تمام خونه غرق بوی عیده ، یه عطری غیر هر روز و همیشه ، میون ما یه شب راه از اینجا ، همین شب تا سحر یک سال میشه

خواب من دست خودم نیست !

نوشته شده توسط حامد 36 نمایش

سلام بیدار ! روی زمین افتادم ، خیره و مات و مبهوت ، خسته شد از روزگار ، این تن زار و فرتوت ، غصه ی خونه سوزی ، کابوسای مکرر ، تو خواب و تو بیداری ، چهره ی تو منور ، به خواب نمیرم اما ، خواب تو رو می بینم ، تو توی آسمونا ، من رو کف زمینم ، چشمای من می خوابه ، خودم هنوز بیدارم ، تو فکر رنگ لاکه ، پیازیه نگارم !!

اگه از دنیا خسته شدی ، اگه از بازیای سیاسی زده شدی ، اگه از این همه جنگ و دعوا حالت به هم می خوره ، اگه از مردم متنفر شدی ، اگه از منو دل خسته شدی حاشا نداره با من قهر می کنی طفلی دلم فکر فراره ، اگه عاشقی و عشقت گذاشته در رفته ،  اگه دلت گرفته و مغزت گو.یده ، اگه از هرچی معلم و استاد و کلاسه به ستوه اومدی ، فقط کافیه سرتو بذاری زمینو بگیری بخوابی. راحت و بی خیال. البته اگه خوابت ببره.

کلا خواب و خواب دیدن مکانیسم ناشناخته و متافیزیکیایی داره و تو این پست میخوایم به عوامل دیدن خواب بپردازیم ارواح خیکمون. خوابایی که ما می بینیم از ضمیر ناخودآگامون بیرون میاد و این امکان اصلا وجود نداره که چیزی رو خواب ببینیم که قبلا تو مخمون ثبت نشده باشه. اما من برای این ادعا مثال نقض دارم. یه شب خواب دیدم که خدا میخواد بزنه زمینو نابود کنه و من نباید بذارم و باید برم دنیا رو نجات بدم. خدا یه چند تا موشک بالستیک تو نقاط مختلف دنیا جاسازی کرده و من باید اونا رو پیدا کنم و بفرستم سمت خودش. بعد یه چندتاشو پیدا می کنم و سوار مترو میشم که برم سراغ یکی دیگه اشون. توی راه این پسرایی که پشت سر من نشستن یه آهنگ از سیاوش شمس میذارن که من اصلا نشنیده بودمش. حیف که شعرش یادم نیست وگرنه آهنگو پیدا می کردم.

سیاوش شمس

میگن کورای مادرزاد هم خواب می بینن منتها خوابشون با حسای دیگه اس. یعنی خواب حس لامسه می بینن مثلا. البته فقط نابیناها نیستن که با حس لامسه اشون خواب می بینن. مثلا بعضیا هستن که میگن دیشب بختک افتاده بود رومون. خب بختک روی تو چیکار می کرده ؟ تو زیر بختک چیکار می کردی ؟ کلا با بختک چیکار می کردی ؟ بعضی دیگه هستن که خوابشون با حس شنواییه. یعنی اتفاقات و صداهایی که توی دنیای واقعی رخ میده روی خوابشون هم تاثیر میذاره. مثلا همین خود من. اینقدر صبحا صدای موتور و آهنگ برنامه های تلویزیونی و صدای قار قار کلاغ توی خوابم هست که بی خیال خوابیدن میشم حتی اگه خواب دختر شاه یا دختر ملکه یا خود ملکه رو دارم می بینم. و اما حس بویایی. اگه تو دنیای مادی برای مثال بوی گه و تعفن به مشامتون برسه حتما بدونین که ریدین و خبر ندارین. در مورد حس چشایی هم صحبت نکنیم بهتره ، پس فردا میگن چه پسر بی ادبی بود.

برای خوابا انواع و اقسام تعبیرا رو نوشتن. از ابن سیرین هست تا امام صادق. اما همونطور که می دونین این تعابیر یا فقط برای یه فرد خاص بوده یا برای سودجویی و فروش کتاب و بالا رفتن تیراژ سایر کتابای ناشر. مثال می زنم. من خیلی خواب سیل می بینم. سیلای وحشتناک و گل آلود که من دارم از دستشون فرار می کنم و فرار هم می کنم. تعبیر این خوابا اینه که در آینده به سرویس میری و زندگیت جر و واجر می خوره. یا خواب می بینم که دارم از دست یه قاتل بالفطره فرار می کنم آخرش هم من می کشمش. یه بارم قاتله حمید عسکری بود. تعبیر همشونم اینه که خلاصه آره. البته اکثر قریب به اتفاق خوابایی که می بینیم به دلیل اتفاقاتیه که تو گذشته رخ داده و عملا تعبیری هم نداره و خیلی کم و معدود پیش بیاد که یه نفر خواب به اصطلاح صادقانه ببینه. مثلا همین خود من. تا حالا فقط یه بار شده که خواب آینده رو ببینم و هنوز تو کف نشستم که تعبیر بشه خیر سرم.

سیل قم

یه سوالی اینجا پیش میاد که آیا کسایی که بیهوش میشن و میرن تو کما هم خواب می بینن ؟ این سوالو با یه خاطره از خودم جواب میدم. یه بار اول دبستان بودم و اون موقع ها بچه ها علاقه ی زیادی به بازیای خشن مِن جمله قلعه و پینوکیو داشتن. یه بار که این بندگان خدا سرگرم دویدن بودن زرتی می خورن به من و سرم می خوره به دیوار و مغزم می پاشه رو دیوار. البته من این ماجرا رو ندیدم ولی میگن اینطوری بوده. من بیهوش میشم و یه چند روزی هم به هوش نمیام. بعد از هوشیار شدن اولین چیزی که یادم مونده اینه که رو خط کشی صف وایستادم و دارم تلو تلو می خورم. بعد از چند وقت ناظم مدرسه امون که از قضا زن بود میاد سر صف و به بچه ها میگه که زیاد توی محوطه بدو بدو نکنن و تعریف می کنه که یه چند وقت پیش یکی از بچه ها سر دویدن شما بیهوش شد و بردیمش بیمارستان. البته این خاطره رو که برای رضا تعریف کردم گفت خونه نمی گفتن این بچه کجاست یکی دو ماهه ؟ (به رضا گفتم چندماه بیهوش بودم) منم جواب دادم که خب به هرحال یه مقدار اغراق کردم و کل این حوادث تو مدت زمان یه زنگ تفریح حادث شده. احتمالا ناظمه هم اغراق کرده. نمی دونم. شایدم واقعا چند ماه بیهوش بودم و هیچ کس غیبت منو نفهمیده. حالا این ماجرا چه ربطی به موضوع داشت ؟

به جان خودم بیداره کلک !

تا حالا دقت کردین کسایی که خوابن چقدر قشنگتر و معصوم تر به نظر میان؟ واسه همینم هست که آدم دلش نمیاد تو خواب بزنه کسی رو بکشه و اول بیدارش می کنه و بعد با چاقوی دسته زرد روده هاشو می ریزه کف اتاق. در آخر توصیه می کنم که تو این روزای دلگیر زیاد بخوابین و کلا بزنین به بی خیالی. من مطمئنم که همه چی درست میشه و درحال حاضر هم مثانه ام پر شده با اجازتون برم بشاشم به این زندگی. آخه این زندگیه ما داریم ؟ مملکته ؟ تا پست بعد که احتمالا داستانای کوتاه باشه ، بدرودش ! (بدرود کی؟)

یکشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۸۸

خستگون کامپیوتر !

نوشته شده توسط حامد 141 نمایش

سلام مستتر ! توی ایستگاه نشستم ، مترو بیاد سوار شم ، تا لحظه ی وصالش ، رو صندلی نشستم ، حواس من نه اینجاس ، حواس من نه اونجاس ، حواس من با من نیست ، حواس من … حواس من …. حواس من به بیجاس ، به مقصدم می رسم ، میرم به سمت گلدیس ، بارون میاد نم نمک ، زمین شده کمی خیس ، برجو دارم می بینم ، نوستالژیام تو ذهنم ، تو دریای خاطره ، شناگر برهنه ام ، خواب سفید شب هام ، رنگ چشاتو میخواد ، سیاه سفید دو رنگی ، به شالتم که میاد !!

خب باز اومدم تا ببینیم این هفته تو دانشگاه شهرقدس چه خبرایی بوده. قبل از اینکه شروع کنم میخوام یه نکته ی جدی بگم. از این به بعد قبل از هر پست یه همچین پاراگرافی میذارم. همونطوری که قبلا هم گفتم به سخره گرفتن آدما به نظر من بدترین و زشت ترینه اعماله. چون ما تو سطح و جایگاهی نیستیم که بخوایم در مورد شخصیت و رفتار سایر آدما نظر بدیم. اما متاسفانه من بخاطر اعتلای سطح فرهنگی ! و جا افتادن سایت مجبورم سایرین رو بگیرم دستگاه که از صمیم قلب از همشون عذرخواهی می کنم.

مهمترین اتفاق این هفته که تو دانشگاه ما افتاد تجمع طنزآمیز دانشجوها بود . من برای نشون دادن عمق طنزیتش نیاز به تصویر داشتم که نمی دونم به چه دلیلی هیچ کدوم از دوستان حاضر نشدن یه چندتا عکس به من بدن. اما یکی از بلاگای دانشگاه تصویری رو منتشر کرد که فقط تو همین یه عکس چندین و چند سوژه ی خنده دار نهفته بود که با هم به پردازش این تصویر می پردازیم. همونطوری که تو عکس براتون زوم کردم ، می بینین که یکی از پسرا به جای عکس گرفتن از تجمع دانشجوها داره از دوست دختراش عکس می گیره. البته من این آقاپسره گل رو زیاد تو دانشگاه دیدم و هردفعه هم با چندتا دختر گرم اختلاط بود و به هیچ وجه با پسرا دیده نشده. من بهش پیشنهاد می کنم بره یه عمل جراحی ساده انجام بده و خودشو خلاص کنه.

تجمع طنزگونه ی دانشجوهای شهرقدسی

عکس از وبلاگ Sgu-cg

یه سوژه دیگه اینکه یکی از پسرا زل زده تو دوربین. این بنده خدا هیچ وقت بازیگر خوبی نمیشه هرچند بازیچه ی خوبی شده ! یه نکته ی دیگه اینه که چندتا از دخترا تو سمت چپ تصویر ، شالای دور گردشونو گرفتن جلو دهنشون که به یقین برای این بوده که شناسایی نشن. حالا برفرض هم که بشناسنت مگه تو و دانشگاهی که توش درس میخونی اونقدر مهمه که بخوان مثلا محرومتم بکنن ؟ والا . یه چیز دیگه هم که تو عکس کشف کردم اینه که یه پسره بسیجی وسط اون جمع هست که خودش از نکات جالب این تجمع بوده.

اما بعد از این اتفاقات شخص رئیس جمهور برای حل مشکلات دانشجوهای شهرقدسی وارد دانشگاه شد و تو یکی از کلاسا به درخواستا و نامه های دانشجوها پاسخ داد. چون دید خیلی پسر خوبی هستم منو نشوند کنارش تا از نزدیک با چند و چون کار آشنا بشم و فردا پس فردا که رئیس جمهور شدم دقیقا بدونم که چطوری میشه حال مردمو گرفت. اون روز هم یکی از دوستان که کنار من نشسته بود حرکت جالبی انجام داد و از احمدی نژاد عکس گرفت.

احمدی نژاد درحال گرفتن نامه های مردمی

یکی از روزای این هفته سر کلاس نشسته بودیم که از بیرون خبر رسید که تنی چند از دخترا دست به تجمع اعتراض آمیز زدن و قصد دارن پای برهنه عازم میدون قدس بشن و همونجا در جوار کبابی نماز ظهر و عصر رو اقامه کنن. البته ما نفهمیدیم اعتراضشون به چی هست اما یکی از دوستان پیشنهاد داد که ازشون عکس بگیریم و بذاریم تو سایت ، بعد در توضیحش بنویسیم که این تجمع برای اعتراض به استاد بوده. اما من بهش گفتم : نه ، باید یه مقدار اغراق داشته باشه. مثلا بگیم برای کمبود قرصای ال دی و اچ دی و آی یــــــــ..و دیـ…. اوه اوه ! یه دختره تو کلاسه که ! و بعد این دوستمون ابراز داشت که : اشکال نداره بابا خودشون می خورن. به هرحال من امیدوارم که اون خانم هنوز درس تنظیمو پاس نکرده باشه که درغیر اینصورت من ازش عذرخواهی می کنم.

البته سه ترم پیش یکی از بچه ها سر کلاس آمار وقتی که استاد آنتراک داد از یکی از دخترا جزوه گرفت که ببره کپی کنه. بعد یه لحظه چشمش میخوره به صفحه ی آخر جزوه و از تعجب چشاش میوفته رو زمین و ما باهاش تیله بازی می کنیم. تو اون صفحه با مداد نوشته شده بود فـ اک فـ اک فـ اک ….. به تعداد زیاد و به انگلیسی البته. من یادم نمیاد که فـ اک چی ، بالاخره یه چیزی مدنظرش بوده.. شاید یو بوده. اینا همه تحت تاثیر تهاجم فرهنگیه. مثلا چرا ننوشت من چیکاره بیدم آخه ؟ و یا دیجیتالم کجا بود ؟ یا حتی یه مقدار قدیمی تر ، می زنم تو اون مختا . خلاصه دوست ما به علت شلوغی انتشارات نتونست کپی بگیره و وقتی بعد از کلاس دوباره جزوه رو گرفت و دیدیم که فـ اک ها پاک شده. اون موقع سایت نداشتم وگرنه ازش عکس می گرفتم.

بچه های فوتبالی دانشگاه اطلاع دارن که مسابقات جام وحدت چند روزیه که شروع شده و چندتا از بچه های ما هم یه تیم دارن و نیازمند دعای خیر ما هستن تا تعداد گلایی که می خورن دو رقمی نشه. اما اسامی تیمای این جام خیلی جالب و خلاقانه اس و من به کسایی که این اسامی رو برای تیماشون پیدا کردن تبریک میگم و زرشک بلورین رو تقدیمشون می کنم. مکانیسم سید بندی و جدول این مسابقات هم در نوع خودش بی نظیره. مثلا سه تا تیم به فینال می رسن و یا دوتا ار تیما برای رسیدن به فینال سه تا بازی می کنن بعضیا پنج تا. به هرشکل من از همینجا برای تیم قدرتمند خستگان کامپیوتر و یا همون کیبورد یونایتد درخواست آمرزش و رحمت دارم و امیدوارم تو جهنم آقامحمدی اونجاشون زیاد نسوزه. (البته اگه تو سالن آقا محمدی برگزار میشه)

گوشه ای از اسامی تیم های جام وحدت

تو این هفته خیلی سعی کردم از یه دختری که تو دانشگاه بوت پوشیده عکس بگیرم ولی جرأت بالایی میخواد و نتونستم. به بچه ها میگم من عکس از بوت دخترا میخوام طوری که معلوم باشه اینجا دانشگاه شهرقدسه. اونام میگن بوت چیه دیگه ؟ حالا شما زیاد خودتونو ناراحت نکنین چون من حتما این عکسو تهیه و تا قبل از محرم منتشرش می کنم. خب اگه با من کاری نیست پس خداحافظش !

آپدیت نوشت : یه نکته ای رو بازم تکرار می کنم. من و هرکس دیگه ای این اجازه رو نداریم که درباره آدما قضاوت کنیم و یا بخوایم اونا رو بگیریم به سخره. هرکس که بخواد آبروی یه نفر دیگه رو ببره ایشالا خدا بزنه تو کمرش نصف شه ! (آخ کمرم!)

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۸۸

تأهلم آرزوست !

نوشته شده توسط حامد 47 نمایش

سلام مجرد ! دیشبو کم خوابیدم ، چونکه خوابم نمی برد ، مغزمو یک فکر داغ ، مثل اسیدا می خورد ، صبح پریدم از چرتم ، خیره شدم به دیوار ، از سستی و تنبلی ، از مفت خوری ها بیزار ، اما میخوام بخوابم ، شاید تو رو ببینم ، تو بیداری نشد که ، کنار تو بشینم !!

انصافا اگه کسی میخواد سجع نوشتا رو جدی بگیره از طرف من یه دونه بزنه تو گوش خودش ! اما خدمتتون عرض کنم که همونطور که اطلاع دارین این روزای عید بساط عروسی و رو تختی و زیر تختی به راهه و ملت زرت و زرت عروسی می کنن میرن دم خونه ی بختشون. خب ازدواج یکی از عوامل مهم موفقیت آدمه و شما هیچ کسو نمی تونین پیدا کنین که بدون مزدوج شدن به موفقیت رسیده باشه. اگه نظرتون غیر از اینه مثال نقض بیارین. خب نمی تونین.

آخ جون عروس !

چند هفته قبل یه پلاکاردی تو دانشگاه ما زده بودن مبنی بر اینکه هرکس تو یه سال گذشته ازدواج کرده بیاد ما واسه اش یه جشن بگیریم حال کنه. خواستم از این پلاکاردا عکس بگیرم اما همونطوری که گفتم بقیه به چشم یک گوسفند به من نگاه می کنن اگه این کارو بکنم. به هرشکل . اصولا اوایل شروع دانشگاه ، پسرا می گردن واسه خودشون کیس پیدا می کنن. استثنا هم نداره و اگه از هر پسر دانشجویی بپرسین از کی خوشش میاد بهتون میگه. که البته یه امر طبیعی و معقولیه و اگه اینطور نباشه میتونیم به طرف بگیم گی و باید ازش دوری جست. دانشگاه ما هم به همین منوال بود و حتی بعضی از دوستان هنوز یه ماه نگذشته با هم قرار گذاشتن که برن با چند نفر طرح دوستی بریزن و هرکی موفق شد خب شده دیگه. یا بعضی از دوستان به بعضی دیگه می گفتن برو به فلانی شماره ی منو بده. حالا نمیخوام راجع به این چیزا صحبت کنم چون یه پست خوابوندم تو آب نمک تا بعد از دهه ی اول محرم منتشرش کنم. البته باید از دوستان اجازه بگیرم ولی ممکنه اجازه هم نگیرم!

میگن که مسئولین سعی دارن هزینه های ازدواج جوونا رو کم کنن. واسه همین میان شصت هزار نفر از دانشجوها رو جمع می کنن تو یه سالن و یه عاقد میره پشت بلندگو (بلکمم میکروفون) و صـ یغه ی عقدو جاری می کنه و آخرش سی هزار نفر با هم فریاد برمی آورند : بــــــــــــــــــــــــــله . خب آخه این چه وضعشه. پس فردا دختره میره خونه شوهر ، جاریش میاد ازش درباره عروسیش سوال می کنه. بعد دختره میگه خرج عروسی ما کلهم اجمعین شد پنجاه هزار تومن. توی سوله ی ورزشی دانشگاه هم عروسی گرفتیم. جات خالی چقدرم خوش گذشت ، چقدر سر اینکه کی عروسش خوشگلتره دعوا شد. چقدر عروسارو با هم معاوضه کردن. خلاصه جات خالی مهریه امم به نیت پنج تن پنج تا سکه ی ربع بهار آزادیه. نکنید این کارا رو. با آبروی مردم بازی نکنین. تو سوله واسه صد هزار نفر عروسی نگیرین یه دفعه. کو گوش شنوا ؟

ازدواج کیلویی دانشجویی !

بعضی از پسرا هستن که تا یه مقدار سنشون میره بالا و موهای پشت گوششون سفید میشه یادشون میوفته که باید زن بگیرن. میگن ننه برام یه زن خوب و خونواده دار پیدا کن برم بگیرمش. بعد یکیو پیدا می کنن و میرن می بینن و همونجا عاقد میادو تمومش می کنن. بعد به پسره میگیم تو که ندیده و نشناخته ازدواج کردی ، فکر نمی کنی بعدا تو زندگی به مشکل بخوری ؟ میگه نه بابا این چیزا مهم نیست. همه چی با کتک حل میشه. بعد میگیم آخه لامصب این دختره قیافه هم نداره که. میگه خوشگلی میخوای چیکار ؟ بابا ، پس واسه چی رفتی زن گرفتی مرتیکه ؟ مگه دستشویی و حموم چه عیبی داشت ؟

حدود یه هفته پیش یه خبری دیدم با این مضمون که تو دانشگاه خواجه نصیر دخترا و پسرا میرن ثبت نام می کنن و بعد اون شخصی که مسئوله این کاره ، طبق شرایطی از بین اینا انتخاب می کنه و به همدیگه معرفی میشن و دو جلسه با هم صحبت می کنن که اگه به توافق رسیدن و من الله توفیق بشن. کار جالبیه اما مشخصه که بیشتر افراد مذهبی ثبت نام می کنن و مسلمه اونی که بی بندو باره چهار پنج نفر همیشه زیر سر و دست و پا داره. اما به نکات جالبی تو این خبر اشاره شده بود. مثلا یکیش این بود که نمیذارن بیشتر از دو جلسه با هم صحبت کنن چون ممکنه عاشق هم بشن و بعدها مشکلات براشون ایجاد بشه. یا میگن که برای پسرا اول خوشگلی و سکـ سی بادی بودنه دختر مهمه. بعدش آورده که ما به پسرا میگیم که دنبال زیباترین نباشن چون زیباترین عوارض داره دردسر داره دزد داره. آخه عمه ات دزد داره. یارو خسته و کوفته از سرکار برمی گرده خونه قیافه زنشو می بینه عوق می زنه بالا میاره تو صورتش. خوبه اینجوری ؟

به به چه عروس نازی !

یا میگه که برای دخترا شغل و درآمد مهمه هرچند که تو سالای اخیر تیپ و قیافه هم براشون مهم شده. من می دونم دیگه. دخترا دنبال پسرایی هستن که وقتی صبح از خواب پا میشن یه ساعت موهاشونو اتو بکشن بعد با موچین زیر ابروهاشونو بردارن و یه ذره بیکین پودر بزنن به صورتشون تا جوشاشون دیده نشه. بعدش یه لباس چسبون بپوشه و سینه مینه رو بریزن بیرون طوری که فکر کنی دختره. شرتشم باید از پشت معلوم باشه حتما. چه تو تابستون چه تو چله ی زمستون تو سرما. به هرحال نمی دونم چرا این دوتا پاراگراف آخر اینقدر همدیگه رو نقض می کنن اما صحبت من این است که ای جوانان وطن ! ای آزادی ! این بیرق خونین را بر بام بلند تو خواهم افراشت !

مهندس بذرپاش

آخه این رفیقمون بذری جون نمی دونم چه فکری به مخیله اش راه داده که میگه بیست درصد سهمیه ی قبولیای کارشناسی ارشدو میدیم به متاهلا. اینکه جوونا تو سنین دانشجویی نمی تونن بنا به دلایلی ازدواج کنن کاملا روشنه و فقط این امر از دست کسایی برمیاد که باباشون شبا میره رو پشت بوما پول پارو می کنه. بعد این سوسولان میرن ارشد میخونن ما هم که نه بابامون سرمایه داره نه درسمون خوبه نه می تونیم زن بگیریم باید بشینیم تلاش کنیم تا کله امونو برسونیم به پاهامون. خب دیگه صحبتی نیست جز ملال شما و تا من میرم کله امو برسونم به پاهام ، شما هم یه سری به حموم بزنین ! بدرودش ! (کیو میگی تو آخه ؟)

فحش نوشت : گوگل بر مادرت لعنت !

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۸۸

روز زایشجو !

نوشته شده توسط حامد 76 نمایش

سلام غایب ! توی مترو نشستم ، ممدو ته می بینم ، شیرجه میرم به سمتش ، رو صندلی میشینم ، هردوتامون دانشجو ، داریم میریم دانشگاه ، من با خوشی اما اون ، با نفرت و با اکراه ، دوشنبه روزه امروز ، اسمبلی خوراکه ، اما استاده میگه ، امروز کلاس به فـ اکه ، سرخورده و ناراحت ،چشام داره می باره، زمزمه ی من اینه ،نشد نشد دوباره ،سه بار فایده نداره !!

خب چطورین شما ؟ ویـ سکی می زنین یا ودکا ؟ باریکلا باریکلا ! خیلی سریع بریم سراغ اصل مطلب. امروز می خواستم صبح پاشم برم دانشگاه اما با خودم گفتم پسر ! چه حالی داریا ، خب عصری برو. و این شد که نتونستم خودمو به تجمع تاریخی دانشجوها برسونم. خداییش جوک سالو از دست دادم. اما خبرنگارای هیمرانیوز در صحنه حضور داشتن و اطلاعات زیر رو به خبرگزاری مخابره کردن.

ساعتای ظهر ! تعدادی از دانشجوها که عاشق پیچ خوردن کلاسا بودن با هماهنگی غیرقبلی رو به رو که چه عرض کنم در جوار یکی از ساختمونا تجمع کردن و ضمن نشون دادن موهای سیخشون این شعارا رو فریاد می زدن : نه غزه نه لبنان ، جانم فدای قلمان . اینو پسرا می گفتن و در جواب دخترا شعار می دادن : ایرانی می میرد ، کر…ت نمی پذیرد. دلیل اصلی این اعتراضات ، ابراز مخالفت با ممنوعیت همـ جنسبازی و زنای محصنه توسط دولت بود. حتی تنی چند از دانشجویان دختر به نشانه ی اعتراض به وضع موجود پریدن و دندونای چندتا پسرو گاز گرفتن. البته ما از چند نفر سوال کردیم که مرکز اصلی تجمع تو تهران کجاست و همه گفتن خیابون ۱۶ آذر. بنابراین ما سه تا از خبرنگارای زبده امونو فرستادیم به اون منطقه که گویا با نقاط شهری چندان آشنایی نداشتن و الان گم و گور شدن متاسفانه. هرکس از این بندگان خدا اطلاعی در دست داره با فتوکپی شناسنامه و کارت ملی بره مسجد محلشون سینه بزنه. اگرم سینه نداره میتونه از این سوتـ ین جادوییا ببنده صد در صد جواب می گیره به حول و قوه ی الهی .

تجمع دانشجوهای شهرقدسی مقابل ساختمون فنی اشغالی

اما از نکات قابل توجه تجمع دانشجوهای شهرقدسی این بود که این دانشگاه نه وبگاهی برای هماهنگی تجمع داره و نه هیچ تشکل و فعالیت سیاسی و این جای سواله که این دویست سیصد نفرو کی جمع کرده ؟ ماشاالله بعضیا هرچی درو داف بوده جمع کردن دور خودشون اجازه هم نمیدن یکی به ما برسه . می دونین ، حقیقتش من وقتی میرم تو تابناک و آینده یا روزنامه اعتمادو میخونم و آخرین بیانیه موسوی رو از نظر میگذرونم احساس می کنم که دارم برمی گردم به مواضعم قبل از انتخابات و دوباره اصلاح طلب میشم اما متاسفانه این اتفاقات همه ی برنامه ها و تلاشای منو به هم می ریزه. البته من تو این تجمع نبودم وگرنه عکسای فوق العاده ای براتون می گرفتم ولیکن می دونم کسایی تو این تجمع بودن که من حتی حاضر نیستم کنارشون وایستم چه برسه به اینکه بخوام همراهشونم بشم. به هر حال. راستی یه نکته ای تو تصاویر پیدا کردم. یکی از دخترا به صورتش ماسک زده. هرچند که باعث شد من برای دقایقی لبخند رو لبام بیاد اما از حرکتش خوشم اومد.

تجمع 16 آذر دانشگاه آزاد شهرقدس - شهریار

هرچند که این مشکل گوگلی خیلی رو اعصابمه اما سعی می کنم از این به بعد خیلی صریح تر بنویسم. این داستانای کوتاه هم که مورد استقباله و یکی دوتا وبلاگو دیدم که این سبک داستان نویسی رو تو بلاگشون پیاده کردن و من قول میدم که علاوه بر اینکه این رویه رو ادامه میدم ، بی پرده تر هم باشم و مثلا از این به بعد اسم دخترا رو هم میارم و دیگه نمیگم یکی از دخترا. اما برای اینکه این پست خالی از عریضه نباشه یه خاطره از دانشجوهای گلاب و سبزاندیش دانشگاه براتون تعریف می کنم.

یه روز من و تعدادی از دوستان پشت در کلاس پیشرفته ی استاد اسحقی وایستاده بودیم که یه دختر خوشگل موشگل و داف و برنزه از در اومد بیرون. بعد بچه ها گفتن خانم بالای سرت گچیه. یه ذره رو مقنعه اش دست کشید و بعد با حالت طلبکارانه گفت خب بتکونینش دیگه. و دوستان عنایت کردن و چند نفری با ضربات متعدد دست ، مقنعه ی ایشون رو تکوندن. خب خانم محترمه که اسمتونم نمی دونم وگرنه اینجا می آوردم ! اگه شما باسـ نت هم خاکی می شد می گفتی چندتا پسر بتکوننش ؟ خب یه دفعه یه شلاق می آوردی اون وسط بساط اسـ لیو و مستر راه مینداختیم دیگه.

در آخر هم ضمن تشکر از همه ، مخصوصا محسن خان که زحمت بلوتوث این عکسا رو کشیدن و همچنین همه ی سبزی های دانشگاه که دقایقی باعث خوشوقتی و شادی ما شدن و ضمن ابراز علاقه به تمامی داف های دانشگاه و بیرون از دانشگاه ، عرض می کنم خدمتشون که : دوستون دارم !

سئو نوشت : یه متخصص سئو بیاد منو از این دردسر عظما نجات بده.

ناراحت نوشت : متاسفانه یکی از وبلاگا بعضی از مطالب سایتو بدون ذکر منبع کپی کرده تو بلاگش. همونطوری که قبلا گفتم من مثل وبلاگ یک پزشک نمیگم که هیچ کس حق نداره از وبم کپی کنه. میگم اگه کپی می کنی لینک سایتم بذار. دیگه این بستگی به وجدان طرف داره.

دوشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۸۸

از اونور دنیا باز نامه رسیده !

نوشته شده توسط حامد 29 نمایش

سلام کهربا ! سلام به عمق روحت ، به طول عمر نوحت ، به عشق بادوومت ، محکمی قدومت ، به اسم بامسمات ، لطیفیه دو دستات ، به زلفای پریشون ، به ساعدَین بیرون ، به اون نگاه خیره ات ، مردمکای تیره ات ، صدای زیر و نابت ، وجاحت و وقارت ، سویشرت … رنگت ، ابروهای قشنگت ، به لاک رنگ پیازیت ، به شوخیات و بازیت ، به کیف دخترونه ات ، ادکلن زنونه ات ، سلام به تو دلنواز ، درود به تو بازم باز ، سلام به تو دل انگیز ، درود به تو بازم نیز ، سلام به تو دلپذیر ، درود به من سر به زیر !!

به هیچ وجه سجع نوشت بالا رو جدی نگیرین ! ولی به به ! چه هوای خوبیه ، من و بارون و نسیم ، توی این دقیقه ها ، به سپیده می رسیم ! واقعا لذت می برم وقتی می بینم برف میاد و مردم از سرما فرار می کنن میرن تو مغازه ها. مشعوف میشم وقتی راننده ها با لنگ شیشه ی بخار گرفته اشونو پاک می کنن. دیگه می چسبم به سقف وقتی می بینم بعضیا هنوزم لباسای شاد می پوشن و اعتقادی به لباسای گرم ندارن. غرق حظ میشم وقتی پای چکمه پوش دخترا رو می بینم. انصافا خرکیف میشم وقتی دوتا دافو می بینم که دارن با هم تو خیابون قدم می زنن و منتظر ماشینن. آخرش از خوشحالی بال درمیارم وقتی می فهمم که ماشین ندارم !!

این روزای تعطیل برای نوشتن خیلی خوبه. درباره هرکس و هرچیزی میتونی بنویسی و هیچ کس هم هیچی نمیتونه بگه. البته من دوست ندارم کسی رو به سخره بگیرم ولی اگه این کارو نکنم پس چیکار کنم ؟ به هرحال این پستو اختصاص میدم به آخرین اخبار دانشگاه و حتما تو پستای بعد یه مقدار از دانشگاه فاصله می گیرم. اما این هفته چه خبر بوده ؟

دوشنبه روزی بود که ما یلخی پا شدیم رفتیم دانشگاه. بعد دیدم که یه اتوبوس خوشگل وسط دانشگاه پارک کرده و یه عده هی میرن تو هی میان بیرون. خلاصه یه تعداد از دوستانو دیدم و با هم درباره این مکان مقدس صحبت کردیم. یکی گفت میرن تو اسپـ رمو گرافی می کنن. که این فرضیه با ورود دخترا به اتوبوس رد شد. یکی گفت بوفه اس ساندیس میدن. یکی دیگه ابراز داشت شماها همتون اسکلی بیش نیستید ، اون تو دارن فیلم پخش می کنن. خلاصه هرکس یه زری زد این وسط تا رسید به من. گفتم : احمق های نادان ! امروز روز جهانی مبارزه با ایدزه و تو این اتوبوسه کانـ دومو قرصای ال دی و اچ دی میدن.( قرص چه ربطی به ایدز داره ؟) همه ی بچه ها از روشن بینی من کف کردن و برای دریافت این محموله ها به سمت اتوبوس هجوم بردن اما بعد از دقایقی فهمیدن که رکب خوردن و حرف من زر مفتی بیشتر نبوده. ملت می رفتن اونجا خونشونو اهدا می کردن و میومدن بیرون. وقت ناهار بود و همه هارو هور و گرسنه. بچه ها به دو دسته ی کلی تقسیم شدن. یه عده گفتن ما میخوایم بریم بدیم. یه سری دیگه بیان کردن که ما هم میخوایم بریم بخوریم. و به این ترتیب بود که اونی که می خواست بده رفت داد و اونی که قصد داشت بخوره رفت خورد. منم به عنوان ناظر بازی ، تماشا می کردم. حیف که عکس نگرفتم. می دونین ، جنبه ی مردم پایینه اگه عکس می گرفتم می گفتن این ترم اولیه کودنو نگاه کن. از دختر مردم عکس می گیره ببره به مامانش نشون بده. والا.

انبار اهدای خون

اما چهارشنبه روز اهدای عضو بود. ما هم که می دونین خیلی فردین تشریف داریم در نتیجه شروع کردیم به اهدای اعضامون. احرار پانکراسشو داد. احسان نمی دونست کبد یه دونه داره و کبدشو داد رفت. یکی از دوستان دوتا از غدد درون ریزشو اهدا کرد. البته قبلش از ترشحات این غدد تو شیشه نگه داشته بود واسه روز مبادا. منم که دیدم یه بدن کامل شد گفتم کجا رو ندارین ؟ گفتن دیافراگم. بالطبع منم دیافراگمو درآوردم انداختم جلوشون. اما چشمتون روز بد نبینه ، تمام قلب و شش و مری ریختن تو روده هام. به هر تقدیر.

اما اصل ماجرا اینجاست. یکی از روزای خداوند ما رفتیم سرکلاس و دیدیم بَه ! کلاس خالیه و به قولی مکانه. اما یه برگه دیدیم که روی میز استاد خودنمایی می کرد. به سمتش حمله و یه مقدار از متنش تلاوت کردیم و به این نکته رسیدیم که سوژه خوبیه واسه سایت. اول عکس این دست نوشته رو ببینین :

نامه ی تاریخی دختر دانشجوی شهرقدسی

برای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

اینم متنش : با عرض سلام خدمت ……. . استاد دوست داشتم بیایم و مشکل خود را با شما درمیان بگذارم ولی هربار خواستم نشد شاید شما فکر کنید هرچیزی که آقای …… بگوید درست است من اگر مزاحم بودم …. (این نقطه ها رو خودش گذاشته) خواستم به شما عرض کنم من را ببخشید و از جانب من به ایشان بگویید که دیگر نگران نباشند و فقط این را بدانید که برای من بی اهمیت است عذرخواهی فقط به شما بدهکار هستم که مزاحم شما شدم به خاطر شما دیگر مزاحم ایشان نخواهم شد. باتشکر از شما. ببخشید اگر بدخط نوشتم از طرف sasal mor

ما هنوز از نگارنده ی این نامه تاریخی اطلاعی در دست نداریم اما تیم تحقیقاتی و جرایم سایبری هیمرا به سرعت دست به کار شده و به زودی شخص نویسنده و دلیل نگارش این نامه مشخص خواهد شد. ضمنا خدمت کسایی که میخوان بدونن اعضای این تیم کیا هستن عرض کنم که یکیشون منم و دوتا عضو دیگه اشو لو نمیدم. اما بررسی و تفسیر این نوشته.

خب تیم هیمرا بعد از ساعت ها فکر و بررسی نامه به این نتیجه رسید که نمیتونه معنای مشخصی از نوشته برداشت کنه به همین علت نامه رو بردیم خدمت داداش کوچیکه ی یکی از دوستان. ایشون با سخنان گوهربارشون مارو روشن نمودن هرچند که امسال سال اصلاح الگوی مصرفه و باید لامپ اضافی رو خاموش کرد اما شما رو هم خاموش نمیذاریم.

این دختری که نویسنده ی نامه بوده به یکی از اساتید علاقه مند میشه و از یه استاد دیگه میخواد که بره براش خواستگاری. اما استاده رد می کنه و میگه من خودم زن دارم. اما دختر قصه ی ما کوتاه نمیاد و دائم پیغوم و پسغوم میده و اینجا شاعر این شعر به ذهنش خطور می کنه که : این همه پیغوم و پسغوم می فرستم تا بدونه داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه. خلاصه هی از این انکارو از اون اصرار. (شایدم برعکس) دست آخر دختره میفهمه که به اون یکی استاده هم علاقه منده و طی نامه ای بلندبالا از این استاد عذرخواهی می کنه. فعلا این فرضیه به واقعیت نزدیکتره تا وقتی که تیم هیمرا اصل قضیه رو پیدا کنه. خب دیگه خسته شدم از این به بعد ، پس دیگه بدرود !

پی نوشت ۱ : عید غدیرو به شدت به همه تبریک میگم!

پی نوشت ۲ : چه تو سجع نوشت و چه تو متن هرجا که نقطه چین گذاشتم یعنی اینکه کلماتو سانسور کردم. حتما این کار لازم بوده که کردم.

کذب نوشت ! : طی مکاتبات فشرده و زیادی که با گوگل داشتیم به این نتیجه رسیدیم که گوگل با یک عدد شست دست راست به ما اشاره می کنه و بر این اساس تا وقتی که این مشکل گوگلی سایت حل نشده ، من دیگه سایتو آپدیت نمی کنم.

۱۶ آذر نوشت ! : بعضیا ازم می پرسن ۱۶ آذر چیکار می کنی؟منم بهشون توضیح میدم که کلا دوشنبه ها چیکار می کنم !

شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۸۸