آره تو راست میگی از همه سرتری از منه بی نشون خیلی بهتری ، آره تو بهترین !

آدم فضایی لال !

نوشته شده توسط حامد 14 نمایش

سلام رفقا ! روی زمین نشستم ،خیره و منگ و ماتم ،به ته رسیده عمرم ،آخرای حیاتم ، چاقوی دسته زردی ، تا انتها تا دسته ، رفته فرو به قلبم ، یه قلب پینه بسته ،میخوام بدم تکونی ،به این تن آش و لاش ، اما نمیشه گویا ، بشه بخوابم ای کاش ، قاتل من مشخص ، اما بی رد جرمه ، اون قرمزه از دو لب ،سورمه ­ائیه به سرمه ، میخوام بگم اسمشو ، تا پلیسا بگیرن ، تحویل قاضی بدن ،تو دادگاها بشینن ،اما صدام درنمیاد ،من حالا مُردم دیگه ،تنم رو مثله کرده ،کله ی من تو دیگه !!

واقعا این انصافه آخه ؟ نه شما خودتونو بکنین کلای قاضی . الان یه هفته اس که گوگل سایتو شوت کرده صفحه های آخر جستجو و عملا دیگه از موتورای جستجو بازدیدکننده ندارم. کسی هم مشترک فید سایت نیست و لینک سایتم غیر از دو سه تا بلاگ و یه فروم جای دیگه­ ای لینک نشده. البته قبلا هم این اتفاق افتاده بود ولی بعد از یه شیش روز به حالت عادی برگشت اما الان شده یه هفته ! به هرحال امیدوارم این مشکل زودتر رفع بشه وگرنه با مشکل رو به رو میشم. بگذریم.

تا حالا به این موضوع فکر کردین که ملت چه نظری راجع به دانشگاتون دارن ؟ مثلا دانشگاه ما. همه نظرشون اینه که دانشگاه شیک و جدیدالساخت و مدرنیه که سطح استادا و دانشجوهاش پایینه و مهمتر از همه اینکه دخترم زیاد داره که بیشترشون از شهرای تهرانو کرج میان. درکل یعنی اینکه کسی که اینجا درس میخونه داره حال می کنه و از زندگی لذت می بره. از همین رو هرکی ازم بپرسه کجا درس میخونی با افتخار میگم دانشگاه شهرقدس !

اما پک خبری این هفته. یه چند وقتیه تو ساختمون ما ، یه پسر جوونی دائم در رفت و آمد از پله ها و راهروهاست. احتمالا باید از بچه های حراست باشه چون وقتی که ببینه دختر و پسری دارن با هم حرف می زنن این پرسش کلیدی رو ازشون می پرسه که : شما با هم نسبتی دارین ؟ یا مثلا به کلاسا سرک می کشه که یه وقت خدای نکرده دو سه نفر از هم لب مب نگیرن یا میره تو دستشوییا نیگا میندازه که کسی اونجا اسـ تمنا نکنه. خلاصه بنده ی خدا خیلی اکتیوه اما میشه یه غمی رو تو چهره اش دید. خب بنده خدا حق داره. بهش میگن از ساعت هشت صبح تا هفت شب تو این ساختمون باش با کسی هم صحبت نکن. اونم حوصله اش سر میره مجبور میشه طبقه ها رو بالا پایین کنه تا بلکه یه سوژه پیدا کنه. من که بهش حق میدم. البته پسره خوبیه ، به ما که اصلا گیر نداده تا حالا.

پنجشنبه ی هفته ی پیش یه کلاس تو ساختمون علوم پایه داشتیم و وقتی که وارد یکی از کلاسا شدیم به صحنه ی جالبی برخوردیم. کلاس شده بود شاتل دیسکاوری و کلی دم و دستگاه از سقف آویزون کرده بودن. به هرحال مارو هم جو گرفت و تو هوا ملّق زدیم و یه مقدار پرواز کردیم. حتی یکی از بچه ها پنجره رو باز کرد پرواز کرد به سمت بوفه مختلطه یه ذره دید بزنه. استادم زد کانال دو ، نصف بچه های کلاسو با لیزر تصعید کرد.

ویدئو پروژکتور

چهارشنبه بین دو تا کلاس احرار گفت بیا پی پی پینوکیو بازی کنیم. گفتم بابا بی خیال شو الان خسته ام. گفت نه راه نداره. حسابی گیر داده بود. گفتم بَده ، نکن این کارو ، الان این کلاس رو به رویی تموم میشه بچه ها مارو می بینن میگن مخشون سر کلاس بادگلو داده. خلاصه بی خیال نشد و چون دو نفری نمی تونستیم بازی کنیم ، احسانم به جمعمون اضافه شد. فی الواقع اینجا مشخص نشد که باید پاهای همدیگه رو بزنیم یا پای راست منو. حتی پای چپ خودمم پای راستمو می زد. واقعا تو این دوره زمونه به چپتم نمیتونی اعتماد کنی چه برسه به دختر !!

سه پایه !

جای سوال برام بود که چرا مردم زل می زنن به من. خب کفشم حالا یه ذره که نه خیلی خاکی شده ، دیگه صورتم که لگد نخورده که. حالا هی من نیگا نمی کنم هی نگا می کنن. اینجا یاد یه خاطره ای افتادم که الان براتون تعریف می کنم. یه بار من از راه رسیدم و رفتم تو جمع تنی چند از دوستان. یکی از دخترا هم کنارشون وایستاده بود. بعد یه سلام خفیفی با همشون کردم و کنارشون وایستادم. بعد دختره به بچه ها میگه : این دوستتون لاله ؟ خب بابا ، برفرض که من لال باشم ، حداقل بذار من برم بعد بگو. والا. خاطره ی بی ربط که زیاده ولی بعدا واستون تعریف می کنم. یه خاطره می خواستم تعریف کنم ولی می دونم شما جنبه­ اشو ندارین میرید واسه همه تعریف می کنین.

دوشنبه ­ی هفته ی پیش حین برگشتن از دانشگاه به برچسب زیر برخوردم و گفتم سنگ که مفته ، مگاپیکسل گوشیمم که بالاس یه عکسی بگیریم سوژه درست کنیم واسه سایت. عکسو که گرفتم ولی هرچی دنبال سوژه گشتم چیزی به ذهنم نرسید. البته شما که می دونین نظر من چیه.

قرار 16 آذر سبزیا !

آخ آخ ! یه چی میخوام بگم ولی نباید بگم ! میرم تو مینیمال مینویسمش ! خیلی مطالب دیگه هم هست که نگهداشتم واسه پست بعد. امیدوارم زودتر این مشکل سایت حل بشه تا یه ذره انگیزه بگیریم و اینجا بیایم خودمونو تخلیه کنیم. به امید آن روز !

یک روز کاری !

نوشته شده توسط حامد 18 نمایش

سلام علیکم ! روی سکو وایستادم ، که مشرفه به جاده ، آب میاد از آسمون ، از هر سه نوع ماده ، سرمای دلپذیری ، تو گوشت و استخونم ، رخنه نموده و من ، بند اومده زبونم ، سرفه ای نابهنجار ، عطسه ای نابهنگام ، لرزشای دو فکم ، سرّیِ دست و پاهام ، اینا نشد دلیلی ، برای رفتن من ، منتظر تو هستم ، تو که میایی حتما ! عمرا !!

گویا اتفاقات و داستانای زندگی تمومی نداره و هر روز باید منتظر یه داستان جدید بود. اما بعضی اتفاقا و کارا هستن که هر روز یا هرچند روز یه بار تکرار میشن. مثلا اتفاقایی که تو مسیر رفت و برگشت به سرکار یا محل تحصیل میوفته.

صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار و آماده میشم واسه هجرت به دانشگاه. میرم توی ایستگاه اتوبوس میشینم (تازگیا وایمیستم چون اگه بشینم می چسبم به صندلی) تا اتوبوس بیاد. سوار اتوبوس میشم و یه جای خالی پیدا می کنم. کلی ذوق می کنم و واسه خودم تی تاب باز می کنم. اتوبوس دیگه کم کم داره حرکت می کنه یه دفعه راننده می زنه رو ترمز و یه پیرمرد با عصا از پله ها میاد بالا و دقیقا کنار من وایمیسته. این کار یعنی اینکه من باید پاشم و اون پیرمرده که معلوم نیست تا چند سال دیگه زنده باشه بشینه. اتوبوس حرکت می کنه و تو ایستگاه بعدی شصت هفتادتا بچه مدرسه ای میان بالا. بوی عرق و تعفن پر میشه و این راننده هم از ترمز زدن و دستی کشیدن دریغ نمی کنه. به هرحال می رسم مترو.

تا میخوام از در ورودی ایستگاه وارد بشم یه پیرمردی پیرزنی چیزی میوفته جلوم و نه میشه از راست سبقت گرفت نه از چپ. خلاصه به هر زحمتی ردش می کنم بعد یهویی نمی دونم از کجا یه جمعیت میلیونی از رو­ به رو به سمتم حمله می کنن. یه لحظه به این فکر می کنم که صد و هشتاد درجه بچرخم و دوتا پا دیگه قرض کنم و بزنم به چاک ولی اینجا منطق میگه که دیرت میشه. از پله ها میرم بالا و چند دقیقه ای صبر می کنم تا قطار بیاد. بعد که از دور می بینمش پا میشم و میرم اونجایی وایمیستم که همه ملت وایستادن. آخه گویا در واگن اونجا باز میشه. حالا خوبه تو قطار جا واسه همه هست اینقدر تقلا می کنن و هل میدن اگه نبود که همونجا شلوارتم درمیاوردن. به هرترتیب میرم تو واگن و یه جا می گیرم میشینم. بقیه میرن طبقه ی بالا که من نمی دونم اونجا چی داره احتمالا دافا میرن اونجا. یه پسر جوونی میاد پیش من میشینه و گوشی اچ تی سیشو درمیاره و هندزفریشو می کنه تو گوشش. صدای دیس دیس آهنگ به گوش من می رسه و من خیلی رو این صدا حساسم. رشته های عصبیم با این صدا منقبض میشن. یه چند دقیقه میگذره. یه صدای تپ تپی میاد. سرمو برمی گردونم می بینم پسره داره پای راستشو با ریتم آهنگ می کوبه زمین. رشته های عصبیم دیگه جر خوردن. بعد از این پاره شدن رشته ها ، از چندتا صندلی اونورتر صدای آهنگ ترنس میاد که یکی داره روش کردی میخونه. به جون خودم اگه اسپیکر ۶۰۰ واتم به گوشی وصل کنی همچین صدایی نمیده. مترو می رسه اولین ایستگاه و پیرمردا به سمت قطار هجوم میارن. یکیشون که احتمالا از بقیه زپرتی تره میاد پیش ما میشینه. دست می کنه تو جیبش و یه نخودچی درمیاره و میندازه بالا. آخه پدرجان ، پیر شدی ، آلزایمر داری ، دندون نداری ، شعور که داری ؟ صدای ملچ ملوچ جویدنش کاملا تو مغزم فرو میره و نمی دونم یه نخودچی چقدر نیاز به جویدن داره.

از خدا می خواستم که هرچه سریعتر این آهنگی که داره پسره گوش میده عوض بشه و دیگه صدای تپ تپش نیاد. این اتفاق میوفته اما پسر شروع می کنه به سه ضرب زدن. انگشتای پاشو تا ساق پاش بالا میاره و با تموم قدرت اونو می کوبه زمین. پیرمرده یه نخودچی دیگه میندازه بالا. شایدم پسته. مترو می رسه ایستگاه. یه مردی میاد جلوی من میشینه. البته قبل از نشستن پای منم لگد می کنه و یه ببخشیدی هم تحویل میده. آهنگ کردی میره تراک بعدی. رو آهنگ هوی متال یارو کردی خونده. این مرده که تازه به جمع گرم و صمیمی ما اضافه شده انگار غم دنیا زیادی رو دوشش سنگینی می کنه چون هر چند دقیقه یه نفس عمیق می کشه. پسره با جفت پاها به زمین می کوبه. پیرمرده نارنگی از تو جیبش درمیاره. مرده نفسای عمیقشو با سوز بیشتری می کشه. بلندگوی مترو هم بالای سر ما چهارتاست. فی الواقع من طنین ملودی زیر رو با گوش جان میشونم :

دیس دیس … تپ تپ …. ملچ ملچ …. چیکی چیکی (صدای مترو) ….. تپ تپ … هیییییییی هییییییییی ….. ایستگاه بعد ایر ….. چیکی چیکی ….. وه کو روژانی …. وه کو روژانی ….. ملچ ملچ …. شترق شترق(پاشو محکم می کوبه)…… هییییییی هیییییییییی … دیس دیس

رسیدم به مقصد. تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم. حالا باید خودمو به سرعت به اتوبوسا برسونم. اگه دیر برسم رو پای راننده هم جا نیست بشینم. با تمام توان می دوم و همه ی مسافرا رو جا میذارم. دیگه از این سریعتر نمیشه ، هوا رو مه می گیره و شب میشه. قانون نسبیتو به عینه تجربه می کنم. اینقدر سریع دویدم که چندساعت برگشتم به عقب. اتوبوسو می بینم که یه مرد چاقی که یه شال گردن سفید و مشکی گردنشه کنارش وایستاده. رسیدم به اتوبوس. اما زهی خیال باطل. همه دخترا نشستن رو صندلیا و جالب اینجاست که همشون با قطاری که من اومدم اومدن. به هرشکل می چپم تو اتوبوسو و اون مرد چاقه هی از پایین هل میده. من کنسرو کم می خورم ولی زیاد کنسرو شدم. حالا این وسط یه پیرزنه اشتباه سوار شده و میخواد پیاده بشه…..

کنسرو لوبیا سبز

رسیدم دانشگاه و رفتم سرکلاس. همیشه تو این کلاس یه پسری میاد پیش من میشینه که تا شب اعصاب و روان منو به یه چیزی میده. احتمالا باید بچه کرمان باشه و هرچند که من به بچه های کرمان و رفسنجان! ارادت ویژه ای دارم اما به خودم بیشتر اردات دارم. میرم یه جایی میشینم که نه میتونه سمت چپم بشینه نه راست. پسره میاد تو کلاسو و وقتی منو می بینه قیافه اش یه جوری میشه. میره تو هم . منم زیر لب یه لبخند ملیح و پیروزمندنانه­ای می زنم. میاد پشت من میشینه. یه چند دقیقه ای نمیگذره که وسط درس استاد لرزه میوفته به صندلیم. میخوام برم زیر میز پناه بگیرم یه وقت آوار نریزه رو سرم ، میز پیدا نمی کنم. اون موقع که تو مدرسه به ما می گفتن برید زیر میز ، حالیشون نبوده که تو دانشگاه میز از کجا بیاریم حالا. به هرحال. ولی می بینم بقیه عادی نشستن و هیچ به ناخن مبارک هم نمیارن. دوباره یه پس­لرزه شدید میاد. اینجاست که من می فهمم یکی از پشت داره پاشو می کوبه به صندلیم. پسره خیلی قشنگ پاشو انداخته رو پاشو داره تکون تکون میده و اصلا ملتفت نیست که این تکون دادنا منجر به اصابت پاش با صندلی من میشه. بعد از چند دقیقه صدای خِر خِر میاد. نگو کف کفششو می کشه به میله ی پشت صندلی من. البته اینو بهتون نگفتم که بر طبق عادت همیشه ، درسو با خودش زمزمه می کنه. کلاس قرآنه و استاد از همه میخواد که روخونی کنن و این بنده خدا هم از اول کلاس تا آخرش تو گوش بنده آیات قرآنو با صوتی دلنشین تلاوت می کنه. بعد هر کلمه رو که نمیتونه تلفظ کنه از من می پرسه که با سردی جوابشو میدم. باز می بینم داره اشتباه می خونه.

دیگه از ذکر جزئیات بگذریم. حالا انصافا به نظر شما من عصبی ام ؟ من کمرو ام ؟ یا بقیه مشکل دارن ؟ به هرحال امیدوارم هرکی این وسط مورد داره خدا بزنه تو کمرش نصف بشه ، زیر تریلی له بشه ، به معشوقش هم نرسه ! الفاتحمه الصلوات.

جمعه, ۶ آذر ۱۳۸۸

کی چی میگه ؟ – قسمت اول

نوشته شده توسط حامد 50 نمایش

سلام محبوب ! توی ایستگاه نشستم ، رضا پیشم میشینه ، یه دختری با خنده ، سلام میده رد میشه ، حرف می زنم رضا هم ، می زنه زیر قاه قاه ، گذشتن این لحظه ها ، ما رسیدیم دانشگاه ، تو آلاچیق وایستادم ، نفس میاد به تنگم ، رضا فرار می کنه ، منم که منگ و هنگم ، یه هاله ی غرق نور ، از جلو پام رد میشه ، قفل می کنه دست و دل ، احوال من بد میشه ، رضا رو دور می بینم ، داره میاد به سمتم ، میگه قهوه عزیزم ، لیوان میده به دستم ، قهوه رو هورت می کشم ، هنوزم گیج و ماتم ، این روز ِ سرد هم نشد ، بیام بگم …… هیییییییی !!

زیاد سجع نوشت بالا رو جدی نگیرین ، من وقتی چِت می زنم آب روغنم قاطی میشه زیادی اغراق می کنم. اما همینطوری تنها تو مترو نشسته بودم که یه سری ایده های جدید واسه سایت به ذهنم رسید. این نشون میده که پدیده های انگیزشی چقدر میتونه روی خلاقیت تاثیر داشته باشه. البته حتی اگرم این انگیزه ها وجود نداشته باشن من به کارم ادامه میدم چون بهش علاقه دارم! اینکه بعضیا وبلاگشونو تعطیل می کنن و یا میگن یوزر پسورد میدیم به هرکی که خواست آپدیت کنه به دلیل اینه که بلاگ نویس صرف نیستن. من حتی بعد از فارغ التحصیلی بازم به وبلاگ نویسی ادامه میدم حالا چه تو همین سایت چه جای دیگه. بگذریم.

حالا قضیه ی این پست چیه ؟ خب من هرچند وقت یه بار به یه تعداد وبلاگ سر می زنم و تقریبا با خصوصیات نوشتاریشون آشنا شدم. تو این سری پستا من یه موضوع مطرح می کنم ، بعدش بررسی می کنیم که ببینیم سایر بلاگا چه تحلیلی نسبت به این موضوع دارن. البته ممکنه بعدها از سطح وبلاگ فراتر بریم و به شخصیتا گیر بدیم. ضمنا این نکته رو هم متذکر بشم که نوشتن این پست به سبک نگارشی نویسنده هاشون فوق العاده کار سخت و زمانبریه و هرچند که شدنیه ولی من فعلا ترجیح میدم به سبک نگارشی خودم بنویسم. به هر حال.

موضوع از این قراره که شما توی واگن مترو نشستین و یه دختر خوشگل رو به روی شماست و هر از چند گاهی نگاهی هم به شما میندازه. شما بلاگ نویس هستین و یه وبلاگ روزنوشتی دارین و حالا میخواین این موضوع رو بیارین توی وبلاگتون.

گوریل فهیم : بچه که بودم همیشه به این فکر می کردم که اگر روزی یک دختر سانتی مانتال با چکمه های سیاهش رو به روی من بنشیند چکار خواهم کرد ؟ فی الحال این حس را الان تجربه کردم. چشم هایم را می بندم و در افکارم غوطه ور می شوم. او را می بینم که با چکمه هایش روی بدن عریان من ایستاده و قلاده ای به گردن من انداخته. من رنگ لاک ناخن های پایش را از زیر چکمه هم حس می کنم. قلاده را محکم به طرف خودش می کشد و پای راستش را بیشتر روی سینه هایم فشار می دهد. پیرمردی که در کنار من نشسته عطسه ی وحشتناکی می کند و رؤیای من مانند پرده ی نمایش سفر به بابل از اروینگ کافمن بالا می رود. با بوی ادکلن دخترک مسخ شده ام. یاد تو می افتم. تو هم همیشه همین ادکلن را به زیر گردنت می مالیدی.

اتاق تمام فلزی : دخترک بدجور نگاه می کند. آنقدر بدجور که سرعت ترشحات معده ام را بالا می برد. من هم به او زل می زنم. صورت یک رنگ و نرمی دارد. تاچند دقیقه به یکدیگر نگاه می کنیم. همیشه یادم است که یک چاقوی میوه خوری در جیب کتم می گذاشتم. دستم را در جیبم فرو می برم و به سرعت چاقو را درمی آورم و آنرا از حفره ی جمجمه ی دخترک ، جایی که گوش در آن قرار گرفته فرو می کنم. دهانش مانند چشمانش به شدت باز شده . درحالیکه همینطور به من خیره شده است رعشه های ریزی می کند. خون غلیظی از پایین گوش به سمت چانه اش در حرکت است. من هم به او خیره می شوم. باید چاقو را دربیاورم. شاید بعدا بهش نیاز پیدا کردم.

MRG : زندگی خیلی یکنواخته …  خیلی … . دقیقا همین اتفاق پارسالم برام افتاده بود. دختره فکر کرده با چشم میتونه بهم آمار بده. من که عمرا بهش نگاه کنم. همینطوری که داشتم به خاک و جنگل نگاه می کردم گفتم حالا یه نظر حلاله دیگه سخت نگیر. خیلی آروم و اسلوموشن سرمو برگردوندم ….. یهو برق از سه فاز کله ام پرید … چی می دیدم ؟ این که همکلاسیمه ! اینو بوت ؟ اصلا مگه با این تیپ و قیافه اونو راه میدن تو دانشگاه ؟ احتمالا الان میگین خب به تو چه ربطی داره اما شما که خبر ندارین. این خانم که تا دو ترم قبل حتی رژ لب هم نمی زد الان کلی به صورتش رژگونه و کرم و اینجور چیزا مالیده بود. حالا من مونده بودم چی بگم چون حتما منو شناخته که اینطوری زل زده بهم. یه لبخند کوچیکی زدم   :mrgreen:    و سرمو یه ذره بالا پایین کردم ولی انگار نه انگار. خلاصه حسابی ضایع شدم. به این میگن یه ضدحال اساسی….

Sgu-cg : سلام بچه ها . خب از کجا شروع کنم ؟ آخه کی گفته که دخترا نباید اول سلام کنن ؟ تو الان نشستی جلوی من به من نگاه می کنی ولی هیچ به روی مبارک نمیاری؟ :x   ناسلامتی ماچند سال با هم بودیمو قراره چندسال دیگه باهم باشیم. واقعا چه تیپ مسخره ای هم زده.  :o   نمی دونم چه فکری کرده. یعنی به نظرش حراستیا راش میدم بره تو یونی؟ نظر شما چیه بچه ها؟ :?:   ولی من می دونم که اینو راه میدن اما به اون دخترای بدبختی که یه ذره موهاشون بیرونه یا یه کوچولو لاک زدن گیر میدن. خدا خودش به دادمون برسه با این سطح فرهنگمون. :(

هیمرا : این دختر یک هرزه بیش نیست . یادم میاد قدیما یه مقدار حیا تو وجود دخترا نهادینه شده بود اما الان دیگه کم مونده بپرن تو بغل پسرا. آخه چطوری یه پدر و مادری حاضر میشن دخترشون با این تیپ بیاد بیرون ؟ خب این نشون میده که خودشونم مشکل دارن دیگه. کل خانواده هرزه. بعد چهارتا ژیگول می ریزن تو خیابون میگن رای مارو پس بدین. بیا رایت تو فلان جای …… زبون آدمو باز می کنن نصف شبی. خب این الان نمیگه اینطوری نگاه می کنه ممکنه من تحریک بشم ؟ ریشه ی تمامی فسادا همین چکمه هاییه که تا زیر زانو میاد. هرکی چکمه بپوشه یعنی اینکه به مردا داره میگه که بیاین از بدن من استفاده کنین. دیگه خودتون می دونین حالا.

Zj_devil : ازش بپرسم تو نت لاگ عضوه ؟ اگه هست لینکشو بگیرم. راستی تیپ جدید بهم میاد ؟

و این داستان سر دراز دارد ….

سه شنبه, ۳ آذر ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۱۰

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

داستان هایی واقعی و فوق فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس

روایات عینا از واقعیت نقل می شوند …

—————————————————————————

آزمایشگاه مدار الکترونیکی – پنج شنبه

من : خب این سیمو بکش بیرون ، اینم بکن توش ، این سوسماریم باید سر اینو گاز بگیره.

—————————————————————————

علی : خب دیگه بریم سر کلاس. الان شروع میشه.

دو ثانیه بعد ….

همون علی : آره راست میگه

—————————————————————————-

کلاس طراحی الگوریتم – چهارشنبه

احسان (خیلی جدی) : صندلیتو یه ذره بکش عقب

سعید (خیلی جدی) صندلی را جلو می کشد …

—————————————————————————

استاد : شماها هیچی حالیتون نیست. کلا دانشجوهای شهرقدس نمی دونم چرا اینقدر احمقن. شماها مغز ندارین تا یکی هم میاد سوال کنه هی حرف می زنین. این مغز چـِرتتونو بندازین دور .

آنجلینا جولی : ببخشید استاد صورت سوال این تمرینی که الان گفتین چیه ؟

استاد : من تو بهترین دانشگاهای ایران درس میدم. تهران جنوبو تهران مرکز دنبال منن. من نفر اول (یکی از شاخه های علوم کامپیوتر) و نفر دوم (یکی دیگه از شاخه ها) بعد از دکتر داوودی ام. من تست کنکورو حل می کنم ولی بقیه ی استادا عمرا بتونن بفهمن این چی هست اصلا. …….. خانم شما چی میگین وسط حرف من ؟

————————————————————————–

کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد – یکشنبه

دختر بغل دستی من خطاب به دوستاش : بچه ها نیگا کنین استاد چقدر خوشگله.

————————————————————————-

پنج شنبه – قبل از شروع کلاس مدار الکترونیکی

من : نمی دونم چرا یکی دو هفته اس رو یه تیکه از لپم ریش درنمیاد مجبورم کلشو بزنم. نمی دونم مشکلش چیه.

پیام : عصبیه. باید بری دکتر هرهفته به لپت کورتون تزریق می کنه. اگه یه هفته تزریق نکنی دوباره ریشت می ریزه. وقتی هم تزریق می کنه اولش متورم میشه تا دو روز نمی تونی از خونه بیای بیرون.

من : نه بابا ؟! بعد این دندون عقلم هم تو این هیرو ویر داره درمیاد. الان یه ذره داره اذیت می کنه.

پیام : سرویسی . باید بری پیش دندونپزشک یه ساعت و نیم فکتو نباید ببندی. بعدش خردش می کنه حسابی درد داره ها. تا چند هفته هم باد می کنه انگار یه چیزی گذاشته باشی تو لپت. اگرم نکشی می زنه بقیه دندونا رو خرد می کنه فکت کج میشه ناقص جوش می خوره از ریخت میوفتی.

من : نگوووووووووو ! آقا این گونه امم جوش می زنه یه ذر…….

پیام : بابات دراومده اس. بیاد بری پیش متخصص پوست اونم میفرستت پیش جراح. گونه اتو با لیزر جراحی می کنه بعدش جای سوختگیش می مونه. این جوشام آکنه نیست ، تا آخر عمرت جوش می زنی اگه عملشون نکنی. ممکنه سرطان زام باشن.

————————————————————————

پیرمرد راننده : می دونین بودجه ی تونل توحید چقدر شده ؟ چهل و هشت میلیارد دلار !

مرد بغل دستی من : اینکه بودجه ی کل ایرانه که.

پیرمرد : اِ ؟ نمی دونم پس چهل و هشت بیلیون دلار بوده ( تاکید روی بـ ). یازده کیلومتر تونل زدن میگن از وسطش ریل این قطاره … مترو رد کردن.

مرد بغل دستیم (خیلی آهسته و با تعجب) : یازده کیلومتر که کل نوابه.

———————————————————————–

محسن : من گوشیم یه هفته خاموش بود بعد تا روشنش کردم کلی اس ام اس از یه هفته پیش واسم اومده بود. اس ام اس پنج روز پیش مجیدم تازه خوندم.

نکته : مخابرات ایران حداکثر ۲۴ ساعت اس ام اس ها رو ذخیره می کنه.

———————————————————————–

خیابون ترافیک شدید دارد و ماشین ها حرکت نمی کنند.

احسان خطاب به راننده ی ماشین کناری : چی شده ؟

راننده : کسی نیگا نیگا کرده تو رو ؟

———————————————————————–

دم در کلاس ….

یکی از دوستان خطاب به دختری که بیرون از کلاس ایستاده : بفرما تو ، دم در بده. …. خطاب به ما و در اشاره به دختر : جیگرتو !

پسر بغل دستی من : اون خانم با منه .

———————————————————————-

سر کلاس الکترونیکی دائما گوشی استاد واشقانی زنگ می خورد و استاد رد می کند.

پیروز : خب استاد سایلنتش کنین.

استاد : حقیقتش می دونین چیه ؟ من این گوشی تازه دستم رسیده وقت نکردم زیاد باهاش کار کنم.

دقایقی بعد آلارم اتمام شارژ گوشی استاد به صدا درمیاد.

استاد : بچه ها بذارین یه خاطره ای براتون بگم. یه شب خسته بودم می خواستم بخوابم ، گوشیه اینقدر این صداها رو داد که دیگه خواب از سرم پرید.

محسن : خب استاد خاموشش می کردین. آهان یادم نبود تازه دستتون رسیده.

———————————————————————

استاد : اگه n مساوی سه باشه چندتا حرکت باید انجام بدیم ؟

سعید : هشت تا

احسان : هشت تا

جواد : هشت تا

احرار : هشت تا

فرهاد : هشت تا

استاد : نه اون آقا بگه ( اشاره به من )

من ( بهت زده ) : هشت تا

استاد : نخیر هفت تا

——————————————————————–

سایت اینترنت دانشگاه …

دختر : ببخشید این چرا وبلاگا رو باز نمی کنه ؟

من : من مسئول نیستم.

دختر : حالا نمی دونین چرا ؟

من : نه . حتما سیستم مشکل داره.

اتوبوس ….

دختر : ببخشید میشه شما اونجا بشینین من و دوستم اینجا ؟

من : نه

دختر : چرا ؟

من : چون شما باید برین ته اتوبوس وایستین.

سر کلاس…..

دختر : ببخشید میشه جزوتونو بدین کپی کنم ازش ؟

من : نه . خط من بده برید از یکی دیگه بگیرین.

محیط اینترنت ….

دختر : میشه تبادل لینک کنیم ؟

من : نه نمیشه

سایت اینترنت دانشگاه …..

رضا : برو کمکشون کن نمی تونن در کشوییه رو باز کنن.

من : چرا می تونن.

راهرو…..

دختر : ببخشید نمی دونین کلاس مبانی کجا برگزار میشه ؟

من : نمی دونم. احتمالا تو همین ساختمونه. بگردین پیدا می کنین.

ایستگاه مترو …..

دختر : خیلی ممنون که حساب کردین.

من : خیلی خب. ارزشی نداشت.

کلاس مدار ….

دختر : استاد دیگه نمیاد ، شما نمی­خواین برین ؟

من : نه

پشت تلفن …

دختر : سلام

من : سلام

دختر : شما ؟

من : تو زنگ زدی بعد از من می پرسی ؟

دختر : ببخشید اشتباه گرفتم.

من : بخشیدمت.

———————————————————————-

احرار : میگم جدی گفتی که هر دختری سوار ماشین پسرا بشه هرزه اس ؟

من : آره

احرار : خب اینطوری کل دخترای دانشگاه چیز شدن که. بعد اگه پسر سوار ماشین دختر بشه چیه ؟

من : لابد مفعوله

شنبه, ۳۰ آبان ۱۳۸۸

راه حل قطعی معضل تعرض !

نوشته شده توسط حامد 21 نمایش

سلام مطبوع ! رو صندلی نشستم ، خیره شدم به تابناک ، اسکرولو می­دهم ، من دیگه کم کم به فـ اک ، تجاوز و تعرض ، اخبار امروزمون ، خب کارمون تمومه ، دیگه بریم خونمون ، باید برم ته شهر ، نصفه شبه ساعت دو ، سوار تاکسی میشم ، با دقت و توجه ، رانندهه خانمه ، آهنگ گوگوش گذاشته ، آرایش غلیظی ، روی صورت گماشته ، کارم دیگه تمومه ، تجاوزه شاخشه ، این خانومی که دیدم ، تجاوزات کارشه ، منم که بی خیالم ، التفاتی ندارم ،  تو فکر رنگ لاکه ، نقره ایه نگارم !!

خب بعد از مدتا که از اخبار دنیا و کشور دور بودیم حالا میخوایم یه سری به خبرای چند وقته گذشته بزنیم. حالا بریم سراغ سرتیتر اهم اخبار .

تجاوز شش مرد به یک زن در اتومبیلی کنار جاده تو روز روشن.

دستگیری سه تن دیگر از افراد متجاوز به دختر در ویلای کرج.

خب یه تحلیلی بکنیم این خبرا رو. ببینین ، تو کشور ما و مخصوصا تهران تعداد اتوبوسا کمه و مردم بالاجبار سوار اتوبوسایی میشن که تا خرخره پره. اصولا تو اینجور مواقع مردا زیاد مشکلی ندارن حتی اگه دستشون لای در گیر کنه و کله اشون از اونور در بزنه بیرون. اما خانما بخاطر وقار و غروری که دارن دوست ندارن کامپرس و زیپ بشن و یا پاشون لای در اتوبوس گیر کنه. حتی بعضیاشون اصلا دوست ندارن تو اتوبوس وایستن. تازه بعضی راننده ها هستن که داد می زنن ایستگاه نبوووووووووود ؟ بعد که صدایی نمیاد گاز میدن میرن و از این قبیل مشکلات. تاکسیام که تا وقتی که مسافر باشه کار می کنن و وقتی نباشه میرن خونشون می خوابن. درحالیکه تو کشورای پیشرفته اینطوری نیست. تو فیلمای هالیوودی دیدین دیگه. رانندهه همینطوری خالی داره میره تا یه مسافر به پستش بخوره. اما اینجا تا تاکسی کاملا پر نشه حرکت نمی کنن.

اتوبوس ایرانی اصیل !

اینا سبب میشه که ملت سوار هر ماشینی که دم دستشونه بشن و این میشه که مشکلات تعرض و اذیت و آزار بوجود میاد. اما ما ، یعنی تیم تحقیقاتی و مبارزه با جرایم سایبری هیمرا چند راه حل رو برای رفع این مسئله پیشنهاد می کنیم که در زیر اشاره ای به اونا داریم.

خب شاید این راه حل کمی هزینه بر باشه اما صد در صد جواب میده. پیشنهاد میشه که برای هر خانم یه اتومبیل شخصی درنظر گرفته بشه و آموزشای لازم برای رانندگی بهشون داده بشه. برای اینکه آقایون از این اتومبیلا استفاده نکنن میشه از طرح های زنونه برای طراحی این اتومبیلا استفاده کرد. مثل تصویر زیر که عمرا هیچ مردی سوارش بشه.

اتومبیل مخصوص خانما !

اما خبر بعد. تجاوز سه نفر در باغی در لواسان به زن سرایدار با تهدید نوزادش.

خب من پیشنهادمو پس می گیرم. البته گروهی از هوادارای جنبش سبز بر این اعتقادن که اگه کسی بهت تجاوز کرد خودتو رها کن و لذت ببر. که خب ما کاری با این اقلیت نداریم. اما شاید اولین فکری که به ذهن برسه این باشه که خب به خانما ورزشای رزمی آموزش میدیم. اما فرض کنیم نفر اولو زد. نفر دومو ، نفر سومو اصلا نفر چهارمم زد. بالاخره دوتا دیگه موندن که کارشو بسازن دیگه. اصلا ممکنه خود متجاوزا هم رزمی کار باشن و همدیگه رو خنثی کنن. اما من پیشنهاد می کنم که برای هر خانم یه مامور انتظامی قرار بدیم و ماشاالله چیزی که فراوونه مامور ! این دیگه قطعا جواب میده.

خب به خبر تکمیلی که همین الان بهم رسید جلبتون می کنم. از اون شش نفری که تو ماشین به یه خانم تجاوز کرده بودن دوتاشون مامور نما بودن. پس من بازم حرفمو پس می گیرم . اجازه بدین یه کم فکر کنم… سیم خاردار برقی که نمیشه ، خب خودشو برق می گیره یه دفعه … اهم … آهان ! برای هر خانم یه نفر از آشناهای نزدیکش رو بذاریم مراقب. انصافا این دیگه آخرت راه حله.

و اما خبر بعد. تجاوز مردی به خواهر زن پنج ساله اش و قتل وی. بله ، من بازم حرفمو پس می گیرم. البته می دونین تو این زمونه دیگه مردا و پسرام امنیت ندارن. الان دورِ تجاوز به پسرا هم شروع شده و صد البته پسرای سفید و کم مو و فشنی در اولویتن.

خبر بعدیمون. تجاوز مرد مامور نما به چند نوجوان در خارک. اینجاست که مجبور میشم بازم حرفمو پس بگیرم. نه تنها پسرای سفید بلکه تمامی پسرا و مردا در معرض تعرض و تجاوزن. این یعنی اینکه کل مردم این خطرو احساس می کنن و جامعه نیازمند راه حلی برای برون رفت از این معضله. من آخرین پیشنهاد خودمو ارائه می کنم و امیدوارم موثر واقع بیوفته و مسؤلین امر با اجرای این دستورالعمل به موفقیت نائل بشن.

پیشنهاد میشه که تعداد زیادی اسلحه به یکی از مردم داده بشه و بهش دستور بدن که هرکیو تو خیابون دید بزنه بکشه تا کسی نتونه بهش تجاوز کنه. بله از اتاق فرمان اشاره می کنن که ممکنه این فرد وقتی زد همه رو کشت خودش به خودش تجاوز کنه و این پیشنهادم ریده. خب پس مجبورم خودم دست به کار بشم و آخرش هم می دونستم که فقط خودم میتونم ریشه ی تمام مشکلات جامعه ی بشری رو از بیخ بکنم. خیلی خب پیشنهاد می کنم که مقادیر زیادی مهمات و اسلحه و ادوات زرهی و جنگنده های رعد و ساغر و الناز و فرحناز و ساناز تحویل من بدن تا ترتیب تک تک مردم دنیا رو بدم و این رو هم بدونین که من به شخصه به شدت از عملیات شنیع سـ*کس متنفرم و در اینجا باید این عبارات تاریخی رو عرض کنم که :

بیچاره زنم ! بیچاره بچه هام که آرزوی دیدن دنیا رو با خودشون به گور می برن ! و بیچاره اونجام ! بدرود !

پی نوشت : یه بیتی دارم که میگم :

شاه من بدون دربار ، کشورم همیشه سربار

                          قحطی و جنگ و تجاوز ، همیشه برپا و درکار

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۸۸