داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهر قدس (شهریار)
(قسمت بعدی ، بعد از تعطیلات عید)
————————————————————————————–
پای تخته :
استاد : این چه وضعه خط کشیدنه ؟
احرار : آخه استاد دست من مثل شما چیزکش نیست . شما خیلی راست می کشین.
چیز = خط .
————————————————————————————-
مرتضی : استاد شما بعده این کلاس هم کلاس دارین؟
استاد : نه دیگه شب میشه ، من الان میرم خونه.
یکی از دانشجوهای دختر : اِ ، استاد منم با خودتون ببرین.
(( باور ندارین ؟ مکانش کلاس ساختمان داده ، ساعت ۱۳:۳۰ روز یکشنبه کلاس ۱۳۰۳ ))
————————————————————————————-
سعید : رضا چرا دیگه نمیرین شمال ؟
رضا : آخه یکی ماشینش واسه باباشه ، باباش اجازه نمیده. یکی ماشین واسه خودشه ولی باباش اجازه نمیده. یکی ماشینه باباشه اما خاله اش اجازه نمیده. یکی ماشین واسه خودشه ولی عمه ی دخترعموی پسرناتنی مادربزرگش اجازه نمیده. بی ماشینم که نمیشه رفت. تو ماشین سعیدم که جا نمیشیم.(یه سعید دیگه)
سعید : خیلی خب بابا ، حالا کی خواست بیاد !
((باور ندارین ؟ مکانش روبه روی کلاس ۱۳۰۲ درس مدار الکترونیکی ساعت ۱۱ روز یکشنبه مورخه هجدهم اسفند))
————————————————————————————–
محسن : حامد چرا اینجوری نشستی ؟
۳ دقیقه بعد : حامد چرا چاییتو نمی خوری ؟
۲ دقیقه بعد : حامد چرا بیرونو نگا می کنی؟
۴ دقیقه بعد : حامد چرا لیوانتو مچاله نمی کنی ؟
۲ دقیقه بعد : حامد چرا پنجره بازه ؟
۱ دقیقه بعد : حامد چرا صندلیه ته سالن ، پشتی نداره ؟
۳ دقیقه بعد همگی با هم درحال خروج :
محسن : حامد کجا داری میری؟
(( باور ندارین ؟ مکانش بوفه ))
————————————————————————————–
چند دقیقه قبل از امتحان ترم…
حسین : امتحان امروز جزوه بازه.
من : اِ ، من نمی دونستم .
حسین : مگه استاد بهت ایمیل نزد ؟
من : نه.
ساعت ۸ صبح…
من : خب مهرداد بریم سر کلاس.
مهرداد : مگه نمی دونستی امروز کلاس تشکیل نمیشه ؟
من : نه ! از کجا باید می دونستم ؟
مهرداد : تو سایت زده بود !
سر دانشگاه (ساختمون ۲)…
من : میگم مصطفی فکر کنم این استاده ما نیومده ، با اجازت من دیگه برم خونه.
مصطفی : باشه ولی چه کلاسی داشتی ؟
من : انقل ! الانم یه ربع از کلاس گذشته ولی استاد نیومده.
مصطفی : ای بابا مگه نمی دونستی ؟
من : چیو ؟
مصطفی : کلاستون از این هفته رفته ساختمون ۵. (ته دانشگاه)
من : خب من از کجا باید می دونستم ؟
مصطفی : تو برد زده بود !
رو به روی در ورودی دانشگاه…
من : محسنو ندیدی ؟
رضا : چرا ! تو سایت بود .(سایت اینترنت دانشگاه ، واقع در ساختمون ۴ ، تقریبن انتهای دانشگاه)
۱۰ دقیقه بعد همون رو به روی در ورودی…
من : نبود که !
رضا : آره چون همین الان سوار اتوبوس شد رفت خونه !
نکته : در زمان وقوع این اتفاقات ، موبایل اختراع شده بوده !
————————————————————————————-
من : گوشیتو تو جیب شلوارت نذار ! پس فردا بهت زن نمیدنا !
احسان : من زن نمی گیرم به بچه هامم میگم زن نگیرین.
————————————————————————————-
سر کلاس…
رضا : استاد ست کردینا !
استاد به لباساش نگاه می کنه.
رضا : استاد عاشق شدیا !
استاد با خنده و حرکات سر تایید می کنه.
رضا : استاد چشمت گرفته ها !
استاد ممتد لبخند می زنه.
استاد یه برگه ی سفید رو نصف می کنه.
رضا : استاد میخوای شماره بنویسی ؟
من : به استاد بگو اسم کتابا رو یه بار دیگه بگه .
رضا : نه ، من روم نمیشه ، خودت بگو.
(( باور ندارین ؟ … به دلیل پاره ای از مسائل ، از ذکر مکانش معذورم))
————————————————————————————
احرار : اِ ، استادتون اومد !
سعید : بابا شوخی نکن دیگه. میثم برو از دفتر سوال کن ببین استاد میاد یا نه ؟
میثم : پرسیدم گفت اصلا امروز نمیاد.
۱۰ دقیقه بعد…
احرار : استاد اومد ! باور کن !
سعید : احرار ، یه بار دیگه شوخی کنی خودت می دونیا !
۵ دقیقه بعد بیرون از ساختمون…
سعید : اِ ، استاد اومد که !
————————————————————————————
رضا : من این فایل آموزشی رو با چی باز کنم ؟ فلش پلیر که نصب نیست.
مهران : خوب با اینترنت اکسپلور بازش کن.
رضا : برو بابا ، این فلش پلیر میخواد.
مهران : خوب با Ie هم اجرا میشه.
رضا : عمرن !
مهران : الان میام ، اگه باز شد باید یه ربع قشنگ مشت و مال بدیا !؟
فایل اجرا می شود… .
(( باور ندارین ؟ مکانش سایت دانشگاه ))
————————————————————————————
حسین : من فایل exe این آنتی ویروس رو که ۴۰ مگ بود رو با دایل آپ تو ۴۵ دقیقه دانلود کردم.
من و امیر و محسن و رضا و مهران و احرار به هم نگاه می کنیم.
————————————————————————————
دانشجوی دختر : استاد جا نیست بشینیم.
استاد : برید دو تا صندلی بیارین یه گوشه بتمرگین بمیرین خیر سرتون.
مجید : ببخشید استاد من واسه ساعت بعدم ، میشه از این به بعد این ساعت بیام ؟
همون استاد : امروز که اومدی تموم شد دیگه ، ولی از جلسه های بعد گه می خوری بیای این ساعت.
اول کلاس …
همون استاد : هرکی کتاب نداره تن لششو جمع کنه بره گورشو گم کنه گمشه از کلاس بره بیرون!
حسین : حالا استاد نمیشه این یه جلسه رو بشینم سر کلاس ؟
استاد : نه گمشو از جلو چشمام دور شو نکبت !
اواسط کلاس…
استاد : آقا شما یه چند تا لغت از این خانم بپرس ببین بلته ؟
۵ دقیقه بعد…
احسان : استاد پرسیدم بلد بود.
استاد : خب بیا پای تخته یه بار دیگه بپرس.
احسان : computer ، book ، cd ، monitor ، taxi ، mobile ، teacher و…
استاد : شما ریدی ! برو بتمرگ سر جات گهتو بخور !
(( باور ندارین ؟ … از ذکر درس و کلاس و ساعتش معذورم ))
———————————————————————————–
حسن : خوبه ما اومدیم دانشگاه ، از اونایی که نیومدن جلوتریم. حداقل اینجا یه کار مفیدی انجام میدیم.
من : چه کاری ؟
حسن : فکر !
———————————————————————————-
احسان : یه بار که تازه گوشی خریده بودم ، هنوز سیم کارتو ننداخته ، دم در مغازه یکی گوشیمو زد. بعد دو روز بعد یکی بهم زنگ زد گفت بیا فلان جا گوشیتو بگیر.
———————————————————————————-
آه ای عشق من ، من تو را بسی بسیار دوست می دارم و جانم را فدای تو می کنم. با من سخن گوی که ارتعاشات امواج صدایت نیکوست.
- : از ماشین بیا پایین ، زود باش ، دستاتو بذار پشتت و پیاده شو !
- : چی شده جناب سروان ؟
- : حرف نزن ! پاهاتو باز کن ! بچسب به دیوار !
ناگهان تیری شلیک می شود.
صدای آژیر اتومبیل های پلیس فضا رو پر کرده.
دو نفر رو با دستبند سوار ماشین می کنن.
تیر به اشتباه شلیک شده ولی خوشبختانه به زمین اصابت کرده و کسی مجروح نشده.
پس از تزریق مقدار زیادی آدرنالین به خون ساکنان ، آژیر کشان محل رو ترک می کنن.
نکته : خیلی ستمه که وسط افکار و خیالات عشقولانه ، حدودا نیمه های شب ، توی کوچه اتون تعقیب و گریز پلیسی با دستگیری به پایان برسه. هرچی رویا ساخته بودی به یکباره می پره. بدتر از اون دیگه خوابت نمی بره و بدبختانه باید ساعت ۸ صبح هم پاشی بری دانشگاه.