تمام خونه غرق بوی عیده ، یه عطری غیر هر روز و همیشه ، میون ما یه شب راه از اینجا ، همین شب تا سحر یک سال میشه

پای شیری !

نوشته شده توسط حامد 26 نمایش

سلام عصبانی ! رو صندلی نشستم ، خیره و مات و منگم ، رد میشی از رو به روم ، ای …. قشنگم ، می خوام ببینمت سیر ، خجالتم می گیره ، دل میگه هی نگا کن ، نمی تونم می میره ، نگاه بکن یه لحظه ، به دوتا چشم کورم ، توش چی داری می بینی ، ….. پر غرورم ؟ ، ببین حال زارمو ، لباسای پاره امو ، لباس تو چه فاخر ، من خاکی و کثیفم ، تو مثل یک پری و ، من عاجز و نحیفم ، چند وقت دیگه میامو ، نگات می کنم یه کم ، برای دیدن تو ، مصمم و به جِدّم !!!

اگه فکر می کنین خلاقیت من ته کشیده و به کلیشه گویی افتادم ، اگه گمان می برین افسردگی حاد گرفتم و کنج عزلت اختیار کردم ، اگه حدس می زنین دچار کمبود محبتم ، اگه به این نتیجه رسیدین که امیدی به شفای من نیست ، اگه دلتون میخواد منو ببینین که دارم سر کلاس جلو پنجاه نفر ارائه میدم ، اگه امیدوارین وقتی دارم راه میرم جلوی چند تا داف با سر فرود بیام و اگه آرزو دارین شکست عشقی بخورم باید خدمتتون بگم که حسابی کور خوندین ! زهی خیال باطل !

قرار ما بر اینه که هر پنج شنبه بیایم و اخبار هفته ی گذشته ی دانشگاه رو مرور کنیم . اول بریم سراغ الناز شاکر دوست ! نمی دونم چرا اینقدر رسانه های ما کلا معاندن . تا یه نفرو می بینن که به سرعت داره پله های ترقی رو به حالت حب درویش طی می کنه به زمینش می زنن . آقا حالا این النازه با ماشین حقیقی رفتن صفا . بعدش مثلا یه تقی هم به توقی خورده یه بچه ای اون وسط مسطا پا به عرصه گذاشته . شما باید اینقدر جَو بدین ؟ شما باید انگ ازدواج بزنین به شاکر ؟ ای خبرگزاری ، ای سران فتنه ، ای منافق کور دل . الان ملت اونور دنیا گونی گونی بچه به دنیا میارن و نمی دونن باباشون کیه آب از آب تکون نمی خوره اون وقت ما ایرونیای بی فرهنگه بی ادب اینطور می زنیم تو سر مال . اصلا اون بچه ی پاک و معصوم چه گناهی کرده آخه ؟ نکنین ، اشک منو درنیارین ، قلب منو به درد نیارین دیگه :cry:

یکشنبه ی این هفته باز هم مثل هفته های سابق مثل خیار پا شدم رفتم دانشگاه و عین هویج هم برگشتم خونه . هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و هیچ صحبتی رد و بدل نشد و کسی هم نیومد . یه روز دیگه هم که رفتیم سر کلاس یکی از دوستان نشست کنارم و هنوز درس شروع نشده گفت من شیر میخوام ، صبح یادم رفت شیرمو بخورم. گفتم نکن بچه ، شیر از کجا بیارم حالا ؟ گفت نمی دونم من شیر میخوام . گفتم خیلی خب باشه . حالا من که شیر ندارم ولی ….. بوق بوق بوق …. خب ارتباط ما با خبرنگارمون در واحد مرکزی خبر قطع شد . لطفا به ادامه ی پست توجه کنین.

بعد از چندین ترم که از الطاف و محبتای اساتید زن محروم بودیم این ترم بصورت رگباری ما رو بستن به گلوله و خودمون هم نخوایم استاد زن میدم بهمون . سر یکی از همین کلاسا بچه ها که تو کار فلسفه و جبر اقلیدسی هستن نظرات گرانبهاشونو در این باب بیان می فرمودن . یکی می گفت مقنعه ی استاد کوتاهه هی می کشتش جلو . اون یکی ابراز داشت که استاد از نیم رخ خیلی خوشگلتره . دیگری با عصبانیت فریاد برآورد که خفه شید احمقا ! مگه نمی بینین استاد حلقه نداره ؟ زنهار من میخوام برم بستونمش . خلاصه ، کلاغه با ملاقه زد تو سر الاغه .

بعضی از دوستانه بچه مثبت خیلی به من اصرار می کنن بیا از فلان دختر عکس بگیر بذار تو سایت. منم که مأخوذ به حیا . مثلا یه بار می خواستیم وارد کلاسی بشیم که دیدیم دو تا از دخترا رو یه صندلی نشستن و دست انداختن تو گردن هم. چطوری براتون توصیف کنم. دیدین چطوری ترک موتور سوار میشین ؟ همونطوری نشسته بودن . اینجا بود که خیلی ناخودآگاه گوشی من از جیبم بیرون اومد و خواست خودش عکس بگیره که سوژه خراب شد و دخترا متوجه این عملیات شدن . اما … اما گوشی من که دید کنف شده با خودش عهد کرد روزی انتقامشو بگیره . سر یکی از کلاسا نشسته بودیم که باز هم دوستان حزب اللهی توجه منو به نقطه ای خاص جلب کردن . و اینجا بود که در حضور استاد (همونطوری که تو عکس مشخصه) شاتر دوربین گوشی چکانده شد و شد آنچه شد که شد .

یه روز دیگه که قصد داشتم یکی از کلاسای شب رو مهمونی برم – که نرفتم – وقتی به اتاق اساتید مراجعه کردیم تا ببینیم فردا کدوم استاد پیچونده و نمیخواد بیاد به یه اطلاعیه ی مهم برخوردیم و به حدی منقلب شدیم که رعشه تمام وجودمونو فرا گرفت و تمام موهای بدنمون بالکل سیخ شدن . همینطوری در حالت سیخکی بودیم که یه عکسی هم گرفتیم دور هم خوش باشیم . بفرما چایی ، سرد میشه ها .

من همیشه تو زندگیم دو تا نگرانی داشته و دارم . یکی اینکه برادران ارزشی ما در مخابرات و دادستانی مطالب سایتو از نظر گرامی بگذرونن و حکم به هیتلر شدن ما بدن و دیگری اینکه دوست دخترم بیاد سایتو بخونه ! البته من که دوست دختر ندارم ، حالا بیاد و بخونه ، به ناخونم . یکی دیگه هم اینه که … اِ … شد سه تا که . پس هیچی دیگه ، چون گفتم دوتا پس سومی رو نمی تونم بگم فقط بگم مربوط به عزیزان ما در حراسته !

اما در آخر میخوام پندتون بدم . دوستان من ! زندگی کتابی است پُرماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نیندازید . پس عزیزان من اینقدر کتابای ترم قبل بقیه رو نگیرین خودتون برید کتاب بخرید زیرا که کتاب دوست انسان است . در کار خیر از یکدیگر شتاب مگیرید و بی خیال کتابای ما شید . احسنتم . ضمنا خدا همیشه نگهدارش باشه ! ( نگهدار کی باشه ؟)

پی نوشت : کاری که من می کنم غیراخلاقیه ؟ جدی میگم ، اگه کسی می دونه بگه . چون من تو خبرگزاریای داخلی می بینم که مخفیانه عکس گرفتن و منتشر کردن .

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۸

راه های درخواست دوستی

نوشته شده توسط حامد 51 نمایش

سلام متاخر ! من میام و تو میری ، یا تو میای و میرم ، این که نشد زندگی ، مگه نمی دونی که ، به دست تو اسیرم ، چرا نمیشه یک روز ، با یک خیال راحت ، تو رو ببینم آروم ، از چشم و دست و قامت ، چرا خدا نداره ، نمی کنه نمی خواد ، رحمی به قلب من که ، با آه کشیده فریاد ، چرا شبم نمیشه ، روشن تر از نور روز ، ماهم چرا نمیاد ، ستاره ای نیست هنوز ، دلم می خواست یه روزی ، کنار تو بشینم ، صورت ماهتو هم ، ببوسم و ببینم ، ببینمت دائما ، تو خلوت و شلوغی ، تویی که واسه ی من ، چراغ پر فروغی ، ای گوشیه تو تاشو ، ای که کُده تو چهاره ، بدون که این دل من ، بدجوری بی قراره !!!!!!!!!!

خب یه مدتی بود که می خواستم این پستو بنویسم اما بنا به دلایلی از نوشتنش طفره می رفتم تا اینکه چند روز پیش این پست از وبلاگ زهرا رو خوندم و به این نتیجه رسیدم که نوشتن درباره ی این موضوع اونقدرها هم که فکر می کنم چیپ نیست . اما من تا قبل از ورود به دانشگاه به دلیل اقتضای سن دوستان و محیطی که توش قرار داشتم به هیچ وجه با دخترای نا آشنا ارتباط نداشتم و دوستام هم نداشتن . البته بعضیا بودن که پول تو جیبیاشونو جمع می کردن تا یه روز که خونشون خالی شد بتونن نهایت استفاده رو ببرن ولی در کل اکثریت قریب به اتفاق بچه ها پایبند به خانواده و اصول بودن .

قطعا بعد از ورود به دانشگاه همه چیز تغییر می کرد و من بصورت نسبی می دونستم که ممکنه یه سری ارتباطاتی شکل بگیره اما شاید به نوعی ترم اول شوکه شدم . هنوز یکی دو هفته نگذشته بعضیا دست به کار شدن . یکی به دوستش گفت برو به فلان دختر شماره ی منو بده و بگو که این شماره واسه منه . چند نفر سر یکی از کلاسا نشستن و چند تا دختر انتخاب کردن و با هم قرار گذاشتن که برن و باهاشون صحبت کنن و به قولی درخواست دوستی بدن که البته اینکه چه اتفاقاتی افتاد رو ایشالا بعد از فارغ التحصیل شدنم تعریف می کنم. یکی دیگه تا یه دختر خوشگل بهش نگاه میندازه فورا عاشق میشه و واقعا هم عاشق میشه ! تا حالا چند بار عاشق شده و بعد از اینکه سرش به سنگ خورده دپ زده . بعضیام که بدون هیچ هدف خاصی وسط دخترا می لولن و عملا شدن وسیله ی طرب و تفریح دخترا . تعدادی هم تو این وادیا نیستن و فقط بدنو می بینن و کاری به عشق و علاقه و زیبایی ندارن . دیگه بگذریم ولی من صحبتا دارم که فعلا خیلی زوده واسه گفتنش.

بحث این پست همونطوری که از تیتر هم مشخصه در رابطه با نحوه ی ابراز علاقه در اولین برخورده . اما حالا ما از کجا بفهمیم که واقعا نسبت به طرف علاقه مندیم و احساس می کنیم که اگه بهش برسیم به موفقیت رسیدیم ؟ اولا همیشه این نکته رو مدنظر داشته باشین که هیچ وقت با یه نگاه آدم عاشق نمیشه. مواردی که منتج به عشق میشه رو تو این پست گفتم . ثانیا اگه اون پست وبلاگ زهرا رو مطالعه کرده باشین ، یه جا گفته که کسایی که واقعا به طرف علاقه پیدا می کنن براشون سخته که بخوان جلو برن و صحبت کنن .

سناریوی اول – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر

- : هی … هی … – : هان ؟ -: میخوام برم با این دختره صحبت کنم . -: ای بابل ! تو هم که از دست رفتی ! -: نه بابا همین الان تصمیم گرفتم . برم یا نه ؟ -: چه می دونم …. خب برو . دو دقیقه بعد … -: خب چی شد ؟ -: هیچی گفت نامزد داره منم بی خیالش شدم . از اولشم می دونستم اینقدر خودشو می گیره اه اه .

یکی از فاکتورای مهمی که تو اولین برخورد و اولین گفتگو تاثیر زیادی رو ادامه ی روند میذاره ، محلیه که مشغول به صحبت میشین . چون علاوه بر اینکه یه نوستالژی برای شما و طرف بوجود میاره اگه محیط آروم تر و حالا عاشقونه تری هم باشه حتما موثرتر خواهد بود .

سناریوی دوم – مکان : راهروی دانشگاه ، زمان : بعد از ظهر

- : ببخشید … ببخشید خانوم -: بله ؟ -: ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ – : خواهش می کنم بفرمایین . -: راستش چطوری بگم ، قضیه اینه که من یه مدتیه …. -: (از فاصله ی دور) سلام ممد ! چطوری ؟ از اینورا ؟ -: چاکرم ! دلم تنگیده بود واسه ات خیلی خوشحال شدم دیدمت ! -: قربونت ! فعلا ! - : نگاهی ! یا علی ! … ببخشید … من خیلی رو این مسئله فکر کردم ، آخرش به این نتیجه رسیدم که واقعا شما عالی هستین و من به شما … -: (از فاصله ی دور) ممد ! – : هان ؟! -: کپی کردی جزوه رو ؟ - : اه … نه یادم رفت یه ربع دیگه میرم . -: بابا زود باش دیگه کلاس شروع شد . – : باشه باشه الان میرم …. می دونین خواستم بگم که خیلی به شما علاقه پیـ… اِ کجا رفتی پس ؟

یکی دیگه از مواردی که باید مدنظر داشت زمانه . وقتی طرف قاتیه و بخاطر مشکلات شخصی و غیر شخصیش اعصاب نداره بهتره که صبر پیشه کنین . سر صبح هم این کارو نکنین چون طرف هنگه گیج می زنه . ضمنا جمله ی استاد کوزه گر رو هم آویزه ی گوشتون کنین !

سناریوی سوم – مکان : رو به روی کبابی – زمان : ظهر

-: خانوم … خانوم یه لحظه … ببخشید یه لحظه کارتون داشتم . -: بله ؟ -: سلام -: سلام ، بفرمایین ؟ – : من حقیقتش می خواستم بهتون بگم که یه حسی به شما پیدا کردم که به کس دیگه ای نکردم . می دونین ، احساس می کنم به شما شدیدا علاقه مندم . -: خب ، چی بگم . اجازه بدین درباره اش فکر کنم . – : اگه میشه الان یه نظر کلی بدین . – : ببینین من الان یه ذره گرسنمه باید یه چیزی بخورم . -: خب اشکال نداره زود بگین و برین یه چی بخورین . -: خب پس غذا می خورم بعد بهتون میگم . -: نه من تحمل ندارم همین الان بگو . -: من پیشنهاد می کنم اول ناهار بخوریم بعد درباره اش صحبت می کنیم. -: ولی من الان گشنه ام نیست. خواهش می کنم اینقدر منو اذیت نکنین . بگید دیگه. -: آخه الاغ ! وقتی تو منو بغل کبابی نگه داشتی بوی کبابم میاد چطوری می تونم با این شیکم خالی ریخت نحس تو رو تحمل کنم ؟ آی کیو !

سعی کنین اگه در ارتباط با جنس مخالف دچار مشکلین طبق راهنمای قدم به قدم این پست عمل کنین. با کلاس صحبت کردن و حاضر جوابی رمز موفقیته هرچند جواد بازی و دلقک بودن هم در پاره ای از اوقات جواب میده .

سناریوی چهارم – مکان : محوطه ی باز ، زمان : عصر

- : سلام خانوم چیز . ببخشید میشه چند دقیقه وقتتونو بگیرم ؟ -: خواهش می کنم . -: من اومدم که بهتون بگم که خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که با هم باشیم . ببینین . منو نگاه کنین . من همینم که هستم. این لباسامه اینم تیپم . -: خب ، آخه می دونین من فکر می کنم ما با هم هیچ سنخیتی نداریم . -: سخنیت نه مه نه ؟ ایلده واسه من گلمبه سلمبه صحبت نکن با دهن حرف بزنا . -: سنخیت یعنی اینکه اگه بخوایم با هم باشیم ممکنه در آینده به مشکلات عدیده ای برخورد کنیم . -: عدیده چیه دیگه ؟ -: یعنی متعدد . یعنی زیاد . ضمنا بهتره که شما با یه دوشیزه صحبت کنین چون من تا چند وقت دیگه میخوام مزدوج بشم . -: من که نمی فهمم چی میگی تو . مزدوج و این حرفا نمی دونم یعنی چی . -: یعنی اینکه من شوهر دارم آقای محترم ! -: آهان ! خب از اول بگو دیگه چرا اینقدر ادبیاتی حرف می زنی. اگه شوهر داری اشکال نداره طلاقش بده بعد من میام تو رو می گیرم .

اصولا بعضیا جواب نه رو برنمی تابن و وقتی تو این امور مهم و احساسی جواب رد میشنون دچار هیجانات درونی میشن و یه بلایی سر خودشونو بقیه میارن. البته جواب رد دادن هم یه هنریه که بسته به هوش و مطالعات افراد درصد موفقیتش بدست میاد .

سناریوی پنجم – مکان : محیط بسته ، زمان : ظهر

- : سلام – : سلام -: معذرت میخوام روم به دیوار گلاب به روم میشه چند لحظه با شما صحبت کنم ؟ -: آره -: ببینین من دیدم نسبت به شما یه طوره دیگه ای شده ، چطوری بگم ، یه احساس فرا زمینی ، یه احساسی که هیچ کس نداره . نمی دونم منظورمو چطوری برسونم ولی فکر می کنم این احساسات باید نشونه ی خوبـ….. -: ده بنال زودتر دیگه – : بله ببخشید . من عاشق شما شدم ! -: چی ؟ بچه سوسول تو با این سک و صورتت اومدی تو روی من میگی چی ؟ آخه چی به تو بگم دیلاق بدقواره ! مادر …… ! ک ….. ! برو با هم قد خودت بازی کن کوچولو ! گوسفند ! -: ولی من خیلی شما رو دوست دارم -: بیا بخور بابا – : ببخشید چیو ؟

باید موقعیت سنج باشین . نه فقط تو این کار بلکه هرکاری که میخواین بکنین موقعیتشو بسنجین . قبلش به عواقبش فکر کنین و مخصوصا برای درخواست دادن که تا حدی مهم هم هست خیلی باید سبک سنگین کنین. البته دست دست کردن هم پیشنهاد نمیشه .

سناریوی ششم – مکان : پارک ، زمان : بعد از ظهر

- : سلام خانوما … ببخشید میشه من چند دقیقه با دوستتون خصوصی صحبت کنم ؟ -: چی میخوای بهش بگی ؟ -: حالا اگه اجازه بدین خصوصی خدمتشون عرض می کنم . – : حتما میخواد بگه آه ای عقش من ، تو را بسیار دوست می دارم و تو در قلب منی ! آه ! – : آره ، حتما شمارشم رو کاغذ دفتر چهل برگش نوشته درمیاره میده ! ها ها ها ها ! -: صورتشو نگا کن چقدر یبسه با اون خال هندوش ! -: کفشش ! کفششو ببین پای چهل نفر توش جا میشه ، مث پاهای کارل می مونه – : کارل کدوم خریه دیگه ؟ -: چه می دونم تو یه فیلمی بود یارو قدش شیش هفت متر بود اسکوله اسکول ! هه ها ها هه ها

اگه براتون ممکنه در مورد دختره هم فکر کنین و هم تحقیق . اگه مثل ما دانشجو باشین که کار سختی ندارین ولی اگه هم نباشین بالاخره بهتره یه شمه ی کلی نسبت به معشوقه اتون پیدا کنین.

سناریوی هفتم – مکان : دانشگاه ، زمان : قبل از ظهر

- : اِ … سلام خانوم چیز . می خواستم یه ذره در مورد یه مسئله ای باهاتون صحبت کنم . -: سلام . خواهش می کنم بفرمایین . -: راستیتش من به شما علاقه دارم می خواستم نظر شما رو درباره خودم بدونم . -: خب ، میگم که بهتره بیشتر با هم صحبت کنیم . -: خیلی فکر خوبیه پس بعدا با هم حرف می زنیم خدافظ . -: خب شما چیزی از من نمیخواین ؟ مثلا شماره تلفن ؟ -: نه اونو که دارم . از این لحاظ نگران نباشین تلفن نشد ایمیل ، ایمیل نشد میام دم در خونتون ، نشد میرم محل کار بابات . مشکلی نیست تو این زمینه . -: یعنی شما می دونین محل کار بابای من کجاست ؟ -: بله ، تازه چند وقت پیش با هم یه صحبت مفصلی هم داشتیم خیلی آدمه خوش مشربیه . -: خب ببینین ، این داداش من خیلی رو من حساسه . حتی اگه پدر مادرمم راضی بشن شاید اون کوتاه نیاد . -: داداشت ؟ بابا ما با هم اینجوری ایم … آه … یه بار با هم رفتیم خونه خالتون . -: یعنی شما همه چیز منو می دونین ؟ -: خب آره – : مثلا الان می دونین سایز لباسای من چنده ؟ -: دقیقا ! تازه سایز لباسای مامانتم می دونم !

اصولا آدما تو موقعیتای حساس نمی تونن احساساتشون رو بروز ندن و هرچقدر هم که خودشونو کنترل کنن بازم از چهره اشون میشه فهمید . حالا نسوان یه مقدار توانایی کنترلشون بیشتره و ضمنا توانایی تشخیصشون هم بالاتر !

سناریوی هشتم – مکان : هرجا ، زمان : هر وقت

-: ببخشید من خیلی شما رو دوست دارم و میخوام که باهام ازدواج کنین ! -: بوووووووووع    :o   !

البته الان به نظر میاد روشی که من پیشنهاد دادم قدیمی و کهنه شده باشه اما علاوه بر اینکه اخلاقی تره ، وجهه ی قشنگتری هم داره تا اینکه مثلا تو پارتی با طرف آشنا بشین و یه کم باهاش برقصین ! یا مثلا برید به همه بگین که من مخ یه دختره رو زدم عین باربی می مونه . ولی کی به من گوش میده آخه ؟ الان اگه به دختره بگی شب بیا با هم بخوابیم راحت تر قبولت می کنه تا بخوای کلی آسمون ریسمون ببافی .

سناریوی نهم – مکان و زمان : نداره

سلام ، من تو رو میخوام ، اه چقده خرم من ، منو ببین ، یهو خب قاطی کردم ، زد به سرم اومد یهو تو سرم که ، بیام جلو بگم دوسِت دارم ، اگه جونمو بخوای جلو پات میذارم ،  آخه چی بگم که یه ذره خوشت بیاد ، من خره خرم ، دلم تو رو تو رو میخواد.

دانلود آهنگ سلام از نریمان و Smash .

هرچند که بازم می تونستم این پستو کش بدم اما باور کنین نوشتن خیلی سخت شده . من نه برای نوشتن بلکه برای زندگی کردن نیازمند همدلی و همفکری شمام ! بابا اصلا با اسم مستعار نظر بذارین. من که تو دنیای واقعی رو به هبوطم حداقل تو مجازیش یه ذره لذت ببرم . فعلا خداحافظش ! ( آخه کیو میگی؟)

پی نوشت : این وبلاگ رو ببینین ! فکر می کنین بعد از اینکه صاحبش شایعه ی ازدواج الناز شاکر دوست رو شنیده چه حالی پیدا کرده ؟ ضمنا برای حل مشکلش از شما کمک خواسته .

سه شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۸۸

پارکینگ مختلط !

نوشته شده توسط حامد 79 نمایش

سلام بالاخره حاضر ! با اینکه لحظه ای بیش ، تو رو ندیدم امروز ، اما دلم شد آشوب ، با آه و ناله و سوز ، حال منو این روزا ، خدا می دونه و بس ، غصه و گریه واسم ، همیشه بوده و هست ، آبیه آسمونا ، رنگ سیاه شب ها ، سبزیه برگ درخت ، یکی و دوتا رنگ نیست ، ده تا هزارتا صدها ، اما نصیب من شد ، خاکستریه روشن ، آمیزه ای از دو رنگ ، رنگ تو و رنگ من ، آتیش شعله ی تو ، با هیزم وجودم ، اختلاط جالبیست ، حکایت عاشقیست ، با اینکه شمع و گل نیست ، پروانه سوخت و راضیست ، یه قانون قدیمی ، میگه که راه اشتباس ، سادگی و بزدلی ، تو این زمونه گناس ، میگه که تنها یک چیز ، می مونه اونم صداس ، برو پسر که سکوت ، باعث ننگ فرداس ، موجب رنج دنیاس

قبل از شروع پست چندتا نکته بگم . یکی اینکه سجع نوشتای اول هر پست تفاسیر خاصی داره که به موقع اش خدمتتون عرض می کنم. یکی دیگه اینکه از این به بعد می تونین برای هر پست نظر خصوصی هم ارسال کنین البته اگه من تشخیص بدم اونو منتشر می کنم . پس آماده بشین واسه فحش دادن ! بعدش بگم که هرکس که بلاگنویسه و مطالب سایتو دنبال می کنه ، میتونه ما رو لینک کنه . البته این کار هیچ نفعی به حال اون نداره اما باعث ایجاد انگیزه واسه من میشه چون من الان کلی ایده واسه نوشتن دارم اما روحیه ام زیاد شاداب نیست . مورد بعد اینکه تو نظرسنجی سمت راست شرکت کنین تا به یه جامعه ی آماری دست پیدا کنیم. خیلی لطف می کنین !

از حق نگذریم رکورد مهمونی رفتن سر کلاسا به تنهایی متعلق به منه که البته دوستان یه سری حرفایی واسه من درآوردن و منم برای اینکه ثابت کنم حرفشون هیچ وجهه ای نداره ، میخوام سر کلاسای تک جنسـ*یتی برم بشینم. مثلا با یکی از دوستان میرم سر کلاس اخلاق میشینم تا حرف دوستان رو نقض کنـ… . خب همین الان به من اطلاع دادن که کلاسای عمومی هم از این ترم مختلط شده و خب دیگه تقصیر من چیه . البته وقتی این خبرو به چندتا از دوستان عمرانی دادم درعین حال که با هر دختری که رد می شد سلام علیک می کردن خیلی خوشحال شدن . خلاصه اینکه بی جنبه هاش برن حال کنن .

من تو این عکس یه سوتی دادم ! پیداش کنین !

قرار بر این بوده که هر پنجشنبه اخبار هفته گذشته دانشگاه رو مرور کنیم . یکی از اتفاقاتی که متوجه وقوع اون شدیم این بود که سر پارکینگ داخلی دانشگاه گرد شده و توش دارن یه کارایی می کنن. اما برای اون دست از دانشجوهایی هم که ماشین میارن یه پارکینگ عمومی و ایضا پولی کنار دانشگاه درنظر گرفتن که به عقیده ی نگارنده کاریست بس اشتباه . چرا ؟ چون که عملا راه برای کسایی که میخوان چندتا چندتا دختر بلند کنن باز شده و دیگه جابری هم نیست که بره دونه دونه ماشینا رو چک کنه . از طرفی ممکنه بخاطر هزینه ای که باید بابت پارک ماشین داد یه عده گدا از آوردن ماشین منصرف بشن و بدین ترتیب اتوبوس شلوغ میشه و دیگه جا نیست من بشینم رو صندلی .

این هفته و یکشنبه باز همینطوری پا شدم رفتم دانشگاه که سر یکی از کلاسا مهمون بشم اما استاد عنایت کرد و نیومد . البته اگر هم میومد زیاد توفیری نداشت.(چرا؟) ولی خب، من که دیدم این همه راه اومدم و خورده تو ذوقم ، حداقلش یه کار خیری انجام بدیم. بنابراین با تنی چند از دوستان سرگرم صحبت شدیم و از زنای اساتید گفتیم تا زید حافظ . در آخر یکی از دوستان باید رهسپار کلاسش می شد اما هرچی به مغزش فشار آورد یادش نیومد با میکاییل کلاس داره یا مختار و شاید هم تلفیقی از این دوتا . واسه همین وسط راهرو شروع کرد به داد و فریاد. مثلا هرکی رد می شد یه دفعه داد می زد: میکاییل …. مختار …. مختار میکاییلی …. میکاییل مختاری …. . یَک آبرو ریزی راه انداخته بود که خدا نصیب نکنه. بالاخره بعد از کلی کش و قوس اسم استاد یادش اومد و من هم به همراهش رفتیم به سوی کلاس. از پشت شیشه به درون نگریستیم و استادو دیدیم. ولی نگو استاد یکی از افرادی بوده که این دوستمون بهش تیکه ی نافرمی انداخته و حالا هم دیگه روش نمی شد بره سر کلاس. واسه همین ازم پرسید حذف و اضافه کی شروع میشه ؟ گفتم سه ساعت دیگه تمومه . با عجله ای وصف ناشدنی دویدیم به سمت سایت و دیدیم زپرشک ! چهل نفر نشستن پشت ده تا سیستم تازه شصت نفرم تو صفن .

عکس تزئینیه !

به هر جون کندنی بود با هزار خواهش و التماس و عجز و لابه برای چند ثانیه یه سیستم کرایه کردیم و بعد از اینکه وارد فایلش شد باز هم خیت شدیم . پونزده هزار تومن بدهی داشت و نمی تونست حذف و اضافه کنه اما اینجا بود که دست غیب به یاریش رسید و بهش الهام شد که زنگ بزنه عمو . حالا این عمو کی هست و چرا همه ی گره ها فقط به دست اون باز میشه بر همه پوشیده اس . عمو بهش گفت بره سلف قدیم و اطمینان داد که اونجا کارشو راه میندازن . بازم عین خر دویدیم و دویدیم تا به سلف رسیدیم و دوتا خاتونو دیدیم . این دوستمون رفت توی اتاق و من پشت دیوار شیشه ای نگاش می کردم که یکی از اون خانوما به من گفت شماره اتو بده عزیزم . البته اون خانوم هم جوون بود و مجرد و هم نسبتا خوشگل اما من وا ندادم و به قول استاد نیکروان اندازه دو ریالی هم آدم حسابش نکردم . بعد از چند دقیقه کار دوستمون تموم شد اما در عین ناباوری رفت سر همین کلاسی که با میکاییل داشت و منم دست از پا درازتر عین خیار برگشتم خونه. اما تو راه برگشت و دم در ساختمون انسانی یکی از خواهران همکلاسی رو دیدم که گویا باباش می خواست مراجعه ی حضوری به دستشویی داشته باشه و خودش با عصبانیت به باباش می گفت که من تو نمیام (تو ساختمون) خودت برو . اینم یه خاطره بود دیگه گیر ندین.

خب دیگه خبر خاصی نیست جز سلامتی و اگه انگیزه های روحیم فردا زد بالا براتون یه پست باحال مینویسم و تو چه می دانی که انگیزه کیست ؟ … ببخشید … چیست ؟ دیگه اگه با من کاری نیست پس خدا نگهدارش باشه ! (نگهدار کی ؟ )

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

من کی ام بیگانه ای از خود جدا !

نوشته شده توسط حامد 110 نمایش

سلام فلز ! توی خونه نشستم ، با اسکرول ور میرم ، یاهو رو باز می کنم ، باز (BUZZ) می زنم در میرم ، بیکارتر از من کسی ، نبوده تا به امروز ، خمیده تر از منم ، نیست کسی با قوسه قوز ، ریشم تا زیر پاهام ، شیپیش تو لای موهام ، ناخونای درازم ، دهان نیمه بازم ، بوی عرق تو هرجا ، پیچیده و نشسته ، عنکبوتم تارشو ، تو هر گوشه ای بسته ، از خواب یهو پریدم ، خواب بدی می دیدم ، رفتم جلوی آینه ، جرج کلونی رو دیدم ، چقدر سفید و پاکم ، معطر و تمیزم ، جذاب و دلربائم ، پیش همه عزیزم !

بعد از پست قبلی بعضیا این شائبه تو ذهنشون به وجود اومد که چون من پول نداشتم روز ولنتاین واسه دوست دخترم کادو بخرم ، اومدم یه پست درباره عشق و عاشقی نوشتم بعد بهش گفتم بیاد بخونه حال کنه. والله اگه من دوست دختر داشته باشم تازه بر فرض هم که داشته باشم. اون که نمیاد سایتو بخونه که. حالا واسه اینکه شائبه مائبه ای درکار نباشه این پست درباره اخلاق یبس خودم مینویسم تا جبران مافات کرده باشم.

اینم همینجوری گذاشتم. از این رنگ آستین خوشم میاد!

اصولا من یه سری خلقیات خاص دارم که فقط یکی از اینا کافیه تا یه نفر گنده دماغ بشه. یه چندتا شو اینجا میگم حالا . اساسا من هیچ وقت دوست دارم مفعوله یه کاری باشم. واسه همین تا حالا هیچ عکسی از من تو اینترنت منتشر نشده و کلا تعداد معدودی تصویر هم از من موجوده.(شدم جی.دی.سلینجر !) هرچی هست واسه دوران بچگیه . دلیلش هم اینه که به نظر من کسی که عکس می گیره فاعل و اونایی که تو عکس هستن مفعولن و منم که دوست ندارم مفعول باشم و اینجا ذکر این نکته ضروریه که انحراف ذهنتون رو بریزید دور !

یا اینکه مثلا من معتقدم غذا خوردن کاریه که حیوونا می کنن. واسه همین تا دو سال پیش اصلا رغبتی به خوردن تو جمع نداشتم و خب فضای دانشگاه مجبورم کرد که به این امر تن در بدم . یا اینکه من از اول دبستان تا حالا که خدمتتون هستم به مستراحای مدرسه و دانشگاه مراجعه نکردم . حتی وقتی یه جا مهمونی هم میرم از رفتن به دستشویی امتناع می ورزم و بعضا مشاهده شده که وقتی مسافرت هم …. خب البته قضای حاجت یک امریه که تا یه مدت خاصی میشه نکردش .

یه بارم اومدیم مثل آدم یه چی بخوریم این ریختی شد

حالا نمی دونم علت این منش من از کجا سرچشمه می گیره ، از دوران طفولیته از کجاس . اما خب من اینطوریم دیگه . من همیشه خاطره های بد و منفی تو حافظه ام می مونه واسه همین دلم واسه کسی تنگ نمیشه. تا حالا نشده به کسی زنگ بزنم و بگم دلم واسه ات تنگیده. من حتی دو سه هفته تو خونه تنها بودم و ذره ای دلتنگی برای اعضای خونواده برام پیش نیومد . ضمنا هیچ علاقه ندارم به کسی زنگ بزنم. می دونین ، احترام کسی که گوشی رو برمی داره بیشتر از کسیه که زنگ می زنه . با دیدن عکسای قدیمی و یادگاری های دوستای کودکی هم هیچ خاطره ای در من زنده نمیشه. باور کنین دارم جدی میگم .

یکی دیگه از سجایای اخلاقی من اینه که هیچ وقت دعا نمی کنم ، به کسی نمیگم واسه ام دعا کنه و برای کسی هم دعا نمی کنم . معتقدم که دعا هیچ تاثیری تو روند کار نداره و هر اتفاقی که قراره بیوفته ، میوفته . صرفا دعا یک ابزاره برای اینکه آدم آرامش بگیره و بدونه که یکی تکیه گاهشه و اگه شکست هم بخوره زیاد غمگین نمیشه و امیدشو از دست نمیده. از همین رو من همیشه با خدا شرط می کنم. اگه فلان اتفاق بیوفته من فلان کارو می کنم و اگر هم نیوفته حالتو می گیرم ! خلاصه اینکه خدا حکمت داره و اگه قرار بود هرکس دعا می کنه موفق بشه که الان ایران شده بود آمریکا ، آمریکا شده بود ایران الان کلی در و داف لخت تو خیابون راه می رفت.

دوست ندارم اول سلام کنم . ولی خب علی الظاهر فعلا مجبورم به این کار چون ممکنه اطرافیا از من منزجر بشن . کما اینکه الان تمام دخترای دانشگاه و فامیل و آشنا و محل از من منزجرن چون غیر از چند مورد یاد ندارم که اول به دختری سلام کرده باشم و تو اون چند مورد هم مجبور بودم. فرض کنین چندتا از پسرا وایستادن بعد یه دختری هم کنارشون وایستاده دارن با هم لاس می زنن. خب خیلی بده که من به پسرا سلام کنم ولی به دختره سلام نکنم دیگه. البته خیلی با سردی این کارو می کنم چون من خیلی یبسم !

مخالف چیزای جدیدم. مثلا تو پوشاک اصلا مخالف مُدم و هرچی که مد باشه من خلافش عمل می کنم . تو سایر مسائل هم اینطوریه. مثلا همین محیط مجازی . از اینترنت اکسپلورر ۶ با ویندوز اکس پی و رزولوشن ۶۰۰×۸۰۰  استفاده می کنم. از فید و توئیتر و شبکه های مجازی به شدت متنفرم . الانم که این گوگل باز اومده بعضیا طوری رفتار می کنن انگار هرکی نتونه باهاش کار کنه اُمله . نمی دونم چرا این بلاگ نویسا به جای اینکه بشینن فکر کنن یه ذره تامل کنن بعد بیان مطلب بنویسن خودشونو با این قرتی بازیا سرگرم می کنن.

سعی می کنم سوتی ندم . البته خیلی جاها از عمد زیاد سوتیای ریز میدم که اگه یه بار واقعی سوتی دادم زیاد تابلو نشه. یادم میاد همین ترم گذشته عجله داشتم که برم طبقه های بالا . بعد این سنگای پله ها رو تازه گذاشته بودن و خیلی صیقلی بود منم که کف کفشم مثل دلم صافه . رو پاگرد دو تا از دخترای همکلاسی بودن و من بدون توجه به اونا با سرعت می خواستم از پله ها بالا برم که زپرت … سُر خوردم ولی نرده ها رو گرفتم و مغزم متلاشی نشد. کلا نافرم سر نخوردم اما اون دوتا یه لبخند ملیحی زدن. من که تو صورتشون نگاه نمی کردم ولی وقتی از پله ها رفتم بالا چند لحظه مکث کردم دیدم که هنوزم دارن ملیح می زنن. اینجا بود که به تکنیک دایورت کردن رو آوردم و اگه می بینین که تازگیا خیلی چِت می زنم از همین روست .

یه چیز تو همین مایه ها ! (خب عکس پیدا نکردم دیگه)

تو جمع هیچ وقت آواز نمی خونم . نمی دونم چرا ولی فکر می کنم کسی که این کارو می کنه خودشو دلقک خاص و عام کرده . احتمالا این افکار باید ریشه در کودکیم داشته باشه .

زورم نمی رسه ولی اگه زورم می رسید همه رو می گرفتم الکی می زدم . شاید بعدا رفتم یخده ورزش و نرمش کردم زورم زیاد شد ولی فعلا با این وضع سر می کنیم دیگه ، چیکار کنم .

سعی می کنم از کسی چیزی نخوام مگه اینکه مجبور باشم . مثلا بعضی از دوستا میگن بیا این فیلما رو بگیر برو حال کن ولی من بهونه میارم و نمی گیرم بعدش خودم میرم دانلود می کنم یا می خرم. جدا من خرم ؟ به کسی هم چیزی نمیدم ، خرابش می کنه . مگه اینکه بمونم تو رودرواسی و این شر و ورا .

خیلی کم ولی یه مقداری سادیسم دارم . البته کنترلش می کنم اما بعضی مواقع که بعضی هورمونا بالا می زنه دوست دارم بعضی از دخترای غریبه رو بگیرم شکن*جه ی جسمی و روحی کنم. واقعا احساس لذت می کنم. مثلا بعد از دیدن فیلم کتاب قانون احساس رضایت تو چشمام موج می زد و عملا ارضا شده بودم. البته بحث شکن*جه های جن*سی جداس و خوشبختانه یا شوربختانه هیچ علاقه ای به مسائل زیر شکمی ندارم و برای بار هزارم میگم بیچاره زنم !

دوست ندارم موافق نظر بقیه باشم. همیشه باید ساز مخالف بزنم . همین قضیه بعد از انتخابات . تو جمع راستیا چپ می شدم تو جمع سبزیا راست . کلا حال میده اگه لج بقیه رو دربیاری و منم که عاشق حال و حولم . اگه یکی بگه اون کارو بکن من برعکسشو می کنم. اگه بگه نکن می کنم خوبم می کنم. حتی اگه رفیقم بگه . حتی اگه بابام بگه . حتی اگه دوست دخترم بگه . (این مورد آخرو زیاد مطمئن نیستم چون من که دوست دختر ندارم خودم خبر ندارم)

این آلبوم ژاکت محسن چاووشی هم گوش دادم . ضد حال بود . به نظرم به جای اینکه پیشرفت کنه چند قدم برگشته عقب . به قول یکی از نویسنده های یکی از بلاگا اسم آلبومشو گذاشته ژاکت ولی اندازه جورابم نمی ارزه . حالا باید صبر کنیم ببینیم آخرین تیره امسال که آلبوم فرزاد فرزینه چطوری میشه . ازتونم خدافظی نمی کنم !

شعر نوشت : منتظرم نموندی ، تو ازدواج کردی . آخه این شعره ؟ گفتی زشتی ، گفتی وقتی با منی ، پیش همه خیلی خجالت می کشی ، گفتی که داهاتی ام . نه انصافا این شعرا رو از کجات درآوردی ؟

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۸۸

کمی درباره سایت

نوشته شده توسط حامد 90 نمایش

سلام مشروط ! با اینکه زار و خسته ام ، با اینکه سخت مریضم ، درد تو رو می دونم ، گریه نکن عزیزم ، گریه کنی جای اشک ، رو گونه هات می مونه ، مگه به جز من کسی ، از تو چشات می خونه ، که غم داری و غصه ، که حال تو خرابه ، که روزگارت امروز ، سرزنش و عتابه ، گذشته رو ولش کن ، فرداها رو بی خیال ، تو آسمون آبی ، پر بکش و بزن بال ، نذار دل نازکت ، بره به قهر و زوال !!

خب این پست اومدم یه ذره درد دل کنم. واقعا در طول این یه سال و نیمی که سایتو راه انداختم دوستان خیلی به من لطف داشتن و با اظهار نظراشون منو خوشحال می کردن. بعضیا ابراز می داشتن که بابا این چرت و پرتا چیه مینویسی ؟ برو درستو بخون ، چندتا مطلب علمی بتونی بذاری تو سایت . برخی دیگه ضمن بیان جمله ی قبل این نکته رو هم متذکر می شدن که بابا چهارتا فیلم و آهنگ و نرم افزار بذار ، این چیزا به چه درد مردم می خوره ؟ یه عده دیگه می گفتن که آخه این همه نوشتی ، حالا چه سودی کردی ؟ و در ادامه این سوالو مطرح می کنن که : میشه اینطوری مخ زد ؟ یه سری دیگه هم میگن ما فقط میایم عکسای سایتو نگاه می کنیم حال نداریم نوشته هارو بخونیم. تعدادی دیگه هم از افتخاراتشون اینه که هنوزم که هنوزه تو سایت نیومدن و این افتخار با ارزشو قاب کردن زدن به دیوار اتاقشون. واقعا من نمی دونم به چه شکل جواب این همه محبتو بدم.

همونطور که مطلعید ، این سایت با گوگل دچار مشکل شده و وقتی بازدید کننده های سایت کم باشن ، انگیزه واسه نوشتن از بین میره. مخصوصا واسه من که حالا درباره دانشگاه مینویسم و خب توقع دارم دانشجوهای دانشگاه که بیشتر با اتفاقات دانشگاه آشنا هستن بیان تو سایت. به هرحال اینطوری من دلسرد میشم از نوشتن.

اون موقع که سایتو راه انداختم قصدم این بود که علاوه بر نوشته های شخصی از دانشگاه هم بنویسم اما روال طوری پیش رفت که الان دیگه هیچ نوشته ی شخصی ندارم. شاید از اول ایده ی من اشتباه بود و الان اعتراف می کنم که بیشتر دوست دارم درباره خودم بنویسم تا درباره دانشگاه.

من اصولا دوست ندارم نوشته هام حالت هزل و شوخی داشته باشه و روحیه ی فعلی من اصلا اجازه نمیده که بخوام همچین پستایی بدم اما چون اینطور نوشته ها مخاطب پسندتره به زحمت و با چند روز فکر کردن یه مطلبی مینویسم. حتی رو بعضی از پستا چند هفته فکر می کنم و شبا از فکر کردن خوابم نمی بره. ضمنا برای نوشتن باید حال خوبی داشته باشم. مثلا همین پست قبلو یه بار نوشتم خوشم نیومد یه بار دیگه نوشتم. نوشتن هر پست هم بسته به نوع مطلبش میانگین یک و نیم الی دو ساعت وقت می بره.

من دوست دارم مطالب شخصی و روزنوشتی بنویسم. مثلا دوست دارم درباره فعلا اتفاق نظرمو بگم یا پیشنهادمو برای فلان مشکل . اما بعضی حساسیتا و اینکه حتما مطالب نوشته شده باید جذاب باشه بی خیالش میشم و اونقدر صبر می کنم تا بعدا چندتا مطلب در کنار هم یه پست بشن و بعد اونو منتشر می کنم. نوشتن از مسائل شخصی و درگیری های فکری هم اصلا ممکن نیست چون همه منو میشناسن. مثلا نمی تونم درباره فلان دوستم نظر بدم چون ممکنه بیاد سایتو ببینه یا درباره مسائل خصوصیم نمیشه مطلب بنویسم چون هم ممکنه بقیه سوء استفاده کنن و هم امکان داره نظر و رفتارشون نسبت به من تغییر کنه.

من اعتراف می کنم که سایت تاثیر خیلی زیادی رو زندگیم داشته. باعث شده به آینده امیدوار باشم. اینکه تونستم بعضی استعدادامو پرورش بدم و حداقل اگه تو درس موفق نیستم میتونم به موفقیت تو نوشتن خوشبین باشم. قطعا اونقدر سایت برای من مهم هست که وقتی براش مشکل پیش میاد عصبی و ناراحت بشم. مثل الان که اصلا از این وضعیت سایت خوشم نمیاد.

من با این سایت کلی خاطره دارم. چه خاطره های واقعی ، چه خاطره های مجازی. وقتی مطالب سایتو می خونم خاطرات قدیم دوباره میان جلو چشام و منم که آدم نوستالژیستی هستم. تو این مدت با خیلیا آشنا شدم. کلی دوست وبلاگی پیدا کردم. تبادل افکار و عقاید کردیم ! در کل من این سایتو خیلی دوست دارم و اگه اتفاق خاصی نیوفته سعی می کنم نگهش دارم. مهمترین و جالب ترین اتفاقات زندگی من تو مدت همین دو سال اتفاق افتاده که قطعا تکرار نمیشن.

اما اینا رو گفتم که بگم که من دیگه تو سایت از دانشگاه نمینویسم. وبلاگای جدیدی هستن که اگه دوست داشته باشین میتونین به اونا سر بزنین. علل خصوص این بچه های ۸۸ که هنوز نیومده چندتا بلاگ دانشگاهی زدن. به هر شکل اینجا میشه وبلاگ شخصی و روزنوشتی من و احتمالا کمتر هزل و شوخی تو مطالبم باشه و شاید طول و اندازه ی پستا هم خیلی با هم تفاوت کنه. یعنی یه پست چند خط بشه و یه پست دیگه بیست خط مثلا. این نکته رو هم مبذول داشته باشین که شما نسبت به من وظیفه ای ندارین و مختارین که بیاین تو سایت یا نیاین. به هر تقدیر اگه دیگه با من کاری ندارین برم یه ذره استراحت کنم. خداحافظتون.

دوشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۸۸