سجع های متوالی ۳

نوشته شده توسط حامد 80 نمایش

قسمت اول : هیز                      قسمت دوم : نارفیق دخترباز

—————————————————————————————

توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرده خزون

زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو

من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، قلبمو هیچ نمیخوام ، بره به سمت زوال

فهم شما عاجزه ، از درک احساس من ، نمی تونین بفهمین ، علت وسواس من

من بهترینو میخوام ، بهتر نیستم ، همینم ، بهترینا رو میخوام ، با اینکه بدترینم

این قسمت : ماموریت الهی – ناموفق

بی کوله بارو توشه ، میرم به سمت هدف ، از توی جنگل و کوه ، بیابون بی علف

مقصد من تعالیست ، اخلاقو بی گناهیست ، دارم می بینمش لیک ، جاده پر از تباهیست

قدم گذاشتن تو این ، راهِ پر از حادثه ، مرد میخواد ، نه هرزه و فاحشه

زبونمم قاصره ، از گفتن حقیقت ، از گفتن این همه ، وقاحت و رذیلت

طاقت من طاق شدو ، امید من بریده ، لباس من پاره و ، جسم و تنم دریده

باختم و دشمنا هم ، با حیله و با نیرنگ ، پیروز این ماجران ، بدون لحظه ای جنگ

من نرسیدم اما ، جسممو پل می کنم ، هرکی که خواست رد بشه ، اونو تحمل می کنم

تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، نگار من چه زیباست !

———-

به التماس افتادم،به پای هر ناکسی،خاک شدم،خوار،با هر صدا هر نفسی،با هرنگاه هر غضبی،هر حرفِ هر بی ادبی

بخاطر نگاهم ، دائمی تحقیر شدم ، جوونیه من اومد ، حیف ، چه زود پیر شدم ، زار و زمینگیر شدم

بخت منو تو برزخ ، با دوزخی نوشتن ، هرچی تونستن بستن ، هرچی که بود سرشتن

گناه ناکرده ام ، خوشیه نادیده ام ، حروم ناخورده ام ، صدای نشنیده ام

میگن که توی دنیا ، زیادی عاشق بودی ، فکر می کردی که خوبی ؟ ، هه ، بدجوری فاسق بودی

حرف حساب اونا ، جواب برام نذاشته ، این سرنوشت بد رو ، کی تو کاسه ام گذاشته ؟

———-

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد ، اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغضوب قهر دنیام ، سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

———-

دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدمو بی دوستو ، بی عشق و بی رفیقم

میرم به سوی خدا ، شاید که تو تنهایی ، منو حسابم کنه

شاید خدا قلبمو ، هوشیار از این خواب عشق ، یا از سرابم کنه

احساس من به شدت ، درگیر آرزوهاست ، قرار من گم شده ، آروم من پس کجاست ؟

تو خواب و تو بیداری ، به چنگ غم اسیرم ، من حاضرم نباشم ، آماده ام بمیرم

دغدغه های دنیا ، باعث رنجیدنم ، مردن و پر کشیدن ، عامل خندیدنم

جز خدای مهربون ، کی مونس من میشه ؟ ، آخه دلم میخواد ، این خواسته ی آخرو ، نیاز اولیشه

دلم میخواد تو باشی ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه برای ، یکی دیگه فداشی

توی شبم تو ماهی ، با این همه ستاره ، غیر تو این دلم که ، هیشکیو دوست نداره

ای خدا روز نشه ، صبحو نمیخوام ببینم ، فقط بذار ، یه کم بذار ، ماهو تو دستم بگیرم

اما شبم روز شد و من منتظر نشستم انگار ، نمیخواد شب برسه ، برسه لحظه ی دیدار

تنها راه رسیدن به اون بالا مردنمه ، باید از این تن خاکی بکَنم ، بپرم ، تا برسم ، به اون که تنها عشقمه

———-

روی زمین افتادم ، آماج رنج و دردام ، تو فکر فرو رفتمو ، به انتظار فردام

چند وقتیه که قلبم ، آرامشو ندیده ، رنگ به سر و صورتم ، نمونده و پریده

شاید که بی خیالی ، مسکّن جون بشه ، آروم کنه دلم رو ، چند روزی درمون بشه

این آرامش مقطعیست ، من دائمیشو میخوام ، برای کسبشم هم ، هرجا بری تو میام

برای چشمای تو ، شعرمو پیش میارم ، آخه جز این چندتا خط ، چیزی دیگه ندارم

پس نزنش دستمو ، رد نکن این خواستمو ، بذار که بگذرونم ، رنج و غمو ماتمو

پی نوشت : به هیچ وجه این پستو جدی نگیرین. چون ایام عزاداریه نخواستم هزل و طنزو شوخی واردش کنم. بعد از این روزا حتما رویه ی قبلو ادامه میدم.

مرگ نوشت : آیت الله منتظری هم مرد ، بریتانی مورفی هم مرد. برای هردوشون طلب آمرزش و رحمت دارم هرچند که چندان به بخشش بریتانی مورفی امیدوار نیستم !

سه شنبه, ۱ دی ۱۳۸۸

خواب من دست خودم نیست !

نوشته شده توسط حامد 52 نمایش

سلام بیدار ! روی زمین افتادم ، خیره و مات و مبهوت ، خسته شد از روزگار ، این تن زار و فرتوت ، غصه ی خونه سوزی ، کابوسای مکرر ، تو خواب و تو بیداری ، چهره ی تو منور ، به خواب نمیرم اما ، خواب تو رو می بینم ، تو توی آسمونا ، من رو کف زمینم ، چشمای من می خوابه ، خودم هنوز بیدارم ، تو فکر رنگ لاکه ، پیازیه نگارم !!

اگه از دنیا خسته شدی ، اگه از بازیای سیاسی زده شدی ، اگه از این همه جنگ و دعوا حالت به هم می خوره ، اگه از مردم متنفر شدی ، اگه از منو دل خسته شدی حاشا نداره با من قهر می کنی طفلی دلم فکر فراره ، اگه عاشقی و عشقت گذاشته در رفته ،  اگه دلت گرفته و مغزت گو.یده ، اگه از هرچی معلم و استاد و کلاسه به ستوه اومدی ، فقط کافیه سرتو بذاری زمینو بگیری بخوابی. راحت و بی خیال. البته اگه خوابت ببره.

کلا خواب و خواب دیدن مکانیسم ناشناخته و متافیزیکیایی داره و تو این پست میخوایم به عوامل دیدن خواب بپردازیم ارواح خیکمون. خوابایی که ما می بینیم از ضمیر ناخودآگامون بیرون میاد و این امکان اصلا وجود نداره که چیزی رو خواب ببینیم که قبلا تو مخمون ثبت نشده باشه. اما من برای این ادعا مثال نقض دارم. یه شب خواب دیدم که خدا میخواد بزنه زمینو نابود کنه و من نباید بذارم و باید برم دنیا رو نجات بدم. خدا یه چند تا موشک بالستیک تو نقاط مختلف دنیا جاسازی کرده و من باید اونا رو پیدا کنم و بفرستم سمت خودش. بعد یه چندتاشو پیدا می کنم و سوار مترو میشم که برم سراغ یکی دیگه اشون. توی راه این پسرایی که پشت سر من نشستن یه آهنگ از سیاوش شمس میذارن که من اصلا نشنیده بودمش. حیف که شعرش یادم نیست وگرنه آهنگو پیدا می کردم.

سیاوش شمس

میگن کورای مادرزاد هم خواب می بینن منتها خوابشون با حسای دیگه اس. یعنی خواب حس لامسه می بینن مثلا. البته فقط نابیناها نیستن که با حس لامسه اشون خواب می بینن. مثلا بعضیا هستن که میگن دیشب بختک افتاده بود رومون. خب بختک روی تو چیکار می کرده ؟ تو زیر بختک چیکار می کردی ؟ کلا با بختک چیکار می کردی ؟ بعضی دیگه هستن که خوابشون با حس شنواییه. یعنی اتفاقات و صداهایی که توی دنیای واقعی رخ میده روی خوابشون هم تاثیر میذاره. مثلا همین خود من. اینقدر صبحا صدای موتور و آهنگ برنامه های تلویزیونی و صدای قار قار کلاغ توی خوابم هست که بی خیال خوابیدن میشم حتی اگه خواب دختر شاه یا دختر ملکه یا خود ملکه رو دارم می بینم. و اما حس بویایی. اگه تو دنیای مادی برای مثال بوی گه و تعفن به مشامتون برسه حتما بدونین که ریدین و خبر ندارین. در مورد حس چشایی هم صحبت نکنیم بهتره ، پس فردا میگن چه پسر بی ادبی بود.

برای خوابا انواع و اقسام تعبیرا رو نوشتن. از ابن سیرین هست تا امام صادق. اما همونطور که می دونین این تعابیر یا فقط برای یه فرد خاص بوده یا برای سودجویی و فروش کتاب و بالا رفتن تیراژ سایر کتابای ناشر. مثال می زنم. من خیلی خواب سیل می بینم. سیلای وحشتناک و گل آلود که من دارم از دستشون فرار می کنم و فرار هم می کنم. تعبیر این خوابا اینه که در آینده به سرویس میری و زندگیت جر و واجر می خوره. یا خواب می بینم که دارم از دست یه قاتل بالفطره فرار می کنم آخرش هم من می کشمش. یه بارم قاتله حمید عسکری بود. تعبیر همشونم اینه که خلاصه آره. البته اکثر قریب به اتفاق خوابایی که می بینیم به دلیل اتفاقاتیه که تو گذشته رخ داده و عملا تعبیری هم نداره و خیلی کم و معدود پیش بیاد که یه نفر خواب به اصطلاح صادقانه ببینه. مثلا همین خود من. تا حالا فقط یه بار شده که خواب آینده رو ببینم و هنوز تو کف نشستم که تعبیر بشه خیر سرم.

سیل قم

یه سوالی اینجا پیش میاد که آیا کسایی که بیهوش میشن و میرن تو کما هم خواب می بینن ؟ این سوالو با یه خاطره از خودم جواب میدم. یه بار اول دبستان بودم و اون موقع ها بچه ها علاقه ی زیادی به بازیای خشن مِن جمله قلعه و پینوکیو داشتن. یه بار که این بندگان خدا سرگرم دویدن بودن زرتی می خورن به من و سرم می خوره به دیوار و مغزم می پاشه رو دیوار. البته من این ماجرا رو ندیدم ولی میگن اینطوری بوده. من بیهوش میشم و یه چند روزی هم به هوش نمیام. بعد از هوشیار شدن اولین چیزی که یادم مونده اینه که رو خط کشی صف وایستادم و دارم تلو تلو می خورم. بعد از چند وقت ناظم مدرسه امون که از قضا زن بود میاد سر صف و به بچه ها میگه که زیاد توی محوطه بدو بدو نکنن و تعریف می کنه که یه چند وقت پیش یکی از بچه ها سر دویدن شما بیهوش شد و بردیمش بیمارستان. البته این خاطره رو که برای رضا تعریف کردم گفت خونه نمی گفتن این بچه کجاست یکی دو ماهه ؟ (به رضا گفتم چندماه بیهوش بودم) منم جواب دادم که خب به هرحال یه مقدار اغراق کردم و کل این حوادث تو مدت زمان یه زنگ تفریح حادث شده. احتمالا ناظمه هم اغراق کرده. نمی دونم. شایدم واقعا چند ماه بیهوش بودم و هیچ کس غیبت منو نفهمیده. حالا این ماجرا چه ربطی به موضوع داشت ؟

به جان خودم بیداره کلک !

تا حالا دقت کردین کسایی که خوابن چقدر قشنگتر و معصوم تر به نظر میان؟ واسه همینم هست که آدم دلش نمیاد تو خواب بزنه کسی رو بکشه و اول بیدارش می کنه و بعد با چاقوی دسته زرد روده هاشو می ریزه کف اتاق. در آخر توصیه می کنم که تو این روزای دلگیر زیاد بخوابین و کلا بزنین به بی خیالی. من مطمئنم که همه چی درست میشه و درحال حاضر هم مثانه ام پر شده با اجازتون برم بشاشم به این زندگی. آخه این زندگیه ما داریم ؟ مملکته ؟ تا پست بعد که احتمالا داستانای کوتاه باشه ، بدرودش ! (بدرود کی؟)

یکشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۸۸

انتقال اس ام اس ها از موبایل به کامپیوتر

نوشته شده توسط حامد 450 نمایش

سلام علیکم. حقیقتش الان اون انگیزه ی تحریر مطلب رو نداشتم اما بامبول جدید گوگل باعث شد که بیام این پستو بذارم تو سایت. واقعا آدم هیچ وقت محتاج اجنبی نشه . مخصوصا این روسا . البته شاید بگین گوگل چه ربطی به روسا داره ، ولی خب بالاخره یه روس هست که تو گوگل کار کنه دیگه. فکر کنم اونه که هی سایتو از گوگل سوت می کنه بیرون. خلاصه اینکه اصلا نمیشه به روسا اعتماد کرد. (سبزیا حال کردنا !)

خیلی مدت مدیدی بود که دوزار علمی کار نکرده بودیم و صرفا شده بودیم بلاگ نویس روزنوشتی. حالا یه مقدار وارد علوم مخصوصا علم مدرن موبایل میشیم ! حالا ممکنه بعضی از دانشمندا اعتقاد داشته باشن که این علم نیستش که ، این سرگرمیه. به هرحال نظر هرکس برای خودش محترمه و بهتره که زیاد نظرشو ابراز نکنه. به قول شاعر : بذار چشات دل ببره ، اینطوری باشه بهتره !

دیگه انصافا جدی باشیم. نرم افزار MyPhoneExplorer یکی از بهترین نرم افزارای رابط کاربری بین موبایل و کامپیوتره که علاوه بر رایگان بودن و داشتن امکانات عالی ، محیط کاربر پسندی داره و حتی کار باهاش از کار با Paint هم راحت تره. ضمنا تعداد زیادی از گوشی های قدیمی و جدید توسط این نرم افزار ساپورت میشن که در انتهای پست لیست این گوشیا رو ملاحظه می کنین.

از امکاناتی که این برنامه ارائه میده میشه به انتقال sms ها از گوشی به رایانه و بالعکس اشاره کرد. حتی می تونین لیست شماره های موجود تو گوشیتون یا همون Contact رو به کامپیوتر انتقال بدین و اگه بعدا خواستین دوباره بریزین تو گوشی. انتقال فایلا هم که مثل آب خوردن انجام میشه و سرعتش به مراتب بالاتر از پی سی سوئیتای موجوده. یه سری امکانات ریز دیگه هم هست که بیشتر حالت آماری داره. مثلا نشون میده چقدر از حافظه ی شما اشغال شده و یا تعداد اس ام استون چقدره و حافظه ی گوشیتون چندتا اس ام اس دیگه جا داره. کلا برنامه ی باحالیه !

نمایی از MyPhoneExplorer

نصب برنامه خیلی ساده اس. بعد از اینکه نرم افزارو نصب و گوشیتون رو با اتصال Usb به کامپیوتر وصل کردین باید توسط سی دی همراه گوشی ، درایور اونو نصب کنین. حالا اگرم سی دی نداشتین میتونین از اینترنت دانلود کنین. اگه با سایر اتصالا مثل مادون قرمز و بلوتوث و اینا کار می کنین هم با یه ذره ور رفتن می تونین کارتون رو راه بندازین. البته این نرم افزار بیشتر به درد کسایی می خوره که میخوان مثل من گوشیشون رو تعویض کنن و نگران این هستن که نتونن اس ام اساشونو انتقال بدن. البته ذکر این نکته ضروریه که فقط گوشیای سونی اریکسونو ساپورت می کنه و اینجور مواقع میگن عشق است سونی اریکسون !

دانلود نرم افزار۱.۷.۴ MyPhoneExplorer . حجم : ۴.۷ مگابایت

اما در ادامه رو میاریم به پوپولیسم وبلاگی ، هرچند که طرفدارای بیشتری داره ولی من اصلا از این کار خوشم نمیاد. یه چندتا کلیپ صوتی و تصویری تو هاردم داشتم که بد ندیدم اونا رو به اشتراک بذارم. البته از کلیپای سیاسی فاکتور می گیریم ! فی الواقع چند وقتیه که میخوام این کلیپا رو برای دوستان بلوتوث کنم اما گوشی زاقارتم این اجازه رو نمیده برای همین اینجا میذارم تا دانلود کنن. البته عارض بشم خدمتتون که بعضیاش ممکنه یه مقدار چیز باشه دیگه. به هرحال خودتون می دونین. راستی بعضیاشم قدیمیه از الان بگم که بعدا گیر ندین.

کلیپ سوتی شبکه ۳ .

کلیپ عزرائیل.

کلیپ صوتی یکی از لوازم درمانی !

پک کلیپای مصاحبه های مردمی در استان. ۸ مگابایت.

یه چندتا کلیپ صوتی عربی.

خب دیگه کافیه. حسابی شرمنده شدم. اگه گوگل این کارو با سایت نمی کرد الان عمرا دست به چنین کارایی می زدم. حداقل تو صفحه ی اصلی نمیذاشتم. به هر ترتیب فعلا خدانگهدار.

پی نوشت : لیست گوشی های ساپورت شده توسط نرم افزار MyPhoneExplorer :

C510      K508i      R520m      V640i      W705a      Z310a

C510a      K510a      S500i      V800      W710i      Z310i

C702      K510i      S700i      W200a      W712a      Z500a

C702a      K530i      S710a      W200i      W715      Z502a

C901      K550i      T237      W300i      W760a      Z520a

C902      K600i      T310      W350a      W760i      Z520i

C903      K608i      T39m      W350i      W800i      Z525a

C905      K610i      T610      W380a      W810i      Z530i

D750i      K630i      T616      W380i      W850i      Z550a

F500i      K660i      T630      W508      W880i      Z550i

G502      K700i      T637      W518a      W890i      Z555i

G700      K750i      T65      W550i      W900i      Z600

G705      K770i      T650i      W580i      W902      Z610i

G900      K790a      T68      W595      W910i      Z710i

J300a      K800i      T68i      W595a      W950i      Z750a

J300i      K810i      T700      W600      W960i      Z750i

K300i      K850i      T707      W610i      W980      Z770i

K310i      M600i      TM506      W660i      W995      Z800i

K320i      P1i      V600i      W700i      W995a

K500i      P990i      V630i      W705      Z1010

دوشنبه, ۲ آذر ۱۳۸۸

یه پسر خیلی امیدوار !

نوشته شده توسط حامد 27 نمایش

حامد تارانتینو present …

اپیزود اول – بهار

مورچه سخت کار می کرد. صبح تا شب و شب تا صبح حمالی می کرد تا بلکه یه لقمه نون دربیاره و بتونه گذران زندگی کنه. تا بتونه یه ذره پول پس انداز کنه. تا اجاره ی لونه ی زپرتی کلنگیشو بده. به آینده امیدوار بود. تجسم خوشگلی از حوادث مستقبل داشت و همین روحیه باعث شده بود خسته نشه و دست از تلاش نکشه.

در جوار لونه ی مورچه یه ملخ زندگی می کرد. با مورچه رفیق نه ولی همسایه بود. یه لونه ی بزرگ تو درخت بلوط داشت که از باباش به ارث برده بود. باباشم از باباش و الی آخر. یه برکه هم داشت که به قورباغه ها اجاره داده بود و از پولی که بابت اجاره بها می گرفت خرج زندگی و خودش می کرد. نه کاری نه تلاشی. تا ظهر خواب بود و بعد از ظهر میشست پای فیلم و بازی کامپیوتری. عصری که می شد می رفت باشگاه ورزشی و بعد از اون با رفقا می رفتن عشق و حال. شامشونم تو لوکس ترین رستوران بیشه می خوردن و بعدش تلپ لونه ی یکی می شدن به صرف الکل و سیگار و بست. اگرم پا می داد ملخ ماده ای ، سوسکی زنبوری چیزی میاوردن و کلا حال می کردن. هفته ای یه بارم پارتیاشون به راه بود و زندگی هم بر وفق مراد.

اپیزود دوم – تابستون

مورچه همچنان کار می کرد و ملخ همچنان خوش میگذروند. مورچه احساس کرد که اگه بتونه به اندازه ای که پول پس انداز کرده از یکی قرض بگیره ، میتونه یه لونه ی نقلی پایین بیشه کنار فاضلاب بخره. کسیو نداشت. رفت در خونه ی همسایه اش و از ملخ تقاضای یه مقدار پول کرد. اما ملخ گفت فعلا پول تو دست و بالش نیست و میخواد هفته ی دیگه ماشینشو تبدیل به احسن کنه و با معذرت خواهی درو بست. اما مورچه بازم ناامید نشد و با خودش گفت من بازم کار می کنم. با این وضعیت حتما تا بهار سال دیگه خونه دار میشم.

هوا رو به گرما می رفت. گندم و برنج و پای سوسک و … نایاب شده بود. مورچه همچنان عرق می ریخت و آذوقه جمع می کرد و می فروخت و هنوز هم امید داشت. ملخ هم زیر کولر گازی بیست و یک و حکم بازی می کرد.

اپیزود سوم – پاییز

هوا خنک تر شده بود اما قحطی ادامه داشت. یکی از روزا وقتی که مورچه به تیکه تفاله ی چایی رو دوشش بود نگاش به یه مورچه ی قرمز رنگ بالدار افتاد. پول نداشت ولی دل که داشت. تصمیمشو گرفت و آمار مورچه قرمزه رو درآورد. اما تو بیشه اشون رسم بر این بود که تا قبل از مراسم خواستگاری نباید حشره ی نر با حشره ی ماده صحبت می کرد. البته تو بیشه های دیگه اینطوری نبود. مثلا تو بیشه ی پایتخت نر و ماده بچه دار هم می شدن ولی هنوز خانواده ها از رابطه اشون اطلاع نداشتن. تو بیشه ی پایتخت پولدارا و سرمایه دارا با ثروتمندا دوست می شدن و بی پولا و بدبختا با فقیرا و بیچاره ها. خوش تیپا با خوشگلا و داغونا با کره کورا. اما تو بیشه اینا اینجوری نبود.

داستان ملخ و مورچه

لباسای نو و شیک خرید. آماده ی آماده بود. اما یه مشکلی وجود داشت. مورچه ها بعد از اینکه بچه اشون به دنیا میومد ولش می کردن تا خودش رو پای خودش بزرگ بشه. البته اگه بچه اشون نر بود. حالا این مورچه ی ما چطوری می تونست از بین چند میلیارد مورچه پدر مادرشو پیدا کنه که با هم برن خواستگاری؟ همینطوری خیاری و تنها هم که نمی شد پاشه بره. باز دست به دامن همسایه اش شد و ازش خواست که یه شب یا فوقش دو شب همراهیش کنه. اما ملخ گفت اصلا وقت نداره و تا چند ماه دیگه وقتش پره. گفت نمی­تونه برنامه ریزیشو به هم بریزه. معذرت خواهی کردو درو بست. اما مورچه امیدوار بود. با خودش گفت که با کار کردن سعی می کنم این اتفاقات رو فراموش کنم. هنوز امیدشو از دست نداده بود و پرشتاب کار می کرد.

اپیزود چهارم – زمستون

مورچه بازم کار می کرد. هوا خیلی سرد شده بود. نم نمک بوی برف به گوش می رسید. یه شب که مورچه به لونه اش برگشته بود و قصد داشت چند ساعتی استراحت کنه با صدای زنگ در از خواب پرید. درو که باز کرد صاحب لونه اشو دید. صاحب لونه گفت که پسرش از بیشه ی خارجه داره برمی گرده و میخواد این لونه رو بده به پسرش که فعلا اینجا زندگی کنه و از این شر و ورا. هیچ رقمه حاضر نشد صبر کنه تا زمستون تموم بشه. به مورچه ضرب الاجل دو روزه داد و معذرت خواهی کرد و درو بست و رفت. حالا باید مورچه دنبال یه لونه می گشت. دو روز مرخصی گرفت و بالاخره بعد از جستجوی زیاد به یه لونه کنار لونه ی مورچه خوار رسید. چاره ای نبود باید می ساخت. قراردادو امضا کرد و به لونه ی سابقش برگشت تا یه مقدار از پس اندازشو بده برای رهن لونه. اما وقتی درو باز کرد با یه لونه ی خالی مواجه شد. کاری بود که شده بود. نباید امیدشو از دست می داد. می شد از صفر شروع کنه. فقط نیاز به کمی امید داشت.

فعلا باید سرپناهی پیدا می کرد تا تو این سرما نمیره. بازم رفت سراغ ملخ. آخه غیر از اون کسی رو نمیشناخت. برای ملخ توضیح داد که چه اتفاقایی براش افتاده. اما ملخ گفت که خونه اش جای سوزن انداختن نداره و اینکه اصلا اعتمادی به مورچه نیست. معذرت خواهی کرد و درو بست. مورچه مستاصل شده بود اما هنوز امیدوار بود. به هر دری زد به هرجایی زد تا بتونه یه محلی واسه استراحت پیدا کنه. اما همون شب اول توی برفا افتاد و به خواب عمیق فرو رفت.

اپیزود پنجم – فرجام

سوز برف هر حشره ای رو از پا درمیاورد. اما مورچه امید داشت. از زیر برفا بلند شد و به سمت محله ی خلافکارا حرکت کرد. با اندک پولی که تو جیبش داشت از یکی از خلافکارا یه اسلحه با هفت تا فشنگ خرید. با امیدواری بسیار به سمت لونه ی ملخ حرکت کرد و در زد. ملخ درو باز کرد و قبل از اینکه معذرت خواهی کنه و درو ببنده مغرش پاشیده شده بود به در. مورچه همچنان امید داشت. به سمت لونه ی صاحب لونه اش حرکت کرد و ترتیب خودشو و زن و پسرشو داد. هوا به شدت سرد و استخون سوز بود. هر حشره ای تو این هوا ناک اوت می شد. اما مورچه با امید زنده بود. به طرف لونه ی مورچه ی سرخ رنگ بالدار ماده حرکت کرد. مورچه ی زیبای ماده درو باز کرد و برای اولین بار مورچه ی مارو دید. همونجا فهمید که فرد ایده آل برای زندگیش کسی نیست جز همین مورچه ای که با یه اسلحه تو دست و با سرو صورت خونی پشت در وایستاده. اما مورچه امید داشت. مورچه ی قرمز برای اولین و آخرین بار بود که مورچه ی داستانو می دید. پدر و مادرش هم همینطور. مورچه به اوج امیدواری رسیده بود. حالا اون مونده بود و چهارتا لونه ی بزرگ و شیک ، و هفت تا جنازه ی غرق به خون. مورچه از فرط امیدواری نمی دونست باید چیکار کنه. از درخت بلوط بالا رفت و رسید به بلندترین شاخه و از اونجا خودشو پرت کرد توی رودخونه. مورچه مرد اما امید هنوز زنده اس.

نتیجه گیری اخلاقی : خیلی پیچیده اس ! خودتون بفهمین دیگه !

پی نوشت : این قصه ، داستان من و سایرین بود.

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۸۸

یه پسر خیلی اتوبوسی !

نوشته شده توسط حامد 29 نمایش

حامد تارانتینو present …

پسر – دوستش ( راننده )دوستش ( راکب )

اپیزود اول : ساعت ۱۹ – ترافیک خیابان نسبتا روان -  هوا کمی خنک

- : آهنگ از این جوادتر نداشتی بذاری ؟ – : تو داری بذار – : بابا بی خیال همین خوبه. چشه مگه هایده ؟ – : برو بینیم بابا … اوه اوه ! – : چی شد ؟ – : هیچی یاد یه چیزی افتادم. – : یاد چی ؟ زن و بچه ؟ عیال میال ؟ – : مسخره می کنی ؟ – : نه بابا جدی گفتم. – : میشه یه ذره تندتر بری ؟ این پراید نقره ای رو نیگا . – : خب چیکار کنم جلوم ماشینه. دنده هوایی بزنم ؟ – : رفت پرایده دیگه ، یه ذره گاز بده . اه . – : به پرایده چیکار دارم . – : بیا ، اون پیکان پنجاه و هفته هم کشید اونور رفت. – : گیر دادیا . – : میگم مدل پرایدت چنده ؟ – : می خوره چند باشه ؟ – زیر هشتاد و پنج . – : اون که آره ، معلومه . - : ولی خیلی اوراقه. مال کیه ؟ – : به توچه ؟ مال عمه امه . - : عمه ات که مال نداره ! – :   :x

اپیزود دوم : ساعت ۱۹:۱۵ – خیابان تقریبا خلوت

- : بچه ها من این پاساژه کار دارم الان میام. – : باشه فقط تیز بیا کلی کار داریم. – : چیکار داری اونجا ؟ - : هیچی کاغذ میخوام بخرم. – : خب بخر بخر . - : بَه … اتوبوسه رفت که. – : اشکال نداره بهش می رسیم. - : نه بابا این گاز نمیده که. اه … حالا کاغذ خریدنشم گرفته تو این هیرو ویر.

اپیزود سوم : ساعت ۱۹:۳۰ – تقاطع اتوبان و خیابان فرعی

- : اه اه ! حالم به هم خورد . میشه خفه اش کنی این زنیکه رو ؟ – : زنیکه چیه ؟ حرف دهنتو بفهم ، خانم هایده. - : ریدی بابا ! – : اِ … اِ …. دختره رو داری ؟ - : نزدیک بود بزنی لوله اش کنی. حواست کجاست ؟ – : حواسم هست. این دخترا هیچ ارزش زندگی ندارن. همشون عذابن . – : چرا ؟ مشکلت با دخترا چیه ؟ – : شماها حالیتون نمیشه ، پاستوریزه این ، حالا هرچی بگم. - : من پاستوریزه ام ؟ من ؟ داداش اون موقع که هسته موز بودی من با بچه های فلاح و خیابون قزوین بزرگ می شدم چی میگی تو ؟ پاستوریزه ام ؟ – : آره دیگه پس چی. – : بخواب بابا. تو خیلی هموژنیزه ای.شاشت هنوز برفو سوراخ نکرده زرت و پرت می کنی. – : آقا من با شصت تا دختر دوست بودم. می فهمی یعنی چی ؟ - : مگه هرکی دختربازی نکنه پاستوریزه اس ؟ – : آره ! – : خالی که نمی بندی ؟ – : نه به قرآن . – : چطوری این همه مخ زدی پس ؟ – : راه داره عزیزم. می دونی ، دختر یه خاصیتی داره که هرچی خشک باشی و محل سگ بهش نذاری به طرفت جذب میشه. – : آره ، تو که راست میگی. حالا اگه میشه یه ذره از چهل تا برو بالاتر به اتوبوسه برسیم. – : مگه چی هست تو اتوبوسه ؟ - : هیچی نیست. برسیم بهش که سوارش بشیم. – : خب من که دارم می رسونمتون. - : یکی تو می رسونی یکی خواجه.

خیابون تاریک

اپیزود چهارم : ساعت ۱۹:۴۵ – کوچه ی تاریک و خلوت

_ واااااااااااااااااااای ! دیگه مغزم داره می ترکه. جون مادرت اینو خفه اش کن. – : دِه … چرا ماشین جوش آورد ؟ ددم فکر کنم تسمه دینام بریده. - : یعنی چی تسمه بریده ؟ حالا برو تا اتوبوسه نرسیده بهمون بعدا یه تسمه بهش بنداز . – : نمیشه آی کیو . ماشین جوش آورده ، نمی بینی ؟ - : تسمه داری حالا ؟ – : نمی دونم باید ببینم. – : زود اگه داری بنداز تا اتوبوسه نرفته. اگه نداری ما با اتوبوس بریم. – : عجب نامردایی هستینا. بذار برم عقبو ببینم ، احتمالا باید داشته باشم. اون ضبطو خاموش کن باطری ماشین تموم نشه. – : نیگا کن. خر با بارش گم میشه تو صندوقت. – : این چطوری خاموش میشه. ای بابا . - : آهان. ایناهاش. بیا کمک کن عوضش کنم. – : خیلی خب بابا. فقط زود. – : آقا این خاموش نمیشه. – : رو موتورت لامپ داری دیگه ان شالله – : آره بابا تکنولوژیو نگا کن… حال کردی ؟ – : خیلی خب زود راش بنداز که الان اتوبوس رد میشه میره. – : یه ذره کار داره. بذار بهت یه آموزشی بدم. – : نمیخواد. کارتو بکن. – : حالا بذا بگه ببینیم چی میگه. – : یاد بگیر. همیشه طالب علمه. آره … اگه یه وقت تو بیابون تسمه اتون پاره شد و تسمه نداشتین ، می تونین جوراب زنونه بندازین جاش. تا چند دقیقه کارتونو راه میندازه. - : این جوراب زنونه چقدر کاربرد داره. – : حالا وسط بیابونی جوراب زنونه از کجا گیر بیاریم؟ – : یه مغازه ای بقالی یی چیزی بالاخره پیدا میشه دیگه. – : خودت میگی بیابون. الان اینجا مغازه هست ؟ هیچ نوری چراغی روشن نیست. – : گیر نده حالا. یه چی گفت. – : شر و ور گفت آخه. – : این چیه ؟ - : کدوم ؟ – : این سینیه رو موتور . – : این محافظ کاربراتشه. - : بَهه ! کابراتوریه ؟ میگم چرا چهل تا بیشتر نمیره. من چه دلم خوشه گفتم واسه هشتاد و پنجه. شصت و پنجم نیست. – : آخ آخ بریم مسافران شروع شد. – : بیا … اینم چه دل خوشی داره ،  به چه چیزایی فکر می کنه. اتوبوسه رفت ما هنوز تسمه رو ننداختیم. – : سرویسمون کردی تو هم با این اتوبوست. تموم شد ، بریم.

اپیزود پنجم : ساعت ۲۰ – مقصد

- : این چرا قاطی کرده چرت و پرت میخونه ؟ – : این دستکاریش کردا . همه دکمه ها رو هی تند تند می زد. – : به من چه . من که گفتم اینو چطوری خاموشش کنم هیشکی جواب نداد. – : اشکال نداره درستش می کنم. – : هــــــی … آخرشم به اتوبوسه نرسیدیم. – : آخه اون اتوبوسه چی داشت اینقدر گیر داده بودی ؟ – : هیچی نداشت. خواستم امتحانت کنم. – : عمرا . - : حیف که خسته ام وگرنه جوابتو می دادم. – : خب دیگه رسیدیم. کاری باری ؟ – : نه ، دسِت درد نکنه. زحمت کشیدی. - : خدافظ. – : خدافظ.

نتیجه ی اخلاقی این ماجرا : فوق العاده پیچیده و مبهمه. خودش یه پست میشه که حتما بعدا درباره اش مینویسم.

سه شنبه, ۵ آبان ۱۳۸۸

بچه بودی نفهم بودی ؟

نوشته شده توسط حامد 58 نمایش

سلام . فی الواقع الان اصلا حس طنزم نمیاد و بهترم هست بعد از چندتا پست طنز و کمدی و هزل یه پست نیمچه جدی هم داشته باشیم.

تو پستای قبل یه چند تا سوال اساسی مطرح کرده بودم که جوابشونو نگرفتم غیر از یکی که آقای مشایی لطف کردن و جوابشو بهم رسوندن. من پرسیده بودم که هدف از خلقت آدما و دنیا چیه اصلا ؟ یعنی خدا حوصله اش سر رفته بوده ؟ اما یکی دو ماه پیش که روزنامه ی اعتمادو می خوندم یه مطلبی دیدم که مثل همیشه از صحبتای آقای مشایی انتقاد کرده بود. حالا با این مقاله کاری نداریم اما مشایی تو صحبتاش گفته بوده که علت خلقت این بوده که خدا موجودی رو لازم داشته که اونو بتونه بشناسه و واسه همین آدمو خلق کرد. جواب قانع کننده ای بود. اما باقی سوالات به قوت خودش باقیه.

حالا بازم یه مسئله ی دیگه اومده تو ذهنم. به هرحال ما معتقدیم که خدا عادله و مو لای درز کارش نمیره. خب اگه اینطوره پس چرا آدما رو با استعدادا و موقعیتای مختلف خلق و بعدشم یکسان مجازات می کنه ؟ مثلا یکی رو با ضریب هوشی پایین میندازه وسط خلافکارا و یکی رو با انواع و اقسام استعدادا تو بهترین و آروم ترین محیط خلق می کنه ؟ البته این پرسشو قبلا هم تو سایت مطرح کرده بودم اما اون موقع زیاد بازدید کننده نداشتیم. حالا این تیکه رو داشته باشین تا برگردیم.

به نظر من ژن آدما هیچ تاثیری روی اخلاق و منششون نداره و فقط محیط و نوع تربیته که تاثیرگذاره. ممکنه یه نفر به لحاظ ساختار ژن و استعدادای انتصابی در حد فوق العاده ای باشه اما نوع تربیتش طوری باشه که نتونه از اونا بهینه استفاده کنه. مثلا تنبل بار بیاد یا بخاطر شرایط محیطی اعتماد به نفس لازمه رو نداشته باشه. نمونه اش خود من. من طوری تربیت شدم که لوس و عنق و لجباز و تنبلم و همیشه جنبه ی منفی کارو می بینم. حالا هرچقدر هم مستعد باشم موارد قبل اجازه ی بروز و شکوفایی بهم نمیدن.

بچگی من

حامد کوچولو در دوران هفت سالگی

به عقیده ی من چند سال قبل از بلوغ به شدت روی افکار فرد تاثیر میذارن و به هیچ وجه نمیشه اونا رو تغییر داد. من اون دوران که مصادف میشه با مقطع تحصیلی راهنمایی توی مدرسه ای درس می خوندم که وابسته به سازمان بنیاد شهید و مستضعفان بود و بچه هایی رو اونجا قبول می کردن که یا نزدیکای درجه یکشون دستی تو جنگ داشته یا فرهنگی باشن. خلاصه ما به زور و جزو آخرین نفرات وارد شدیم. احتمالا باید جو اونجا رو حدس زده باشین. جو فوق العاده مذهبی با بچه هایی که حتی اسم آلت تناسلی خودشونو هم نمی دونستن.

بعد از این سه سال دیگه منو تو دبیرستانشون راه ندادن با اینکه به لحاظ درسی نفر اول پایه بودم. زیاد وارد جزئیات نشم خلاصه اش اینکه رفتم یه دبیرستان دولتی. از پرسنلش که بگذریم بچه های اونجا طوری بودن که کاملا با دوره ی قبل تفاوت داشتن. تعدادی همیشه بوی سیگار می دادن یه سری متال باز بودن و کاملا غربی . یه عده سی دی های مجاز برای بقیه فراهم می کردن و بعضیا فرش و موکت زیر پاشونو میفروختن تا یه شب که خونشون خالیه بتونن داف کرایه کنن. البته اون موقع لفظ داف متداول نبود و قیمتا هم خیلی بالا می زد . یه تعداد علاقه ی خاصی به بعضی از اعضای بدن همدیگه داشتن هرچند تو جاهای دیگه هم همینه. من توی کلاسی بودم که دو سومشون برای بار دوم اول دبیرستانو از نظر میگذروندن. فرار از روی دیوارم که خیلی راحت بود. حتی یادمه یکی که داشت از رو دیوار می پرید با مدیر بای بای کرد. البته بعدها روغن ریختن رو دیوارا. بگذریم.

مدرسه ی پسرانه

عکس تزئینیه

جابجایی مدرسه هم چندان توفیری ننمود و من سه چهار سال با این وضعیت بالا اومدم. وضعیت دانشگاه با دو دوره ی قبل فرق داشت اما من همچنان اون افکار قبل از بلوغو دارم و عملا از درون متحجرم. هرکس هم خودشو ریشه یابی کنه می بینه که تاثیر اون دوره تا حدیه که تا انتهای عمرش نمی تونه اونو تغییر بده.

حالا برگردیم به اول پست. سوالی که بعد از این توصیفات پیش میاد اینه که آیا خدا طبق معیارای خودش عدلو تقسیم می کنه یا چندان اهمیتی به این موضوع نمیده ؟ اگه اینطوره پس چرا یه عده رو تو بدترین شرایط زندگی از خودش دور می کنه و به یه عده تماما رفاه میده ؟ احتمالا این سوالم بدون جواب بمونه اما فکر کردن بهش زیاد ضرر نداره. تا شما دارین فکر می کنین منم برم بخوابم که حسابی نذارم ! خداحافظش !

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۸۸