بازگشت صغری !

نوشته شده توسط حامد 164 نمایش

سلام . راستش طرز نوشتن یادم رفته ولی کم کم برمی گردم به روال عادی . زنهار ادامه ی نوشتن تو اینجا جایز نیست و من به این نتیجه رسیدم که استعدادم رو در جایی بهتر و آزادتر ادامه بدم . البته نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی با بسته شدن این سایت هیچ ضرری متوجه من نیست چون به هرحال می تونم برم جای دیگه خلاقیت و استعدادم رو پیاده کنم و این مخاطبای من هستن که ضرر می کنن .

به هر تقدیر اومدم بگم که سایت بازم آپدیت میشه ولی فکر نکنم اونقدر جذاب باشه که کسی بخواد دنبالشون کنه و شخصا از همه ی شما بابت مشکلات پیش اومده معذرت میخوام و امیدوارم هممون هرجا که هستیم موفق باشیم ! الهی آمین !

ضمنا اگر کسی راغب بود مطلبشو بذارم تو سایت با کمال میل قبول می کنم و اگر هم کسی دوست داشتم به عنوان مهمان یکی دو پست تو وبلاگش بنویسم با نهایت اشتیاق می پذیرم . بعدش اینکه دوستانی که این مطلبو می خونن و قبلا هم کامنت گذاشته بودن ایمیل صحیحشونو وارد کنن تا اگه خواستم برخی اطلاعاتو براشون ایمیل کنم.

و بدرود !

چهارشنبه, ۲ تیر ۱۳۸۹

درباره سایت

نوشته شده توسط حامد 129 نمایش

این روزای عذابم ، تموم نمیشه هیچ وقت ، انگار کل انداخته بام (باهام) ، این روزگار سرسخت ، عاقبتِ این نبرد ، پیروزیه یا شکست ، یه دم باید بجنگی ، نمیشه حتی نشست ، هرکی که باخت تمومه ، ناک اوت میشه می میره ، ننگ شکستشم هم ، پاک نمیشه نمیره ، من نمی خوام ببازم ، زورم نمی رسه لیک ، فقط دفاع می کنم ، تو ضربه های نزدیک ، آخر این ماجرا ، مبهم و نامشخص ، کاشکی یه یاری داشتم ، منزه و مقدس ، می جنگیدیم با دشمن ، می باختیم و می مردیم ، ……………….. ، ……………….. !!

خب اومدم که یه توضیحی درباره سایت بدم . ببینین ، این اواخر یه مقدار تند رفتم و خط قرمزی نبود که رد نکرده باشم . به هرحال شجاعت بیش از حد هم عواقب داره و آخرش هم این شده که می بینین . البته اگر هم این جریمه صورت نمی گرفت من بازم نمی نوشتم و در حال حاضر هیچ رغبتی برای ادامه نوشتن ندارم هرچند که توانایی اینو دارم مشابه پستای حذف شده رو دوباره روی سایت دیگه نگارش کنم اما فعلا اشتیاق لازم برای این کار تو من وجود نداره . من واقعا شرمنده ی همه ی شماهام .

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۸۹

کجاست؟چیکار می کنه؟الان کنار کیه؟

نوشته شده توسط حامد 218 نمایش

یکی هم نیست بزنه تو گوشم دور هم بخندیم یه کم . می دونین ، من آدمی هستم که خیلی ادعای حافظه ام میشه . یعنی ادعا می کنم کم پیش میاد اتفاقی رو فراموش کنم و حتی مدعی ام که اطلاعات و اتفاقاتی که برای بقیه هم افتاده تو خاطرم می مونه . اما از اونجا که چوب خدا صدا نداره ، گلاب به روتون دیروز کلاسورمو تو دانشگاه جا گذاشتم و تازه امروز صبح وقتی می خواستم دوباره برم فهمیدم . البته اگه بخوام دلیل بیارم می تونم بگم فشار روانی روم زیاده یا بگم یکی از بچه ها حواسمو پرت کرد ولی اینا صرفا توجیهه . جزوه ی من که کل زندگیم هم توش بودو گذاشته بودم رو صندلی کناریم ولی موقع رفتن یادم رفت بذارم تو کیفم . اصلا نباید از تو کیفم درمیاوردمش اما یکی از بچه ها گفت یه برگه بده میخوام شعر بگم .

فقط واسه من رنگش سورمه ای بود

گفتم شعر . می خواستم درباره ی جزوه ی عزیزم چند بیتی شعر بگم ولی حسش نیومد . حالا تا فردا سعی می کنم ردیفش کنم بذارم تو سایت . مصرع آخرش هم اینه : جزوه ی من بای و بای و بای

پی نوشت : من ترجیح میدم ایستاده چیپس بخورم تا اینکه درازکش فیلم ببینم . چون اینطوری خوابم می بره .

تیترنوشت : تیترو از متن ترانه ی آهنگ یه شاخه نیلوفر چاوشی برداشتم.

آپدیت نوشت : اینم همون شعر :

بچه ها همیشه خواستن ، که تو رو بگیرن از من ، صفحه های خط خطیتو ، ببرن کپی بگیرن

هر دفعه یه برگه از تو ، گم می شد می رفت تو دستگاه ، دل من آزرده می شد ، می کشیدم حسرت و آه

تک تک نوشته هاتو ، بوس می کردمش همیشه ، فکر می کردم که وجودت ، هرگز ازم جدا نمیشه

بیا … بیا … بیا بیا بیا … بیا … بیا … بیا بیا بیا

ولی افسوس که تو رفتی ، می خونم بی حال و بی نای ، هرجا هستی خدا یارت ، جزوه ی من بای و بای و بای

پنجشنبه, ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

به جان خودم

نوشته شده توسط حامد 72 نمایش

ممد : آقا راسته میگن سیاوش قمیشی مرده ؟

یکی از بچه ها : نمی دونم ، من زیاد فیلم نمی بینم .

——–

مهران : رضا تو چند تا بارفیکس میری ؟

رضا : فکر کنم حدود هشتاد و هشت تا پاس کرده باشم .

——-

من : پس بچه ها کجان ؟

مجید : نیومدن ، مثل اینکه اتصال کوتاه شدن .

——-

من : زیاد خودتونو اذیت نکنین ، بیست و چهار سال دیگه من رئیس جمهورم .

هومن : اِ ؟ اینطوریاس ؟ پس منم رهبر میشم .

من : خب حرفمو پس گرفتم ، رئیس جمهور آمریکا میشم .

هومن : آهان … منم رئیس سازمان ملل میشم .

چهارشنبه, ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

روسونری

نوشته شده توسط حامد 54 نمایش

به خدا قسم اون فصلی رو می بینم که آ.ث میلان شیش تا جامو باهم برده . والله که می بینم .

شعار هوادارای میلان : اوه اوه اوه ، اوه اوه ، اوه اوه اوه اوه ، اوه ، اوه (با تشکر از احسان بخاطر تحقیقات گسترده اش در این زمینه)

توضیح عکس : تصویر سمت چپ مثلا آینده ی منه .

پی نوشت : من ترجیح میدم با هزار تومن برم فیلم بخرم ببینم تا اینکه با دو هزار تومن برم چیپس بخرم بخورم .

سه شنبه, ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

همینطوری الکی خوشحالیم

نوشته شده توسط حامد 68 نمایش

مدتیه که شعری ، تو ذهن من نبوده ، اینقدر خوابیده ام که ، بستر من کبوده ، روی زمین میشینم ، خیره میشم به دنیا ، چشام میشن گرمه گرم ، با اشک میرن تو رویا ، به به عجب هوایی ، چه آدمای خوبی ، معصوم و پاک و ساده ، بی گناه و ذنوبی ، چه حس خوبی دارم ، …………….. ، ………………. ، ………………. ، تعبیر رویای من ، دست خودم نیست ولی ، از خدای مهربون ، میخوام فقط یه کمی ، منو نگاهم کنه ، یه چند روزی رو فعلا ، خالی از آهم کنه ، فرشته ی خودش رو ، برای دلتنگیام ، مونس و چاهم کنه !

یه نفر هم پیدا نمیشه بیاد بزنه تو گوشم آدم شم . هرچند من خودم متنبه شدم دیگه . میخوام از این به بعد خوب باشم . خودتونم که مشاهده می کنین ، مطالبی که خب باید حذف می شد که شد . حالا هم دارم می گردم پستای غیراخلاقی رو دونه دونه فرت می کنم قاتی باقالیا . من دیگه تو سایت حرف بد نمی زنم . دیگه به جنس ناموافقم توهین نمی کنم . دیگه عکسای مستهجن نمیذارم . می دونین ، من خوب شدم دیگه . حالا دلیلش هم میگم . سر کوچه ی ما یه پسره هست بلال میفروشه . بعد به هرکی که از جلوش رد میشه یه تیکه ای میندازه تا بیاد ازش بلال بخره . مثلا به یکی میگه : خانوم بچه دلش میخواد گناه داره بیا براش بلال بخر . یا میگه : آقا از باشگاه اومدی خسته ای بیا بلال بخور خستگیت درمیره . یا : بیا فکرشو نکن یا خودش میاد یا نامه اش بیا بلال بخور . یا مثلا هوا سرده ، هوا گرمه و کلا مثل یه نوار ضبط شده جمله هاشو تکرار می کنه . حالا این به من یه حرفی زد که منقلب شدم و الانم در خدمت شما هستم .

یادتونه تو یکی از پستای سایت گفتم که اعتقادی به دعا کردن ندارم چون اگه قرار باشه با دعا حوادث دلخواه ما پیش برن پس عدالت و حکمت خدا زیر سوال میره . البته اون پست دیگه وجود نداره ولی من هنوزم سر حرفم هستم . ولی تازگی به یه نتیجه ی دیگه رسیدم . اینکه اگه متوجه شدین خدا جلو پای شما برای رسیدن به خواسته اتون سنگ اندازی می کنه و هر دفعه که به هدفتون نزدیک میشین اون دور میشه ، باید بی خیالش بشین و برید پی کار و زندگیتون . من همین تازگی یه نمونه برام اتفاق افتاد . قضیه اینطوریه که من یه دامنه رو می خواستم ثبت کنم . حالا اینکه چه اتفاقات عجیب غریبی این وسط رخ داد بماند ، فقط خدمتتون عرض کنم که یه دو سه هفته ای شب و روز الاف کارای دامنه بودم . حدود پونزده هزار تومن خرج اضافی کردم که هیچ فایده ای هم نداشت . تازه مجبور شدم صدتا تک تومنی ببرم بانک واریز کنم . خلاصه بعد از کلی دردسر و شب و روز بیدار موندن و سر کلاس نرفتن بالاخره ثبتش کردم . بعدش رفتم لینکشو تو سایت ویکی پدیا گذاشتم و از همونجا مشکلات منم شروع شد . اما اینجا بود که یه درس بزرگ گرفتم .

هیچ حس نوشتن ندارم . این پست هم زوری نوشتم که یه چیزی آپدیت کرده باشم . اما به زودی برمی گردم . الان شورای نظارت بر سایت درحال جرح و تعدیل مطالبه و فعلا دست نگه داشته تا از مقامات بالا دستور برسه که نوشته ها تا چه حد باید سان.سور بشن . خلاصه ی کلام اینکه تیم هیمرا خیلی محکمتر برمی گرده ولی رو یه دامنه ی دیگه . می دونین ، من به آینده خیلی امیدوارم . (اگه نباشم چیکار کنم)

پی نوشت ۱ : از همه ی کسایی که تو پست قبل کامنت گذاشتن و فحش دادن و دعوا کردن و تعریف کردن خیلی خیلی ممنونم.

پی نوشت ۲ : شهادت فاطمه زهرا (س) رو هم تسلیت میگم .

یکشنبه, ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹