<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>هیمرا &#187; احرار</title>
	<atom:link href="http://www.himra.com/author/ahrar/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.himra.com</link>
	<description>هیمرا منطقه ای تاریخی در جنوب ایتالیاست</description>
	<lastBuildDate>Fri, 11 Mar 2011 09:01:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<item>
		<title>خالی بندان یا خالیبندان</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/12/02/lie-ll-lie/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/12/02/lie-ll-lie/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Feb 2009 20:10:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احرار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[خالي بندي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=734</guid>
		<description><![CDATA[سلامی خشک و خالی برای افراد خشک و خالی و سلامی خیس و پر برای افراد خیس و پر از صبح که بیدار میشی شروع میشه تو دست شویی تو راه تو تاکسی و از همه مهم تر تو دانشگاه نگفته سلام شروع میکنه خداحافظیم که میکنی ول نمیکنه باز ادامه دار میگه دردیه که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلامی خشک و خالی برای افراد خشک و خالی و سلامی خیس و پر برای افراد خیس و پر</p>
<p>از صبح که بیدار میشی شروع میشه تو دست شویی تو راه تو تاکسی و از همه مهم تر تو دانشگاه</p>
<p>نگفته سلام شروع میکنه خداحافظیم که میکنی ول نمیکنه باز ادامه دار میگه</p>
<p>دردیه که اکثرا دارن از پشه گرفته تا دانشجو و استاد و &#8230;</p>
<p>درد خالیبندی واسه بعضیا که یه جور عادت شده خودشونم نمیدونن کی دارن راست میگن کی دارن خالی میبندن</p>
<p>خوب از یکی از هم کلاسیا شروع میکنیم که خالی بندی میکنه در حد &#8230; تازگیا ویروسش به بقیه سرایت کرده از خودش که پرسیدم گفت من از یه استاد ویروسش رو گرفتم</p>
<p>اینجوریا بود که یه روز &#8230; زمستانی تو دانشگاه با چندی از دوستان نشسته بودیم و گرم صحبت این یارو که میگم از راه رسید:</p>
<p>او:سلام</p>
<p>من:به سلام             بقیه بچه ها هم سلام کردن</p>
<p>هنوز   م     سلام از دهنم در نیومده بود که شروع کرد</p>
<p>او: وای عجت برفیه ( هوا آفتابی خر تب میکرد )(دیشبش یه کوچولو بارون اومده بود ولی همه جا خشک شده بود یه قطره آب رو زمین نمیدیدی )</p>
<p>من: کو چرا &#8230; میگی</p>
<p>او: هان الان رو نمیگم دیشبو میگم</p>
<p>من:دیشب ۲ قطره بارون اومد بعدش قطع شد</p>
<p>او: نه کلی برف اومد جلو در خونمون ۱متر برف نشسته (حالا خونشون کجاست قلعه مرغی جنوب شهر) صبح موقع اومدن از تراس پریدم رو برفا</p>
<p>من: بیا بشین &#8230; نگو جو مفت نده</p>
<p>بعد اینکه نشست داشتیم حرف میزدیم بحث ورزش رزمی شد یهو</p>
<p>گفت: آره اون موقع ها که میرفتم تکواندو تمرکز میکردم رو لامپ لامپ میترکید</p>
<p>من:آخه &#8230; تمرکز تو &#8230;</p>
<p>خلاصه اگه بخوام از خای بندیای این دوستمون بگم تمومی نداره</p>
<p>یه خاطره خالی بندی از دوران راهنمایی دارم که بگم :  راهنمایی که بودم یه معلم  حرفوفن داشتیم مادر خالی بندی بود محال بود یه درس بده پشت بندش در رابطه با درسی که داده خالی نبنده. یه روز درس باطری ماشین داشتیم شروع کرد مثل همیشه خالیبندی گفت زمان جنگ بود (حالا زمان جنگ ۲ سالشم نمیشد) با یه پیکان ۵۷ و کلت کمری تو گردنه داشتم میرفتم باطری ماشین تمام شد چراغای ماشین خاموش شده بود پیچارو حدس میزدم میپیچیدم بعد عراقیا وسط راه جلومو گرفتن از تعجب دهنشون باز مونده بود میگفتن چجوری بدون چراغ تو این گردنه ها اومدی گفتن کارت خیلی درسته ولم کردن رفتم .</p>
<p>یه خالی بندیم از حامد جان بگیم (البته حامد هیچ وقت خالی نمیبنده این یکی مال دوران نوجوانیشه) میگه ۱۰۰ متر رو تو ۶ ثانیه میرفتم (رکورد جهان ۹ ثانیست)</p>
<p>انقدر خالیبندی زیاد شنیدم که &#8230;.</p>
<p>همینجا خاتمه میدم تا آینده</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=734" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/12/02/lie-ll-lie/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خوش شانس بدشانس !</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/11/06/goodluck-e-badluck/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/11/06/goodluck-e-badluck/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 19:59:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احرار</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[استاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=600</guid>
		<description><![CDATA[سلام  امشب خیلی خوشحال ناراحتیم تاحالا به شانس مانس فکر کردید؟ (چرا دروغ میگی مگه میشه آدم تو کل زندگیش تاحالا به شانس مانس فکر نکرده باشه )(ااااااااااا بازم میگه نه !!! پس آدم نیستی) داشتم میگفتم من خودم آدم نبودم یعنی به شانس مانس فکر نمی کردم و اعتقاد نداشتم عوضش حامد (مدیر سایت) [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام  امشب خیلی خوشحال ناراحتیم</p>
<p>تاحالا به شانس مانس فکر کردید؟ (چرا دروغ میگی مگه میشه آدم تو کل زندگیش تاحالا به شانس مانس فکر نکرده باشه )(ااااااااااا بازم میگه نه !!! پس آدم نیستی)</p>
<p>داشتم میگفتم من خودم آدم نبودم یعنی به شانس مانس فکر نمی کردم و اعتقاد نداشتم عوضش حامد (مدیر سایت) خیلی آدم بود هی به من میگفت احرار تو خیلی خوش شانسی من میگفتم برو بابا شانس چیه این چرتو پرتا چیه میگی هی از من انکارو از او اصرار آخرش کارمون به چکو لگد &#8230; میرسید</p>
<p>ولی در یکی از روزهای زمستانی (همین امروز) آدم شدم (به شانس مانس رو آوردم)</p>
<p>داستان از این قرار بود:</p>
<p>( کامل نمیگم کلشم سانسور میکنم)                    شانس آوردن من=@             بد شانسی=&amp;</p>
<p>امتحان ریاضی مهندسی داشتم اتفاقا حامد هم با من امتحان داشت من شماره ۲۰۲ بودم امید داشتم که یکی که بلده بشینه کنارم  حامد کارتش رو نگاه کرد دید ۲۰۱ @ &amp; ( الان یک شانس آوردم و یک بد شانسی گفتم که یاد بگیرید تا آخرش هی نپرسید چی شد چی نشد کی شانس آوردی کی نیاوردی) از خودتون میپرسید چرا هم @ هم &amp; آهان چون حامد در جوار@ و ریز مینویسه و هیچی نمیبینی و ریسک پذیر نیست &amp;.</p>
<p>برگه ها داشت پخش میشد و منم داشتم رو میز چندتا فرمول مینوشتم از اون ور حامد آلزایمر هی میگفت فرمول چی بود بده برگرو ببینم از اون ور صدای شیرین قرآن میومد خلاصه برگه سوالا به دستم رسید اسم و فامیلم رو نوشتم (نیم نمره داره) (نکته قابل ذکر قسمت هارمونیک توابع رو نخونده بودم)</p>
<p>سوال۱: هارمونیکهای تابع فلان را بدست آورید &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp; (&#8230;یده شد به حالم)</p>
<p>سوال۲: مشتق تابع کوفتی را بدست آورید (به به چه آسون فقط نمیدونم اینا که نوشته چیه (z وار) مشتق z وار دیگه چه کوفتیه &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp; ( تا اینجا ۶ نمره پریده &#8230;.یده شدن تو حال من ضرب در ۶)</p>
<p>سوال۳:ثابت کنید که تابع &#8230; هارمونیک تابع &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..زیر است  ( ااااااااااااااهههههههههههههههههههههههههههه هارمونیک &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;) &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;</p>
<p>سوال۴:انتگرال &#8230; زیر را بگیرید ( یه نمور @ ) با کلی فشار به مغز بالاخره فرمولش یادم اومد و نوشتم</p>
<p>سوال۵:انتگرال&#8230;زیر را محاسبه کنید ( بلد بودم ولی خیلی طولانی و &#8230; بود) چشمتون روز بد نبینه این استاد ما با ۲ تا چیز خیلی حال میکنه یکی با سینوس و کسینوس و آرکسینوس و ما متعلق به و یکیم e ( هر دو در سخت ترین حالات ممکن که حتی به فکرتون نمیاد) @</p>
<p>خوب ۲ تا سوال حل کردم و ۶ نمره گرفتم تو فکر ما بقی نمره بودم که دیدم یه جسم متحرک داره قدم میزنه بگید کی بود؟ استاد بود @ خفتش کردم و ازش سوال ۲ رو پرسیدم یه راهنمایی کرد @@@ تونستم حل کنم @@@@@@@</p>
<p>دیگه هارمونیک مارمونیک بلد نبودم به امید امداد حامد بودم با کلی تلاش به حامد گفتم حامد ۳ حامد برگه سفیدش رو نشون داد &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;  دوباره با تلاش به حامد گفتم حامد &#8230; ۱ این دفعه سفید نبود @ ولی اونقدر ریز بود که نمیدیدم &amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp;&amp; بیخیال شدم برگرو دادم و از جلسه امتحان اومدم بیرون</p>
<p>کلی خوشحال بودم که امتحانا تمام شده در پوست موست خود نمیگنجیدم هوا هم سرد بود پوستم جم شده بود جا واسه عضله مضله ها نمونده بود نزدیک بود بترکم</p>
<p>تا اینجا که بدشانسیام بیشتر از خوش شانسیام بود</p>
<p>سرتون رو درد نیارم اگه امروزمو بخوام تعریف کنم یه کتاب بلند بالا میشه از صبح تا شب ۱۰۰۱ اتفاق افتاد</p>
<p><strong>اصل داستان اینجاست : </strong>این اتفاق بود که آره (به حرف حامد رسیدم که میگفت خیلی خوش شانسی)</p>
<p>داشتم با چندی از دوستان راهی منزل میشدیم که دیدم &#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=600" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/11/06/goodluck-e-badluck/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تا قیامت</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/08/11/%d8%aa%d8%a7-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/08/11/%d8%aa%d8%a7-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Oct 2008 20:31:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احرار</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[مریم حیدرزاده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=205</guid>
		<description><![CDATA[من میگم بهم نگاه کن تو میگی که جون فدا کن من میگم چشمات قشنگه تو میگی دنیا دو رنگه من میگم دلم اسیره تو میگی که خیلی دیره من میگم چشمات و وکن تو میگی من و رها کن من میگم قلبم رو نشکن تو میگی من می شکنم من ؟ من میگم دلم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من میگم بهم نگاه کن<br />
تو میگی که جون فدا کن<br />
من میگم چشمات قشنگه<br />
تو میگی دنیا دو رنگه<br />
من میگم دلم اسیره<br />
تو میگی که خیلی دیره<br />
من میگم چشمات و وکن<br />
تو میگی من و رها کن<br />
من میگم قلبم رو نشکن<br />
تو میگی من می شکنم من ؟<br />
من میگم دلم رو بردی<br />
تو میگی به من سپردی ؟<br />
من میگم دلم شکسته است<br />
تو میگی خوب میشه خسته است<br />
من میگم بمون همیشه<br />
تو میگی ببین نمی شه<br />
من میگم تنهام می ذاری<br />
تو میگی طاقت نداری<br />
من میگم تنهایی سخته<br />
تو میگی این دست بخته<br />
من میگم خدا به همرات<br />
تو میگی چه تلخه حرفات<br />
من میگم  که تا قیامت<br />
برو زیبا به سلامت<br />
من میگم خدا به همرات<br />
تو میگی چه تلخه حرفات<br />
من میگم که تا قیامت<br />
برو زیبا به سلامت</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=205" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/08/11/%d8%aa%d8%a7-%d9%82%db%8c%d8%a7%d9%85%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اگر شوهر آدم برنامه نویس باشد&#8230;</title>
		<link>http://www.himra.com/1387/08/10/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d8%af%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d8%af/</link>
		<comments>http://www.himra.com/1387/08/10/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d8%af%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Oct 2008 20:11:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احرار</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مطالب جالب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.himra.com/?p=202</guid>
		<description><![CDATA[شوهر: سلام،من Log in کردم. زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟ شوهر: Bad command or File name. زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم! شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel. زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟ شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time. زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شوهر: سلام،من Log in کردم.<br />
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خریدی؟<br />
شوهر: Bad command or File name.<br />
زن: ولی من صبح بهت تاکید کرده بودم!<br />
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.<br />
زن: خوب حقوقتو چیکار کردی؟<br />
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.<br />
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.<br />
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.<br />
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا یک تصمیم اشتباه بود.<br />
شوهر: Data Type Mismatch.<br />
زن: تو یک موجود بدرد نخور هستی.<br />
شوهر: By Default.<br />
زن: پس حداقل بیا بریم بیرون یه چیزی بخوریم.<br />
شوهر: Hard Disk Full.<br />
زن: ببینم میتونی بگی نقش من تو زندگی تو چیه؟<br />
شوهر: Unknown Virus Detected.<br />
زن: خب مادرم چی؟<br />
شوهر: Unrecoverable Error.<br />
زن: و رابطه تو با رئیست؟<br />
شوهر: The only User with Write Permission.<br />
زن: تو اصلا منو بیشتر دوست داری یا کامپیوترتو؟<br />
شوهر: Too Many Parameters.<br />
زن: خوب پس منم میرم خونه بابام.<br />
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.<br />
زن: خوب گوشاتو بازکن، من دیگه بر نمیگردم!<br />
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.<br />
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فایده نداره، من رفتم.<br />
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.himra.com/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=202" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.himra.com/1387/08/10/%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%87%d8%b1-%d8%a2%d8%af%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

