منفی تر از من دیگه نیست !

نوشته شده توسط حامد 86 نمایش

سلامم را پاسخ نخواهید گفت ! چه کسی می خواهد بیاید ؟ چرا ؟ کی ؟ کجا ؟

باز این نمودار لعنتی سینوسی احوالم رو سه پی دوم گیر کرده که یکی از دلایل مهمش تنهاییه و تنهایی هم بالطبع فکر و خیال به سراغ آدم میاره. به هرشکل. خب بعضی از مطالب هستن که هم نگارنده و هم خواننده از اون لذت می برن. بعضی از نوشته ها هم هستن که فقط نویسنده باهاشون حال می کنه و این پست هم از این سری پستاس. دوست دارم هرچند وقت یه بار پستی از شعرایی که تو اوقات بیکاری از خودم ول میدم برم. اما من قبلن احترام و ارزش بیشتری واسه شعرام قائل بودم ولی الان چون افکارم محدود و محصور شده اون طوری که میخوام نمی تونم شعر بگم. بگذریم که سخن دوست از دور خوش است !

توی برزخ و دوراهی ، مجازات بی گناهیم

                          دشمن بالفطره ی من ، رفیق فاب تباهیم

نمیشم رها و آزاد ، به برون راهی ندارم

                        زیر این شکنجه ی سخت ، نشاید دووم بیارم

لحظه های رفته ی من ، همه پوچ و بی ثمر بود

                              از همه اخبار عالم ، غیر غم دل بی خبر بود

شاه من بدون دربار ، کشورم همیشه سربار

                          قحطی و جنگ و تجاوز ، همیشه برپا و درکار

مسخ و جادو و طلسمم ، نحسی چسبیده به اسمم

                                کرختی و سستی محض ، ملغمه شدن به حسم

مردما وجود من رو ، به درون آب سپردن

                        معکوس نبض دلم رو ، به شماره می شِمردن

منفی نگری مطلق ! فقط درباره ی بیت اول بگم منظور اینه که برزخ دشمن بالفطره ی شاعره.

صداقتم به کوزه اس ، خاک مماس پوزه اس

                           پرهیز من از طلب ، نخوردنم به روزه اس

شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم

                                من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مهرم

آفت من زندگیست ، نجابتم بندگیست

                       نخ عروسک دل ، سرش تو دستای کیست؟

واکنشی نمیشه ، نمی بینم کو ترغیب ؟

                       عنصر روح و تنم ، منتظره یه ترکیب

اصلن نمی تونم مثبت فکر کنم !

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد

                          اونکه منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مقهور قهر دنیام

                         سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

اینم از همون سری شعرای مرگیه !

تو مثل من نبودی و ، دستم بهت نمی رسید

                         تو اوج آسمونایی ، من رو زمین بدون دید

سیاهیای صورتم ، مایه ی ننگ و شرم تو

                      تیرگی نگاه من ، لکه ی درک و فهم تو

همیشه از قصور تو ، شاکی ام اما سربه زیر

                         چیزی نمی گفتم بهت ، ای پریزاد بی نظیر

اما ندیدی حالمو ، چشم دلت تو کور شده بود

                      شاید که این ندیدنت ، از شدت نور شده بود

این شعر ناقصه و یه چند تا بیت دیگه لازم داره. ضمنا باید جای بیتاش هم باید یه مقدار دستکاری بشه.

با دوتا چشم پر غضب ، دشمن به من خیره شده

با نفسای آتشین ، کم کم به من چیره شده ، دنیا به روم تیره شده

خرما بودم شیره شدم ، گیرا بودم گیره شدم ، با چند تا شعله ی سیاه ، بی صور و بی سیره شدم

همیشه بوده با منش ، روح قساوت و تنش ، آمیخته مکر و پلیدی ، با هر سرشت اندر سرشت

یه روز سلام گرمشو ، یه روز نگاه سردشو

                           موندم که چه باور کنم ، امروز یا روز بعدشو

از دور نگاهم می نمود ، نگاه ز چشمم می ربود

                              دو پلک نمدارم بسوخت ، بر آتشش او می فزود

با درد عادی می شدم ، با طرد بازی می شدم

                              او سرنوشتم می نوشت ، با مرگ راضی می شدم

با خود زمان ها گریه کن ، گریه به سود چه کِسی

                                شب ها دعا رو پیشه کن ، تا ای خدا ، تو ، به دادم برسی

آهم ز بیماری نبود ، نبضم به او خو می گرفت

                        سروها استاده اند ، بته ام به پایش می نشست

اینم یه شعر نسبتن قدیمی بود که بازم ادامه داره. این نشون میده که اگه من فکرم آزاد باشه می تونم بیتای جالب و پر آرایه ای از خودم استخراج کنم !

وقتی عشقت برمی گرده ، دنبال چشات می گرده

حسابی تنت می لرزه ، دلت از نگاش می ترسه

اما باز میخوای ببینه ، دوست داری جلوت بشینه

                          دوست داری تن نحیفت ، از نگاش عشقو بچینه

خب برای این پست کافیه. فقط من یه چند تا چیز بگم. یکی اینکه تعداد زیادی از بیتا رو نمی خوام اینجا بیارم. یکی دیگه هم اینکه یه تعداد از شعرا کامل نیستن و میخوام کاملشون کنم. یه نکته ی دیگه هم اینه که من اصلن خودمو شاعر نمی دونم چون هرکسی می تونه با یه ذره فکر شعر بگه و بیتای بالا هم که شعر نبودن بلکه به نوعی ترانه بودن. به هرحال برای خودم آرزوی موفقیت و پیشرفت دارم و امیدوارم هرچه سریعتر فکر و روح و روانم آزاد بشه ! فعلا بدرود !

پی نوشت ۱ : شهادت حضرت فاطمه (س) رو هم از طرف خودم تسلیت میگم.

پی نوشت ۲ : برای دیدن پک قبلی بیتا به لینک روبه رو برید. باید از تو گفت !

پنجشنبه, ۷ خرداد ۱۳۸۸

تبدیل کننده ی فرمت های تصویری و صوتی

نوشته شده توسط حامد 305 نمایش

سلام . بدون هیچ مقدمه و هیدری میرم سر اصل موضوع. خب خیلی وقت بود که نرم افزار معرفی نکرده بودم درحالیکه یکی از هدفام معرفی نرم افزارای کاربردی کامپیوتر بود.

می دونم که همه در طول زندگی پر ارزششون به یک کانورتور نیاز پیدا می کنن ! واقعن یک تبدیل کننده ی فرمت مثل سیب زمینی پیازه که به هر خونه نیازه ! حالا این نرم افزاری که من خدمتتون میذارم واسه دانلود ، یه کانورتور نسبتن کم حجمه که قادره هر فرمت صوتی و تصویری رو به هم تبدیل کنه.  حتی می تونه فایلای تصویری رو به صوتی تبدیل کنه اما خب قطعا نمی تونه برعکسشو انجام بده !

مهمترین کار این نرم افزار – همونطور که از اسمش مشخصه – تبدیل به فرمت ۳gp هستش که امروزه استفاده ی بسیاری در گوشی های موبایل داره و به هرحال مردم باید بتونن کلیپای آره اشون رو به هم بلوتوث کنن دیگه ! این برنامه یه سری تنظیمات داره که برای کیفیت و حجم فرمت خارج شده اس و خودتون باهاشون ور برین متوجه میشین . فقط اگه میخواین کیفیت صدا و تصویر تغییر نکنه گزینه ی same quality رو روی true بذارین. دیگه نکته ی خاصی نداره فقط قضیه ی جالبه این برنامه اینه که از زبون فارسی هم پشتیبانی می کنه و دیگه همه چی حله ! برید حال کنید !

بعد از نصب نرم افزار از منوی help اون رو رجیستر کنید.

دانلود Imtoo 3gp video converter 3.1 با حجم ۱۳ مگابایت

دانلود Imtoo 3gp video converter 3.1 . سرور پرشین گیگ

imtoo_3gp_video_converter31

لاگین شدن همزمان با چند آی دی در یاهو مسنجر

اما جایزه ی این پست ! حتمن خیلی دوست دارین با چند تا آی دی یاهو همزمان آن بشین ! خب اگه یاهو مسنجر شما ورژنش ۹ باشه می تونین فایل زیر رو دانلود کنین و بعد از کلیک روی فایل install یاهوی شما مولتی میشه و هر بار که روی آیکون یاهو مسنجر کلیک کنین یه یاهو مسنجر جدید باز میشه ! بازم برو حال کن !

دانلود

دانلود . سرور پرشین گیگ

عکس گرفتن از فیلم

اما حالا یه ترفند . تا حالا شده بخواین از یه فیلم تو ویندوز مدیا پلیر عکس بگیرین و نتونین ؟ خب حالا با این روشی که من میگم می تونین عکس بگیرین . ویندوز مدیا پلیر رو باز کنین. tools رو انتخاب کنین و از منوی باز شده روی options کلیک کنین. تب performance و بعدش Advanced و بعد تیک گزینه ی Use overlays رو بردارین. خب دیگه تمومه حالا با زدن کلید print screen کیبورد از فیلم عکس می گیرین و بعد می تونین اونو تو یه برنامه ی گرافیکی مثل paint بریزین یا به قولی paste کنین.

نقشه ی تهران ۸۷ برای موبایل

در آخر هم یه نرم افزار کاربردیه موبایل خدمت شما عرضه کنم. نرم افزار نقشه ی تهران ۸۷ که واقعن کامل هست و غیر از اطراف تهران ، سایر محله ها و معابر توش هست. فرمتش هم جاواس و همه می تونن ازش استفاده کنن. دانلود کنین و یه دعایی هم به جونه ما ! ( فایل jar درون فایل دانلودی رو تو گوشی بریزین)

دانلود با حجم ۴ مگابایت

دانلود . سرور پرشین گیگ

جمعه, ۱ خرداد ۱۳۸۸

نمایشگاه خوب ، آدمای خوب !

نوشته شده توسط حامد 82 نمایش

سلام سلام و بازم سلام و باز هم صد تا سلام ! دوست عزیز ! خالی می بندی ، ببند ! فقط مواظبه سقفه بالای سر ما هم باش !

خب همونطوری که قول داده بودم میریم که یه پست سفرنامه ای رو پیش رو داشته باشیم. و این بار سفرنامه ی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.

خب ما از دانشگاه راه افتادیم و مطمئنا باید سوار اتوبوس می شدیم تا بریم مترو و بعد از اونجا بیایم ایستگاه صادقیه. اما قبل از حرکت اتوبوس با یه صحنه ی اکشن مواجه شدیم که یه راننده ی پیکان وانت با یه شوفر کامیون درگیر شدن. ( از این کامیونا که کله ی مینی بوس بنزا رو کندن گذاشتن جای کله ی کامیون ! آهان بهش میگن خاور !)  راننده ی خاور یه چوب بیسبال درآورد و راننده ی وانت هم یه چوب گلف . خلاصه اون وانتیه خیلی قاطی بود و اومد یه ضربه ی خیلی شدید رو به بازوی خاوریه وارد کرد. بعد عینک راننده خاوره پرت شد وسط خیابون. من و سایر پسرای تو اتوبوس نشستیم دور هم و بعد از کلی حل معادلات پیچیده ی فیزیکی و دیفرانسیلی ، به این نتیجه رسیدیم که بنابر قوانین فیزیک ، اصلن امکان نداره که یکی با چوب بزنه تو بازوی یه نفر ، بعد عینکش پرت بشه یه طرف ! به هرحال اینجا ایرانه و اونجا هم قلعه حسن خان !

به مسیر حرکت کاری ندارم اما وقتی تو مترو بودیم یکی از دوستان گفت : اون موقع که رونالدو تو اینترنت بازی می کرد همش مصدوم بود. که این جمله باعث شد ما حدود ده دقیقه بخندیم. خب کاری نداریم حالا . رسیدیم نمایشگاه. وارد مصلی شدیم و نمی دونم از یه دری رفتیم تو سالن. اونجا کتاب زیاد بود . آدم هم زیاد بود . فروشنده هم زیاد بود. اما آدمای هیچ نمایشگاهی مثل نمایشگاه الکامپ پارسال خوب نبودن و یادمه که پارسال یکی مسئول بخش معرفی سونی اریکسون بود و اون خیلی آدمه خوبی بود. حتا احرارم باهاش حرف زد. واقعا خوبیه اون آدم تو زندگی من تاثیر گذاشت.

آقا ما دیدیم از کتابای طبقه ی پایین هیچی حالیمون نمیشه و همچنین آدمه خوب پیدا نکردیم. پس رفتیم بالا که قسمت فروش کتابای خارجی بود و اونجا بود که من فهمیدم کلن هیچی حالیم نمیشه و مشکل از کتابا نیست. تصمیم گرفتیم بریم کنار نرده ها و از بالا ببینیم آیا می تونیم آدمای خوب پیدا کنیم یا نه ؟ حالا شما به اینکه پیدا کردیم یا نه کاری نداشته باشین به عکس زیر توجه کنین که حاصل هنرمندیه بنده اس ! در کنار همین نرده ها یه چند تا دختر هم بودن که داشتن از آدمای خوبه طبقه ی پایین عکس می گرفتن و یکی از دوستان هم بهشون پیشنهاد داد که یه عکس هم از اون بگیرن که دخترا این بسته ی پیشنهادی رو رد کردن و با بیان این دلیل که تو آدمه خوبی نیستی به جلسه خاتمه دادن.

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

یه غرفه بود به اسمه انجمن دوستیه ایران و برزیل . تو این غرفه هرچی دنبال رونالدینیو گشتیم پیداش نکردیم ولی زنش اونجا بود و گفتیم حتمن به آقاشون سلامه مارو برسونن و خواستم ازش عکس بگیرم که دیدم بچه ها منو پیچوندن و در رفتن. به هرحال منم همراه با دوستان از یه دری خارج شدم و در حالیکه همچنان دنبال انسان های خوب می گشتیم یه لیوان یخ در بهشتم بالا رفتیم. من به بچه ها گفتم که برای یافتنه آدمای خوب باید بریم سالن کتب دانشگاهی . تو اون سالن یه غرفه بود که خاله ستاره میدادن به مردم اما من خود خاله ستاره رو پیدا نکردم و تا آخره حضور در نمایشگاه دنبال خاله ستاره بودم. دنباله پورانم بودم که پیداش نکردم ولی اسمشو رو بیلبورد دیدم. ( پوران پژوهشو میگما !) تو اون سالن یه ذره بالا پایین رفتیم که یه پسره یهو ازم پرسید : معماری می خونی یا مکانیک ؟ منم گفتم مخلصیم ! نمی دونم این تیکه کلامو کی انداخته تو دهنم ! تیکه کلامه زنده باشی رو که رهبر انداخت ! اینو نمی دونم !

به هر ترتیب بعد از حدود دو ساعت چرخ زدن تو نمایشگاه ، نه کتاب درست حسابی پیدا کردیم که تو اینترنت نباشه و نه آدمه خوبی که تو دانشگاه نباشه ! ( چه جمله ی قصاری گفتم به به ! ) سر از پا درازتر ، خسته و کوفته برگشتیم خونه ، بدونه اینکه دوزار آدم بشیم و دانش بیافزاییم. هی نمی خوام سیگنال منفی بدم ولی نمیشه. بازم امروز رو مود خوب نیستم وگرنه پست رو با هیجان بیشتر می نوشتم. به هرحال دیگه کاریتون ندارم پس خدانگهدارتون.

پی نوشت : لعنت به این نوستالژی که هرچند وقت یه بار یه حال اساسی از ما می گیره. امروز بعده مدت ها آهنگای اونسنس رو گوش کردم به انضمام یه چند تا آهنگه دیگه که یه شیش هفت ماهی می شد که خاک می خوردن. برگشتم به اون دوران کذایی که حالم به لحاظ روحی خیلی بد بود. مثل الان.

جمعه, ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

سه پی دوم !

نوشته شده توسط حامد 112 نمایش

سلام به لپ و گونه ات ، ادکلن زنونه ات ، به اشک خیس و داغت ، کوچیکی دماغت ، به اون نگاه خیره ، مردمکای تیره ، به نطق بی بدیلت ، عشوه ی بی دلیلت ، به چشم زاغ معصوم* ، رفاقتای معلوم ، دستبند تنگ و بازت ، انگشترای نازت ، سلام به تو دلپذیر ، درود به من سربه زیر !!

یادم میاد تو یکی از مطالب سایت گفته بودم که این چه عدالتیه که بعضی آدما با بیشترین استعدادا و بالاترین هوش و بهترین امکانات برای زندگی و سلامتی و زیبایی ظاهر به دنیا میان و بعضی دیگه از تمامی این خصلتا و امکانات محرومن. خب هنوز پاسخ روشنی واسه این سوال پیدا نکردم اما اینم می دونم که هیچ آدمی بی مشکل و بی دغدغه نیست و همونطوری که اثبات کردم ، زندگی لذت بردن از مشکلات و شکست هاست. اما وقتی نجنگی ، شکستی هم درکار نیست و اگر هم با مشکلات کنار بیای دیگه هیچ چیزی نیست که بخوای ازش لذت ببری. هرچند اینا همش حرفه و حتا خودم هم به حرف خودم عمل نمی کنم.

تو یکی از پستا گفتم که عشق انسانی یعنی اینکه بهترین ها رو برای معشوقه ات بخوای حتا اگه ازش دور باشی و از دستش بدی و یا خودت تو رنج و مصیبت زندگی کنی. مثالش هم عشق مادر به بچه اش بود. به نظر نگارنده رسیدن به مراتب بالای عشقای توحیدی بسیار راحت تر از دستیابی یه عشق واقعیه زمینیه. ضمنا گفتم که عشق زمینی حتمن نباید یه آدم باشه و می تونه یه شغل یه هنر یا مادیات باشه.

تو مطالب قدیمی تر سایت به این نکته اشاره داشتم که یه حس تنفری نسبت به جنس مخالفم دارم. این تنفر علاوه بر اینکه ناشی از مشکلات خودمه ، تاحدی هم از ترسه. اما به هرحال هر آدمی تو این سن نیازمند محبت جنسیتیه ( و نه جنـسـ ی) و این محبت لازم نیست از تبادل عشق و احساس صمیمیت بدست بیاد. میشه از راه گفتگوی عادی و کاری و سالم هم این نیاز رو برطرف کرد. این نیاز برای منی که تقریبن آدم احساساتی و حساسی هستم بیشتر نمود پیدا می کنه اما همون مشکلاتی که بالاتر گفتم منو از پاسخ دادن به این نیاز باز می داره و مانع جریان گرفتنه احساساتم میشه. در نتیجه این راکد بودن ، باعث منفی نگری و بدبینی میشه و اجازه ی عادی زندگی کردن و لذت بردن از اطراف و طبیعت رو نمیده.

نظم رو دوست دارم چون باعث زیبایی میشه. زیبایی رو هم دوست دارم چون نظم داره ! بالاترین درجه ی زیباییه بصری رو آدما دارن و بالطبع انثی نقطه ی عطف زیبایی اند. تلفیق زیبایی ظاهری و لطافت درونی ، موجود جذابی رو پدید میاره که استوارترین و خشن ترین مردا رو هم به کرنش در برابر این سجایا وامیداره. جالب اینجاست که به ندرت پیش میاد این طبع لطیف لکه دار بشه و هر زن یک عمر دنیا رو غرق زیبایی و لطافت می کنه.

وضعیت روح و روانم به شدت نوسانی شده. همونطوری که نوسانات برق وسایل و تجهیزات الکتریکی و الکترونیکی رو داغون می کنه ، نمودار سینوسیه احوالم گند زده به زندگی و بهترین لحظات و روزای عمرم رو دارم تلف می کنم. کسی هم نیست یه ذره باهاش درددل کنم و یه مقدار فرکانس موج رو بیارم پایین تر. مجبور میشم بیام اینجا و یه ذره آه و ناله و فغان تحویل شما بدم. بگذریم که این پست هم گذشت ! تا پستای شاد بعدی خداحافظ.

* : آرایه ی مجاز داره !

پی نوشت : الان نمودارم رو منفی یک وایستاده ! منتظرم بیاد بالا !

سه شنبه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

معانی انگشترها در هر انگشت

نوشته شده توسط حامد 660 نمایش

سلام به دست نازت ، به اندام ترازت ، به پوشش نقره ایت ، سرمه های سورمه ایت ، نگاه مهربونت ، محبت درونت ، احساسه بادوومت ، گرد و خاک قدومت ، سلام به تو دلنواز ، درود به تو بازم باز !!

خب بازم اومدم و خوش هم اومدم ! اومدم با یه دنیا انرژی مثبت و یه دنیا پر از امید و هدفای گنده گنده ! واسه چند دقیقه به هیچی فکر نکنین مثلن به امتحان هفته ی بعد یا پروژه ی نیمه تموم یه درس با یه استاد سخت گیر و کینه ای و یا به عشقای افلاطونی که هرگز تجربه اش نکردین ! بی خیال بی خیال ! مطمئن باشین همه چی خودش درست میشه فقط کافیه اون هدف و آرزوتون رو واقعا بخواین و هیچ وقت از رسیدن بهش مایوس نشین. آره عزیزم ، کارو بسپر به کاردون. بگذریم.

یه چند وقتی بود که یه مطلبی ذهنم رو مشغول کرده بود و خیلی دوست داشتم درباره اش مطلب بنویسم. داستان از جایی شروع شد که یکی از دوستان ( دوست که نمیشه گفت ، شاید همکلاسی لفظ صحیح تری باشه. دوست به کسی میگن که باهاش مرواده داشته باشی حتی اگه یه طرفه باشه.) آره ، دست یکی از همکلاسی های محترمه توجه منو به خودش جلب نمود . یه انگشتری دستش بود که هیچ نقش و نگاری نداشت و من فکر کردم سکه های پولو آب کردن و کردنش انگشتر . خلاصه رفت رو اعصاب و من توی اینترنت دنبال معانی انگشترها و انگشتایی که انگشتر رو بهش میندازن گشتم. و متوجه شدم که همش یه مشت خزعبلاته که هیچ ربطی هم به انگشتر و انگشت و دست و پا و گردن و اینا نداره. لیکن خودم دست به کار شده و معانی واقعی رو پس از تحقیق و آزمایش های بسیار کشف کردم و در زیر ارائه خواهم نمود. خب بریم دیگه. بریم ببینیم معنی انگشتر تو هر انگشت چیه.

۱- انگشت کوچیکه : آخه کی تو این انگشت انگشتر میندازه ؟ شما مگه خری ؟ این همه انگشت داری مجبوری بندازی تو این ؟ میگن که عقل نباشه جون در عذابه ها ، مصداق این تریپ آدماس.

۲-  انگشت دوم : خب دو تا معنی رو متبادر می کنه. یکی اینکه طرف نامزد داره و یا ازدواج کرده که خب هیچ مشکلی نیست. دوم اینکه واسه رد گم کنی انداخته و هنوز مجرده . خب عزیز من مگه شما مریضی آخه ؟! شاید یکی از شما خوشش بیاد و ببینه انگشتر داری و بی خیال بشه . شایدم ابراز علاقه کنه و شما انگشتو نشونش بدی و از الکانی بگی نامزد داری. اون موقع است که میام دو تا مشت می کوبم تو سرت ریقت دربیاد . مرتیکه !

۳- انگشت دبابه (وسط) : شما خوشگل ! شما باحال ! جذاب ! خفن ! ماه ! شما پرقکت ، نایس ، گود ! به به ، به به و باز هم به به ! انگشترو بندازین تو این انگشت تا روزگار به کام شما باشه ! آخرته انگشته ! مخصوصن اگه دست چپ باشه که دیگه غایتشه ! ته جذابیت و اعتماد به نفس و باهوشی !

انگشتر تو انگشت وسط

۴- انگشت سبابه ( اشاره) : مگه یه انگشت چند تا کارو همزمان میتونه انجام بده ؟ از اسمشم معلومه ، شما با این انگشت اشاره می کنی دیگه اگه انگشتر بندازی میگن عقلت تخته سنگ برداشته برده انداخته تو رودخونه. در کل یعنی شما آدمه گیری هستی و ضریب هوشیت کانا و دوزارم استعداد نداری. قیافه میافه ام که ریده ! ییبوستم داری و دهنتم بو میده و روده ات چفت و بست نداره ! آب دماغتم همیشه روونه و یه خال گوشتی هم رو گونه ات داری. میخوای اینجوری باشی ؟ پس بنداز تو این انگشتت .

۵- انگشت شست : آقا ببخشید ، ببخشید ولی یعنی شما همـ جنس باز تشریف دارین ! اینو دیگه من نمیگم محققا و دانشمندای دانشگاه ماساچوست میگن ! اگه هستی که فبه المراد چیکارت کنم. اگه نیستی هم که وقتی اینو میندازی تو این انگشتت دیگه میشی دیگه ! چون مردمم می دونن داستان این انگشتو !

نتیجه گیری کلی : شما فقط می تونین تو انگشت وسطیتون انگشتر بندازین ! مگه اینکه الاغ باشین و یا متاهل ! دیگه میل خودتونه !

آپدیت نوشت : برخی اساتید اهل فن از پشت به من اشاره کردن که انداختن انگشتر تو انگشت وسط یعنی اینکه شخص طالبه روابطه نامشروعه ! آخه چراااااااااااااااااااااااا ؟

چهارشنبه, ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

یه پسر خیلی عاشق ! (قسمت دوم)

نوشته شده توسط حامد 232 نمایش

سلام خوب من ! با غمت می میگسارم ، به دوریت دل میسپارم ، به عشقه رنجشم از تو ، به امیده ستم بر من ، که باز آیی و گویی ، من تو را رنجوده ام ؟ مــــــــــــن ؟! مـــــــــــــــن ؟!

آخی ! دلم واسه هیدر بالا می سوزه ! دلم واسه خودم هم می سوزه ! بگذریم . اولن خدمتتون یه نکته ای رو عارض بشم که این پست آخرین پستیه که من درباره مسائل جنسیتی می نویسم و اصلن از پرداختن به این گونه موضوعات دیگه خوشم نمیاد.

لینک قسمت اول

اما داستان به اونجا رسید که پسره از اینجا رونده شد و از اونجا مونده. با خودش گفت که اینجوری نمیشه که . پس بریم تو فاز افسردگی ! آره یه مدت تیریپ افسردگی برداشت ولی بعده یه مدت دید که دیگه افسردگی هم خز شده و حال نمیده ! بعد گفتش که باید خودمو سرگرم کنم تا دیگه یادش نیوفتم. یه مدتی هم رفت سرکار اما بازم بعده چند وقت دید که دهنش به قولی داره سرویس میشه و دیگه بی خیال شد. خلاصه گذشت و گذشت و یه دو سه سالی از اول ماجرا همینجوری گذشت و بازم گذشت. دیگه پسره زد به سیم آخر و لباساشو پوشید ( آخه تو خونه لخت می گشت!) و رفت که به طرف بگه که آره. تو مسیر در حالیکه غرق افکارش بود یه دفعه یه مسافرکش کودنه احمقه بی همه چیز با سرعت ۱۴۰ تا کوبید به پسره و مغزشو پاشوند به گاردریل و روده موده اشو پخش کف خیابون کرد ! هیچی دیگه مرد ! اینقدر نگفت تا آخرش ترکید !

اما دختره چی شد. آقا نگو این یه مشکلی داشته یعنی چند سال پیش یه به یه بیماری دچار شده بوده و مجبور شده بودن یه عضوشو قطع کنن. ضمنا سادیسم هم داشته. مثلن همیشه بطری آب میاورده سر کلاس و زرتی خالی می کرده رو دفتر دستک دوستاش ! در کل کسی باهاش حال نمی کرده . آخرش هم همون عموئه میاد باهاش رفیق میشه. بعد از حدود یه ماه هم دختره ایدز می گیره می میره. (می دونم کسی که ایدز می گیره ، چند سال طول می کشه تا بمیره ! ولی این قصه اس ، واقعی که نیستش که ! واقعیه ؟) از عموهه ایدز گرفت . حالا چرا عموهه نمرده بوده دیگه من نمی دونم حتمن سگ جون بوده.

نکته ی اخلاقی : همون نکته ی فیلم زیبایی آمریکایی با کمی دخل و تصرف: اگه از کسی خوشت اومد بزن بکشش وگرنه کشته میشی !

خب آخرش خوب نبود ؟ دیگه چه انتظاری دارین ؟ وقتی همه میگن این چرت و پرتا چیه و مزخرف ننویس دیگه انگیزه ای نمی مونه واسه نوشتن. الانم اصلن حس هزل و دلقک بازیم نمیاد. ضمنا برای نوشتن داستانای کوتاه دیگه شرط دارم . اینکه سایت اینترنت دانشگاه راه بیوفته ! خیلی هم دوست دارم که از طریق سایت وارد دنیای واقعی بشم و حداقل دیگه برای فان و سرگرمی نباشه. دیگه حرفم نمیاد ، پس با من خدانگهداری کنین.

پی نوشت : وقتی رو مود خوب نباشم همین میشه دیگه.

جمعه, ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸