نیم سال دوم ۸۸-۸۷ و قربون
سلامی به گرمی ماشین مشکی که ساعت ها زیر آفتاب بوده تو این تابستون گرم.
بازگشت اژدها یا بهتره بگم اژدها وارد میشود یا هر چی که حال میکنید بعد ماه ها اومدم یه پست بدم . کلا در مورد این ترم که قربونش برم که چه ترمی بود همچین …
خوب از اول این ترم شروع میکنم که قبل از عید بود و کلاسا به پیچ میرفت و عشق و حال . عید اومد و نفهمیدیم چجوری رفت شما فهمیدین به ما هم بگید . یه مسئله جالب امسال این بود که سال گاو بود و از اونجایی که من متولد ماه گاوم همه میگفتن امسال ساله توئه و خوش شانس که بودی امسال خوش شانس تر میشی منم ببینیم و تعریف کنیم.
کلاسا بعد از عید شروع شد و تا یکی دو هفته به پیچ گذشت بعد از این یکی دو هفته استادا جدی تر و دانشجوها هم … تر .
شنبه ( ساعت۱۰:۳۰) :
کلاسی که هیچ کس تو زندگیش باهاش حال نمیکنه مخصوصا تازگیا . همیشه یه جوری میپیچوندمش و کلا تو کل ترم ۳ بار رفتم سر کلاسش و هر ۳ بارشم خاطره شد ( خوشبختانه استاد گیری نبود و به حضور گیر نمیداد) یکی از این ۳ بار رو با حامد رفتم که داستانش از این قرار بود:
به حامد گفتم حامد : گفت بله
گفتم تو که امروز کلاست تشکیل نشده بیا بریم سر این کلاسه
گفت باشه بریم
رفتیم ولی دیر رسیدیم و استاد اومده بود و همه جاها رم گرفته بودن و ۲ تا صندلی تو دهن استاد خالی بود ما هم نشستیم تو دهن استاد. استاد شروع کرد به درس دادن درس که چه عرض کنم شر میگفت , ما هم تو باهاش ۲mm فاصله داشتیم نمیتونستیم حرف بزنیم حرفامونو رو کاغذ مینوشتیم کاغذه هم پر تف شده بود از دست استاد که هی تف مینداخت رو سر و صورت و کاغذ و … خلاصه دوش گرفتیم . این استاد یه عادت داشت وقتی میخواست مواردی رو بشماره با انگشت وسط و شستش شروع میکرد انگار غیر از این دو انگشت ما بقی انگشتاش لمسن ما هم خندمون میگرفتو استاد چپ چپ نگاه میکرد.
شنبه (۱:۳۰) :
تپه های رملی شنی
شنبه (۴:۱۰) :
استاد بپیچون تر از دانشجوها. یک کلاسم که نمیپیچوندم استاد میپیچوند. هر ساعتی حال میکرد میومد و نیم ساعت درس میداد و میرفت و هیچ وقت حضور غیاب نمیکرد ولی تا من کلاس رو میپیچوندم حضور غیاب میکرد.
یه مسئله شخصی در مورد استاد زهنم رو مشغول کرده بود تصمیم گرفتم از خودش بپرسم. بعد کلاس رفتم پیش استاد
گفتم: استاد
گفت: بله
گفتم: به مهر نماز حساسیت دارید
گفت: نه چطور؟!
گفتم: آخه پیشونیتون سوخته
گفت: آهان نه حساسیت ندارم
گفتم: پس واسه اینه که سوخته
گفت: نسوخته
گفتم: استاد
گفت: بله
گفتم: این مهرتون رو از کجا خریدید
گفت: از مکه
گفتم: آهان . پس واسه اینه که سوخته. استاد
گفت: بله
گفتم: خونتون فر دارید
گفت: آره چطور؟!
گفتم: پس واسه اینه که سوخته
گفت: چه ربطی داشت ! مگه تو فر نماز میخونم که پیشونیم بسوزه
گفتم: نه استاد تو فر که جا نمیشید. گفتم شاید مهرتونو قبل نماز از فر در میارید
گفت: آهان آره. فر نه از ماکروفر
گفتم: پس واسه اینه که سوخته
گفت: آره آخه میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست
گفتم: قربون دهنت
یکشنبه(۸ صبح):
واسه رسیدن به کلاس این استاد گیر که بعد از خودش کسی رو راه نمیده باید ۵ صبح از خواب بیدار میشدم. این استاد ایقدر درس میداد که وسطاش خسته میشدیم گوش نمیدادیم. سه ساعت یک بند درس میداد هیچ رقمه هم نمیشد پیچوند که خیلی گیر بود.
یه روز سر کلاس این استاد گیر زنگ خور گوشیم رفته بود بالا انگار ۱۱۸ شده بودم , زنگ میخورد میرفتم بیرون جواب میدادم برمیگشتم هنوز ننشسته دوباره زنگ میخورد یه سی چهل باری رفتم و اومدم استاد قاطی کرد گفت این سری رفتی برنگرد تو دلم گفتم قربون دهنت. رفتم و برنگشتم کلاس تمام شد رفتم پیش استاد
گفتم: استاد
گفت: بله
گفتم: چرا گفتی دیگه نیا
گفت: کشتیمون هی میری هی میای کلاس رو به …
گفتم: آخه مشکلی داشتم
گفت: چه مشکلی؟!
گفتم: نمیشه گفت
گفت: نمیتونی بگی برو حذف کن
گفتم: Ok اشکالی نداره حذف میکنم ولی آدم …..
گفت: شرمنده زود تر میگفتی فکر کردم میری با موبایل صحبت میکنی
گفتم: نه استاد کله صبح کی بیداره که زنگ بزنه
یکشنبه( ۱۰:۳۰) :
بعد از خستگی کلاس قبلی نشستن تو این کلاس غیر ممکن بود
یکی دو بار با خوردن ده بیستا قهوه سر کلاس دوام اوردم ولی نمیشد هر سری به بهانه جلسه انجمن و با نامه و … میپیچوندم.
نکته: این ترم اینطوری بود که حال هیچ کلاسی رو نداشتم ( بنا به دلایلی) ترم های قبل هم حال کلاس رو داشتم هم جزوه مینوشتم و …
از ساعت ۱۰:۳۰ تا کلاس بعدی که ۴:۱۰ شروع میشد کلی بی کار بودم و از اونجایی که قلعه جایی واسه تفریح سالم نداشت ترجیح میدادم تو دانشگاه بمونم , تو این بازه زمانی کلی خوش میگذشت از سایت و بازی کامپیوتری و اینترنت و کلاسهای با حال گرفته تااااااااااااااااااااااااا
یکشنبه (۴:۱۰) :
کلاسه خواب بود همه چرت میزدن
(خاطره این کلاس رو تو پستای قبلیم گفتم)
چهارشنبه ( ۱۰:۳۰) :
استاد باحالی بود ولی …
آخه کی میاد ۱۰ نمره میان ترم بذاره ۱۰ نمره پایان ترم , میان ترم و پایان ترمش به یک اندازه مهم بود
(خاطره این کلاس رو تو پستای قبلیم گفتم)
سه روز در هفته کلاس میرفتم بعضی وقتا چهار روز در هفته , مابقی روز ها هم میگذشت.
لای هیچ کتاب و جزوه ای تا قبل امتحانا باز نشد (البته اگه جزوه داشتم شاید لاشو باز میکردم)
ایام امتحان نزدیک میشد و شروع به جمع آوری جزوه کردم. همه جزوه ها رو کپی کردم ( خیلی حال داد )
فرجه امتحانات و انتخابات در پیش :
درس مرس نمیشد خوند , همه میرفتن بیرون تبلیغات و …
امتحانات و انتخابات درگیر:
هفته بعد از انتخابات و بازم درس نمیشد خوند , میخوندیم میگفتن فردا امتحان نیست افتاده هفته دیگه ، دیگه بی خیال اون هفته شدیم
امتحانات و امتحانات درهم:
همه امتحانا افتاده بود تو یک هفته و پشت سر هم بعضیاشم دو تا تو یک روز.
یک جزوه جدید ( درس جدید) در کمتر از چند ساعت :
کل امتحانا به این صورت شده بود که بهم گفته بودن بیا این جزورو بخون فردا برو امتحان بده.
دوران امتحان پر از خاطره بود که تو پستای بعدی بعضیاش رو تعریف میکنم.
این ترم هم گذشت و نمرات اومد و با نمراتی خفتوار(به کسر خ – به فتح ف – ت ساکن) پاس شد خوش بختانه هیچ درسی رو نیوفتادم و مشروط هم نشدم . ولی با نمره هام حال نکردم.
*قربون خودم بنا به دلایلی
تا پست بعدی خدا نگهدار








