آدم فضایی لال !
سلام رفقا ! روی زمین نشستم ،خیره و منگ و ماتم ،به ته رسیده عمرم ،آخرای حیاتم ، چاقوی دسته زردی ، تا انتها تا دسته ، رفته فرو به قلبم ، یه قلب پینه بسته ،میخوام بدم تکونی ،به این تن آش و لاش ، اما نمیشه گویا ، بشه بخوابم ای کاش ، قاتل من مشخص ، اما بی رد جرمه ، اون قرمزه از دو لب ،سورمه ائیه به سرمه ، میخوام بگم اسمشو ، تا پلیسا بگیرن ، تحویل قاضی بدن ،تو دادگاها بشینن ،اما صدام درنمیاد ،من حالا مُردم دیگه ،تنم رو مثله کرده ،کله ی من تو دیگه !!
واقعا این انصافه آخه ؟ نه شما خودتونو بکنین کلای قاضی . الان یه هفته اس که گوگل سایتو شوت کرده صفحه های آخر جستجو و عملا دیگه از موتورای جستجو بازدیدکننده ندارم. کسی هم مشترک فید سایت نیست و لینک سایتم غیر از دو سه تا بلاگ و یه فروم جای دیگه ای لینک نشده. البته قبلا هم این اتفاق افتاده بود ولی بعد از یه شیش روز به حالت عادی برگشت اما الان شده یه هفته ! به هرحال امیدوارم این مشکل زودتر رفع بشه وگرنه با مشکل رو به رو میشم. بگذریم.
تا حالا به این موضوع فکر کردین که ملت چه نظری راجع به دانشگاتون دارن ؟ مثلا دانشگاه ما. همه نظرشون اینه که دانشگاه شیک و جدیدالساخت و مدرنیه که سطح استادا و دانشجوهاش پایینه و مهمتر از همه اینکه دخترم زیاد داره که بیشترشون از شهرای تهرانو کرج میان. درکل یعنی اینکه کسی که اینجا درس میخونه داره حال می کنه و از زندگی لذت می بره. از همین رو هرکی ازم بپرسه کجا درس میخونی با افتخار میگم دانشگاه شهرقدس !
اما پک خبری این هفته. یه چند وقتیه تو ساختمون ما ، یه پسر جوونی دائم در رفت و آمد از پله ها و راهروهاست. احتمالا باید از بچه های حراست باشه چون وقتی که ببینه دختر و پسری دارن با هم حرف می زنن این پرسش کلیدی رو ازشون می پرسه که : شما با هم نسبتی دارین ؟ یا مثلا به کلاسا سرک می کشه که یه وقت خدای نکرده دو سه نفر از هم لب مب نگیرن یا میره تو دستشوییا نیگا میندازه که کسی اونجا اسـ تمنا نکنه. خلاصه بنده ی خدا خیلی اکتیوه اما میشه یه غمی رو تو چهره اش دید. خب بنده خدا حق داره. بهش میگن از ساعت هشت صبح تا هفت شب تو این ساختمون باش با کسی هم صحبت نکن. اونم حوصله اش سر میره مجبور میشه طبقه ها رو بالا پایین کنه تا بلکه یه سوژه پیدا کنه. من که بهش حق میدم. البته پسره خوبیه ، به ما که اصلا گیر نداده تا حالا.
پنجشنبه ی هفته ی پیش یه کلاس تو ساختمون علوم پایه داشتیم و وقتی که وارد یکی از کلاسا شدیم به صحنه ی جالبی برخوردیم. کلاس شده بود شاتل دیسکاوری و کلی دم و دستگاه از سقف آویزون کرده بودن. به هرحال مارو هم جو گرفت و تو هوا ملّق زدیم و یه مقدار پرواز کردیم. حتی یکی از بچه ها پنجره رو باز کرد پرواز کرد به سمت بوفه مختلطه یه ذره دید بزنه. استادم زد کانال دو ، نصف بچه های کلاسو با لیزر تصعید کرد.

چهارشنبه بین دو تا کلاس احرار گفت بیا پی پی پینوکیو بازی کنیم. گفتم بابا بی خیال شو الان خسته ام. گفت نه راه نداره. حسابی گیر داده بود. گفتم بَده ، نکن این کارو ، الان این کلاس رو به رویی تموم میشه بچه ها مارو می بینن میگن مخشون سر کلاس بادگلو داده. خلاصه بی خیال نشد و چون دو نفری نمی تونستیم بازی کنیم ، احسانم به جمعمون اضافه شد. فی الواقع اینجا مشخص نشد که باید پاهای همدیگه رو بزنیم یا پای راست منو. حتی پای چپ خودمم پای راستمو می زد. واقعا تو این دوره زمونه به چپتم نمیتونی اعتماد کنی چه برسه به دختر !!

جای سوال برام بود که چرا مردم زل می زنن به من. خب کفشم حالا یه ذره که نه خیلی خاکی شده ، دیگه صورتم که لگد نخورده که. حالا هی من نیگا نمی کنم هی نگا می کنن. اینجا یاد یه خاطره ای افتادم که الان براتون تعریف می کنم. یه بار من از راه رسیدم و رفتم تو جمع تنی چند از دوستان. یکی از دخترا هم کنارشون وایستاده بود. بعد یه سلام خفیفی با همشون کردم و کنارشون وایستادم. بعد دختره به بچه ها میگه : این دوستتون لاله ؟ خب بابا ، برفرض که من لال باشم ، حداقل بذار من برم بعد بگو. والا. خاطره ی بی ربط که زیاده ولی بعدا واستون تعریف می کنم. یه خاطره می خواستم تعریف کنم ولی می دونم شما جنبه اشو ندارین میرید واسه همه تعریف می کنین.
دوشنبه ی هفته ی پیش حین برگشتن از دانشگاه به برچسب زیر برخوردم و گفتم سنگ که مفته ، مگاپیکسل گوشیمم که بالاس یه عکسی بگیریم سوژه درست کنیم واسه سایت. عکسو که گرفتم ولی هرچی دنبال سوژه گشتم چیزی به ذهنم نرسید. البته شما که می دونین نظر من چیه.

آخ آخ ! یه چی میخوام بگم ولی نباید بگم ! میرم تو مینیمال مینویسمش ! خیلی مطالب دیگه هم هست که نگهداشتم واسه پست بعد. امیدوارم زودتر این مشکل سایت حل بشه تا یه ذره انگیزه بگیریم و اینجا بیایم خودمونو تخلیه کنیم. به امید آن روز !


