آره تو راست میگی از همه سرتری از منه بی نشون خیلی بهتری ، آره تو بهترین !

یه پسر خیلی امیدوار !

نوشته شده توسط حامد 10 نمایش

حامد تارانتینو present …

اپیزود اول – بهار

مورچه سخت کار می کرد. صبح تا شب و شب تا صبح حمالی می کرد تا بلکه یه لقمه نون دربیاره و بتونه گذران زنگی کنه. تا بتونه یه ذره پول پس انداز کنه. تا اجاره ی لونه ی زپرتی کلنگیشو بده. به آینده امیدوار بود. تجسم خوشگلی از حوادث مستقبل داشت و همین روحیه باعث شده بود خسته نشه و دست از تلاش نکشه.

در جوار لونه ی مورچه یه ملخ زندگی می کرد. با مورچه رفیق نه ولی همسایه بود. یه لونه ی بزرگ تو درخت بلوط داشت که از باباش به ارث برده بود. باباشم از باباش و الی آخر. یه برکه هم داشت که به قورباغه ها اجاره داده بود و از پولی که بابت اجاره بها می گرفت خرج زندگی و خودش می کرد. نه کاری نه تلاشی. تا ظهر خواب بود و بعد از ظهر میشست پای فیلم و بازی کامپیوتری. عصری که می شد می رفت باشگاه ورزشی و بعد از اون با رفقا می رفتن عشق و حال. شامشونم تو لوکس ترین رستوران بیشه می خوردن و بعدش تلپ لونه ی یکی می شدن به صرف الکل و سیگار و بست. اگرم پا می داد ملخ ماده ای ، سوسکی زنبوری چیزی میاوردن و کلا حال می کردن. هفته ای یه بارم پارتیاشون به راه بود و زندگی هم بر وفق مراد.

اپیزود دوم – تابستون

مورچه همچنان کار می کرد و ملخ همچنان خوش میگذروند. مورچه احساس کرد که اگه بتونه به اندازه ای که پول پس انداز کرده از یکی قرض بگیره ، میتونه یه لونه ی نقلی پایین بیشه کنار فاضلاب بخره. کسیو نداشت. رفت در خونه ی همسایه اش و از ملخ تقاضای یه مقدار پول کرد. اما ملخ گفت فعلا پول تو دست و بالش نیست و میخواد هفته ی دیگه ماشینشو تبدیل به احسن کنه و با معذرت خواهی درو بست. اما مورچه بازم ناامید نشد و با خودش گفت من بازم کار می کنم. با این وضعیت حتما تا بهار سال دیگه خونه دار میشم.

هوا رو به گرما می رفت. گندم و برنج و پای سوسک و … نایاب شده بود. مورچه همچنان عرق می ریخت و آذوقه جمع می کرد و می فروخت و هنوز هم امید داشت. ملخ هم زیر کولر گازی بیست و یک و حکم بازی می کرد.

اپیزود سوم – پاییز

هوا خنک تر شده بود اما قحطی ادامه داشت. یکی از روزا وقتی که مورچه به تیکه تفاله ی چایی رو دوشش بود نگاش به یه مورچه ی قرمز رنگ بالدار افتاد. پول نداشت ولی دل که داشت. تصمیمشو گرفت و آمار مورچه قرمزه رو درآورد. اما تو بیشه اشون رسم بر این بود که تا قبل از مراسم خواستگاری نباید حشره ی نر با حشره ی ماده صحبت می کرد. البته تو بیشه های دیگه اینطوری نبود. مثلا تو بیشه ی پایتخت نر و ماده بچه دار هم می شدن ولی هنوز خانواده ها از رابطه اشون اطلاع نداشتن. تو بیشه ی پایتخت پولدارا و سرمایه دارا با ثروتمندا دوست می شدن و بی پولا و بدبختا با فقیرا و بیچاره ها. خوش تیپا با خوشگلا و داغونا با کره کورا. اما تو بیشه اینا اینجوری نبود.

داستان ملخ و مورچه

لباسای نو و شیک خرید. آماده ی آماده بود. اما یه مشکلی وجود داشت. مورچه ها بعد از اینکه بچه اشون به دنیا میومد ولش می کردن تا خودش رو پای خودش بزرگ بشه. البته اگه بچه اشون نر بود. حالا این مورچه ی ما چطوری می تونست از بین چند میلیارد مورچه پدر مادرشو پیدا کنه که با هم برن خواستگاری؟ همینطوری خیاری و تنها هم که نمی شد پاشه بره. باز دست به دامن همسایه اش شد و ازش خواست که یه شب یا فوقش دو شب همراهیش کنه. اما ملخ گفت اصلا وقت نداره و تا چند ماه دیگه وقتش پره. گفت نمی­تونه برنامه ریزیشو به هم بریزه. معذرت خواهی کردو درو بست. اما مورچه امیدوار بود. با خودش گفت که با کار کردن سعی می کنم این اتفاقات رو فراموش کنم. هنوز امیدشو از دست نداده بود و پرشتاب کار می کرد.

اپیزود چهارم – زمستون

مورچه بازم کار می کرد. هوا خیلی سرد شده بود. نم نمک بوی برف به گوش می رسید. یه شب که مورچه به لونه اش برگشته بود و قصد داشت چند ساعتی استراحت کنه با صدای زنگ در از خواب پرید. درو که باز کرد صاحب لونه اشو دید. صاحب لونه گفت که پسرش از بیشه ی خارجه داره برمی گرده و میخواد این لونه رو بده به پسرش که فعلا اینجا زندگی کنه و از این شر و ورا. هیچ رقمه حاضر نشد صبر کنه تا زمستون تموم بشه. به مورچه ضرب الاجل دو روزه داد و معذرت خواهی کرد و درو بست و رفت. حالا باید مورچه دنبال یه لونه می گشت. دو روز مرخصی گرفت و بالاخره بعد از جستجوی زیاد به یه لونه کنار لونه ی مورچه خوار رسید. چاره ای نبود باید می ساخت. قراردادو امضا کرد و به لونه ی سابقش برگشت تا یه مقدار از پس اندازشو بده برای رهن لونه. اما وقتی درو باز کرد با یه لونه ی خالی مواجه شد. کاری بود که شده بود. نباید امیدشو از دست می داد. می شد از صفر شروع کنه. فقط نیاز به کمی امید داشت.

فعلا باید سرپناهی پیدا می کرد تا تو این سرما نمیره. بازم رفت سراغ ملخ. آخه غیر از اون کسی رو نمیشناخت. برای ملخ توضیح داد که چه اتفاقایی براش افتاده. اما ملخ گفت که خونه اش جای سوزن انداختن نداره و اینکه اصلا اعتمادی به مورچه نیست. معذرت خواهی کرد و درو بست. مورچه مستاصل شده بود اما هنوز امیدوار بود. به هر دری زد به هرجایی زد تا بتونه یه محلی واسه استراحت پیدا کنه. اما همون شب اول توی برفا افتاد و به خواب عمیق فرو رفت.

اپیزود پنجم – فرجام

سوز برف هر حشره ای رو از پا درمیاورد. اما مورچه امید داشت. از زیر برفا بلند شد و به سمت محله ی خلافکارا حرکت کرد. با اندک پولی که تو جیبش داشت از یکی از خلافکارا یه اسلحه با هفت تا فشنگ خرید. با امیدواری بسیار به سمت لونه ی ملخ حرکت کرد و در زد. ملخ درو باز کرد و قبل از اینکه معذرت خواهی کنه و درو ببنده مغرش پاشیده شده بود به در. مورچه همچنان امید داشت. به سمت لونه ی صاحب لونه اش حرکت کرد و ترتیب خودشو و زن و پسرشو داد. هوا به شدت سرد و استخون سوز بود. هر حشره ای تو این هوا ناک اوت می شد. اما مورچه با امید زنده بود. به طرف لونه ی مورچه ی سرخ رنگ بالدار ماده حرکت کرد. مورچه ی زیبای ماده درو باز کرد و برای اولین بار مورچه ی مارو دید. همونجا فهمید که فرد ایده آل برای زندگیش کسی نیست جز همین مورچه ای که با یه اسلحه تو دست و با سرو صورت خونی پشت در وایستاده. اما مورچه امید داشت. مورچه ی قرمز برای اولین و آخرین بار بود که مورچه ی داستانو می دید. پدر و مادرش هم همینطور. مورچه به اوج امیدواری رسیده بود. حالا اون مونده بود و چهارتا لونه ی بزرگ و شیک ، و هفت تا جنازه ی غرق به خون. مورچه از فرط امیدواری نمی دونست باید چیکار کنه. از درخت بلوط بالا رفت و رسید به بلندترین شاخه و از اونجا خودشو پرت کرد توی رودحونه. مورچه مرد اما امید هنوز زنده اس.

نتیجه گیری اخلاقی : خیلی پیچیده اس ! خودتون بفهمین دیگه !

پی نوشت : این قصه ، داستان من و سایرین بود.

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۸۸

گریه می کنیم !

نوشته شده توسط حامد 44 نمایش

سلام مشکوک ! رو نیمکتی نشستم ، که یخ زده شدیدا ، حالیم نمیشه سرما ، خسته ام از دویدن ، دائم از این ساختمون ، به سمت اون ساختمون ، پیک می شدیم یک دفعه ، سنگین تره کارمون ، این همه گشتیم اما ، اثر ندیدیم هنوز ، صبحو به شب رسوندیم ، از شب رسیدیم به روز ،همیشه اینو گفتن ،سومی میشه بازی ،ما از دوتا گذشتیم ،از فعل نقل و ماضی !!

نمی دونم این زنبورای قرمز یا به قولی گاوی پشت پنجره ی اتاقم چیکار می کنن. پنج شیش نفری ریختن سر یکی و نمی دونم دعوا می کنن ، سلام می کنن به هم ، چیکار می کنن ، نمی دونم. خلاصه اینکه زنبورم نشدیم !

دیشب خسته و کوفته از دانشگاه اومده بودیم خونه ، می خواستم یه ذره استراحت کنم. بعد حالا هی صدای بوم بوم دیس دیس میاد. رفتم دم پنجره دیدم یکی از ساختمونای رو به رویی چراغش به سرعت داره روشن خاموش میشه. احتمال دادم یه آدم بیکاری پارتی گرفته چون صدای جیغ و ویغم میومد. البته احتمالات دیگه ای هم به ذهنم رسید. مثلا شاید طرف عروسی گرفته باشه. ولی آخه تو عروسی که رقص نور ندارن ، با آهنگ اشکان و کوشان نمی رقصن که ، آهنگ منصور میذارن اصولا. حالا از این طرف من مثل مادر مسعود شصت چی شدم. مثلا وقتی می بینم یه مادری با بچه ی کوچیکش داره راه میره ، میخوام زار بزنم. یا مثلا وقتی این تبلیغه که پدره از بچه اش می پرسه اون چیه رو می بینم میخوام سرمو بکوبم به دیوار و های های گریه کنم. ( همون تبلیغه که باباهه دویست بار از پسرش می پرسه اون چیه و هی پسرش میگه گنجشکه . بعد پسره قاطی می کنه میگه سرویس کردی تو یکی مارو . بعد باباش دفترچه خاطراتشو میده دست پسرش میگه بلند بخون. بعد توش نوشته امروز پسر سه ساله ام سه هزار بار پرسید اون چیه و من درحالیکه اونو مثل سگ نوازش می کردم با مهربونی می گفتم گنجشکه .) یا وقتی حمید عسکری میگه ستاره داشتمو ، دلم میخواد یقه امو جر بدم و فواره ی اشک راه بندازم. در کل چت کردیم اساسی.

کلا مثل سایر همجنسام کم پیش میاد گریه کنم. آخرین باری که واقعا اشکم دراومد عید امسال بود. یه چند روزی می شد که تنها بودم. خودمو با فیلم سرگرم می کردم و هیچ سرگرمی دیگه ای نداشتم. احوالاتم خیلی بدتر از الان بود. بعد از کلی مشقت زیرنویس فارست گامپو با فیلم تنظیم کردم و یه کنسرو لوبیا رو ریختم تو ظرف تا موقع فیلم بخورم. ( این قضیه ی لوبیا هیچ ربطی به چیزی که میخوام بگم نداشت !) اواخر فیلم و جایی که حسابی مبهوت فیلم شده بودم یه سکانس قشنگی رو تام هنکس بازی کرده بود که انصافا اشک مارو درآورد. قضیه از این قرار بود که فارست از بچگی با یه دختر بزرگ میشه و اون تنها همدمشه. اما براثر اتفاقاتی تو دوران جوونی از هم جدا میشن و فارست بعد از چندسال دختره رو پیدا می کنه. اما متوجه میشه که دختره مریضه و تا چندوقت دیگه می میره که همینطورم میشه. اون سکانسی که فارست بالای قبر جنی داره باهاش حرف می زنه خیلی احساسی بود و عملا کم آوردم. البته شایدم آنچنان غمناک نباشه اما همونطوری که گفتم حال و اوضام مساعد نبود.

فارست و جنی

میگن چرا اسم و فامیلی مردمو مسخره می کنی. آخه وجدانا شما با یه اسمی برخورد کنین که خارج از عرف باشه ، نمی گیرینش دستگاه ؟ پنجشنبه ، بعد از آزمایشگاه نگام رفت رو بورد گروه عمران. که در زیر خودتون می بینین.

چی بگم

اما همون پنجشنبه و قبل از آزمایشگاه یه دختری رو شوفاژ نشسته بود که به شدت آشنا می زد. همچنان درحال آزمایش و تحقیق و بررسی ام که آیا من اشتباه می کنم یا دوتا آدم خیلی شبیه همن ؟ کم پیش میاد که آدما رو بخاطر تشابه چهره با هم اشتباه بگیریم حتی اگه چندسال باشه طرفو ندیده باشیم. اما تازگیا من همه رو با همه اشتباه می گیرم ! یعنی همه رو با همه که نه ، … بگذریم !

احساس می کنم یه دفترچه خاطرات خصوصی تر میخوام. اول تصمیم داشتم همینجا یه بخشی رو باز کنم و روی پستا پسورد بذارم. اما فکر کردم که اینطوری تعداد خیلی کمی میتونن مطالبو بخونن و هیچ فایده ای نداره. واسه همین دوباره برمی گردم به همون بلاگی که یه ساله آپدیتش نکردم و هیچ کسم نمی دونه آدرسش چیه ! اما اگه کسی تمایل داشت پستای روزنوشتی منو بخونه و من و آدمای اطراف منو بیشتر بشناسه میتونه واسه مطالب این پست یه کامنت بذاره تا من آدرس وبلاگو براش ایمیل کنم. مثلا بگین جالب بود هم من خودم می فهمم ! البته باید بشناسمش. دیگه کاری نیست پس بدرود !

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۸۸

یه پسر خیلی بارونی !

نوشته شده توسط حامد 35 نمایش

حامد تارانتینو present …

اپیزود اول – کودکی پسر

پسر خیلی به بارون علاقه داشت. هروقت بارون شروع به باریدن می کرد چترشو برمی داشت می رفت تو کوچه. مادرش آدم فرهیخته و دانایی بود. بهش سخت نمی گرفت ، می خواست انرژی بچه خالی بشه. می خواست به علائقش برسه. پسر چترشو باز می کرد و از صدای ضربات قطره های آب روی پوسته ی چتر غرق لذت می شد. اونقدر به این صدا علاقه داشت که حتی با چتر می رفت حموم.

تو شهرشون اونقدرا بارون نمی بارید. بارون براش مثل معشوقه ای بود که فقط ترمی چندبار می دیدتش. پسرک حس نوع دوستی هم داشت. مردم می گفتن این اخلاقو از بارون تحصیل کرده. دوست داشت بقیه هم از بارون لذت ببرن. اما مگه چندبار تو سال بارندگی می شد ؟ پسر برای ارضای حس نوع دوستیش بعضی اوقات به بالکن خونشون می رفت. شلوارشو می کشید پایینو مردمی رو که از زیر بالکن رد می شدن غرق حظ می کرد.

اپیزود دوم – دخترعمو

پسر یه دخترعمو داشت که همه دوسش داشتن. چهره ای جذاب و بچگونه و موهایی خرمایی رنگ داشت. وقتی تو خیابون قدم می زد همه ی سرها به طرفش برمی گشت. از سر کوچه که رد می شد پسرای علاف نقش زمین می شدن. تعداد کسایی که بهش شماره داده بودن ناشمارا بود . از پسری که توی کوه دیدتش بگیر تا راننده ی اتوبوسی که یه بار سوارش شده بود. هر کی دختره رو می دید می گفت اینکه ما رو هیچ حساب نمی کنه ، کاش لااقل فامیلش بودیم یه ذره باهاش حرف می زدیم دلمون وا می شد.

دخترک خیلی مغرور بود. با هرکسی دمخور نمی شد. شاید فوق فوقش به بعضیا اجازه می داد از بوی ادکلنش لذت ببرن. یه نفر بود تو مایه های …… …… ( اسم به عهده ی خواننده ) . یه روز باباش تصمیم گرفت سری به خونه ی برادرش بزنه و از اونجایی که مطمئن بود دخترش همراهیشون نمی کنه هیچ حرفی نزد. اما غرور دختر اونو تنها کرده بود. گفت حوصله اش سر رفته و استثنائا باهاشون میاد.

حدود یک ساعتی از تلاقی دو خانواده گذشته بود. نه پسر غیر از سلام و احوالپرسی حرفی زده بود نه دختر. بزرگترا گرم صحبت بودن . دخترک از اینکه به این مهمونی اومده به شدت پشیمون شده بود. اما یه احساسی بهش دست داد. یه احساس شدید که به یکباره ظاهر شد. خودش نمی دونست چرا و از کجا . تا حالا اینطوری نشده بود. خطاب به عموش گفت : ببخشید عموجان ، من احساس می کنم یه جوش توی صورتم دراومده. کجا میتونم ببینمش ؟ عموش محل دستشویی رو بهش نشون داد.

توالت ایرانی

یه جای این توالتا می لنگه

وارد دستشویی شد. بوی چندان خوشایندی نمی اومد. شایدم بخاطر خوشبویی دختر بود. به سمت کاسه توالت حرکت کرد و نشست. کارش که تموم شد شیر آبو باز کرد تا آب با فشاری که از شیلنگ خارج میشه محتویات ظرفو پاک کنه. تا حالا تجربه نکرده بود. اگه جایی توالتشون فرنگی نبود نمی رفت. اما اون روز مجبور بود. بعد از چند ثانیه کلنجار رفتن متوجه شد که آب پایین نمیره. انگار یه مشکلی وجود داشت. مستاصل شده بود. هیچ راهی واسش باقی نبود. دستشو فرو کرد تا حداقل موادی که از بدنش خارج شده بودنو بفرسته پایین. ولی لوله هیچ رقمه کوتاه نمی اومد.

اپیزود سوم – ؟

بعد از این حادثه دختر افسرده شد. احساس می کرد به شدت تحقیر شده. چندماهی گذشت. پدر مادرش به توصیه های روانپزشکا عمل می کردن اما نتیجه بخش نبود. دختر هم حاضر نبود از خونه بیرون بیاد. کم کم چهره ی زیباش داشت مضمحل می شد. زیر چشمام گود افتاده بود و چند تار از موهاش سفید شده بودن. مردم می گفتن دختر عمو پسرعمو چقدر به هم میان ! پسر شاشو ، دختر انو ! دیگه تحمل نداشت. آخرین تصمیم زندگیشو گرفت و در حالیکه یه هفته می شد که نریده بود ، رگ دستشو برید و آروم آروم خوابش برد و دیگه هم بیدار نشد.

همه ناراحت بودن. علافای محل ، راننده اتوبوس ، پدر مادرش ، کل آشناها و دوستاش. موقع تدفینش قبرستون پر شده بود از آدم. بعد از اینکه کار تموم شد و همه رفتن ، پسرک موندو تلی از خاک که زیرش جسد آدمی خوابیده بود که یک عمر مردمو خواب می کرد. هوا بارونی نبود. ابری هم نبود. پسر بالای قبر دختر ایستاد. کمی پاهاشو از هم باز کرد. زیپ شلوارشو کشید پایین و شروع کرد به شاشیدن روی قبر دخترک. بعدشم راشو کشید رفت خونشون.

نتیجه گیری اخلاقی : شاشیدم به این زندگی که به اندازه ی یه بار ریدن هم ارزش نداره.

سه شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۸۸

سویشرت ملکه ی نارنیا !

نوشته شده توسط حامد 14 نمایش

سلام کهربا ! روی زمین نشستم ، خیره شدم به توچال ، به آسمون ابری ، به اسبای پر از خال ، خوشحال و شاد و راحت ، زندگی خیلی نازه ، لذتشو می چشم ، عمرم طول و درازه ، به من چه که مردما ، پول ندارن بمیرن ، به ناخنم که ملت ، نون خالی گاز می گیرن ، من تو پولا می غلطم ، به هیچ کسم نمیدم ، من با پولم دنیا رو ، یه چند باری خریدم ، من بهترم از همه ، سرور مردم هستم ، رای منو پس بدین ، بدین که خیلی خسته ام !!

خب من باز اومدم با کلی انرژی مثبت ! واقعا چطور میشه دنیا رو دیدو لذت نبرد . چطور بعضیا از دنیا خسته میشن و دائما گله می کنن. فقط کافیه خودتو بزنی به خیالی. بابات میگه برو نون بخر ؟ بگیر بخواب ، بالاخره یکی هست که بره بخره. این هفته امتحان داری ؟ بشین pes 2010 بازی کن ، امتحانا همش خاطره میشه میره و هیچ ارزش دیگه ای نداره. دوست دخترت گذاشته رفته خوابیده تو بغل یکی دیگه ؟ بی خیال ، بگرد یکی دیگه پیدا کن. تو که اینکاره ای !

قرارمون پنجشنبه هاس اما تو این دو روز نتونستم اینجا رو آپدیت کنم. به هرحال. من بعد از مشاهدات و بررسی های مکفی به این نتیجه رسیدم که هیچ کس نمایش بدن همجنس خودشو بد نمی دونه حتی اگه تو یه جمع مختلط باشه. یا توی محیط مجازی بعضی از دخترا از عریان ترین تصاویر خانما برای آواتارشون استفاده می کنن و اصلا براشون مهم نیست که بقیه چه فکری می کنن. به بحث روانشناسیش کاری نداریم اما این علاقه میتونه ناشی از انحراف اخلاقی باشه. یعنی بر فرض کسی که به عکسای برهنه ی مثلا بازیگر همجنسش علاقه منده ، فی الواقع دوست داره خودش جای اون باشه. ملتفتین چی میگم ؟

اما یکی از روزا ما نشستیم سر کلاس. همینطوری نشسته بودیم و استاد نیومده بود که بغل دستی من گفت : اونجا رو نیگا ؟ گفتم کجا ؟ گفت اونجا ! بعد از اینکه این صحنه رو دیدم یاد سایت افتادم و رگ خبرنگاریم زد بیرون. گفتم حتما باید عکس بگیرم. اما یه مشکلی پیش اومد و اون این بود که تعدادی از خانما پشت سر ما نشسته بودن و قطعا اگه من گوشیو میاوردم بالا که عکس بگیرم اونا می دیدن و فکر می کردن که دارم از دخترا عکس می گیرم که برم پخش کنم ! اما من نمی تونستم از خیرش بگذرم در نتیجه چندبار تلاش کردم. یه بار عکس تار می شد. یه بار کامل نمی افتاد. یه بار استاد برمی گشت مجبور می شدم از خودم عکس بگیرم. استاده هم به شدت رو موبایل حساس. خلاصه عکسو از فاصله ی حدودا نیم متری گرفتم و البته اینو هم لحاظ کنین که اولا این تصویره پشت سویشرت آنچنان واضح نیست و برای اینکه یکی بفهمه داستانش چیه باید خیلی نزدیک شده باشه. ثانیا اونقدرها هم شنیع نیست. شاید این ذهن منحرف ماست که اینطوری فکر می کنه. ثالثا احتمالا این خانم تصویر پشت سویشرتش براش مهم نبوده که طبیعیه.

سویشرت جالب

من پنجشنبه ها آزمایشگاه مدار الکترونیکی دارم و محل آزمایشگاه دقیقا رو به روی گروه کامپیوتره که همیشه بسته اس. این پنجشنبه هم از جلوی بورد گروه رد می شدیم که دیدیم تو بورد آموزشی زده فروش سریال های جدید. البته ناگفته نمونه که دوستان پیشنهاد دادن در ادامه بنویسیم و فیلم های سوپـ ر که بنده هم قصد این کارو داشتم اما دیگه استاد اومد و این عملیات متاسفانه ناتموم موند.

فروش سریال های جدید در گروه کامپیوتر دانشگاه شهرقدس !

اما یکشنبه روزی بعد از کلاس ذخیره و بازیابی استاد کیان راد ، چشممون به اتاقی واقع در گوشه ی کلاس افتاد که بعضیا گفتن آشپرخونه اس. برخی ابراز کردن که اتاق خوابه. تعدادی بیان داشتن که ….. بگذریم. ولی ما خودمون برای کشف این پدیده وارد عمل شدیم و دوستی داوطلب شد که در ِ موجود تو این اتاقو که رو به دیوار بود باز کنه. و این کارو کرد و در کمال خونسردی وارد نارنیا شد و تا الان هم که برنگشته. البته تا اونجایی که ما اطلاع داریم برگشتن از نانیا مقدور بود اما چرا ایشون برنگشته احتمالات مختلفی میتونه وجود داشته باشه. بعضیا گفتن داره با ملکه هه حال می کنه. برخی بیان کردن که اصلان خوردتش ( و شاید هم برعکس ). یه عده ابراز داشتن که آی کیوها زمان اینجا دیر میگذره. درکل ما دست به دعا منتظر بازگشتش هستیم.

احرار وارد نارنیا شد !

بعد از اینکه ساختمون جدید ساخته شد ، مسئولای دانشگاه برای ایجاد تنوع و دهن کجی به آقای یاری ( رئیس قبلی دانشگاه ) محل دستشویی های خواهران و برادرانو جابجا کردن. بعد از این تصمیم وقتی آقایون می رفتن تو یکی از دستشوییا خانما جیغ می کشیدن و وقتی مراجعه می کردن به اون یکی دستشویی بازم خانما جیغ می کشیدن. از همین رو مجبور بودن چند دقیقه راهپیمایی کنن که بالاخره تو یکی از ساختمونا کسی تو دستشویی جیغ نزنه . ولی به تازگی به همون حالت سایر ساختمونا با برچسب جنسیت دستشوییا رو مشخص کردن . با اینکه من کلا میونه ای با دستشویی ندارم اما برحسب اتفاق وارد دستشویی آقایون که قبلا در تصرف خانما بود شدم. از نکات جالب این بود که توالت اولی اپن بود و آخری هم لامپ نداشت. یعنی تو اولی همه می دیدن داری چیکار می کنی و تو آخری خودتم نمی دیدی داری چه غلطی می کنی. حتی ممکن بود چند نفر با هم قضای حاجت کنن و خودشونم نفهمن.

مستراح اپن !

خب به پایان اومدیم پست ولی همچنان آپدیت می کنیم. ضمنا اگه عکسی مطلبی چیزی دارین برای ما بفرستین تا روش داستان سازی کنیم. منتظر پستای خفن تر باشین ! قول میدم !

شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۸۸

همه میگن خاطراته – قسمت سوم

نوشته شده توسط حامد 42 نمایش

سلام دلربا ! پشت کلاس وایستادم ، خیره شدم به دربش ، از شیشه ی اون وسط ، اشراف دارم به غربش ، رفیقمو می بینم ، بال می زنم ببینه ، نظر نمیده اصلا ، اون اخلاقش همینه ، نگامو می برم شرق ، به به چه جای خوبی ، دانشجوها محو درس ، آدمکای چوبی ، سعی می کنم جنوبو ، با چشمونم ببینم ، اما نشد نمیشه ، یه برگ از …. بچینم !!

خب بعد از اینکه خیلی این سری پستا جالب و مورد توجه دوستان قرار گرفت ، سعی می کنم از این به بعد این رویه رو ادامه بدم. به امید اینکه خیر دنیا و آخرت نصیبمون بشه !

میگن ارتباطات اجتماعی خیلی پیچیده اس. مخصوصا ارتباط بین دو جنس. اصولا من عقیده دارم که خدا اساس خلقتو رو این گذاشته که آدما برای رسیدن به جنس مخالفشون تلاش کنن. ( از دیدگاه حقوق بشری لفظ جنس مخالف مطرود شده ! ) فرض کنین که همه ی آدما از یه جنس خلق می شدن و هیچ میل جنـ سی ای وجود نداشت. در اون صورت فکر نکنم بشر انگیزه ای واسه بقا می داشت و حتما قبل از سن بلوغ خودشو دار می زد !

میگن آیت الله صافی گلپایگانی – از مخالفای دولت – طی نطقی فرمودن که باید دانشگاها رو تفکیک جنـ سیتی کرد. چون یکی از عوامل فساد همین دانشگاهان . منم کاملا با حرف ایشون موافقم اما در صورتی که همه ی دانشجوها متاهل باشن ! پارسال یه کلیپی از آقای خامنه ای دیدم که تو جمع مسئولای دولت هفتم از جمله آقای خاتمی صحبت می کرد. می گفتش که بعد از انقلاب فرهنگی نخست ! ( نخستشو من خودم اضافه کردم !) یه عده می گفتن که باید تو دانشگاها دختر و پسر جدا باشن و باید دیوار بکشیم و این حرفا. ولی امام و من مخالفت کردیم. البته نکات جالب دیگه ای هم می گفت که ربطی به مطلب من نداره اما تا حد زیادی باهاش موافقم. مثلا می گفت تو بعضی کشورا روابط زن و مرد خیلی عادیه ، تو فرهنگشونه. اما تو کشور ما که فرهنگ اسلامی داریم اینطور نیست. یا می گفت چون اونا به لحاظ علم و تکنولوژی پیشرفت کردن رو ما هم تاثیر گذاشتن شاید اگه ما پیشرفته بودیم و اونا عقب مونده الان این ما بودیم که اونا رو مسخره می کردیم و کاراشونو وحشی گری می دونستیم. بگذریم.

دانشگاه یه مجتمع بزرگ انسانیه و محل بسیار خوبی واسه پیدا کردن افراد مورد علاقه اس. چه همجنس چه غیر همجنس. همچنین میشه فرد ایده آل واسه زندگی رو پیدا کرد. اصلا مگه تو کشور ما غیر از دانشگاه جای دیگه ای وجود داره که توش بشه دنبال کیسای دلخواه بگردیم ؟ البته منظور من دوستی هایی نیست که منتج به روابط هالیوودی میشه اما به حدی این احساسات رو پَست و کم ارزش کردن که دیگه هیچ کس جرأت ابراز احساسات نداره. مخصوصا این فیلمای طنز داخلی و خارجی. والا . میگن طرف عاشقه بعد اون یکی میگه آره بابا اسکوله.

من ازدواج میخوام !

میگن وضعیت متروی تهران خوب نیست. به دلایلش کاری نداریم ولی اوضاع متروی تهران – کرجم زیاد دلچسب نمی زنه. انصافا من نمی دونم این همه پیرمرد از کجا میان. اصلا کله ی سحر این تعداد دانشجوی شهرقدسی اینجا چیکار می کنن. حالا بعد از اینکه وردآورد از مترو پیاده میشیم دوی سرعت با مانع هم شروع میشه. مانع هاشم همون پیرمردان. من هر روز یه تمثیلی از روز محشرو به چشم می بینم و اون گوینده ی بلندگو هم دائما نفخ صور می کنه: مسافرین محترم از اون خط کوفتی قرمز فاصله بگیرین وگرنه دهنتون سرویسه.

خلاصه به حدی با سرعت به سمت اتوبوسا میدوم که فکر کنم صد متر رو تو هفت هشت ثانیه طی می کنم. البته یه بار هم تو دوران راهنمایی سر امتحان ورزش همچین کاری کرده بودم. شاهدمم معلم ورزشمونه. آره. بعدش که همه ی جمعیتو جا میذارم و می رسم به اتوبوس می بینم که زکی. همه دخترا نشستن تو اتوبوس و جالب تر اینکه همه دخترا هم وایستادن و چند تا پسرم اون وسط مسطا می لولن. آخه ناجوونمردا شما کِی رسیدین . خلاصه اگه جا شدیم که می چپیم تو و اگه نشدیم مثل کلنگ وایمیستیم تا ماشینای بعدی با کلی قر و فر و کرشمه و عشوه و بیگودی بیان. من نمی دونم جلوی اتوبوس چی داره که همه خانما به این قسمت علاقه مندن. بابا برید سر جای خودتون وجدانا . همشونم داف برنزه ، هیچی نمیشه بهشون بگی ! بگی شلوارتو با ما یتعلق بهش می کشن رو کله ات ! تازگیا یکیشون میشینه سه چهارتا جا واسه دوست دختراش و دوست پسراش و دوست ترانسکـ چوالاش می گیره.

متروی تهران - گلشهر

عکس دزدیه !

میگن دخترا بیشتر با پسرایی حال می کنن که به قولی اسکول باشن و یا فقط اونا رو بخاطر روابط هالیوودی بخوان. البته حق هم دارن الان عشق و علاقه و این حرفا واسه خزا و جواداس. الان سـ کس مده. کلاس داره. والا . ( از اون پشت به من اشاره کردن که بخاطر پول هم میخوانت ! منم بهشون اشاره کردم که من پول ندارم که !)

میگن وبلاگستان فارسی کلی پیشرفت کرده تو این چند ساله. اما نمیگن تو چه جهتی. الان شما یه وبلاگ پیدا کنین که بدون امیال شخصی باشه و هدفش جلب نظر جنس مخالف نباشه. نمی تونین. البته وبلاگای علمی منظورم نیست . بلاگای شخصی رو میگم. اکثریت به فکر پایین تنه ( شایدم بالا تنه !) و مسائل زیر شکمی ان و این فکرشونو منتقل می کنن به صفحه های وب. جالب اینجاست که همیشه تعداد کامنتشون سه چهار رقمی میشه. هرچند که درصد خیلی کمی از مردم با اینترنت سر و کار دارن اما متاسفانه وبلاگستان فارسی به سمت مادیاتِ صرف سوق پیدا کرده و کسی که بخواد برخلاف این جریان حرکت کنه منزوی میشه. من خودمو نمیگما چون منم فقط برای جنس مخالفم مینویسم و مگه دیوانه ام که بیام واسه پسرا مطلب بذارم. اونقدر باهاشون ارتباط داشتم که دیگه حرف جدیدی نمونده که بزنم. والا .

دیگه خداییش پست طولانی شد پس کامنت بذارین تا پست طولانی تر بشه ! بدرورد !

پی نوشت ۱ : تمامی مطالب این پست به هم مرتبط بودن ! کشف ارتباطش و همچنین رازش با شما .

پی نوشت ۲ : در مورد ازدواج دانشجویی و مراسم شونصدهزار نفری ازدواج دانشجوها بعدا صحبت می کنیم.

پی نوشت ۳ : آلبوم جدید حمید عسکری رو از اینترنت دانلود کردم و دارم گوش میدم. حالا سر پل صراط بیاد خِرمو بگیره ، اونقدر گناه کردم تا اون موقع که این ناخنم هم نیست !

سه شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۸۸