زیبارویان جستن ، فکر رستن باش ۲

نوشته شده توسط حامد 141 نمایش

درود . می دونی از سقف آویزون بودن چقدر سخته؟ می دونی خوابیدن کف زمین چقدر طاقت فرساست؟ می دونی نشستن تو حموم و خیره موندن به دیوار روبه رو تا چه حد وحشتناکه؟ اگه می دونی پس خودتو نکش!

حس غریبی است. آرزو دارم هیچ بنده ای این حس رو تجربه نکنه چون اون وقته که همه کارای دنیا بخوابه. حس کرختی ، بی حسی. شور در من مرده و روشنی تو دلم کور شده. یکی دو تا سوراخ سفید که ناشی از نوره جلو روم هست. باید انگشتای اشاره ام رو بکنم توشون و با زور پارشون کنم. ولی نمی دونی جر دادن این پرده ی تاریک چقدر سخته. مثل همون آویزون موندن از سقف می مونه.

آدمایی که دنیا رو نمی خوان یا نمی تونن که بخوان بهتره که بی خیال زیباییاش هم بشن. باید از فکر چیزایی که لذت می برن بیان بیرون چرا که لذت براشون نوشته نشده. تو تقدیرشون نیست. مثال می زنم. مثلا شما یه کوه سرسبز و پر دار و درخت رو می بینین و خوشتون میاد. حال می کنین. اما نباید به حدی زیباییش چشمتون رو کور کنه که شیفته اش بشین. چون نمیشه اون کوه رو به شما بدن و نمی تونین مالکش باشین. ولی می تونین برید وسط بیابون و یه تپه ی شن رو به نامتون سند بزنین. در نتیجه باید از زیبایی های دنیوی چشم پوشی کنین اما اینکار شدنی نیست.

همیشه این سوال برام بوده که ما برای چی آفریده شدیم و آفریده میشیم؟ هدف اینه که کار کنیم و از زندگی راضی باشیم؟ یا زندگی کنیم برای یه دنیای دیگه؟ یا شایدم مخلوطی از این دوتا. اما چه فایده داره؟ به فرض ما وارد یه دنیای بی پایان شدیم . تا ابد میخوایم چیکار کنیم؟ یعنی حرفی یا کاری می مونه واسه زدن و انجام دادن؟ اصلن چه دلیلی داره که خلق بشیم و این کارا رو بکنیم؟ نمی خوام از حرفم برداشت کفرگویی بشه ، ولی آیا خدا مارو برای سرگرمی بوجود آورده؟ بگذریم ، گویا درک من از فهمیدن این مسائل عاجزه.

برگردیم سر خونه ی اول. من همیشه احساس آرامش می کردم. احساس بی غمی. ولی الان نمی دونم چه حسی دارم ، تشخیصش برام دشواره. شایدم چندتا حس متفاوت رو با هم دارم که دائما در حال تغییر موضع ام. اما چیزی که الان مهمه استراحت فکریه. باید یه مدت به هیچ چیز فکر نکنم. نه به درس ، نه به آینده و نه به حال. شایدم این طرز فکرم اشتباهه ، نمی دونم. دیگه سخن زیادی نمیگم و فعلا شما رو به خدا میسپارم.

پی نوشت: حالت پاد انثای شدید پیدا کردم. چه کنم؟

سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۳۸۷

پیشه ی مرد! اینترنت رایگان برای ایران

نوشته شده توسط حامد 379 نمایش

سلام بر تو ای گرامی! از ندیدنت کرختم با دیدنت مذابم ! نمی دونم آخه چرا همیشه در رنج و عذابم ! اینم نمی دونم که تو وهمی یا اینکه من سرابم ! اگه بازم منتظر آبمی ، بدون که سقا نیستم چون تشنه ی به آبم!

دو خط بالا شاهکار خودم بود! من تمام ناشدنی ام ! اما در اصل برای حرف زدن تموم شدم. دیگه حرفی نیست که نزده باشم و کاری نیست که نکرده باشم ( دروغ میگم ، هست!) دنبال یه پیشه می کردم. مثلن فلاحت پیشگی یا سعادت پیشگی! کسی چه می دونه شایدم عاشق پیشگی!

بگذریم. بعد از یه مدت اومدم با چند تا اکانت اینترنت جدید. هر کدوم از این اکانت ها دارای سه ساعت اینترنته و اگه دیدین که وصل نمیشه دو حالت داره : یا اینکه کلا اکانت باطل شده یا اینکه یکی قبل از شما استفاده کرده! البته احتمال اولی کمه ولی اگه بازم اکانت خواستین به من خبر بدین . مثلن اینجا نظر بدین و ایمیل صحیحتون رو وارد کنین. یا از طریق پیغام رسان یاهو و یا پیغام خصوصی توی انجمن یا ایمیل و هر راهی که به ذهنتون می رسه.

برای رفتن تو عمق گوگل : اینترنت رایگان ، اینترنت مجانی ، اینترنت مفت ، هیلاری داف! ، محمد رضا گلزار! ، یوزارسیو ! ، یوزارسیف ! ، گلشیفته فراهانی ! ، حامد حجازیان و از این قبیل!!!

Username : thk47078   Password : 495747

Username : thk47077   Password : 161451

Username : thk47076   Password : 548619

Username : thk47075   Password : 533377

Username : thk47074   Password : 534743

حدالمقدور نام کاربری و پسورد رو دوباره تایپ کنین و از کپی کردن بپرهیزین! شماره تلفن تهران ۹۷۱۸۱۴۸ برای دیدن شماره تماس سایر شهر ها روی ادامه مطلب کلیک کنید.فعلا خدایارمون!

پی نوشت: درسته این اکانت ها رو از سایت تبیان گرفتم!

نکته ی مهم : دوستان عزیز من ! تمامی اکانت های موجود در سایت به اتمام رسیده و به نوعی از اعتبار ساقط شده! و من دیگه توی سایت بدین شکل اکانت قرار نخواهم داد. اما اگه شما دلبندانم از این اکانت ها خواستین از طرق زیر اقدام بفرمایید:

۱- یکی ایمیل حاوی متن اینترنت رایگان به ایمیل hejaziannejad@gmail.com بفرستید. حالا اگه خواستین چیزای دیگه هم از خودتون اضافه کنین ایرادی نداره ، فقط من بفهمم که اکانت میخواین کفایت می کنه.

۲- نام کاربری lojikar در پیغام رسان یاهو. با این آی دی هم می تونین به من اطلاع بدین.( سریعتر جواب میدم)

فقط خواهشا برای درخواست اکانت توی سایت کامنت نذارین. ممنونتون میشم.ضمنا اول ببینین که این اکانت ها تو شهر شما ساپورت میشن یا نه ، بعد درخواست کنین.

ضمنا می تونین از فرم تماس با ما در بالای صفحه هم استفاده کنین. یا از این لینک.

ادامه مطلب …

جمعه, ۱۵ آذر ۱۳۸۷

مغروق شعرم ، گرفتار یار!

نوشته شده توسط حامد 115 نمایش

درود بر تو ای فرخنده حال ! یه دوری تو آسمون چشمات زدم ، خیلی آلوده بود! پر از غبار محلی و گرد و خاک ولی دریغ از یه قطره بارون! گند زدی به پروبالم حالا باید برم تو برکه و بدنو بزنم به آب!

هیچ اتفاق خاصی نمی افته که بخوام راجع بهش بنویسم. فقط دیروز که داشتم با همون اتوبوس بادپا از دانشگاه می اومدم خونه ، از یه طرف آفتاب مغز نداشته ام رو آب می کرد. از یه طرف یه مرد سیگاری که بلند بلند و بالهجه با موبایل حرف می زد کنارم نشست. بوی گند سیگار می داد. از یه طرف (از طرف پشت) دو تا دختر نشستن پشتم و تا می تونستن حرف زدن. از کار و درس گفتن تا شوهر و زنای چادری! (منظور زنان چادری می باشد!) بازم نتونستم برگردم و ببینم کی هستن. خب می دونین ، خیلی ستمه اگه برمی گشتم و نگاشون می کردم!

تو آپدیت سایت تنهام. یکی که ماهی یه بار ، به ضرب زور میاد یه چیزی می نویسه. یکی دیگه میگه دپارتمان سینمات با من. هر وقت منو می بینه ، توی پیغام رسان یاهو ، پشت تلفن و هرجا که منو پیدا کنه میگه دپارتمان سینمات بامن! تازگیا توی خوابم ولم نمی کنه ، خواب دیدم که توی یه فضای مه آلود و وهم آلودم و درختا برگ ندارن و خشکن. بعد یه جسم سیاه از دور میاد و در حالیکه به طرز وحشتناکی داره می خنده ، میگه: یوهاهاهاها ! دپارتمان سینمات با من! و دیگران هم که بسی شعار میدن ولی به عمل کار برآید!

جناب آقای ناطق نوری در مصاحبه ای بعد از تشکیل اتاق فکر گفتن: ما آرزومونه که همه با هم نزدیکی کنن! من توی فرموده ی ایشون هیچ دخل و تصرفی نکردم! بعدن از من خرده نگیرین!

راستی بالاخره بعد از کش و قوس های بسیار The Dark Knight رو از نظر گذروندم. به معنای واقعی کلمه ، فیلم بود! ملذوذ گشتیم! اره ۵ رو هم رؤیت نمودیم و حالمان حسابی به هم خورد!

این خواجه هم بعضی وقتا شعرای قشنگی میگه! مثلن با اندکی دخل و تصرف میگه که :

بی مزد بود و منت ، هر خدمتی که کردم

                         یا رب مباد کس را ، مخدوم بی عنایت

در زلف چون کمندش ، ای دل مپیچ کان جا

                            سرها بریده بینی ، بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را ، خون خورد و می پسندی

                              جانا روا نباشد ، خون ریز را حمایت

یادتونه قبلا ابیات مرگیمو گذاشته بودم؟( یعنی قرار داده بودم توی سایت!) حالا ادامه ی این بیت ها رو خدمتتون عرضه می کنم ، فقط چون من سروده های خودمو خیلی دوست دارم ، هیچ انتقادی رو به ساختار اشعارم نمی پذیرم!

زندگیم رو به زواله ، رو به موت و رو به سرما

                        آینده سیاه و تیره ، خاک گرفته قاب فردا

نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم

                         تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام

کم کمک چشمامو بستم ، دیگه من کارم تمومه

                                 به وصال خود رسیدم ، اما قسمتم نبوده

خسته از کلیشه ها دل ، از همه تاریکی و ظل

                               تشنه ی عمر دوباره ، رهایی از خاک و از گل

حالا که شعر و شعر بازیه با یه بیت از TM این پست رو به پایون می رسونم!

به خیالم روزی صدتا یار داری – واسه همه قمیش میای و ادا داری ! از ادامه ی ترانه هم بگذریم! تا بدرودی دیگر بدرود!

پی نوشت: آیا هیچ می دانستید که نام همسر جان واریو (بازیکن استقلال) ، پولی می باشد؟!!

جمعه, ۱۵ آذر ۱۳۸۷

جوونیم رفت! صداش کنین!

نوشته شده توسط حامد 174 نمایش

سلامم به شما نیکان! گوشه چشمی ، نظری ، نگاهی. بابا گاهی دیدی مارو ، یه سلامی به ما بکن. ما که سلامتم نمی کنیم چه برسه به صدات!

یه چند روز پیش به مناسبت برترین ازدواج تاریخ ، گوینده ی رادیو داشت افاضات می کرد. می گفت اکثر مشکلات اجتماعی و فردی و ناهنجاری های روحی روانی و فساد جامعه با ازدواج کردن حل میشه. هییییییییییییییییییی روزگار سخت ! کمرمو شیکوندی!

نمی دونم چرا وقتی به یه فرد شهرستانی میگی تهران ، یه فکری می کنه. دقیقا همون فکری که یه تهرانی می کنه وقتی کلمه ی اروپا رو میشنوه!( خودتون هر برداشتی دوست دارین از این جمله بکنین!)

دیروز بود که یه تعداد از دوستان مشغول بازی کامپیوتری بودن.(کجا؟) آندرگروند بازی می کردن و من مانند پدربزرگی دانا (نمی دونم چرا یاد جغد و به تبعش بوف کور و پیرو اون صادق هدایت و درنهایت خودکشی افتادم!) اونا رو نصیحت می کردم که ای فرزندان من! این بازی قدیمی شده ، الان آندرکاور تو بورسه! به خرجشون نمی رفت! می گفتم به جای بازی کردن درس فرا گیرید و علم بیاموزید! ولی دوزار التفات نمی کردن. داشتم برمی گشتم از دانشگاه به خونه و بازم سوار بر اتوبوس بادپا شده بودم. میانه های راه دو تا بچه همسن امیرمحمد اومدن کنار من وایستادن! یکی گفت ماست وانتد قشنگتره یا کربن؟ که اون یکی گفت ماست وانتد ، وقتی پلیس دنبالت می کنه کلی حال میده. و شروع کردن به زر مفت زدن و از بازی تعریف کردن. خواستم بگم آخه بچه این بازیا مورد دارن یا ببخشید صحنه های نادیتی( به زبون فارسی یعنی لختی!عریانی!) دارن. دیگه نگفتم. بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شدم یه ذره پیاده روی کردم تا به خونه برسم. یه پسر چهار پنج ساله با مامانش ازم سبقت گرفتن. دوتا پسر هفت هشت ساله از روبه رو می اومدن که یهو این پسر کوچولوئه با یکی از اون دوتا پسر دست داد.( نمی دونم چرا ذهنتون منحرفه! همش میخواین یه نکته ی غیراخلاقی بچسبونین به حرفای من!) بعد مامانش گفت این کیه؟ و بعد خود مامانه جواب داد آهان توی گیم نت با هم دوست شدین. آخه نامردا بچه ی چهار ساله و گیم نت؟ این همه صداسیما بد میگه ، بازم بچه هاتونو میفرستین برن گیم نت؟ باور کنین اگه به پسر کوچیکه دست می زدین ، فحشای رکیک خانوادگی بود که نثارتون می کرد!(از کجا فهمیدی؟)

خواستم یه چیزی بگم ولی نمیگم تا بینی عمل کردتون بسوزه!

به این لینک یه سری بزنید که من میخوام راجع بهش مطلب بنویسم. خواستم یه پیش زمینه داشته باشین! اینجا

دیگه حرفی نیست جز خداحافظی! You & I, Say good-bye !

در آخر یه جمله ی قشنگ دیدم ، میذارم تا شما هم بخونین که وصف حال منه!

سه چیز مایه نیکوکاری است. سخاوت نفس، نیکی گفتار و صبر بر آزار.(پیامبر اعظم(ص))

سه شنبه, ۱۲ آذر ۱۳۸۷

منو دوست داری؟

نوشته شده توسط حامد 648 نمایش

سلام ای کبدها ! چطورین یا خوبین؟ شارژین یا دشارژ ؟ ماستین یا دوغ ؟ شیر یا روباه ؟ خر یا اسب ؟ گوسفند ؟(نگارنده در حالت عادی بسر نمی برد! خدا در ادامه ی پست به داد برسد!)

خب اگه در لینکدونی این بغل کمی جستجو کنین یه لینکی پیدا می کنین که یه پسری جلوی وبکم خودشو کشته! به نظر جذاب میاد! هزار و پونصد نفرم نگاش می کردن! قبلا هم به بقیه گفته بود که میخواد خودشو بکشه ولی بقیه به سخره گرفته بودن. این یه هشداری بود به همه ی جوونا ، امیدای درخشان فردای ایران ما ! زرشک! یه هشداری بود به شما که اگه پس فردا یکی خودشو کشت که قبلش گفته بود می کشه ، می کشه!(هان؟)

لطفا سوال نفرمایید! من با tm قرارداد ندارم. بخاطر آمارشه که آهنگاشونو گذاشتم. فهمیدین؟(حالا مگه کسی هم سوال کرده؟)

میخوام سفرنامه ی الکامپ رو بنویسم ولی چون وقت می بره و این هفته امتحان دارم هفته ی دیگه به رشته ی تحریر درمیارمش. اگه تا اون موقع حوادث یادم نرفته باشه .

حالا بحث اصلی پست. روز دوشنبه مورخه چهارم آذر داشتم رجعت می کردم از دانشگاه به خونه. با تاکسی نمیام چون اتوبوس هست ، اینو گفتم که نگید خسیسم.(خب هستی دیگه وگرنه با تاکسی می اومدی!)دم دانشگاه سوار شدم و بعد از یه مدت یه دختر و پسری که هیچ گاه ندیدمشون ، پشتم نشستن. جای شما خالی از همون اول شروع کردن. به قدری لوس به حدی حال بهم زن با هم صحبت می کردن که می خواستم برگردم و چاقوی دسته زرد گوریل فهیم رو بکنم تو سینه ی هردوتاشون. مثلا پسره با لحن بچه گونه می گفت: دوشم داری؟ اون دختر کودن هم می گفت : آله!(همون آره به زبون آدمیزاد!) بعد پسره شونه ی دختره رو مالید و گفت : اینجا رو خوبه بمالم؟ اونم گفت آره. بگذریم دختره هی تعریف می کرد از زندگی گذشتش و از دوست پسراش. از پویا گفت که سه بار زده بودتش. اینجا بود که معنای زدن رو درک کردم. گفت یه بار دستمو فشار داد ، یه بار گفت بزن تو صورتم ، من نزدم بعد اون زد. در این لحظه پسره گفت: بعدش چیکار کردی؟ دختره گفت گریه کردم. بازم زر زر کرد و رسید به هادی. گفت : زیاد غیرتی بود هی تو خیابون می گفت سرتو بنداز پایین ، روسریتو بکش جلو. و کلا از این حرفای صدمن یه غاز تحویل هم میدادن. آخرشم دختره گفت چه خوب شد که باتو آشنا شدم. تو چی؟ تو خوشحال نیستی؟ پسره گفت : نه(خیلی ضایع بود این حرکتش! من بودم با این بی تجربگیم ، اینو نمی گفتم! ضریب هوشی کانا!) تا خود مقصد دندون عقل منو کشیدن بس که هی اون گفت دوسم داری؟ اونم گفت آره! خوب شد بعد از پیاده شدن یه جوب اونورا بود خودمو خالی کردم توش! اه اه اه. (کاش برمی گشتم قیافشونو می دیدم اما گفتم آخر ضایع بازیه!)

یه جا هم دختره گفت تو تولدم شل می رقصیدم ، همه می گفتن این تولدشه ولی ناراحته.(قطعا مراسم تولد مختلط بوده) حیف که خدا اجازه نمیده هر کی و که دلت خواست بکشی! و حیف که خدا نمیذاره هر کس رو که عشقت کشید …. لا اله الا الله! آدمو وادار به گفتن چه حرفایی می کنن مردم! تا اینجا رو به محفل فحش و فحش کاری تبدیل نکردم ، بدرودم!

چهارشنبه, ۶ آذر ۱۳۸۷

من ماتحت فسرده ی زمینم ! از درد… !

نوشته شده توسط حامد 139 نمایش

سلام خوبان! به سلامتی شما می نوشم جام زهرآگین قی را ! بله اگه در لینکدونی سمت راست کمی بجورین ، لینکی رو می یابید که نوشته به چی کسی افسرده می گویند؟ در دنیای ما ایرانی تبارها ، افسرده شدن به نوعی کلاس داشتن محسوب میشه و طوری در جامعه جا افتاده که افسردگی گرفتن برای غربی هاست و یه بیماری با پرستیژ ( یا پرسپکتیو به قول نویسنده ی دیگر وبلاگ!) قلمداد میشه. اما اگه مواردی که نشانه های افسردگی تلقی میشه ، در اون لینک درست باشه ، شاید بشه گفت به افسردگی نزدیک شدم! چرا؟ میگم براتون.

یکی از علائم افسردگی افت تحصیلی یا کاریه. تعریف از خود نباشه ولی من قبل از کنکور آدم نسبتا درسخونی بودم ، اما الان تا مرز مشروطگی به پیش راندم.

خب یه سری از علامتا هم هست که من توشون پیشرفت هم داشتم. مثلا من تو ارتباط برقرار کردن با دیگران بهتر شدم. یا اینکه دست به کارایی می زنم که اگه در گذشته می خواستم انجامشون بدم ، نمی دادم! یا اینکه قبلا  در برابر اتفاقات صبور بودم خب الانم هستم ارواح خیکم!

حالا بصورت کپی ، نقل به مضمون( به جای مضمون باید یه کلمه دیگه میذاشتم که یادم نیومد!) می کنم:

علائم فردی و روانی افسردگی:

یک احساس مستمر و قابل درک از غمگینی وجود فرد را فرا می گیرد، به خصوص در تنهایی و هنگامی که فرد از شرایط کاری زیاد یا از جمع همکاران و دوستان فارغ می شود، این احساس غمگینی نمود بیشتری پیدا می کند. دقیقا در مورد من صدق می کنه و خیلی هم صدق می کنه. بازم بگم؟ بسیار صدق می کنه!

گاهی فرد متوجه می شود که دقایق زیادی طی شده است و او همچنان با یک اتفاق گذشته ی خود درگیری ذهنی دارد. این افکار به خصوص هنگام خوابیدن بیشتر به ذهن فرد هجوم می آورد و همین مسئله باعث می شود که احساسات فرد تحریک شود. کاملا همینطورم. فقط احساساتم تحریک نمیره! جان شما ! نه اصلا جون پولی!(یعنی چی؟ از خودت کلمه می سازی؟)

یک احساس یکنواختی در زندگی به آنها دست می دهد. کاری که قبلاً به آن علاقه داشته اند، دیگر خوشحالشان نمی کند و بعضی از آنها، دیگر از هیچ چیز لذت نمی برند. همینطورم. ولی از بعضی چیزا لذت می برم. از چه چیزایی؟ به شما ربطی پیدا نمی کنه ! فضولات!(جمع فضول ! شایدم فضله ! نمی دونم!)

خودخوری و غصه خوردن ، احساس بی ارزشی ، افکار مرگ و یا داشتن آرزوی مرگ، حساسیت به سر و صدا و نیاز به تنهایی، بی قراری و کلافگی و … از دیگر علائم این بیماری روانی است. اگه قرار باشه از تمامی علائم فقط یکی رو به خودم نسبت بدم همینه. تک تک مسائلی که در این مورد ذکر شد در مورد من هم صادقه.

علائم فردی و جسمی افسردگی: چون هیچ کدوم رو نداشتم اینجا هم نمیارم. خودتون برید ببینید! فقط یه ذره خوابم زیاد شده!

علائم اجتماعی افسردگی:

در درازمدت، افسردگی خلاقیت ذهنی را از فرد می گیرد و سیر پیشرفت او را در زندگی کند می کند. اینم تا حد زیادی بر من صادقه.

افسردگی باعث تنش در زندگی می شود، احساس بدبینی نسبت به اطرافیان و همکاران را تشدید می کند و سوء ظن ها را افزایش می دهد. خب میشه گفت قبلا هم اینطور بودم ولی الان تشدید شده.

در فرد مبتلا به افسردگی، سرعت واکنش ها کند می شود و میزان حوادث فرد (حتی در رانندگی) افزایش می یابد، پرخاشگری و احتمال سوء مصرف مواد مخدر نیز بیشتر می شود. درسته من کند شدم. میگن چاقو دسته ی خودشو نمی بره ها! دور از جون شما شاید رفتم یه چیزی هم کشیدم! شایدم نوشیدم!

مردد بودن در تصمیم گیری و کاهش اعتماد به نفس و نیز خودکشی، ارتباط تنگاتنگی با این بیماری دارد و حتی در افق دورتر، اعتقادات و رفتارهای مذهبی و دینی یک فرد ممکن است تحت تأثیر این بیماری دچار افت آشکاری گردد. اگه پیگیر مطالب سایت بوده باشین ، کاملا به این مورد واقفین که من اینجوریم. البته من خودکشی های وحشتناک رو پیشنهاد نمی کنم و همون خودکشی با قرص از همش بیتره!

خب چی شد؟ شما هم فهمیدین که افسرده این؟ به جهنم برین! ببخشید پرخاشگر شدم دیگه ، مثلا ما هم افسردگی داریم خیر سرمون! پس تا بیشتر از این پاچه نگرفتم مرا خداحافظی کنید!

منبع و مقاومت و سیملوله: سایت تبیان

چهارشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۸۷