روم نمی شد بهت بگم ، دوسِت دارم تا وقتی ، فکر سفر زد به سرت ، بار سفر رو بستی !

پدیده های لیگ !

نوشته شده توسط حامد 81 نمایش

سلام نگار ! روی سکو نشستم ، خیره شدم به عکسش ، به صورت خندونو ، موهای نرم و لَختش ، می باره بارون و برف ، آمیزه ای بی بدیل ، زیباترینه شب هاست ، همینطوری بی دلیل ، بوی نم و بوی گل ، پیچیده تو مشامم ، فکر تو توی یادم ، اسمت روی کلامم ، بسته به تو احوالم ، تقدیم به تو سلامم ، مخلصت و غلامم !!

به به ! واقعا غرق لذت میشم وقتی می بینم قبل امتحانا سرما خوردم . انصافا مشعوف میشم از اینکه به این نکته فکر می کنم که اگه سرما هم نمی خوردم توفیری نداشت. به به ! می چسبم به سقف بعد از اینکه می فهمم دو هفته دانشگاه تعطیله و غم فراق و هجران و این شعر و ورا . دیگه خرکیف میشم وقتی استادا بجای اینکه بگن امتحانو آسونتر می گیریم ، میگن برید حذف کنین. به به !

از حق نگذریم این حساسیت من خیلی شدید شده. دیگه بیانیه موسوی رو هم می خونم گریه ام می گیره ! چند روز پیش سوار اتوبوس بودم که یه خانم مسنی از ته اتوبوس گفت آقا ایستگاه نگهدار ! که بالطبع عرفش اینه که راننده خودشو بزنه به نشنیدن. ایستگاه بعدی خانم پیاده شد و کرایه اشو حساب کرد و با لهجه ی آذری گفت آقا چرا ایستگاه نگه نداشتی حالا من باید این همه راهو پیاده برگردم. یه مقدار هم اضافه وزن داشت و فاصله تا ایستگاه قبل حدود پونصد متری می شد. در این موقع نزدیک بود که بغض من بترکه و همونجا وسط اتوبوس فواره ی هتل بلاژیو راه بندازم. شبش هم خوابم نمی برد. آخه راننده چطور تونست کرایه رو بگیره ؟ چرا من به راننده نگفتم ایستگاه وایسته ؟ آخه این چه زندگیه که ؟

همونطور که چند پست قبل تر گفتم تیم فوتبال خستگان کامپیوتر در اولین دیدار خودش بازی رو به بچه های عمران هشتاد و هفت واگذار کرد و وقتی علت این شکست رو جویا شدیم همگی متفق القول گفتن که تقصیره فلانی بود. بعد که تحقیق کردیم فهمیدیم که مقصر شکست اصلا نمی دونه توپ چی هست و فقط یه بار تو چهار سالگی وقتی رفته بقالی لواشک بخره یه لحظه نگاش افتاده به تلویزیون که داشته فوتبال پخش می کرده. از قضا روحش هم از این مسابقات خبر نداشته و حتی نمی دونه جام جهانی لواشکه یا خوردنیه دیگه ای.

اما تیم تحقیقاتی و جرایم سایبری هیمرا دست به کار شد و چون تو هرکاری دخالت می کنه ، تصمیم گرفت علت شکست رو بررسی کنه و بعد از نتیجه گیری نهایی اونو برای روشن شدن اذهان عمومی انتشار بده. دلیل عمده ی این باخت ناهماهنگی بازیکنا بود. طوری که وقتی داشتن گرم می کردن به همدیگه می خوردن و دست و پا و طحالشون به سرویس می رفت. تو تصویر زیر اوج هماهنگی مشخصه.

علت دوم حضور سرمربی سنتی بود. این مربی مثل علی سلطان فقط بلد بود که بگه بچه ها گرم کنین حمله کنین ، حالا برعکس. خودش اذعان کرده که انقدر تو بازی داد و فریاد راه انداخته که تا چند روز صداش خر خر می کرده عین فیروز کریمی. و طبق مشاهدات شهود عینی ، بازیکنا دوزار به حرفاش گوش نمی کردن و مثلا می گفته فلانی پنالتی بزنه ولی اون یکی می زده . دقیقا مثل عبدالصمد. نکته ی جالب هم اینجاست که حالا خوبه تو فوتسال ترکیب و چهار دو سه یک دو نداریم ، خر تو خره.

بعد از این شکست تحقیرآمیز به صورت تلفنی با مدیرعامل تیم خستگان گفتگو کردیم که چکیده ای از اونو عرض می کنم خدمتتون.

خبرنگار : سلام استاد ! میشه نظرتونو راجع به ترکیده شدنتون بگین ؟ سریع فقط که کلی کار داریم.

علی : والا به نظر من این بچه ها سرمایه های کشورن . البته یه چندتاشون کم کاری کردن و سوتی زیاد دادن و من به شخصه تمام هزینه هایی که برای تیم کردمو از حلقومشون می کشم بیرون.

خبرنگار : مگه چقدر هزینه کردین ؟

علی : پنج تومن. پنج هزار تومن.

خبرنگار : آهان پس علت اینکه بازیکناتون با عرقگیر تو زمین مسابقه حاضر شدن همین ولخرجیای شما بوده.

علی : آره دیگه ، گفتیم رنگ پیرهنمون سفید باشه که کمتر هزینه کنیم. به هرحال سال اصلاح الگوی مصرفه و یارانه هام که میخواد هدفوند بشه.

خبرنگار : هدفمند منظورتونه دیگه. به هرشکل خیلی خوشحال شدم و امیدوارم در این راه خطیر و پر از حادثه موفق و پیروز و سربلند باشید و شما رو تا دیدار دوباره به خداوند منان می سپارم.

ایستاده : مدیرعامل و بازیکنا (یکیشون قزوینیه !) ، خم شده : بازیکنا و مربی ، خوابیده : دروازه بان حریف

اما دلیل سوم شکست ، کاپیتان تیم بود. این بازیکن فکر می کرده چون فوتساله باید در تمام پست ها حضور فعال داشته باشه و با همین طرز تفکر ت… چهار پنج تا پنالتی به تیم حریف داده. (نکته:جای دروازه بان توپو با دست می گرفته که داور خطای هند اعلام می کرده) علت چهارم هم تماشاچیا و لیدرهای تیم بودن که چون کلاسشون شروع شده بوده بی خیال حمایت و تشویق تیم شدن و رفتن سرکلاس. البته خودشون میگن که به یاد تیم چندتا بوق شیپوری زدن سرکلاس و دو سه تا هم شیشکی بستن.

در آخر به امید موفقیت های روزافزون تیم خستگان کامپیوتر فاتحمه الصلوات . بسم الله ……

خب غم آخرتون باشه ، ایشالا هرچی خاکه اونه بقای عمر شما. دیگه اگه با من کاری ندارین برم یه ذره فین کنم که نفس کشیدن برام سخت شده. خدانگهدارتون و نگهدارش ! (نگهدار کی؟)

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۸۸

شکارچی بوت ها !

نوشته شده توسط حامد 53 نمایش

سلام محبوبه ! زیر بارون راه میرم ، خیره شدم به مردم ، به چهره ها صورتا ، که توی شب میشن گم ، توی خیابون هرکی ، رد میشه از کنارم ، فکر می کنم تو هستی ، تنهاترین نگارم ، امروز رسید به پایان ، تموم نشد زندگی ، اما تنم هنوزم ، مونده بهش خستگی ، جدی نگیر دو خطو ، من می گیرم دوست دارم ، می بینمت شاد میشم ، یه بار دو بار هزارم ، از دست تو شکارم ، از حجب و از وقارم ، از اینکه هیچ نگفتم ، که بهترینه یارم ، تنهاترین نگارم !!

اگه از این همه دعوا و تظاهرات و کتک کاری خسته شدین ، اگه دلتون میخواد برید تو جنگل و شعر بگین ، اگه هوس پرواز با پاراگلایدر کردین ، اگه روزای آخریه که می تونین تو صورت معشوقه اتون نگا کنین ، اگه گفتن از تو جرمه رو لبام اسم تو مرده ، اگه امتحانا شروع شده و حس درس خوندن ندارین و اگه دندون عقلتون داره درمیاد و بیچاره اتون کرده باید خدمتتون عرض کنم که با شما احساس همدردی می کنم زیاد !

به علت مشکلاتی که برای سایت پیش اومده این چند روز بیشتر آپ می کنم تا ببینیم بالاخره گوگل از رو میره یا روی ما کم میشه. من بازم میگم ، اگه یه متخصص سئو سراغ دارین به من معرفی کنین تا برای حل این مشکل با هم به توافق برسیم و اگه بازم حل نشد مجبورم یه تغییراتی تو دامنه ی سایت بدم. به هر تقدیر .

خب بازم جمعه شد و نوبت به اخبار این هفته ی دانشگاه رسید. تو پست قبل به مهمترین اتفاق هفته ی گذشته پرداختیم و حالا میخوایم ببینیم که خبرنگارای هیمرانیوز چه تحفه ای برای این پست پیشکش کردن !

یکی از روزای خداوندی سر کلاس نشسته بودیم و با خودمون ور می رفتیم که چشم یکی از دوستان هیز ، سوژه ی جالبی رو شکار کرد. خلاصه هرکس یه نظری داد. یکی گفت چاییه ، اون یکی گفت کـ ان*دومه و یکی ابراز داشت که کارت ویزیته که روش شماره نوشته برای مواقع اضطراری. یه نفر از دوستان هم از پشت در کلاس فریاد برآورد که من تو کلاس نیستم وگرنه حتما می گفتم چیه و در آخر یکی گفت خفه شید احمقا ! این دوست دختر منه . و به این ترتیب بود که این بسته به عنوان یک راز (منظور شخص خاصی نیست!) در جیب اون دختر باقی موند.

جای سواله که چرا بعضیا اینقدر علاقه مندن به بقیه بفهمونن که باکره گی خودشونو از کف دادن. دیگه تو این دوره زمونه نمیشه فهمید طرف ازدواج نکرده ، زن شده یا هنوز دختره. اما نگارنده ی مظلوم (چسبوندن صفت مظلوم این روزا مد شده !) یک سری معیارها رو برای تشخیص اینکه طرف واقعا دوشیزه اس یا با عمل جراحی ، ارائه می کنه. قبلا هم در موردش بحث و چندتا معیار مشخص کردم که یکی از اونا پوشیدن بوت و یا چکمه ی زمستونیه. اصولا طبق تحقیقات اینجانب ، پوشیدن بوت در جوامع غربی مخصوص سلبرتی ها و روصپی هاست و کسایی که این پوشش رو برای خودشون انتخاب می کنن یا واقعا هرزه اند یا نمی دونن که هرزه اند . تصویر زیر رو هم یکی از دوستان قبول زحمت فرموده و البته این نکته رو هم ذکر کنم که به این دوستمون شکارچی بوت ها هم میگن.

از یه طرف دوستان به من فشار میارن که از الفاظ رکیک میون جملاتم استفاده کنم – که نمی کنم – از طرفی وقتی همین دوستان مطالب سایتو می خونن میگن تو چرا اینقدر بی ادبی ؟ من برای اینکه اثبات کنم نه بی ادبم و نه خیلی مثبت ، چندتا مثال می زنم. اکثر قریب به اتفاق مردم قرآن رو به عنوان تنها کتاب معتبر و بدون کم و کاست قبول دارن و از بچه ی سه ساله تا پیرمرد چند هزار ساله به آیه های قرآن گوش میدن. خدا تو آیه ی ۳۷ سوره ی قیامة میگه که : «آیا او نطفه ای از منی که در رحم ریخته می شود نبود ؟»  من فکر می کنم دلیل اینکه حرف زدن در این موارد به مثابه بی ادب بودن فرد تعبیر میشه ناشی از بعضی سخت گیریا و تندرویای جامعه اسلامی باشه. حتی یه خبری رو چند وقت پیش خوندم که گفته بود علت پنجاه درصد طلاق زوجای تهرانی بخاطر مسائل جنـ س*یه. اما اینا چه ربطی به دانشگاه شهرقدس داره ؟

چندی پیش یه پوستری رو به در و دیوار دانشگاه چسبونده بودن که درباره پیامدهای حشیش توضیح مختصری داده بود. بعد با یه نقطه ی قرمز رنگ محل دستگاه تناسلی رو نشون داده بود و کنارش نوشته بود که مصرف حشیش منجر به سرطان فلان جا میشه. خب حالا این بی ادبی نیست ؟ اون وقت من موهنم ؟ اصلا به دخترا چه ربطی داره که مصرف گراس فلان جای مردا رو ناکار می کنه و من فکر می کنم طراح این پوستر یک پسر متوحش و بی حیا و بی خوار مادر بیش نبوده. (به نظرم این دوتا پاراگراف همدیگه رو به شدت خنثی می کنن!)

دیگه فکر کنم برای امروز کافی باشه و در پایان میخوام یه جمع بندی کلی از این پست داشته باشم. اونقدر تو مسائل زیرشکمی افراط و تفریط شده که دیگه کسی نمی تونه تشخیص بده مثلا اگه به دوست دخترش بگه بیا بریم چیتگر تو ماشین با هم حال کنیم درست تره یا اینکه بعد از اطلاع خونواده ها و پشت سر گذاشتن مسائل شرعی و گذروندن دوران عذاب آور نامزدی و دردسرای عروسی و بعده عروسی و پیدا کردن شغل و مسکن و تهیه ی لوازم جلوگیری از بارداری به دختره بگه. به هرحال این هورمون تستسترون حسابی روح و روان برادران مذکر و غیر مذکر (بیسـ کچ*وال!) رو آزار میده. البته من اینطوری نیستم و به شدت از عملیات شنیع س*کـ س متنفرم و اینجاست که باید جمله ی تاریخیه بیچاره زنم رو بیان کنم ! خدانگهدارشون ! (کیا ؟)

جمعه, ۱۱ دی ۱۳۸۸

مرگ بر مخالف !

نوشته شده توسط حامد 116 نمایش

سلام بنفشه ! بازم دوشنبه روزی ، رفتم سوی دانشگاه ، خواستم ببینم میشه ؟ ، میشه تموم شه این ماه ؟ ، نزدیکای یک و نیم ، دانشجوهای قلعه ، تجمعاتی کردن ، به صف شدن یا حلقه ، کلهمه این همه ، به یک نفر بندِشه ، چشما به سوی چشماش ، دل بنده ی خندشه ، جدی نگیر دو خطو ، من می گیرم ولیکن ، فقط اینو بهت بگم ، هیچی ولش کن بعدا میگم !!

شنیدم که این چند روز حسابی سینه زدی و عزاداری کردی . شنیدم عاشورا زنجیر برداشتی سوار موتور شدی زدی تو سر و صورت جمعیت . شنیدم بابات زده تو گوشِت چون دوچرخه می خواستی و واست نخریده بعد رفتی رو فرش جیش کردی . شنیدم بعد از ظهرا غیبت می زنه و هنوز کسی نفهمیده کجا میری. شنیدم رفتی فروشگاه و هفت رنگ از یه ژاکت خریدی و هر روز یه دونه اشو می پوشی. در کل شنیدم کی بود مانند دیدم.

خب بالاخره تو دانشگاه ما یه تجمعی شد که من هم اونجا حضور به هم رسونده باشم. من از قبل شروع تجمع حضور داشتم تا اندکی بعدش و ناگفته نمونه که دعوای سیاسی تنی چند از دوستان که با صدای بلند فریاد می زدن عامل جمع شدن جمعیت شد و بعدش یه پسر خز و خیلی اومد و فریاد برآورد که : آخه …کشای مادر …. جمع شدین حداقل یه ذره … کنین شعار بدین. و به این ترتیب بود که عده ای به شَک افتادن و یواش یواش شروع کردن به آواز خوندن از روی برگه. بعد که چهل پنجاه نفر جمع شدن … اجازه بدین بریم پاراگراف بعدی !

آره ! بعد که یه تعداد دور هم تجمع کردن شعارا شروع شد. فلان کس مادرش بهمانه و فلانی روح القدسه و اون یکی اونجاش پاره اس. من هم به عنوان عضو ناظر و بی طرف (تقریبا بی طرف!) از ملت عکس می گرفتم تا بذارم تو سایت و دور هم شاد بشیم تو این روزای عزاداری.  از نکات قابل توجه این اعتراض حضور تنی چند از دوستان و هم کلاسی هایی بود که موجبات تعجب بنده رو فراهم آورد. به هرحال شعارا خیلی تند بود و برای مثال نمی دونم چی چی نمی دونم چی چی دین از سیاست جدا . یا مثلا کف و سوت می زدن که چند نفر با عجله گفتن نزنین نزنین. به هرحال این هم در نوع خودش ماهیتیست.

اما بعد از اینکه جمعیت کم کم داشتن خسته می شدن تعدادی از دانشجوهای راستی هم از سمت دیگه وارد شدن و شروع به شعار دادن کردن. من هم به عنوان تنها خبرنگار حاضر یه عکس از اونا گرفتم و بعدش وارد جمعشون شدم تا یه عکس هم از بین اونا از چپی ها گرفته باشم.

این خانم مسنی که تو تصویر می بینین مادر همون پسره اس که تحریک می کرد.

عکس زیر لیدر افراطیون چپ گرا رو به تصویر کشیده که عملا تمام شعارها و حرکات و فعل و انفعالات دانشجوها رو به عهده داشت. الانم به عنوان رهبر ارکستر سمفونیک با حرکات انگشتای دستش صدای جمعیت رو تنظیم می کنه.

بعد از اینکه چپیای شعاردهنده دیدن تعدادشون تقریبا برابر با راستیاس از دانشجوهایی که بالای سکوها ایستاده بودن خواستن که به اونا ملحق بشن و شعار و فحش و توهین بود که نثار اون بندگان خدا می شد. به عقیده ی نگارنده ی بی طرف (تا حدودی بی طرف!) هرکس این اختیارو داره که هر فکری دوست داره داشته باشه و هیچ کس نباید بخاطر کار ناکرده و فکر عملی نشده اش احمق و ترسو و مادرفلان خطاب بشه. به هر تقدیر این هم یک نوع ماهیت دیگه اییه.

تو تصویر زیر یکی از دوستان رو ملاحظه می کنین که اون ته و پشت دخترا مخفی شده اما این سوژه از لنز دوربین خبرنگار هیمرانیوز مخفی نموند.

در آخر وقتی جمعیت پراکنده شدن و یا رفتن سر کلاساشون ، تندیس رهبر بزرگوار چپی های افراطی سکولاریسم خواه ! در وسط محوطه ی دانشگاه نصب شد تا همیشه یاد این روز گرامی داشته بشه و هرکس این تندیسو دید به یاد این روز دلش شاد بشه.

خب به پایان رسیدیم اما تحلیل این ماجرا. همیشه افراطی گری به دنبالش افراطی گری از یه جهت دیگه به دنبال میاره. شاید اگه کسایی که سمت راست وایستاده بودن و همفکراشون یه ذره معتدل تر رفتار می کردن الان این عده کل دین و مذهبو تحقیر نمی کردن. ضمنا به علت حضور دوستان و بعضی افراد سعی کردم تو این پست توهین نکنم و کاملا بی طرف باشم ولی از پست های بعدی به هیچ کس رحم نمی کنم و تصاویری در اختیار دارم که فقط یه متن میخواد واسه به سخره گرفتن افراد. برای حسن ختام هم به این جمله بسنده می کنم که : به هیمرا بیاین وگرنه هیمرا شما رو میاره ! بدرود !

پی نوشت : عکس و فیلم که زیاد گرفتم اما فعلا همینا کفایت می کنه تا ببینیم بعدا اگه کسی منو اذیت کرد منم اذیتش کنم !

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۸۸

سجع های متوالی ۳

نوشته شده توسط حامد 68 نمایش

قسمت اول : هیز                      قسمت دوم : نارفیق دخترباز

—————————————————————————————

توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرده خزون

زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو

من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، قلبمو هیچ نمیخوام ، بره به سمت زوال

فهم شما عاجزه ، از درک احساس من ، نمی تونین بفهمین ، علت وسواس من

من بهترینو میخوام ، بهتر نیستم ، همینم ، بهترینا رو میخوام ، با اینکه بدترینم

این قسمت : ماموریت الهی – ناموفق

بی کوله بارو توشه ، میرم به سمت هدف ، از توی جنگل و کوه ، بیابون بی علف

مقصد من تعالیست ، اخلاقو بی گناهیست ، دارم می بینمش لیک ، جاده پر از تباهیست

قدم گذاشتن تو این ، راهِ پر از حادثه ، مرد میخواد ، نه هرزه و فاحشه

زبونمم قاصره ، از گفتن حقیقت ، از گفتن این همه ، وقاحت و رذیلت

طاقت من طاق شدو ، امید من بریده ، لباس من پاره و ، جسم و تنم دریده

باختم و دشمنا هم ، با حیله و با نیرنگ ، پیروز این ماجران ، بدون لحظه ای جنگ

من نرسیدم اما ، جسممو پل می کنم ، هرکی که خواست رد بشه ، اونو تحمل می کنم

تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، نگار من چه زیباست !

———-

به التماس افتادم،به پای هر ناکسی،خاک شدم،خوار،با هر صدا هر نفسی،با هرنگاه هر غضبی،هر حرفِ هر بی ادبی

بخاطر نگاهم ، دائمی تحقیر شدم ، جوونیه من اومد ، حیف ، چه زود پیر شدم ، زار و زمینگیر شدم

بخت منو تو برزخ ، با دوزخی نوشتن ، هرچی تونستن بستن ، هرچی که بود سرشتن

گناه ناکرده ام ، خوشیه نادیده ام ، حروم ناخورده ام ، صدای نشنیده ام

میگن که توی دنیا ، زیادی عاشق بودی ، فکر می کردی که خوبی ؟ ، هه ، بدجوری فاسق بودی

حرف حساب اونا ، جواب برام نذاشته ، این سرنوشت بد رو ، کی تو کاسه ام گذاشته ؟

———-

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد ، اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغضوب قهر دنیام ، سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

———-

دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدمو بی دوستو ، بی عشق و بی رفیقم

میرم به سوی خدا ، شاید که تو تنهایی ، منو حسابم کنه

شاید خدا قلبمو ، هوشیار از این خواب عشق ، یا از سرابم کنه

احساس من به شدت ، درگیر آرزوهاست ، قرار من گم شده ، آروم من پس کجاست ؟

تو خواب و تو بیداری ، به چنگ غم اسیرم ، من حاضرم نباشم ، آماده ام بمیرم

دغدغه های دنیا ، باعث رنجیدنم ، مردن و پر کشیدن ، عامل خندیدنم

جز خدای مهربون ، کی مونس من میشه ؟ ، آخه دلم میخواد ، این خواسته ی آخرو ، نیاز اولیشه

دلم میخواد تو باشی ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه برای ، یکی دیگه فداشی

توی شبم تو ماهی ، با این همه ستاره ، غیر تو این دلم که ، هیشکیو دوست نداره

ای خدا روز نشه ، صبحو نمیخوام ببینم ، فقط بذار ، یه کم بذار ، ماهو تو دستم بگیرم

اما شبم روز شد و من منتظر نشستم انگار ، نمیخواد شب برسه ، برسه لحظه ی دیدار

تنها راه رسیدن به اون بالا مردنمه ، باید از این تن خاکی بکَنم ، بپرم ، تا برسم ، به اون که تنها عشقمه

———-

روی زمین افتادم ، آماج رنج و دردام ، تو فکر فرو رفتمو ، به انتظار فردام

چند وقتیه که قلبم ، آرامشو ندیده ، رنگ به سر و صورتم ، نمونده و پریده

شاید که بی خیالی ، مسکّن جون بشه ، آروم کنه دلم رو ، چند روزی درمون بشه

این آرامش مقطعیست ، من دائمیشو میخوام ، برای کسبشم هم ، هرجا بری تو میام

برای چشمای تو ، شعرمو پیش میارم ، آخه جز این چندتا خط ، چیزی دیگه ندارم

پس نزنش دستمو ، رد نکن این خواستمو ، بذار که بگذرونم ، رنج و غمو ماتمو

پی نوشت : به هیچ وجه این پستو جدی نگیرین. چون ایام عزاداریه نخواستم هزل و طنزو شوخی واردش کنم. بعد از این روزا حتما رویه ی قبلو ادامه میدم.

مرگ نوشت : آیت الله منتظری هم مرد ، بریتانی مورفی هم مرد. برای هردوشون طلب آمرزش و رحمت دارم هرچند که چندان به بخشش بریتانی مورفی امیدوار نیستم !

سه شنبه, ۱ دی ۱۳۸۸

تا تو نگاه می کنی !

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

سلام مه پاره ! توی حموم لم دادم ، خیره شدم به دستم ، به فواره ی خونم ، من چرا گیج و مستم ؟ ، کرخت شدم یه لحظه ، پلک چشام افتادن ، یک زیباروی مطلق ، از سر و دست و بدن ، تا سیرت و تا باطن ، میاد به سوی جسمم ، زل می زنه تو چشمام ، حس می کنم طلسمم ، اینجا کجاست ؟ بهشته ؟ ، چه سرنوشت خوبی ، کی واسه من نوشته ؟!

این بار اومدم با کلی روحیه مثبت و سرزنده درحالیکه خودم دوزار روحیه ندارم ! اومدم تا اومده باشم. اومدم که بگم ، عاشقتم ناز نکن ، اومدم ببوسم … (ای کورس بی نجابت!). خلاصه کلیتش این میشه که هنوز زنده ام من !

این روزای قبل عزاداری کلا روزای شادیه. ملت همه خوشحالن منتها این خوشحالیشون از کجاس ؟ مشخصه که از مسخره کردن بقیه اس دیگه. همین خود من . بعضی دوستان هستن که وقتی منو می بینن از همون اول شروع می کنن به شستن من تا لحظه ی خداحافظی. حسم بهم میگه که دخترا هم اینطور بین خودشون با من برخورد می کنن و عملا منو تبدیل کردن به یه دستگاه که اگه بجای این کار پای درخت ریده بودند تا الان یک ثمری داده بود. کلا من بخاطر چهره ی مظلوم و باطن معصومم زیاد مورد عنایت مستهزئین قرار می گیرم.

اما ببینیم این هفته دانشگاه چه خبر بوده. همونطوری که مطلعین همه ساله یکی از گروهای دانشجویی با چادر یکی از آلاچیقا رو به هیئت عزاداری تبدیل می کنه. ما هم در جوار این چادر وایستاده بودیم که دیدیم یه جا نوشته ورودی خواهران اما برادران ارزشی ما وارد اون قسمت میشن. البته با این قضیه خیلی می تونستم شوخی کنم اما پسندیدتره که این کارو نکنم.

ورودی خواهران هیئت عزاداری

دیروز که تنهایی می خواستم با مترو برگردم هوا خیلی سرد و لذتبخش بود. تا رسیدم ایستگاه قطار رفت و منم از موقعیت استفاده کردم و نشستم رو یکی از صندلیا و لم دادم به دیوار و یقه هامم زدم بالا و فقط فکر کردم تا اینکه قطار اومد و سوار شدم. شب بود و راننده چراغای داخل واگنو روشن کرده بود . واسه همین بجای اینکه وقتی از پنجره بیرونو نگاه می کنی اتوبانو ببینی ، محتویات و آدمای داخل واگنو می دیدی. من از تو شیشه به یه دختر و پسر مسلط بودم. زمانو با حرف و خنده میگذروندن و فکر می کردن من دارم بیرونو نگاه می کنم. بعد از اینکه زیاد حرف زدن و خندیدن ، ساکت شدن و دختره همینطوری خیره شد به پسره که داشت به رو به رو نگاه می کرد. دختره یکی دو دقیقه زل زده بود به صورت باصطلاح دوست پسرش. اینجا بود که من می خواستم سرمو بذارم رو شونه های بغل دستیم و بخاطر این نگاه عاشقونه ، های های گریه کنم. دوباره یکی دو هفته اس احساسی شدم و هرچی می بینم میخوام گریه کنم. به هرحال اگه اجازه میدین یه سر به دستشویی بزنم و عملا به این زندگی ادرار کنم. و مدفوع….. نمی دونم بنده خدا تو صورت پسره چی دیده بود. من که یه صورت با ته ریش و دماغ گنده و عینک زاقارت می دیدم. بگذریم. یه اسکناسی پیدا کردم که باز منو به گریه انداخت فقط کسی نیست که سرمو بذارم رو شونه هاشو و های های گریه کنم . می دونی …

اسکناس نوشته !

تقدیم به یاسر عزیز با آرزوی سالی خوش

چندوقت پیش گذرم افتاد به گروه کاردانیای کامپیوتر و یه برگه ای دیدم و خوشحال شدم از اینکه کاردانی نمی خونم چون در اینصورت هیچ وقت نمی تونستم فارغ التحصیل بشم. این برگه که تصویرشو ملاحظه می کنین مربوط میشه به مدارک لازم جهت انجام کارای فارغ التحصیلی. حالا اینکه چرا فقط پوشه ی سبز میخوان جای سوالات زیادیه.

پوشه سبز رنگ میخوان !

این هفته اتفاقات دیگه ای هم افتاده. تیم خستگان کامپیوتر با اقتدار تمام شکست رو پذیرا شد و من از همینجا به یاران حسن که زدن و تیم بچه های مارو له کردن تبریک میگم. ایشالا دور بعد یه تیم بخوره به تورشون که لهشون کنه. می دونی … یه مدتیه که از اخبار ورزشی دور افتادم. منی که اگه اخبار ساعت یک و نیم شبکه سه رو نمی دیدم خوابم نمی برد ، الان حتی نمی دونم امروز پرسپولیس چند چند کرده. به هرحال مشغله و دغدغه ی فکریم زیاده. می دونی … بدبختی فیلمم خیلی وقته ندیدم. به هرحال امیدوارم زمستون خوبی انتظارتونو بکشه و ضمن تسلیت این روزا همتون رو میسپارم به دست باد ! (می دونم که می دونی … !)

پی نوشت : روزگار بر وفق مراد نیست. نوشتن سخت شده.

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۸۸