چهل روز بعد
در پی دزدیده شدن برج های آزادی و میلاد ، جانشین فرماندهی رئیس پلیس تهران بزرگ تاکید کرد :
این سرقت ها مشکوک است.
در پی دزدیده شدن برج های آزادی و میلاد ، جانشین فرماندهی رئیس پلیس تهران بزرگ تاکید کرد :
این سرقت ها مشکوک است.
۱. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
۲. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
۳. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
۴. با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد .
.
.
پس بگو چرا کسی با من حرف نمی زنه
رو صندلی نشستم ، خیره شدم به شیکی ، تو فکر یه رفیقم ، یه دوست و یه شریکی ، که حرفامو بشنوه ، از تو چشام بخونه ، که غم دارم یا شادم ، همیشه بام (باهام) بمونه ، دلم میخواد شب و روز ، صورتشو ببینم ، باهاش بلند شم از جام ، راه برم و بشینم ، توی گوشش بخونم ، حرفای ناگفته امو ، از آرزوهام بگم ، رویای نادیده امو ، تو تنهایی و عزلت ، ثانیه ها هدر شد ، روزای رفته ی عمر ، چه پوچ و بی ثمر شد ، دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدم و بی دوست و ، بی عشق و بی رفیقم ، لبای من بسته شده ، قفل سکوت نمیشکنه ، به کلبه ی حقیر دل ، هیچ کسی سر نمی زنه ، دلم میخواد بمیرم ، با اینکه بدترینم ، دلم میخواد بمیرم ، حتی اگه نبینم ، روزای خوبو هیچ وقت ، تو دنیای زمینم !
همیشه دوست داشتم بفهمم آدما درباره من چی فکر می کنن . توفیری هم نداره کی باشه ولی خب درجه ی این اشتیاق واسه هرکسی متفاوته . مثلا میخوام بدونم دوستم وقتی منو می بینه چه حسی پیدا می کنه . یا کلا چه نظری نسبت به من داره . یا مثلا دوست دارم بفهمم بابام چه حسی نسبت به من داره . یا وقتی تو تاکسی و اتوبوس و مترو میشم اونی که کنارم نشسته درباره من چی فکر می کنه . وقتی میرم آرایشگاه ، آرایشگره چه افکاری تو ذهنش در مورد من پدید میاد . میخوام بفهمم فلان فامیل و فلان آشنا نظرش درباه من چیه . حتی شدیدتر . خیلی تمایل دارم بدونم اون کسی که از کنارم رد میشه حسش نسبت به من چیه . یا توی دانشگاه . دلم میخواد بدونم استاد وقتی که نگاه عاقل اندر سفیه بهش میندازم چه فکری درباره من میاد تو ذهنش . یا همین دخترایی که چندساله باهاشون کلاس دارم . و یا از همه مهمتر ……… . بله .
من قدیما وقتی یه نفرو می دیدم سریع موضع می گرفتم و همینطوری بی دلیل ازش بدم می اومد . ولی الان بعد از دو دهه عمر به این نتیجه رسیدم که تا وقتی با آدما هم صحبت نشدم و شناخت نسبی ازشون پیدا نکردم درباره اشون نظر منفی ندم . البته همونطوری که در ادامه خدمتتون عرض می کنم ، من آدم منفی نگری هستم اما سعی می کنم اگه از یه نفر خوشم نمیاد حداقل بدم هم نیاد . البته من فقط اینطوری نیستما ، خیلی از مردم هم اینطورین . مثلا میگن چون فلانی قیافه اش اینجوریه چون دماغش کجه چون اینطوری راه میره چون یارو موهاش این شکلیه یا چون این لباسا رو پوشیده پس حالم ازش به هم می خوره . انگار منفی نگری فقط مشکل من نیست مشکل همه اس ، با این تفاوت که دید من شامل همه چیز میشه ولی برای اونا فقط در موارد خاص .
میگم که آدما تا وقتی بزرگ نشدن نباید خواسته های بزرگ داشته باشن . این بزرگی هم نسبیه و معیار خاصی نداره یا لااقل من نتونستم براش معیار پیدا کنم . مثلا یه بچه ی ده ساله صرف اینکه دلش میخواد نمی تونه خلبان بشه . یه بی سواد نمی تونه یه شبه دانشمند بشه . همه اینا یه پروسه زمانی لازم داره و کلی هم دردسر . بعضی اوقات خب نرسیدن به این خواسته ها مهم نیستن . حالا برفرض بچه نمی تونه خلبانی کنه . انگار بقیه می تونن . اما بعضی مواقع هم پیش میاد که باید به خواسته ات برسی و راه فراری هم نداری وگرنه روند زندگیت مختل میشه . حالا موندی از یه طرف که هنوز توانایی رسیدن به خواسته ات رو نداری و از طرف دیگه هم باید بهش برسی و عملا تو یه تنگنا گیر می کنی . می دونین ، نمی تونم از این صریح تر بگم !
این قضیه کاملا مشخصه که آدما تمایل دارن درباره چیزایی که دوست دارن باهاشون صحبت بشه . چیزایی که بهش علاقه دارن . چه می دونم ، این موارد میتونه کلی باشه مثل سینما ، ورزش ، یه شغل خاص ، یه هنر خاص و خیلی چیزای دیگه . میتونه مسائلی باشه که طرف تو زندگیش باهاش درگیره . بر فرض مثال بچه کنکور داده قبول شده تازه رفته دانشگاه هی دوست داره با همه درباره دانشگاش صحبت کنه . ولی به نظرم اکثر آدما تو برخورد اول علایقشونو بروز نمیدن . از این می ترسن که پس فردا روشون لقب بذارن یا بگن فلانی فقط بلده درباره یه چیز حرف بزنه . مثلا بهش بگن اضغر فابرگاس یا اکبر کلونی . جالبترش اینه که وقتی در مورد مسئله ی دلخواهشون هم حرف می زنی گارد می گیرن و نمیذارن بحث ادامه پیدا کنه . حالا من که اینطوری ام . به شدت دوست دارم درباره بعضی موضوعات حرف بزنم و حرف بزنن ولی به همون دلایلی که گفتم وقتی بحثش پیش میاد سریع موضع می گیرم .
نظر من اینه که همه ی حرفا تاثیر خودشونو دارن . ممکنه ما همینجوری داریم ور می زنیم و فکر می کنیم طرف هم دوزار ارزش واسه امون قائل نیست . ولی این بابا وقتی تو خلوت خودش میره رو حرفای ما فکر می کنه و حتی ممکنه روش تاثیر هم بذاره . مثلا دوستتون چاقه بعد بهش میگین چطوری بشکه . اونم یه شوخی عشایری می کنه و شما هم گمان می برین که زیاد حرفتونو جدی نگرفته . اما شما اثر حرفتونو تو ضمیرش نمی بینین که . بنده خدا دچار عذاب میشه ، اعتماد به نفسش میاد پایین و افسردگی می گیره . یا مثلا معلم میاد سر کلاس تا میتونه از رئیس جمهور بد میگه . خب این خیلی رو دانش آموزا تاثیر میذاره . حالا من که اینطوری ام شما رو نمی دونم .
بعضیا هستن که بهشون میگن باحال . اینا وقتی توی جمع قرار می گیرن فضا رو عوض می کنن و جمع رو شادب . این تریپ آدما بیشتر از بقیه تو ذهن باقی می مونن تا مثلا کسی که مثل من فقط شنونده اس . الان من از دوران مدرسه بیشتر کسایی تو خاطرم موندن که شر و شور بودن . من برای حل این مشکل سعی کردم راه حل پیدا کنم و اونم استفاده از تیکه کلامای خاصه که هرچند وقت یه بارم تغییرش میدم . خیلی راغبم که وقتی بیست سال دیگه یه نفر که باهام مراوده داشته وقتی می بینتم ، بشناسه و بیاد سلام احوالپرسی کنه . حالا اینجاست که عقل و منطق میگه که این دوتا پاراگراف آخر متضاد همدیگن !
نسبت به اکثر مسائل و اتفاقاتی که میوفته دید منفی دارم . یه مدت سعی کردم خودمو درست کنم اما تا حالا که فایده ای نکرده . الانم اینطور توجیه می کنم که من شخصیتم اینطوریه و تازه محسن چاوشی هم میگه غم و غصه شده حق دل من ، به همینا مستحق دل من ! اصلا یکی از کسایی که منفی نگری منو تشدید کرده همین چاوشیه . این طرز فکر کلی برام مشکل بوجود آورده که یکیش اینه که دوست صمیمی ندارم . کلا با کسی مَچ نمیشم . چه قبل و بیرون دانشگاه و چه توی دانشگاه . البته شاید جالب نباشه که منش انزوا در پیش بگیرم ولی بعضی وقتا هست که حس می کنم چقدر دنیای من با دنیای بقیه متفاوته .
می دونین ، خیلی متمایلم صریح بنویسم ولی انصافا فعلا نمی تونم . یه سری مسائل هست که اگه تعریف کنم همتون کف می کنین . حالا ببینم چطوری پیش میریم . خب دیگه ، اگه با من کاری ندارین پس تا پنجشنبه بدرودش !
عمو پورنگ : کی از همه خوشگلتره ؟
پسربچه هایی که بعضا سیبیلاشون جوونه زده : من من من من
کبری خره نشست تو حیاط به درس خوندن که تلفن زنگ زد…مامانش تو آشپزخونه داشت میرزا قاسمی درست می کرد ، خود خرشم از اول می دونست مامانی اینوقت روز داره آشپزی می کنه واسه همین جفتک زنون پرید تو اتاق و تلفنو برداشت و گفت: جانم(با آخر ناز و ادا)؟؟؟که یه صدا از اون ور خط گفت : جاااااااانم
کبری : هانم؟
تلفن : منم
کبری : شما؟
تلفن : شوما نیست داروگره
کبری : آقا بفرمایین
تلفن : نوش جان میل ندارم
کبری : هه…هه…هه…هو…هه…ها…هه…(به اینا می گن خر خنده از نوع بیا با من دوست شو)
تلفن : جاااااااانم…می میرم واسه دختر خوش خنده
کبری : اتفاقا منم می میرم واسه خودم
تلفن : ولی منکه تو رو نگفتم
کبری : پس کی رو گفتی؟
تلفن : دوست دختر آینده مو گفتم
کبری : ا؟خوب پس من مزاحمتون نمی شم ، اگه امری ندارین…؟
تلفن : خوب حالا…خودتو لوس نکن عزیزم(!!!چه زود گفت عزیزم)تو که می دونی آخرش مال خودمی
کبری : آره؟ ولی اصلا مطمئن نیستم تو آخرش مال من باشی
تلفن : خوب حالا بیا یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم
کبری : بله…بله…آره…از صفحه چهل و پنج تا صفحه هفتاد و پنجه…
تلفن : چی می گی تو؟
کبری : نه…نه…فردا نه…پس فرداس امتحان
تلفن : مگه واسه دوست شدن با تو باید امتحان داد
کبری : آره…خود خانم معلم گفت
تلفن : ا؟مامان تشریف اورد؟خوب باشه…شما…همراه من همینه که رو کالر آیدیت افتاده.بهم زنگ بزن سر فرصت
کبری : باشه…حالا من بهش می گم نگیره…ولی قول نمی دم قبول کنه
…تتق(تلفنو قطع کرد)…
و خلاصه کبری که خیلی تو فکر این تلفن بود یادش رفت کتابشو برداره و بارون اومد و کتابشو خراب کرد و بخاطر همین اتفاق باباش پاره ش کرد
و انداختش دور و یکی دیگه براش خرید
خلاصه بعد از اینکه کبری کتابشو جا گذاشت تو حیاط و بارون کتابه رو خیس کرد و دیگه بدرد نخورد ، مجبور شد به باباش بگه و باباشم وقتی قضیه رو فهمید به معنای واقعی پاره ش کرد…و انداختش دور و یه کتاب دیگه براش خرید و کبری هم که دید قضیه کتاب به خیر گذشت(کی به فکر کتابه بیچاره س که پاره ش کردن)رفت تو فکر تلفن…نه اینکه بخواد تلفنو پاره کنه…بلکه به فکر کسی که بهش زنگ زده بود.
شب بود که دوباره یاد تماسه افتاد.آروم آروم خودشو رو زمین کشید و همونجور که رو شکم خوابیده بود و کتاب جدیدشم جلوش بود سینه خیز خودشو کشید طرف تلفن.کم کم رسید به نزدیکی تلفن که یه دفه…باباش گفت : کبرای بابا…چایی بده بابا(نگفت مربا گفت چایی)خلاصه کبری بلند شد و یه چایی دبش ریخت واسه بابایی و برگشت سرجای اولش.دوباره شروع کرد سینه خیز رفتن طرف تلفن…رسید به تلفن که باباش گفت : پس قندت کو عروس خانم.کبری دوباره بلند شد و دوتا قند و دویست تا فحشو رسوند به باباش و برگشت سرجاش.دوباره سینه خیز سینه خیز رفت طرف تلفن تا رسید به تلفن…شماره رو از کالر آیدی دید و یادداشت کرد و صبر کرد تا فردا صبح.
صبح بازم مامانش مشغول آشپزی بود که کبری پرید طرف تلفن…
کبری : الو؟
تلفن : جون الو؟
کبری : سلام
تلفن : علیک سلام . چطوره احوال شما؟
کبری : مرسی
تلفن : امر بفرمایین
کبری : هیچی…فقط خواستم ببینم راست می گی موبایل مال خودته؟…خوب اگه کاری نداری…
تلفن : چرا اتفاقا یه مقدار کار دارم.
کبری : خوب برو کارگر بگیر
تلفن : ما فقط مرید شرکت شماییم
کبری : ببین من الان نمی تونم زیاد صحبت کنم.قرارمون باشه واسه فردا ساعت یازده صبح در امامزاده صالح به مقصد بهشت زهرا…اتوبوس آماده حمل عزاداران عزیز به محل می باشد.ضمنا کلیه هزینه های مربوط به مراسم آن مرحوم صرف امور خیریه می گردد
صبح که شد کبری به مامانش گفت:
مامانی؟الهی من قربونت برم؟من برم کلاس زبان؟
ننه کبری : کجا؟
کبری : کلاس زبان
ننه کبری : از کی تا حالا می ری کلاس زبان؟
کبری : مامان خوب تا حالا نرفتم…هیچوقت برای یادگیری دیر نیست… خوب از امروز
ننه کبری : خوب برو عزیزم.منکه حرفی ندارم.برو خیلیم خوبه.حالا کی باید بری؟
کبری : امروز ساعت یازده
خلاصه کبری خانم رفت سر قرار و اکبر آقا رو دید و…
کبری خانم قصه ما و اکبر آقای قصه شما با هم دوست شدن خلاصه و رفتن ددر و بیرون و اینور و اونور و بالا و پایین…که همین بالا و پایین کار دست کبری خانم داد و…
آقا اکبر قصه شمام نامردی نکرد و کبری خانم قصه ما رو ول کرد به امان خدا و رفت سراغ یه دختر دیگه و کبری خانم موند
و ….
از این قصه چند تا نتیجه می شه گرفت که الان می گم:
الف. کبری نباید کتابشو زیر بارون جا می ذاشت که باباش پاره ش کنه
ب. کبری نباید اونقدر فکرشو مشغول تلفنه می کرد که کتابشو زیر بارون جا بذاره و باباش پاره ش کنه(نکته تاکیدی)
ج. کبری اصلا غلط کرد کتابشو زیر بارون جا گذاشت
د. به هر کسی که بهتون زنگ زد زنگ بزنین.شاید خر بشین…ولی شایدم اون خر بشه.ارزش امتحانو داره
ه. همیشه وقتی می خواین با کسی دوست بشین قبلش دویست سیصد تومنتونو آماده داشته باشین…..{ نکته داره.
تک زنگ بزین که اون بهتوت بزنگه…… مخصوص اصفهانیا