تست های دانشجویی 2 ...

پای شیری !

نوشته شده توسط حامد 61 نمایش

سلام عصبانی ! رو صندلی نشستم ، خیره و مات و منگم ، رد میشی از رو به روم ، ای …. قشنگم ، می خوام ببینمت سیر ، خجالتم می گیره ، دل میگه هی نگا کن ، نمی تونم می میره ، نگاه بکن یه لحظه ، به دوتا چشم کورم ، توش چی داری می بینی ، ….. پر غرورم ؟ ، ببین حال زارمو ، لباسای پاره امو ، لباس تو چه فاخر ، من خاکی و کثیفم ، تو مثل یک پری و ، من عاجز و نحیفم ، چند وقت دیگه میامو ، نگات می کنم یه کم ، برای دیدن تو ، مصمم و به جِدّم !!!

اگه فکر می کنین خلاقیت من ته کشیده و به کلیشه گویی افتادم ، اگه گمان می برین افسردگی حاد گرفتم و کنج عزلت اختیار کردم ، اگه حدس می زنین دچار کمبود محبتم ، اگه به این نتیجه رسیدین که امیدی به شفای من نیست ، اگه دلتون میخواد منو ببینین که دارم سر کلاس جلو پنجاه نفر ارائه میدم ، اگه امیدوارین وقتی دارم راه میرم جلوی چند تا داف با سر فرود بیام و اگه آرزو دارین شکست عشقی بخورم باید خدمتتون بگم که حسابی کور خوندین ! زهی خیال باطل !

قرار ما بر اینه که هر پنج شنبه بیایم و اخبار هفته ی گذشته ی دانشگاه رو مرور کنیم . اول بریم سراغ الناز شاکر دوست ! نمی دونم چرا اینقدر رسانه های ما کلا معاندن . تا یه نفرو می بینن که به سرعت داره پله های ترقی رو به حالت حب درویش طی می کنه به زمینش می زنن . آقا حالا این النازه با ماشین حقیقی رفتن صفا . بعدش مثلا یه تقی هم به توقی خورده یه بچه ای اون وسط مسطا پا به عرصه گذاشته . شما باید اینقدر جَو بدین ؟ شما باید انگ ازدواج بزنین به شاکر ؟ ای خبرگزاری ، ای سران فتنه ، ای منافق کور دل . الان ملت اونور دنیا گونی گونی بچه به دنیا میارن و نمی دونن باباشون کیه آب از آب تکون نمی خوره اون وقت ما ایرونیای بی فرهنگه بی ادب اینطور می زنیم تو سر مال . اصلا اون بچه ی پاک و معصوم چه گناهی کرده آخه ؟ نکنین ، اشک منو درنیارین ، قلب منو به درد نیارین دیگه :cry:

یکشنبه ی این هفته باز هم مثل هفته های سابق مثل خیار پا شدم رفتم دانشگاه و عین هویج هم برگشتم خونه . هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و هیچ صحبتی رد و بدل نشد و کسی هم نیومد . یه روز دیگه هم که رفتیم سر کلاس یکی از دوستان نشست کنارم و هنوز درس شروع نشده گفت من شیر میخوام ، صبح یادم رفت شیرمو بخورم. گفتم نکن بچه ، شیر از کجا بیارم حالا ؟ گفت نمی دونم من شیر میخوام . گفتم خیلی خب باشه . حالا من که شیر ندارم ولی ….. بوق بوق بوق …. خب ارتباط ما با خبرنگارمون در واحد مرکزی خبر قطع شد . لطفا به ادامه ی پست توجه کنین.

بعد از چندین ترم که از الطاف و محبتای اساتید زن محروم بودیم این ترم بصورت رگباری ما رو بستن به گلوله و خودمون هم نخوایم استاد زن میدن بهمون . سر یکی از همین کلاسا بچه ها که تو کار فلسفه و جبر اقلیدسی هستن نظرات گرانبهاشونو در این باب بیان می فرمودن . یکی می گفت مقنعه ی استاد کوتاهه هی می کشتش جلو . اون یکی ابراز داشت که استاد از نیم رخ خیلی خوشگلتره . دیگری با عصبانیت فریاد برآورد که خفه شید احمقا ! مگه نمی بینین استاد حلقه نداره ؟ زنهار من میخوام برم بستونمش . خلاصه ، کلاغه با ملاقه زد تو سر الاغه .

بعضی از دوستانه بچه مثبت خیلی به من اصرار می کنن بیا از فلان دختر عکس بگیر بذار تو سایت. منم که مأخوذ به حیا . مثلا یه بار می خواستیم وارد کلاسی بشیم که دیدیم دو تا از دخترا رو یه صندلی نشستن و دست انداختن تو گردن هم. چطوری براتون توصیف کنم. دیدین چطوری ترک موتور سوار میشین ؟ همونطوری نشسته بودن . اینجا بود که خیلی ناخودآگاه گوشی من از جیبم بیرون اومد و خواست خودش عکس بگیره که سوژه خراب شد و دخترا متوجه این عملیات شدن . اما … اما گوشی من که دید کنف شده با خودش عهد کرد روزی انتقامشو بگیره . سر یکی از کلاسا نشسته بودیم که باز هم دوستان حزب اللهی توجه منو به نقطه ای خاص جلب کردن . و اینجا بود که در حضور استاد (همونطوری که تو عکس مشخصه) شاتر دوربین گوشی چکانده شد و شد آنچه شد که شد .

یه روز دیگه که قصد داشتم یکی از کلاسای شب رو مهمونی برم – که نرفتم – وقتی به اتاق اساتید مراجعه کردیم تا ببینیم فردا کدوم استاد پیچونده و نمیخواد بیاد به یه اطلاعیه ی مهم برخوردیم و به حدی منقلب شدیم که رعشه تمام وجودمونو فرا گرفت و تمام موهای بدنمون بالکل سیخ شدن . همینطوری در حالت سیخکی بودیم که یه عکسی هم گرفتیم دور هم خوش باشیم . بفرما چایی ، سرد میشه ها .

من همیشه تو زندگیم دو تا نگرانی داشته و دارم . یکی اینکه برادران ارزشی ما در مخابرات و دادستانی مطالب سایتو از نظر گرامی بگذرونن و حکم به هیتلر شدن ما بدن و دیگری اینکه دوست دخترم بیاد سایتو بخونه ! البته من که دوست دختر ندارم ، حالا بیاد و بخونه ، به ناخونم . یکی دیگه هم اینه که … اِ … شد سه تا که . پس هیچی دیگه ، چون گفتم دوتا پس سومی رو نمی تونم بگم فقط بگم مربوط به عزیزان ما در حراسته !

اما در آخر میخوام پندتون بدم . دوستان من ! زندگی کتابی است پُرماجرا ، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نیندازید . پس عزیزان من اینقدر کتابای ترم قبل بقیه رو نگیرین خودتون برید کتاب بخرید زیرا که کتاب دوست انسان است . در کار خیر از یکدیگر شتاب مگیرید و بی خیال کتابای ما شید . احسنتم . ضمنا خدا همیشه نگهدارش باشه ! ( نگهدار کی باشه ؟)

پی نوشت : کاری که من می کنم غیراخلاقیه ؟ جدی میگم ، اگه کسی می دونه بگه . چون من تو خبرگزاریای داخلی می بینم که مخفیانه عکس گرفتن و منتشر کردن .

پنجشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۸

اینا کیَن دیگه ؟ – قسمت چهارم

نوشته شده توسط حامد 129 نمایش

قسمت سوم

سلام همیشه غایب ! دیروز پی ات اومدم ، نیومدی و مُردم ، ثانیه های آخر ، نبضمو می شِمردم ، سه … ، دلم شده تنگه تنگ ، مریض و رو به موته ، سقوط من به دره ، سرعت نور و صوته ، نفس ندارم دیگه ، خیره شدم به بالا ، تموم کن این بازیو ، منو بکش خدایا ، دو … ، خاطره های رنگیم ، رد شدن و گذشتن ، از توی ذهن و فکرم ، از عمق و از سرشتم ، نقطه ی روشنی نیست ، همه اش سیاه و زشته ، این سرنوشت بد رو ، کی واسه من نوشته ؟ ، یک … ، نزدیک لحظه ی آخر ، خنده ی مرگو می بینم ، تپشای قلب تنگم ، میشن آروم توی سینه ام ، کم کَمک چشامو بستم ، دیگه من کارم تمومه ، به وصالم نرسیدم ، اما قسمتم نبوده ، روح منم تا ابد ، زنده می مونه اما ، حیف که باید بمونه ، بی همدم و بی همراه !!

حقیقتش خیلی علاقه مندم که بزنم تو کار روشنفکری و کلمه های قلمبه سلمبه اما از اینکه دوستان منو بشورن بذارن کنار می ترسم ! از همین روی به پستایی متوسل میشم که میشه گفت زردن و حتی بعضا سبز ! ضمنا ریسک همچین پستایی بالاس . بذارین اول یه ماجرای بی ربطی رو براتون تعریف کنم.

امروز که رفتیم دانشگاه دیدیم جمع همه جَمعه و از قضا هیچ کدوم از اساتید ما هم رغبت نکردن از رختخواب گرمشون بلند شن. زنهار شروع کردیم به بازی های پسرونه که یک اصطلاح جالبی هم بهش اطلاق می کنن که اینجا نمی تونم بگم . خلاصه صحبت به اینجا رسید که من گفتم یکی از دخترا رفته خونه ی یکی از پسرا و شب اونجا خوابیده و صبح پسره با ماشینش رسوندتش. این دوستان ما مشتاق شدن که بدونن این دختره کیه. بعد در یکی از کلاسا باز بود و می دونستم که فرد مذکور تو همین کلاسه و هی تو کلاسو دید می زدم تا پیداش کنم که یهویی یکی از خواهران ارزشی اومد و زرتی درو بست. حالا شما تصور کنین من بخوام تصاویر این خواهران واقعا ارزشی رو منتشر کنم . اون وقت میان خود منو می بندن . بگذریم که سخن از دور خوشتر است .

چندی پیش و ترم قبل که ما بعد کلاس ولو می شدیم تو راهرو یه مورد جالبی مشاهده شد که اینطور دست داد تا تبدیل به یه سوژه ی ژورنالیستی و اپیستوکومولوژیک بشه . معنیش اینه که این دسته بیل وسط راهرو چیکار می کنه و اصلا کی اینو آورده این وسط گذاشته در رفته ؟ هرچند که سال اصلاح الگوی مصرفه و یارانه ها هم میخواد هدفمند بشه اما آیا نباید اذهان عمومی روشن بگرده ؟ فی الحال لامپ اضافی رو هم بی زحمت مرحمت نموده و خاموش کنین. (ای بابا چرا برقا رفت ؟ حالا من ادامه ی پستو چطوری بنویسم ؟)

او کیست ؟ به کدامین سو می نگرد ؟ او به چه می اندیشد ؟ اصلا کجا می رود و به دنبال چیست و کلا از کجا آمده و فی الواقع آمدنش بهر چه بود ؟ آیا او همه چیز را می داند ؟ آیا او هالیدی و رفقا را در جیب پشتش می گذارد ؟ آیا او واقف الامر است ؟ آیا او مردی خسته و تنهاست که به آینده ای درخشان امید می نهد ؟ آیا چی ؟ هان ؟ چی میخوای بگی دیگه ؟ چی داری که بگی ؟

این بخش تشابهات خدایی خیلی دلرباس ! من کلی از این تشابها پیدا کردم که به مرور میذارم تو سایت . بعضیاشونم مورد دارن و برای دیدنشون حتما باید به سن قانونی رسیده باشین وگرنه می گرخین سکته می کنین میوفتین می میرین جنازه اتون می مونه باد می کنه . ( اه … اه … چقدر خوشمزه ای تو ! همین الان یکی تو مسنجر پیام داد گفت بچه کجایی ؟ گفتم تهران . بعد گفت من بچه کرمانشاهم ، کُردم . بعده یه چند دقیقه یه دفعه نه گذاشت نه برداشت گفت سوسولی دادا ؟ اینم از افتخارات جنبش سبز !) اما به نظر شما ژان رنو ، بازیگر فرانسوی هالیوود شبیه کدوم یکی از اساتیده ؟

راهنمایی : استاده یکی از دروس اختیاری که به بچه های کامپیوتر گفتن این درسو بنا به دلایلی برندارین . بیشتر راهنمایی می کنم ، درس آشنایی با دفاع مقدس .

کاملا واضح و مشخصه . شما باید بگین که تصویر زیر متعلق به کدوم یکی از اساتید کامپیوتر دانشگاس . راهنمایی هم می کنم . فرد سمت چپ تو عکس استاد نیست !

این قسمت هم خیلی باحاله و هم کلی سوژه براش پیدا کردم اما به حدی این چهره ها به هم نزدیکه که می ترسم پس فردا پدری برادری دوست پسری بیان خفتم کنن الکی الکی یه کتکی هم بخوریم. اما اشکال نداره ما در رسالتمون قدمی پا پس نمی کشیم ! (ریدی بابا !) خب حالا حدس بزنین که تهمینه میلانی به کدوم یکی از دانشجوها شباهت داره ؟ ضمنا حدالمقدور از آوردن اسم کامل خودداری کنین که کاری بس غیراخلاقیه .

و اما تصویر آخر . فردی که تو عکس مشاهده می کنین یکی از فروشندگان متخلف بازاره که سی دی های مستند رو به قیمت گزافی به خلق الله فروخته . ضمنا این فرد شناسایی شده و قرار بوده امروز توسط تیم تحقیقاتی و مبارزه با جرایم سایبری هیمرا دستگیر بشه که گویا عملیات لو رفته و ما نتونستیم پیداش کنیم. اگه کسی بتونه اونو تحویل ما بده به اون مبلغی که زیر عکسش درج شده میتونه معادل ریالیش سهام عدالت دریافت کنه . یا میتونین برید قهوه  خونه  حیدربابا مهمون ما .

خب دیگه ، من آخرش با این جلافتا نه تنها سرمو به باد میدم بلکه بقیه چیزا رو هم به فنا میدم . مثال بزنم . پس فردا میرم خواستگاری بعد باباهه میگه میخوایم درباره دوماد تحقیق کنیم. بعد اسم منو سرچ می کنه زرتی میاد اینجا می بینه از دختر مردم عکس گرفتم گذاشتم تو سایت . شما بودین به من دختر می دادین ؟ اینم بگم که اگه دخترتون در حد مگان فاکس خوشگل نیست زیاد خوشحال نشین . دیگه اینه . فعلا خدانگهدارش باشه . (این کیو میگه ؟)

پی نوشت : خواهشا از هرگونه عنایت خودداری کنید ! مثل اون یکی سایت نشه یه وقت ! آفرین !

جواب نوشت ! : جواب این سوالا در قسمت بعد .

سه شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

شکارچی بوت ها !

نوشته شده توسط حامد 52 نمایش

سلام محبوبه ! زیر بارون راه میرم ، خیره شدم به مردم ، به چهره ها صورتا ، که توی شب میشن گم ، توی خیابون هرکی ، رد میشه از کنارم ، فکر می کنم تو هستی ، تنهاترین نگارم ، امروز رسید به پایان ، تموم نشد زندگی ، اما تنم هنوزم ، مونده بهش خستگی ، جدی نگیر دو خطو ، من می گیرم دوست دارم ، می بینمت شاد میشم ، یه بار دو بار هزارم ، از دست تو شکارم ، از حجب و از وقارم ، از اینکه هیچ نگفتم ، که بهترینه یارم ، تنهاترین نگارم !!

اگه از این همه دعوا و تظاهرات و کتک کاری خسته شدین ، اگه دلتون میخواد برید تو جنگل و شعر بگین ، اگه هوس پرواز با پاراگلایدر کردین ، اگه روزای آخریه که می تونین تو صورت معشوقه اتون نگا کنین ، اگه گفتن از تو جرمه رو لبام اسم تو مرده ، اگه امتحانا شروع شده و حس درس خوندن ندارین و اگه دندون عقلتون داره درمیاد و بیچاره اتون کرده باید خدمتتون عرض کنم که با شما احساس همدردی می کنم زیاد !

به علت مشکلاتی که برای سایت پیش اومده این چند روز بیشتر آپ می کنم تا ببینیم بالاخره گوگل از رو میره یا روی ما کم میشه. من بازم میگم ، اگه یه متخصص سئو سراغ دارین به من معرفی کنین تا برای حل این مشکل با هم به توافق برسیم و اگه بازم حل نشد مجبورم یه تغییراتی تو دامنه ی سایت بدم. به هر تقدیر .

خب بازم جمعه شد و نوبت به اخبار این هفته ی دانشگاه رسید. تو پست قبل به مهمترین اتفاق هفته ی گذشته پرداختیم و حالا میخوایم ببینیم که خبرنگارای هیمرانیوز چه تحفه ای برای این پست پیشکش کردن !

یکی از روزای خداوندی سر کلاس نشسته بودیم و با خودمون ور می رفتیم که چشم یکی از دوستان هیز ، سوژه ی جالبی رو شکار کرد. خلاصه هرکس یه نظری داد. یکی گفت چاییه ، اون یکی گفت کـ ان*دومه و یکی ابراز داشت که کارت ویزیته که روش شماره نوشته برای مواقع اضطراری. یه نفر از دوستان هم از پشت در کلاس فریاد برآورد که من تو کلاس نیستم وگرنه حتما می گفتم چیه و در آخر یکی گفت خفه شید احمقا ! این دوست دختر منه . و به این ترتیب بود که این بسته به عنوان یک راز (منظور شخص خاصی نیست!) در جیب اون دختر باقی موند.

جای سواله که چرا بعضیا اینقدر علاقه مندن به بقیه بفهمونن که باکره گی خودشونو از کف دادن. دیگه تو این دوره زمونه نمیشه فهمید طرف ازدواج نکرده ، زن شده یا هنوز دختره. اما نگارنده ی مظلوم (چسبوندن صفت مظلوم این روزا مد شده !) یک سری معیارها رو برای تشخیص اینکه طرف واقعا دوشیزه اس یا با عمل جراحی ، ارائه می کنه. قبلا هم در موردش بحث و چندتا معیار مشخص کردم که یکی از اونا پوشیدن بوت و یا چکمه ی زمستونیه. اصولا طبق تحقیقات اینجانب ، پوشیدن بوت در جوامع غربی مخصوص سلبرتی ها و روصپی هاست و کسایی که این پوشش رو برای خودشون انتخاب می کنن یا واقعا هرزه اند یا نمی دونن که هرزه اند . تصویر زیر رو هم یکی از دوستان قبول زحمت فرموده و البته این نکته رو هم ذکر کنم که به این دوستمون شکارچی بوت ها هم میگن.

از یه طرف دوستان به من فشار میارن که از الفاظ رکیک میون جملاتم استفاده کنم – که نمی کنم – از طرفی وقتی همین دوستان مطالب سایتو می خونن میگن تو چرا اینقدر بی ادبی ؟ من برای اینکه اثبات کنم نه بی ادبم و نه خیلی مثبت ، چندتا مثال می زنم. اکثر قریب به اتفاق مردم قرآن رو به عنوان تنها کتاب معتبر و بدون کم و کاست قبول دارن و از بچه ی سه ساله تا پیرمرد چند هزار ساله به آیه های قرآن گوش میدن. خدا تو آیه ی ۳۷ سوره ی قیامة میگه که : «آیا او نطفه ای از منی که در رحم ریخته می شود نبود ؟»  من فکر می کنم دلیل اینکه حرف زدن در این موارد به مثابه بی ادب بودن فرد تعبیر میشه ناشی از بعضی سخت گیریا و تندرویای جامعه اسلامی باشه. حتی یه خبری رو چند وقت پیش خوندم که گفته بود علت پنجاه درصد طلاق زوجای تهرانی بخاطر مسائل جنـ س*یه. اما اینا چه ربطی به دانشگاه شهرقدس داره ؟

چندی پیش یه پوستری رو به در و دیوار دانشگاه چسبونده بودن که درباره پیامدهای حشیش توضیح مختصری داده بود. بعد با یه نقطه ی قرمز رنگ محل دستگاه تناسلی رو نشون داده بود و کنارش نوشته بود که مصرف حشیش منجر به سرطان فلان جا میشه. خب حالا این بی ادبی نیست ؟ اون وقت من موهنم ؟ اصلا به دخترا چه ربطی داره که مصرف گراس فلان جای مردا رو ناکار می کنه و من فکر می کنم طراح این پوستر یک پسر متوحش و بی حیا و بی خوار مادر بیش نبوده. (به نظرم این دوتا پاراگراف همدیگه رو به شدت خنثی می کنن!)

دیگه فکر کنم برای امروز کافی باشه و در پایان میخوام یه جمع بندی کلی از این پست داشته باشم. اونقدر تو مسائل زیرشکمی افراط و تفریط شده که دیگه کسی نمی تونه تشخیص بده مثلا اگه به دوست دخترش بگه بیا بریم چیتگر تو ماشین با هم حال کنیم درست تره یا اینکه بعد از اطلاع خونواده ها و پشت سر گذاشتن مسائل شرعی و گذروندن دوران عذاب آور نامزدی و دردسرای عروسی و بعده عروسی و پیدا کردن شغل و مسکن و تهیه ی لوازم جلوگیری از بارداری به دختره بگه. به هرحال این هورمون تستسترون حسابی روح و روان برادران مذکر و غیر مذکر (بیسـ کچ*وال!) رو آزار میده. البته من اینطوری نیستم و به شدت از عملیات شنیع س*کـ س متنفرم و اینجاست که باید جمله ی تاریخیه بیچاره زنم رو بیان کنم ! خدانگهدارشون ! (کیا ؟)

جمعه, ۱۱ دی ۱۳۸۸

مرگ بر مخالف !

نوشته شده توسط حامد 116 نمایش

سلام بنفشه ! بازم دوشنبه روزی ، رفتم سوی دانشگاه ، خواستم ببینم میشه ؟ ، میشه تموم شه این ماه ؟ ، نزدیکای یک و نیم ، دانشجوهای قلعه ، تجمعاتی کردن ، به صف شدن یا حلقه ، کلهمه این همه ، به یک نفر بندِشه ، چشما به سوی چشماش ، دل بنده ی خندشه ، جدی نگیر دو خطو ، من می گیرم ولیکن ، فقط اینو بهت بگم ، هیچی ولش کن بعدا میگم !!

شنیدم که این چند روز حسابی سینه زدی و عزاداری کردی . شنیدم عاشورا زنجیر برداشتی سوار موتور شدی زدی تو سر و صورت جمعیت . شنیدم بابات زده تو گوشِت چون دوچرخه می خواستی و واست نخریده بعد رفتی رو فرش جیش کردی . شنیدم بعد از ظهرا غیبت می زنه و هنوز کسی نفهمیده کجا میری. شنیدم رفتی فروشگاه و هفت رنگ از یه ژاکت خریدی و هر روز یه دونه اشو می پوشی. در کل شنیدم کی بود مانند دیدم.

خب بالاخره تو دانشگاه ما یه تجمعی شد که من هم اونجا حضور به هم رسونده باشم. من از قبل شروع تجمع حضور داشتم تا اندکی بعدش و ناگفته نمونه که دعوای سیاسی تنی چند از دوستان که با صدای بلند فریاد می زدن عامل جمع شدن جمعیت شد و بعدش یه پسر خز و خیلی اومد و فریاد برآورد که : آخه …کشای مادر …. جمع شدین حداقل یه ذره … کنین شعار بدین. و به این ترتیب بود که عده ای به شَک افتادن و یواش یواش شروع کردن به آواز خوندن از روی برگه. بعد که چهل پنجاه نفر جمع شدن … اجازه بدین بریم پاراگراف بعدی !

آره ! بعد که یه تعداد دور هم تجمع کردن شعارا شروع شد. فلان کس مادرش بهمانه و فلانی روح القدسه و اون یکی اونجاش پاره اس. من هم به عنوان عضو ناظر و بی طرف (تقریبا بی طرف!) از ملت عکس می گرفتم تا بذارم تو سایت و دور هم شاد بشیم تو این روزای عزاداری.  از نکات قابل توجه این اعتراض حضور تنی چند از دوستان و هم کلاسی هایی بود که موجبات تعجب بنده رو فراهم آورد. به هرحال شعارا خیلی تند بود و برای مثال نمی دونم چی چی نمی دونم چی چی دین از سیاست جدا . یا مثلا کف و سوت می زدن که چند نفر با عجله گفتن نزنین نزنین. به هرحال این هم در نوع خودش ماهیتیست.

اما بعد از اینکه جمعیت کم کم داشتن خسته می شدن تعدادی از دانشجوهای راستی هم از سمت دیگه وارد شدن و شروع به شعار دادن کردن. من هم به عنوان تنها خبرنگار حاضر یه عکس از اونا گرفتم و بعدش وارد جمعشون شدم تا یه عکس هم از بین اونا از چپی ها گرفته باشم.

این خانم مسنی که تو تصویر می بینین مادر همون پسره اس که تحریک می کرد.

عکس زیر لیدر افراطیون چپ گرا رو به تصویر کشیده که عملا تمام شعارها و حرکات و فعل و انفعالات دانشجوها رو به عهده داشت. الانم به عنوان رهبر ارکستر سمفونیک با حرکات انگشتای دستش صدای جمعیت رو تنظیم می کنه.

بعد از اینکه چپیای شعاردهنده دیدن تعدادشون تقریبا برابر با راستیاس از دانشجوهایی که بالای سکوها ایستاده بودن خواستن که به اونا ملحق بشن و شعار و فحش و توهین بود که نثار اون بندگان خدا می شد. به عقیده ی نگارنده ی بی طرف (تا حدودی بی طرف!) هرکس این اختیارو داره که هر فکری دوست داره داشته باشه و هیچ کس نباید بخاطر کار ناکرده و فکر عملی نشده اش احمق و ترسو و مادرفلان خطاب بشه. به هر تقدیر این هم یک نوع ماهیت دیگه اییه.

تو تصویر زیر یکی از دوستان رو ملاحظه می کنین که اون ته و پشت دخترا مخفی شده اما این سوژه از لنز دوربین خبرنگار هیمرانیوز مخفی نموند.

در آخر وقتی جمعیت پراکنده شدن و یا رفتن سر کلاساشون ، تندیس رهبر بزرگوار چپی های افراطی سکولاریسم خواه ! در وسط محوطه ی دانشگاه نصب شد تا همیشه یاد این روز گرامی داشته بشه و هرکس این تندیسو دید به یاد این روز دلش شاد بشه.

خب به پایان رسیدیم اما تحلیل این ماجرا. همیشه افراطی گری به دنبالش افراطی گری از یه جهت دیگه به دنبال میاره. شاید اگه کسایی که سمت راست وایستاده بودن و همفکراشون یه ذره معتدل تر رفتار می کردن الان این عده کل دین و مذهبو تحقیر نمی کردن. ضمنا به علت حضور دوستان و بعضی افراد سعی کردم تو این پست توهین نکنم و کاملا بی طرف باشم ولی از پست های بعدی به هیچ کس رحم نمی کنم و تصاویری در اختیار دارم که فقط یه متن میخواد واسه به سخره گرفتن افراد. برای حسن ختام هم به این جمله بسنده می کنم که : به هیمرا بیاین وگرنه هیمرا شما رو میاره ! بدرود !

پی نوشت : عکس و فیلم که زیاد گرفتم اما فعلا همینا کفایت می کنه تا ببینیم بعدا اگه کسی منو اذیت کرد منم اذیتش کنم !

سه شنبه, ۸ دی ۱۳۸۸

خستگون کامپیوتر !

نوشته شده توسط حامد 141 نمایش

سلام مستتر ! توی ایستگاه نشستم ، مترو بیاد سوار شم ، تا لحظه ی وصالش ، رو صندلی نشستم ، حواس من نه اینجاس ، حواس من نه اونجاس ، حواس من با من نیست ، حواس من … حواس من …. حواس من به بیجاس ، به مقصدم می رسم ، میرم به سمت گلدیس ، بارون میاد نم نمک ، زمین شده کمی خیس ، برجو دارم می بینم ، نوستالژیام تو ذهنم ، تو دریای خاطره ، شناگر برهنه ام ، خواب سفید شب هام ، رنگ چشاتو میخواد ، سیاه سفید دو رنگی ، به شالتم که میاد !!

خب باز اومدم تا ببینیم این هفته تو دانشگاه شهرقدس چه خبرایی بوده. قبل از اینکه شروع کنم میخوام یه نکته ی جدی بگم. از این به بعد قبل از هر پست یه همچین پاراگرافی میذارم. همونطوری که قبلا هم گفتم به سخره گرفتن آدما به نظر من بدترین و زشت ترینه اعماله. چون ما تو سطح و جایگاهی نیستیم که بخوایم در مورد شخصیت و رفتار سایر آدما نظر بدیم. اما متاسفانه من بخاطر اعتلای سطح فرهنگی ! و جا افتادن سایت مجبورم سایرین رو بگیرم دستگاه که از صمیم قلب از همشون عذرخواهی می کنم.

مهمترین اتفاق این هفته که تو دانشگاه ما افتاد تجمع طنزآمیز دانشجوها بود . من برای نشون دادن عمق طنزیتش نیاز به تصویر داشتم که نمی دونم به چه دلیلی هیچ کدوم از دوستان حاضر نشدن یه چندتا عکس به من بدن. اما یکی از بلاگای دانشگاه تصویری رو منتشر کرد که فقط تو همین یه عکس چندین و چند سوژه ی خنده دار نهفته بود که با هم به پردازش این تصویر می پردازیم. همونطوری که تو عکس براتون زوم کردم ، می بینین که یکی از پسرا به جای عکس گرفتن از تجمع دانشجوها داره از دوست دختراش عکس می گیره. البته من این آقاپسره گل رو زیاد تو دانشگاه دیدم و هردفعه هم با چندتا دختر گرم اختلاط بود و به هیچ وجه با پسرا دیده نشده. من بهش پیشنهاد می کنم بره یه عمل جراحی ساده انجام بده و خودشو خلاص کنه.

تجمع طنزگونه ی دانشجوهای شهرقدسی

عکس از وبلاگ Sgu-cg

یه سوژه دیگه اینکه یکی از پسرا زل زده تو دوربین. این بنده خدا هیچ وقت بازیگر خوبی نمیشه هرچند بازیچه ی خوبی شده ! یه نکته ی دیگه اینه که چندتا از دخترا تو سمت چپ تصویر ، شالای دور گردشونو گرفتن جلو دهنشون که به یقین برای این بوده که شناسایی نشن. حالا برفرض هم که بشناسنت مگه تو و دانشگاهی که توش درس میخونی اونقدر مهمه که بخوان مثلا محرومتم بکنن ؟ والا . یه چیز دیگه هم که تو عکس کشف کردم اینه که یه پسره بسیجی وسط اون جمع هست که خودش از نکات جالب این تجمع بوده.

اما بعد از این اتفاقات شخص رئیس جمهور برای حل مشکلات دانشجوهای شهرقدسی وارد دانشگاه شد و تو یکی از کلاسا به درخواستا و نامه های دانشجوها پاسخ داد. چون دید خیلی پسر خوبی هستم منو نشوند کنارش تا از نزدیک با چند و چون کار آشنا بشم و فردا پس فردا که رئیس جمهور شدم دقیقا بدونم که چطوری میشه حال مردمو گرفت. اون روز هم یکی از دوستان که کنار من نشسته بود حرکت جالبی انجام داد و از احمدی نژاد عکس گرفت.

احمدی نژاد درحال گرفتن نامه های مردمی

یکی از روزای این هفته سر کلاس نشسته بودیم که از بیرون خبر رسید که تنی چند از دخترا دست به تجمع اعتراض آمیز زدن و قصد دارن پای برهنه عازم میدون قدس بشن و همونجا در جوار کبابی نماز ظهر و عصر رو اقامه کنن. البته ما نفهمیدیم اعتراضشون به چی هست اما یکی از دوستان پیشنهاد داد که ازشون عکس بگیریم و بذاریم تو سایت ، بعد در توضیحش بنویسیم که این تجمع برای اعتراض به استاد بوده. اما من بهش گفتم : نه ، باید یه مقدار اغراق داشته باشه. مثلا بگیم برای کمبود قرصای ال دی و اچ دی و آی یــــــــ..و دیـ…. اوه اوه ! یه دختره تو کلاسه که ! و بعد این دوستمون ابراز داشت که : اشکال نداره بابا خودشون می خورن. به هرحال من امیدوارم که اون خانم هنوز درس تنظیمو پاس نکرده باشه که درغیر اینصورت من ازش عذرخواهی می کنم.

البته سه ترم پیش یکی از بچه ها سر کلاس آمار وقتی که استاد آنتراک داد از یکی از دخترا جزوه گرفت که ببره کپی کنه. بعد یه لحظه چشمش میخوره به صفحه ی آخر جزوه و از تعجب چشاش میوفته رو زمین و ما باهاش تیله بازی می کنیم. تو اون صفحه با مداد نوشته شده بود فـ اک فـ اک فـ اک ….. به تعداد زیاد و به انگلیسی البته. من یادم نمیاد که فـ اک چی ، بالاخره یه چیزی مدنظرش بوده.. شاید یو بوده. اینا همه تحت تاثیر تهاجم فرهنگیه. مثلا چرا ننوشت من چیکاره بیدم آخه ؟ و یا دیجیتالم کجا بود ؟ یا حتی یه مقدار قدیمی تر ، می زنم تو اون مختا . خلاصه دوست ما به علت شلوغی انتشارات نتونست کپی بگیره و وقتی بعد از کلاس دوباره جزوه رو گرفت و دیدیم که فـ اک ها پاک شده. اون موقع سایت نداشتم وگرنه ازش عکس می گرفتم.

بچه های فوتبالی دانشگاه اطلاع دارن که مسابقات جام وحدت چند روزیه که شروع شده و چندتا از بچه های ما هم یه تیم دارن و نیازمند دعای خیر ما هستن تا تعداد گلایی که می خورن دو رقمی نشه. اما اسامی تیمای این جام خیلی جالب و خلاقانه اس و من به کسایی که این اسامی رو برای تیماشون پیدا کردن تبریک میگم و زرشک بلورین رو تقدیمشون می کنم. مکانیسم سید بندی و جدول این مسابقات هم در نوع خودش بی نظیره. مثلا سه تا تیم به فینال می رسن و یا دوتا ار تیما برای رسیدن به فینال سه تا بازی می کنن بعضیا پنج تا. به هرشکل من از همینجا برای تیم قدرتمند خستگان کامپیوتر و یا همون کیبورد یونایتد درخواست آمرزش و رحمت دارم و امیدوارم تو جهنم آقامحمدی اونجاشون زیاد نسوزه. (البته اگه تو سالن آقا محمدی برگزار میشه)

گوشه ای از اسامی تیم های جام وحدت

تو این هفته خیلی سعی کردم از یه دختری که تو دانشگاه بوت پوشیده عکس بگیرم ولی جرأت بالایی میخواد و نتونستم. به بچه ها میگم من عکس از بوت دخترا میخوام طوری که معلوم باشه اینجا دانشگاه شهرقدسه. اونام میگن بوت چیه دیگه ؟ حالا شما زیاد خودتونو ناراحت نکنین چون من حتما این عکسو تهیه و تا قبل از محرم منتشرش می کنم. خب اگه با من کاری نیست پس خداحافظش !

آپدیت نوشت : یه نکته ای رو بازم تکرار می کنم. من و هرکس دیگه ای این اجازه رو نداریم که درباره آدما قضاوت کنیم و یا بخوایم اونا رو بگیریم به سخره. هرکس که بخواد آبروی یه نفر دیگه رو ببره ایشالا خدا بزنه تو کمرش نصف شه ! (آخ کمرم!)

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۸۸