پارکینگ مختلط !
سلام بالاخره حاضر ! با اینکه لحظه ای بیش ، تو رو ندیدم امروز ، اما دلم شد آشوب ، با آه و ناله و سوز ، حال منو این روزا ، خدا می دونه و بس ، غصه و گریه واسم ، همیشه بوده و هست ، آبیه آسمونا ، رنگ سیاه شب ها ، سبزیه برگ درخت ، یکی و دوتا رنگ نیست ، ده تا هزارتا صدها ، اما نصیب من شد ، خاکستریه روشن ، آمیزه ای از دو رنگ ، رنگ تو و رنگ من ، آتیش شعله ی تو ، با هیزم وجودم ، اختلاط جالبیست ، حکایت عاشقیست ، با اینکه شمع و گل نیست ، پروانه سوخت و راضیست ، یه قانون قدیمی ، میگه که راه اشتباس ، سادگی و بزدلی ، تو این زمونه گناس ، میگه که تنها یک چیز ، می مونه اونم صداس ، برو پسر که سکوت ، باعث ننگ فرداس ، موجب رنج دنیاس
قبل از شروع پست چندتا نکته بگم . یکی اینکه سجع نوشتای اول هر پست تفاسیر خاصی داره که به موقع اش خدمتتون عرض می کنم. یکی دیگه اینکه از این به بعد می تونین برای هر پست نظر خصوصی هم ارسال کنین البته اگه من تشخیص بدم اونو منتشر می کنم . پس آماده بشین واسه فحش دادن ! بعدش بگم که هرکس که بلاگنویسه و مطالب سایتو دنبال می کنه ، میتونه ما رو لینک کنه . البته این کار هیچ نفعی به حال اون نداره اما باعث ایجاد انگیزه واسه من میشه چون من الان کلی ایده واسه نوشتن دارم اما روحیه ام زیاد شاداب نیست . مورد بعد اینکه تو نظرسنجی سمت راست شرکت کنین تا به یه جامعه ی آماری دست پیدا کنیم. خیلی لطف می کنین !
از حق نگذریم رکورد مهمونی رفتن سر کلاسا به تنهایی متعلق به منه که البته دوستان یه سری حرفایی واسه من درآوردن و منم برای اینکه ثابت کنم حرفشون هیچ وجهه ای نداره ، میخوام سر کلاسای تک جنسـ*یتی برم بشینم. مثلا با یکی از دوستان میرم سر کلاس اخلاق میشینم تا حرف دوستان رو نقض کنـ… . خب همین الان به من اطلاع دادن که کلاسای عمومی هم از این ترم مختلط شده و خب دیگه تقصیر من چیه . البته وقتی این خبرو به چندتا از دوستان عمرانی دادم درعین حال که با هر دختری که رد می شد سلام علیک می کردن خیلی خوشحال شدن . خلاصه اینکه بی جنبه هاش برن حال کنن .

من تو این عکس یه سوتی دادم ! پیداش کنین !
قرار بر این بوده که هر پنجشنبه اخبار هفته گذشته دانشگاه رو مرور کنیم . یکی از اتفاقاتی که متوجه وقوع اون شدیم این بود که سر پارکینگ داخلی دانشگاه گرد شده و توش دارن یه کارایی می کنن. اما برای اون دست از دانشجوهایی هم که ماشین میارن یه پارکینگ عمومی و ایضا پولی کنار دانشگاه درنظر گرفتن که به عقیده ی نگارنده کاریست بس اشتباه . چرا ؟ چون که عملا راه برای کسایی که میخوان چندتا چندتا دختر بلند کنن باز شده و دیگه جابری هم نیست که بره دونه دونه ماشینا رو چک کنه . از طرفی ممکنه بخاطر هزینه ای که باید بابت پارک ماشین داد یه عده گدا از آوردن ماشین منصرف بشن و بدین ترتیب اتوبوس شلوغ میشه و دیگه جا نیست من بشینم رو صندلی .

این هفته و یکشنبه باز همینطوری پا شدم رفتم دانشگاه که سر یکی از کلاسا مهمون بشم اما استاد عنایت کرد و نیومد . البته اگر هم میومد زیاد توفیری نداشت.(چرا؟) ولی خب، من که دیدم این همه راه اومدم و خورده تو ذوقم ، حداقلش یه کار خیری انجام بدیم. بنابراین با تنی چند از دوستان سرگرم صحبت شدیم و از زنای اساتید گفتیم تا زید حافظ . در آخر یکی از دوستان باید رهسپار کلاسش می شد اما هرچی به مغزش فشار آورد یادش نیومد با میکاییل کلاس داره یا مختار و شاید هم تلفیقی از این دوتا . واسه همین وسط راهرو شروع کرد به داد و فریاد. مثلا هرکی رد می شد یه دفعه داد می زد: میکاییل …. مختار …. مختار میکاییلی …. میکاییل مختاری …. . یَک آبرو ریزی راه انداخته بود که خدا نصیب نکنه. بالاخره بعد از کلی کش و قوس اسم استاد یادش اومد و من هم به همراهش رفتیم به سوی کلاس. از پشت شیشه به درون نگریستیم و استادو دیدیم. ولی نگو استاد یکی از افرادی بوده که این دوستمون بهش تیکه ی نافرمی انداخته و حالا هم دیگه روش نمی شد بره سر کلاس. واسه همین ازم پرسید حذف و اضافه کی شروع میشه ؟ گفتم سه ساعت دیگه تمومه . با عجله ای وصف ناشدنی دویدیم به سمت سایت و دیدیم زپرشک ! چهل نفر نشستن پشت ده تا سیستم تازه شصت نفرم تو صفن .

عکس تزئینیه !
به هر جون کندنی بود با هزار خواهش و التماس و عجز و لابه برای چند ثانیه یه سیستم کرایه کردیم و بعد از اینکه وارد فایلش شد باز هم خیت شدیم . پونزده هزار تومن بدهی داشت و نمی تونست حذف و اضافه کنه اما اینجا بود که دست غیب به یاریش رسید و بهش الهام شد که زنگ بزنه عمو . حالا این عمو کی هست و چرا همه ی گره ها فقط به دست اون باز میشه بر همه پوشیده اس . عمو بهش گفت بره سلف قدیم و اطمینان داد که اونجا کارشو راه میندازن . بازم عین خر دویدیم و دویدیم تا به سلف رسیدیم و دوتا خاتونو دیدیم . این دوستمون رفت توی اتاق و من پشت دیوار شیشه ای نگاش می کردم که یکی از اون خانوما به من گفت شماره اتو بده عزیزم . البته اون خانوم هم جوون بود و مجرد و هم نسبتا خوشگل اما من وا ندادم و به قول استاد نیکروان اندازه دو ریالی هم آدم حسابش نکردم . بعد از چند دقیقه کار دوستمون تموم شد اما در عین ناباوری رفت سر همین کلاسی که با میکاییل داشت و منم دست از پا درازتر عین خیار برگشتم خونه. اما تو راه برگشت و دم در ساختمون انسانی یکی از خواهران همکلاسی رو دیدم که گویا باباش می خواست مراجعه ی حضوری به دستشویی داشته باشه و خودش با عصبانیت به باباش می گفت که من تو نمیام (تو ساختمون) خودت برو . اینم یه خاطره بود دیگه گیر ندین.
خب دیگه خبر خاصی نیست جز سلامتی و اگه انگیزه های روحیم فردا زد بالا براتون یه پست باحال مینویسم و تو چه می دانی که انگیزه کیست ؟ … ببخشید … چیست ؟ دیگه اگه با من کاری نیست پس خدا نگهدارش باشه ! (نگهدار کی ؟ )















