کجاست؟چیکار می کنه؟الان کنار کیه؟

نوشته شده توسط حامد 220 نمایش

یکی هم نیست بزنه تو گوشم دور هم بخندیم یه کم . می دونین ، من آدمی هستم که خیلی ادعای حافظه ام میشه . یعنی ادعا می کنم کم پیش میاد اتفاقی رو فراموش کنم و حتی مدعی ام که اطلاعات و اتفاقاتی که برای بقیه هم افتاده تو خاطرم می مونه . اما از اونجا که چوب خدا صدا نداره ، گلاب به روتون دیروز کلاسورمو تو دانشگاه جا گذاشتم و تازه امروز صبح وقتی می خواستم دوباره برم فهمیدم . البته اگه بخوام دلیل بیارم می تونم بگم فشار روانی روم زیاده یا بگم یکی از بچه ها حواسمو پرت کرد ولی اینا صرفا توجیهه . جزوه ی من که کل زندگیم هم توش بودو گذاشته بودم رو صندلی کناریم ولی موقع رفتن یادم رفت بذارم تو کیفم . اصلا نباید از تو کیفم درمیاوردمش اما یکی از بچه ها گفت یه برگه بده میخوام شعر بگم .

فقط واسه من رنگش سورمه ای بود

گفتم شعر . می خواستم درباره ی جزوه ی عزیزم چند بیتی شعر بگم ولی حسش نیومد . حالا تا فردا سعی می کنم ردیفش کنم بذارم تو سایت . مصرع آخرش هم اینه : جزوه ی من بای و بای و بای

پی نوشت : من ترجیح میدم ایستاده چیپس بخورم تا اینکه درازکش فیلم ببینم . چون اینطوری خوابم می بره .

تیترنوشت : تیترو از متن ترانه ی آهنگ یه شاخه نیلوفر چاوشی برداشتم.

آپدیت نوشت : اینم همون شعر :

بچه ها همیشه خواستن ، که تو رو بگیرن از من ، صفحه های خط خطیتو ، ببرن کپی بگیرن

هر دفعه یه برگه از تو ، گم می شد می رفت تو دستگاه ، دل من آزرده می شد ، می کشیدم حسرت و آه

تک تک نوشته هاتو ، بوس می کردمش همیشه ، فکر می کردم که وجودت ، هرگز ازم جدا نمیشه

بیا … بیا … بیا بیا بیا … بیا … بیا … بیا بیا بیا

ولی افسوس که تو رفتی ، می خونم بی حال و بی نای ، هرجا هستی خدا یارت ، جزوه ی من بای و بای و بای

پنجشنبه, ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

به جان خودم

نوشته شده توسط حامد 74 نمایش

ممد : آقا راسته میگن سیاوش قمیشی مرده ؟

یکی از بچه ها : نمی دونم ، من زیاد فیلم نمی بینم .

——–

مهران : رضا تو چند تا بارفیکس میری ؟

رضا : فکر کنم حدود هشتاد و هشت تا پاس کرده باشم .

——-

من : پس بچه ها کجان ؟

مجید : نیومدن ، مثل اینکه اتصال کوتاه شدن .

——-

من : زیاد خودتونو اذیت نکنین ، بیست و چهار سال دیگه من رئیس جمهورم .

هومن : اِ ؟ اینطوریاس ؟ پس منم رهبر میشم .

من : خب حرفمو پس گرفتم ، رئیس جمهور آمریکا میشم .

هومن : آهان … منم رئیس سازمان ملل میشم .

چهارشنبه, ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

روسونری

نوشته شده توسط حامد 55 نمایش

به خدا قسم اون فصلی رو می بینم که آ.ث میلان شیش تا جامو باهم برده . والله که می بینم .

شعار هوادارای میلان : اوه اوه اوه ، اوه اوه ، اوه اوه اوه اوه ، اوه ، اوه (با تشکر از احسان بخاطر تحقیقات گسترده اش در این زمینه)

توضیح عکس : تصویر سمت چپ مثلا آینده ی منه .

پی نوشت : من ترجیح میدم با هزار تومن برم فیلم بخرم ببینم تا اینکه با دو هزار تومن برم چیپس بخرم بخورم .

سه شنبه, ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

همینطوری الکی خوشحالیم

نوشته شده توسط حامد 69 نمایش

مدتیه که شعری ، تو ذهن من نبوده ، اینقدر خوابیده ام که ، بستر من کبوده ، روی زمین میشینم ، خیره میشم به دنیا ، چشام میشن گرمه گرم ، با اشک میرن تو رویا ، به به عجب هوایی ، چه آدمای خوبی ، معصوم و پاک و ساده ، بی گناه و ذنوبی ، چه حس خوبی دارم ، …………….. ، ………………. ، ………………. ، تعبیر رویای من ، دست خودم نیست ولی ، از خدای مهربون ، میخوام فقط یه کمی ، منو نگاهم کنه ، یه چند روزی رو فعلا ، خالی از آهم کنه ، فرشته ی خودش رو ، برای دلتنگیام ، مونس و چاهم کنه !

یه نفر هم پیدا نمیشه بیاد بزنه تو گوشم آدم شم . هرچند من خودم متنبه شدم دیگه . میخوام از این به بعد خوب باشم . خودتونم که مشاهده می کنین ، مطالبی که خب باید حذف می شد که شد . حالا هم دارم می گردم پستای غیراخلاقی رو دونه دونه فرت می کنم قاتی باقالیا . من دیگه تو سایت حرف بد نمی زنم . دیگه به جنس ناموافقم توهین نمی کنم . دیگه عکسای مستهجن نمیذارم . می دونین ، من خوب شدم دیگه . حالا دلیلش هم میگم . سر کوچه ی ما یه پسره هست بلال میفروشه . بعد به هرکی که از جلوش رد میشه یه تیکه ای میندازه تا بیاد ازش بلال بخره . مثلا به یکی میگه : خانوم بچه دلش میخواد گناه داره بیا براش بلال بخر . یا میگه : آقا از باشگاه اومدی خسته ای بیا بلال بخور خستگیت درمیره . یا : بیا فکرشو نکن یا خودش میاد یا نامه اش بیا بلال بخور . یا مثلا هوا سرده ، هوا گرمه و کلا مثل یه نوار ضبط شده جمله هاشو تکرار می کنه . حالا این به من یه حرفی زد که منقلب شدم و الانم در خدمت شما هستم .

یادتونه تو یکی از پستای سایت گفتم که اعتقادی به دعا کردن ندارم چون اگه قرار باشه با دعا حوادث دلخواه ما پیش برن پس عدالت و حکمت خدا زیر سوال میره . البته اون پست دیگه وجود نداره ولی من هنوزم سر حرفم هستم . ولی تازگی به یه نتیجه ی دیگه رسیدم . اینکه اگه متوجه شدین خدا جلو پای شما برای رسیدن به خواسته اتون سنگ اندازی می کنه و هر دفعه که به هدفتون نزدیک میشین اون دور میشه ، باید بی خیالش بشین و برید پی کار و زندگیتون . من همین تازگی یه نمونه برام اتفاق افتاد . قضیه اینطوریه که من یه دامنه رو می خواستم ثبت کنم . حالا اینکه چه اتفاقات عجیب غریبی این وسط رخ داد بماند ، فقط خدمتتون عرض کنم که یه دو سه هفته ای شب و روز الاف کارای دامنه بودم . حدود پونزده هزار تومن خرج اضافی کردم که هیچ فایده ای هم نداشت . تازه مجبور شدم صدتا تک تومنی ببرم بانک واریز کنم . خلاصه بعد از کلی دردسر و شب و روز بیدار موندن و سر کلاس نرفتن بالاخره ثبتش کردم . بعدش رفتم لینکشو تو سایت ویکی پدیا گذاشتم و از همونجا مشکلات منم شروع شد . اما اینجا بود که یه درس بزرگ گرفتم .

هیچ حس نوشتن ندارم . این پست هم زوری نوشتم که یه چیزی آپدیت کرده باشم . اما به زودی برمی گردم . الان شورای نظارت بر سایت درحال جرح و تعدیل مطالبه و فعلا دست نگه داشته تا از مقامات بالا دستور برسه که نوشته ها تا چه حد باید سان.سور بشن . خلاصه ی کلام اینکه تیم هیمرا خیلی محکمتر برمی گرده ولی رو یه دامنه ی دیگه . می دونین ، من به آینده خیلی امیدوارم . (اگه نباشم چیکار کنم)

پی نوشت ۱ : از همه ی کسایی که تو پست قبل کامنت گذاشتن و فحش دادن و دعوا کردن و تعریف کردن خیلی خیلی ممنونم.

پی نوشت ۲ : شهادت فاطمه زهرا (س) رو هم تسلیت میگم .

یکشنبه, ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

بخند تا دنیا هم بخنده

نوشته شده توسط حامد 447 نمایش

می دونین به نظرم آدمایی که شادترن و همیشه تو جمع درحال خندیدن هستن اغلب غمگین ترن و مشکلاتشون بیشتر . البته هنوز تو این مورد به قطعیت نرسیدم و احتمالا هم نخواهم رسید . می دونین ، من از دیشب تصمیم گرفتم دیگه عبوس نباشم . تصمیم گرفتم اینقدر سخت نگیرم . اتفاقا امروز روز خوبی هم برام بود . بنابراین به شما هم پیشنهاد می کنم این حالت منفی و کسل کننده و چاوشیسم رو دور بندازین و فقط زیبایی دنیا رو ببینین .

پی نوشت ۱ : خیلی دوست دارم برم نمایشگاه کتاب . ولی کسی نیست منو همراهی کنه و تنهایی هم که حال نمیده .

پی نوشت ۲ : منتظر فحش و تحقیرتون هستم !

دوشنبه, ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

حکایت مهندس و برنامه نویس

نوشته شده توسط حامد 28 نمایش

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: « آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید …

اشانتیون : بهلول و داروغه

داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد تا به حال کسی نتوانسته است مرا گول بزند .

بهلول در میان آن جمع بود ، به داروغه گفت :

گول زدن تو کار آسانی است ، ولی به زحمتش نمی ارزد .

داروغه گفت :

چون از عهده بر نمی آئی ، این حرف را میزنی .

بهلول گفت :

افسوس که الساعه کار خیلی واجبی دارم ، والا همین الساعه تو را گول می زدم .

داروغه گفت :

حاضری بروی و فوری کارت را انجام دهی و برگردی ؟

بهلول گفت : بلی . همین جا منتظر من باش ، فوری می آیم .

بهلول رفت و دیگر بازنگشت .

داروغه پس از دو ساعت معطلی ، شروع کرد به فریاد کردن و گفت :

اولین دفعه است که این دیوانه مرا این طور گول زد و و چندین ساعت بی جهت من را معطل کرد و از کار انداخت!!

شنبه, ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹