<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>هیمرا</title>
	<atom:link href="http://www.himra.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.himra.com</link>
	<description>هیمرا منطقه ای تاریخی در جنوب ایتالیاست</description>
	<lastBuildDate>Wed, 10 Mar 2010 13:39:19 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>راه های درخواست دوستی</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/18/rahaye-darkhaste-doosti/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/18/rahaye-darkhaste-doosti/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Mar 2010 16:37:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطالب جالب]]></category>
		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[پسران]]></category>
		<category><![CDATA[کمرویي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2459</guid>
		<description><![CDATA[سلام متاخر ! من میام و تو میری ، یا تو میای و میرم ، این که نشد زندگی ، مگه نمی دونی که ، به دست تو اسیرم ، چرا نمیشه یک روز ، با یک خیال راحت ، تو رو ببینم آروم ، از چشم و دست و قامت ، چرا خدا نداره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام متاخر ! من میام و تو میری ، یا تو میای و میرم ، این که نشد زندگی ، مگه نمی دونی که ، به دست تو اسیرم ، چرا نمیشه یک روز ، با یک خیال راحت ، تو رو ببینم آروم ، از چشم و دست و قامت ، چرا خدا نداره ، نمی کنه نمی خواد ، رحمی به قلب من که ، با آه کشیده فریاد ، چرا شبم نمیشه ، روشن تر از نور روز ، ماهم چرا نمیاد ، ستاره ای نیست هنوز ، دلم می خواست یه روزی ، کنار تو بشینم ، صورت ماهتو هم ، ببوسم و ببینم ، ببینمت دائما ، تو خلوت و شلوغی ، تویی که واسه ی من ، چراغ پر فروغی ، ای گوشیه تو تاشو ، ای که کُده تو چهاره ، بدون که این دل من ، بدجوری بی قراره !!!!!!!!!!</p>
<p>خب یه مدتی بود که می خواستم این پستو بنویسم اما بنا به دلایلی از نوشتنش طفره می رفتم تا اینکه چند روز پیش <a href="http://zahra-hb.com/1388/12/can-i-talk-to-you/" target="_blank"><strong>این پست</strong></a> از وبلاگ زهرا رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که نوشتن درباره ی این موضوع اونقدرها هم که فکر می کنم چیپ نیست . اما من تا قبل از ورود به دانشگاه به دلیل اقتضای سن دوستان و محیطی که توش قرار داشتم به هیچ وجه با دخترای نا آشنا ارتباط نداشتم و دوستام هم نداشتن . البته بعضیا بودن که پول تو جیبیاشونو جمع می کردن تا یه روز که خونشون خالی شد بتونن نهایت استفاده رو ببرن ولی در کل اکثریت قریب به اتفاق بچه ها پایبند به خانواده و اصول بودن .</p>
<p>قطعا بعد از ورود به دانشگاه همه چیز تغییر می کرد و من بصورت نسبی می دونستم که ممکنه یه سری ارتباطاتی شکل بگیره اما شاید به نوعی ترم اول شوکه شدم . هنوز یکی دو هفته نگذشته بعضیا دست به کار شدن . یکی به دوستش گفت برو به فلان دختر شماره ی منو بده و بگو که این شماره واسه منه . چند نفر سر یکی از کلاسا نشستن و چند تا دختر انتخاب کردن و با هم قرار گذاشتن که برن و باهاشون صحبت کنن و به قولی درخواست دوستی بدن که البته اینکه چه اتفاقاتی افتاد رو ایشالا بعد از فارغ التحصیل شدنم تعریف می کنم. یکی دیگه تا یه دختر خوشگل بهش نگاه میندازه فورا عاشق میشه و واقعا هم عاشق میشه ! تا حالا چند بار عاشق شده و بعد از اینکه سرش به سنگ خورده دپ زده . بعضیام که بدون هیچ هدف خاصی وسط دخترا می لولن و عملا شدن وسیله ی طرب و تفریح دخترا . تعدادی هم تو این وادیا نیستن و فقط بدنو می بینن و کاری به عشق و علاقه و زیبایی ندارن . دیگه بگذریم ولی من صحبتا دارم که فعلا خیلی زوده واسه گفتنش.</p>
<p>بحث این پست همونطوری که از تیتر هم مشخصه در رابطه با نحوه ی ابراز علاقه در اولین برخورده . اما حالا ما از کجا بفهمیم که واقعا نسبت به طرف علاقه مندیم و احساس می کنیم که اگه بهش برسیم به موفقیت رسیدیم ؟ اولا همیشه این نکته رو مدنظر داشته باشین که هیچ وقت با یه نگاه آدم عاشق نمیشه. مواردی که منتج به عشق میشه رو تو <a href="http://www.himra.com/1388/11/25/if-love-is/" target="_blank"><strong>این پست</strong></a> گفتم . ثانیا اگه اون پست وبلاگ زهرا رو مطالعه کرده باشین ، یه جا گفته که کسایی که واقعا به طرف علاقه پیدا می کنن براشون سخته که بخوان جلو برن و صحبت کنن .</p>
<p><strong>سناریوی اول – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر </strong></p>
<p>- : هی &#8230; هی &#8230; &#8211; : هان ؟ -: میخوام برم با این دختره صحبت کنم . -: ای بابل ! تو هم که از دست رفتی ! -: نه بابا همین الان تصمیم گرفتم . برم یا نه ؟ -: چه می دونم &#8230;. خب برو . دو دقیقه بعد &#8230; -: خب چی شد ؟ -: هیچی گفت نامزد داره منم بی خیالش شدم . از اولشم می دونستم اینقدر خودشو می گیره اه اه .</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2460" title="براش دعا می کنیم !" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/darkhaste-doa.jpg" alt="" width="335" height="295" /></p>
<p>یکی از فاکتورای مهمی که تو اولین برخورد و اولین گفتگو تاثیر زیادی رو ادامه ی روند میذاره ، محلیه که مشغول به صحبت میشین . چون علاوه بر اینکه یه نوستالژی برای شما و طرف بوجود میاره اگه محیط آروم تر و حالا عاشقونه تری هم باشه حتما موثرتر خواهد بود .</p>
<p><strong>سناریوی دوم – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر</strong></p>
<p>- : ببخشید &#8230; ببخشید خانوم -: بله ؟ -: ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ &#8211; : خواهش می کنم بفرمایین . -: راستش چطوری بگم ، قضیه اینه که من یه مدتیه &#8230;. -: (از فاصله ی دور) <span style="color: #0000ff;">سلام ممد ! چطوری ؟ از اینورا ؟</span> -: چاکرم ! دلم تنگیده بود واسه ات خیلی خوشحال شدم دیدمت ! -: <span style="color: #0000ff;">قربونت ! فعلا ! </span>- : نگاهی ! یا علی ! &#8230; ببخشید &#8230; من خیلی رو این مسئله فکر کردم ، آخرش به این نتیجه رسیدم که واقعا شما عالی هستین و من به شما &#8230; -: (از فاصله ی دور) <span style="color: #0000ff;">ممد !</span> &#8211; : هان ؟! -: <span style="color: #0000ff;">کپی کردی جزوه رو ؟ </span>- : اه &#8230; نه یادم رفت یه ربع دیگه میرم . -: <span style="color: #0000ff;">بابا زود باش دیگه کلاس شروع شد .</span> &#8211; : باشه باشه الان میرم &#8230;. می دونین خواستم بگم که خیلی به شما علاقه پیـ&#8230; اِ کجا رفتی پس ؟</p>
<p>یکی دیگه از مواردی که باید مدنظر داشت زمانه . وقتی طرف قاتیه و بخاطر مشکلات شخصی و غیر شخصیش اعصاب نداره بهتره که صبر پیشه کنین . سر صبح هم این کارو نکنین چون طرف هنگه گیج می زنه . ضمنا جمله ی استاد کوزه گر رو هم آویزه ی گوشتون کنین !</p>
<p><strong>سناریوی سوم – مکان : رو به روی کبابی – زمان : ظهر</strong></p>
<p>-: خانوم &#8230; خانوم یه لحظه &#8230; ببخشید یه لحظه کارتون داشتم . -: بله ؟ -: سلام -: سلام ، بفرمایین ؟ &#8211; : من حقیقتش می خواستم بهتون بگم که یه حسی به شما پیدا کردم که به کس دیگه ای نکردم . می دونین ، احساس می کنم به شما شدیدا علاقه مندم . -: خب ، چی بگم . اجازه بدین درباره اش فکر کنم . &#8211; : اگه میشه الان یه نظر کلی بدین . &#8211; : ببینین من الان یه ذره گرسنمه باید یه چیزی بخورم . -: خب اشکال نداره زود بگین و برین یه چی بخورین . -: خب پس غذا می خورم بعد بهتون میگم . -: نه من تحمل ندارم همین الان بگو . -: من پیشنهاد می کنم اول ناهار بخوریم بعد درباره اش صحبت می کنیم. -: ولی من الان گشنه ام نیست. خواهش می کنم اینقدر منو اذیت نکنین . بگید دیگه. -: آخه الاغ ! وقتی تو منو بغل کبابی نگه داشتی بوی کبابم میاد چطوری می تونم با این شیکم خالی ریخت نحس تو رو تحمل کنم ؟ آی کیو !</p>
<p>سعی کنین اگه در ارتباط با جنس مخالف دچار مشکلین طبق راهنمای قدم به قدم <a href="www.himra.com/1387/11/29/ghalabe-bar-kamrooyi/" target="_blank"><strong>این پست</strong></a> عمل کنین. با کلاس صحبت کردن و حاضر جوابی رمز موفقیته هرچند جواد بازی و دلقک بودن هم در پاره ای از اوقات جواب میده .</p>
<p><strong>سناریوی چهارم – مکان : محوطه ی باز ، زمان : عصر</strong></p>
<p>- : سلام خانوم چیز . ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ -: خواهش می کنم . -: من اومدم که بهتون بگم که خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که با هم باشیم . ببینین . منو نگاه کنین . من همینم که هستم. این لباسامه اینم تیپم . -: خب ، آخه می دونین من فکر می کنم ما با هم هیچ سنخیتی نداریم . -: سخنیت نه مه نه ؟ ایلده واسه من گلمبه سلمبه صحبت نکن با دهن حرف بزنا . -: سنخیت یعنی اینکه اگه بخوایم با هم باشیم ممکنه در آینده به مشکلات عدیده ای برخورد کنیم . -: عدیده چیه دیگه ؟ -: یعنی متعدد . یعنی زیاد . ضمنا بهتره که شما با یه دوشیزه صحبت کنین چون من تا چند وقت دیگه میخوام مزدوج بشم . -: من که نمی فهمم چی میگی تو . مزدوج و این حرفا نمی دونم یعنی چی . -: یعنی اینکه من شوهر دارم آقای محترم ! -: آهان ! خب از اول بگو دیگه چرا اینقدر ادبیاتی حرف می زنی. اگه شوهر داری اشکال نداره طلاقش بده بعد من میام تو رو می گیرم .</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2461" title="پسره بی غیرته یا دختره خیانتکار ؟" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/khianat.jpg" alt="" width="250" height="259" /></p>
<p>اصولا بعضیا جواب نه رو برنمی تابن و وقتی تو این امور مهم و احساسی جواب رد میشنون دچار هیجانات درونی میشن و یه بلایی سر خودشونو بقیه میارن. البته جواب رد دادن هم یه هنریه که بسته به هوش و مطالعات افراد درصد موفقیتش بدست میاد .</p>
<p><strong>سناریوی پنجم – مکان : محیط بسته ، زمان : ظهر</strong></p>
<p>- : سلام &#8211; : سلام -: معذرت میخوام روم به دیوار گلاب به روم میشه چند لحظه با شما صحبت کنم ؟ -: آره -: ببینین من دیدم نسبت به شما یه طوره دیگه ای شده ، چطوری بگم ، یه احساس فرا زمینی ، یه احساسی که هیچ کس نداره . نمی دونم منظورمو چطوری برسونم ولی فکر می کنم این احساسات باید نشونه ی خوبـ&#8230;.. -: ده بنال زودتر دیگه &#8211; : بله ببخشید . من عاشق شما شدم ! -: چی ؟ بچه سوسول تو با این سک و صورتت اومدی تو روی من میگی چی ؟ آخه چی به تو بگم دیلاق بدقواره ! مادر &#8230;&#8230; ! ک &#8230;.. ! برو با هم قد خودت بازی کن کوچولو ! گوسفند ! -: ولی من خیلی شما رو دوست دارم -: بیا بخور بابا &#8211; : ببخشید چیو ؟</p>
<p>باید موقعیت سنج باشین . نه فقط تو این کار بلکه هرکاری که میخواین بکنین موقعیتشو بسنجین . قبلش به عواقبش فکر کنین و مخصوصا برای درخواست دادن که تا حدی مهم هم هست خیلی باید سبک سنگین کنین. البته دست دست کردن هم پیشنهاد نمیشه .</p>
<p><strong>سناریوی ششم – مکان : پارک ، زمان : بعد از ظهر</strong></p>
<p>- :<span style="color: #0000ff;"> سلام خانوما &#8230; ببخشید میشه من چند دقیقه با دوستتون خصوصی صحبت کنم ؟</span> -: چی میخوای بهش بگی ؟ -:<span style="color: #0000ff;"> حالا اگه اجازه بدین خصوصی خدمتشون عرض می کنم .</span> &#8211; : حتما میخواد بگه آه ای عقش من ، تو را بسیار دوست می دارم و تو در قلب منی ! آه ! &#8211; : آره ، حتما شمارشم رو کاغذ دفتر چهل برگش نوشته درمیاره میده ! ها ها ها ها ! -: صورتشو نگا کن چقدر یبسه با اون خال هندوش ! -: کفشش ! کفششو ببین پای چهل نفر توش جا میشه ، مث پاهای کارل می مونه &#8211; : کارل کدوم خریه دیگه ؟ -: چه می دونم تو یه فیلمی بود یارو قدش شیش هفت متر بود اسکوله اسکول ! هه ها ها هه ها</p>
<p>اگه براتون ممکنه در مورد دختره هم فکر کنین و هم تحقیق . اگه مثل ما دانشجو باشین که کار سختی ندارین ولی اگه هم نباشین بالاخره بهتره یه شمه ی کلی نسبت به معشوقه اتون پیدا کنین.</p>
<p><strong>سناریوی هفتم – مکان : دانشگاه ، زمان : قبل از ظهر</strong></p>
<p>- : اِ &#8230; سلام خانوم چیز . می خواستم یه ذره در مورد یه مسئله ای باهاتون صحبت کنم . -: سلام . خواهش می کنم بفرمایین . -: راستیتش من به شما علاقه دارم می خواستم نظر شما رو درباره خودم بدونم . -: خب ، میگم که بهتره بیشتر با هم صحبت کنیم . -: خیلی فکر خوبیه پس بعدا با هم حرف می زنیم خدافظ . -: خب شما چیزی از من نمیخواین ؟ مثلا شماره تلفن ؟ -: نه اونو که دارم . از این لحاظ نگران نباشین تلفن نشد ایمیل ، ایمیل نشد میام دم در خونتون ، نشد میرم محل کار بابات . مشکلی نیست تو این زمینه . -: یعنی شما می دونین محل کار بابای من کجاست ؟ -: بله ، تازه چند وقت پیش با هم یه صحبت مفصلی هم داشتیم خیلی آدمه خوش مشربیه . -: خب ببینین ، این داداش من خیلی رو من حساسه . حتی اگه پدر مادرمم راضی بشن شاید اون کوتاه نیاد . -: داداشت ؟ بابا ما با هم اینجوری ایم &#8230; آه &#8230; یه بار با هم رفتیم خونه خالتون . -: یعنی شما همه چیز منو می دونین ؟ -: خب آره &#8211; : مثلا الان می دونین سایز لباسای من چنده ؟ -: دقیقا ! تازه سایز لباسای مامانتم می دونم !</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-2462" title="دوست دختر راستگو از تعمت های خداست !" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/dooste-rastgoo.jpg" alt="" width="320" height="230" /></p>
<p>اصولا آدما تو موقعیتای حساس نمی تونن احساساتشون رو بروز ندن و هرچقدر هم که خودشونو کنترل کنن بازم از چهره اشون میشه فهمید . حالا نسوان یه مقدار توانایی کنترلشون بیشتره و ضمنا توانایی تشخیصشون هم بالاتر !</p>
<p><strong>سناریوی هشتم – مکان : هرجا ، زمان : هر وقت</strong></p>
<p>-: ببخشید من خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که باهام ازدواج کنین ! -: بوووووووووع    <img src='http://www.himra.com/wp-includes/images/smilies/icon_surprised.gif' alt=':o' class='wp-smiley' />   !</p>
<p>البته الان به نظر میاد روشی که من پیشنهاد دادم قدیمی و کهنه شده باشه اما علاوه بر اینکه اخلاقی تره ، وجهه ی قشنگتری هم داره تا اینکه مثلا تو پارتی با طرف آشنا بشین و یه کم باهاش برقصین ! یا مثلا برید به همه بگین که من مخ یه دختره رو زدم عین باربی می مونه . ولی کی به من گوش میده آخه ؟ الان اگه به دختره بگی شب بیا با هم بخوابیم راحت تر قبولت می کنه تا بخوای کلی آسمون ریسمون ببافی .</p>
<p><strong>سناریوی نهم – مکان و زمان : نداره</strong></p>
<p>سلام ، من تو رو میخوام ، اه چقده خرم من ، منو ببین ، یهو خب قاطی کردم ، زد به سرم اومد یهو تو سرم که ، بیام جلو بگم دوسِت دارم ، اگه جونمو بخوای جلو پات میذارم ،  آخه چی بگم که یه ذره خوشت بیاد ، من خره خرم ، دلم تو رو تو رو میخواد.</p>
<p><a href="http://himra4.persiangig.com/audio/other/Nariman%20Ft%20Smash%20-%20Salam%20(himra.com).mp3" target="_blank"><strong>دانلود آهنگ سلام از نریمان و </strong><strong>Smash</strong></a><strong> .</strong></p>
<p>هرچند که بازم می تونستم این پستو کش بدم اما باور کنین نوشتن خیلی سخت شده . من نه برای نوشتن بلکه برای زندگی کردن نیازمند همدلی و همفکری شمام ! بابا اصلا با اسم مستعار نظر بذارین. من که تو دنیای واقعی رو به هبوطم حداقل تو مجازیش یه ذره لذت ببرم . فعلا خداحافظش ! ( آخه کیو میگی؟)</p>
<p><strong>پی نوشت :</strong> این <a href="http://esletters.blogfa.com/" target="_blank"><strong>وبلاگ</strong></a> رو ببینین ! فکر می کنین بعد از اینکه صاحبش شایعه ی ازدواج الناز شاکر دوست رو شنیده چه حالی پیدا کرده ؟ ضمنا برای حل مشکلش از شما کمک خواسته .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/18/rahaye-darkhaste-doosti/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یه پسر خیلی استاد !</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/15/a-much-professor-boy/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/15/a-much-professor-boy/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 18:18:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه آزاد شهرقدس]]></category>
		<category><![CDATA[استاد]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2438</guid>
		<description><![CDATA[حامد تارانتینو present  &#8230;  براساس چند داستان واقعی
اپیزود اول : ساعت اول
سلام . بنده یکی از اساتید جوون یکی از دانشگاها هستم. البته از درآمدش راضی نیستم ولی با این مدرک زاقارت کاری از این راحت تر گیرم نمیاد . امروز آخرین روز کاری ترمه اگرچه طبق بخشنامه ، کلاسای دانشگاه باید یه هفته دیگه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حامد تارانتینو present  &#8230;  براساس چند داستان واقعی</p>
<p><strong>اپیزود اول : ساعت اول</strong></p>
<p>سلام . بنده یکی از اساتید جوون یکی از دانشگاها هستم. البته از درآمدش راضی نیستم ولی با این مدرک زاقارت کاری از این راحت تر گیرم نمیاد . امروز آخرین روز کاری ترمه اگرچه طبق بخشنامه ، کلاسای دانشگاه باید یه هفته دیگه برقرار باشه اما کلاسو کی رفته کی داده ؟ ساعت ۶ صبح ساعتم زنگ زد . دیشب با خانمم نشسته بودیم ویکتوریا می دیدیم واسه همین دیر خوابیدم . خیلی خوابم می اومد واسه همین بی خیال ساعت اول شدم و تخت گرفتم خوابیدم .</p>
<p><strong>اپیزود دوم : ساعت دوم – قبل از کلاس</strong></p>
<p>ساعت هشت از خواب بیدار شدم. بازم دلم می خواست بخوابم اما به هر زحمتی بود آماده شدم که برم دانشگاه . خانومم دیشب کلی اصرار کرد که امروز ماشینو لازم داره و حداقل این روز آخری بدون ماشین سرکارم برم . از خونه زدم بیرون و رفتم سر کوچه و وایستادم تا سرویس بیاد . هنوز سرجام مستقر نشده بودم که یه مردی با ظاهر معمولی و هیکل نحیف به طرفم اومد و گفت : ببخشید آقا شما موبایل دارین ؟ خواستم بگم نه ، دیدم به تیپم نمیاد که موبایل نداشته باشم . خواستم بگم شارژ نداره ولی بعدش به این نتیجه رسیدم که توجیه تابلوئیه . خواستم بگم گوشیم شارژ نداره ولی به شک افتادم که نکنه یه دفعه بگه اشکال نداره فقط یه میس میندازم . خواستم بگم مرتیکه ی الدنگ تلفن عمومی اون ور خیابونه اما دیدم شاید بگه کارت ندارم . خواستم بگم موبایل دارم ولی به توئه دزد نمیدم که دیگه نگفتم . بعد از اینکه زنگشو زد سوار اتوبوس شد و رفت. منم تازه یادم افتاد که سرویس ساعت ۶ صبح رفته . رفتم آژانس و یه ماشین کرایه کردم برای دانشگاه .</p>
<p><strong>اپیزود سوم : ساعت دوم – در کلاس</strong></p>
<p>باید می رفتم دفتر اساتید اما کی به کیه . مسئولش رفیقمه سه سوته غیبتمو واسم ردیف می کنه. یه راست رفتم کلاس . بچه ها نشسته بودن ، مثل اینکه نیم ساعت دیر کرده بودم . رو صندلیم نشستم و شروع کردم به روخونی از جزوه چون اصلا حس و حال راه رفتن و نوشتن رو تخته رو ندارم . وسطشم واسه اینکه مثلا نشون بدم خیلی استاد جدی و خفنی هستم از بچه ها سوال می پرسیدم . این دفعه هم استثنا نبود و وقتی به یه جایی از درس رسیدم که خیلی سخت بود و من هنوز بعد از چند سال تدریس حالیم نمی شد چی هست شروع کردم به سوال پیچ کردنه دانشجوها . همینطوری که داشتم دونه دونه سرویسشون می کردم یه دفعه چشمم افتاد به یه دختره . انصافا عجب چیزی بود لامصب ! نمی دونم چرا تا حالا ندیده بودمش . جووووووووون ! چه گوشت و جیگریه ! دلم میخواد همینجا وسط کلاس گازش بزنم ! ای بابا &#8230; این لعنتی هم اون پایین شد قوز بالا قوز . حالا دیگه عمرا بتونم از پشت میزم بیام بیرون . ازش پرسیدم : شما بلدی ؟ &#8211; : نه اسّتاااااااااد ! من واسه این کلاس نیستم . مهمانم . (ای جااااااان ! چه صدایی هم داره ! شیطونه میگه زنمو طلاق بدم برم اینو بگیرم !) &#8211; : شما رشته ات چیه ؟ &#8211; : اسّتااااااااد من این درسو ترم بعد میخوام بردارم ، خواستم بیشتر باهاش آشنا بشم . &#8211; : خیلی خوبه اگه خواستی من ترم بعدم این درسو ارائه میدم ، با من بردار .</p>
<p><strong>اپیزود چهارم – بین دو کلاس ، وقت ناهار و استراحت</strong></p>
<p>بعد از تموم شدن کلاس بالاخره به هر زحمتی که بود از پشت میز بیرون اومدم و رفتم واسه ناهار . چون یه مقدار کلاسو زود تعطیل کرده بودم چندتا از دانشجوهای پسر دورمو گرفتن و از امتحان می پرسیدن . منم بهشون گفتم که الان اصلا حس و حال جواب دادن به شماها رو ندارم . رفتم تو دفتر نشستم . خواستم برم دم پنجره سیگار بکشم اما دیدم یه نخ بیشتر ندارم . ترجیح میدم بعد از غذا یه پکی بزنم ، حالش بیشتره . تو این فکرا بودم که یکی از همکارا اومد پیشم نشست . بوی گند عرق می داد . یعنی همیشه این بو رو می داد . معلوم نیست تو کلاس چیکار می کنه ؟ نمی دونم تو من چی دیده بود که دائما خودشو بهم می چسبوند . هنوز شروع به حرف زدن نکرده بود که بوی دهنش کل فضا رو پر کرد . دانشجوها چی می کشن از دستش تو کلاس ؟! به هر ترتیب ناهارو خوردیم و سیگارو کشیدیم و دیگه باید می رفتیم سر کلاس . اما من برای جبرانی کلاس صبح رفتم پیش مدیر گروه . بهش گفتم که یه نفرو پیدا کنه هفته دیگه یه کلاس بذاره واسه این بچه ها . ولی گفتش سرش خیلی شلوغه و باید برنامه ی ترم بعدو بچینه تازه دو روز دیگه قراره با اهل و عیال یه سفر بیست روزه ی تفریحی بره اروپا . بهش گفتم من نمی دونم ، مخ یکی از این دانشجو خرخونا رو بزنه که بره سر کلاس .</p>
<div id="attachment_2439" class="wp-caption aligncenter" style="width: 390px"><img class="size-full wp-image-2439 " title="بالکن دفتر اساتید دانشگاه آزاد شهرقدس" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/daftar-asatid-teras.jpg" alt="" width="380" height="228" /><p class="wp-caption-text">قبلا پاتوق استادای سیگاری اینجا بود!البته با سه چهار متر اختلاف!</p></div>
<p><strong>اپیزود پنجم – ساعت سوم</strong></p>
<p>بعد از غذا کی حال درس دادن داره . چندتا تمرین از تو یکی از جزوه ها درآوردم و دادم به یکی از دانشجوها که بیاد پای تخته حل کنه . بقیه ی درس هم حذف کردم . به بچه ها گفتم این بخش زیاد مهم نیست خودتون برید از تو کتاب بخونین . هنوز تو فکر اون دختره بودم . انصافا چی آفریده خدا  . اگه می شد فقط یه شب پیشم می خوابید &#8230; آخ آخ &#8230; چی می شد . یه ساعت قبل از پایان کلاس به بچه ها گفتم امروز استثنائا یه ذره زودتر تعطیل می کنیم . بعدش هم با یکی از بچه ها که ماشین داره برگشتم خونه . البته اینو می دونم که این پسره از چشم و ابروی من خوشش نیومده و بخاطر نمره منو هر هفته می رسونه اما مگه منم میخوام از کیسه خلیفه ببخشم ؟ معلومه که از این بچه مایه ها هم هست ، هر هفته با یه مدل جدید میاد . خلاصه خدا کنه هر ترم یکی دوتا از اینا گیر آدم بیوفته . آخ داشت یادم می رفت ، و یه چندتا هم از اون دانشجوهای دختر !</p>
<p><strong>اپیزود ششم – آرایشگاه </strong></p>
<p>قبل از اینکه برم خونه گفتم یه دستی هم به سر و صورتم بکشم . یه سلمونیه جدید نزدیک خونمون وا شده . قبلا باید دوتا کوچه می رفتم پایین تر . همون که رفتم تو نشستم و تیپ طرفو دیدم فهمیدم این کاره نیست ولی دیگه نشسته بودم . به هر تقدیر رو صندلی مخصوص نشستم و شروع کرد به ریدن . هر یه دونه قیچی که می زد کلی از موهامو می کَند . حالا مثلا می خواست سر صحبتم باز کنه . می گفت شما کارتون چیه ؟ گفتم استاد دانشگام . گفت دختر پسر با همن دیگه ؟ گفتم آره با همن . حرومزاده ی بی ناموس هر دختری هم که از جلو مغازه اش رد می شد دو دقیقه تو کارش وقفه می افتاد . می گفت صاحب آرایشگاه سرما خورده واسه همین این که فامیلشونه دو سه روزی اومده جاش تا مغازه بسته نباشه . می گفت شمال سلمونی داره ولی اینجا درآمدش خیلی بیشتر از اونجاس . منم که هیچ حس حرف زدن نداشتم .</p>
<p><strong>اپیزود هفتم – خونه</strong></p>
<p>وقتی رفتم خونه هنوز خانومم نیومده بود . رفتم تو بالکن دو سه تا سیگار کشیدم . به امروز فکر می کردم . عجب روز سنگینی بود . الانم حس می کنم خیلی گشنمه ولی این زنیکه نیست بهمون غذا بده . همیشه کارش همینه . کاغذ گذاشته که غذا از بیرون سفارش بدم ، آخه پس تو چیکاره ای اینجا ؟ اه &#8230; همون بهتر که برم همون دختر خوشگله رو صیغه اش کنم . یه تارش می ارزه به کل هیکل این . نمی دونم چیکار کنم واقعا درگیر یه مسئله ی پیچیده ی احساسی شدم . بهتره یه کم استراحت کنم. آره استراحت کنم خوبه .</p>
<p><strong>نتیجه ی اخلاقی این داستان</strong> : همه ی آدما ممکنه یه شخصیت حقوقی داشته باشن که شخصیت واقعیشون پشت اون مخفی میشه . اینم نتیجه گیری اخلاقی که هی نگین این چرت و پرتا چیه .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/15/a-much-professor-boy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما که بین المللی بازی می کنیم</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/14/113/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/14/113/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Mar 2010 14:54:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[مينی مال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2420</guid>
		<description><![CDATA[افشین قطبی : به نظر من بهترین حمله ، دفاعه .
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>افشین قطبی : به نظر من بهترین حمله ، دفاعه .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/14/113/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پارکینگ مختلط !</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/13/parking-complex/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/13/parking-complex/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2010 17:08:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه آزاد شهرقدس]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2406</guid>
		<description><![CDATA[سلام بالاخره حاضر ! با اینکه لحظه ای بیش ، تو رو ندیدم امروز ، اما دلم شد آشوب ، با آه و ناله و سوز ، حال منو این روزا ، خدا می دونه و بس ، غصه و گریه واسم ، همیشه بوده و هست ، آبیه آسمونا ، رنگ سیاه شب ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام بالاخره حاضر ! با اینکه لحظه ای بیش ، تو رو ندیدم امروز ، اما دلم شد آشوب ، با آه و ناله و سوز ، حال منو این روزا ، خدا می دونه و بس ، غصه و گریه واسم ، همیشه بوده و هست ، آبیه آسمونا ، رنگ سیاه شب ها ، سبزیه برگ درخت ، یکی و دوتا رنگ نیست ، ده تا هزارتا صدها ، اما نصیب من شد ، خاکستریه روشن ، آمیزه ای از دو رنگ ، رنگ تو و رنگ من ، آتیش شعله ی تو ، با هیزم وجودم ، اختلاط جالبیست ، حکایت عاشقیست ، با اینکه شمع و گل نیست ، پروانه سوخت و راضیست ، یه قانون قدیمی ، میگه که راه اشتباس ، سادگی و بزدلی ، تو این زمونه گناس ، میگه که تنها یک چیز ، می مونه اونم صداس ، برو پسر که سکوت ، باعث ننگ فرداس ، موجب رنج دنیاس</p>
<p>قبل از شروع پست چندتا نکته بگم . یکی اینکه سجع نوشتای اول هر پست تفاسیر خاصی داره که به موقع اش خدمتتون عرض می کنم. یکی دیگه اینکه از این به بعد می تونین برای هر پست نظر خصوصی هم ارسال کنین البته اگه من تشخیص بدم اونو منتشر می کنم . پس آماده بشین واسه فحش دادن ! بعدش بگم که هرکس که بلاگنویسه و مطالب سایتو دنبال می کنه ، میتونه ما رو لینک کنه . البته این کار هیچ نفعی به حال اون نداره اما باعث ایجاد انگیزه واسه من میشه چون من الان کلی ایده واسه نوشتن دارم اما روحیه ام زیاد شاداب نیست . مورد بعد اینکه تو نظرسنجی سمت راست شرکت کنین تا به یه جامعه ی آماری دست پیدا کنیم. خیلی لطف می کنین !</p>
<p>از حق نگذریم رکورد مهمونی رفتن سر کلاسا به تنهایی متعلق به منه که البته دوستان یه سری حرفایی واسه من درآوردن و منم برای اینکه ثابت کنم حرفشون هیچ وجهه ای نداره ، میخوام سر کلاسای تک جنسـ*یتی برم بشینم. مثلا با یکی از دوستان میرم سر کلاس اخلاق میشینم تا حرف دوستان رو نقض کنـ&#8230; . خب همین الان به من اطلاع دادن که کلاسای عمومی هم از این ترم مختلط شده و خب دیگه تقصیر من چیه . البته وقتی این خبرو به چندتا از دوستان عمرانی دادم درعین حال که با هر دختری که رد می شد سلام علیک می کردن خیلی خوشحال شدن . خلاصه اینکه بی جنبه هاش برن حال کنن .</p>
<div id="attachment_2407" class="wp-caption aligncenter" style="width: 330px"><img class="size-full wp-image-2407 " title="تنظیم خانواده مختلط" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/tanzim-mokhtalet.jpg" alt="" width="320" height="179" /><p class="wp-caption-text">من تو این عکس یه سوتی دادم ! پیداش کنین !</p></div>
<p>قرار بر این بوده که هر پنجشنبه اخبار هفته گذشته دانشگاه رو مرور کنیم . یکی از اتفاقاتی که متوجه وقوع اون شدیم این بود که سر پارکینگ داخلی دانشگاه گرد شده و توش دارن یه کارایی می کنن. اما برای اون دست از دانشجوهایی هم که ماشین میارن یه پارکینگ عمومی و ایضا پولی کنار دانشگاه درنظر گرفتن که به عقیده ی نگارنده کاریست بس اشتباه . چرا ؟ چون که عملا راه برای کسایی که میخوان چندتا چندتا دختر بلند کنن باز شده و دیگه جابری هم نیست که بره دونه دونه ماشینا رو چک کنه . از طرفی ممکنه بخاطر هزینه ای که باید بابت پارک ماشین داد یه عده گدا از آوردن ماشین منصرف بشن و بدین ترتیب اتوبوس شلوغ میشه و دیگه جا نیست من بشینم رو صندلی .</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2408" title="اطلاعیه پارکینگ دانشگاه آزاد شهرقدس" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/parking-shahreghods.jpg" alt="" width="400" height="290" /></p>
<p>این هفته و یکشنبه باز همینطوری پا شدم رفتم دانشگاه که سر یکی از کلاسا مهمون بشم اما استاد عنایت کرد و نیومد . البته اگر هم میومد زیاد توفیری نداشت.(چرا؟) ولی خب، من که دیدم این همه راه اومدم و خورده تو ذوقم ، حداقلش یه کار خیری انجام بدیم. بنابراین با تنی چند از دوستان سرگرم صحبت شدیم و از زنای اساتید گفتیم تا زید حافظ . در آخر یکی از دوستان باید رهسپار کلاسش می شد اما هرچی به مغزش فشار آورد یادش نیومد با میکاییل کلاس داره یا مختار و شاید هم تلفیقی از این دوتا . واسه همین وسط راهرو شروع کرد به داد و فریاد. مثلا هرکی رد می شد یه دفعه داد می زد: میکاییل &#8230;. مختار &#8230;. مختار میکاییلی &#8230;. میکاییل مختاری &#8230;. . یَک آبرو ریزی راه انداخته بود که خدا نصیب نکنه. بالاخره بعد از کلی کش و قوس اسم استاد یادش اومد و من هم به همراهش رفتیم به سوی کلاس. از پشت شیشه به درون نگریستیم و استادو دیدیم. ولی نگو استاد یکی از افرادی بوده که این دوستمون بهش تیکه ی نافرمی انداخته و حالا هم دیگه روش نمی شد بره سر کلاس. واسه همین ازم پرسید حذف و اضافه کی شروع میشه ؟ گفتم سه ساعت دیگه تمومه . با عجله ای وصف ناشدنی دویدیم به سمت سایت و دیدیم زپرشک ! چهل نفر نشستن پشت ده تا سیستم تازه شصت نفرم تو صفن .</p>
<div id="attachment_2409" class="wp-caption aligncenter" style="width: 210px"><img class="size-full wp-image-2409" title="کافی نت ایران" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/coffeenet-iran.jpg" alt="" width="200" height="294" /><p class="wp-caption-text">عکس تزئینیه !</p></div>
<p style="text-align: center;">
<p>به هر جون کندنی بود با هزار خواهش و التماس و عجز و لابه برای چند ثانیه یه سیستم کرایه کردیم و بعد از اینکه وارد فایلش شد باز هم خیت شدیم . پونزده هزار تومن بدهی داشت و نمی تونست حذف و اضافه کنه اما اینجا بود که دست غیب به یاریش رسید و بهش الهام شد که زنگ بزنه عمو . حالا این عمو کی هست و چرا همه ی گره ها فقط به دست اون باز میشه بر همه پوشیده اس . عمو بهش گفت بره سلف قدیم و اطمینان داد که اونجا کارشو راه میندازن . بازم عین خر دویدیم و دویدیم تا به سلف رسیدیم و دوتا خاتونو دیدیم . این دوستمون رفت توی اتاق و من پشت دیوار شیشه ای نگاش می کردم که یکی از اون خانوما به من گفت شماره اتو بده عزیزم . البته اون خانوم هم جوون بود و مجرد و هم نسبتا خوشگل اما من وا ندادم و به قول استاد نیکروان اندازه دو ریالی هم آدم حسابش نکردم . بعد از چند دقیقه کار دوستمون تموم شد اما در عین ناباوری رفت سر همین کلاسی که با میکاییل داشت و منم دست از پا درازتر عین خیار برگشتم خونه. اما تو راه برگشت و دم در ساختمون انسانی یکی از خواهران همکلاسی رو دیدم که گویا باباش می خواست مراجعه ی حضوری به دستشویی داشته باشه و خودش با عصبانیت به باباش می گفت که من تو نمیام (تو ساختمون) خودت برو . اینم یه خاطره بود دیگه گیر ندین.</p>
<p>خب دیگه خبر خاصی نیست جز سلامتی و اگه انگیزه های روحیم فردا زد بالا براتون یه پست باحال مینویسم و تو چه می دانی که انگیزه کیست ؟ &#8230; ببخشید &#8230; چیست ؟ دیگه اگه با من کاری نیست پس خدا نگهدارش باشه ! (نگهدار کی ؟ )</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/13/parking-complex/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اینا کیَن دیگه ؟ &#8211; قسمت چهارم</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/11/who-they-are-4/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/11/who-they-are-4/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Mar 2010 22:12:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه آزاد شهرقدس]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و مکث]]></category>
		<category><![CDATA[استاد]]></category>
		<category><![CDATA[تشابه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[پرسش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2394</guid>
		<description><![CDATA[قسمت سوم
سلام همیشه غایب ! دیروز پی ات اومدم ، نیومدی و مُردم ، ثانیه های آخر ، نبضمو می شِمردم ، سه &#8230; ، دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته ، نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.himra.com/1388/08/01/who-they-are-3/" target="_blank"><strong>قسمت سوم</strong></a></p>
<p>سلام همیشه غایب ! دیروز پی ات اومدم ، نیومدی و مُردم ، ثانیه های آخر ، نبضمو می شِمردم ، سه &#8230; ، دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته ، نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، تموم کن این بازیو ، منو بکش خدایا ، دو &#8230; ، خاطره های رنگیم ، رد شدن و گذشتن ، از توی ذهن و فکرم ، از عمق و از سرشتم ، نقطه ی روشنی نیست ، همه اش سیاه و زشته ، این سرنوشت بد رو ، کی واسه من نوشته ؟ ، یک &#8230; ، نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام ، کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصالم نرسیدم ، اما قسمتم نبوده ، روح منم تا ابد ، زنده می مونه اما ، حیف که باید بمونه ، بی همدم و بی همراه !!</p>
<p>حقیقتش خیلی علاقه مندم که بزنم تو کار روشنفکری و کلمه های قلمبه سلمبه اما از اینکه دوستان منو بشورن بذارن کنار می ترسم ! از همین روی به پستایی متوسل میشم که میشه گفت زردن و حتی بعضا سبز ! ضمنا ریسک همچین پستایی بالاس . بذارین اول یه ماجرای بی ربطی رو براتون تعریف کنم.</p>
<p>امروز که رفتیم دانشگاه دیدیم جمع همه جَمعه و از قضا هیچ کدوم از اساتید ما هم رغبت نکردن از رختخواب گرمشون بلند شن. زنهار شروع کردیم به بازی های پسرونه که یک اصطلاح جالبی هم بهش اطلاق می کنن که اینجا نمی تونم بگم . خلاصه صحبت به اینجا رسید که من گفتم یکی از دخترا رفته خونه ی یکی از پسرا و شب اونجا خوابیده و صبح پسره با ماشینش رسوندتش. این دوستان ما مشتاق شدن که بدونن این دختره کیه. بعد در یکی از کلاسا باز بود و می دونستم که فرد مذکور تو همین کلاسه و هی تو کلاسو دید می زدم تا پیداش کنم که یهویی یکی از خواهران ارزشی اومد و زرتی درو بست. حالا شما تصور کنین من بخوام تصاویر این خواهران واقعا ارزشی رو منتشر کنم . اون وقت میان خود منو می بندن . بگذریم که سخن از دور خوشتر است .</p>
<p>چندی پیش و ترم قبل که ما بعد کلاس ولو می شدیم تو راهرو یه مورد جالبی مشاهده شد که اینطور دست داد تا تبدیل به یه سوژه ی ژورنالیستی و اپیستوکومولوژیک بشه . معنیش اینه که این دسته بیل وسط راهرو چیکار می کنه و اصلا کی اینو آورده این وسط گذاشته در رفته ؟ هرچند که سال اصلاح الگوی مصرفه و یارانه ها هم میخواد هدفمند بشه اما آیا نباید اذهان عمومی روشن بگرده ؟ فی الحال لامپ اضافی رو هم بی زحمت مرحمت نموده و خاموش کنین. (ای بابا چرا برقا رفت ؟ حالا من ادامه ی پستو چطوری بنویسم ؟)</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2395" title="این چیه دیگه این وسط ؟" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/why-1.jpg" alt="" width="330" height="299" /></p>
<p>او کیست ؟ به کدامین سو می نگرد ؟ او به چه می اندیشد ؟ اصلا کجا می رود و به دنبال چیست و کلا از کجا آمده و فی الواقع آمدنش بهر چه بود ؟ آیا او همه چیز را می داند ؟ آیا او هالیدی و رفقا را در جیب پشتش می گذارد ؟ آیا او واقف الامر است ؟ آیا او مردی خسته و تنهاست که به آینده ای درخشان امید می نهد ؟ آیا چی ؟ هان ؟ چی میخوای بگی دیگه ؟ چی داری که بگی ؟</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2396" title="او کیست ؟" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/who-21.jpg" alt="" width="320" height="366" /></p>
<p>این بخش تشابهات خدایی خیلی دلرباس ! من کلی از این تشابها پیدا کردم که به مرور میذارم تو سایت . بعضیاشونم مورد دارن و برای دیدنشون حتما باید به سن قانونی رسیده باشین وگرنه می گرخین سکته می کنین میوفتین می میرین جنازه اتون می مونه باد می کنه . ( اه &#8230; اه &#8230; چقدر خوشمزه ای تو ! همین الان یکی تو مسنجر پیام داد گفت بچه کجایی ؟ گفتم تهران . بعد گفت من بچه کرمانشاهم ، کُردم . بعده یه چند دقیقه یه دفعه نه گذاشت نه برداشت گفت سوسولی دادا ؟ اینم از افتخارات جنبش سبز !) اما به نظر شما ژان رنو ، بازیگر فرانسوی هالیوود شبیه کدوم یکی از اساتیده ؟</p>
<p>راهنمایی : استاده یکی از دروس اختیاری که به بچه های کامپیوتر گفتن این درسو بنا به دلایلی برندارین . بیشتر راهنمایی می کنم ، درس آشنایی با دفاع مقدس .</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2397" title="ژان رنو شبیه کدوم یکی از اساتید دانشگاه آزاد شهرقدسه ؟" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/jean-reno_who-22.jpg" alt="" width="360" height="135" /></p>
<p>کاملا واضح و مشخصه . شما باید بگین که تصویر زیر متعلق به کدوم یکی از اساتید کامپیوتر دانشگاس . راهنمایی هم می کنم . فرد سمت چپ تو عکس استاد نیست !</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2398" title="وی کیست ؟" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/who-23.jpg" alt="" width="250" height="332" /></p>
<p>این قسمت هم خیلی باحاله و هم کلی سوژه براش پیدا کردم اما به حدی این چهره ها به هم نزدیکه که می ترسم پس فردا پدری برادری دوست پسری بیان خفتم کنن الکی الکی یه کتکی هم بخوریم. اما اشکال نداره ما در رسالتمون قدمی پا پس نمی کشیم ! (ریدی بابا !) خب حالا حدس بزنین که تهمینه میلانی به کدوم یکی از دانشجوها شباهت داره ؟ ضمنا حدالمقدور از آوردن اسم کامل خودداری کنین که کاری بس غیراخلاقیه .</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2399" title="تهمینه میلانی شبیه کیه ؟" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/tahmineh-milani_who-24.jpg" alt="" width="345" height="199" /></p>
<p>و اما تصویر آخر . فردی که تو عکس مشاهده می کنین یکی از فروشندگان متخلف بازاره که سی دی های مستند رو به قیمت گزافی به خلق الله فروخته . ضمنا این فرد شناسایی شده و قرار بوده امروز توسط تیم تحقیقاتی و مبارزه با جرایم سایبری هیمرا دستگیر بشه که گویا عملیات لو رفته و ما نتونستیم پیداش کنیم. اگه کسی بتونه اونو تحویل ما بده به اون مبلغی که زیر عکسش درج شده میتونه معادل ریالیش سهام عدالت دریافت کنه . یا میتونین برید قهوه  خونه  حیدربابا مهمون ما .</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2400" title="پیداش کنین ، جایزه بگیرین !" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/03/who-25.jpg" alt="" width="310" height="318" /></p>
<p>خب دیگه ، من آخرش با این جلافتا نه تنها سرمو به باد میدم بلکه بقیه چیزا رو هم به فنا میدم . مثال بزنم . پس فردا میرم خواستگاری بعد باباهه میگه میخوایم درباره دوماد تحقیق کنیم. بعد اسم منو سرچ می کنه زرتی میاد اینجا می بینه از دختر مردم عکس گرفتم گذاشتم تو سایت . شما بودین به من دختر می دادین ؟ اینم بگم که اگه دخترتون در حد مگان فاکس خوشگل نیست زیاد خوشحال نشین . دیگه اینه . فعلا خدانگهدارش باشه . (این کیو میگه ؟)</p>
<p><strong>پی نوشت</strong> : خواهشا از هرگونه عنایت خودداری کنید ! مثل اون یکی سایت نشه یه وقت ! آفرین !</p>
<p><strong>جواب نوشت ! :</strong> جواب این سوالا در قسمت بعد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/11/who-they-are-4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهترین خبر</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/06/behtarin-khabar/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/06/behtarin-khabar/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 12:11:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2386</guid>
		<description><![CDATA[روزی روبرت دوونسزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختگن می شود تا آماده رفتن شود .
پس از ساعتی ، او داخل پارکینگ تک وتنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزی اش را تبریک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی روبرت دوونسزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختگن می شود تا آماده رفتن شود .</p>
<p>پس از ساعتی ، او داخل پارکینگ تک وتنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزی اش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست .</p>
<p>دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را توی دست زن می فشارد گفت : برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم .</p>
<p>یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید : هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید . می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است . او نه تنها بچه مریض و مشرف به موت ندارد ، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده ، دوست عزیز .</p>
<p>دو ونسزو می پرسد : منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است ؟</p>
<p>بله کاملا همینطور است .</p>
<p>دو ونسزو می گوید : در این هفته ، این بهترین خبری است که شنیدم .</p>
<p><strong>اشانتیون : هیچ وقت سر به سر یک زن نذار</strong></p>
<p>روزی روزگاری یک زن آمریکایی قصد میکنه یک سفر دو هفته ای به ایتالیا داشته باشه…</p>
<p>شوهرش اون رو به فرودگاه می رسونه و واسش آرزوی می کنه که سفر خوبی داشته باشه…</p>
<p>زن جواب میده ممنون عزیزم ، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟</p>
<p>مرد می خنده و میگه : “یه دختر ایتالیایی”</p>
<p>زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره …</p>
<p>دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی گرده ،</p>
<p>مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه : خب عزیزم مسافرت خوش گذشت؟</p>
<p>زن : ممنون ، عالی بود!</p>
<p>مرد می پرسه : خب سوغاتی من چی شد؟</p>
<p>زن : کدوم سوغاتی؟</p>
<p>مرد : همونی که ازت خواسته بودم… دختر ایتالیایی!!</p>
<p>زن جواب میده: آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم!</p>
<p>حالا باید ۹ ماه صبر کنم تا ببینم پسر میشه یا دختر ؟!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/06/behtarin-khabar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان های کوتاه ۱۳</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/05/shortly-stories-13/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/05/shortly-stories-13/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Feb 2010 19:36:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه آزاد شهرقدس]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[سوتی]]></category>
		<category><![CDATA[مترو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2378</guid>
		<description><![CDATA[داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس
اسامی به هیچ وجه مستعار نیست
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;
من : بابا محرمه چرا سفید کردی تو ؟
امیر : جووووووووووووووووووون !
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;
محسن : استاد تسلیت میگم ایشالا غم آخرتون باشه.
استاد هوشمند : خواهش می کنم چرا زحمت کشیدی راضی نبودم به خدا .
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;
استاد : اون موقعی که من رفته بودم چین هوا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>داستان هایی واقعی و فلسفی از دانشگاه آزاد شهرقدس</strong></p>
<p>اسامی به هیچ وجه مستعار نیست</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>من : بابا محرمه چرا سفید کردی تو ؟</p>
<p>امیر : جووووووووووووووووووون !</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>محسن : استاد تسلیت میگم ایشالا غم آخرتون باشه.</p>
<p>استاد هوشمند : خواهش می کنم چرا زحمت کشیدی راضی نبودم به خدا .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>استاد : اون موقعی که من رفته بودم چین هوا خیلی خوب بود. می دونین که چین یه کشوره سه فصله.</p>
<p>احسان : منم که رفته بودم انگلیس یه کشور پنج فصل بود.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>شجره نامه ی روز</p>
<p>ت : من پدربزرگ نداشتم .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>کلاس مدارهای الکترونیکی</p>
<p>استاد واشقانی : برای حل این مسئله پریود بودن خیلی مهمه .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>رو به روی ساختمون فنی</p>
<p>حسام : خدافظ بچه ها</p>
<p>همه خداحافظی می کنند و حسام شروع به حرکت می کند .</p>
<p>من : از پیاده رو برو .</p>
<p>ممد : رسیدی زنگ بزن .</p>
<p>احسان : نامه بفرست .</p>
<p>محسن : بابا رو ببوس .</p>
<p>مجید : نیوفتی تو جوب .</p>
<p>سعید : پول مول داری جیبت ؟</p>
<p>احسان : از خودت نگهداری کن .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>کلاس نظریه زبان ها و ماشین ها</p>
<p>استاد نیکروان : خب برای اینکه آتاماتای ما به وضعیت پایانی &#8230; ها ها ها هو هو یو ها ها ها &#8230; ببخشید یاد یه چیزی افتادم . خب به وضعیت پایانی برسد &#8230;</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>نکته ی روز</p>
<p>احسان : ما به داور نباختیم ، با داور باختیم .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>توی واگن متروی تهران کرج – حوالی ایستگاه اکباتان</p>
<p>ممد : نمی دونم چرا اینایی که اکباتان پیاده میشن یه جوری ن. خیلی خشکن یه جوری نگاه می کنن انگار میخوان بیان بزننت.</p>
<p>من : آره می دونم. یه دلیلی داره.</p>
<p>ممد : چه دلیلی ؟</p>
<p>من : حالا بعدا بهت میگم.</p>
<p>ممد : نه دیگه الان بگو .</p>
<p>من : گیر نده ، بذار پیاده شیم بهت میگم.</p>
<p>ممد : اذیت نکن جون من بگو .</p>
<p>من : اینجا نمیشه بگم رسیدیم میگم.</p>
<p>ممد : حالا چی میشه الان بگی ؟</p>
<p>من : دو دیقه نمی تونی صبر کنی ؟</p>
<p>ممد : نه . بگو دیگه یالا بگو .</p>
<p>من (با صدای کمی بلند) : خیلی خب باشه &#8230; چون هم_*جنس- بازن &#8230; خوب شد ؟</p>
<p>جمعیت درحالیکه نود درجه به سمت من چرخیده اند به طرفم هجوم می آورند.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>کلاس تنظیم خانواده و جمعیت</p>
<p>استاد کوزه گر : اگه خواستین مخ یه دخترو بزنین سعی کنین بین روزای چهاردهم تا هیجدهم عادتش باشه.</p>
<p>اما استاد مشخص نکرد که از کجا به این روزا پی ببریم.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>من : اِ نیگا کن دو تا کفچر عاشق اونجا نشستن</p>
<p>احسان : صبر کن گوشی من پنج مگاپیکچله الان ازشون عکس می گیرم.</p>
<p>عکس تار می افتد &#8230;</p>
<p>احسان : اشکال نداره میرم خونه با فتوشاف درستش می کنم.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>استاد : واقعا یکی از ویژگیای مردم چین غیر از سختکوشیشون اینه که مردمای بی ادعایی هستن. هم مدیرا هم استادا هم دانشجوها هیچ ادعایی ندارن. ولی ما اینجا تا طرف یه مدرک بهش بدن خودشو می گیره.</p>
<p>دقایقی بعد &#8230;</p>
<p>استاد : شما کِی میخواین درس بخونین پس. واقعا من اصلا رغبت نمی کنم بیام سر کلاس شما . اصلا مایه ی شرم منه که اسمم تو هیئت علمی اینجاست. برید چـِرت مغزتونو بریزید دور . واقعا دانشگاهای دیگه واسه من دعوت نامه میفرستن که برم اونجاها درس بدم من میگم وقت ندارم اون وقت شما قدر نمی دونین. چی بگم بهتون آخه.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>نمایشگاه کتاب – ساختمون فنی</p>
<p>خانم جباری : یه بار تو میدون آزادی بودم بعد یکی از دانشجوها از دور منو دید داد زد خانم جباری خانم جباری ! بعد وقتی رسید به من همینطوری که نفس نفس می زد گفت : سی دی سی شارپ دارین ؟</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>تناقض روز</p>
<p>ولد آبادی : این چه رنگیه زدین به جدولا ، شبیه ایستگاه اتوبوس شده .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>آزمایشگاه مدارهای الکترونیکی</p>
<p>استاد هوشمند : اگه امروز امتحان بدین امتحانتون فقط عملیه ولی اگه هفته ی دیگه بخواین امتحان بدین هم تئوری هم عملیه.</p>
<p>من و مجید و محسن : باشه استاد هفته دیگه امتحان میدیم .</p>
<p>استاد : هفته دیگه سخت می گیرما .</p>
<p>ما : اشکالی نداره .</p>
<p>- : اگه هفته دیگه امتحان بدین از ۱۸ نمره امتحان می گیرم.</p>
<p>- : ایرادی نداره .</p>
<p>- : میوفتینا .</p>
<p>- : مشکلی نیست .</p>
<p>- : آزمایش سخت میدم بهتون ، برق ۲۲۰ ولت می گیردتونا .</p>
<p>- : باکی نیست .</p>
<p>- : سرتونو می بُرم میذارم رو سینه اتون .</p>
<p>- : عیب نمی کنه .</p>
<p>- : در و می بندم تنها باید آزمایش کنین .</p>
<p>- : باشه باشه ، حالا که فکر می کنیم به این نتیجه رسیدیم که الان امتحان بدیم بهتره .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p>احسان : دوستم تعریف می کرد تو خواب دیده که یه مردی با لباس سفید که یه عمامه ی سبز داشته و صورتش نورانی بوده میاد بالا سرش. بعد دوستم بهش میگه : قربون دستت برو یه لیوان آب برام بیار خیلی تشنمه ، دمت گرم .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>استاد عرب نژاد (sms) به استاد نیکروان : من امروز دلم درد می کرد نتونستم بیام .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>استاد : چی شده  امروز رفتی ته کلاس نشستی ؟</p>
<p>دانشجو : آخه استاد بچه ها گفتن امروز میخواین کیوز بگیرین.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</p>
<p>کلاس مدارهای الکترونیکی</p>
<p>استاد محمدی : اگه جزوه ی منو بخونین هیچی حالیتون نمیشه. اگرم کتابو بخونین که دیگه اصلا هیچی نمی فهمین.</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>کلاس طراحی الگوریتم</p>
<p>استاد موسوی : من الگوریتم این تابع رو براتون مینویسم :</p>
<p>(Fuction (s,n,r</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>احسان : استاد k رو جا انداختین .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>کلاس زبان ماشین و اسمبلی</p>
<p>استاد کریمی : تو این قسمت می بینین که پشته اش پُره .</p>
<p>ت : وای چه استاد بی تربیته میگه پشتش پُره یعنی کمرش پره .</p>
<p>&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p>یکی از دوستان : این کامرانم عجیب خوشگله ها .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/05/shortly-stories-13/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دو تا دی جی از تهران !</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/04/do-ta-dj-az-tehran/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/04/do-ta-dj-az-tehran/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 15:01:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[موزیک]]></category>
		<category><![CDATA[آهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[خواننده]]></category>
		<category><![CDATA[پول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2372</guid>
		<description><![CDATA[سلام یکشنبه دوشنبه چهارشنبه ! پشت سیستم نشستم ، میرم تو سایت فارس کیدذ ، توی موزیک بارانو ، یه سر میرم آی آر هیتز ، دانلود آهنگ روز ، کارم شده این روزا ، از یوتیوب کلیپ هم ، هی می گیرم از قضا ، با هد ستم دائما ، گوش می کنم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام یکشنبه دوشنبه چهارشنبه ! پشت سیستم نشستم ، میرم تو سایت فارس کیدذ ، توی موزیک بارانو ، یه سر میرم آی آر هیتز ، دانلود آهنگ روز ، کارم شده این روزا ، از یوتیوب کلیپ هم ، هی می گیرم از قضا ، با هد ستم دائما ، گوش می کنم به آهنگ ، صدای دیس دیس و بوم ، درینگ درینگ و دنگ دنگ ، چرا نمیشم آروم ؟ ، با این همه موزیکو ، خواننده های الدنگ ، چرا نمیده حالی ، به ذهن و روح خسته ام ، اثر نداره حتی ، به قامت شکسته ام ، دلم میخواد سکوت و ، هوای بارونی و ، یک شب تاریک و خیس ، دلم میخوادش تو رو ، تویی که تو زیبایی ، برام شدی یه تندیس ، نوای آسمونیت ، تو رویای شبامه ، صدای زیر و نابت ، با هر صدا باهامه ، فقط نذار دلخوشیم ، حالت شَک بگیره ، عشق سفید قلبم ، سیاه شه لک بگیره !!</p>
<p>خب خوشبختانه بعد از سه ماه جریمه ی گوگل به پایان رسید و اگه یه سر به آمار وبگذر بزنین متوجه این تغییر میشین. بعد از این اتفاق تصمیم گرفتم که تو همین سایت درباره دانشگاه هم بنویسم و عطای اون یکی سایتو به لقاش ببخشم. اگه کسی تمایل به توافق داشت میتونه تماس بگیره تا دامنه و هاستو بهش بدم . یه نکته دیگه هم بگم که من همه کامنتا رو جواب میدم.</p>
<p>بعضی دوستان اصرار شدید دارن که من عاشقم و معشوقه دارم . من خدمت این عزیزان بگم که من تو این مدت علی الحساب عشق و عاشقی از سرم پریده (البته این پستو سه روز پیش نوشتم !) و برای اینکه به شما ثابت کنم یه چندتا بیت شعر از خودم ول میدم. مثلا من فریبا رو میخوام خدا می دونه . یا نسترن ای عشق من حرفی بزن بگو تو رو به خدا این اداها چی چیه . یا برای مثال هرکی یه دوستی داره ، دست تو دستش میذاره ، جز یه دختره زیبا ، داره می رقصه تنها !! خب بیاین درباره عمق فاجعه ی این بیت آخر بحث و تبادل نظر کنیم و نیز تعمق .</p>
<p>خب این جنبشه به اصطلاح سبز &#8230;. ببخشید به گیرنده هاتون دست نزنین مشکل از فرستنده اس. بله این به اصطلاح شعر ، بخشی از ترانه ی یکی از آهنگای امیر اسید مهران دو تا دی جی از تهران بود که یحتمل اگه اسمشون یه چیز دیگه بود اسم آلبومشون هم یه چیز دیگه می شد مثلا امیر اسید ممد دو تا دی جی از مشهد و یا امیر اسید اصغر دو تا دی جی از ابهر . اولش که با این آهنگا برخورد کردم فکر کردم همین امیر و مهران خودمونن ولی وقتی یه سرچی زدم به اشتباه خودم پی بردم. تصویر زیر هم نمایی از امیر اسید مهران دو تا دی جی از تهرانو نشون میده که به همه چی می خورن الا خواننده .</p>
<p><img class="aligncenter size-full wp-image-2373" title="AmirAcid &amp; Mehran - albumcover" src="http://www.himra.com/wp-content/uploads/2010/02/AmirAcidMehran-albumcover-himra.jpg" alt="" width="300" height="296" /></p>
<p>این جلویی که نصفه سیبیله شبیه علی باغیه رفیق بیجه که چند سال پیش تو پاکدشت ترتیب بچه ها رو داده بودن . اون پشتی هم که عینهو شاگرد شوفرای اتوبوسای بین شهریه که تو پارچ قرمز آب میارن واسه مسافرا. البته الان دیگه به همت دانشمندای مخبه (بر وزن مخته)  گویا تو اتوبوسا آبسرد کن گذاشتن. البته من مخالف این عقیده ام که خواننده باید تیپ داشته باشه ولی این برنامه ی نکس نمی دونم چی چی استال روم اثر گذاشته. من نمی دونم اینا اومدن از ملت تست صدا بگیرن یا برنامه ی فوت فطیش پر کنن . دوربین همش زوم می کنه رو ناخنای لاک خورده ی پای دخترا .</p>
<p>&#8221; <em>وقتی که می رقصم ، هرچی دله می برم ، از همه شیطون ترم ، بالا پایین می پرم</em> &#8221; . تازگیا اینطور جا افتاده که دو سه تا از همین خواننده های خوش تیپ با ۴۰۵ راه میوفتن تو خیابونا بعد وقتی به این فاحشه های پولی که باید پیش قسط بدی تا سوار شن میرسن بوق می زنن و چند شب که رو هم کار کردن بهش پیشنهاد میدن که حالا بیا وسط آهنگمونم یه صدایی بده . واقعا این خدا یه چیزی می دونه دیگه ، بالاخره اون ما رو خلق کرده که میگه زن نباید آواز بخونه . حقیقتش دور از جون شما ما این آهنگا رو گوش میدیم بعد یه هورمون خاصی (تستسترون) تو خونمون می زنه بالا و ما هم که مأخوذ به حیا . تازه دختره فکر کرده شکیراس صداشو واسه من بلند می کنه مرتیکه. دیلاق .</p>
<p><a href="http://himra4.persiangig.com/audio/other/Amir%20Acid%20&amp;%20Mehran%20-%20Persian%20Cinderella%20(himra.com).mp3" target="_blank"><strong>دانلود آهنگ </strong><strong>Persian Cinderella</strong><strong> از </strong><strong>Amir Acid &amp; Mehran</strong></a> .  امتیاز : ۷.۴</p>
<p>والا . یا اون لیدی گاگا . واقعا بعد از امیر اسید مهران دوتا دی جی از تهران و بریتنی اسپیرز زشت ترین خواننده ائیه که به شخصه دیدم. اه اه &#8230; با اون هیکل قناسش همش جلو دوربین سیستم میستمو می ریزه بیرون تا دو روز نمی تونم غذا بخورم ، اگه بخورم میارم بالا . یا همین محسن چاوشی . آخه این چه شعرایی بود ؟ البته جسارت نشه ها ، اگه میگم چاوشی پسرفت داشته ، نسبت به دو تا آلبوم قبلیش میگم وگرنه نسبت به سایر خواننده های پاپ هنوز میشه بهش امیدوار بود. یه وقت فکر نکنین من توهین کردم بهش ، اصلا من سگ کی باشم که بخوام توهین کنم. هاپ هاپ !</p>
<p>عزیزان من ! مردم ملت پرور ایران ! اگه یکی از شما دید که باباش بساز بفروشه و خونه های پفکی میده دست مردم و خودش تو قصر زندگی می کنه ، اگه دید وقتی عر می زنه صداش تا سه تا کوچه پایین تر هم میره ، اگه گیتار گرفت دستش دید صدای خوبی ازش بیرون میاد ، اگه فهمید که میتونه زیرزمین خونشونو استودیو کنه و اگه شب خوابید صبح پا شد و یه شعر حماسی بهش الهام شده بود که نباید بره خواننده بشه که . خب اگه میخوای معروف بشی تو خیابون دخترا تو رو با دست به همدیگه نشون بدن یه تیپ خفن بزن بیا بیرون. دقیقا مثل حسین مخته. الان وقتی تو خیابون راه میره نه تنها دخترای مَستر ، بلکه مردای متاهل و سیبیل کلفت هم بهش علاقه دارن مخصوصا با اون موهای رنگ کرده و بلوندش ! قربونش برم ! جیگرتو ! خب دیگه بسه ، دیگه صحبتی نیست جز خداحافظی پس خداحافظش ! ( خداحافظه کی آخه ؟)</p>
<p><strong>پی نوشت :</strong> این دوتا دوستمون یعنی امیر اسید مهران دوتا دی جی از تهران تازگی یه آلبوم بیرون دادن که چندتا آهنگ بیشتر نیست تازه یکیش هم یکی از آهنگای سیاوش شمسه که خب دزدی که شاخ و دم نداره ! در کل این آلبوم کلی سوژه خنده بود ولی نخواستم لوثش کنم دیگه .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/04/do-ta-dj-az-tehran/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محارمه</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/03/112/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/03/112/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Feb 2010 19:02:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[مينی مال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2370</guid>
		<description><![CDATA[آقا یه سوالی واسه من پیش اومده . اگه یه مردی سه روز پشت سر هم شیر زنشو بخوره بعد به دخترش محرم رضاعی میشه ؟
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقا یه سوالی واسه من پیش اومده . اگه یه مردی سه روز پشت سر هم شیر زنشو بخوره بعد به دخترش محرم رضاعی میشه ؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/03/112/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جواب خوبی بدیست !</title>
		<link>http://www.himra.com/1388/12/03/javab-khoobi-badi/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1388/12/03/javab-khoobi-badi/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Feb 2010 13:10:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=2368</guid>
		<description><![CDATA[روزی یک نفر چوپان در بیابان می گذشت تا زمین علف دار خوبی برای گوسفندان خود پیدا کند. دید جنگل آتش گرفته، ماری هم در میان آتش مانده است، با خود گفت : «خوب است که این مار را از آتش نجات بدهم» رفت مار را برداشت در توبره کرد و رفت که از آتش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی یک نفر چوپان در بیابان می گذشت تا زمین علف دار خوبی برای گوسفندان خود پیدا کند. دید جنگل آتش گرفته، ماری هم در میان آتش مانده است، با خود گفت : «خوب است که این مار را از آتش نجات بدهم» رفت مار را برداشت در توبره کرد و رفت که از آتش بگذرد. یکدفعه مار سر از توبره درآورد و گفت : «اشهدت را بگو که میخواهم تو را نیش بزنم»</p>
<p>چوپان بیچاره گفت : «خیلی خب این هم مزد من بود؟ بیا بریم از سه تا موجود دیگر بپرسیم اگر گفتند سزای نیکی بدی است مرا نیش بزن والا از توبره بیا بیرون و برو» مار گفت : «بسیار خب» رفتند و رفتند تا رسیدند به جوی آبی، چوپان از آب پرسید : «آیا سزای نیکی بدی است؟» آب گفت : «بلی» چوپان پرسید : «چرا؟» آب گفت : «برای اینکه از من زراعت می کنی و سر جوی آب بعد از آب خوردن دست و روی خودت را می شویی و آب دهانت را در من می اندازی»</p>
<p>در اینجا چوپان بیچاره یک سوال را باخت و ناامید شد. مار گفت : «دیدی که یک سوال را باختی، برو تا دو سوال دیگر را بکنی» چوپان راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به درختی، چوپان از درخت پرسید : «آیا سزای نیکی بدی است؟» درخت گفت : «بلی» چوپان باز دلش شکست و پرسید : «چرا؟» درخت گفت : «شما می آیید پای درخت که من باشم در سایه ام استراحت می کنید از میوه ام می خورید، برگم را به گوسفندانتان می دهید و در آخر هم شاخه های مرا برای چوبدست می شکنید»</p>
<p>در اینجا امید چوپان قطع شد مار گفت : «دیدی دو سوال را باختی یک سوال دیگر داری» چوپان راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به یک روباهی، چوپان تا به روباه رسید گفت : «شیخ روباه بگو ببینم سزای نیکی بدی است؟» روباه گفت : «باید من اصل مطلب را بدانم بعد بگویم» چوپان داستان آتش گرفتن جنگل و گرفتار بودن مار را برای روباه تعریف کرد. روباه با خود فکری کرد و گفت : «من اول باید ببینم وقتی که تو مار را توی توبره کردی چطور به میان توبره رفت حالا هم مار را با توبره به زمین بگذار و مار یک مرتبه دیگر برود به میان توبره که من ببینم و دربیایید که فتوا بدهم»</p>
<p>مار از توبره درآمد به محض اینکه رفت به میان توبره روباه گفت : «امانش نده ! بزن با سنگ او را بکش که سزای نیکی بدی است و این را هم در گوش بگیر که دوباره مار را در آستین خود راه ندهی !»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1388/12/03/javab-khoobi-badi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
