تمام خونه غرق بوی عیده،یه عطری غیر هر روز و همیشه،میون ما یه شب راه از اینجا،همین شب تا سحر یک سال میشه

همه میگن خاطراته – قسمت سوم

نوشته شده توسط حامد 42 نمایش

سلام دلربا ! پشت کلاس وایستادم ، خیره شدم به دربش ، از شیشه ی اون وسط ، اشراف دارم به غربش ، رفیقمو می بینم ، بال می زنم ببینه ، نظر نمیده اصلا ، اون اخلاقش همینه ، نگامو می برم شرق ، به به چه جای خوبی ، دانشجوها محو درس ، آدمکای چوبی ، سعی می کنم جنوبو ، با چشمونم ببینم ، اما نشد نمیشه ، یه برگ از …. بچینم !!

خب بعد از اینکه خیلی این سری پستا جالب و مورد توجه دوستان قرار گرفت ، سعی می کنم از این به بعد این رویه رو ادامه بدم. به امید اینکه خیر دنیا و آخرت نصیبمون بشه !

میگن ارتباطات اجتماعی خیلی پیچیده اس. مخصوصا ارتباط بین دو جنس. اصولا من عقیده دارم که خدا اساس خلقتو رو این گذاشته که آدما برای رسیدن به جنس مخالفشون تلاش کنن. ( از دیدگاه حقوق بشری لفظ جنس مخالف مطرود شده ! ) فرض کنین که همه ی آدما از یه جنس خلق می شدن و هیچ میل جنـ سی ای وجود نداشت. در اون صورت فکر نکنم بشر انگیزه ای واسه بقا می داشت و حتما قبل از سن بلوغ خودشو دار می زد !

میگن آیت الله صافی گلپایگانی – از مخالفای دولت – طی نطقی فرمودن که باید دانشگاها رو تفکیک جنـ سیتی کرد. چون یکی از عوامل فساد همین دانشگاهان . منم کاملا با حرف ایشون موافقم اما در صورتی که همه ی دانشجوها متاهل باشن ! پارسال یه کلیپی از آقای خامنه ای دیدم که تو جمع مسئولای دولت هفتم از جمله آقای خاتمی صحبت می کرد. می گفتش که بعد از انقلاب فرهنگی نخست ! ( نخستشو من خودم اضافه کردم !) یه عده می گفتن که باید تو دانشگاها دختر و پسر جدا باشن و باید دیوار بکشیم و این حرفا. ولی امام و من مخالفت کردیم. البته نکات جالب دیگه ای هم می گفت که ربطی به مطلب من نداره اما تا حد زیادی باهاش موافقم. مثلا می گفت تو بعضی کشورا روابط زن و مرد خیلی عادیه ، تو فرهنگشونه. اما تو کشور ما که فرهنگ اسلامی داریم اینطور نیست. یا می گفت چون اونا به لحاظ علم و تکنولوژی پیشرفت کردن رو ما هم تاثیر گذاشتن شاید اگه ما پیشرفته بودیم و اونا عقب مونده الان این ما بودیم که اونا رو مسخره می کردیم و کاراشونو وحشی گری می دونستیم. بگذریم.

دانشگاه یه مجتمع بزرگ انسانیه و محل بسیار خوبی واسه پیدا کردن افراد مورد علاقه اس. چه همجنس چه غیر همجنس. همچنین میشه فرد ایده آل واسه زندگی رو پیدا کرد. اصلا مگه تو کشور ما غیر از دانشگاه جای دیگه ای وجود داره که توش بشه دنبال کیسای دلخواه بگردیم ؟ البته منظور من دوستی هایی نیست که منتج به روابط هالیوودی میشه اما به حدی این احساسات رو پَست و کم ارزش کردن که دیگه هیچ کس جرأت ابراز احساسات نداره. مخصوصا این فیلمای طنز داخلی و خارجی. والا . میگن طرف عاشقه بعد اون یکی میگه آره بابا اسکوله.

من ازدواج میخوام !

میگن وضعیت متروی تهران خوب نیست. به دلایلش کاری نداریم ولی اوضاع متروی تهران – کرجم زیاد دلچسب نمی زنه. انصافا من نمی دونم این همه پیرمرد از کجا میان. اصلا کله ی سحر این تعداد دانشجوی شهرقدسی اینجا چیکار می کنن. حالا بعد از اینکه وردآورد از مترو پیاده میشیم دوی سرعت با مانع هم شروع میشه. مانع هاشم همون پیرمردان. من هر روز یه تمثیلی از روز محشرو به چشم می بینم و اون گوینده ی بلندگو هم دائما نفخ صور می کنه: مسافرین محترم از اون خط کوفتی قرمز فاصله بگیرین وگرنه دهنتون سرویسه.

خلاصه به حدی با سرعت به سمت اتوبوسا میدوم که فکر کنم صد متر رو تو هفت هشت ثانیه طی می کنم. البته یه بار هم تو دوران راهنمایی سر امتحان ورزش همچین کاری کرده بودم. شاهدمم معلم ورزشمونه. آره. بعدش که همه ی جمعیتو جا میذارم و می رسم به اتوبوس می بینم که زکی. همه دخترا نشستن تو اتوبوس و جالب تر اینکه همه دخترا هم وایستادن و چند تا پسرم اون وسط مسطا می لولن. آخه ناجوونمردا شما کِی رسیدین . خلاصه اگه جا شدیم که می چپیم تو و اگه نشدیم مثل کلنگ وایمیستیم تا ماشینای بعدی با کلی قر و فر و کرشمه و عشوه و بیگودی بیان. من نمی دونم جلوی اتوبوس چی داره که همه خانما به این قسمت علاقه مندن. بابا برید سر جای خودتون وجدانا . همشونم داف برنزه ، هیچی نمیشه بهشون بگی ! بگی شلوارتو با ما یتعلق بهش می کشن رو کله ات ! تازگیا یکیشون میشینه سه چهارتا جا واسه دوست دختراش و دوست پسراش و دوست ترانسکـ چوالاش می گیره.

متروی تهران - گلشهر

عکس دزدیه !

میگن دخترا بیشتر با پسرایی حال می کنن که به قولی اسکول باشن و یا فقط اونا رو بخاطر روابط هالیوودی بخوان. البته حق هم دارن الان عشق و علاقه و این حرفا واسه خزا و جواداس. الان سـ کس مده. کلاس داره. والا . ( از اون پشت به من اشاره کردن که بخاطر پول هم میخوانت ! منم بهشون اشاره کردم که من پول ندارم که !)

میگن وبلاگستان فارسی کلی پیشرفت کرده تو این چند ساله. اما نمیگن تو چه جهتی. الان شما یه وبلاگ پیدا کنین که بدون امیال شخصی باشه و هدفش جلب نظر جنس مخالف نباشه. نمی تونین. البته وبلاگای علمی منظورم نیست . بلاگای شخصی رو میگم. اکثریت به فکر پایین تنه ( شایدم بالا تنه !) و مسائل زیر شکمی ان و این فکرشونو منتقل می کنن به صفحه های وب. جالب اینجاست که همیشه تعداد کامنتشون سه چهار رقمی میشه. هرچند که درصد خیلی کمی از مردم با اینترنت سر و کار دارن اما متاسفانه وبلاگستان فارسی به سمت مادیاتِ صرف سوق پیدا کرده و کسی که بخواد برخلاف این جریان حرکت کنه منزوی میشه. من خودمو نمیگما چون منم فقط برای جنس مخالفم مینویسم و مگه دیوانه ام که بیام واسه پسرا مطلب بذارم. اونقدر باهاشون ارتباط داشتم که دیگه حرف جدیدی نمونده که بزنم. والا .

دیگه خداییش پست طولانی شد پس کامنت بذارین تا پست طولانی تر بشه ! بدرورد !

پی نوشت ۱ : تمامی مطالب این پست به هم مرتبط بودن ! کشف ارتباطش و همچنین رازش با شما .

پی نوشت ۲ : در مورد ازدواج دانشجویی و مراسم شونصدهزار نفری ازدواج دانشجوها بعدا صحبت می کنیم.

پی نوشت ۳ : آلبوم جدید حمید عسکری رو از اینترنت دانلود کردم و دارم گوش میدم. حالا سر پل صراط بیاد خِرمو بگیره ، اونقدر گناه کردم تا اون موقع که این ناخنم هم نیست !

سه شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۸۸

کی میگه خاطراته ؟

نوشته شده توسط حامد 25 نمایش

سلام زیبارویان ! نت لاگ چه جای خوبیست ، دوسش دارم فراوون ، وقتی میرم درونش ، میشم خراب و داغون ، دختره خیلی نازه ، گردنشه مثل غاز ، کرده بدن برنزه ، میخوام بگیرمش گاز ، کاشکی می شد یه ذره ، اون زیرو هم ببینم ، کاشکی می شد چند شبی ، تو آغوشت بشینم ، من فشنیه موهام ، تیغو زدم به پشمام ، زیر ابرو هم ندارم ، بیا که خیلی تنهام ( مکان دارم !) !!

حقیقتش یه دوستی داریم که هر وقت تو ترافیک گیر می کنیم یا قبل هر امتحان ، شروع می کنه به غر زدن. منم بهش میگم بابا اینا همش خاطره میشه میره ، اینقدر سخت نگیر. اونم میگه ریدم به این خاطرات مزخرف ! حرف حساب جواب نداره !

خب قبل از تابستون قرار گذاشته بودیم که بعضی پنجشنبه بیایم و اخبار دانشگاه رو به اطلاعتون برسونیم. حالا یه روز تاخیر کردیم که اونم بخاطر این بود که من پنجشنبه ها زیادی کلاس دارم. اول خدمت دوستان کامپیوتری عرض کنم که سایت کامپفو چند وقتیه که دوباره راه افتاده و علت ترکیدنش هم اینه که خریدار هاست و دامین یه شخص ناشناس بوده و دیگه حال تمدیدشو نداشته. البته الان از آرشیو تهی شده هرچند که من نمره های اساتیدو دانلود و ذخیره کردم و قبل از انتخاب واحد توضیحات مفصلی درباره هر استاد خدمتتون عارض میشم.

از اونجایی که قرار نیست من مثل یه خبرگزاری رسمی عمل کنم پس یه ذره میریم تو حاشیه. دو هفته پیش سر کلاس ۶۱۰۵ نشسته بودیم که وسط درس استاد یه دفعه مهرداد گفت : این چیه از دیوار زده بیرون ؟ بعضیا گفتن ستونه که اضافه اومده و کارگره حال نداشته ببرتش. بعضیا گفتن توش گنج قایم کردن. یه عده گفتن بذار درسو گوش بدیم چیکار داری به این کارا. منم چیزی نگفتم و بعد کلاس عکس گرفتم ازش.

دیوار کلاس 6105 دانشگاه شهرقدس

اصولا تو محیط اینترنت لازم میشه که بعضی جاها ایمیلتونو وارد کنین. مثلا برای عضویت تو یه سایتی. برخی از کسایی که تازه با محیط وب آشنا شدن قبل از ایمیلشون دبلیوها رو هم وارد می کنن درحالیکه اگه این کارو بکنن با پیغام خطا مواجه میشن که هویی ! ایمیلتو درست وارد کن مرتیکه ! اما چیزی که من انتظار نداشتم این بود که تعدادی از دانشجوهای مکانیک که فکر کنم فارغ شدن ، وبلاگی داشتن و خیلی هم روش تبلیغات می کردن توی دانشگاه. رو صندلی و در و دیوار و سقف و رو گرده ی استادو خلاصه همه جا. هرچند که یکی از داستانای کوتاه منو بدون ذکر منبع تو وبلاگشون آوردن ولی من اینجا بهشون توهین نمی کنم فعلا ! داشتم می گفتم. این دوستان مکانیکی ، یه مغازه ی خدمات کامپیوتری دایر کردن و کاغذای تبلیغاتیشونو مثل نقل و نبات ریختن تو دانشگاه. منم یکیشونو پیچوندم و درنهایت تعجب دیدم که واسه ایمیلشون w گذاشتن. آخه آدم خوب تو که هنوز ایمیلتو با دبلیو مینویسی چطوری میخوای یه کامپیوترو عیب یابی و تعمیر کنی ؟ یا برخی هستن که هنوز درسای مدارشون رو پاس نکردن ولی عضو گروه رباتیک دانشگان. بعضیا هنوز درسای پایه ای کامپیوترو قبول نشدن اما از اعضای اصلی انجمنای تخصصی هستن. پس فردا هم به همین ترتیب عمل میشه و کسی که تو کاری تخصص نداره وارد اون کار میشه و اونی که متخصصه بیکار می مونه. به قول مارکس : من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می‏کنم که در آن دویدن ، سهم کسانی است که نمی‏رسند و رسیدن، حق کسانی که نمی دوند ! ( چه ربطی داشت حالا ؟)

گروه کامپیوتری مهر !

یه ذره از محیط دانشگاه بیایم بیرون. صریح و کوتاه بگم ، هر پسر به همون اندازه که با دخترا ارتباط داره از مردونگیش کاسته میشه و به زنونگیش افزوده. عکس این هم برای دخترا صادقه. کسی که علاقه داره با تعداد زیادی از دخترا ارتباط داشته باشه نه مریضه نه بیماره نه مجرم. بلکه فردیه که باید تغییر جنسیت بده و دختر بشه. عکسش هم صدق می کنه. حالا شاید بگین چون من نمی تونم این ارتباطو برقرار کنم این حرفو می زنم اما باور کنین کاری راحت تر و پَست تر از ارتباط با جنس مخالف و تلاش کردن برای ارتباط نیست و من هیچ وقت کارای سخیف انجام نمیدم. نمونه ی عینیش هم مهدی mp5 و ح.ف و سایرین که مستحضر دوستان کامپیوتری هستن. البته این مورد استثنا هم داره. مثلا موارد کاری و یا معاشقه ی واقعی.

میتی mp3

انجمن کامپیوتر دانشگاه – که بالاتر گریزی بهش زدیم – در راستای اعتلای فرهنگی اجتماعی جامعه ی مدنی دست به برگزاری کلاس های آموزش فتوشاپ زده. من هم به عنوان عضو ناعضوی از این انجمن برای این کلاسا تو سایتم تبلیغ می کنم شاید یهو زدو رستگار شدیم ! ( رستگار رحمانی تنها ! ) اما از نکات مهم این کلاسا اینه که ظرفیتش محدوده. پس حی علی خیرالعمل ! ضمنا ورودی های عزیز و داف هشتادو هشتی هم می تونن ثبت نام کنن. قسمت آموزش این کلاسا بر عهده ی استاد مسلم فتوشاپه که مجید آنلاینو گذاشته تو جیب پشتش هرچند که هنوز استعدادش آنچنان که شاید و باید مکشوف نشده. البته بین خودمون هم بمونه که این استاد ، شاعر هم تشریف دارن و یک تخلص برازنده واسه خودشون انتخاب کردن.

کارگاه فتوشاپ

اما ممکنه بعضی از دانشجوهای دانشگاه آزادی ، پول نداشته باشن که تو این کلاسا ثبت نام کنن در نتیجه می تونن تصویر زیر رو در هارد کامپیوترشون ذخیره و سپس ببرن بیرون پرینت کنن. این هم خدمتی نوین از هیمرا. ( واسه پشت اسکناس هم به پشت سایت مراجعه کنین ! سایتو برگردونین ! اگه مونیتورت ال سی دیه پشتشو نیگا کن ! )

پنج هزار تومنی

اینجا باید بگم که با هم نخندیم ، به هم بخندیم. تو یکی از بوردهای ساختمون علوم پایه این اسمو دیدم و عکس گرفتم تا اینجا بذارم و دور هم به ملت بخندیم.

فامیلیو داری ؟

به هرحال حرف که زیاده ، ان شا ءالله در پست های بعد به بررسی تمامی ابعاد مغز من می پردازیم و قول میدم که از آذرماه وارد رنسانس وبلاگی بشیم. فعلا خدانگهدارش ! ( کی ؟)

پی نوشت : ضمنا ولادت امام رضا رو هم به همه ی شیعه های واقعی تبریک میگم.

جمعه, ۸ آبان ۱۳۸۸

یه پسر خیلی اتوبوسی !

نوشته شده توسط حامد 20 نمایش

حامد تارانتینو present …

پسر – دوستش ( راننده )دوستش ( راکب )

اپیزود اول : ساعت ۱۹ – ترافیک خیابان نسبتا روان -  هوا کمی خنک

- : آهنگ از این جوادتر نداشتی بذاری ؟ – : تو داری بذار – : بابا بی خیال همین خوبه. چشه مگه هایده ؟ – : برو بینیم بابا … اوه اوه ! – : چی شد ؟ – : هیچی یاد یه چیزی افتادم. – : یاد چی ؟ زن و بچه ؟ عیال میال ؟ – : مسخره می کنی ؟ – : نه بابا جدی گفتم. – : میشه یه ذره تندتر بری ؟ این پراید نقره ای رو نیگا . – : خب چیکار کنم جلوم ماشینه. دنده هوایی بزنم ؟ – : رفت پرایده دیگه ، یه ذره گاز بده . اه . – : به پرایده چیکار دارم . – : بیا ، اون پیکان پنجاه و هفته هم کشید اونور رفت. – : گیر دادیا . – : میگم مدل پرایدت چنده ؟ – : می خوره چند باشه ؟ – زیر هشتاد و پنج . – : اون که آره ، معلومه . - : ولی خیلی اوراقه. مال کیه ؟ – : به توچه ؟ مال عمه امه . - : عمه ات که مال نداره ! – :   :x

اپیزود دوم : ساعت ۱۹:۱۵ – خیابان تقریبا خلوت

- : بچه ها من این پاساژه کار دارم الان میام. – : باشه فقط تیز بیا کلی کار داریم. – : چیکار داری اونجا ؟ - : هیچی کاغذ میخوام بخرم. – : خب بخر بخر . - : بَه … اتوبوسه رفت که. – : اشکال نداره بهش می رسیم. - : نه بابا این گاز نمیده که. اه … حالا کاغذ خریدنشم گرفته تو این هیرو ویر.

اپیزود سوم : ساعت ۱۹:۳۰ – تقاطع اتوبان و خیابان فرعی

- : اه اه ! حالم به هم خورد . میشه خفه اش کنی این زنیکه رو ؟ – : زنیکه چیه ؟ حرف دهنتو بفهم ، خانم هایده. - : ریدی بابا ! – : اِ … اِ …. دختره رو داری ؟ - : نزدیک بود بزنی لوله اش کنی. حواست کجاست ؟ – : حواسم هست. این دخترا هیچ ارزش زندگی ندارن. همشون عذابن . – : چرا ؟ مشکلت با دخترا چیه ؟ – : شماها حالیتون نمیشه ، پاستوریزه این ، حالا هرچی بگم. - : من پاستوریزه ام ؟ من ؟ داداش اون موقع که هسته موز بودی من با بچه های فلاح و خیابون قزوین بزرگ می شدم چی میگی تو ؟ پاستوریزه ام ؟ – : آره دیگه پس چی. – : بخواب بابا. تو خیلی هموژنیزه ای.شاشت هنوز برفو سوراخ نکرده زرت و پرت می کنی. – : آقا من با شصت تا دختر دوست بودم. می فهمی یعنی چی ؟ - : مگه هرکی دختربازی نکنه پاستوریزه اس ؟ – : آره ! – : خالی که نمی بندی ؟ – : نه به قرآن . – : چطوری این همه مخ زدی پس ؟ – : راه داره عزیزم. می دونی ، دختر یه خاصیتی داره که هرچی خشک باشی و محل سگ بهش نذاری به طرفت جذب میشه. – : آره ، تو که راست میگی. حالا اگه میشه یه ذره از چهل تا برو بالاتر به اتوبوسه برسیم. – : مگه چی هست تو اتوبوسه ؟ - : هیچی نیست. برسیم بهش که سوارش بشیم. – : خب من که دارم می رسونمتون. - : یکی تو می رسونی یکی خواجه.

خیابون تاریک

اپیزود چهارم : ساعت ۱۹:۴۵ – کوچه ی تاریک و خلوت

_ واااااااااااااااااااای ! دیگه مغزم داره می ترکه. جون مادرت اینو خفه اش کن. – : دِه … چرا ماشین جوش آورد ؟ ددم فکر کنم تسمه دینام بریده. - : یعنی چی تسمه بریده ؟ حالا برو تا اتوبوسه نرسیده بهمون بعدا یه تسمه بهش بنداز . – : نمیشه آی کیو . ماشین جوش آورده ، نمی بینی ؟ - : تسمه داری حالا ؟ – : نمی دونم باید ببینم. – : زود اگه داری بنداز تا اتوبوسه نرفته. اگه نداری ما با اتوبوس بریم. – : عجب نامردایی هستینا. بذار برم عقبو ببینم ، احتمالا باید داشته باشم. اون ضبطو خاموش کن باطری ماشین تموم نشه. – : نیگا کن. خر با بارش گم میشه تو صندوقت. – : این چطوری خاموش میشه. ای بابا . - : آهان. ایناهاش. بیا کمک کن عوضش کنم. – : خیلی خب بابا. فقط زود. – : آقا این خاموش نمیشه. – : رو موتورت لامپ داری دیگه ان شالله – : آره بابا تکنولوژیو نگا کن… حال کردی ؟ – : خیلی خب زود راش بنداز که الان اتوبوس رد میشه میره. – : یه ذره کار داره. بذار بهت یه آموزشی بدم. – : نمیخواد. کارتو بکن. – : حالا بذا بگه ببینیم چی میگه. – : یاد بگیر. همیشه طالب علمه. آره … اگه یه وقت تو بیابون تسمه اتون پاره شد و تسمه نداشتین ، می تونین جوراب زنونه بندازین جاش. تا چند دقیقه کارتونو راه میندازه. - : این جوراب زنونه چقدر کاربرد داره. – : حالا وسط بیابونی جوراب زنونه از کجا گیر بیاریم؟ – : یه مغازه ای بقالی یی چیزی بالاخره پیدا میشه دیگه. – : خودت میگی بیابون. الان اینجا مغازه هست ؟ هیچ نوری چراغی روشن نیست. – : گیر نده حالا. یه چی گفت. – : شر و ور گفت آخه. – : این چیه ؟ - : کدوم ؟ – : این سینیه رو موتور . – : این محافظ کاربراتشه. - : بَهه ! کابراتوریه ؟ میگم چرا چهل تا بیشتر نمیره. من چه دلم خوشه گفتم واسه هشتاد و پنجه. شصت و پنجم نیست. – : آخ آخ بریم مسافران شروع شد. – : بیا … اینم چه دل خوشی داره ،  به چه چیزایی فکر می کنه. اتوبوسه رفت ما هنوز تسمه رو ننداختیم. – : سرویسمون کردی تو هم با این اتوبوست. تموم شد ، بریم.

اپیزود پنجم : ساعت ۲۰ – مقصد

- : این چرا قاطی کرده چرت و پرت میخونه ؟ – : این دستکاریش کردا . همه دکمه ها رو هی تند تند می زد. – : به من چه . من که گفتم اینو چطوری خاموشش کنم هیشکی جواب نداد. – : اشکال نداره درستش می کنم. – : هــــــی … آخرشم به اتوبوسه نرسیدیم. – : آخه اون اتوبوسه چی داشت اینقدر گیر داده بودی ؟ – : هیچی نداشت. خواستم امتحانت کنم. – : عمرا . - : حیف که خسته ام وگرنه جوابتو می دادم. – : خب دیگه رسیدیم. کاری باری ؟ – : نه ، دسِت درد نکنه. زحمت کشیدی. - : خدافظ. – : خدافظ.

نتیجه ی اخلاقی این ماجرا : فوق العاده پیچیده و مبهمه. خودش یه پست میشه که حتما بعدا درباره اش مینویسم.

سه شنبه, ۵ آبان ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۹

نوشته شده توسط حامد 50 نمایش

داستان هایی فلسفی و واقعی از دانشگاه آزاد شهرقدس – شهریار

در پس تمامی آیتم ها نکته ای نهفته است

——————————————————————

بوفه – فروشنده یک نان باگت خالی روی پیشخوان می گذارد …

من : نون خالی می خوری ؟

احرار : مال من نیست واسه این آقاس.

من : آخه چرا باگت خالی ؟ خب یه چیزی بگو توش بذاره

پسر : نه خودمون داریم لاش میذاریم.

——————————————————————-

من ( sms ) : سلام رضا .گفتی یه سی دی بیارم ولی یادم نمیاد چی. شایدم گفتی خودت یه سی دی میاری. شایدم اینا رو اصلا یه نفر دیگه گفته. نمی دونم.

——————————————————————-

پنجشنبه ی هفته ی گذشته ، ساعت ۴ ، رو به روی ساختمون فنی

حسام : خب خدافظ بچه ها.

همه خداحافظی می کنند و حسام شروع به حرکت می کند.

من : از پیاده رو برو .

احسان : نامه بفرست .

محسن : بابا رو ببوس .

ممد : رسیدی زنگ بزن.

سعید : پول مول داری جیبت ؟

——————————————————————-

کلاس قرآن – پنجشنبه ی گذشته ، ساعت ۹

یک دانشجو با سیبیل های دهشت انگیز در را باز می کند و خطاب به یکی از دانشجوها : زنگ اوله یا دوم ؟

——————————————————————

کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات …

استاد : لطفا سر کلاس من آدامس نخورین. این کار یعنی اینکه پاتونو جلو باباتون دراز کردین. هرکی ببینیم آدامس میجوئه میندازمش بیرون.

- : :x

نیم ساعت بعد – ساعت ۱۱:۴۵

استاد : قاعده اینه که آنتراک ندم و تا ساعت ۱۲:۵۰ سر کلاس باشین.

- : استاد شما یا باید یه ربع وسط کلاستون آنتراک بدین یا ساعت دوازده کلاسو تعطیل کنین. وگرنه بیجا می کنین که تا آخر مارو نیگه می دارین.

استاد :   :?   . خیلی خب پس یه ربع درس میدم بعد برید.

——————————————————————

تنگه واشی – شهریورماه

پسری حین عبور از کنار ما خطاب به دوست دخترش : لازم به ذکره که … ( خیلی جدی اینو گفت )

—————————————————————–

کلاس آزمایشگاه مدار الکترونیکی …

استاد هوشمند : خب بچه ها این سیمو وصل می کنین به این خازن ، اینم به این ، بعد این سیمو می زنین به منبع و اینم به مولتی متر. حالا منبع رو روشن می کنیم ، میذاریمش رو ۱۰ ولت. خب دیگه اینم میذاریمش رو آمپرسنج که الان داره آمپرو نشون میده دیگه.

من : خب استاد الان ما باید چیکار کنیم ؟

استاد : هیچی دیگه کارتون تموم شد می تونین تشریف ببرین.

——————————————————————-

علی درحال صحبت با تلفن : آره باشه خودم امشب میام تمومش می کنم … نه وقت نمی بره. خب دیگه کاری نداری ؟ … سلام برسون … عمه اتو ببوس.

——————————————————————-

استاد واشقانی : امروز صبح می خواستم وسط کلاس یه تلفن مهم بزنم ، رفتم این کلاس بغلی دیدم خب خالیه کسی نیست . تا رفتم تو دیدم یه خانم و آقا دارن شدیدا اختلاط می کنن دیگه اومدم بیرون رفتم این دستشویی بغل. یه دفعه صدای جیغ و ویغ بلند شد نگو اینجا دستشویی خانماس با ساختمونای دیگه فرق داره. خلاصه تو این کلاسم که بچه ها نشسته بودن دیگه نشد زنگ بزنم.

سوال : آیا دستشویی کلا جای مناسبی برای تلفن کردنه ؟

——————————————————————

ایستگاه مترو صادقیه – ۹ شب

پیرمرد : ببخشید مترو صادقیه از کجا باید برم ؟

من :   sleepy . همین مترو رو سوار شین برین.

پیرمرد : خیر ببینی جوون.

—————————————————————–

پنج شنبه ی هفته ی گذشته …

استاد : نمی دونم چرا بچه ها اینقدر از پنجشنبه بدشون میاد . اتفاقا پنجشنبه ها خیلی روزای خوبی ان.

محسن : آره ، مخصوصا شباش .

—————————————————————–

علی : بلدی یه سایت فروشگاه بزنی ؟

من : آره .

علی : آخه داییم آرشیو ۱۶۰۰۰۰ تا فیلم داره. یه فروشگاه فیلم راه بندازیم.

نکته : کل فیلم های تاریخ هالیوود صدهزار تا نمیشه.

——————————————————————

چهارشنبه ی گذشته – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات

استاد عرب نژاد : تقسیم سایز بلاک به سایز رکورد میشه بی افتون.

خانم ها خوشحال می شوند .

——————————————————————-

علی : آقا کی با من میاد بریم چاپخونه اینو کپی کنم ؟

احسان : چاپخونه کجاست دیگه ؟

علی : همین دم در ساختمون فنی قدیم.

من : انتشاراتو میگه . حالا تا اونجا میرین این کتاب قرآن همایون هم واسه من بخرین.

ده دقیقه بعد ….

احسان : یارو گفت قرآن مجید داریم ، قرآن کریم داریم ولی قرآن همایون نداریم دیگه.

——————————————————————

چهارشنبه ی هفته گذشته – کلاس ذخیره و بازیابی …

من : اوه اوه نیگا کن. آتیش نشانی ، پلیس ، آمبولانس ، جرثقیل

احسان به بیرون نگاه می کند …

استاد : آقا حواست اینجا باشه.

چند دقیقه بعد…

من : گشت ارشاد ، اداره برق ، کلوچه نادری ، نیسان

احسان به بیرون نگاه می کند …

استاد : آقا پنجره رو ببند اصلا.

احسان : استاد پنجره بسته اس.

استاد : پرده رو بکش . دیگه بیرونم نیگا نکن.

احسان : دیگه مجبورم رونالدینیویی نیگا کنم.

چند دقیقه بعد …

من : میگم حال کردیا جاتو عوض کردما .

مجید : آخه من چشام نمی بینه که منو آوردی این ته.

من : بابا ویو داره. بشین نیگا کن.

مجید : ویو میخوام چیکار. الان نمی تونم تخته رو ببینم.

استاد : اگه میخواین صحبت کنین برید بیرون از کلاس دیگه هم برنگردین.

نکته : من تو این کلاس مهمون بودم ولی جزوه داشتم. ضمنا در تمام مدت طول کلاس پشت ممد قایم شده بودم.

شنبه, ۲ آبان ۱۳۸۸

اینا کیَن دیگه ؟ – قسمت سوم

نوشته شده توسط حامد 129 نمایش

قسمت دوم

سلام دلنواز ! تو سپیدرویی و زیبا ، دلفریبی و فریبا ، بردی از من جام عشق و ، کاسه ی صبر و شکیبا ، خدا رو زدم کناری ، بنده ی صفر تو هستم ، مبهوت ناز نگاهت ، عاشق مِهر تو هستم ، وقتی صحبت می نمایی ، دهنا تا ته میشه وا ، …………….. ، ………………….. !

خب باز اومدم و باز ! قبل از هرچیز تا حالا به این جمله فکر کردین که هرکی میگه پونزده نیست ، هیفده هیجده نوزده بیست !

دیگه بریم سر پستمون. ما گشتیم و دیدیم و فکر کردیم و یه تعداد تشابهات چهره به چهره پیدا کردیم و من گذاشتم تو سایت. اما بعضی از اونا اصلا شباهتی با فرد مورد نظر ما نداشتن و بخاطر همین امر هم بود که اون عکسا رو گذاشتم. اما چهار پنج تا تشابه دیگه داریم که فوق العاده به بعضی از همکلاسی های ما شبیه هستن و قطعا اگه اون عکسا رو بذارم شما می تونین حدس بزنین که علامت سوال کیه.  اما فعلا اون تصاویر رو بی خیال میشم تا بعدا با دوستان مشورت کنم که عکسا رو بذارم یا نه. بگذریم.

حالا ببینم میتونین حدس برین که مکان زیر کجاست ؟

اینجا کجاست یعنی ؟

راهنمایی : اولین روز یکشنبه ای که کلاسای درس تو ساختمون فنی جدید برگزار شد من و سعید بعد از پایان کلاس ذخیره و بازیابی رفتیم به محل بالا.

من : به به ! ببین چی ساختن. بیا بشینیم اینجا آفتاب بگیریم.

قدم می زنیم …… بعد از چند ثانیه ……

من : بَه ! سعید تکون نخور ! شصت جفت چشم دارن مارو نیگا می کنن.

و فرار کردیم و از این محل کذایی گریختیم. نگو این پنجره هاش مشرف بوده به کلاس معماری ساعت ده و نیم و از پرده مرده هم خبری نبود اون موقع. البته الان واسش در زدن و درم قفل کردن.

به نظر شما تصویر جیسون استاتام شبیه تصویر کدوم یکی از کارکنای دانشگاس ؟

جیسون استاتام و

خب تصویر زیر متعلق به کدوم مسئوله دانشگاهه ؟

راهنمایی : همونی که همه جا رو نارنجی کرده.

وی کیست ؟

و اما شباهت بعدی. عکس سمت چپ که عرفانه. حالا بگین سمت راست و جای علامت سوال کیو باید بذاریم ؟

عرفان شبیه کیه ؟

و آخرین حدس تصویر این پست. خیلی دوست دارم با همه شوخی کنم اما چون خودمو معرفی کردم نمی تونم زیاد تند برم.

عکس موجب ننگ سایت بود. به زودی تصویر جدید میذارم.

دیگه اگه با من کاری نیست باهام خداحافظی کنین و منتظر تشابهات بعدی باشین اگه دوستان بذارن.

پی نوشت : مثل همیشه رو جنبه ی افراد بالا حساب باز کردم. هرچند که هیچکدوم از عکسا رو من نگرفتم و عکسا تو اینترنت بوده.

جمعه, ۱ آبان ۱۳۸۸