه . می گفت شما کارتون چیه ؟ گفتم استاد دانشگام . گفت دختر پسر با همن دیگه ؟ گفتم آره با همن . حرومزاده ی بی ناموس هر دختری هم که از جلو مغازه اش رد می شد دو دقیقه تو کارش وقفه می افتاد . می گفت صاحب آرایشگاه سرما خورده واسه همین این که فامیلشونه دو سه روزی اومده جاش تا مغازه بسته نباشه . می گفت شمال سلمونی داره ولی اینجا درآمدش خیلی بیشتر از اونجاس . منم که هیچ حس حرف زدن نداشتم .

اپیزود هفتم – خونه

وقتی رفتم خونه هنوز خانومم نیومده بود . رفتم تو بالکن دو سه تا سیگار کشیدم . به امروز فکر می کردم . عجب روز سنگینی بود . الانم حس می کنم خیلی گشنمه ولی این زنیکه نیست بهمون غذا بده . همیشه کارش همینه . کاغذ گذاشته که غذا از بیرون سفارش بدم ، آخه پس تو چیکاره ای اینجا ؟ اه … همون بهتر که برم همون دختر خوشگله رو صیغه اش کنم . یه تارش می ارزه به کل هیکل این . نمی دونم چیکار کنم واقعا درگیر یه مسئله ی پیچیده ی احساسی شدم . بهتره یه کم استراحت کنم. آره استراحت کنم خوبه .

نتیجه ی اخلاقی این داستان : همه ی آدما ممکنه یه شخصیت حقوقی داشته باشن که شخصیت واقعیشون پشت اون مخفی میشه . اینم نتیجه گیری اخلاقی که هی نگین این چرت و پرتا چیه .

شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

پارکینگ مختلط !

نوشته شده توسط حامد 72 نمایش

سلام بالاخره حاضر ! با اینکه لحظه ای بیش ، تو رو ندیدم امروز ، اما دلم شد آشوب ، با آه و ناله و سوز ، حال منو این روزا ، خدا می دونه و بس ، غصه و گریه واسم ، همیشه بوده و هست ، آبیه آسمونا ، رنگ سیاه شب ها ، سبزیه برگ درخت ، یکی و دوتا رنگ نیست ، ده تا هزارتا صدها ، اما نصیب من شد ، خاکستریه روشن ، آمیزه ای از دو رنگ ، رنگ تو و رنگ من ، آتیش شعله ی تو ، با هیزم وجودم ، اختلاط جالبیست ، حکایت عاشقیست ، با اینکه شمع و گل نیست ، پروانه سوخت و راضیست ، یه قانون قدیمی ، میگه که راه اشتباس ، سادگی و بزدلی ، تو این زمونه گناس ، میگه که تنها یک چیز ، می مونه اونم صداس ، برو پسر که سکوت ، باعث ننگ فرداس ، موجب رنج دنیاس

قبل از شروع پست چندتا نکته بگم . یکی اینکه سجع نوشتای اول هر پست تفاسیر خاصی داره که به موقع اش خدمتتون عرض می کنم. یکی دیگه اینکه از این به بعد می تونین برای هر پست نظر خصوصی هم ارسال کنین البته اگه من تشخیص بدم اونو منتشر می کنم . پس آماده بشین واسه فحش دادن ! بعدش بگم که هرکس که بلاگنویسه و مطالب سایتو دنبال می کنه ، میتونه ما رو لینک کنه . البته این کار هیچ نفعی به حال اون نداره اما باعث ایجاد انگیزه واسه من میشه چون من الان کلی ایده واسه نوشتن دارم اما روحیه ام زیاد شاداب نیست . مورد بعد اینکه تو نظرسنجی سمت راست شرکت کنین تا به یه جامعه ی آماری دست پیدا کنیم. خیلی لطف می کنین !

از حق نگذریم رکورد مهمونی رفتن سر کلاسا به تنهایی متعلق به منه که البته دوستان یه سری حرفایی واسه من درآوردن و منم برای اینکه ثابت کنم حرفشون هیچ وجهه ای نداره ، میخوام سر کلاسای تک جنسـ*یتی برم بشینم. مثلا با یکی از دوستان میرم سر کلاس اخلاق میشینم تا حرف دوستان رو نقض کنـ… . خب همین الان به من اطلاع دادن که کلاسای عمومی هم از این ترم مختلط شده و خب دیگه تقصیر من چیه . البته وقتی این خبرو به چندتا از دوستان عمرانی دادم درعین حال که با هر دختری که رد می شد سلام علیک می کردن خیلی خوشحال شدن . خلاصه اینکه بی جنبه هاش برن حال کنن .

من تو این عکس یه سوتی دادم ! پیداش کنین !

قرار بر این بوده که هر پنجشنبه اخبار هفته گذشته دانشگاه رو مرور کنیم . یکی از اتفاقاتی که متوجه وقوع اون شدیم این بود که سر پارکینگ داخلی دانشگاه گرد شده و توش دارن یه کارایی می کنن. اما برای اون دست از دانشجوهایی هم که ماشین میارن یه پارکینگ عمومی و ایضا پولی کنار دانشگاه درنظر گرفتن که به عقیده ی نگارنده کاریست بس اشتباه . چرا ؟ چون که عملا راه برای کسایی که میخوان چندتا چندتا دختر بلند کنن باز شده و دیگه جابری هم نیست که بره دونه دونه ماشینا رو چک کنه . از طرفی ممکنه بخاطر هزینه ای که باید بابت پارک ماشین داد یه عده گدا از آوردن ماشین منصرف بشن و بدین ترتیب اتوبوس شلوغ میشه و دیگه جا نیست من بشینم رو صندلی .

این هفته و یکشنبه باز همینطوری پا شدم رفتم دانشگاه که سر یکی از کلاسا مهمون بشم اما استاد عنایت کرد و نیومد . البته اگر هم میومد زیاد توفیری نداشت.(چرا؟) ولی خب، من که دیدم این همه راه اومدم و خورده تو ذوقم ، حداقلش یه کار خیری انجام بدیم. بنابراین با تنی چند از دوستان سرگرم صحبت شدیم و از زنای اساتید گفتیم تا زید حافظ . در آخر یکی از دوستان باید رهسپار کلاسش می شد اما هرچی به مغزش فشار آورد یادش نیومد با میکاییل کلاس داره یا مختار و شاید هم تلفیقی از این دوتا . واسه همین وسط راهرو شروع کرد به داد و فریاد. مثلا هرکی رد می شد یه دفعه داد می زد: میکاییل …. مختار …. مختار میکاییلی …. میکاییل مختاری …. . یَک آبرو ریزی راه انداخته بود که خدا نصیب نکنه. بالاخره بعد از کلی کش و قوس اسم استاد یادش اومد و من هم به همراهش رفتیم به سوی کلاس. از پشت شیشه به درون نگریستیم و استادو دیدیم. ولی نگو استاد یکی از افرادی بوده که این دوستمون بهش تیکه ی نافرمی انداخته و حالا هم دیگه روش نمی شد بره سر کلاس. واسه همین ازم پرسید حذف و اضافه کی شروع میشه ؟ گفتم سه ساعت دیگه تمومه . با عجله ای وصف ناشدنی دویدیم به سمت سایت و دیدیم زپرشک ! چهل نفر نشستن پشت ده تا سیستم تازه شصت نفرم تو صفن .

عکس تزئینیه !

به هر جون کندنی بود با هزار خواهش و التماس و عجز و لابه برای چند ثانیه یه سیستم کرایه کردیم و بعد از اینکه وارد فایلش شد باز هم خیت شدیم . پونزده هزار تومن بدهی داشت و نمی تونست حذف و اضافه کنه اما اینجا بود که دست غیب به یاریش رسید و بهش الهام شد که زنگ بزنه عمو . حالا این عمو کی هست و چرا همه ی گره ها فقط به دست اون باز میشه بر همه پوشیده اس . عمو بهش گفت بره سلف قدیم و اطمینان داد که اونجا کارشو راه میندازن . بازم عین خر دویدیم و دویدیم تا به سلف رسیدیم و دوتا خاتونو دیدیم . این دوستمون رفت توی اتاق و من پشت دیوار شیشه ای نگاش می کردم که یکی از اون خانوما به من گفت شماره اتو بده عزیزم . البته اون خانوم هم جوون بود و مجرد و هم نسبتا خوشگل اما من وا ندادم و به قول استاد نیکروان اندازه دو ریالی هم آدم حسابش نکردم . بعد از چند دقیقه کار دوستمون تموم شد اما در عین ناباوری رفت سر همین کلاسی که با میکاییل داشت و منم دست از پا درازتر عین خیار برگشتم خونه. اما تو راه برگشت و دم در ساختمون انسانی یکی از خواهران همکلاسی رو دیدم که گویا باباش می خواست مراجعه ی حضوری به دستشویی داشته باشه و خودش با عصبانیت به باباش می گفت که من تو نمیام (تو ساختمون) خودت برو . اینم یه خاطره بود دیگه گیر ندین.

خب دیگه خبر خاصی نیست جز سلامتی و اگه انگیزه های روحیم فردا زد بالا براتون یه پست باحال مینویسم و تو چه می دانی که انگیزه کیست ؟ … ببخشید … چیست ؟ دیگه اگه با من کاری نیست پس خدا نگهدارش باشه ! (نگهدار کی ؟ )

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

اینا کیَن دیگه ؟ – قسمت چهارم

نوشته شده توسط حامد 115 نمایش

قسمت سوم

سلام همیشه غایب ! دیروز پی ات اومدم ، نیومدی و مُردم ، ثانیه های آخر ، نبضمو می شِمردم ، سه … ، دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته ، نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، تموم کن این بازیو ، منو بکش خدایا ، دو … ، خاطره های رنگیم ، رد شدن و گذشتن ، از توی ذهن و فکرم ، از عمق و از سرشتم ، نقطه ی روشنی نیست ، همه اش سیاه و زشته ، این سرنوشت بد رو ، کی واسه من نوشته ؟ ، یک … ، نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام ، کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصالم نرسیدم ، اما قسمتم نبوده ، روح منم تا ابد ، زنده می مونه اما ، حیف که باید بمونه ، بی همدم و بی همراه !!

حقیقتش خیلی علاقه مندم که بزنم تو کار روشنفکری و کلمه های قلمبه سلمبه اما از اینکه دوستان منو بشورن بذارن کنار می ترسم ! از همین روی به پستایی متوسل میشم که میشه گفت زردن و حتی بعضا سبز ! ضمنا ریسک همچین پستایی بالاس . بذارین اول یه ماجرای بی ربطی رو براتون تعریف کنم.

امروز که رفتیم دانشگاه دیدیم جمع همه جَمعه و از قضا هیچ کدوم از اساتید ما هم رغبت نکردن از رختخواب گرمشون بلند شن. زنهار شروع کردیم به بازی های پسرونه که یک اصطلاح جالبی هم بهش اطلاق می کنن که اینجا نمی تونم بگم . خلاصه صحبت به اینجا رسید که من گفتم یکی از دخترا رفته خونه ی یکی از پسرا و شب اونجا خوابیده و صبح پسره با ماشینش رسوندتش. این دوستان ما مشتاق شدن که بدونن این دختره کیه. بعد در یکی از کلاسا باز بود و می دونستم که فرد مذکور تو همین کلاسه و هی تو کلاسو دید می زدم تا پیداش کنم که یهویی یکی از خواهران ارزشی اومد و زرتی درو بست. حالا شما تصور کنین من بخوام تصاویر این خواهران واقعا ارزشی رو منتشر کنم . اون وقت میان خود منو می بندن . بگذریم که سخن از دور خوشتر است .

چندی پیش و ترم قبل که ما بعد کلاس ولو می شدیم تو راهرو یه مورد جالبی مشاهده شد که اینطور دست داد تا تبدیل به یه سوژه ی ژورنالیستی و اپیستوکومولوژیک بشه . معنیش اینه که این دسته بیل وسط راهرو چیکار می کنه و اصلا کی اینو آورده این وسط گذاشته در رفته ؟ هرچند که سال اصلاح الگوی مصرفه و یارانه ها هم میخواد هدفمند بشه اما آیا نباید اذهان عمومی روشن بگرده ؟ فی الحال لامپ اضافی رو هم بی زحمت مرحمت نموده و خاموش کنین. (ای بابا چرا برقا رفت ؟ حالا من ادامه ی پستو چطوری بنویسم ؟)

او کیست ؟ به کدامین سو می نگرد ؟ او به چه می اندیشد ؟ اصلا کجا می رود و به دنبال چیست و کلا از کجا آمده و فی الواقع آمدنش بهر چه بود ؟ آیا او همه چیز را می داند ؟ آیا او هالیدی و رفقا را در جیب پشتش می گذارد ؟ آیا او واقف الامر است ؟ آیا او مردی خسته و تنهاست که به آینده ای درخشان امید می نهد ؟ آیا چی ؟ هان ؟ چی میخوای بگی دیگه ؟ چی داری که بگی ؟

این بخش تشابهات خدایی خیلی دلرباس ! من کلی از این تشابها پیدا کردم که به مرور میذارم تو سایت . بعضیاشونم مورد دارن و برای دیدنشون حتما باید به سن قانونی رسیده باشین وگرنه می گرخین سکته می کنین میوفتین می میرین جنازه اتون می مونه باد می کنه . ( اه … اه … چقدر خوشمزه ای تو ! همین الان یکی تو مسنجر پیام داد گفت بچه کجایی ؟ گفتم تهران . بعد گفت من بچه کرمانشاهم ، کُردم . بعده یه چند دقیقه یه دفعه نه گذاشت نه برداشت گفت سوسولی دادا ؟ اینم از افتخارات جنبش سبز !) اما به نظر شما ژان رنو ، بازیگر فرانسوی هالیوود شبیه کدوم یکی از اساتیده ؟

راهنمایی : استاده یکی از دروس اختیاری که به بچه های کامپیوتر گفتن این درسو بنا به دلایلی برندارین . بیشتر راهنمایی می کنم ، درس آشنایی با دفاع مقدس .

کاملا واضح و مشخصه . شما باید بگین که تصویر زیر متعلق به کدوم یکی از اساتید کامپیوتر دانشگاس . راهنمایی هم می کنم . فرد سمت چپ تو عکس استاد نیست !

این قسمت هم خیلی باحاله و هم کلی سوژه براش پیدا کردم اما به حدی این چهره ها به هم نزدیکه که می ترسم پس فردا پدری برادری دوست پسری بیان خفتم کنن الکی الکی یه کتکی هم بخوریم. اما اشکال نداره ما در رسالتمون قدمی پا پس نمی کشیم ! (ریدی بابا !) خب حالا حدس بزنین که تهمینه میلانی به کدوم یکی از دانشجوها شباهت داره ؟ ضمنا حدالمقدور از آوردن اسم کامل خودداری کنین که کاری بس غیراخلاقیه .

و اما تصویر آخر . فردی که تو عکس مشاهده می کنین یکی از فروشندگان متخلف بازاره که سی دی های مستند رو به قیمت گزافی به خلق الله فروخته . ضمنا این فرد شناسایی شده و قرار بوده امروز توسط تیم تحقیقاتی و مبارزه با جرایم سایبری هیمرا دستگیر بشه که گویا عملیات لو رفته و ما نتونستیم پیداش کنیم. اگه کسی بتونه اونو تحویل ما بده به اون مبلغی که زیر عکسش درج شده میتونه معادل ریالیش سهام عدالت دریافت کنه . یا میتونین برید قهوه  خونه  حیدربابا مهمون ما .

خب دیگه ، من آخرش با این جلافتا نه تنها سرمو به باد میدم بلکه بقیه چیزا رو هم به فنا میدم . مثال بزنم . پس فردا میرم خواستگاری بعد باباهه میگه میخوایم درباره دوماد تحقیق کنیم. بعد اسم منو سرچ می کنه زرتی میاد اینجا می بینه از دختر مردم عکس گرفتم گذاشتم تو سایت . شما بودین به من دختر می دادین ؟ اینم بگم که اگه دخترتون در حد مگان فاکس خوشگل نیست زیاد خوشحال نشین . دیگه اینه . فعلا خدانگهدارش باشه . (این کیو میگه ؟)

پی نوشت : خواهشا از هرگونه عنایت خودداری کنید ! مثل اون یکی سایت نشه یه وقت ! آفرین !

جواب نوشت ! : جواب این سوالا در قسمت بعد .

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

داستان های کوتاه ۱۳

نوشته شده توسط حامد 67 نمایش

داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس

اسامی به هیچ وجه مستعار نیست

———————————————————————————

من : بابا محرمه چرا سفید کردی تو ؟

امیر : جووووووووووووووووووون !

——————————————————————————–

محسن : استاد تسلیت میگم ایشالا غم آخرتون باشه.

استاد هوشمند : خواهش می کنم چرا زحمت کشیدی راضی نبودم به خدا .

——————————————————————————–

استاد : اون موقعی که من رفته بودم چین هوا خیلی خوب بود. می دونین که چین یه کشوره سه فصله.

احسان : منم که رفته بودم انگلیس یه کشور پنج فصل بود.

——————————————————————————-

شجره نامه ی روز

ت : من پدربزرگ نداشتم .

——————————————————————————-

کلاس مدارهای الکترونیکی

استاد واشقانی : برای حل این مسئله پریود بودن خیلی مهمه .

——————————————————————————

رو به روی ساختمون فنی

حسام : خدافظ بچه ها

همه خداحافظی می کنند و حسام شروع به حرکت می کند .

من : از پیاده رو برو .

ممد : رسیدی زنگ بزن .

احسان : نامه بفرست .

محسن : بابا رو ببوس .

مجید : نیوفتی تو جوب .

سعید : پول مول داری جیبت ؟

احسان : از خودت نگهداری کن .

—————————————————————————-

کلاس نظریه زبان ها و ماشین ها

استاد نیکروان : خب برای اینکه آتاماتای ما به وضعیت پایانی … ها ها ها هو هو یو ها ها ها … ببخشید یاد یه چیزی افتادم . خب به وضعیت پایانی برسد …

—————————————————————————

نکته ی روز

احسان : ما به داور نباختیم ، با داور باختیم .

—————————————————————————

توی واگن متروی تهران کرج – حوالی ایستگاه اکباتان

ممد : نمی دونم چرا اینایی که اکباتان پیاده میشن یه جوری ن. خیلی خشکن یه جوری نگاه می کنن انگار میخوان بیان بزننت.

من : آره می دونم. یه دلیلی داره.

ممد : چه دلیلی ؟

من : حالا بعدا بهت میگم.

ممد : نه دیگه الان بگو .

من : گیر نده ، بذار پیاده شیم بهت میگم.

ممد : اذیت نکن جون من بگو .

من : اینجا نمیشه بگم رسیدیم میگم.

ممد : حالا چی میشه الان بگی ؟

من : دو دیقه نمی تونی صبر کنی ؟

ممد : نه . بگو دیگه یالا بگو .

من (با صدای کمی بلند) : خیلی خب باشه … چون هم_*جنس- بازن … خوب شد ؟

جمعیت درحالیکه نود درجه به سمت من چرخیده اند به طرفم هجوم می آورند.

—————————————————————————

کلاس تنظیم خانواده و جمعیت

استاد کوزه گر : اگه خواستین مخ یه دخترو بزنین سعی کنین بین روزای چهاردهم تا هیجدهم عادتش باشه.

اما استاد مشخص نکرد که از کجا به این روزا پی ببریم.

————————————————————————-

من : اِ نیگا کن دو تا کفچر عاشق اونجا نشستن

احسان : صبر کن گوشی من پنج مگاپیکچله الان ازشون عکس می گیرم.

عکس تار می افتد …

احسان : اشکال نداره میرم خونه با فتوشاف درستش می کنم.

————————————————————————-

استاد : واقعا یکی از ویژگیای مردم چین غیر از سختکوشیشون اینه که مردمای بی ادعایی هستن. هم مدیرا هم استادا هم دانشجوها هیچ ادعایی ندارن. ولی ما اینجا تا طرف یه مدرک بهش بدن خودشو می گیره.

دقایقی بعد …

استاد : شما کِی میخواین درس بخونین پس. واقعا من اصلا رغبت نمی کنم بیام سر کلاس شما . اصلا مایه ی شرم منه که اسمم تو هیئت علمی اینجاست. برید چـِرت مغزتونو بریزید دور . واقعا دانشگاهای دیگه واسه من دعوت نامه میفرستن که برم اونجاها درس بدم من میگم وقت ندارم اون وقت شما قدر نمی دونین. چی بگم بهتون آخه.

————————————————————————

نمایشگاه کتاب – ساختمون فنی

خانم جباری : یه بار تو میدون آزادی بودم بعد یکی از دانشجوها از دور منو دید داد زد خانم جباری خانم جباری ! بعد وقتی رسید به من همینطوری که نفس نفس می زد گفت : سی دی سی شارپ دارین ؟

———————————————————————–

تناقض روز

ولد آبادی : این چه رنگیه زدین به جدولا ، شبیه ایستگاه اتوبوس شده .

———————————————————————–

آزمایشگاه مدارهای الکترونیکی

استاد هوشمند : اگه امروز امتحان بدین امتحانتون فقط عملیه ولی اگه هفته ی دیگه بخواین امتحان بدین هم تئوری هم عملیه.

من و مجید و محسن : باشه استاد هفته دیگه امتحان میدیم .

استاد : هفته دیگه سخت می گیرما .

ما : اشکالی نداره .

- : اگه هفته دیگه امتحان بدین از ۱۸ نمره امتحان می گیرم.

- : ایرادی نداره .

- : میوفتینا .

- : مشکلی نیست .

- : آزمایش سخت میدم بهتون ، برق ۲۲۰ ولت می گیردتونا .

- : باکی نیست .

- : سرتونو می بُرم میذارم رو سینه اتون .

- : عیب نمی کنه .

- : در و می بندم تنها باید آزمایش کنین .

- : باشه باشه ، حالا که فکر می کنیم به این نتیجه رسیدیم که الان امتحان بدیم بهتره .

———————————————————————–

احسان : دوستم تعریف می کرد تو خواب دیده که یه مردی با لباس سفید که یه عمامه ی سبز داشته و صورتش نورانی بوده میاد بالا سرش. بعد دوستم بهش میگه : قربون دستت برو یه لیوان آب برام بیار خیلی تشنمه ، دمت گرم .

———————————————————————-

استاد عرب نژاد (sms) به استاد نیکروان : من امروز دلم درد می کرد نتونستم بیام .

———————————————————————-

استاد : چی شده  امروز رفتی ته کلاس نشستی ؟

دانشجو : آخه استاد بچه ها گفتن امروز میخواین کیوز بگیرین.

———————————————————————-

کلاس مدارهای الکترونیکی

استاد محمدی : اگه جزوه ی منو بخونین هیچی حالیتون نمیشه. اگرم کتابو بخونین که دیگه اصلا هیچی نمی فهمین.

———————————————————————

کلاس طراحی الگوریتم

استاد موسوی : من الگوریتم این تابع رو براتون مینویسم :

(Fuction (s,n,r

.

.

احسان : استاد k رو جا انداختین .

———————————————————————

کلاس زبان ماشین و اسمبلی

استاد کریمی : تو این قسمت می بینین که پشته اش پُره .

ت : وای چه استاد بی تربیته میگه پشتش پُره یعنی کمرش پره .

———————————————————————

یکی از دوستان : این کامرانم عجیب خوشگله ها .

چهارشنبه, ۵ اسفند ۱۳۸۸

تست های دانشجویی ۱

نوشته شده توسط حامد 72 نمایش

۱- دو دانشجو در تصویر زیر مشغول چه فعالیتی هستند ؟

الف) لب گرفتن

ب) مخ زدنه پسر برای لب گرفتن

ج) حرکات مالشی

د) تمرین درس

۲- دانشجوی گرامی ! حفظ … در دانشگاه الزامی است. جای نقطه چین چه عبارتی باید قرار گیرد ؟

الف) تومون

ب) خونسردی

ج) وصایای امام

د) شئونات اسلامی

۳ – این جمله ی تاریخی از کیست ؟ « وقت هیچ گاه به پایان نمی رسد »

الف) فیدل کاسترو

ب) حضرت نوح

ج) تاموجی تانابه (مسن ترین فرد جهان در کتاب رکوردهای گینس)

د) علی ولی زاده

۴– غیرقابل نفوذترین مکان دانشگاه کجاست ؟

الف) اداره امتحانات

ب) اتاق اساتید

ج) انتشارات وقت ناهار

د) دستشویی خواهران

۵ – شما با دیدن تصویر زیر چه می شوید ؟

الف) تحریک

ب) شاد

ج) خیره

د)جنب

۶ – براساس جمله ی « هرکس آدامس بجود به مثابه ی اینست که پایش را جلوی بابایش دراز کرده است. (سعید محرابیان) » چه کسی می تواند آدامس بجود ؟

الف) یتیم

ب) حضرت عیسی

ج) حرومزاده (کسی که پدرش مشخص نیست)

د) بابا لنگ دراز

۷ – ترانه سرای آهنگ معروف Tonight We Have The Stars اثر برایان آدامز کیست ؟

الف) جیمز هتفیلد

ب ) افضل الدین بدیل بن علی نجار شروانی

ج) امیر مسعود

د) مرتضی رامندی

۸ – بزرگترین استاد رشته ی کامپیوتر :

الف) استاد عرب نژاد

ب) استاد نجفی زاده

ج) استاد پورپناه

د) استاد قوامی

۹ – به نظر شما ، رنگ موهای آقای ولدآبادی – رئیس دانشگاه – چه رنگیست ؟

الف) رنگ غروب آفتاب

ب) آب پرتقالی

ج) رنگ جدولای دانشگاه

د) نارنجی

۱۰ – هدف شما از تحصیل در دانشگاه چیست ؟

الف) دختر بازی

ب) پسربازی

ج) هم -جنسـ بازی

د) بازی

۱۱ – «این شما هستین که اگه بخواین می تونین … رو … کنین. (استاد موسوی) » کدام گزینه برای جاهای خالی مناسب است ؟

الف) دهنتون – سرویس

ب) دخترا – بلند

ج) دولت – ساقط

د) دانشگاتون – معتبر

سوال تشریحی : برداشت خود را از تصویر زیر در سه خط بنویسید.

پاسخ اکثر سوالات گزینه ی « د » می باشد. ضمنا یکی از مجلات با کپی برداری از این تیپ پست های من واسه خودش گنده شده. برای رزومه ی من کافیه با من تماس بگیرین تا اسناد و مدارکو رو کنم.

پی نوشت : خدایا ! بارالها ! اگه یه زمانی جنگی رخ بده حتما در راه تو جهاد می کنم فقط یه کاری کن سایت هیتلر نشه !

یکشنبه, ۲ اسفند ۱۳۸۸