روم نمی شد بهت بگم ، دوسِت دارم تا وقتی ، فکر سفر زد به سرت ، بار سفر رو بستی !

اگه عشق همینه !

نوشته شده توسط حامد 107 نمایش

سلام معشوق ! توی قفس نشستم ، خیره شدم به ملت ، تحقیرو از نگاها ، حس می کنم به شدت ، کنج قفس میشینم ، زانو بغل می گیرم ، دلم میخواد نبینم ، بخوابم و بمیرم ، از وزن این نگاها ، چشمم میخواد باره ، یه قلب پاره پاره ، دیدن دیگه نداره ، عاشق مگه ندیدن ، اسیر بشه تو قفس ، مگه ندیدن که عشق ، بسته بشه بهش نفس ، صدای خنده و دست ، توی قفس پیچیده ، انگار فرشته نفخو ، توی صورش دمیده ، من مُردم و امیدم ، زنده می مونه اما ، تا وقتی که تو باشی ، بی همدم و بی همراه !!

خب ضمن تسلیت روزای سوگواری ، چون دیدم امروز ولنتاینه بی مناسبت ندیدم که این پستو بنویسم. البته این پست مقدمه ی پست بعدیه که خیلی وقته میخوام بنویسمش اما ترجیح دادم که یه وقت مناسب تر منتشرش کنم. احتمالا اونو یکی دو هفته دیگه میذارم تو سایت . (نه تو این سایت) . قبلا در مورد ولنتاین تو این پست یه سری جملات نوشته بودم و تو این پست هم نمیخوام بگم که روز ولنتاین یه آیین غربیه و هرکی کارای اونا رو تقلید کنه پس غربزده اس. کلا بحث سر اینه که چرا وقتی ما یه روزی شبیه ولنتاین داریم براش ارزش قائل نمیشیم. چون می دونین دیگه اصولا غربیا با رسانه هایی که دارن طوری القا می کنن که عشق ، بوس و نوازش و آمیـز*شه. حالا من تو این پست راهایی که ممکنه منتج به عشق بشه رو بررسی می کنم هرچند که ممکنه موارد دیگه ای هم باشه و به ذهن من نرسیده باشه.

یکی از مواردی که ممکنه به عشق ختم بشه عادت هستش. وقتی به یه چیز یا کسی عادت می کنیم کم کم احساس علاقه به اون ایجاد میشه و این یه امر انکار ناپذیره. مثلا اگه شما هر روز یه شخص خاص رو ببینین بدون اینکه حتی باهاش حرف بزنین کم کم بهش علاقه پیدا می کنین و بسته به نوع آدما میزان شدت این علاقه متفاوته. کلا وقتی میگن ترک عادت موجب مرضه و یا علت سخت بودن تغییر عادات دلیلی بر مدعای منه.

نیاز هم میتونه منجر به عشق بشه. مثال می زنم. مثلا همه به مادرشون نیاز دارن. خب این نیاز باعث ایجاد عشق به مادر میشه و تو بعضیا هم دیدین که وقتی دیگه نیازی احساس نمی کنن علاقه ای هم بروز نمیدن. یا بحث نیاز جنـ سیتی یا نیاز جن*سی. به هرحال هر آدمی باید این نیازشو برطرف کنه اما بعضی مواقع افراط صورت می گیره. یه رابطه ی پایدار نتیجه ی وجود عشقه و اگه بعضیا دائما در حال سوئیچ کردن رو کیسای مختلف هستن قطعا دچار اختلالات اجتماعی و اخلاقی اند. این تیپ آدما فقط به فکر رفع نیاز غریزه های خودشونن و من به جد میگم تعداد کثیری از آدمای قشر مرفه که چندتا دوست از جنس مخالف بطور موازی یا خطی دارن حتما رابطه ی جن*سی هم داشتن. من رو این قضیه اطمینان کامل دارم و همینطوری رو هوا حرف نمی زنم.

مورد بعدی میتونه تملک باشه. کسی که صاحب چیزیه به اون علاقه و غیرت پیدا می کنه. کسی یه ماشینی داره و ناخودآگاه نسبت به ماشینش علاقه مند میشه و یا پدر و مادر نسبت به بچه هاشون عشق دارن که اینا همه از بحث تملک ناشی میشه.

مهمترین مورد تفاهم و درک متقابله. یکی از مسائلی که تو زندگی همه هست اینه که وقتی با یه آدم همفکر خودشون هم صحبت میشن احساس لذت و آرامش می کنن و وقتی با یه نفر که مخالفشونه برخورد می کنن عصبی و ناراحت. مثل همین قضایا و اتفاقتی که قبل و بعد انتخابات افتاده . ضمنا دلیل اکثر جداییا هم همین نبود تفاهم و همسوییه فکره.

مورد بعد به نظرم میتونه ترحم باشه. وقتی نسبت به کسی احساس ترحم بکنین خود به خود بهش علاقه مند میشین و دوست دارین براش یه کاری کنین که همیشه خوشحال و سربلند باشه. البته اگه عشق فقط رو همین قضیه شکل بگیره ممکنه مظلوم نمایی و سوء استفاده پیش بیاد و یا اونی که مورد ترحم واقع شده از وضعیت خسته بشه.

ایده آل هم مورد آخره. دیگه این امر بدیهیه که هرکس به ایده آلش عشق می ورزه ، حالا میتونه یه نفر باشه که تو خیابون می بینه ، می تونه دوست و آشنا باشه یا میتونه خواننده و بازیگر باشه. خب بعضیا به اشخاص ایده آلشون می رسن و بعضیام نه ولی اینو مطمئن باشین که هیچ وقت ایده آل نداریم و صرفا ممکنه ظاهری باشه.

وقتی که همه یا تعدادی از موارد بالا در کنار هم باشن یه عشق پدید میاد و البته عشق یه طرفه هیچ ارزشی نداره و مثلا اگه شما عاشق کتابتون باشین ولی اون نباشه – که نمی تونه باشه – خب به چه دردی می خوره. اما عشقای واقعی و دو طرفه ناگسستنی میشن و یکی از مصادیقش هم ازدواج موفقه که تازگی تلویزیون تیزرای جالبی در اینباره پخش می کنه.

راهای ابراز عشق و علاقه هم خیلی مهمه. اگه شما به یه نفر شدیدا علاقه داشته باشین اما بروز ندین خب اونم نمیفهمه که شما بهش علاقه دارین و در نتیجه اونم یا نسبت به شما احساسی پیدا نمی کنه و یا علاقه اش کمرنگ میشه. به نظر من این ابراز هم نباید تصنعی باشه چون اگه طرف یه ذره هوش و دقت داشته باشه متوجه مصنوعی بودن عشق میشه که البته بعضیا هم با اینکه متوجه میشن اما قبول نمی کنن که تبدیل به ابزار شدن. خب فعلا این پست رو داشته باشین و اگه بازم دوست داشتین نظرای منو در این زمینه ها بدونین این پست هم مطالب خوبی توش هست. ضمنا قسمت بعدی این پست به صورت طنز و هزله و فکر کنم بعضی از دوستان هم دانشگاهی خیلی خوششون بیاد ! به هرحال فعلا خداحافظ .

یکشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۸۸

معرفی فیلم Orphan

نوشته شده توسط حامد 53 نمایش

سلام غایب ! پشت سیستم نشستم ، آپ می کنم دائما ، سویی نداره چشمام ، کور شده ام کاملا ، دلم میخواد یه فیلمو ، تا انتها ببینم ، میخوام کنار دسته ، لطیف تو بشینم ، فکر می کنم که اینجا ، وجود تو باهامه ، آرامشی بی نظیر ، تو چشم و تو صدامه ، اما تو نیستی پیشم ، چشمای من خشک شده ، آرامش و متانت ، تبدیله به فحش شده ، اعصاب من خرابه ، روح و روان ندارم ، ممکنه که بمیرم ، جسمو تو قبر بذارم !!

خب همونطور که ملاحظه می کنین من با اینکه قرار بوده تغییر رویه بدم اما هنوز نمی تونم آپدیت کنم. به هرحال یه مقدار دلسرد شدم که قطعا تا ده روز دیگه درست میشه. دلیل دیگه اش هم اینه که خیلی رو پستای سایت سخت گیری می کنم. حالا از این به بعد ببینیم چی پیش میاد.

چند شب پیش اینطور پا داد که یه فیلم تو ژانر وحشت ببینم. البته این ژانر چندتا زیر مجموعه داره که یکیش اسلشره و من چقدر این ژانر رو دوست دارم ! نمونه اش هم اره و این تیپ فیلما . اما فیلمی که اون شب دیدم با اینکه صحنه های خشن داشت اما اسلشر نبود . ترسناک واقعی بود ، یعنی از این فیلم ترسناک تخیلیا نبود.

من به شخصه اصولا با دیدن اینجور فیلما زیاد ترس و لرز بَرم نمی داره اما دو سه سال پیش نصفه شب هوس کردم فیلم ببینم و یه فیلم ترسناک دم دستم بود به اسم جوآن ۲ که یه عبارت ژاپنیه و به انگلیسی میشه کینه. خب فیلم ژاپنی بود و یه لهجه ی تخیلی داشتن که حتی اگه فیلم درامم بود آدم خودشو خیس می کرد. فیلم شروع شد و من تنها تو یه اتاق تاریک شروع کردم به دیدن فیلم اونم با زیرنویس انگلیسی. هنوز پنج دقیقه از فیلم نگذشته بود که ویندوز مدیا پلیرو بستم و کامپیوترو خاموش کردم و رفتم که بخوابم اما عملا خوابم نبرد ! البته تجربه ثابت کرده که نصف شب نباید فیلم ببینم چون تا صبح خواب فیلمه رو می بینم. مثلا یه شب فیلم درخشش ابدی یک ذهن زیبا با بازی جیم کری و کیت وینسلتو دیدم  ، بعد اصلا از موضوع فیلم سر درنیاوردم واسه همین تو خواب واسه خودم نشستم آخرشو درستش کردم یا فیلم بعد از خواندن بسوزان. هنوزم که هنوزه نفهمیدم داستانش چی به چی بوده.

فیلمی که چند شب پیش دیدم Orphan به معنی یتیم بود که یکی از فیلمای خوب ۲۰۰۹ به شمار میاد . داستان از این قراره که یه مادری دوتا بچه داره ولی بچه ی سومش قبل از اینکه به دنیا بیاد می میره و این ضربه ی روحی خیلی بدی بهش وارد می کنه. ضمنا دکترا دم و دستگاشم با بچه درمیارن و حالا نه میتونه بچه دار بشه نه میتونه این ضربه ی روحی رو فراموش کنه. پس رو میاره به مشروب .اما بعد از یه مدت تصمیم می گیره آدم بشه و با مشورت پزشک دهکده … ببخشید پزشک خانواده سعی می کنه که قضیه رو فراموش کنه و ضمنا دیگه سگ مستی نکنه. اما تو همین هیر و ویر به ذهنش می رسه که یه بچه از پرورشگاه بیاره و به این ترتیب جای خالی بچه ی مردشو پر کنه.دیگه برای فهمیدن بقیه ی داستان فیلمو ببینین .

آخر اکثر فیلما رو میشه حدس زد و بیننده همیشه چندتا پایان برای فیلم متصوره. یا آدم خوبا برنده میشن یا خیلی از آدم خوبا کشته میشن ولی بازم برنده میشن. یا همه ی آدم خوبا می میرن اما باز برنده میشن. این فیلمم همینطوریه اما اینکه با چه روندی به پایان برسه مهمه. این فیلم شما رو وادار به این می کنه که پیش بینیتون اشتباه از آب دربیاد. در کل فیلمنامه خیلی خوب کار شده اما چون داستان خطی و ساده ای داره نمره ی چندان بالایی نگرفته. ضمنا این فیلم شما رو مجبور می کنه که دوباره از اول ببینینش. مثل فیلم حس ششم.

واقعا جای تاسف داره که چرا ما نمی تونیم از اینجور فیلما بسازیم. این فیلم جلوه های ویژه ی خاصی نداره و فکر نمی کنم چندان هزینه ای رو دست سازندگانش گذاشته باشه . داستانش هم که خیلی ساده اس و نوه ی منم که قربونش برم الهی میتونه از این قصه ها بنویسه. پس چرا ما یه فیلم درست حسابی تو این ژانر نداریم ؟ من نمی دونم کارگردانای ما اصلا میشینن پای دیدن فیلمای تاپ دنیا یا نه ، مثل مربیامون فقط علاقه به بازیای قبل انقلاب دارن ؟ مثل اینکه اینطوری نمیشه ، من خودم باید آستینا رو بالا بزنم و وارد گود بشم ولی حیف که امکانات در اختیارم نیست ! الان من چندتا کلیپ کوتاه ولی اثرگذار توی ذهنم هست که حتی با دوربین موبایل هم میشه ساخت اما چون کسی پایه کار نیست هنوز عملیاتی نشده.

به هر ترتیب فیلم Orphan فیلم سرگرم کننده ائیه و اگه دسترسی به اینترنت پرسرعت دارین حتما این فیلمو دانلود کنین و ببینین و اگر هم ندارین حدالمقدور سعی کنین از فروشگاهای اینترنتی خرید نکنین ! چون فیلمی که بیرون هزار تومن میشه از دستفروشا خرید رو به قیمت چند هزار تومن قالب می کنن . اگرم دوستی آشنایی کسی دارین از اون بگیرین. اینم که بعضیا اعتقادی به فیلم دیدن ندارن از اینجا ناشی میشه که کوته فکرن و هنوز به این نتیجه نرسیدن که همین فیلما هستن که زندگی رو می سازن ! در آخر به امید پیروزی روزافزون استقلال ، خداحافظتون !

جمعه, ۲۳ بهمن ۱۳۸۸

کمی درباره سایت

نوشته شده توسط حامد 92 نمایش

سلام مشروط ! با اینکه زار و خسته ام ، با اینکه سخت مریضم ، درد تو رو می دونم ، گریه نکن عزیزم ، گریه کنی جای اشک ، رو گونه هات می مونه ، مگه به جز من کسی ، از تو چشات می خونه ، که غم داری و غصه ، که حال تو خرابه ، که روزگارت امروز ، سرزنش و عتابه ، گذشته رو ولش کن ، فرداها رو بی خیال ، تو آسمون آبی ، پر بکش و بزن بال ، نذار دل نازکت ، بره به قهر و زوال !!

خب این پست اومدم یه ذره درد دل کنم. واقعا در طول این یه سال و نیمی که سایتو راه انداختم دوستان خیلی به من لطف داشتن و با اظهار نظراشون منو خوشحال می کردن. بعضیا ابراز می داشتن که بابا این چرت و پرتا چیه مینویسی ؟ برو درستو بخون ، چندتا مطلب علمی بتونی بذاری تو سایت . برخی دیگه ضمن بیان جمله ی قبل این نکته رو هم متذکر می شدن که بابا چهارتا فیلم و آهنگ و نرم افزار بذار ، این چیزا به چه درد مردم می خوره ؟ یه عده دیگه می گفتن که آخه این همه نوشتی ، حالا چه سودی کردی ؟ و در ادامه این سوالو مطرح می کنن که : میشه اینطوری مخ زد ؟ یه سری دیگه هم میگن ما فقط میایم عکسای سایتو نگاه می کنیم حال نداریم نوشته هارو بخونیم. تعدادی دیگه هم از افتخاراتشون اینه که هنوزم که هنوزه تو سایت نیومدن و این افتخار با ارزشو قاب کردن زدن به دیوار اتاقشون. واقعا من نمی دونم به چه شکل جواب این همه محبتو بدم.

همونطور که مطلعید ، این سایت با گوگل دچار مشکل شده و وقتی بازدید کننده های سایت کم باشن ، انگیزه واسه نوشتن از بین میره. مخصوصا واسه من که حالا درباره دانشگاه مینویسم و خب توقع دارم دانشجوهای دانشگاه که بیشتر با اتفاقات دانشگاه آشنا هستن بیان تو سایت. به هرحال اینطوری من دلسرد میشم از نوشتن.

اون موقع که سایتو راه انداختم قصدم این بود که علاوه بر نوشته های شخصی از دانشگاه هم بنویسم اما روال طوری پیش رفت که الان دیگه هیچ نوشته ی شخصی ندارم. شاید از اول ایده ی من اشتباه بود و الان اعتراف می کنم که بیشتر دوست دارم درباره خودم بنویسم تا درباره دانشگاه.

من اصولا دوست ندارم نوشته هام حالت هزل و شوخی داشته باشه و روحیه ی فعلی من اصلا اجازه نمیده که بخوام همچین پستایی بدم اما چون اینطور نوشته ها مخاطب پسندتره به زحمت و با چند روز فکر کردن یه مطلبی مینویسم. حتی رو بعضی از پستا چند هفته فکر می کنم و شبا از فکر کردن خوابم نمی بره. ضمنا برای نوشتن باید حال خوبی داشته باشم. مثلا همین پست قبلو یه بار نوشتم خوشم نیومد یه بار دیگه نوشتم. نوشتن هر پست هم بسته به نوع مطلبش میانگین یک و نیم الی دو ساعت وقت می بره.

من دوست دارم مطالب شخصی و روزنوشتی بنویسم. مثلا دوست دارم درباره فعلا اتفاق نظرمو بگم یا پیشنهادمو برای فلان مشکل . اما بعضی حساسیتا و اینکه حتما مطالب نوشته شده باید جذاب باشه بی خیالش میشم و اونقدر صبر می کنم تا بعدا چندتا مطلب در کنار هم یه پست بشن و بعد اونو منتشر می کنم. نوشتن از مسائل شخصی و درگیری های فکری هم اصلا ممکن نیست چون همه منو میشناسن. مثلا نمی تونم درباره فلان دوستم نظر بدم چون ممکنه بیاد سایتو ببینه یا درباره مسائل خصوصیم نمیشه مطلب بنویسم چون هم ممکنه بقیه سوء استفاده کنن و هم امکان داره نظر و رفتارشون نسبت به من تغییر کنه.

من اعتراف می کنم که سایت تاثیر خیلی زیادی رو زندگیم داشته. باعث شده به آینده امیدوار باشم. اینکه تونستم بعضی استعدادامو پرورش بدم و حداقل اگه تو درس موفق نیستم میتونم به موفقیت تو نوشتن خوشبین باشم. قطعا اونقدر سایت برای من مهم هست که وقتی براش مشکل پیش میاد عصبی و ناراحت بشم. مثل الان که اصلا از این وضعیت سایت خوشم نمیاد.

من با این سایت کلی خاطره دارم. چه خاطره های واقعی ، چه خاطره های مجازی. وقتی مطالب سایتو می خونم خاطرات قدیم دوباره میان جلو چشام و منم که آدم نوستالژیستی هستم. تو این مدت با خیلیا آشنا شدم. کلی دوست وبلاگی پیدا کردم. تبادل افکار و عقاید کردیم ! در کل من این سایتو خیلی دوست دارم و اگه اتفاق خاصی نیوفته سعی می کنم نگهش دارم. مهمترین و جالب ترین اتفاقات زندگی من تو مدت همین دو سال اتفاق افتاده که قطعا تکرار نمیشن.

اما اینا رو گفتم که بگم که من دیگه تو سایت از دانشگاه نمینویسم. وبلاگای جدیدی هستن که اگه دوست داشته باشین میتونین به اونا سر بزنین. علل خصوص این بچه های ۸۸ که هنوز نیومده چندتا بلاگ دانشگاهی زدن. به هر شکل اینجا میشه وبلاگ شخصی و روزنوشتی من و احتمالا کمتر هزل و شوخی تو مطالبم باشه و شاید طول و اندازه ی پستا هم خیلی با هم تفاوت کنه. یعنی یه پست چند خط بشه و یه پست دیگه بیست خط مثلا. این نکته رو هم مبذول داشته باشین که شما نسبت به من وظیفه ای ندارین و مختارین که بیاین تو سایت یا نیاین. به هر تقدیر اگه دیگه با من کاری ندارین برم یه ذره استراحت کنم. خداحافظتون.

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۸۸

ذخیره و بازیابی اطلاعات به روایتی دیگر !

نوشته شده توسط حامد 139 نمایش

سلام متقلب ! از این همه تشنج ، روان من له شده ، بازیچه شد با هر دست ، به تیرکمون زه شده ، طعنه های پیاپی ، آه منو درآورد ، روحمو یک حس داغ ، مذاب می کرد و می خورد ، قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی ، شوقی نداد به چشمام ، روی لبام نیاورد ، نه خنده ای نه حرفی ، هرچند بدیه دنیا ، تموم نمیشه هیچ وقت ، فرجامی نیست به کاره ، این روزگار سرسخت ، اما دلم روشنه ، به فرداهای بهتر ، بشین که میخوام بیام ، میخوام بشم به زه تر !!

قبل از شروع این پست میخوام یه نکته ای بگم. اگه تو مطالب اخیر می بینین که من اینطور بیان می کنم که دائما در حال گریه و زاری هستم صرفا میخوام احساساتمو بیان کنم وگرنه آخرین باری که من گریه کردم اون موقع بوده که پرستاره می زد پشتم. هرچند گریه کردن هم بد نیست اما نه اینطوری که من دارم شورشو درمیارم! یه نکته دیگه هم می خواستم بگم ولی چون یه مقدار طولانی بود ایشالا در پستای بعدی.

خب داستان از اونجایی شروع میشه که من ساعت سه بعد از ظهر آخرین امتحانم شروع میشه و بنابراین ساعت ۱ از خونه می زنم بیرون. همینطوری که تو خیابون وایستادم و دارم به آینده ی سیاسی کشور! فکر می کنم یه خانم نسبتا مسنی (خیلی مسن) میاد طرف من و با لهجه ی شمالی می پرسه : آقاجان اتوبوس از اینجا رد میشه ؟ میگم : بله رد میشه. میگه : پس چرا دیروز از اونور رفت ؟(با لهجه بخونین) میگم : خب آخه اونور مسیر برگشتشه ، این مسیر رفتشه. خواست تشکر کنه که یهو اتوبوس اومد. ولی اشکال نداره ، من دلم روشنه. بالاخره یه روزی می رسه که یه دختر جوون ازم سوال بپرسه. من اون روزو می بینم. توی مترو هم اتفاق خاصی نیوفتاد ، فقط من همچنان داشتم به مشکلات معیشتی مردم می اندیشیدم. بعد از اینکه از قطار پیاده شدم باید می رفتم سمت اتوبوسا تا بعدش رهسپار دانشگاه بشم. ولی خب ، از اونجا که حس وایستادن تو اتوبوسو ندارم خیلی خرامون خرامون راه رفتم تا اتوبوس اولی پر بشه و بره بعد من سوار اتوبوس بعدی بشم که خالیه. بالاخره یه جای دونفره ی خالی پیدا کردم و نشستم. اینم بگم که من رو صندلیای یه نفره نمیشینم چون خودتون می دونین که ، پیرمرد میاد و بالطبع باید پاشی. داشتم می گفتم. من بازم در افکار خودم غرق بودم که یه دفعه یه دستی خورد رو شونم. برگشتم ، یه پسره گفت ببخشید میشه برید اونجا بشینین ، ما دو نفریم اینجا بشینیم. گفتم کجا ؟ به عقب اشاره کرد و من نیم دور چرخیدم. دیدم که یه دختری کنار یه صندلی یه نفره ی خالی وایستاده و داره به من نگاه می کنه. قیافه اش یه طوری بود. ملتمسانه. به هرشکل قبول کردم و رفتم همونجایی که دوست نداشتم ، نشستم. (بابا مرام ! معرفت !)

رسیدم دانشگاه. یه سوال درسی داشتم که باید از بچه ها می پرسیدم. سریع دویدم تو کلاس و دیدم بَه ! جمع همه جَمعه و فقط منو کم دارن. بعد از سلام شروع کردم به پرسیدن. از یکی پرسیدم گفت من اون جلسه غایب بودم. از یکی دیگه پرسیدم گفت من کلا از این درس هیچی نفهمیدم. از نفر بعدی پرسیدم بعد کف دستشو نشون داد که پر از خط خطی بود. آخر سر بی خیال این سوال شدم که تو امتحانم اومد و متعاقبا من دو نمره نگرفتم. اما امتحان شروع شد و داستان هم از اینجا کلید می خوره. توی کلاس ما ، بچه های دو تا از استادا امتحان داشتن. بعد گویا برگه های سوال برای استاد دومی کم میاد و یکی از مراقبا که خانم جوون و چاق و چله ای هم هست قاطی می کنه و با این لحن ابراز می داره که : هرکی با استاد عرب نژاد امتحان داره دستاش بالا … بیست تا دست میره بالا. بعد با همون لحن میگه : ولی اینجا نوشته هشت نفر. کیا تو این کلاس زیادی ان خودشون گم شن برن سر جاهاشون بتمرگن… هیچ کس التفات نمی کنه … گفتم کیا واسه این کلاس نیستن ؟ … هیچ کس چپشم نیست… بعد یه دفعه قاطی کرد و فریاد برآورد که الان میام دونه دونه کارتاتونو نگاه می کنم هرکی واسه این کلاس نباشه …. (یه حرف بدی زد که اینجا نمی تونم بگم). بعد از این صحبت ، یکی دو نفر پا شدن رفتن بیرون و به هرحال قضیه ختم به خیر شد اما کرم مراقبه نخوابیده بود. منتظر لحظه ای غفلت از جانب ما بود تا زهرشو بریزه.

یکی دیگه از مراقبای ما یه خانم هفتاد هشتاد ساله بود که وقتی دید جو متشنجه ، خواست یه قمپوزی هم اون وسط در کرده باشه واسه همین الکی داد زد : کیا با استاد کیانی نژاد دارن ؟(تلفیقی از کیان راد و عرب نژاد) بعد ما هرچی فکر می کنیم همچین کسی به ذهنمون نمی رسه و در کمال تعجب به ادامه ی سوالا می پردازیم. خیلی خوشحال داشتم سوالا رو جواب می دادم که همون مراقب جوونه لیست اسامی رو آورد و با همون لحن فریاد زد : اسمت چیه ؟ گفتم حامد . گفت : نه الاغ فامیلیتو بگو . گفتم اگه فامیلیمو بگم ممکنه اونایی که هنوز تو سایت منو نمیشناسن ، پی ببرن که من کی هستم. گفت خب ببرن. به هر شکل فامیلیمو گفتم و بازم فریاد زد : تو این کلاس نیستی پاشو برو بیرون. کارتمو نشون دادم ولی قبول نکرد. از جای گرم و نرمم بلند شدم و گفتم کجا برم ؟ گفت کلاس رو به رویی. خرامون خرامون راه افتادم به سمت اون کلاس و به محض ورود متوجه شدم که انسان های بهتری در این کلاس حضور دارن و خلاصه حسابی مشعوف شدم. بعد مراقبه اومد گفت حالا با کدوم استاد داری ؟ گفتم کیان راد. گفت خب نه فکر کردم عرب نژادی پاشو برو همون کلاس. گفتم حالا نمیشه همینجا بشینم ؟ گفت نه پاشو. به سختی از کلاس دل کندم و رفتم بیرون. یکی نیست به این مراقبه بگه اگه دنبال کلاس خالی می گردی چرا به خودت زحمت میدی آخه. طبقه ی بالا همه ی کلاساش خالیه. البته گفته باشم من چون خیلی حجب و حیا دارم نمی تونم لباسامو دربیارم ولی …… (خب ارتباط ما با واحد مرکزی خبر قطع شد. لطفا به ادامه مطلب توجه کنید.)

به هرحال کلاس خالی و مکان و دختر !

وقتی می خواستم برگردم به کلاس قبلی استاد کیان رادو دیدم و یه سلامی عرض کردم. بعد استاد داشت می رفت تو کلاس که یهو گفتم بفرمایین ! بعد یه قدم برگشت عقب و گفت شما بفرمایین! بعد من خودمو زدم کوچه علی چپ و استاد رفت تو کلاس و منم دنبالش. خواستم برم سر جام بشینم که باز مراقب جوون تپله گفت همینجا بشین. حالا از بیرون صدا عر عر بچه میاد و منم دم در. به هر ترتیب امتحان تموم شد و من داشتم از پله ها می رفتم پایین که یادم افتاد جزوه امو تو کلاس جا گذاشتم. برگشتم بالا ولی چشمتون روز بد نبینه. دیدم حدود بیست تا از همکلاسیای دختر دم در کلاس تحصن کردن و هیچ قصد جابجا شدن ندارن. الان ممکنه شما بگین حسابی حال کردیا تنها وسط دخترا. منم خدمتتون عرض می کنم که عمه اتون حال کرده. اینا همه خواهرای منن.(غیر از یکیشون!) اینو نمی خواستم بگم ولی من رو دخترای هم ورودیم غیرت دارم ! وقتی می بینم با پسرای ورودی دیگه حرف می زنن ناراحت میشم ! باور کنین !

به هر زحمتی بود خودمو رسوندم تو کلاس. به سمت جزوه ام که کنار مراقب پیره بود رفتم و با لبخندی غمگین گفتم ببخشید جزوه امو بردارم. که اونم خیره به من نگاه می کرد و لبخندی ملیح بر لب داشت. نه تو رو خدا ، تعارف نکنیا یه دفعه بیا لپ منم بکش. به هرحال این امتحان آخر بود و حدود یک ماه غم فراق و دوری و هجران باید بخوریم بلکه سیر بشیم. اگه با من کاری ندارین برم بخوابم ! بای !

پی نوشت : من این ترم هم مثل ترمای گذشته چندان تلاشی برای گرفتن نمره های بالای پونزده نکردم و وقتی به شب قبل امتحان می رسیدم مجبور می شدم به خاطر حجم بالای موضوعات نصفشون رو حذف کنم. تو طول ترم هم نتونستم درس بخونم که دلایل خاصی داشت. اما به کسایی که مثل من نتونستن خوب امتحان بدن عرض می کنم که دیگه غصه خوردن و گریه کردن و اشک و آه و عکس پاره ی تو و من فایده ای نداره. با امیدواری عزمتونو جزم کنین واسه ترمای آینده تا این نمره های درخشانتون کم فروغ تر بشن . دعای خیر من پشت سر همه ی شماست.

ناراحت نوشت : بعضی از اساتید هستن که نمره های دانشجوها رو با ذکر نام و شماره شناسنامه و آدرس خونه می زنن تو بعضی سایتا. بعد من میرم نمره های دخترا رو نگاه می کنم و بعضیاشونو می بینم که اکیپی نمره های بالا گرفتن. دلیلش هم اینه که چون با هم صمیمی هستن به هم کمک می کنن و اونایی که تو درس قوی ترن و خرخون تر به اونایی که خرخون نیستن یاری می رسونن که نمره اشون بالاتر بره. اما من تو پسرایی که اطرافم هستن چنین قضیه ای رو نمی بینم و با اینکه من چند بار از تعداد زیادی از بچه ها درخواست کردم که یه ذره با هم تمرین کنیم اما هیچ کس قبول نکرد.(فکر کن من از کسی چیزی درخواست کنم!) شاید الان نمره های من بهتر می شد. اما این ترم قضیه فرق می کنه. به کوری چشم همه اونایی که نمی تونن ببینن بقیه نمره های خوب می گیرن هم من درس می خونم و هم داوطلبانه به خیلیا کمک می کنم.

سه شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

عامل تبعیض و فساد !

نوشته شده توسط حامد 46 نمایش

سلام گریون ! پشت کلاس وایستادم ، خیره شدم به راهرو ، ساعتمو می بینم ، میخواد بشه ساعت دو ، یه امتحان مهم ، شروع میشه کمی بعد ، استرس و اضطراب ، به کلیه ها می زد ، اینا مهم نبود هیچ ، مهم تو بودی و قلب ، که توی سینه می زد ، با هر تپش سه تا نقب ، یکی برای اشکات ، که بارونه بهاره ، یکی برای دستات ، که حس و جون نداره ، دوست نداره نوشتن ، از نگارش بیزاره ، آخری هم برای ، حس لطیف و نرمت ، برای طبع پاکِت ، روشنیه نگاهت ، غرور د……ـه ات ، حجب و حیا و شرمت !!

گویا این سریال احساساتی شدن من پایان نداره. چند روز پیش گذرم به یه بلاگی افتاد با عنوان دست نوشته های امیر. بعد یه پسر و دوتا دختر نویسنده هاش بودن. تو این پستای آخر مثلا امیر که رئیسشونه دائما دخترا رو تهدید می کرد که برکنارشون می کنه و دخترا هم می گفتن نه ما هستیم ! خلاصه جو خیلی بچگانه ای داشت. اما نمی دونم چرا یهو زدم زیر گریه. های های می گریستم که بنده خدا جبرئیل اومد گفت : حامد چته نصفه شبی باز ؟ گفتم : ولم کن بابا ! مگه نمی بینی ؟ پسره الاغ نوشته دست نوشته های امیر بعد بیشتر پستاشو دخترا نوشتن. جبرئیل گفت : خب شاید دوست دختراشن. گفتم : نه بابا دوست دختر چیه ؟ بچه ان اینا. جبرئیل گفت : اه نگاه کُنا . خواستم یه ذره آرومت کنم حالا که نمیخوای به بال چپم. و من همچنان اینطوری بودم :   امروز متوجه شدم که یکی از دوستان بسیار دوست داشتنی ، حدود یه هفته پیش بدهکاریشو که حدود n تومن بوده صاف کرده ولی چون گروه بسته بوده نتونسته بره کارت امتحانشو بگیره و این موضوع علاوه بر اینکه خیلی ناراحتش کرده باعث شده که برای امتحان دادن دچار مشکلات عدیده بشه.آخه چرا؟ چرا کسی تو گروه نیست که کارا رو انجام بده ؟ بابا ، ملت گناه دارن ، حتما باید پشت مانیتور بزنم زیر گریه ؟ (اه اه ! مرتیکه سوسول خجالت نمی کشه با این همه ریش و سیبیل !)

چند وقت پیش رو خبرگزاریا یه مطلبی عنوان شده بود که زهرا امیر ابراهیمی با شبنم طلوعی یه تئاتر ضد ایرانی (ضد جمهوری اسلامی) روی صحنه بردن که به جزئیاتش کاری نداریم. چندی بعد شبنم طلوعی از اینکه گفتن اون بهاییه ناراحت شده و اذعان داشته که هرکس میتونه هر دین و تفکر و آیینی رو انتخاب کنه و بهایی بودن نه تنها عیب نیست بلکه کلی هم کلاس داره ! آخه عزیز من این فیلما رو واسه کسی دربیار که خبر نداشته باشه جیگر ! به هرحال اگه نمی دونین شبنم طلوعی کی هست ، خدمتتون عرض کنم که اگه سریال طنز بدون شرح یادتون باشه ، این خانم جزء همون بازیگرایی بودن که به همراه امیرحسین صدیق اواسط سریال به کار اضافه شدن و مثلا از یه مجله دیگه اومده بودن. در مورد خانم امیر ابراهیمی هم که توصیف لازم نیست فقط یه نکته ای برای من مبهمه. توی روزنامه ها و خبرگزاریا طوری در مورد این بازیگر نوشتن که گویا همه ی مردم فیلم سـ ک*س ایشون با اون پسره رو دیدن. والا اگه من دیده باشم ! (آخ ! کمرم!) ضمنا در زیر به یکی از عکسای لو رفته خیره می شویم :

به جان خودم آخرش این سایت هیتلر میشه !

همین چند روز پیش یه جا خوندم که شبکه ی فارسی ۱ خیلی اخه و بده و باعث ترویج بی بند و باری و بی خیالی و سست شدن بنیان های خانواده میشه و شبکه های داخلی باید یه گهی بخورن بالاخره. واقعا نمی دونم نوشتن این همه مقاله در مذمت شبکه های ماهواره ای و ترغیب شبکه های وطنی به ساخت آثار فاخر تا حالا چه سودی کرده که بازم بعضیا پیدا میشن که همین مطالب تکراری رو به خورد ما میدن. البته تو ابتذال شبکه های ماهواره ای شکی نیست اما نقد و تحلیل هم حد و مرزی داره. یه جایی تو همون مقاله نوشته بود که این شبکه با استفاده ی زیاد از رنگ صورتی باعث تحریک قوای جنـس*ی مردم میشه و ابراز داشته که وب سایت های پو*رنـ و هم از این رنگ استفاده می کنن. در ادامه نویسنده خاطر نشان کرده که رنگ صورتی در کنار رنگ های تیره فوق العاده تحریک آمیزه و با دیدن این رنگ ممکنه ملت اختیار از کفشون در بره و همونجا ایستاده یا نشسته عرضم به حضورتون که استمـ ن*اء کنن. نکته ی جالب این ماجرا اینجاست که من امروز یه لحظه به پیرهنم نگاه کردم دیدم سیری مایل به صورتیه. کاپشنم هم که مشکیه.

اقتضای سن من طوریه که کم کم دارم وارد جامعه میشم و از الان با مسئله ای برخورد کردم که درحال حاضر مهمترین دغدغه ی من در آینده اس. حالا جوامع دیگه رو نمی دونم ولی تا جایی که من فهمیدم اینجا تبعیض و پارتی بازی به شدت رواج داره. هرکی باباش یه کاره اییه ، هرکس عموش کارمنده جاییه ، هرکی داداشش یه جا مسئولیتی داره و خلاصه هرکی که یه جا یه آشنایی داره زودتر پیشرفت می کنه و هرکی هم که نداره تو گل دست و پا می زنه مثل … . از طرف دیگه تملق و زبون بازی هم رکن اساسی پیش افتادن کاراس. خب ، من که هیچ جا پارتی ندارم ، از چاپلوسی و منت کشی و کلا درخواست کردن هم منزجرم پس بهتره خفه خون بگیرم و بشینم تا آخر عمر با خودم ور برم و وبلاگ آپدیت کنم ! همونطور که مطلعین ، من برای هر حرفم یه تعداد مصداق میارم اما فعلا مصادیق این پاراگراف رو بی خیال شین که مغزم هیچ رقمه راه نمیده.

در آخر میخوام یه پرسشی رو مطرح کنم. به نظر شما عامل این تبعیض و فساد کیست ؟ آیا …..  …..د نیست ؟ آیا مسبب همه ی اینا زهرا امیر ابراهیمی نیست ؟ اگه نیست پس کیه ؟ (جمعیت درحالیکه مشت هایشان را گره کرده اند خطاب به پرتره ی بزرگ من که روی دیوار نصب است فریاد می زنند : مرگ بر تو ، مرگ بر تو ، مرگ بر تو ، تو تو تو! (بر وزن ای شاه خائن بخونین!) و من هم در حالیکه بی حرکت و با وقار تمام ایستاده ام ناگهان انگشت شست خویش را بالا آورده و طبق قانون دست راست در فیزیک ، به جمعیت حاضر نشان می دهم! (از خاطرات حامد، رهبر عظیم الشأن ایران در بیست سال بعد!) )

آپدیت نوشت : میگن به فیلم سفر به هیدالو بخاطر بازی زهرا امیر ابراهیمی مجوز اکران نمیدن. واسه اکران فتوا میخوان !

شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۸۸