تست های دانشجویی 2 ...

استاد که dota بشه !

نوشته شده توسط احرار 177 نمایش

سلام دوستان من ! حامدم ! خب این پستی که پیش روی شماست یکی از شاهکارهای احراره ! وی این پست رو حدودا دو ماه پیش به رشته ی تحریر درآورده بود ، اما به  دلیل پاره ای از مسائل امنیتی ، بی خیال انتشارش شدیم. اما الان این پست را با کمی ویرایش و دخل و تصرف در معرض دیدگان شما عزیزان قرار میدم. بخونید و ملذوذ بشین ! البته یه نکته ای هم بگم که این داستانی که در زیر آورده شده به هیچ وجه واقعیت نداره و تماما زاییده افکار نویسنده اس! ضمنا تمامی اسامی موجود در این پست مستعاره.

———————————————————————–

سلام امتحاناست و آره و اینا!!!

نمیدونم تا حالا واستون پیش اومده ۱۰۰ تا استاد تو یه درس داشته باشید که هر ۱۰۰ استاد هم فامیل باشن واسه من که پیش اومده ( پیش خودت میگی داره چرت میگه) (حامد شاهده)

بذار روشنتون کنم در روز های خوش آب و هوای پاییز ما میرفتیم دانشگاه . روزای یکشنبه درس شیرین چیز و با استاد داداشی داشتیم. هر هفته که میرفتیم سر کلاس میدیدیم یه استاد جدید سر کلاسه با چهره ای نزدیک به استاد قبلی . از استاد میپرسیدیم : استاد ببخشید شمااااااااااااااااااااااا؟!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ استاد جواب میداد : داداشی هستم داداش داداشی . ما با تعجب به استاد نگاه میکردیم که قدرت خدا رو میبینی چند نفر انقدر شبیه به هم و هم لهجه ( البته هر سری که داداش داداشی میومد لهجش غلیظ تر بود ما فکر میکردیم یکی کانالو عوض کرده)

خلاصه سرتون رو درد نیارم با ۱۰۰۱ آرزو و دعا رفتیم سر جلسه امتحان : برگه سوالا رو پخش کردن در حالی که من باید قبلش مدرر میشدم که نشدم .

سوال ۱ = بلد نیستم خوب میریم که سوال بعدی رو داشته باشیم

سوال ۲ = آهان نوک مغزمه ها ولش کن آخر سر مینویسم

سوال ۳ = اااههههههههههههههه این چه سوالایه … که داده

.

.

.

.

سوال ۱۲۳۶۷۹۸= استاد سلام برسون

داشتم میرفتم که سوال ۱۲۳۶۷۹۹ رو داشته باشم که دیدم یه شخصیت جدید با چهره ای نزدیک به داداشی که همه دارن ازش سوال میپرسن دستم رو به نشانه سوال بالا آوردم استاد گفت بله گفتم استاد ببخشید شماا؟!؟ گفت: داداشی هستم داداش داداشی گفتم خوب به درک. یه لحظه بیاید یه سوالی دارم خلاصه بعد از ۳۰ دقیقه اومد

گفت : بگو

گفتم : استاد به روح اعتقاد داری

گفت : بله

گفتم: پس تو روحت

گفت:چرا

گفتم:آخه این چه سوالاییه که دادی

گفت:من ندادم داداشم داده

گفتم:داداشت دوست صمیمی نداشته؟؟؟؟؟

گفت: چطور مگه

گفتم: اگه داشت بهش میگفت که …….

من میگفتم اون میگفت من میگفتم اون میگفت تا وقت امتحان تمام شد

بهش گفتم اون سوال داد یکی دیگه درس داد کی صحیح میکنه گفت معلوم نیست منتظریم مامان یکی دیگه بیاره

این بود ماجرای من و درس شیرین چیز

ممکن از خودتون بپرسید سربرگ که استاد که دوتا بشه چرا من گفتم ۱۰۰ تا !!! اشکالی نداره بپرسید به درک

باشه میگم که تا بچتون سبز نشه ۲ تا داداشن با هم شیفتی کار میکنن یکیشون استخدام میشه هر ۲ کار میکنن

سر برگ یه ایهام تابلو داره اگه گفتی!!

میریم که بریم

چهارشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۸۷

داستان های کوتاه کوتاه ۳

نوشته شده توسط حامد 350 نمایش

داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهر قدس (شهریار)

(قسمت بعدی ، بعد از تعطیلات عید)

————————————————————————————–

پای تخته :

استاد : این چه وضعه خط کشیدنه ؟

احرار : آخه استاد دست من مثل شما چیزکش نیست . شما خیلی راست می کشین.

چیز = خط .

————————————————————————————-

مرتضی : استاد شما بعده این کلاس هم کلاس دارین؟

استاد : نه دیگه شب میشه ، من الان میرم خونه.

یکی از دانشجوهای دختر : اِ ، استاد منم با خودتون ببرین.

(( باور ندارین ؟ مکانش کلاس ساختمان داده ، ساعت ۱۳:۳۰ روز یکشنبه کلاس ۱۳۰۳ ))

————————————————————————————-

سعید : رضا چرا دیگه نمیرین شمال ؟

رضا : آخه یکی ماشینش واسه باباشه ، باباش اجازه نمیده. یکی ماشین واسه خودشه ولی باباش اجازه نمیده. یکی ماشینه باباشه اما خاله اش اجازه نمیده. یکی ماشین واسه خودشه ولی عمه ی دخترعموی پسرناتنی مادربزرگش اجازه نمیده. بی ماشینم که نمیشه رفت. تو ماشین سعیدم که جا نمیشیم.(یه سعید دیگه)

سعید : خیلی خب بابا ، حالا کی خواست بیاد !

((باور ندارین ؟ مکانش روبه روی کلاس ۱۳۰۲ درس مدار الکترونیکی ساعت ۱۱ روز یکشنبه مورخه هجدهم اسفند))

————————————————————————————–

محسن : حامد چرا اینجوری نشستی ؟

۳ دقیقه بعد : حامد چرا چاییتو نمی خوری ؟

۲ دقیقه بعد : حامد چرا بیرونو نگا می کنی؟

۴ دقیقه بعد : حامد چرا لیوانتو مچاله نمی کنی ؟

۲ دقیقه بعد : حامد چرا پنجره بازه ؟

۱ دقیقه بعد : حامد چرا صندلیه ته سالن ، پشتی نداره ؟

۳ دقیقه بعد همگی با هم درحال خروج :

محسن : حامد کجا داری میری؟

(( باور ندارین ؟ مکانش بوفه ))

————————————————————————————–

چند دقیقه قبل از امتحان ترم…

حسین : امتحان امروز جزوه بازه.

من : اِ ، من نمی دونستم .

حسین : مگه استاد بهت ایمیل نزد ؟

من : نه.

ساعت ۸ صبح…

من : خب مهرداد بریم سر کلاس.

مهرداد : مگه نمی دونستی امروز کلاس تشکیل نمیشه ؟

من : نه ! از کجا باید می دونستم ؟

مهرداد : تو سایت زده بود !

سر دانشگاه (ساختمون ۲)…

من : میگم مصطفی فکر کنم این استاده ما نیومده ، با اجازت من دیگه برم خونه.

مصطفی : باشه ولی چه کلاسی داشتی ؟

من : انقل ! الانم یه ربع از کلاس گذشته ولی استاد نیومده.

مصطفی : ای بابا مگه نمی دونستی ؟

من : چیو ؟

مصطفی : کلاستون از این هفته رفته ساختمون ۵. (ته دانشگاه)

من : خب من از کجا باید می دونستم ؟

مصطفی : تو برد زده بود !

رو به روی در ورودی دانشگاه…

من : محسنو ندیدی ؟

رضا : چرا ! تو سایت بود .(سایت اینترنت دانشگاه ، واقع در ساختمون ۴ ، تقریبن انتهای دانشگاه)

۱۰ دقیقه بعد همون رو به روی در ورودی…

من : نبود که !

رضا : آره چون همین الان سوار اتوبوس شد رفت خونه !

نکته : در زمان وقوع این اتفاقات ، موبایل اختراع شده بوده !

————————————————————————————-

من : گوشیتو تو جیب شلوارت نذار ! پس فردا بهت زن نمیدنا !

احسان : من زن نمی گیرم به بچه هامم میگم زن نگیرین.

————————————————————————————-

سر کلاس…

رضا : استاد ست کردینا !

استاد به لباساش نگاه می کنه.

رضا : استاد عاشق شدیا !

استاد با خنده و حرکات سر تایید می کنه.

رضا : استاد چشمت گرفته ها !

استاد ممتد لبخند می زنه.

استاد یه برگه ی سفید رو نصف می کنه.

رضا : استاد میخوای شماره بنویسی ؟

من : به استاد بگو اسم کتابا رو یه بار دیگه بگه .

رضا : نه ، من روم نمیشه ، خودت بگو.

(( باور ندارین ؟ … به دلیل پاره ای از مسائل ، از ذکر مکانش معذورم))

————————————————————————————

احرار : اِ  ، استادتون اومد !

سعید : بابا شوخی نکن دیگه. میثم برو از دفتر سوال کن ببین استاد میاد یا نه ؟

میثم : پرسیدم گفت اصلا امروز نمیاد.

۱۰ دقیقه بعد…

احرار : استاد اومد ! باور کن !

سعید : احرار ، یه بار دیگه شوخی کنی خودت می دونیا !

۵ دقیقه بعد بیرون از ساختمون…

سعید : اِ ، استاد اومد که !

————————————————————————————

رضا : من این فایل آموزشی رو با چی باز کنم ؟ فلش پلیر که نصب نیست.

مهران : خوب با اینترنت اکسپلور بازش کن.

رضا : برو بابا ، این فلش پلیر میخواد.

مهران : خوب با Ie هم اجرا میشه.

رضا : عمرن !

مهران : الان میام ، اگه باز شد باید یه ربع قشنگ مشت و مال بدیا !؟

فایل اجرا می شود… .

(( باور ندارین ؟ مکانش سایت دانشگاه ))

————————————————————————————

حسین : من فایل exe این آنتی ویروس رو که ۴۰ مگ بود رو با دایل آپ تو ۴۵ دقیقه دانلود کردم.

من و امیر و محسن و رضا و مهران و احرار به هم نگاه می کنیم.

————————————————————————————

دانشجوی دختر : استاد جا نیست بشینیم.

استاد : برید دو تا صندلی بیارین یه گوشه بتمرگین بمیرین خیر سرتون.

مجید : ببخشید استاد من واسه ساعت بعدم ، میشه از این به بعد این ساعت بیام ؟

همون استاد : امروز که اومدی تموم شد دیگه ، ولی از جلسه های بعد گه می خوری بیای این ساعت.

اول کلاس …

همون استاد : هرکی کتاب نداره تن لششو جمع کنه بره گورشو گم کنه گمشه از کلاس بره بیرون!

حسین : حالا استاد نمیشه این یه جلسه رو بشینم سر کلاس ؟

استاد : نه گمشو از جلو چشمام دور شو نکبت !

اواسط کلاس…

استاد : آقا شما یه چند تا لغت از این خانم بپرس ببین بلته ؟

۵ دقیقه بعد…

احسان : استاد پرسیدم بلد بود.

استاد : خب بیا پای تخته یه بار دیگه بپرس.

احسان : computer ، book ، cd ، monitor ، taxi ، mobile ، teacher و…

استاد : شما ریدی ! برو بتمرگ سر جات گهتو بخور !

(( باور ندارین ؟ … از ذکر درس و کلاس و ساعتش  معذورم ))

———————————————————————————–

حسن : خوبه ما اومدیم دانشگاه ، از اونایی که نیومدن جلوتریم. حداقل اینجا یه کار مفیدی انجام میدیم.

من : چه کاری ؟

حسن : فکر !

———————————————————————————-

احسان : یه بار که تازه گوشی خریده بودم ، هنوز سیم کارتو ننداخته ، دم در مغازه یکی گوشیمو زد. بعد دو روز بعد یکی بهم زنگ زد گفت بیا فلان جا گوشیتو بگیر.

———————————————————————————-

آه ای عشق من ، من تو را بسی بسیار دوست می دارم و جانم را فدای تو می کنم. با من سخن گوی که ارتعاشات امواج صدایت نیکوست.

- : از ماشین بیا پایین ، زود باش ، دستاتو بذار پشتت و پیاده شو !

- : چی شده جناب سروان ؟

- : حرف نزن ! پاهاتو باز کن ! بچسب به دیوار !

ناگهان تیری شلیک می شود.

صدای آژیر اتومبیل های پلیس فضا رو پر کرده.

دو نفر رو با دستبند سوار ماشین می کنن.

 تیر به اشتباه شلیک شده ولی خوشبختانه به زمین اصابت کرده و کسی مجروح نشده.

پس از تزریق مقدار زیادی آدرنالین به خون ساکنان ، آژیر کشان محل رو ترک می کنن.

نکته : خیلی ستمه که وسط افکار و خیالات عشقولانه ، حدودا نیمه های شب ، توی کوچه اتون تعقیب و گریز پلیسی با دستگیری به پایان برسه. هرچی رویا ساخته بودی به یکباره می پره. بدتر از اون دیگه خوابت نمی بره و بدبختانه باید ساعت ۸ صبح هم پاشی بری دانشگاه.

سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۷

حجابو کنار بزن؟ یا نزن؟

نوشته شده توسط حامد 282 نمایش

سلام رفیق خوبم ! خوبی چطوری ؟ چیکارا می کنی ؟ نزدیک عیده ، به ما عیدی نمیدی ؟ نه اصلا عیدی نمیخواد ، همین وجود خالیت بسه. فقط با من حرف بزن !

خب فرزندانم ، بعد از پست های نسبتا جالبه – داف کیست ؟! - تنظیم خانواده و جمعیت !جنس برتر ؟ولنتاینو بخورم ! و من بوس میخوام ! می رسیم سر یه پست جالب دیگه درباره ی مسائل جنس ی ! موضوع مورد بحث ما حجابه. چی ؟ از بی حجابی خوشتون میاد ؟ از بدحجابی هم خوشتون میاد ؟ به من چه !

من تا حدودی دوران قبل از ریاست جمهوری خاتمی رو یادم میاد. باور بفرمایین وضع پوشش اینجوری نبود. البته شایدم اون موقع رسانه های ارتباط جمعی محدود بودن اما به هرحال پوشش کامل تر بود. وقتی می دیدیم یه پسری موهاش بلنده ، با دست به همدیگه نشونش میدادیم و کلی حال می کردیم و بهش می خندیدیم. الان اونا به ما می خندن! اگه موها و لباست طبق مد روز نباشه ، کسی تحویلت نمیگیره و مایه ی شرمساری اطرافیانت میشی. مثلن وقتی میخوان با یه دختری صحبت کنن ، میگن تو نیا ، تریپت ضایع اس. بگذریم که خیلی از بحث منحرف شدیم. اصلا بحث ما درباره ی حجاب خانوماس.

دوران خاتمی یه مقدار مردم روشون زیاد شد. ولی تو دوره ی احمدی نژاد مسولین گفتن که ای بابل ! این چه وضعه مملکته ؟ نمیشه فرق فاحشه رو از آدم عادی تشخیص داد ! ( گلاب به روتون اینجا دو حالت وجود داره ! یا اینکه پوشش بدکاره ها مد شده ، یا اینکه همه دور از جون شما آره ! که صد در صد مورد اول درسته.) این شد که مجبور شدن از اهرم زور استفاده کنن و لب و دهان هر بدپوششی را سرویس نمایند ! من صاحب نظر نیستم و نمی تونم دقیقا بگم که این کار درسته یا نه ، اما اگه نظر کلی منو بخواین میگم که آره ! کار درستی می کنن که گیر میدن ! همونطوری که قبلا هم گفتم ، ایراد گرفتن از نوع پوشش مشکل نداره ، ولی اگه مثلن توی یه پارک یا هر فضای باز دیگه یی ، دو تا جنس مختلف دارن با هم گپ می زنن ، گیر دادن مشکل داره. بابا بذارین جوونا اینجوری تخلیه بشن دیگه نرن چیز کنن! ( بحث شمال و ویلا یه چیز دیگه اس ! قاطی این مسائل نکنین !)

منو ببر !

اما یه مسئله دیگه ی حجاب ، نوع حجاب خارجی های حاضر در ایرانه. به عقیده ی نگارنده دلیل محکم و قانع کننده ای وجود نداره که خانومای خارجی رو ملزم به استفاده از روسری و اینا بکنیم. یکی از عوامل مهمی که گردشگر کم میاد تو کشور ما ، همین مسئله ی پوشش خانوماس. الان تو عکس زیر چهار نفر از دوستان منو می بینین که رفتن کوه . خب خوش باشن ولی در سمت راست اینان ، دوتا خانم هلندی نامحجبه درحال صعود به ارتفاعات هستن ! می بینین چه دوستای با جنبه ای دارم ؟ عین خیالشونم نیست ! البته بعد از گرفتن عکس مشخص نیست که چه کار کردند ! کله ی بچه ها رو هم سیاه کردم چون دوست داشتم !

کله سیاها !

این دخترک هم نمی دونم کجاییه ، ولی از ارادتی که نسبت به سرباز هخامنشی داره ، میشه فهمید که ایرانیه! شما دوست داشتین یه سرباز هخامنشی بودین آیا ؟

یه بوسه ی فرانسوی چسبناک !

هر از چند گاهی میشنویم که میگن چند تا از بانوان ما در یکی از خیابونا بخاطر آزادی نداشتن و محدود بودن و اجباری بودن حجاب ، دست به تظاهرات زدن. جالب اینجاست که همیشه هم تعداد تظاهرات کنندگان انگشت شمار بوده و تعداد اینگونه حرکات نیز از سالی یه بار فراتر نمیره. میشه یه نتیجه ی کلی گرفت که اکثریت قریب به اتفاق مردم ما با مسئله ی حجاب مشکلی ندارن. البته تصویر زیر کمی مبهمه و به نظر میاد که دارن واسه یه چیز دیگه راهپیمایی می کنن ! (آقا سوا نکن ! درهمه ! این همه دارم برای کی سخنرانی می کنم؟ ) ولی نمیذارم دخترای مردمو دید بزنین ! عکسو کوچیکش کردم !

مرگ بر بدحجاب !

به هر ترتیب همونطوری که پیغمبر گفته ، حجاب مصونیته نه محدودیت و اگر کمی مغز و درک خودمون رو به کار بندازیم متوجه نیکویی حجاب میشیم. خطاب به خواهران گرامی میگم که آقا ! شما این مردا رو نمیشناسین ! من میشناسم ! حجابتونو جان من رعایت نمایین و تقوا پیشه کنین. باور کنین جای دوری نمیره. حالا اگه به نصایح من گوش فرا دادین ، من برم دیگه. تا دیدار دوباره خدا یاورتون و یاورم و یاورش !(یاور کی؟)

پی نوشت ۱: توی پروفایل کلوب یکی از دخترای دانشگاه ، تو قسمت فیلمای مورد علاقه نوشته بود : american pie و she’s the man و از این جور فیلما . حالا هی به من گیر بدین که اینا چیه درباره بوس فرانسوی و تنظیم خانواده و اینا نوشتی.

پی نوشت ۲: یه سخن قشنگ دیگه به چشمم خورد که واقعا وصف حال منه :

چه زشت است برای مؤمن ، دلبستگی به چیزی که او را خوار می کند. (امام حسن عسگری (ع))

امیدوارم خوار نشم و نشید.

آپدیت نوشت : بعضی از خانما دوست دارن آستینشون رو تا حدودای آرنجشون بزنن بالا. خب حالا تا این حد ایرادی نداره !

جمعه, ۱۶ اسفند ۱۳۸۷

داستان های کوتاه کوتاه ۲

نوشته شده توسط حامد 336 نمایش

داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهر قدس (شهریار)

پشت تمامی این داستان ها ، نکته و فلسفه ای نهفته است .

————————————————————————————–

دانشجوی m : حاجی قربون دستت ، برسونیا !

دانشجوی x : چشم خیالت راحت ! من خوندم !

نمرات پایان ترم : دانشجوی m = 15  دانشجوی x = 14

دانشجوی a : دانشجوی x نخوابی رو برگه ها. پاتو بذار زیر میز که مایل بشه بتونم ببینم !

دانشجوی x : بابا باشه ، نگران نباش ، من کی خوابیدم رو برگه تاحالا ؟

نمرات پایان ترم : دانشجوی a = 14   دانشجوی x = 13

دانشجوی h : آقا خیالت راحت باشه ، تا من پیشت نشستم غم نداشته باش!

دانشجوی x : دستت درد نکنه ، ایشالا عروسیت دانشجوی a جبران کنه !

نمرات پایان ترم : دانشجوی h = 8   دانشجوی x = 10

تمامی این ها با سند و مدرک موجود است !

————————————————————————————

من : پژمان نمی دونی این کلاس ما کجا تشکیل میشه؟ استادش اومده یا نه؟ کسی هم سر کلاس بود ؟ از بچه های خودمونم تو کلاس نشسته بودن ؟ من همیشه زود می رسیدما ، حالا این استاده گیره یا نه ؟ میذاره برم سرکلاس اصلا ؟ تو قبلا باهاش کلاس داشتی ؟ چطوره ؟ نمره پمره ، درس مرس چطوری میده ؟ تا کی نگه می داره مارو تو کلاس ؟ اصلا کلا چجور استادیه ؟

پژمان : عشق من بیا برگرد تنهایی خیلی سخته نه نمیشه . (هندزی فری در گوش)

((باور ندارین ؟ مکانش روبه روی بوفه بود.))

————————————————————————————

استاد مدارمنطقی در اولین جلسه و حین حضورغیاب : خانم احمدی ؟… خانم استیری ؟… خانم الموتی ؟… خانم برومند؟… خانم پدرامی ؟… خانم پو … خب دیگه از خانمش فاکتور می گیریم ………………………. هدایتی ؟… یحیوی؟… خب منم بهارک حسینی هستم استاد درس مدارمنطقی کامپیوتر این ترم شما.

(یه صدایی از ته کلاس):

حسام : ببخشید استاد ، اسم منو نخوندین.

((باور ندارین ؟ مکانش کلاس مدارمنطقی کامپیوتر ، شنبه ساعت ۱۳:۳۰ کلاس ۱۱۰۲))

———————————————————————————–

شنبه

مهرداد : حامد کی موهاتو فشن می کنی ؟

من : این پنجشنبه ای حتمن دیگه میرم.

چند ساعت بعد…

مهران : حامد بالاخره کی میخوای فشن کنی ؟

من : پنجشنبه . دیگه این پنجشنبه قطعیه.

سه شنبه ی همون هفته

مهرداد و مهران باهم : بابا حامد آخرش تو کی میخوای بری موهاتو فشن کنی ؟

———————————————————————————

امین از فاصله ی ۶۰ متری و با حالت فریاد گونه : حامـــــــــــــــــــــــــد ! بیـــــــــــــا اینجــــــــا ! کـــارت دارم !

من بعد از چند ثانیه دوندگی : چی شده ؟

امین : میلانتونم که حذف شد !

——————————————————————————–

استاد : خب من از همکارا و دوستام شنیدم که سطح علمی این دانشگاه نسبت به جاهای دیگه بالاس ، پس یه مقدار کارمون راحت تره. خب حالا بگید که انتگرال کسینوس x چی میشه ؟

۴۰ نفر به یکدیگر نگاه می کنند.

(( باور ندارین ؟ مکانش کلاس ساختمان داده ، یکشنبه ساعت ۱۳:۳۰ کلاس ۱۳۰۳))

——————————————————————————-

ممد : حامد ! عرفان یه آهنگ توپ داده بیرون که برای اولین بار قسمت پاپش رو خودش خونده ! ولی به نظرم همون رپ بخونه بهتره ! حالا میخوایش ؟

من : آره ، بلوتوثش کن .

بعد از ۵ دقیقه…

ممد : اه فیل (fail) شد. بیا یه بار دیگه برات بفرستم.

بعد از ۵ دقیقه…

من : اِ ، اینکه شادمهره که .

——————————————————————————-

یکی از دخترا به دوستش : وااااااااااای فیلم دیشبی رو دیدی ؟ چقدر قشنگ بود !

دوستش : اه ندیدم ! حالا کی تکرارش می کنه ؟

خودش : الان داره تکرار می کنه.

دوستش : اه حیف شد . راستی اسم فیلمه چی بود ؟

خودش : یوزارسیف !

——————————————————————————-

استاد یکی از درسا ، هنگام حضور غیاب : خانم سلماسی ؟… خانم شکوفه سلماسی؟… سلماسی ؟…

احسان : استاد ، رفته گل بچینه.

——————————————————————————-

ممد : آقا بیا برسونمت . آزادی میری دیگه ؟

من : آره ولی دستت درد نکنه ، مزاحم نمیشم ، خودم میرم.

ممد : نه بابا چه مزاحمتی ، دارم میرم تو رو هم می رسونم دیگه.

من : آخه من میخوام از یکی از بچه ها جزوه بگیرم ، باید تا سر دانشگاه برم. تو دیرت میشه ، معطل من نشو ، برو.

ممد : خب بریم جزوه رو بگیریم بعد باهم میریم.

سر یکی از ساختمونا…

من : میگم که حالا باید سه طبقه برم بالا ، تو همینجا وایستا ، خسته میشی این همه پله بیای بالا.

ممد : نه بابا چه خستگی ای ، بریم.

پشت در کلاس…

من : اینا کلاسشون تموم نشده ، احتمالا یه ۵ دقیقه ای باید وایستیم. تو برو دیگه.

ممد : نه دیگه ۵ دقیقه که چیزی نیست.

من : آخه شاید بعدش بخوام کپی کنم ، طول می کشه.

ممد : نه ، انتشارات که خلوته.

بعد از پایان کلاس…

من : اوه اوه ، اینا ریختن سر استاد ، حالا تا ولش کنن کلی طول می کشه. میخوای تو برو دیگه ، بازم دستت درد نکنه.

ممد : اشکال نداره ، صبر می کنیم.

من : اقا بی خیال ، بریم ، اینا ول کن نیستن. من فردا میام ازشون می گیرم.

رو به روی انتشارات…

من : اِ ، دیدی چی شد ؟ یادم رفت جزوه ی این استاده رو بخرم. میگم تو برو حالا تا یارو بخواد کپی کنه بعد بهش طلق بندازه وقت میبره. دستت درد نکنه اتوبوس هست.

ممد : عیب نداره برو بگیر من اینجا هستم.

من : خب نمیخواد ، اینم فردا میام می گیرم.

پارکینگ…

احرار و رضا و علی : سلام حامد . کجا ؟

من : با ممد دارم میرم خونه. ممد میگم که تا من بخوام با اینا احوالپرسی کنم طول می کشه ، یه چند وقت بود ندیده بودمشون.

احرار : اِ ، بچه ها اومدن ، آقا ما بریم دیگه ، خداحافظ.

کنار ماشین…

من : الان اگه بخوای منو برسونی تو ترافیک گیر می کنی ، بی خیال ، دیرت میشه.

ممد : نه بابا من عادت دارم .

فوقع ما لاوقع . ( پس شد آنچه نباید می شد…)

نکته : اسامی خانم ها مستعار است .

چهارشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۸۷

سالی که نکوست ، از بهارش پیداست !

نوشته شده توسط حامد 127 نمایش

سلام دوستان ارجمندم ! موفقیت و پیروزی و شادکامی شما ، آروزی تمامی انسان هاست ! با هر سلیقه و علاقه ای که هستین ، وافرا دوستتون دارم!

بعد از مدت مدیدی میخوام یه روزنوشت اساسی برم. توی این پست میخوام اتفاقات کلی و مهم امسال رو براتون بازگو کنم و مسلما این اتفاقات فقط برای من حادث شده ! به هرحال این سن و سال از بدترین دوره های زندگی آدمیه که باید با کمک باتجربه ها و دوستان ، ازش گذر کرد. دیگه بیشتر از این مقدمه چینی نمی کنم و بریم سر اصل مطلب این پست.

خب از فروردین ماه و تعطیلات عید شروع می کنم. از اون شب منحوس! اگه توی اون شب کذایی خسته بودم و راحت می خوابیدم ، دیگه مجبور نبودم با فکر و خیال و رویا خودمو سرگرم کنم. و چه رویای مسخره ای بود! اگه می دونستم اون یک ساعت خیالبافی یکسال از عمرمو تحت تاثیر قرار میده ، غلط می کردم که فکر کنم! شاید بشه فروردین امسال رو از بدترین ماه های عمرم به حساب آورد. هرچند تو این ماه مشکلات زیادی نداشتم ، اما بنیانگذار مشکلات متعددی بود.

کلا معلوم نبود تو سه ماهه ی اول سال چه هدفی رو دنبال می کردم. شاید یکی از آرزوهام داشتن سایت بود که تو مهرماه بهش رسیدم. کلا من به هر آرزویی که داشتم دیر یا زود رسیدم و الان که به پشت سرم نگاه می کنم ، هیچ آرزوی تحقق نیافته ای رو نمی یابم. البته از آمال سال ۸۷ فاکتور بگیرین! داشتم می گفتم. فصل بهار با بی خیالی و شایدم خوش خیالی طی شد و من اون موقع ترم دوم دانشگاه بودم و به لحاظ درسی هم دچار افت شدم. به هر شکل تو روحیه ی آدم تاثیر میذاره.

تابستون شد و من کلی برنامه داشتم. بخاطر همین برنامه ها بی خیال درس و دانشگاه شدم. گفتم به کارایی که میخوام بکنم برسم. که اتفاقا به هیچ کدوم از اهدافم نرسیدم و جالبترش این بود که هیچ تلاشی هم برای نیل به خواسته هام انجام ندادم. درواقع عمرم تلف شد و تنها ثمری که میتونم به تابستون نسبت بدم ، آشنایی بسیار زیاد با هالیوود و کلا دنیای غرب بود. که خودتون هم واقفین ، کار شاقی نکردم. تا اواخر مردادماه من ، خودم بودم ولی درهمون روزها بنابه دلایلی که حتمن به زودی خواهم گفت دچار افت روحی شدم و یک ماهه ی آخر تابستون با امید همراه با افسردگی طی شد.

ترم جدید دانشگاها شروع شد. می خواستم توی این چندماه متحول بشم. می خواستم اعتماد به نفسم رو بالا ببرم و گستره ی ارتباطاتم رو زیاد کنم. ضمنا قصد داشتم که درسم رو هم بخونم و همچنین از اتفاقاتی که ممکنه بیوفته استفاده کنم. اما میشه گفت تا حد زیادی ناموفق بودم ولی زمینه رو برای ترم بعد – یعنی این ترم – آماده کردم. پاییز بدترین دوران روحی روانی من بود. انگیزه هامو از دست رفته می دیدم و هیچ امیدی به آینده نداشتم. در موضع ضعف بودم و همونطوری که از مطالب سایت هم مشخصه ، به فکر مرگ و آسودگی خاطر ناشی از مردن بودم. این حالت یک نوع افسردگی با دز پایین بود. توی این چندماه با برخی حقایق زندگی آشنا شدم و برای رسیدن به هدفم ، ارتباطم رو با دیگران گسترش دادم.

اما فاصله ی بین پایان امتحانا با شروع ترم جدید – یعنی بهمن ماه – دوره ی ریکاوری و بازسازی روحی بود. افکار منفی رو کنار زدم و با تغییر ذهنیت ، تاحدی به اعتماد به نفس مورد دلخواهم رسیدم. حالا من به لحاظ روانی آماده بودم و باید منتظر می شدم تا ببینم سرنوشت چه رقم خواهد زد. اما هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و روزا گذشت ولی باز هم تجربه یا شاید بهتر باشه بگم ذهنیت جدیدی برای من خلق شد. به این نکته پی بردم که اصلن دلیلی برای ارتباط داشتن با همه نبود و با این کار فقط احترام و ارزش خودمو از دست دادم و به هیچ سودی هم نرسیدم. به هرحال اینا آموزه های کوچکی هستن که کسی به من یاد نداده بود و من بعد از شکست متوجه شدم که به بیراهه می رفتم.

الان دقیقا برگشتم به دوران قبل از فروردین. وقتی وبلاگ قبلیم رو نگاه می کردم کاملا به این قضیه واقف شدم. این حالت بسیار بهتر از احوال روانی من تو سال ۸۷ هست و دوست دارم همینطور بمونم اما می دونم که دیری نخواهد پایید که دوباره روند مضمحل شدن رو شروع خواهم کرد و با تعطیلات عید به زوال کامل روحی خواهم رسید. درکل پیش بینی من برای خودم و در روزهای باقی مونده سال ، پیش بینی خوبی نیست ولی همچنان باید دید که روزگار چه حوادثی رو رقم خواهد زد.

کلا امسال سال خوبی برای من نبود. سال بدی هم بود. الان که فکر می کنم می بینم که اگه فروردین ۸۷ نبود ، سرعت پیشرفتم بسیار بیش از این ها می شد و می تونستم با فراغ بال بیشتری به چیزهایی که دوست دارم فکر کنم و حداقلش به این صورت عمرم و جوونیم به هدر نمی رفت. هرچند که گذشته ها دیگه گذشته.

البته دوستان من. شاید تو این پست کمی با کلمات بازی کرده باشم و شاید خیلی غیرمستقیم به مسائل پرداختم ، اما بدونین حوادثی که امسال برای من به وقوع پیوست ، اگه هم خیلی کوچیک و ریز به نظر بیاد ، برای من بیش از اندازه بزرگ بوده و حتی ممکنه تاثیراتش تا سال های متمادی هم زندگی منو تحت تاثیر قرار بده. و خب زندگی هر آدمی برای خودش ارزشمنده! دیگه سخن به اطناب نمی کنم و شما رو به خدای منان میسپارم.

پی نوشت ۱: خیلی حساس و عصبی شدم . به یه روانپزشک ، احساس نیاز می کنم! 

پی نوشت ۲: شاعر که خودم باشم میگم!:

صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس

                           پرهیز من از طلب ، نخوردنم به روزه اس

شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم

                                من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم

آفت من زندگیست ، نجابتم بندگیست

                         نخ عروسک دل ، سرش تو دستای کیست ؟

واکنشی نمیشه ، نمی بینم کو ترغیب؟

                       عنصر روح و تنم ، منتظره یه ترکیب

البته بعضی جاهای شعر ابهام داره! حالا بعدا روشنش می کنم!

سه شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۸۷