تمام خونه غرق بوی عیده ، یه عطری غیر هر روز و همیشه ، میون ما یه شب راه از اینجا ، همین شب تا سحر یک سال میشه

پای شیری !

نوشته شده توسط حامد 26 نمایش

سلام عصبانی ! رو صندلی نشستم ، خیره و مات و منگم ، رد میشی از رو به روم ، ای …. قشنگم ، می خوام ببینمت سیر ، خجالتم می گیره ، دل میگه هی نگا کن ، نمی تونم می میره ، نگاه بکن یه لحظه ، به دوتا چشم کورم ، توش چی داری می بینی ، ….. پر غرورم ؟ ، ببین حال زارمو ، لباسای پاره امو ، لباس تو چه فاخر ، من خاکی و کثیفم ، تو مثل یک پری و ، من عاجز و نحیفم ، چند وقت دیگه میامو ، نگات می کنم یه کم ، برای دیدن تو ، مصمم و به جِدّم !!!

اگه فکر می کنین خلاقیت من ته کشیده و به کلیشه گویی افتادم ، اگه گمان می برین افسردگی حاد گرفتم و کنج عزلت اختیار کردم ، اگه حدس می زنین دچار کمبود محبتم ، اگه به این نتیجه رسیدین که امیدی به شفای من نیست ، اگه دلتون میخواد منو ببینین که دارم سر کلاس جلو پنجاه نفر ارائه میدم ، اگه امیدوارین وقتی دارم راه میرم جلوی چند تا داف با سر فرود بیام و اگه آرزو دارین شکست عشقی بخورم باید خدمتتون بگم که حسابی کور خوندین ! زهی خیال باطل !

قرار ما بر اینه که هر پنج شنبه بیایم و اخبار هفته ی گذشته ی دانشگاه رو مرور کنیم . اول بریم سراغ الناز شاکر دوست ! نمی دونم چرا اینقدر رسانه های ما کلا معاندن . تا یه نفرو می بینن که به سرعت داره پله های ترقی رو به حالت حب درویش طی می کنه به زمینش می زنن . آقا حالا این النازه با ماشین حقیقی رفتن صفا . بعدش مثلا یه تقی هم به توقی خورده یه بچه ای اون وسط مسطا پا به عرصه گذاشته . شما باید اینقدر جَو بدین ؟ شما باید انگ ازدواج بزنین به شاکر ؟ ای خبرگزاری ، ای سران فتنه ، ای منافق کور دل . الان ملت اونور دنیا گونی گونی بچه به دنیا میارن و نمی دونن باباشون کیه آب از آب تکون نمی خوره اون وقت ما ایرونیای بی فرهنگه بی ادب اینطور می زنیم تو سر مال . اصلا اون بچه ی پاک و معصوم چه گناهی کرده آخه ؟ نکنین ، اشک منو درنیارین ، قلب منو به درد نیارین دیگه :cry:

یکشنبه ی این هفته باز هم مثل هفته های سابق مثل خیار پا شدم رفتم دانشگاه و عین هویج هم برگشتم خونه . هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و هیچ صحبتی رد و بدل نشد و کسی هم نیومد . یه روز دیگه هم که رفتیم سر کلاس یکی از دوستان نشست کنارم و هنوز درس شروع نشده گفت من شیر میخوام ، صبح یادم رفت شیرمو بخورم. گفتم نکن بچه ، شیر از کجا بیارم حالا ؟ گفت نمی دونم من شیر میخوام . گفتم خیلی خب باشه . حالا من که شیر ندارم ولی ….. بوق بوق بوق …. خب ارتباط ما با خبرنگارمون در واحد مرکزی خبر قطع شد . لطفا به ادامه ی پست توجه کنین.

بعد از چندین ترم که از الطاف و محبتای اساتید زن محروم بودیم این ترم بصورت رگباری ما رو بستن به گلوله و خودمون هم نخوایم استاد زن میدم بهمون . سر یکی از همین کلاسا بچه ها که تو کار فلسفه و جبر اقلیدسی هستن نظرات گرانبهاشونو در این باب بیان می فرمودن . یکی می گفت مقنعه ی استاد کوتاهه هی می کشتش جلو . اون یکی ابراز داشت که استاد از نیم رخ خیلی خوشگلتره . دیگری با عصبانیت فریاد برآورد که خفه شید احمقا ! مگه نمی بینین استاد حلقه نداره ؟ زنهار من میخوام برم بستونمش . خلاصه ، کلاغه با ملاقه زد تو سر الاغه .

بعضی از دوستانه بچه مثبت خیلی به من اصرار می کنن بیا از فلان دختر عکس بگیر بذار تو سایت. منم که مأخوذ به حیا . مثلا یه بار می خواستیم وارد کلاسی بشیم که دیدیم دو تا از دخترا رو یه صندلی نشستن و دست انداختن تو گردن هم. چطوری براتون توصیف کنم. دیدین چطوری ترک موتور سوار میشین ؟ همونطوری نشسته بودن . اینجا بود که خیلی ناخودآگاه گوشی من از جیبم بیرون اومد و خواست خودش عکس بگیره که سوژه خراب شد و دخترا متوجه این عملیات شدن . اما … اما گوشی من که دید کنف شده با خودش عهد کرد روزی انتقامشو بگیره . سر یکی از کلاسا نشسته بودیم که باز هم دوستان حزب اللهی توجه منو به نقطه ای خاص جلب کردن . و اینجا بود که در حضور استاد (همونطوری که تو عکس مشخصه) شاتر دوربین گوشی چکانده شد و شد آنچه شد که شد .

یه روز دیگه که قصد داشتم یکی از کلاسای شب رو مهمونی برم – که نرفتم – وقتی به اتاق اساتید مراجعه کردیم تا ببینیم فردا کدوم استاد پیچونده و نمیخواد بیاد به یه اطلاعیه ی مهم برخوردیم و به حدی منقلب شدیم که رعشه تمام وجودمونو فرا گرفت و تمام موهای بدنمون بالکل سیخ شدن . همینطوری در حالت سیخکی بودیم که یه عکسی هم گرفتیم دور هم خوش باشیم . بفرما چایی ، سرد میشه ها .

من همیشه تو زندگیم دو تا نگرانی داشته و دارم . یکی اینکه برادران ارزشی ما در مخابرات و دادستانی مطالب سایتو از نظر گرامی بگذرونن و حکم به هیتلر شدن ما بدن و دیگری اینکه دوست دخترم بیاد سایتو بخونه ! البته من که دوست دختر ندارم ، حالا بیاد و بخونه ، به ناخونم . یکی دیگه هم اینه که … اِ … شد سه تا که . پس هیچی دیگه ، چون گفتم دوتا پس سومی رو نمی تونم بگم فقط بگم مربوط به عزیزان ما در حراسته !

اما در آخر میخوام پندتون بدم . دوستان من ! زندگی کتابی است پُرماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نیندازید . پس عزیزان من اینقدر کتابای ترم قبل بقیه رو نگیرین خودتون برید کتاب بخرید زیرا که کتاب دوست انسان است . در کار خیر از یکدیگر شتاب مگیرید و بی خیال کتابای ما شید . احسنتم . ضمنا خدا همیشه نگهدارش باشه ! ( نگهدار کی باشه ؟)

پی نوشت : کاری که من می کنم غیراخلاقیه ؟ جدی میگم ، اگه کسی می دونه بگه . چون من تو خبرگزاریای داخلی می بینم که مخفیانه عکس گرفتن و منتشر کردن .

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۸

پارکینگ مختلط !

نوشته شده توسط حامد 79 نمایش

سلام بالاخره حاضر ! با اینکه لحظه ای بیش ، تو رو ندیدم امروز ، اما دلم شد آشوب ، با آه و ناله و سوز ، حال منو این روزا ، خدا می دونه و بس ، غصه و گریه واسم ، همیشه بوده و هست ، آبیه آسمونا ، رنگ سیاه شب ها ، سبزیه برگ درخت ، یکی و دوتا رنگ نیست ، ده تا هزارتا صدها ، اما نصیب من شد ، خاکستریه روشن ، آمیزه ای از دو رنگ ، رنگ تو و رنگ من ، آتیش شعله ی تو ، با هیزم وجودم ، اختلاط جالبیست ، حکایت عاشقیست ، با اینکه شمع و گل نیست ، پروانه سوخت و راضیست ، یه قانون قدیمی ، میگه که راه اشتباس ، سادگی و بزدلی ، تو این زمونه گناس ، میگه که تنها یک چیز ، می مونه اونم صداس ، برو پسر که سکوت ، باعث ننگ فرداس ، موجب رنج دنیاس

قبل از شروع پست چندتا نکته بگم . یکی اینکه سجع نوشتای اول هر پست تفاسیر خاصی داره که به موقع اش خدمتتون عرض می کنم. یکی دیگه اینکه از این به بعد می تونین برای هر پست نظر خصوصی هم ارسال کنین البته اگه من تشخیص بدم اونو منتشر می کنم . پس آماده بشین واسه فحش دادن ! بعدش بگم که هرکس که بلاگنویسه و مطالب سایتو دنبال می کنه ، میتونه ما رو لینک کنه . البته این کار هیچ نفعی به حال اون نداره اما باعث ایجاد انگیزه واسه من میشه چون من الان کلی ایده واسه نوشتن دارم اما روحیه ام زیاد شاداب نیست . مورد بعد اینکه تو نظرسنجی سمت راست شرکت کنین تا به یه جامعه ی آماری دست پیدا کنیم. خیلی لطف می کنین !

از حق نگذریم رکورد مهمونی رفتن سر کلاسا به تنهایی متعلق به منه که البته دوستان یه سری حرفایی واسه من درآوردن و منم برای اینکه ثابت کنم حرفشون هیچ وجهه ای نداره ، میخوام سر کلاسای تک جنسـ*یتی برم بشینم. مثلا با یکی از دوستان میرم سر کلاس اخلاق میشینم تا حرف دوستان رو نقض کنـ… . خب همین الان به من اطلاع دادن که کلاسای عمومی هم از این ترم مختلط شده و خب دیگه تقصیر من چیه . البته وقتی این خبرو به چندتا از دوستان عمرانی دادم درعین حال که با هر دختری که رد می شد سلام علیک می کردن خیلی خوشحال شدن . خلاصه اینکه بی جنبه هاش برن حال کنن .

من تو این عکس یه سوتی دادم ! پیداش کنین !

قرار بر این بوده که هر پنجشنبه اخبار هفته گذشته دانشگاه رو مرور کنیم . یکی از اتفاقاتی که متوجه وقوع اون شدیم این بود که سر پارکینگ داخلی دانشگاه گرد شده و توش دارن یه کارایی می کنن. اما برای اون دست از دانشجوهایی هم که ماشین میارن یه پارکینگ عمومی و ایضا پولی کنار دانشگاه درنظر گرفتن که به عقیده ی نگارنده کاریست بس اشتباه . چرا ؟ چون که عملا راه برای کسایی که میخوان چندتا چندتا دختر بلند کنن باز شده و دیگه جابری هم نیست که بره دونه دونه ماشینا رو چک کنه . از طرفی ممکنه بخاطر هزینه ای که باید بابت پارک ماشین داد یه عده گدا از آوردن ماشین منصرف بشن و بدین ترتیب اتوبوس شلوغ میشه و دیگه جا نیست من بشینم رو صندلی .

این هفته و یکشنبه باز همینطوری پا شدم رفتم دانشگاه که سر یکی از کلاسا مهمون بشم اما استاد عنایت کرد و نیومد . البته اگر هم میومد زیاد توفیری نداشت.(چرا؟) ولی خب، من که دیدم این همه راه اومدم و خورده تو ذوقم ، حداقلش یه کار خیری انجام بدیم. بنابراین با تنی چند از دوستان سرگرم صحبت شدیم و از زنای اساتید گفتیم تا زید حافظ . در آخر یکی از دوستان باید رهسپار کلاسش می شد اما هرچی به مغزش فشار آورد یادش نیومد با میکاییل کلاس داره یا مختار و شاید هم تلفیقی از این دوتا . واسه همین وسط راهرو شروع کرد به داد و فریاد. مثلا هرکی رد می شد یه دفعه داد می زد: میکاییل …. مختار …. مختار میکاییلی …. میکاییل مختاری …. . یَک آبرو ریزی راه انداخته بود که خدا نصیب نکنه. بالاخره بعد از کلی کش و قوس اسم استاد یادش اومد و من هم به همراهش رفتیم به سوی کلاس. از پشت شیشه به درون نگریستیم و استادو دیدیم. ولی نگو استاد یکی از افرادی بوده که این دوستمون بهش تیکه ی نافرمی انداخته و حالا هم دیگه روش نمی شد بره سر کلاس. واسه همین ازم پرسید حذف و اضافه کی شروع میشه ؟ گفتم سه ساعت دیگه تمومه . با عجله ای وصف ناشدنی دویدیم به سمت سایت و دیدیم زپرشک ! چهل نفر نشستن پشت ده تا سیستم تازه شصت نفرم تو صفن .

عکس تزئینیه !

به هر جون کندنی بود با هزار خواهش و التماس و عجز و لابه برای چند ثانیه یه سیستم کرایه کردیم و بعد از اینکه وارد فایلش شد باز هم خیت شدیم . پونزده هزار تومن بدهی داشت و نمی تونست حذف و اضافه کنه اما اینجا بود که دست غیب به یاریش رسید و بهش الهام شد که زنگ بزنه عمو . حالا این عمو کی هست و چرا همه ی گره ها فقط به دست اون باز میشه بر همه پوشیده اس . عمو بهش گفت بره سلف قدیم و اطمینان داد که اونجا کارشو راه میندازن . بازم عین خر دویدیم و دویدیم تا به سلف رسیدیم و دوتا خاتونو دیدیم . این دوستمون رفت توی اتاق و من پشت دیوار شیشه ای نگاش می کردم که یکی از اون خانوما به من گفت شماره اتو بده عزیزم . البته اون خانوم هم جوون بود و مجرد و هم نسبتا خوشگل اما من وا ندادم و به قول استاد نیکروان اندازه دو ریالی هم آدم حسابش نکردم . بعد از چند دقیقه کار دوستمون تموم شد اما در عین ناباوری رفت سر همین کلاسی که با میکاییل داشت و منم دست از پا درازتر عین خیار برگشتم خونه. اما تو راه برگشت و دم در ساختمون انسانی یکی از خواهران همکلاسی رو دیدم که گویا باباش می خواست مراجعه ی حضوری به دستشویی داشته باشه و خودش با عصبانیت به باباش می گفت که من تو نمیام (تو ساختمون) خودت برو . اینم یه خاطره بود دیگه گیر ندین.

خب دیگه خبر خاصی نیست جز سلامتی و اگه انگیزه های روحیم فردا زد بالا براتون یه پست باحال مینویسم و تو چه می دانی که انگیزه کیست ؟ … ببخشید … چیست ؟ دیگه اگه با من کاری نیست پس خدا نگهدارش باشه ! (نگهدار کی ؟ )

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

پدیده های لیگ !

نوشته شده توسط حامد 80 نمایش

سلام نگار ! روی سکو نشستم ، خیره شدم به عکسش ، به صورت خندونو ، موهای نرم و لَختش ، می باره بارون و برف ، آمیزه ای بی بدیل ، زیباترینه شب هاست ، همینطوری بی دلیل ، بوی نم و بوی گل ، پیچیده تو مشامم ، فکر تو توی یادم ، اسمت روی کلامم ، بسته به تو احوالم ، تقدیم به تو سلامم ، مخلصت و غلامم !!

به به ! واقعا غرق لذت میشم وقتی می بینم قبل امتحانا سرما خوردم . انصافا مشعوف میشم از اینکه به این نکته فکر می کنم که اگه سرما هم نمی خوردم توفیری نداشت. به به ! می چسبم به سقف بعد از اینکه می فهمم دو هفته دانشگاه تعطیله و غم فراق و هجران و این شعر و ورا . دیگه خرکیف میشم وقتی استادا بجای اینکه بگن امتحانو آسونتر می گیریم ، میگن برید حذف کنین. به به !

از حق نگذریم این حساسیت من خیلی شدید شده. دیگه بیانیه موسوی رو هم می خونم گریه ام می گیره ! چند روز پیش سوار اتوبوس بودم که یه خانم مسنی از ته اتوبوس گفت آقا ایستگاه نگهدار ! که بالطبع عرفش اینه که راننده خودشو بزنه به نشنیدن. ایستگاه بعدی خانم پیاده شد و کرایه اشو حساب کرد و با لهجه ی آذری گفت آقا چرا ایستگاه نگه نداشتی حالا من باید این همه راهو پیاده برگردم. یه مقدار هم اضافه وزن داشت و فاصله تا ایستگاه قبل حدود پونصد متری می شد. در این موقع نزدیک بود که بغض من بترکه و همونجا وسط اتوبوس فواره ی هتل بلاژیو راه بندازم. شبش هم خوابم نمی برد. آخه راننده چطور تونست کرایه رو بگیره ؟ چرا من به راننده نگفتم ایستگاه وایسته ؟ آخه این چه زندگیه که ؟

همونطور که چند پست قبل تر گفتم تیم فوتبال خستگان کامپیوتر در اولین دیدار خودش بازی رو به بچه های عمران هشتاد و هفت واگذار کرد و وقتی علت این شکست رو جویا شدیم همگی متفق القول گفتن که تقصیره فلانی بود. بعد که تحقیق کردیم فهمیدیم که مقصر شکست اصلا نمی دونه توپ چی هست و فقط یه بار تو چهار سالگی وقتی رفته بقالی لواشک بخره یه لحظه نگاش افتاده به تلویزیون که داشته فوتبال پخش می کرده. از قضا روحش هم از این مسابقات خبر نداشته و حتی نمی دونه جام جهانی لواشکه یا خوردنیه دیگه ای.

اما تیم تحقیقاتی و جرایم سایبری هیمرا دست به کار شد و چون تو هرکاری دخالت می کنه ، تصمیم گرفت علت شکست رو بررسی کنه و بعد از نتیجه گیری نهایی اونو برای روشن شدن اذهان عمومی انتشار بده. دلیل عمده ی این باخت ناهماهنگی بازیکنا بود. طوری که وقتی داشتن گرم می کردن به همدیگه می خوردن و دست و پا و طحالشون به سرویس می رفت. تو تصویر زیر اوج هماهنگی مشخصه.

علت دوم حضور سرمربی سنتی بود. این مربی مثل علی سلطان فقط بلد بود که بگه بچه ها گرم کنین حمله کنین ، حالا برعکس. خودش اذعان کرده که انقدر تو بازی داد و فریاد راه انداخته که تا چند روز صداش خر خر می کرده عین فیروز کریمی. و طبق مشاهدات شهود عینی ، بازیکنا دوزار به حرفاش گوش نمی کردن و مثلا می گفته فلانی پنالتی بزنه ولی اون یکی می زده . دقیقا مثل عبدالصمد. نکته ی جالب هم اینجاست که حالا خوبه تو فوتسال ترکیب و چهار دو سه یک دو نداریم ، خر تو خره.

بعد از این شکست تحقیرآمیز به صورت تلفنی با مدیرعامل تیم خستگان گفتگو کردیم که چکیده ای از اونو عرض می کنم خدمتتون.

خبرنگار : سلام استاد ! میشه نظرتونو راجع به ترکیده شدنتون بگین ؟ سریع فقط که کلی کار داریم.

علی : والا به نظر من این بچه ها سرمایه های کشورن . البته یه چندتاشون کم کاری کردن و سوتی زیاد دادن و من به شخصه تمام هزینه هایی که برای تیم کردمو از حلقومشون می کشم بیرون.

خبرنگار : مگه چقدر هزینه کردین ؟

علی : پنج تومن. پنج هزار تومن.

خبرنگار : آهان پس علت اینکه بازیکناتون با عرقگیر تو زمین مسابقه حاضر شدن همین ولخرجیای شما بوده.

علی : آره دیگه ، گفتیم رنگ پیرهنمون سفید باشه که کمتر هزینه کنیم. به هرحال سال اصلاح الگوی مصرفه و یارانه هام که میخواد هدفوند بشه.

خبرنگار : هدفمند منظورتونه دیگه. به هرشکل خیلی خوشحال شدم و امیدوارم در این راه خطیر و پر از حادثه موفق و پیروز و سربلند باشید و شما رو تا دیدار دوباره به خداوند منان می سپارم.

ایستاده : مدیرعامل و بازیکنا (یکیشون قزوینیه !) ، خم شده : بازیکنا و مربی ، خوابیده : دروازه بان حریف

اما دلیل سوم شکست ، کاپیتان تیم بود. این بازیکن فکر می کرده چون فوتساله باید در تمام پست ها حضور فعال داشته باشه و با همین طرز تفکر ت… چهار پنج تا پنالتی به تیم حریف داده. (نکته:جای دروازه بان توپو با دست می گرفته که داور خطای هند اعلام می کرده) علت چهارم هم تماشاچیا و لیدرهای تیم بودن که چون کلاسشون شروع شده بوده بی خیال حمایت و تشویق تیم شدن و رفتن سرکلاس. البته خودشون میگن که به یاد تیم چندتا بوق شیپوری زدن سرکلاس و دو سه تا هم شیشکی بستن.

در آخر به امید موفقیت های روزافزون تیم خستگان کامپیوتر فاتحمه الصلوات . بسم الله ……

خب غم آخرتون باشه ، ایشالا هرچی خاکه اونه بقای عمر شما. دیگه اگه با من کاری ندارین برم یه ذره فین کنم که نفس کشیدن برام سخت شده. خدانگهدارتون و نگهدارش ! (نگهدار کی؟)

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۸۸

شکارچی بوت ها !

نوشته شده توسط حامد 51 نمایش

سلام محبوبه ! زیر بارون راه میرم ، خیره شدم به مردم ، به چهره ها صورتا ، که توی شب میشن گم ، توی خیابون هرکی ، رد میشه از کنارم ، فکر می کنم تو هستی ، تنهاترین نگارم ، امروز رسید به پایان ، تموم نشد زندگی ، اما تنم هنوزم ، مونده بهش خستگی ، جدی نگیر دو خطو ، من می گیرم دوست دارم ، می بینمت شاد میشم ، یه بار دو بار هزارم ، از دست تو شکارم ، از حجب و از وقارم ، از اینکه هیچ نگفتم ، که بهترینه یارم ، تنهاترین نگارم !!

اگه از این همه دعوا و تظاهرات و کتک کاری خسته شدین ، اگه دلتون میخواد برید تو جنگل و شعر بگین ، اگه هوس پرواز با پاراگلایدر کردین ، اگه روزای آخریه که می تونین تو صورت معشوقه اتون نگا کنین ، اگه گفتن از تو جرمه رو لبام اسم تو مرده ، اگه امتحانا شروع شده و حس درس خوندن ندارین و اگه دندون عقلتون داره درمیاد و بیچاره اتون کرده باید خدمتتون عرض کنم که با شما احساس همدردی می کنم زیاد !

به علت مشکلاتی که برای سایت پیش اومده این چند روز بیشتر آپ می کنم تا ببینیم بالاخره گوگل از رو میره یا روی ما کم میشه. من بازم میگم ، اگه یه متخصص سئو سراغ دارین به من معرفی کنین تا برای حل این مشکل با هم به توافق برسیم و اگه بازم حل نشد مجبورم یه تغییراتی تو دامنه ی سایت بدم. به هر تقدیر .

خب بازم جمعه شد و نوبت به اخبار این هفته ی دانشگاه رسید. تو پست قبل به مهمترین اتفاق هفته ی گذشته پرداختیم و حالا میخوایم ببینیم که خبرنگارای هیمرانیوز چه تحفه ای برای این پست پیشکش کردن !

یکی از روزای خداوندی سر کلاس نشسته بودیم و با خودمون ور می رفتیم که چشم یکی از دوستان هیز ، سوژه ی جالبی رو شکار کرد. خلاصه هرکس یه نظری داد. یکی گفت چاییه ، اون یکی گفت کـ ان*دومه و یکی ابراز داشت که کارت ویزیته که روش شماره نوشته برای مواقع اضطراری. یه نفر از دوستان هم از پشت در کلاس فریاد برآورد که من تو کلاس نیستم وگرنه حتما می گفتم چیه و در آخر یکی گفت خفه شید احمقا ! این دوست دختر منه . و به این ترتیب بود که این بسته به عنوان یک راز (منظور شخص خاصی نیست!) در جیب اون دختر باقی موند.

جای سواله که چرا بعضیا اینقدر علاقه مندن به بقیه بفهمونن که باکره گی خودشونو از کف دادن. دیگه تو این دوره زمونه نمیشه فهمید طرف ازدواج نکرده ، زن شده یا هنوز دختره. اما نگارنده ی مظلوم (چسبوندن صفت مظلوم این روزا مد شده !) یک سری معیارها رو برای تشخیص اینکه طرف واقعا دوشیزه اس یا با عمل جراحی ، ارائه می کنه. قبلا هم در موردش بحث و چندتا معیار مشخص کردم که یکی از اونا پوشیدن بوت و یا چکمه ی زمستونیه. اصولا طبق تحقیقات اینجانب ، پوشیدن بوت در جوامع غربی مخصوص سلبرتی ها و روصپی هاست و کسایی که این پوشش رو برای خودشون انتخاب می کنن یا واقعا هرزه اند یا نمی دونن که هرزه اند . تصویر زیر رو هم یکی از دوستان قبول زحمت فرموده و البته این نکته رو هم ذکر کنم که به این دوستمون شکارچی بوت ها هم میگن.

از یه طرف دوستان به من فشار میارن که از الفاظ رکیک میون جملاتم استفاده کنم – که نمی کنم – از طرفی وقتی همین دوستان مطالب سایتو می خونن میگن تو چرا اینقدر بی ادبی ؟ من برای اینکه اثبات کنم نه بی ادبم و نه خیلی مثبت ، چندتا مثال می زنم. اکثر قریب به اتفاق مردم قرآن رو به عنوان تنها کتاب معتبر و بدون کم و کاست قبول دارن و از بچه ی سه ساله تا پیرمرد چند هزار ساله به آیه های قرآن گوش میدن. خدا تو آیه ی ۳۷ سوره ی قیامة میگه که : «آیا او نطفه ای از منی که در رحم ریخته می شود نبود ؟»  من فکر می کنم دلیل اینکه حرف زدن در این موارد به مثابه بی ادب بودن فرد تعبیر میشه ناشی از بعضی سخت گیریا و تندرویای جامعه اسلامی باشه. حتی یه خبری رو چند وقت پیش خوندم که گفته بود علت پنجاه درصد طلاق زوجای تهرانی بخاطر مسائل جنـ س*یه. اما اینا چه ربطی به دانشگاه شهرقدس داره ؟

چندی پیش یه پوستری رو به در و دیوار دانشگاه چسبونده بودن که درباره پیامدهای حشیش توضیح مختصری داده بود. بعد با یه نقطه ی قرمز رنگ محل دستگاه تناسلی رو نشون داده بود و کنارش نوشته بود که مصرف حشیش منجر به سرطان فلان جا میشه. خب حالا این بی ادبی نیست ؟ اون وقت من موهنم ؟ اصلا به دخترا چه ربطی داره که مصرف گراس فلان جای مردا رو ناکار می کنه و من فکر می کنم طراح این پوستر یک پسر متوحش و بی حیا و بی خوار مادر بیش نبوده. (به نظرم این دوتا پاراگراف همدیگه رو به شدت خنثی می کنن!)

دیگه فکر کنم برای امروز کافی باشه و در پایان میخوام یه جمع بندی کلی از این پست داشته باشم. اونقدر تو مسائل زیرشکمی افراط و تفریط شده که دیگه کسی نمی تونه تشخیص بده مثلا اگه به دوست دخترش بگه بیا بریم چیتگر تو ماشین با هم حال کنیم درست تره یا اینکه بعد از اطلاع خونواده ها و پشت سر گذاشتن مسائل شرعی و گذروندن دوران عذاب آور نامزدی و دردسرای عروسی و بعده عروسی و پیدا کردن شغل و مسکن و تهیه ی لوازم جلوگیری از بارداری به دختره بگه. به هرحال این هورمون تستسترون حسابی روح و روان برادران مذکر و غیر مذکر (بیسـ کچ*وال!) رو آزار میده. البته من اینطوری نیستم و به شدت از عملیات شنیع س*کـ س متنفرم و اینجاست که باید جمله ی تاریخیه بیچاره زنم رو بیان کنم ! خدانگهدارشون ! (کیا ؟)

جمعه, ۱۱ دی ۱۳۸۸

مرگ بر مخالف !

نوشته شده توسط حامد 116 نمایش

سلام بنفشه ! بازم دوشنبه روزی ، رفتم سوی دانشگاه ، خواستم ببینم میشه ؟ ، میشه تموم شه این ماه ؟ ، نزدیکای یک و نیم ، دانشجوهای قلعه ، تجمعاتی کردن ، به صف شدن یا حلقه ، کلهمه این همه ، به یک نفر بندِشه ، چشما به سوی چشماش ، دل بنده ی خندشه ، جدی نگیر دو خطو ، من می گیرم ولیکن ، فقط اینو بهت بگم ، هیچی ولش کن بعدا میگم !!

شنیدم که این چند روز حسابی سینه زدی و عزاداری کردی . شنیدم عاشورا زنجیر برداشتی سوار موتور شدی زدی تو سر و صورت جمعیت . شنیدم بابات زده تو گوشِت چون دوچرخه می خواستی و واست نخریده بعد رفتی رو فرش جیش کردی . شنیدم بعد از ظهرا غیبت می زنه و هنوز کسی نفهمیده کجا میری. شنیدم رفتی فروشگاه و هفت رنگ از یه ژاکت خریدی و هر روز یه دونه اشو می پوشی. در کل شنیدم کی بود مانند دیدم.

خب بالاخره تو دانشگاه ما یه تجمعی شد که من هم اونجا حضور به هم رسونده باشم. من از قبل شروع تجمع حضور داشتم تا اندکی بعدش و ناگفته نمونه که دعوای سیاسی تنی چند از دوستان که با صدای بلند فریاد می زدن عامل جمع شدن جمعیت شد و بعدش یه پسر خز و خیلی اومد و فریاد برآورد که : آخه …کشای مادر …. جمع شدین حداقل یه ذره … کنین شعار بدین. و به این ترتیب بود که عده ای به شَک افتادن و یواش یواش شروع کردن به آواز خوندن از روی برگه. بعد که چهل پنجاه نفر جمع شدن … اجازه بدین بریم پاراگراف بعدی !

آره ! بعد که یه تعداد دور هم تجمع کردن شعارا شروع شد. فلان کس مادرش بهمانه و فلانی روح القدسه و اون یکی اونجاش پاره اس. من هم به عنوان عضو ناظر و بی طرف (تقریبا بی طرف!) از ملت عکس می گرفتم تا بذارم تو سایت و دور هم شاد بشیم تو این روزای عزاداری.  از نکات قابل توجه این اعتراض حضور تنی چند از دوستان و هم کلاسی هایی بود که موجبات تعجب بنده رو فراهم آورد. به هرحال شعارا خیلی تند بود و برای مثال نمی دونم چی چی نمی دونم چی چی دین از سیاست جدا . یا مثلا کف و سوت می زدن که چند نفر با عجله گفتن نزنین نزنین. به هرحال این هم در نوع خودش ماهیتیست.

اما بعد از اینکه جمعیت کم کم داشتن خسته می شدن تعدادی از دانشجوهای راستی هم از سمت دیگه وارد شدن و شروع به شعار دادن کردن. من هم به عنوان تنها خبرنگار حاضر یه عکس از اونا گرفتم و بعدش وارد جمعشون شدم تا یه عکس هم از بین اونا از چپی ها گرفته باشم.

این خانم مسنی که تو تصویر می بینین مادر همون پسره اس که تحریک می کرد.

عکس زیر لیدر افراطیون چپ گرا رو به تصویر کشیده که عملا تمام شعارها و حرکات و فعل و انفعالات دانشجوها رو به عهده داشت. الانم به عنوان رهبر ارکستر سمفونیک با حرکات انگشتای دستش صدای جمعیت رو تنظیم می کنه.

بعد از اینکه چپیای شعاردهنده دیدن تعدادشون تقریبا برابر با راستیاس از دانشجوهایی که بالای سکوها ایستاده بودن خواستن که به اونا ملحق بشن و شعار و فحش و توهین بود که نثار اون بندگان خدا می شد. به عقیده ی نگارنده ی بی طرف (تا حدودی بی طرف!) هرکس این اختیارو داره که هر فکری دوست داره داشته باشه و هیچ کس نباید بخاطر کار ناکرده و فکر عملی نشده اش احمق و ترسو و مادرفلان خطاب بشه. به هر تقدیر این هم یک نوع ماهیت دیگه اییه.

تو تصویر زیر یکی از دوستان رو ملاحظه می کنین که اون ته و پشت دخترا مخفی شده اما این سوژه از لنز دوربین خبرنگار هیمرانیوز مخفی نموند.

در آخر وقتی جمعیت پراکنده شدن و یا رفتن سر کلاساشون ، تندیس رهبر بزرگوار چپی های افراطی سکولاریسم خواه ! در وسط محوطه ی دانشگاه نصب شد تا همیشه یاد این روز گرامی داشته بشه و هرکس این تندیسو دید به یاد این روز دلش شاد بشه.

خب به پایان رسیدیم اما تحلیل این ماجرا. همیشه افراطی گری به دنبالش افراطی گری از یه جهت دیگه به دنبال میاره. شاید اگه کسایی که سمت راست وایستاده بودن و همفکراشون یه ذره معتدل تر رفتار می کردن الان این عده کل دین و مذهبو تحقیر نمی کردن. ضمنا به علت حضور دوستان و بعضی افراد سعی کردم تو این پست توهین نکنم و کاملا بی طرف باشم ولی از پست های بعدی به هیچ کس رحم نمی کنم و تصاویری در اختیار دارم که فقط یه متن میخواد واسه به سخره گرفتن افراد. برای حسن ختام هم به این جمله بسنده می کنم که : به هیمرا بیاین وگرنه هیمرا شما رو میاره ! بدرود !

پی نوشت : عکس و فیلم که زیاد گرفتم اما فعلا همینا کفایت می کنه تا ببینیم بعدا اگه کسی منو اذیت کرد منم اذیتش کنم !

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۸۸