ذخیره و بازیابی اطلاعات به روایتی دیگر !
سلام متقلب ! از این همه تشنج ، روان من له شده ، بازیچه شد با هر دست ، به تیرکمون زه شده ، طعنه های پیاپی ، آه منو درآورد ، روحمو یک حس داغ ، مذاب می کرد و می خورد ، قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی ، شوقی نداد به چشمام ، روی لبام نیاورد ، نه خنده ای نه حرفی ، هرچند بدیه دنیا ، تموم نمیشه هیچ وقت ، فرجامی نیست به کاره ، این روزگار سرسخت ، اما دلم روشنه ، به فرداهای بهتر ، بشین که میخوام بیام ، میخوام بشم به زه تر !!
قبل از شروع این پست میخوام یه نکته ای بگم. اگه تو مطالب اخیر می بینین که من اینطور بیان می کنم که دائما در حال گریه و زاری هستم صرفا میخوام احساساتمو بیان کنم وگرنه آخرین باری که من گریه کردم اون موقع بوده که پرستاره می زد پشتم. هرچند گریه کردن هم بد نیست اما نه اینطوری که من دارم شورشو درمیارم! یه نکته دیگه هم می خواستم بگم ولی چون یه مقدار طولانی بود ایشالا در پستای بعدی.
خب داستان از اونجایی شروع میشه که من ساعت سه بعد از ظهر آخرین امتحانم شروع میشه و بنابراین ساعت ۱ از خونه می زنم بیرون. همینطوری که تو خیابون وایستادم و دارم به آینده ی سیاسی کشور! فکر می کنم یه خانم نسبتا مسنی (خیلی مسن) میاد طرف من و با لهجه ی شمالی می پرسه : آقاجان اتوبوس از اینجا رد میشه ؟ میگم : بله رد میشه. میگه : پس چرا دیروز از اونور رفت ؟(با لهجه بخونین) میگم : خب آخه اونور مسیر برگشتشه ، این مسیر رفتشه. خواست تشکر کنه که یهو اتوبوس اومد. ولی اشکال نداره ، من دلم روشنه. بالاخره یه روزی می رسه که یه دختر جوون ازم سوال بپرسه. من اون روزو می بینم. توی مترو هم اتفاق خاصی نیوفتاد ، فقط من همچنان داشتم به مشکلات معیشتی مردم می اندیشیدم. بعد از اینکه از قطار پیاده شدم باید می رفتم سمت اتوبوسا تا بعدش رهسپار دانشگاه بشم. ولی خب ، از اونجا که حس وایستادن تو اتوبوسو ندارم خیلی خرامون خرامون راه رفتم تا اتوبوس اولی پر بشه و بره بعد من سوار اتوبوس بعدی بشم که خالیه. بالاخره یه جای دونفره ی خالی پیدا کردم و نشستم. اینم بگم که من رو صندلیای یه نفره نمیشینم چون خودتون می دونین که ، پیرمرد میاد و بالطبع باید پاشی. داشتم می گفتم. من بازم در افکار خودم غرق بودم که یه دفعه یه دستی خورد رو شونم. برگشتم ، یه پسره گفت ببخشید میشه برید اونجا بشینین ، ما دو نفریم اینجا بشینیم. گفتم کجا ؟ به عقب اشاره کرد و من نیم دور چرخیدم. دیدم که یه دختری کنار یه صندلی یه نفره ی خالی وایستاده و داره به من نگاه می کنه. قیافه اش یه طوری بود. ملتمسانه. به هرشکل قبول کردم و رفتم همونجایی که دوست نداشتم ، نشستم. (بابا مرام ! معرفت !)

رسیدم دانشگاه. یه سوال درسی داشتم که باید از بچه ها می پرسیدم. سریع دویدم تو کلاس و دیدم بَه ! جمع همه جَمعه و فقط منو کم دارن. بعد از سلام شروع کردم به پرسیدن. از یکی پرسیدم گفت من اون جلسه غایب بودم. از یکی دیگه پرسیدم گفت من کلا از این درس هیچی نفهمیدم. از نفر بعدی پرسیدم بعد کف دستشو نشون داد که پر از خط خطی بود. آخر سر بی خیال این سوال شدم که تو امتحانم اومد و متعاقبا من دو نمره نگرفتم. اما امتحان شروع شد و داستان هم از اینجا کلید می خوره. توی کلاس ما ، بچه های دو تا از استادا امتحان داشتن. بعد گویا برگه های سوال برای استاد دومی کم میاد و یکی از مراقبا که خانم جوون و چاق و چله ای هم هست قاطی می کنه و با این لحن ابراز می داره که : هرکی با استاد عرب نژاد امتحان داره دستاش بالا … بیست تا دست میره بالا. بعد با همون لحن میگه : ولی اینجا نوشته هشت نفر. کیا تو این کلاس زیادی ان خودشون گم شن برن سر جاهاشون بتمرگن… هیچ کس التفات نمی کنه … گفتم کیا واسه این کلاس نیستن ؟ … هیچ کس چپشم نیست… بعد یه دفعه قاطی کرد و فریاد برآورد که الان میام دونه دونه کارتاتونو نگاه می کنم هرکی واسه این کلاس نباشه …. (یه حرف بدی زد که اینجا نمی تونم بگم). بعد از این صحبت ، یکی دو نفر پا شدن رفتن بیرون و به هرحال قضیه ختم به خیر شد اما کرم مراقبه نخوابیده بود. منتظر لحظه ای غفلت از جانب ما بود تا زهرشو بریزه.
یکی دیگه از مراقبای ما یه خانم هفتاد هشتاد ساله بود که وقتی دید جو متشنجه ، خواست یه قمپوزی هم اون وسط در کرده باشه واسه همین الکی داد زد : کیا با استاد کیانی نژاد دارن ؟(تلفیقی از کیان راد و عرب نژاد) بعد ما هرچی فکر می کنیم همچین کسی به ذهنمون نمی رسه و در کمال تعجب به ادامه ی سوالا می پردازیم. خیلی خوشحال داشتم سوالا رو جواب می دادم که همون مراقب جوونه لیست اسامی رو آورد و با همون لحن فریاد زد : اسمت چیه ؟ گفتم حامد . گفت : نه الاغ فامیلیتو بگو . گفتم اگه فامیلیمو بگم ممکنه اونایی که هنوز تو سایت منو نمیشناسن ، پی ببرن که من کی هستم. گفت خب ببرن. به هر شکل فامیلیمو گفتم و بازم فریاد زد : تو این کلاس نیستی پاشو برو بیرون. کارتمو نشون دادم ولی قبول نکرد. از جای گرم و نرمم بلند شدم و گفتم کجا برم ؟ گفت کلاس رو به رویی. خرامون خرامون راه افتادم به سمت اون کلاس و به محض ورود متوجه شدم که انسان های بهتری در این کلاس حضور دارن و خلاصه حسابی مشعوف شدم. بعد مراقبه اومد گفت حالا با کدوم استاد داری ؟ گفتم کیان راد. گفت خب نه فکر کردم عرب نژادی پاشو برو همون کلاس. گفتم حالا نمیشه همینجا بشینم ؟ گفت نه پاشو. به سختی از کلاس دل کندم و رفتم بیرون. یکی نیست به این مراقبه بگه اگه دنبال کلاس خالی می گردی چرا به خودت زحمت میدی آخه. طبقه ی بالا همه ی کلاساش خالیه. البته گفته باشم من چون خیلی حجب و حیا دارم نمی تونم لباسامو دربیارم ولی …… (خب ارتباط ما با واحد مرکزی خبر قطع شد. لطفا به ادامه مطلب توجه کنید.)

به هرحال کلاس خالی و مکان و دختر !
وقتی می خواستم برگردم به کلاس قبلی استاد کیان رادو دیدم و یه سلامی عرض کردم. بعد استاد داشت می رفت تو کلاس که یهو گفتم بفرمایین ! بعد یه قدم برگشت عقب و گفت شما بفرمایین! بعد من خودمو زدم کوچه علی چپ و استاد رفت تو کلاس و منم دنبالش. خواستم برم سر جام بشینم که باز مراقب جوون تپله گفت همینجا بشین. حالا از بیرون صدا عر عر بچه میاد و منم دم در. به هر ترتیب امتحان تموم شد و من داشتم از پله ها می رفتم پایین که یادم افتاد جزوه امو تو کلاس جا گذاشتم. برگشتم بالا ولی چشمتون روز بد نبینه. دیدم حدود بیست تا از همکلاسیای دختر دم در کلاس تحصن کردن و هیچ قصد جابجا شدن ندارن. الان ممکنه شما بگین حسابی حال کردیا تنها وسط دخترا. منم خدمتتون عرض می کنم که عمه اتون حال کرده. اینا همه خواهرای منن.(غیر از یکیشون!) اینو نمی خواستم بگم ولی من رو دخترای هم ورودیم غیرت دارم ! وقتی می بینم با پسرای ورودی دیگه حرف می زنن ناراحت میشم ! باور کنین !
به هر زحمتی بود خودمو رسوندم تو کلاس. به سمت جزوه ام که کنار مراقب پیره بود رفتم و با لبخندی غمگین گفتم ببخشید جزوه امو بردارم. که اونم خیره به من نگاه می کرد و لبخندی ملیح بر لب داشت. نه تو رو خدا ، تعارف نکنیا یه دفعه بیا لپ منم بکش. به هرحال این امتحان آخر بود و حدود یک ماه غم فراق و دوری و هجران باید بخوریم بلکه سیر بشیم. اگه با من کاری ندارین برم بخوابم ! بای !
پی نوشت : من این ترم هم مثل ترمای گذشته چندان تلاشی برای گرفتن نمره های بالای پونزده نکردم و وقتی به شب قبل امتحان می رسیدم مجبور می شدم به خاطر حجم بالای موضوعات نصفشون رو حذف کنم. تو طول ترم هم نتونستم درس بخونم که دلایل خاصی داشت. اما به کسایی که مثل من نتونستن خوب امتحان بدن عرض می کنم که دیگه غصه خوردن و گریه کردن و اشک و آه و عکس پاره ی تو و من فایده ای نداره. با امیدواری عزمتونو جزم کنین واسه ترمای آینده تا این نمره های درخشانتون کم فروغ تر بشن . دعای خیر من پشت سر همه ی شماست.
ناراحت نوشت : بعضی از اساتید هستن که نمره های دانشجوها رو با ذکر نام و شماره شناسنامه و آدرس خونه می زنن تو بعضی سایتا. بعد من میرم نمره های دخترا رو نگاه می کنم و بعضیاشونو می بینم که اکیپی نمره های بالا گرفتن. دلیلش هم اینه که چون با هم صمیمی هستن به هم کمک می کنن و اونایی که تو درس قوی ترن و خرخون تر به اونایی که خرخون نیستن یاری می رسونن که نمره اشون بالاتر بره. اما من تو پسرایی که اطرافم هستن چنین قضیه ای رو نمی بینم و با اینکه من چند بار از تعداد زیادی از بچه ها درخواست کردم که یه ذره با هم تمرین کنیم اما هیچ کس قبول نکرد.(فکر کن من از کسی چیزی درخواست کنم!) شاید الان نمره های من بهتر می شد. اما این ترم قضیه فرق می کنه. به کوری چشم همه اونایی که نمی تونن ببینن بقیه نمره های خوب می گیرن هم من درس می خونم و هم داوطلبانه به خیلیا کمک می کنم.
ببینم حامد خان میخوای دولت لایحه ای رو بده دست مجلس که دخترها رو حتما باید با تاکسی از دانشگاه برگردونن خونه؟ اونم با یارانه دولت ؟


؟
با این عکسی که گذاشتی کلی حال کردم هرچند از این صحنه ها زیاد دیدیم
زززززت زیاد
البته یادم نبود دولت میخواد رایانه ها رو هدفمند کنه خب چه فرقی میکنه ان.جی.او حمایت از دانشجویان دختر میزنیم فکر بدی نیستا
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۱:
اتفاقا اصلا نباید به انثی یارانه تعلق بگیره. وقتی کوچیکن از باباشون پول می گیرن وقتی هم بزرگ شدن از شوهرشون.
به نظر من اصلا دختر نباید دانشجو بشه چون جای پسرا رو پر می کنه. حالا ان جی او که بماند.
[پاسخ]
نمی دونم چه صیغه ای که پسرا نه راضی به دریافت تقلب هستند و نه تبادل (غیر از چندی از پسران)
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۴:
تقلب اصلا کار درستی نیست. من که این ترم اصلا تقلب نکردم (نشد که بکنم)
ولی اگه کسی خواست بهم تقلب برسونه من پایه ام.
[پاسخ]
میبینم که از وقتی فهمیدی که استاد اینجا را میخوانه دیگه هیچی راجع به استاد ذخیره نمینویسی
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۵:
استاد سر نمی زنه. وقت نداره. باور کنین !
[پاسخ]
سلام
تبریک میگم پس بالاخره امتحانای شمام تموم شد,ایشالا تعطیلات خوبی داشته باشین…
در مورد ناراحت نوشتتون…البته خوب و بد همه جا هست و نمیشه اینو به همه تعمیم داد و حتما” خیلی اذیتتون کردن که اینو نوشتین…ولی اون چیزی که من دور و برم میبینم اینه که معمولا” دخترا ظاهرشون رو حفظ میکنن و بیشتر وقتها مواقع نیاز خیلی راحت پشتتو خالی میکنن و اسمش هم میذارن سیاست…ولی معمولا” پسرا حداقل واسه کسایی که باهاشون دوستن فداکاری میکنن و شاید واسه اینه که شجاعتش رو دارن نمیدونم…به هر حال مطمئتا” بهتره که آدم به کسی وابسته نباشه!
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۶:
سلام
اینی که شما میگین به جنسیت ربطی نداره. اونی هم که من گفتم ربطی نداره باز. به شخصیت آدما ارتباط پیدا می کنه.
[پاسخ]
[پاسخ]
جیجر جون!
این خواهر های دینی بعضی هاشون واقعآ اگه ازشون تقلب بخوای مامان بزرگ ادمو میارن جلوی چشمش
البته بعضی دیگشون ماهن از اون خواهر گران قدری که سر امتحان زبان تخصوصی هوامو داشت خیلی تشکر ماهه ماه:twisted:
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۷:
گربونت برم !
یعنی الان میگی خواهرا شبیه مادربزرگتن ؟ یعنی میخوای بگی ترشیدن ؟
از طرف من روشو ببوس.
[پاسخ]
با عکست خیلی حال کردم … مخصوصا وقتی میبینم جفتشون آشنا هستن بیشتر حال میکنم
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۸:
همه حال می کنیم کلا.
[پاسخ]
ایول باحال مینویسیا!!!
بیا وب مارو ببین! بچه های پلیمر ۸۸ دانشگاه تهرانیم. وبمون وثه مال تو خاطرات و اینجور چیزا نیست البته
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۸:
بابا دانشگاه تهران !
[پاسخ]
سلام
انهای که با استاد قبادی کلاس داشتن(یا نداشتن) میتونن بهش ایمیل بزنند و اعتراض کنند
myskylord@yahoo.com
حتمآ انکارو بکنید
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۱۹م, ۱۳۸۸ ۰۱:۰۹:
میگم یه چندتا اسپمر استخدام کن.
[پاسخ]