فراخوان

نوشته شده توسط حامد 488 نمایش

سلام. میخوام ببینم هنوز هم کسی اینجا سر می زنه یا نه؟ اگه کسی هست اینجا کامنت بذاره یا به من میل بزنه یا به آی دی یاهو پیغام بده. کار دارم.

یاهو آی دی: lojikar

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۸۹

راه مرا می خواند !

نوشته شده توسط حامد 323 نمایش

میخوام درباره مسائل شخصی و خصوصیم بنویسم اما چون اینجا بعضیا منو میشناسن ترجیح میدم جای دیگه بنویسم. اما خیلی راغبم که اونایی رو که سایت رو دنبال می کردن هم سهیم کنم بنابراین اگه کسی آدرس و متعلقات اون سایتو خواست اینجا کامنت بذاره جواب بگیره یا توی یاهو مسنجر بهم پی ام بده که مسنجر بهتره. اینم بگم که به هرکی دوست داشته باشم آدرسو میدم.

یاهو آی دی : lojikar

ضمنا تولدت دو سالگی سایت هم مبارک !

شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۸۹

راز بزرگ موفقیت

نوشته شده توسط حامد 205 نمایش

دانشجوی جوانی که هرچه تلاش می کرد نمی توانست در امور درسی اش موفق شود ، یک روز به سراغ یکی از موفق ترین اساتید دانشگاه رفت و از او پرسید راز موفقیت شما چیست ؟ استاد نگاهی عاقل اندر سفیه به جوان انداخت و گفت : فردا به کنار رودخانه ی بزرگ شهر بیا تا راز موفقیت خود را به تو بگویم .

جوان خوشحال شد و صبح روز بعد مشتاقانه به کنار رودخانه رفت و هرچه منتظر ماند خبری از استاد نشد . عصر همان روز استاد را دید و از او غیبتش را جویا شد . استاد گفت که فراموش کرده است که با او قراری گذاشته بوده و به او قول داد که فردا در کنار رودخانه حاضر باشد . جوان دوباره صبح به کنار رودخانه رفت و پس از چند دقیقه استاد دانشمند پیدایش شد و به دانشجوی جوان گفت که همراهش برود . جوان پذیرفت و پا به پای استاد رفت تا جایی که عمق رودخانه خیلی زیاد بود . استاد از دانشجو خواست که همراهش داخل رودخانه بیاید . این کار را کردند و به وسط رودخانه که رسیدند ، استاد دانشمند فرزانه ناگهان دست روی سر دانشجو گذاشت و او را داخل آب فرو کرد . جوان دانشجو که غافلگیر شده بود ، ناامیدانه دست و پا زد تا خود را نجات بدهد ، اما چون استاد خیلی خر زور بود ، نمی توانست خود را نجات بدهد و درست در لحظه ای که نزدیک بود خفه شود ، استاد او را رها کرد و دانشجوی جوان که رنگش کبود شده بود ، همین که روی آب آمد ، اولین کاری که کرد نفسی عمیق کشید و هوا را به اعماق ته اش فرستاد . در همین حال استاد دانشمند لبخند زد و گفت :

ناراحت نشو ، نمی خواستم تو را بکشم ، حالا جوابم را بده . زیر آب که رو به مرگ بودی ، چه چیز را بیشتر از همه مشتاق بودی؟ جوان دانشجو با دلخوری پاسخ داد : هوا … اینکه نفس بکشم . استاد پاسخ داد هر زمان که به همین میزان که مشتاق هوا و نفس کشیدن بودی ، مشتاق موفقیت هم باشی ، تلاش خواهی کرد که آن را بدست بیاوری … تنها راز موفقیت همین است ! دانشجو با عصبانیت پاسخ داد : مردک بیشعور تو داشتی منو خفه می کردی بعد میگی راز موفقیت فلان ؟ خرسم بک از هیکلت خجالت بکش . رفتی تو این وبلاگای درپیت حکایت سقراطو خوندی فکر کردی دانشمند شدی؟ بزنم همینجا بکشمت؟

و همانا راز موفقیت داشتن زور بسیار است …

جمعه, ۹ مهر ۱۳۸۹

تصمیم صغری

نوشته شده توسط حامد 269 نمایش

خیلی سعی و تلاش کردم تا وقتی یه موقعیت ویژه و ناگهانی برام اتفاق می افته ، کنترل خودمو حفظ کنم و روی اعصابم مسلط باشم. اگه یه اتفاقی برام افتاد که انتظارشو نداشتم بدونم باید چیکار کنم. الان فکر می کنم که تا یه حدی تونستم حوادثی که برام پیش میادو مدیریت کنم اما هنوز هیچ حادثه ی مهم و تاثیرگذاری اتفاق نیوفتاده  تا ببینم چند مرد حلاجم.

چند سال پیش توی ماشین نشسته بودم و بیرونو نگاه می کردم. ماشین وایستاده بود و منتظر بودم. یه دفعه یه پیکان از کنار ماشین رد شد و یه زن جوونی درحالیکه سعی می کرد از ماشین پیاده بشه با یه حالت ملتمسانه ای تو صورت من نگاه می کرد و می گفت ماشین راه افتاد … ماشین راه افتاد … . من کپ کردم و هیچ حرکتی از خودم نشون ندادم تا اینکه پیکانه چند متر جلوتر خورد به یه ماشین دیگه و متوقف شد. پای زنه لای در گیر کرده بود و پاچه های شلوارش هم تا حوالی زانوش رفته بود بالا. همچنان درحال تعجب بودم و عکس العملی از جانب من مشاهده نمی شد تا اینکه شوهرش و بقیه رسیدن و ماشینو هل دادن.

البته اون موقع بچه بودم. الان یه مقدار سریع تر شدم و زودتر و بهتر تصمیم گیری می کنم ولی هنوز نمی دونم اگه یه هواپیما جلو پام سقوط کنه یا یه ساختمون بریزه و اتفاقاتی از این دست ، بازم می تونم آرامشمو حفظ کنم یا نه ، چند دقیقه تو شوک باقی می مونم؟ به نظر تجربه ی جالبی میاد. خیلی دوست دارم تجربه اش کنم.

پ.ن: لطفا اگه کامنت میذارین ایمیلتون هم وارد کنین.

یکشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۸۹

کتاب صورت

نوشته شده توسط حامد 250 نمایش

یه مدته اینطوری شدم . دیگه انگار اینترنت برای من تموم شده هیچ تنوع جذابیتی واسه ام نداره . فقط یه قسمت توی دنیای مجازی باقی مونده که هنوز دست نخورده اس و اونم فعالیت تو شبکه های اجتماعیه . امکان داره چندوقت دیگه زیر حرفم بزنم و عکسمو بذارم تو فیس بوک . البته به نظرم اینکه آدم خودش عکس خودشو بذاره تو اینترنت کار چیپیه و صرفا برای جذب جنس مخالفه اما از طرفی اعضای این شبکه ها کسی که عکس نداشته باشه رو زیاد جزو انسان حساب نمی کنن .

تو ۳۶۰ و نتلاگ اینطوری باب بود که تا یه نفر ، علی الخصوص دخترا ، عکس خودشو میذاشت تو پروفایلش ، سیل تعریف تمجید بود که نثارش می شد. توی فیس بوک هم بر همین منواله . حالا میخوام این کلیشه ها رو کنار بذارم و همونطوری که توی سایت هم حال بعضیا رو گرفتم توی فیس بوک هم بی نصیب نذارمشون. میخوام برم زیر عکسا کامنت بذارم . مثلا بگم اه اه چقدر زشت افتادی. همیشه اینقدر زشتی؟ یا مثلا بابات می دونه عکساتو گذاشتی اینجا؟ یا حتی تیکه های مثبت هیجده بهش بندازم که البته اینجا نمی تونم مثالاش رو بگم. حالا شاید این کارو کردم. شاید .

جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۸۹

تو دیگه چرا ؟

نوشته شده توسط حامد 150 نمایش

دبستان که بودیم یه روز معلم دیر کرده بود . چندتا از بچه های گنده ی کلاس نمی دونم چی خورده بودن که چت کرده بودن و با تمام قوا با مشت و لگد می کوبیدن رو میز . بعد از چند دقیقه مدیر اومد و گفت چتونه اینقدر سرصدا راه انداختین؟ کیه می کوبه رو میز ؟ همه خفه شده بودیم . گفت همه اتون برید تو حیاط . زمستونم بود . ما رو تو چندتا صف تقسیم کرد . بعدش رو کرد به یکی از بچه ها که باباش عضو انجمن اولیا و مربیا بود و گفت : همایون پور تو دیگه چرا؟ بیا اینور … بیا اینور . بعدش ما رو تا می تونست بشین پاشو داد .

نگرانم. از اینکه پس فردا بمیریم و قیامت بشه و بزنه و ما جهنمی بشیم. تو راه جهنم صف شده باشیم که یه دفعه خدا بگه: ممد تو دیگه چرا ؟ بیا برو اونور … بیا برو .

یکشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۸۹