این حال من بی توست !
سلام به همه ! یه گوشه ای میشینم ، گوشیمو دست می گیرم ، از این همه تنهایی ، دلم میخواد بمیرم ، میرم تو لیست دوستان ، اسامی رو می بینم ، رو یکیشون می ایستم ، رو صندلی میشینم ، یه دوست مهربونه ، دلم براش تنگ شده ، صداش ولی تو گوشم ، مثابه ی زنگ شده ، شمارشو می گیرم ، منتظرش می مونم ، اما جواب نمیده ، دلیلشو می دونم ، زنگ می زنم بی وقفه ، یه بار دوبار سه باره ، از فرط بوق آزاد ، گوشم داره می خاره ، دیگه میرم بخوابم ، خوابای خوب ببینم ، دوباره فردا پاشم ، یه گوشه ای بشینم ، گوشیمو دست بگیرم !!
همیشه شروع نوشتن برام سخت بوده و تموم کردنش سخت تر . حقیقتش حدود یه هفته پیش در صبح یک روز دل انگیز بهاری وقتی از خواب ناز بیدار شدم احساس درد شدیدی از ناحیه گردن رو کردم ! بذارین یه خاطره ای براتون تعریف کنم . دو سال پیش سر سیاه زمستون با جمعی از دوستان چیزمغز تصمیم گرفتیم بریم شمال. وقتی رسیدیم چالوس یا نوشهر یا لاهیجان (دقیقا خاطرم نیست) ظهر شده بود و دنبال یه سگ پزی می گشتیم تا یه کوفتی به بدن بزنیم . بالاخره یه مغازه ی کرکثیفی پیدا کردیم و برای صرف پیتزا داشتیم از ماشین پیاده می شدیم که دوست راننده امون بنابه دلایل نامعلومی شروع به حرکت کرد . منم در همون حین و بین داشتم از ماشین پیاده می شدم و وقتی ماشین به حرکت دراومد ، چرخ عقبش به طرز محیرالعقولی از روی پاشنه ی پام رد شد ولی من هیچ دم برنیاوردم. بس که ماخوذم . اما این درد گردنم به حدی شدید بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هرازچند گاهی فریادی از خودم ول می دادم .

خوشبختانه و یا متاسفانه گردن مبارک هیچ قصد خوب شدن نداشت و اعضای خانواده با خوروندن قرص و مالیدن انواع و اقسام پماد سعی در تسکین این درد داشتن که البته ثمر هم داد و تا شب آرامش نسبی به شهر برگشت . شب مثل بچه های خوب رفتم سرجام خوابیدم. اوایل خوب بود ولی حوالی ساعت چهار با یه درد خیلی وحشتناک از خواب پریدم . برای اینکه صدای داد بیدادم کل محلو از خواب بیدار نکنه یه گوشه ی ملافه رو کردم تو دهنم . چند دقیقه ای این دردو تحمل می کردم تا اینکه کم کم از شدتش کم شد . انصافا می ترسیدم بخوابم واسه همین هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و به رادیو ورزش گوش دادم . حالا تو اون ساعت داشتن به موضوع درد کمر و گردن راننده وانتا می پرداختن . با یه راننده وانت هم مصاحبه می کردن که ازقضا فامیلیش هم حجازی بود . خلاصه کم کم خوابم گرفت و با رعایت احتیاط سر بر بالین گذاشتم و روز بعدش خیلی بهتر شده بودم و دیگه نیازی به دکتر نبود .
همه ی این دردا ناشی از مشکلات عصبی ما جووناس . اگه دولت برای ما چهارتا تفریحات سالم درست می کرد اینقدر ما به ورطه ی نابودی نمی افتادیم . الان فصل تابستونه و منه جوون فرهیخته هیچ سرگرمی و تفریحی ندارم و مجبورم تو دانشگاه واحد بردارم . حالا نمیگم تفریحاتمون مثل سری فیلمای امریکن پای باشه ولی خب زیادم بدم نمیاد . یکی از دوستان هست که هر چند وقت یه بار از ما می پرسه : می دونین الان چی می چسبه؟ ما هم میگیم : نه نمی دونیم ، چی می چسبه ؟ و اونم یه حرفی می زنه که من نمی تونم اینجا بگم چون عزیزانمون تو شورای انقلاب فرهنگی سایتو مورد لطف قرار میدن . البته این بر کسی پوشیده نیست که تو تابستون بستنی خیلی می چسبه و اونم بستنی یخی آلبالویی ! (دقیقا یه سال پیش یه پست درباره اش نوشته بودم ولی الان دیگه وجود خارجی نداره) قبلترها که علم پیشرفت نکرده بود و هنوز ماهواره ها به فضا فرستاده نشده بودن و کرما و لاک پشتا روی زمین بودن ، مردم خیلی راحت میشستن دور هم و بستنی یخی می خوردن . اما الان با پیشرفت تکنولوژی و گسترش رسانه های معاند دیگه کسی حتی سیبیل کلفتاش هم جرات نمی کنن بستنی یخی بخورن . چرا ؟

داشتم می گفتم . بعد از اینکه یکی دو روز از گردن درد راحت شدم یه عارضه ی جدید بر من مستولی گشت . یه روز که از خواب بیدار شدم ، حس کردم چشم چپم ترکیده و خونش پاچیده به درو دیوار . فوق العاده داغ شده بود . با اینکه همه چیزو خیلی واضح می دیدم اما این گرمای شدید نگرانم کرد زنهار رفتم جلوی آینه و دیدم بله … خون جلوی چشامو گرفته نافرم . الان یه دو سه روزی میشه که به همین حالت مونده و من میخوام پرو اوولیشن ساکر بازی کنم ولی نمی تونم . الانم با کلی مکافات دارم این متنو تایپ می کنم . علت این خون بازی رو هم نمی دونم احتمالا بخاطر کار زیاد با کامپیوتر چشمام خشک شده باشن . همونطور که شاعر هم گفته : تو چشام اشکی نمونده ، تو دلم حرفی ندارم ، دیگه وقت رفتنه ، سَفره دور و درازه . و یا یه شاعر خوش الحان دیگه که می فرماید : دیگه اشکی برام ، نمونده که بخوام ، برات گریه کنم ، فدای تو چشام . و از این قبیل صوبتا .

در آخر توجه شما رو به خبری که دیروز به دستم رسید جلب می کنم . میگن که سه سال پیش لیندسی لوهانو بخاطر رانندگی هنگام مستی دستگیر کردن و مجازاتش هم این بوده که تو کلاسای ترک الکل شرکت کنه. اما خانوم این کلاسا رو پیچونده و حالا هم دادگاه حکم به زندانی شدنش داده به مدت نود روز . بنده خدا هم هرچی گریه و ضجه زاری کرده فایده نداشته و حالا باید بره آب خنک بخوره بلکه یه مقدار از کک مکاش کم بشه . اصلا این قضیه به من چه ربطی داره شما هم گیر دادین ؟ والا به خدا . من هنوز جوونم کلی جا دارم . تا کی حسادت ؟ تا کی دشمنی آخه ؟ بکنین اون دندون کرم خورده رو . (نگارنده به علت نوشیدن یک بطری ماء الشعیر لیمویی در حالت عادی به سر نمی برد . لطفا مجددا تلاش نفرمایید.) این ژرمنم که نبرد و پیش بینی من غلط از آب دراومد . خاک تو سرم که از اختاپوسم کمترم . دیگه پیش بینی نمی کنم ولی بیشتر دوست دارم اسپانیا قهرمان بشه. به هرحال زبون به درازی نمی کنم پس بدرود .
من نفهمیدم چطوری چرخ ماشین از رو پاشنه پات رد شد!!!
حالا یا من نمی دونم پاشنه پا کجای پاس یا تو!
[پاسخ]
منظور حامد جان قسمت پشت پاش بوده نه دقیقا پاشنه
[پاسخ]
ای بابا!همین کارها رو میکنین که پزشکها به نون شب محتاجن دیگه!!نکنین آقا!خود درمانی نکنین!برین دکتر!!
[پاسخ]
Yes.. This is masterfully done.
[پاسخ]
سلاملار
چگونه اید جمع؟(به تو چه)
اسپنیا هم چه گهرمان شد ما تو کف نموندیم ایم هلند گهرمان میشود حیسابی حال ما اشپز خانا نمشودآ!
خوش باشید و با هم خوش و بش آلتی(alti) کنید
[پاسخ]
سلام
ایشالا همه چی درست میشه ؟ گرما – چشمت و..
اما یادت باشه ما رو جزو پیوند های سایتتون مارو قرار ندادین
[پاسخ]