روم نمی شد بهت بگم ، دوسِت دارم تا وقتی ، فکر سفر زد به سرت ، بار سفر رو بستی !

خوش شانس بدشانس !

نوشته شده توسط احرار 2 نمایش

سلام  امشب خیلی خوشحال ناراحتیم

تاحالا به شانس مانس فکر کردید؟ (چرا دروغ میگی مگه میشه آدم تو کل زندگیش تاحالا به شانس مانس فکر نکرده باشه )(ااااااااااا بازم میگه نه !!! پس آدم نیستی)

داشتم میگفتم من خودم آدم نبودم یعنی به شانس مانس فکر نمی کردم و اعتقاد نداشتم عوضش حامد (مدیر سایت) خیلی آدم بود هی به من میگفت احرار تو خیلی خوش شانسی من میگفتم برو بابا شانس چیه این چرتو پرتا چیه میگی هی از من انکارو از او اصرار آخرش کارمون به چکو لگد … میرسید

ولی در یکی از روزهای زمستانی (همین امروز) آدم شدم (به شانس مانس رو آوردم)

داستان از این قرار بود:

( کامل نمیگم کلشم سانسور میکنم)                    شانس آوردن من=@             بد شانسی=&

امتحان ریاضی مهندسی داشتم اتفاقا حامد هم با من امتحان داشت من شماره ۲۰۲ بودم امید داشتم که یکی که بلده بشینه کنارم  حامد کارتش رو نگاه کرد دید ۲۰۱ @ & ( الان یک شانس آوردم و یک بد شانسی گفتم که یاد بگیرید تا آخرش هی نپرسید چی شد چی نشد کی شانس آوردی کی نیاوردی) از خودتون میپرسید چرا هم @ هم & آهان چون حامد در جوار@ و ریز مینویسه و هیچی نمیبینی و ریسک پذیر نیست &.

برگه ها داشت پخش میشد و منم داشتم رو میز چندتا فرمول مینوشتم از اون ور حامد آلزایمر هی میگفت فرمول چی بود بده برگرو ببینم از اون ور صدای شیرین قرآن میومد خلاصه برگه سوالا به دستم رسید اسم و فامیلم رو نوشتم (نیم نمره داره) (نکته قابل ذکر قسمت هارمونیک توابع رو نخونده بودم)

سوال۱: هارمونیکهای تابع فلان را بدست آورید &&&&&&&&&&&&& (…یده شد به حالم)

سوال۲: مشتق تابع کوفتی را بدست آورید (به به چه آسون فقط نمیدونم اینا که نوشته چیه (z وار) مشتق z وار دیگه چه کوفتیه &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& ( تا اینجا ۶ نمره پریده ….یده شدن تو حال من ضرب در ۶)

سوال۳:ثابت کنید که تابع … هارمونیک تابع …………..زیر است  ( ااااااااااااااهههههههههههههههههههههههههههه هارمونیک ……………………………………………………………) &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

سوال۴:انتگرال … زیر را بگیرید ( یه نمور @ ) با کلی فشار به مغز بالاخره فرمولش یادم اومد و نوشتم

سوال۵:انتگرال…زیر را محاسبه کنید ( بلد بودم ولی خیلی طولانی و … بود) چشمتون روز بد نبینه این استاد ما با ۲ تا چیز خیلی حال میکنه یکی با سینوس و کسینوس و آرکسینوس و ما متعلق به و یکیم e ( هر دو در سخت ترین حالات ممکن که حتی به فکرتون نمیاد) @

خوب ۲ تا سوال حل کردم و ۶ نمره گرفتم تو فکر ما بقی نمره بودم که دیدم یه جسم متحرک داره قدم میزنه بگید کی بود؟ استاد بود @ خفتش کردم و ازش سوال ۲ رو پرسیدم یه راهنمایی کرد @@@ تونستم حل کنم @@@@@@@

دیگه هارمونیک مارمونیک بلد نبودم به امید امداد حامد بودم با کلی تلاش به حامد گفتم حامد ۳ حامد برگه سفیدش رو نشون داد &&&&&&&  دوباره با تلاش به حامد گفتم حامد … ۱ این دفعه سفید نبود @ ولی اونقدر ریز بود که نمیدیدم &&&&&&&& بیخیال شدم برگرو دادم و از جلسه امتحان اومدم بیرون

کلی خوشحال بودم که امتحانا تمام شده در پوست موست خود نمیگنجیدم هوا هم سرد بود پوستم جم شده بود جا واسه عضله مضله ها نمونده بود نزدیک بود بترکم

تا اینجا که بدشانسیام بیشتر از خوش شانسیام بود

سرتون رو درد نیارم اگه امروزمو بخوام تعریف کنم یه کتاب بلند بالا میشه از صبح تا شب ۱۰۰۱ اتفاق افتاد

اصل داستان اینجاست : این اتفاق بود که آره (به حرف حامد رسیدم که میگفت خیلی خوش شانسی)

داشتم با چندی از دوستان راهی منزل میشدیم که دیدم …

یکشنبه, ۶ بهمن ۱۳۸۷

تحول و تنوع

نوشته شده توسط حامد 102 نمایش

یه سلام صورتی بر جمال تو سپیدروی! شیوایی کلامم ، گیرایی نگاهم ، آگاهی حواسم ، فدای روی ماهت ، ممهوره روی قلبم ، حک گشته روی بختم ، مزیّنه نگاهم ، به اسمت و به نامت !!

میخوام دوباره آه و ناله رو شروع کنم. ولی وقتی می بینم با من همپایی نمی کنین ، وقتی می بینم بی تفاوتین ، ترجیح میدم اصلا آپ نکنم. منو درکم نمی کنین ، منو نمی بینین ، منو به حساب نمیارین. اگه وضع همینجوری باشه ، توی این تعطیلات لعنتی از بین خواهم رفت! بابا یه ذره احساس همدردی کردن ، یه خرده همذات پنداری. به خدا به جایی برنمی خوره. به جای اینکه بگین چرا لینک فلان آهنگ خرابه ، بگین می فهمیم چی میگی. بگید هواتو داریم.

نویسنده ی دیگه ی سایت یعنی احرار ، یه مقاله ی جنجالی و فوق العاده روان و زیبا نگاشته بود که اگر توی سایت میذاشتم قطع به یقین جزء پربازدیدترین پست ها می شد اما بنابه دلایل امنیتی فقط چند دقیقه روی سایت قرار گرفت. به هرحال امیدوارم باز هم از این دست مقالات از خودش بیرون بده تا شما هم از نوشته هاش ملذوذ و مستفیض و محظوظ بشید.

میخوام یه مقدار تنوع ایجاد کنم. احتمالا ظرف چند روز آینده بخش هایی که عرض می کنم به سایت اضافه خواهد شد. یکی از این بخش ها ، قسمت معرفی فیلم هست. فیلمایی رو که دیدم نقد می کنم تا اگه شما هم مشتاق شدین اونا رو یا دانلود کنین یا از یه جایی تهیه بنمایین و به نقد من غبطه بخورید و آفرین بگویید!

بخش دیگه هم احتمالا مرتبط با دانشگاه و بخصوص دانشگاه محل تحصیل خودم باشه. چون توی مدت امتحانات تعداد کثیری از طریق موتورای جستجو دنبال این دانشگاه بودن و چون انتخاب واحد دانشگاه آزاد هم نزدیکه ، سعی می کنم حداقل درمورد این دانشگاه کمکتون کنم.

کم کم اطلاعات بیشتری از خودم بروز خواهم داد. هرچند برای نوشتن محدودیت دارم ولی تاجایی که بشه از اتفاقاتی که برام میوفته و اتفاقاتی که افتاده و خواهد افتاد ، مطلب میذارم. می دونم که این بخش برای همگان جذاب خواهد بود.

دنبال یه هاستینگ مجانی خوب می کردم تا آهنگا و ویدئو ها و حتی نرم افزارای قشنگ و به درد بخور رو واستون آپلود کنم. هنوز که پیدا نکردم و تو این زمینه با مشکل مواجه ام.

اکانت های اینترنت بیشتری برای شما روی سایت قرار میدم. هرچند اکثر شما بخاطر این اکانت هایی که گذاشتم از من تشکر نکردین ولی اشکال نداره. من شما رو دوست دارم و همچنین دوسش!

اگه وقت کنم انجمن سایت رو راه میندازم. البته عمده فعالیت انجمن به بخش های دانشگاهی و دانشگاه محل تحصیلم اختصاص پیدا می کنه. فعلا منتظر جذب همکار هستم. کسی مایل بود بگه ، که من خوشحال میشم.

شعرای بیشتری از خودم میذارم اینجا. من بخیل نیستم اما چون اشعارم رو جایی ثبت نکردم ، احتمال به کش رفتنشون هست. ولی به خاطر شما این کارو می کنم. حتی اگه خواستین واستون شعر اختصاصی هم خواهم سرود! (اگه هزینه اش رو متقبل بشینا!)

یه بخش گالری عکس ایجاد می کنم. حالا یا تو سایت یا توی انجمن. به هرحال بعضیا هم دنبال تصاویر خواننده ها و بازیگرای مورد علاقه اشون هستن. (من فقط فیلمای لوهانو دانلود می کنم و به هیچ وجه به عکساش بها نمیدم! ولی خودمونیما ، این لیندزی جون چقدر فیلم بازی کرده ها! سرویسمون کرد!)

و در آخر بگم که خیلی مشتاقم تخصص گرایی کنم. سعی من بر این خواهد بود که به نخبگان هم خدمات ارائه کنم تا اینقدر بی تخصصی رو به رخم نکشین! تا پست بعدی خدانگهدارش!(کی؟) میگم حالا!

پی نوشت ۱ : بابا کاپشنتو درست بپوش دیگه. ای خدااااااااااا به کی بگم آخه؟

پی نوشت ۲ : باز خیلی ازخودم تعریف و تمجید کردم! شما به بزرگواریتون ببخشید!

شنبه, ۵ بهمن ۱۳۸۷

اکانت رایگان اینترنت

نوشته شده توسط حامد 704 نمایش

سلامم نثار تو باد که جانم فدای توست! ای تو رفیق راهی! آخه من هیچی ندارم که نثارتو کنم ، یا اینکه بخوام فدای چشمای مث بهار تو کنم و تو می دونی که مثل یه تیکه جواهر توی جمع می درخشی و اینو می دونم که من مثل شبای بی ستاره سرد و خالی ام ، خب می ترسم ….. هییییی . اصلا تو بگو .

بدون هیچ مقدمه ای بگم که این پست ده تا اکانت اینترنت جدید براتون توی سایت قرار میدم. فقط یه چند تا مورد رو متذکر بشم که اگه اکانت ها کار نکرد ، معنیش اینه که یکی پیش از شما تمومش کرده و همچنین برای دیدن شماره ی تماس شهرها به ادامه ی مطلب رجوع کنید.

برای رفتن تو گوگل: اینترنت مفت ، اینترنت مجانی ، اینترنت رایگان ، قصه های عاشقانه! اس ام اس های عشقی! دوستت دارم!! راه های ابراز عشق!!! فن بیان! حامد حجازیان و از این قبیل!

Username : thk54802   Password : 416435

Username : thk54801   Password : 742146

Username : thk54800   Password : 779235

Username : thk54799   Password : 386579

Username : thk54798   Password : 968774

Username : thk54796   Password : 971518

Username : thk54795   Password : 435913

Username : thk54794   Password : 423611

Username : thk54793   Password : 935292

Username : thk54792   Password : 338868

خب برای دیدن شماره تماس ها روی لینک ادامه مطلب کلیک کنید ولی شماره تماس تهران ۹۷۱۸۱۴۸ هستش. تا پست بعد خدانگهدار.

منبع اکانت ها : موسسه ی فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان

پی نوشت: امروز تولدم بود! البته به قمری! حالا بعدن یه پست مفصل در مورد تولد و این حرفا بحث می کنم.

نکته ی مهم : دوستان عزیز من ! تمامی اکانت های موجود در سایت به اتمام رسیده و به نوعی از اعتبار ساقط شده! و من دیگه توی سایت بدین شکل اکانت قرار نخواهم داد. اما اگه شما دلبندانم از این اکانت ها خواستین از طرق زیر اقدام بفرمایید:

فقط خواهشا برای درخواست اکانت توی سایت کامنت نذارین. ممنونتون میشم.ضمنا اول ببینین که این اکانت ها تو شهر شما ساپورت میشن یا نه ، بعد درخواست کنین.

ضمنا می تونین از فرم اینترنت رایگان در بالای صفحه هم استفاده کنین. یا از این لینک.

ادامه مطلب …

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۳۸۷

یه پسر خیلی مثبت !

نوشته شده توسط حامد 190 نمایش

سلام بر تو مهجور ، بر تو مطرود! در نهایت ، جسم من در خاک شد و روحم از همه ی تلخیا و غما پاک شد و قلب ماوراییم واسه پذیرش عرفان چاک شد و اما … با این همه ، تنها ناخن تو بود که غرق لاک شد!!

نه دیگه ، منتظر نباشین که بازم از حال آشفته ی خودم منبر سازی کنم! میخوام براتون یه داستان تعریف کنم. داستان دوست دارین؟ خب پس بریم.

یه روزی بود و یه روزگاری. یه پسر خوبی بود که موهاشو یه وری می داد! عینک ته استکانی می زد و شلوار پارچه ای می پوشید و کلا تریپ مثبت بود. موقع درس و مشق که می شد شروع می کرد به خر زدن و مواقعی هم که تابستون بود و مدرسه ها تعطیل ، پلاس توی انواع و اقسام کلاسای آموزشی و هنری و اینا از ویژوال سی و نرم افزارای حسابداری بگیر تا ملیله دوزی و شطرنج و یوگا. آره سرتونو درد مرد نیارم فکر کنم با اینچنین آدمایی برخورد داشتین. قضیه همینجوری گذشت و گذشت تا …. هان؟ حتما فکر کردین پسره از یه دختره خوشش میاد بعد دختره یه کاری می کنه که پسره از این حالت مثبتگی دربیاد؟ زهی خیال باطل ، غلط کردین سر بچه ی مردم بلا میارین. یا شاید فکر کردین که با یه پسره آشنا میشه که مثل ابلیس پرتلبیس هی تو گوشش وز وز می کنه بعد پسره میره معتاد میشه؟ عمرن ، اصلا از این خبرا نیست.

داشتم می گفتم روزگار گذشت و گذشت تا این پسره از نمی دونم کجا بورسیه گرفت و رفت ددر. رفت یکی از دانشگاهای اوکراین درس بخونه. هان باز چیه؟ فکر کردین پسره تحت تاثیر فساد اخلاقی و بی بندوباری شرق اروپا قرار می گیره و الکلی و میشه و هرشب تو دیسکو و کلوب پلاسه؟(این کلوب نه ، اون کلوب!) یا اینکه این گمان رو بردین که پسره از یه دختره ایدز می گیره؟ هان؟ باید خدمتتون عارض بشم که نه ، همچین چیزی نیست.

پسره مدرکشو می گیره و برمی گرده ایران. بعد این مامانه گیر بوده که میخوام قبل از مرگم نوه ام رو ببینم. خلاصه یه دختر کج و کوله ی انقضی رو میندازن به پسره!(و شاید هم بالعکس!) آره ، پسره بازم ویرش می گیره که درس بخونه. دوباره کنکور شرکت می کنه و دانشگاه آزاد دارغوزآباد ( همین دانشگاه ما !) قبول میشه! هان؟ باز چیه؟ فکر کردین میاد چهارتا داف خوشگل موشگل می بینه و عاشق میشه و تریپ لاو و این حرفا برمی داره؟ نخیر ، به دلتون صابون نزنین که یه اینچنین اتفاقی نمی افته.

این بار هم درسش رو تموم می کنه ولی بازم میخواد درس بخونه و به مدارج و مدارک بالاتر برسه. بعد میره اون رشته ای که تو اوکراین خونده رو آزمون میده واسه کارشناسی ارشد. تو پرانتز بگم که شاید یه سوالی واستون پیش بیاد و اون اینه که خب مگه نمیگی طرف خرخونه؟ پس چرا همین دانشگاه آزاد ادامه نداده؟ خدمتتون بگم که طرف با همه ی پخمگیش اینو فهمیده که ارزش آموزشی دانشگاه آزاد و مخصوصا این دانشگاه ، از پهن گاو هم کمتره (البته از پهن میشه در کود طبیعی استفاده نمود!) و استادای بی سواد اونجا رو قرق کردن و دانشجوها هم همه …… باز!( لعنت بر اون ذهن و فکر خرابت! اه ! منظورم مونث بازه!) داشتم می گفتم که واسه کنکور آماده شد و یکی از دانشگاه های معتبر دولتی تهران قبول. ( کلمه ی شد در جمله ی دوم حذف به قرینه ی لفظی شد! اگه نمی دونین بدونین) و یه دوسالی هم برای فوق لیسانس همت گمارد و بازم ول کن معامله نبود و دکتراش رو هم گرفت. اگه این به ذهنتون خطور کرده که دیگه بی خیال میشه و میاد به زنش می رسه که خانمش هم یه حالی ببره بعد سال ها، باید بگم که نچ! سخن به گزافه نگویید و به ادامه ی قصه گوش فرا دهید!

می خواستم داستانو اینطور ادامه بدم که پسره که حالا دیگه مرد شده ، میره حوزه ی علمیه و درس طلبگی می خونه ، اما دیدم که اکثر این تیپ آدما ، حالت ضدیت با خدا می گیرن و می چسبن به دنیا. بذار بچسبن!( این پاراگرافو جزو داستان حساب نکنین! نکته ی انتقادی بود که باید می گفتم!)

بگذریم. پسره بی خیال درس نمیشه و با خودش میگه که چطوره که هرکی از خونه فرار می کنه( ای بر فکر منحرفتون لعنت!) میره یه لیسانس تربیت بدنی دانشگاه آزاد می گیره؟ مگه من چیم از بقیه کمتره؟ و خیرسرش دوباره تو کنکور شرکت می کنه و تربیت بدنی میخونه. اگر گمان بردین که بعد از اینکه مدرکشو گرفت میره مربی یا آنالیزور یا یه چخی تو ورزش میشه(چخ= مدیر!) اینو میگم که سکوت پیشه کنین که چیزیدین تو داستان! این واقعه به وقوع نمی پیونده.

خب بالاخره پسره که حالا چهل سالش شده ، تصمیم می گیره به فکر زندگیش باشه و یه شغلی ، یه پناهگاهی واسه خودشو زنش تهیه کنه ، که چی میشه؟ یه روز که داشته از سر قبر باباش برمی گشته ، یه مسافرکش کودن ، می زنه شل و پلش می کنه و مغزشو می چسبونه به گارد ریل و شیکمش رو زیر چرخاش جر و واجر میده! بعدشم چهارتا چرخ داره چهارتا دیگه هم قرض می کنه و در میره.

دیدین؟ پسره داستان ما یه عمری درس خوند و جون کند ولی آخرش چی شد؟ خب مرد. یکی نبود بهش بگه که آخه تو توی این مدت به چه دردی خوردی؟ کجا رو گرفتی؟ حیف که امشب فحشم نمیاد وگرنه نه به اون مرحوم ، بلکه به شما هم ترحم نمی کردم و سیل الفاظ رکیکی بود که نثار وجودتون می کردم! واقعا شانس آوردین!

این اولین داستانی بود که توی سایت به نوعی می نوشتم. به امید خدا سعی میکنم در آینده بازم از این قصه ها براتون تعریف کنم و شما از خوندنشون محظوظ بشین ضمن اینکه به نکته های ظریفی که تو داستان هست دقت می کنین.( که من فکر نمی کنم چیزی متوجه شده باشین!) اینم بگم ، من همونطور که انتقادات شما رو به شعرام نمی پذیرم و اگه نظری در باب انتقاد از شعر بدین ، اونو حذف می کنم ، در مورد داستان هام هم همینطوره و به هیچ وجه هیچ نقدی رو قبول نمی کنم. همینه که هست. حالا فعلا با من خداحافظی کنین و اگر هم واستون مقدور بود ، یه دعایی بر من محتاج عنایت بفرمایید.

پی نوشت ۱: دو تا بیت شعر مرگی جدید گفتم. بد نمی بینم اگه واستون منتشر کنم.( جمله ی آخر مشکل دستوری داشت!)

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد

                          اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغروق قهر دنیام

                         سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

پی نوشت ۲: این مامان مارال ۱۸ ساله نمی خواد بمیره؟ دهن مارو به نوعی سرویس کرد ، بابا بمیر دیگه راحت بشیم. البته شایدم مرده و Add List من از موضوع بی خبرن! هییی! خدابیامرزدت ننه مارال!

پی نوشت ۳: اگه روانشناس غیرحضوری  سراغ دارین ، منو هم بی سراغ نذارین! دارم به فانی میرم!

پی نوشت ۴: اگه تو نحوه ی نگارش داستان ، دونوع ریتم رو مشاهده می کنین ، بدونین که این داستانو تو دو روز نوشتم! و همونطور که گفتم زندگیم حالت نوسانی داره!

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۳۸۷

بدون تیتر

نوشته شده توسط حامد 116 نمایش

سلام. قبل از هرچیز بگم که تمام حرفایی که تو پست قبل گفتم ، سخن مفتی بیش نبود. من از اکثر شماها و امثالکم برترم و به لحاظ شعور و درک انسانی به مقام والایی رسیدم . ضمنا هیچ طرحی هم درکار نیست و من همچنان رو به زوال خواهم بود و توی سراشیبی سقوط گرفتار شدم.

خدمتتون عارضم که دوباره دوران اضمحلال گونه منو درگیر خودش کرده و بعد از یه دوره ی آرامش به حالت قبل برگشتم. حالت مرگی ، وضعیتی که تمایل به مردن دارم. زندگیم سینوسی شده ( شایدم کسینوسی !) و دائم درحال بالا و پایین شدنه. هنوز دلایل محکم و مستدلی واسه این روحیه ی منفی پیدا نکردم و به واقع هم نمی دونم مشکل از کجاست که بخوام حلش کنم. فکر می کنم احتیاج به یه روانکاوی دارم.(درست گفتم؟ روانکاوی؟) البته پیش بینی می کنم که مراجعه به روانشناس یا چه می دونم روانپزشک توفیری برای من نداره و به این روند رو به انحطاط ادامه خواهم داد و ایضا پیش بینی های من همواره درست بوده.

شاید تعدادی هم مثل من دچار بیماری روحی روانی شده باشن. نمونه اش همین نگارنده ی گوریل فهیم. کاملا از طرز نوشتارش مشخصه که تا حد زیادی به انحطاط رفته و مشکلات اخلاقی گریبانگیرش شده. احتمالا اگر من یه فکری به حال خودم نکنم ، سرنوشت محتومی جز غرق شدن تو درگیری های ذهنی و مریضی های روانی مثل همین مازوخیست خودمون و افسردگی و این بیماریا که فرنی داره و یا یه سری از مشکلات اخلاقی مثل اعتیاد و اینا ندارم.

اعدامی خوشحال!

من به خودم اطمینان کامل دارم که خودمو نخواهم کشت! ولی فکر کردن به مرگ و آرزوی مرگ داشتن ، آدمو از تحرک و پویایی بازمی داره. میشی یه تیکه ماهیچه و چهار تا استخون که پشت کامپیوتر دائما دنبال مطالب و مولتی مدیایی هایی می گرده که نیازهاشو ارضاء کنه. درحال حاضر ، آرزوی مرگ برای من ضمنیه و فقط درحد یه حرف اما اگه بخواد وارد تفکرم بشه همون بیماری هایی که بالاتر گفتم ، میان سراغم و اون موقع است که یه بچه ی با استعداد هرز میره. هرچند که الانم به جای شکوفا کردن استعدادام ، دارم سرکوبشون می کنم. (شعرای مرگیم هم خیلی قشنگ از آب دراومده که اگه مایل به خوندنشون هستین به دسته ی شعر برید.)

دیگه چیزی از این فراتر نمی تونم براتون بگم و فقط از صمیم دل و از ته قلب امیدوارم که این وضعیت من خاتمه پیدا کنه تا کمی هم از زندگی لذت ببرم و این دید منفی من نسبت به وقایا از بین بره و به سعادت دنیوی برسم! الهی آمین! میخوام کمی دور از کلیشه باشه ، پس خداحافظی نمی کنم!

پی نوشت۱: اصولا یک شنبه ها از بدترین روزای هفته واسه منه. امروز (الان ساعت ۲ بامداده پس میشه دیروز!) هم یکشنبه بود و چقدر هم به بدی گذشت!

پی نوشت ۲: به اطرافم که نیگا می کنم ، می بینم که مشکلات من در برابر مصائب برخی دیگه از آدما پشم و کرک هم به حساب نمیاد ! نمی دونم شایدم این احوال از خوشی زیاد باشه !

پی نوشت ۳: شاید بعدن این پست رو حذف کردم! خدا رو چه دیدین!

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۸۷