بخند تا دنیا هم بخنده

نوشته شده توسط حامد 444 نمایش

می دونین به نظرم آدمایی که شادترن و همیشه تو جمع درحال خندیدن هستن اغلب غمگین ترن و مشکلاتشون بیشتر . البته هنوز تو این مورد به قطعیت نرسیدم و احتمالا هم نخواهم رسید . می دونین ، من از دیشب تصمیم گرفتم دیگه عبوس نباشم . تصمیم گرفتم اینقدر سخت نگیرم . اتفاقا امروز روز خوبی هم برام بود . بنابراین به شما هم پیشنهاد می کنم این حالت منفی و کسل کننده و چاوشیسم رو دور بندازین و فقط زیبایی دنیا رو ببینین .

پی نوشت ۱ : خیلی دوست دارم برم نمایشگاه کتاب . ولی کسی نیست منو همراهی کنه و تنهایی هم که حال نمیده .

پی نوشت ۲ : منتظر فحش و تحقیرتون هستم !

دوشنبه, ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

کی ام ؟ چی ام ؟ سم دارم ؟!

نوشته شده توسط حامد 118 نمایش

رو صندلی نشستم ، خیره شدم به شیکی ، تو فکر یه رفیقم ، یه دوست و یه شریکی ، که حرفامو بشنوه ، از تو چشام بخونه ، که غم دارم یا شادم ، همیشه بام (باهام) بمونه ، دلم میخواد شب و روز ، صورتشو ببینم ، باهاش بلند شم از جام ، راه برم و بشینم ، توی گوشش بخونم ، حرفای ناگفته امو ، از آرزوهام بگم ، رویای نادیده امو ، تو تنهایی و عزلت ، ثانیه ها هدر شد ، روزای رفته ی عمر ، چه پوچ و بی ثمر شد ، دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدم و بی دوست و ، بی عشق و بی رفیقم ، لبای من بسته شده ، قفل سکوت نمیشکنه ، به کلبه ی حقیر دل ، هیچ کسی سر نمی زنه ، دلم میخواد بمیرم ، با اینکه بدترینم ، دلم میخواد بمیرم ، حتی اگه نبینم ، روزای خوبو هیچ وقت ، تو دنیای زمینم !

همیشه دوست داشتم بفهمم آدما درباره من چی فکر می کنن . توفیری هم نداره کی باشه ولی خب درجه ی این اشتیاق واسه هرکسی متفاوته . مثلا میخوام بدونم دوستم وقتی منو می بینه چه حسی پیدا می کنه . یا کلا چه نظری نسبت به من داره . یا مثلا دوست دارم بفهمم بابام چه حسی نسبت به من داره . یا وقتی تو تاکسی و اتوبوس و مترو میشم اونی که کنارم نشسته درباره من چی فکر می کنه . وقتی میرم آرایشگاه ، آرایشگره چه افکاری تو ذهنش در مورد من پدید میاد . میخوام بفهمم فلان فامیل و فلان آشنا نظرش درباه من چیه . حتی شدیدتر . خیلی تمایل دارم بدونم اون کسی که از کنارم رد میشه حسش نسبت به من چیه . یا توی دانشگاه . دلم میخواد بدونم استاد وقتی که نگاه عاقل اندر سفیه بهش میندازم چه فکری درباره من میاد تو ذهنش . یا همین دخترایی که چندساله باهاشون کلاس دارم . و یا از همه مهمتر ……… . بله .

من قدیما وقتی یه نفرو می دیدم سریع موضع می گرفتم و همینطوری بی دلیل ازش بدم می اومد . ولی الان بعد از دو دهه عمر به این نتیجه رسیدم که تا وقتی با آدما هم صحبت نشدم و شناخت نسبی ازشون پیدا نکردم درباره اشون نظر منفی ندم . البته همونطوری که در ادامه خدمتتون عرض می کنم ، من آدم منفی نگری هستم اما سعی می کنم اگه از یه نفر خوشم نمیاد حداقل بدم هم نیاد . البته من فقط اینطوری نیستما ، خیلی از مردم هم اینطورین . مثلا میگن چون فلانی قیافه اش اینجوریه چون دماغش کجه چون اینطوری راه میره چون یارو موهاش این شکلیه یا چون این لباسا رو پوشیده پس حالم ازش به هم می خوره . انگار منفی نگری فقط مشکل من نیست مشکل همه اس ، با این تفاوت که دید من شامل همه چیز میشه ولی برای اونا فقط در موارد خاص .

میگم که آدما تا وقتی بزرگ نشدن نباید خواسته های بزرگ داشته باشن . این بزرگی هم نسبیه و معیار خاصی نداره یا لااقل من نتونستم براش معیار پیدا کنم . مثلا یه بچه ی ده ساله صرف اینکه دلش میخواد نمی تونه خلبان بشه . یه بی سواد نمی تونه یه شبه دانشمند بشه . همه اینا یه پروسه زمانی لازم داره و کلی هم دردسر . بعضی اوقات خب نرسیدن به این خواسته ها مهم نیستن . حالا برفرض بچه نمی تونه خلبانی کنه . انگار بقیه می تونن . اما بعضی مواقع هم پیش میاد که باید به خواسته ات برسی و راه فراری هم نداری وگرنه روند زندگیت مختل میشه . حالا موندی از یه طرف که هنوز توانایی رسیدن به خواسته ات رو نداری و از طرف دیگه هم باید بهش برسی و عملا تو یه تنگنا گیر می کنی . می دونین ، نمی تونم از این صریح تر بگم !

این قضیه کاملا مشخصه که آدما تمایل دارن درباره چیزایی که دوست دارن باهاشون صحبت بشه . چیزایی که بهش علاقه دارن . چه می دونم ، این موارد میتونه کلی باشه مثل سینما ، ورزش ، یه شغل خاص ، یه هنر خاص و خیلی چیزای دیگه . میتونه مسائلی باشه که طرف تو زندگیش باهاش درگیره . بر فرض مثال بچه کنکور داده قبول شده تازه رفته دانشگاه هی دوست داره با همه درباره دانشگاش صحبت کنه . ولی به نظرم اکثر آدما تو برخورد اول علایقشونو بروز نمیدن . از این می ترسن که پس فردا روشون لقب بذارن یا بگن فلانی فقط بلده درباره یه چیز حرف بزنه . مثلا بهش بگن اضغر فابرگاس یا اکبر کلونی . جالبترش اینه که وقتی در مورد مسئله ی دلخواهشون هم حرف می زنی گارد می گیرن و نمیذارن بحث ادامه پیدا کنه . حالا من که اینطوری ام . به شدت دوست دارم درباره بعضی موضوعات حرف بزنم و حرف بزنن ولی به همون دلایلی که گفتم وقتی بحثش پیش میاد سریع موضع می گیرم .

نظر من اینه که همه ی حرفا تاثیر خودشونو دارن . ممکنه ما همینجوری داریم ور می زنیم و فکر می کنیم طرف هم دوزار ارزش واسه امون قائل نیست . ولی این بابا وقتی تو خلوت خودش میره رو حرفای ما فکر می کنه و حتی ممکنه روش تاثیر هم بذاره . مثلا دوستتون چاقه بعد بهش میگین چطوری بشکه . اونم یه شوخی عشایری می کنه و شما هم گمان می برین که زیاد حرفتونو جدی نگرفته . اما شما اثر حرفتونو تو ضمیرش نمی بینین که . بنده خدا دچار عذاب میشه ، اعتماد به نفسش میاد پایین و افسردگی می گیره . یا مثلا معلم میاد سر کلاس تا میتونه از رئیس جمهور بد میگه . خب این خیلی رو دانش آموزا تاثیر میذاره . حالا من که اینطوری ام شما رو نمی دونم .

بعضیا هستن که بهشون میگن باحال . اینا وقتی توی جمع قرار می گیرن فضا رو عوض می کنن و جمع رو شادب . این تریپ آدما بیشتر از بقیه تو ذهن باقی می مونن تا مثلا کسی که مثل من فقط شنونده اس . الان من از دوران مدرسه بیشتر کسایی تو خاطرم موندن که شر و شور بودن . من برای حل این مشکل سعی کردم راه حل پیدا کنم و اونم استفاده از تیکه کلامای خاصه که هرچند وقت یه بارم تغییرش میدم . خیلی راغبم که وقتی بیست سال دیگه یه نفر که باهام مراوده داشته وقتی می بینتم ، بشناسه و بیاد سلام احوالپرسی کنه . حالا اینجاست که عقل و منطق میگه که این دوتا پاراگراف آخر متضاد همدیگن !

نسبت به اکثر مسائل و اتفاقاتی که میوفته دید منفی دارم . یه مدت سعی کردم خودمو درست کنم اما تا حالا که فایده ای نکرده . الانم اینطور توجیه می کنم که من شخصیتم اینطوریه و تازه محسن چاوشی هم میگه غم و غصه شده حق دل من ، به همینا مستحق دل من ! اصلا یکی از کسایی که منفی نگری منو تشدید کرده همین چاوشیه . این طرز فکر کلی برام مشکل بوجود آورده که یکیش اینه که دوست صمیمی ندارم . کلا با کسی مَچ نمیشم . چه قبل و بیرون دانشگاه و چه توی دانشگاه . البته شاید جالب نباشه که منش انزوا در پیش بگیرم ولی بعضی وقتا هست که حس می کنم چقدر دنیای من با دنیای بقیه متفاوته .

می دونین ، خیلی متمایلم صریح بنویسم ولی انصافا فعلا نمی تونم . یه سری مسائل هست که اگه تعریف کنم همتون کف می کنین . حالا ببینم چطوری پیش میریم . خب دیگه ، اگه با من کاری ندارین پس تا پنجشنبه بدرودش !

سه شنبه, ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

ای بهترین من !

نوشته شده توسط حامد 67 نمایش

سلام نازترین ! توی خونه نشستم ، خیره و مات و منگم ، منتظره یک پیام ، به انتظار زنگم ، خیره شدم به بیرون ، مثل قدیم دوباره ، به ماه نقره ای و ، درخشش ستاره ، یک شب تاریک و سرد ، چیزی دیگه نداره ، غیره ماه و ستاره ، چی ارمغان بیاره ؟ ، خاطره ی من از این ، شب های منحوس و تار ، توهم و خیاله ، با دوتا چشم بیدار ، زنگ پیامی به گوش ، نمی رسه ولی من ، به انتظار نشستم ، تا ببینم که بعدا ، میشه تو رو ببینم ؟ ، بشنوم از صداتو ، کنار تو بشینم ؟ هان ؟ میشه ؟!

خب باز اومدم ! یکی از دلایلی که باعث میشه من این روزا درست حسابی آپدیت نباشم اینه که به هرحال مسائل انگیزشی خیلی برای نوشتن مهمه و من وقتی می بینم آنچنان بازدیدکننده و کامنت گذار ندارم بالطبع سست میشم. اگه این مشکل گوگلی سایت حل می شد قطعا من هفته ای دوبار آپدیت می کردم اما الان احتمالا این آخرین پستی خواهد بود که تا دو هفته دیگه از نظر میگذرونین. علتش هم شروع امتحاناس. اما یه پروژه ی جالب دارم که اگه تا ده روز آینده سایت به حالت نرمال برنگرده و دوستان همکاری کنن اجراییش می کنم که البته این به ضرر من و به نفع شماست.

اما قضیه ی این پست از اونجایی شروع شد که من همینجوری داشتم با خودم فکر می کردم که مهمترین عضو بدن مغزه یا قلب ؟ در همین افکار بودم که زدم تو فاز مکاشفت و مراقبت و کم مونده بود برسم به عرش که یهو خوابم برد. اینکه چی خواب دیدم و خواب کیو دیدم چندان برای شما اهمیتی نداره اما بعد از بیدار شدنم به این نتیجه رسیدم که قلب برای این می زنه که مغز زنده باشه وگرنه به هیچ درد دیگه ای نمی خوره بنابراین مغز مهمترین عضو بدنه.

کلا به این ترین ها علاقه ی خاصی داشتم. از دوران طفولیت این شور و اشتیاقو از خودم بروز می دادم و یه کتاب گیتاشناسی بود که آمار کشورا رو درآورده بود و من همشو از بر بودم. چندسال پیش هم از نمایشگاه ، کتاب رکوردای گینسو خریدم. الانم همینطوریه و من ارادت ویژه ای به ترین ها دارم و برای اینکه بفهمم چی به چی و کی به کیه باید آمار همه چیزو داشته باشم. البته به خاطر این اخلاقم برخی دوستان از من ابراز انزجار می کنن و با بیان این جمله که بسه دیگه مارو سرویس کردی بابا ، اعتراض خودشونو نشون میدن. حالا بریم یه چندتا ترین رو بررسی کنیم.

شاید مهمترین و اصلی ترین مسابقه ی بشر تو معروف ترین شدن باشه. بعدش هم احتمالا زیباترین. حالا این وسط یه خاطره بگم. یادمه حدود یه سال پیش یکی از وبلاگایی که درباره دانشگاه مطلب می نوشت ، یه پستی رو با این مضمون منتشر کرد که کی تو دانشگاه از همه خوشگلتر و خوش تیپ تره. اینکه یکی دیگران رو بدون اجازه به مسابقه بذاره شاید کار درستی نباشه اما فوق العاده جذابه. حتی منم قصد داشتم با شرایط امنیتی و خاصی به این موضوع بپردازم ولی با خودم گفتم که کاری چیپ تر و سخیف تر از این نیست. مثلا  اگه بگم بامعرفت ترین بچه کیه شاید یه مقدار سنگین تر باشه. به هرشکل تو این مسئله به این نتیجه رسیدم که دانشجوهای دختری که تو ساختمون فنی سابق حضور به هم رسوندن خیلی داف تشریف دارن و برنده ی جایزه ی زیبایی شدن که از همینجا بهشون تبریک میگم. اما خوشگلی با این همه گه مالی و آرایش چه فایده ای داره ؟ اصلا این همه آرایش و آلایش واسه چیه ؟ برای کی این همه می مالی ؟ یادمه سایت اورکات به کسایی که تو لیست دوستاشون بیشترین جنس مخالف حضور داشت و طرف ارتباط زیادی با اجناس مخالفش به هم زده بود درجه ای می داد با عنوان س*کـ سی  که با قلبای صورتی مشخصش می کرد. این قضیه هم همچین حالتی داره. اتفاقا خیلی جالبه که بعضی دخترا چقدر شاد میشن وقتی پسرا بهشون میگن سـ ک*سی !

اگه پیگیر مطالب سایت باشین به یاد میارین که من یه تئوری معرفی کردم به اسم تئوری پیش فرض که مو لای چرخش نمی رفت. الان هم یه نظریه ی دیگه میدم که نمی دونم قبلا کسی مطرحش کرده باشه یا نه. اسمشو گذاشتم نظریه رشد . این ایدئولوژی! میگه که همیشه پیشرفت تو یه کاری ابتدا آسون و سریعه و بعد کند و سخت میشه. تو هر زمینه ای هم صادقه. مثلا توی علم. اولش اونقدر علوم و منابع مختلف هست که هرچی دنبالش بری می بینی بازم هست. اما کم کم به یه جایی می رسی که ادامه دادن خیلی سخت میشه و دیگه هیچ منبعی وجود نداره و خودت باید دنبال کشفش بری. البته منظورم از علم یه شاخه ای از اونه.

بعضی از ترین ها نسبی هستن. مثلا میگن فلانی وحشی ترین آدم روی زمینه. یا مثلا یه استادی میگه من نفر اول فلان علمم. یا برای مثال یکی ادعا می کنه بابای من مردترین مرد دنیاس. پس با این حساب منم باحال ترین وبلاگ نویسم. احمدی نژادم بهترین سیاستمداره. بعضی دیگه از ترین ها قطعی اند. مثل قد و وزن و همین شعر و ورایی که تو گینس هست.

ضمن عذرخواهی از تمامی دوستان ، خدمتتون عرض کنم که این پستو صرفا برای خالی نبودن عریضه نوشتم و موضوعات خیلی جالبی دارم که با این وضعیت اصلا دوست دارم فعلا درباره اشون مطلب بنویسم تا ببینیم در روزای آینده چه اتفاقایی می افته. خب دیگه خداحافظ.

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۸۸

چیزی نگو

نوشته شده توسط حامد 202 نمایش

سلام راه راه ! توی خونه نشستم ، گوش می کنم به آهنگ ، صدای دیس دیس و بوم ، درینگ درینگ و دنگ دنگ ، چرا نمیشم آروم ؟ ، با این همه موزیک و ، خواننده های الدنگ ، چرا نمیده حالی ، به ذهن و روح خسته ام ، اثر نداره حتی ، به قامت شکسته ام ، دلم میخواد سکوت و ، هوای بارونی و ، یک شب تاریک و خیس ، دلم میخوادش تو رو ، تویی که تو زیبایی ، برام شدی یه تندیس ، نوای آسمونیت ، تو رویای شبامه ، صدای زیر و نابت ، با هر صدا باهامه ، فقط نذار دلخوشیم ، حالت شَک بگیره ، عشق سفید قلبم ، سیاه شه لک بگیره !!

اگه از این هوای گرفته و آلوده میخوای فرار کنی ، اگه از اینکه پشت در وایستی خسته شدی ، اگه از ساعت ده صبح تا شش شب به دلایل دلنشین علافی ، اگه هنوز به یاد تو چشمامو رو هم میذارم اگه تو حسرتت هنوز هزار و یک غصه دارم ، اگه از مهمونی رفتن به کلاسایی که از استادشون متنفری خسته ای ، اگه ترم تموم شده و دو هفته دوستان و رفیقان و عزیزتو نمی بینی باید خدمتت عرض کنم که زیاد خودتو ناراحت نکن چون که روزای بدتری هم در راهه !

با اینکه حساسیت من دیروز به اوج خودش رسیده بود اما فعلا از ذکر جزئیات صرف نظر می کنیم. ولی جریان این پست چیه ؟

خب یکی از دوستان که از قضا یکی از نویسنده های سایت هم هست چندی پیش یه آهنگی رو از خودش منتشر کرد که به عقیده ی بنده ماکت بود اما خودش میگه که دموی آهنگه. البته ماکت و دمو خیلی با هم فرق می کنن. قبل از توضیحات اضافی اول آهنگو دانلود کنین :

دانلود آهنگ چیزی نگو از مهرداد امینی . حجم : ۱.۵ مگابایت

از نکات قابل توجه اینه که حقیقتا من تو هیچ آهنگی نشنیدم که اولش اسم ترانه سرا رو بگن. به هرحال این هم در نوع خودش بدعتیست. از کار کاملا مشخصه که وقت زیادی روش گذاشته نشده و شعر و تنظیمش چندان قوی نیست مخصوصا تنظیمش که واقعا در سطح پایینیه و اگه یکی این کارو گوش بده میگه خواننده تصنیف خونده نه یه آهنگ پاپ . به هر تقدیر جا برای کار هست و اگه وقت و هزینه ی بیشتری صرف بشه قطعا آهنگای بهتری هم از این دوستمون بیرون میاد.

اما تیم تحقیقاتی و مبارزه با جرایم سایبری هیمرا برای روشن شدن ابعاد این فاجعه دست به کار شد و قبل از بررسی ، مصاحبه ای رو با مدیر شرکت نیک آهنگ ابتر انجام داد که در زیر به خلاصه ای از اون توجه می کنیم :

مهرداد (خواننده) - علی (اسپانسر)

خبرنگار : سلام آقای مهندس ! می خواستم ازتون سوال کنم که چی شد از مدیریت ورزش رو به مدیریت فرهنگی آوردین ؟

علی : والا حقیقتش هرچی تو ورزش هزینه کنی ضرره. من کلی تو باشگاه از جیب خوردم ، گلم خوردم فحشم خوردم.

خبرنگار : حالا نظرتون درباره این پروژه ی جدید چیه و اگه ممکنه صرفا نقد و سختی های کار رو بیان کنین.

علی : خب من تو باشگاه تجربه های خوبی کسب کردم و می خواستم با تمام قدرت وارد کار بشم. بخاطر همین بودجه ی کلونی رو به این شرکت هنری تزریق کردم.

خبرنگار : حدودا چقدر ؟

علی : یک و نیم. هزار و پونصد تومن.

خبرنگار : آهان پس واسه همینم هست که تنظیم کار اینقدر سطحی شده.

علی : نخیر اصلا اینطور نیست. ما به چند تا از تنظیم کننده های مشهور مثل سیروان ، نیما وارسته ، حسین علیزاده و بابک بیات و جواد شمقدری سفارش کار دادیم . بعد هرکدوم از اونا یه تنظیم برای آهنگ انجام دادن و آخرش این تنظیم انتخاب شد.

خبرنگار : حالا تنظیم بالاخره کار کیه ؟

علی : کار خودمه. اگه آلبوم بیاد بیرون می بینین که اسم منو همه جاش نوشته.

خبرنگار : خب من برای شما آرزوی توفیق و روزافزون دارم. فقط یه سوال دیگه. اگه این کار هم برای شما سود نداشت چیکار میخواین بکنین ؟

علی : می زنم تو کار تولیدی کیف و کفش.

اما برای روشن تر شدن هرچه بیشتر موضوع قصد داشتیم با صاحب اثر هم گفتگویی داشته باشیم که به علت اینکه امسال سال اصلاح الگوی مصرفه و باید لامپ اضافی رو خاموش کرد ، از مصاحبه امتناع ورزید و فقط به این شرط حاضر به صحبت شد که دولت لایحه ی هدفمند کردن یارانه ها رو استرداد کنه. با شاعر این آهنگ نشد صحبتی داشته باشیم چون سر پروژه ی دیگه ای بود و داشت برای التون جان ترانه ای در مذمت جان لنون می سرود که خبرنگار ما در یک حرکت ناجوانمردانه تونست دزدکی از متن این ترانه عکس بگیره و اونو در اختیار رسانه های خبری جهان از جمله هیمرانیوز قرار بده.

برای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

در آخر هم اشاره ای به این جمله می کنم که بامرام تر از سیگار ندیدم چون خودش در آتش می سوزه ولی به تو کام میده. البته بستگی داره کی سیگار  بکشه ، یه راننده تریلی یا اوما ترومن ؟! به هر شکل بدرودش ! ( بدرود کی آخه ؟)

پنجشنبه, ۱۷ دی ۱۳۸۸

سجع های متوالی ۳

نوشته شده توسط حامد 159 نمایش

قسمت اول : هیز                      قسمت دوم : نارفیق دخترباز

—————————————————————————————

توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرده خزون

زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو

من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، قلبمو هیچ نمیخوام ، بره به سمت زوال

فهم شما عاجزه ، از درک احساس من ، نمی تونین بفهمین ، علت وسواس من

من بهترینو میخوام ، بهتر نیستم ، همینم ، بهترینا رو میخوام ، با اینکه بدترینم

این قسمت : ماموریت الهی – ناموفق

بی کوله بارو توشه ، میرم به سمت هدف ، از توی جنگل و کوه ، بیابون بی علف

مقصد من تعالیست ، اخلاقو بی گناهیست ، دارم می بینمش لیک ، جاده پر از تباهیست

قدم گذاشتن تو این ، راهِ پر از حادثه ، مرد میخواد ، نه هرزه و فاحشه

زبونمم قاصره ، از گفتن حقیقت ، از گفتن این همه ، وقاحت و رذیلت

طاقت من طاق شدو ، امید من بریده ، لباس من پاره و ، جسم و تنم دریده

باختم و دشمنا هم ، با حیله و با نیرنگ ، پیروز این ماجران ، بدون لحظه ای جنگ

من نرسیدم اما ، جسممو پل می کنم ، هرکی که خواست رد بشه ، اونو تحمل می کنم

تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، نگار من چه زیباست !

———-

به التماس افتادم،به پای هر ناکسی،خاک شدم،خوار،با هر صدا هر نفسی،با هرنگاه هر غضبی،هر حرفِ هر بی ادبی

بخاطر نگاهم ، دائمی تحقیر شدم ، جوونیه من اومد ، حیف ، چه زود پیر شدم ، زار و زمینگیر شدم

بخت منو تو برزخ ، با دوزخی نوشتن ، هرچی تونستن بستن ، هرچی که بود سرشتن

گناه ناکرده ام ، خوشیه نادیده ام ، حروم ناخورده ام ، صدای نشنیده ام

میگن که توی دنیا ، زیادی عاشق بودی ، فکر می کردی که خوبی ؟ ، هه ، بدجوری فاسق بودی

حرف حساب اونا ، جواب برام نذاشته ، این سرنوشت بد رو ، کی تو کاسه ام گذاشته ؟

———-

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد ، اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغضوب قهر دنیام ، سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

———-

دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدمو بی دوستو ، بی عشق و بی رفیقم

میرم به سوی خدا ، شاید که تو تنهایی ، منو حسابم کنه

شاید خدا قلبمو ، هوشیار از این خواب عشق ، یا از سرابم کنه

احساس من به شدت ، درگیر آرزوهاست ، قرار من گم شده ، آروم من پس کجاست ؟

تو خواب و تو بیداری ، به چنگ غم اسیرم ، من حاضرم نباشم ، آماده ام بمیرم

دغدغه های دنیا ، باعث رنجیدنم ، مردن و پر کشیدن ، عامل خندیدنم

جز خدای مهربون ، کی مونس من میشه ؟ ، آخه دلم میخواد ، این خواسته ی آخرو ، نیاز اولیشه

دلم میخواد تو باشی ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه برای ، یکی دیگه فداشی

توی شبم تو ماهی ، با این همه ستاره ، غیر تو این دلم که ، هیشکیو دوست نداره

ای خدا روز نشه ، صبحو نمیخوام ببینم ، فقط بذار ، یه کم بذار ، ماهو تو دستم بگیرم

اما شبم روز شد و من منتظر نشستم انگار ، نمیخواد شب برسه ، برسه لحظه ی دیدار

تنها راه رسیدن به اون بالا مردنمه ، باید از این تن خاکی بکَنم ، بپرم ، تا برسم ، به اون که تنها عشقمه

———-

روی زمین افتادم ، آماج رنج و دردام ، تو فکر فرو رفتمو ، به انتظار فردام

چند وقتیه که قلبم ، آرامشو ندیده ، رنگ به سر و صورتم ، نمونده و پریده

شاید که بی خیالی ، مسکّن جون بشه ، آروم کنه دلم رو ، چند روزی درمون بشه

این آرامش مقطعیست ، من دائمیشو میخوام ، برای کسبشم هم ، هرجا بری تو میام

برای چشمای تو ، شعرمو پیش میارم ، آخه جز این چندتا خط ، چیزی دیگه ندارم

پس نزنش دستمو ، رد نکن این خواستمو ، بذار که بگذرونم ، رنج و غمو ماتمو

پی نوشت : به هیچ وجه این پستو جدی نگیرین. چون ایام عزاداریه نخواستم هزل و طنزو شوخی واردش کنم. بعد از این روزا حتما رویه ی قبلو ادامه میدم.

مرگ نوشت : آیت الله منتظری هم مرد ، بریتانی مورفی هم مرد. برای هردوشون طلب آمرزش و رحمت دارم هرچند که چندان به بخشش بریتانی مورفی امیدوار نیستم !

سه شنبه, ۱ دی ۱۳۸۸

خواب من دست خودم نیست !

نوشته شده توسط حامد 108 نمایش

سلام بیدار ! روی زمین افتادم ، خیره و مات و مبهوت ، خسته شد از روزگار ، این تن زار و فرتوت ، غصه ی خونه سوزی ، کابوسای مکرر ، تو خواب و تو بیداری ، چهره ی تو منور ، به خواب نمیرم اما ، خواب تو رو می بینم ، تو توی آسمونا ، من رو کف زمینم ، چشمای من می خوابه ، خودم هنوز بیدارم ، تو فکر رنگ لاکه ، پیازیه نگارم !!

اگه از دنیا خسته شدی ، اگه از بازیای سیاسی زده شدی ، اگه از این همه جنگ و دعوا حالت به هم می خوره ، اگه از مردم متنفر شدی ، اگه از منو دل خسته شدی حاشا نداره با من قهر می کنی طفلی دلم فکر فراره ، اگه عاشقی و عشقت گذاشته در رفته ،  اگه دلت گرفته و مغزت گو.یده ، اگه از هرچی معلم و استاد و کلاسه به ستوه اومدی ، فقط کافیه سرتو بذاری زمینو بگیری بخوابی. راحت و بی خیال. البته اگه خوابت ببره.

کلا خواب و خواب دیدن مکانیسم ناشناخته و متافیزیکیایی داره و تو این پست میخوایم به عوامل دیدن خواب بپردازیم ارواح خیکمون. خوابایی که ما می بینیم از ضمیر ناخودآگامون بیرون میاد و این امکان اصلا وجود نداره که چیزی رو خواب ببینیم که قبلا تو مخمون ثبت نشده باشه. اما من برای این ادعا مثال نقض دارم. یه شب خواب دیدم که خدا میخواد بزنه زمینو نابود کنه و من نباید بذارم و باید برم دنیا رو نجات بدم. خدا یه چند تا موشک بالستیک تو نقاط مختلف دنیا جاسازی کرده و من باید اونا رو پیدا کنم و بفرستم سمت خودش. بعد یه چندتاشو پیدا می کنم و سوار مترو میشم که برم سراغ یکی دیگه اشون. توی راه این پسرایی که پشت سر من نشستن یه آهنگ از سیاوش شمس میذارن که من اصلا نشنیده بودمش. حیف که شعرش یادم نیست وگرنه آهنگو پیدا می کردم.

سیاوش شمس

میگن کورای مادرزاد هم خواب می بینن منتها خوابشون با حسای دیگه اس. یعنی خواب حس لامسه می بینن مثلا. البته فقط نابیناها نیستن که با حس لامسه اشون خواب می بینن. مثلا بعضیا هستن که میگن دیشب بختک افتاده بود رومون. خب بختک روی تو چیکار می کرده ؟ تو زیر بختک چیکار می کردی ؟ کلا با بختک چیکار می کردی ؟ بعضی دیگه هستن که خوابشون با حس شنواییه. یعنی اتفاقات و صداهایی که توی دنیای واقعی رخ میده روی خوابشون هم تاثیر میذاره. مثلا همین خود من. اینقدر صبحا صدای موتور و آهنگ برنامه های تلویزیونی و صدای قار قار کلاغ توی خوابم هست که بی خیال خوابیدن میشم حتی اگه خواب دختر شاه یا دختر ملکه یا خود ملکه رو دارم می بینم. و اما حس بویایی. اگه تو دنیای مادی برای مثال بوی گه و تعفن به مشامتون برسه حتما بدونین که ریدین و خبر ندارین. در مورد حس چشایی هم صحبت نکنیم بهتره ، پس فردا میگن چه پسر بی ادبی بود.

برای خوابا انواع و اقسام تعبیرا رو نوشتن. از ابن سیرین هست تا امام صادق. اما همونطور که می دونین این تعابیر یا فقط برای یه فرد خاص بوده یا برای سودجویی و فروش کتاب و بالا رفتن تیراژ سایر کتابای ناشر. مثال می زنم. من خیلی خواب سیل می بینم. سیلای وحشتناک و گل آلود که من دارم از دستشون فرار می کنم و فرار هم می کنم. تعبیر این خوابا اینه که در آینده به سرویس میری و زندگیت جر و واجر می خوره. یا خواب می بینم که دارم از دست یه قاتل بالفطره فرار می کنم آخرش هم من می کشمش. یه بارم قاتله حمید عسکری بود. تعبیر همشونم اینه که خلاصه آره. البته اکثر قریب به اتفاق خوابایی که می بینیم به دلیل اتفاقاتیه که تو گذشته رخ داده و عملا تعبیری هم نداره و خیلی کم و معدود پیش بیاد که یه نفر خواب به اصطلاح صادقانه ببینه. مثلا همین خود من. تا حالا فقط یه بار شده که خواب آینده رو ببینم و هنوز تو کف نشستم که تعبیر بشه خیر سرم.

سیل قم

یه سوالی اینجا پیش میاد که آیا کسایی که بیهوش میشن و میرن تو کما هم خواب می بینن ؟ این سوالو با یه خاطره از خودم جواب میدم. یه بار اول دبستان بودم و اون موقع ها بچه ها علاقه ی زیادی به بازیای خشن مِن جمله قلعه و پینوکیو داشتن. یه بار که این بندگان خدا سرگرم دویدن بودن زرتی می خورن به من و سرم می خوره به دیوار و مغزم می پاشه رو دیوار. البته من این ماجرا رو ندیدم ولی میگن اینطوری بوده. من بیهوش میشم و یه چند روزی هم به هوش نمیام. بعد از هوشیار شدن اولین چیزی که یادم مونده اینه که رو خط کشی صف وایستادم و دارم تلو تلو می خورم. بعد از چند وقت ناظم مدرسه امون که از قضا زن بود میاد سر صف و به بچه ها میگه که زیاد توی محوطه بدو بدو نکنن و تعریف می کنه که یه چند وقت پیش یکی از بچه ها سر دویدن شما بیهوش شد و بردیمش بیمارستان. البته این خاطره رو که برای رضا تعریف کردم گفت خونه نمی گفتن این بچه کجاست یکی دو ماهه ؟ (به رضا گفتم چندماه بیهوش بودم) منم جواب دادم که خب به هرحال یه مقدار اغراق کردم و کل این حوادث تو مدت زمان یه زنگ تفریح حادث شده. احتمالا ناظمه هم اغراق کرده. نمی دونم. شایدم واقعا چند ماه بیهوش بودم و هیچ کس غیبت منو نفهمیده. حالا این ماجرا چه ربطی به موضوع داشت ؟

به جان خودم بیداره کلک !

تا حالا دقت کردین کسایی که خوابن چقدر قشنگتر و معصوم تر به نظر میان؟ واسه همینم هست که آدم دلش نمیاد تو خواب بزنه کسی رو بکشه و اول بیدارش می کنه و بعد با چاقوی دسته زرد روده هاشو می ریزه کف اتاق. در آخر توصیه می کنم که تو این روزای دلگیر زیاد بخوابین و کلا بزنین به بی خیالی. من مطمئنم که همه چی درست میشه و درحال حاضر هم مثانه ام پر شده با اجازتون برم بشاشم به این زندگی. آخه این زندگیه ما داریم ؟ مملکته ؟ تا پست بعد که احتمالا داستانای کوتاه باشه ، بدرودش ! (بدرود کی؟)

یکشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۸۸