زیبارویان جستن ، فکر رستن باش ۲
درود . می دونی از سقف آویزون بودن چقدر سخته؟ می دونی خوابیدن کف زمین چقدر طاقت فرساست؟ می دونی نشستن تو حموم و خیره موندن به دیوار روبه رو تا چه حد وحشتناکه؟ اگه می دونی پس خودتو نکش!
حس غریبی است. آرزو دارم هیچ بنده ای این حس رو تجربه نکنه چون اون وقته که همه کارای دنیا بخوابه. حس کرختی ، بی حسی. شور در من مرده و روشنی تو دلم کور شده. یکی دو تا سوراخ سفید که ناشی از نوره جلو روم هست. باید انگشتای اشاره ام رو بکنم توشون و با زور پارشون کنم. ولی نمی دونی جر دادن این پرده ی تاریک چقدر سخته. مثل همون آویزون موندن از سقف می مونه.
آدمایی که دنیا رو نمی خوان یا نمی تونن که بخوان بهتره که بی خیال زیباییاش هم بشن. باید از فکر چیزایی که لذت می برن بیان بیرون چرا که لذت براشون نوشته نشده. تو تقدیرشون نیست. مثال می زنم. مثلا شما یه کوه سرسبز و پر دار و درخت رو می بینین و خوشتون میاد. حال می کنین. اما نباید به حدی زیباییش چشمتون رو کور کنه که شیفته اش بشین. چون نمیشه اون کوه رو به شما بدن و نمی تونین مالکش باشین. ولی می تونین برید وسط بیابون و یه تپه ی شن رو به نامتون سند بزنین. در نتیجه باید از زیبایی های دنیوی چشم پوشی کنین اما اینکار شدنی نیست.
همیشه این سوال برام بوده که ما برای چی آفریده شدیم و آفریده میشیم؟ هدف اینه که کار کنیم و از زندگی راضی باشیم؟ یا زندگی کنیم برای یه دنیای دیگه؟ یا شایدم مخلوطی از این دوتا. اما چه فایده داره؟ به فرض ما وارد یه دنیای بی پایان شدیم . تا ابد میخوایم چیکار کنیم؟ یعنی حرفی یا کاری می مونه واسه زدن و انجام دادن؟ اصلن چه دلیلی داره که خلق بشیم و این کارا رو بکنیم؟ نمی خوام از حرفم برداشت کفرگویی بشه ، ولی آیا خدا مارو برای سرگرمی بوجود آورده؟ بگذریم ، گویا درک من از فهمیدن این مسائل عاجزه.
برگردیم سر خونه ی اول. من همیشه احساس آرامش می کردم. احساس بی غمی. ولی الان نمی دونم چه حسی دارم ، تشخیصش برام دشواره. شایدم چندتا حس متفاوت رو با هم دارم که دائما در حال تغییر موضع ام. اما چیزی که الان مهمه استراحت فکریه. باید یه مدت به هیچ چیز فکر نکنم. نه به درس ، نه به آینده و نه به حال. شایدم این طرز فکرم اشتباهه ، نمی دونم. دیگه سخن زیادی نمیگم و فعلا شما رو به خدا میسپارم.
پی نوشت: حالت پاد انثای شدید پیدا کردم. چه کنم؟


