تست های دانشجویی 2 ...

ای بهترین من !

نوشته شده توسط حامد 32 نمایش

سلام نازترین ! توی خونه نشستم ، خیره و مات و منگم ، منتظره یک پیام ، به انتظار زنگم ، خیره شدم به بیرون ، مثل قدیم دوباره ، به ماه نقره ای و ، درخشش ستاره ، یک شب تاریک و سرد ، چیزی دیگه نداره ، غیره ماه و ستاره ، چی ارمغان بیاره ؟ ، خاطره ی من از این ، شب های منحوس و تار ، توهم و خیاله ، با دوتا چشم بیدار ، زنگ پیامی به گوش ، نمی رسه ولی من ، به انتظار نشستم ، تا ببینم که بعدا ، میشه تو رو ببینم ؟ ، بشنوم از صداتو ، کنار تو بشینم ؟ هان ؟ میشه ؟!

خب باز اومدم ! یکی از دلایلی که باعث میشه من این روزا درست حسابی آپدیت نباشم اینه که به هرحال مسائل انگیزشی خیلی برای نوشتن مهمه و من وقتی می بینم آنچنان بازدیدکننده و کامنت گذار ندارم بالطبع سست میشم. اگه این مشکل گوگلی سایت حل می شد قطعا من هفته ای دوبار آپدیت می کردم اما الان احتمالا این آخرین پستی خواهد بود که تا دو هفته دیگه از نظر میگذرونین. علتش هم شروع امتحاناس. اما یه پروژه ی جالب دارم که اگه تا ده روز آینده سایت به حالت نرمال برنگرده و دوستان همکاری کنن اجراییش می کنم که البته این به ضرر من و به نفع شماست.

اما قضیه ی این پست از اونجایی شروع شد که من همینجوری داشتم با خودم فکر می کردم که مهمترین عضو بدن مغزه یا قلب ؟ در همین افکار بودم که زدم تو فاز مکاشفت و مراقبت و کم مونده بود برسم به عرش که یهو خوابم برد. اینکه چی خواب دیدم و خواب کیو دیدم چندان برای شما اهمیتی نداره اما بعد از بیدار شدنم به این نتیجه رسیدم که قلب برای این می زنه که مغز زنده باشه وگرنه به هیچ درد دیگه ای نمی خوره بنابراین مغز مهمترین عضو بدنه.

کلا به این ترین ها علاقه ی خاصی داشتم. از دوران طفولیت این شور و اشتیاقو از خودم بروز می دادم و یه کتاب گیتاشناسی بود که آمار کشورا رو درآورده بود و من همشو از بر بودم. چندسال پیش هم از نمایشگاه ، کتاب رکوردای گینسو خریدم. الانم همینطوریه و من ارادت ویژه ای به ترین ها دارم و برای اینکه بفهمم چی به چی و کی به کیه باید آمار همه چیزو داشته باشم. البته به خاطر این اخلاقم برخی دوستان از من ابراز انزجار می کنن و با بیان این جمله که بسه دیگه مارو سرویس کردی بابا ، اعتراض خودشونو نشون میدن. حالا بریم یه چندتا ترین رو بررسی کنیم.

شاید مهمترین و اصلی ترین مسابقه ی بشر تو معروف ترین شدن باشه. بعدش هم احتمالا زیباترین. حالا این وسط یه خاطره بگم. یادمه حدود یه سال پیش یکی از وبلاگایی که درباره دانشگاه مطلب می نوشت ، یه پستی رو با این مضمون منتشر کرد که کی تو دانشگاه از همه خوشگلتر و خوش تیپ تره. اینکه یکی دیگران رو بدون اجازه به مسابقه بذاره شاید کار درستی نباشه اما فوق العاده جذابه. حتی منم قصد داشتم با شرایط امنیتی و خاصی به این موضوع بپردازم ولی با خودم گفتم که کاری چیپ تر و سخیف تر از این نیست. مثلا  اگه بگم بامعرفت ترین بچه کیه شاید یه مقدار سنگین تر باشه. به هرشکل تو این مسئله به این نتیجه رسیدم که دانشجوهای دختری که تو ساختمون فنی سابق حضور به هم رسوندن خیلی داف تشریف دارن و برنده ی جایزه ی زیبایی شدن که از همینجا بهشون تبریک میگم. اما خوشگلی با این همه گه مالی و آرایش چه فایده ای داره ؟ اصلا این همه آرایش و آلایش واسه چیه ؟ برای کی این همه می مالی ؟ یادمه سایت اورکات به کسایی که تو لیست دوستاشون بیشترین جنس مخالف حضور داشت و طرف ارتباط زیادی با اجناس مخالفش به هم زده بود درجه ای می داد با عنوان س*کـ سی  که با قلبای صورتی مشخصش می کرد. این قضیه هم همچین حالتی داره. اتفاقا خیلی جالبه که بعضی دخترا چقدر شاد میشن وقتی پسرا بهشون میگن سـ ک*سی !

اگه پیگیر مطالب سایت باشین به یاد میارین که من یه تئوری معرفی کردم به اسم تئوری پیش فرض که مو لای چرخش نمی رفت. الان هم یه نظریه ی دیگه میدم که نمی دونم قبلا کسی مطرحش کرده باشه یا نه. اسمشو گذاشتم نظریه رشد . این ایدئولوژی! میگه که همیشه پیشرفت تو یه کاری ابتدا آسون و سریعه و بعد کند و سخت میشه. تو هر زمینه ای هم صادقه. مثلا توی علم. اولش اونقدر علوم و منابع مختلف هست که هرچی دنبالش بری می بینی بازم هست. اما کم کم به یه جایی می رسی که ادامه دادن خیلی سخت میشه و دیگه هیچ منبعی وجود نداره و خودت باید دنبال کشفش بری. البته منظورم از علم یه شاخه ای از اونه.

بعضی از ترین ها نسبی هستن. مثلا میگن فلانی وحشی ترین آدم روی زمینه. یا مثلا یه استادی میگه من نفر اول فلان علمم. یا برای مثال یکی ادعا می کنه بابای من مردترین مرد دنیاس. پس با این حساب منم باحال ترین وبلاگ نویسم. احمدی نژادم بهترین سیاستمداره. بعضی دیگه از ترین ها قطعی اند. مثل قد و وزن و همین شعر و ورایی که تو گینس هست.

ضمن عذرخواهی از تمامی دوستان ، خدمتتون عرض کنم که این پستو صرفا برای خالی نبودن عریضه نوشتم و موضوعات خیلی جالبی دارم که با این وضعیت اصلا دوست دارم فعلا درباره اشون مطلب بنویسم تا ببینیم در روزای آینده چه اتفاقایی می افته. خب دیگه خداحافظ.

چهارشنبه, ۳۰ دی ۱۳۸۸

وجودشو داری ؟

نوشته شده توسط حامد 9 نمایش

برنامه نود …

واعظ آشتیانی بعد از یک ساعت و نیم حرف زدن : ببخشید من حواسم نبود که استاد نصیرزاده هم تو استودیو وجود دارن.

چهارشنبه, ۲۳ دی ۱۳۸۸

اشک می ریزم با اختیار !

نوشته شده توسط حامد 93 نمایش

سلام جیگر ! رو صندلی نشستم ، خیره شدم به جزوه ، از روی سختی درس ، من افتادم به سرفه ، استاده پیچه فراخ ، مثال نزد یه ذره ، چون می دونست که ماها ، گوسفندیم و یا بره ، حالا که ترم تموم شد ، جزوه ی من وا شده ، هیچی نمی فهمم و ، قامت من تا شده ، خمیدگی پشتم ، از درس و امتحان نیست ، از دوری تو هست و ، نشونه های مردیست ، که دلبری داره نیک ، منحصره به فرده ، روی سیاه من هم ، نحسی گرفته زرده !!

اگه بگم حساسیتم شدید شده دروغ گفتم. یه چند روزی میشه که دارم با خودم ور میرم و بالاخره تو تنهایی سرگرم شدم. اما برای خالی نبودن عریضه یک فلش بک می زنیم به گذشته. دیدنه کسایی که به نوعی دستفروشن و دوره گرد یه چیز طبیعی و عادی شده ولی بعضی مواقع چیزای خنده داری میفروشن. مثلا خارج از ایستگاه مترو صادقیه یه پسری هست که سنتور میفروشه. آخه مرد مومن کی میاد ازت سنتور بخره مخصوصا الان که همه سنتوریا فرت و فرت دارن می میرن. یا یه مورد دیگه. باور کنین راست میگم ، به جون جفت بچه هام که میخوام به دنیا نباشن خالی نمی بندم. تو یکی از بلوارا همه بساطشونو پهن کرده بودن و منم از کنارشون که رد می شدم یه نگاهی مینداختم ببینم اگه سی دی فیلمی ، شویی ، پاسوری ، ورقی ، عرقی ، فیلمای مثبت هیجده ای میفروشن به خودم امیدوار بشم که من تنها نیستم ! داشتم می گفتم ، یه دستفروشی رو دیدم که لباس زیر زنونه میفروخت. مردا هم جمع شده بودن دورش.

یه عده کثیری هم فال حافظ میفروشن که بیشترشون از این بچه مچه های کر و کثیفن که دمپایی زردم پاشونه. من اصلا دلم برای اینا نمی سوزه. اینا وقتی بزرگ بشن مرد بار میان. تو بطن جامعه بودن می دونن دنیا دست کیه. (در مورد دخترا نظر خاصی ندارم! ولی مشخصه که اگه بزرگ بشن روصپی میشن!) اما یه بار که برای خرید کتاب با یکی از دوستان رفته بودیم مرکز شهر ، یه پیرزنی رو دیدیم که چادر گل گلیشو سرش کرده بود و یه کنجی نشسته بود. یه چندتا برگه کاغذم دستش بود که به یقین فال بودن. زیاد هم چروکیده و شکسته نبود ولی به هرحال مسن بود. خلاصه همینجوری که داشتیم رد می شدیم یه نگاهی بهم انداخت و من می خواستم همونجا بیوفتم رو زمینو سیل اشک و آه راه بندازم. نگاش پر از التماس بود اما خودش هیچ صحبتی نمی کرد. هوام ناجور به سرما می زد و حتی نم نم برف میومد طوری که من با یه سویشرت و یه کاپشن داشتم یخ می زدم. به هرتقدیر چند قدمی جلو رفتیم و من به دوست سنگدلم گفتم که بابا آخه بی معرفت ، پیرزنه خیلی بد به من نگاه کرد. دلم براش سوخت بیا برگردیم حداقل یه فالی ازش بخریم. که بالطبع با پاسخ بخواب بابا رو به رو گشتم. الانم دو ماهه شبا کابوس می بینم. تازه می ترسم نصف شب پاشم برم دستشویی ، تو مثانه ام نگه می دارم.

شاید اگه مطالب اخیر رو دنبال کرده باشین فکر کنین من فقط به پیرزنا حساسم. باید خدمتتون عرض کنم که من نه تنها به پیرزنا بلکه به تمامی مونثا حساس شدم. مثلا یکی از دخترا تو یاهو مسنجر میگه وای چقدر سایتتون قشنگه ! و من دوست دارم همونجا سرمو بکوبم رو میز از این همه لطافت و مناعت ! گفتم دختر یاد یه خاطره ای افتادم که هیچ ربطی به خطوط قبلی نداره.

چند ترم پیش من و تنی چند از دوستان درس کارگاه عمومی برداشته بودیم. بعد این استاده ما کلا دو سه جلسه اومد سر کلاس و آخر سر هم به همه پونزده و شونزده و اینا داد. اما همون یکی دوباری هم که اومد به نکات جالبی اشاره می کرد. مثلا خوشبختانه یا بدبختانه یه چندتا دختر درو داف هم با ما همکلاس شده بودن و تو کارگاه هم می دونین که چیکار می کنن دیگه ، چکش می سازن. آره ، بعد اینا همه فوکول موکول و برآمدگی هاشونو بروز می دادن و ما هیچ نمی نگریستیم بس که حیا داشتیم. بعد یه روز استاده اومد گفت : “شما …. خانم شما … یا درستش کنین یا کلا بردارین .” حالا ما هی به همدیگه نگاه می کنیم. آخه چیو برداره ؟ ابروهاشو ؟ چه استاده هیزیه. اما نگو این فکر فقط به ذهن ما رسیده که یه مقدار کانا هم تشریف داریم و در اینجا منظور مقنعه بوده. به هرحال پیشنهاد خوبی بود ، اونا که راضی ما هم که راضی ، کلاسم که استاد نداره و پرده ها هم کشیده.

چند هفته پیش مجبور شدم برای رفتن به نقطه ای از شهر سوار مینی بوس بشم چون هیچ وسیله ی دیگه ای برای مقصدم وجود نداشت. به هر تقدیر مینی بوس وایستاد و منم سوار شدم و رفتم اون ته لای چندتا مرد چپیدم. بعد یهو راننده ترمز زد و ملت ریختن بالا و جا هم که نیست. دست به دعا برداشتم که ای خدا ! فقط همین یه تریپ بی خیال پیرمردا شو ! که گویا خدا برای اولین بار صدای منو شنید اما … اما یه دختر زیباری جوون چادری اومد بالا و یه دست جزوه و کتاب و یه دست میله. خلاصه من رفتم تو توهم. آخه این بنده خدا چرا باید با مینی بوس قراضه بره ؟ چرا ؟ چرا آخه به این خوشگلی ؟ بعدش نمی تونستم از جامم پاشم بگم بشینه ، ته ضایع بازی بود. در نتیجه همونجا بود که نتونستم خودمو نگه دارم و شروع کردم به های های گریه کردن و عربده کشیدن و جر دادن یقه. خواستم یه خاطره دیگه تعریف کنم که چون این پاراگراف طولانی شد میرم پاراگراف بعدی !

یه بار بر حسب اتفاق بعد از اتمام کلاسا خواستم با اتوبوس دانشگاه برنگردم. بنابراین باید یه تریپ می رفتم میدون اصلی شهر بعد از اونجا سوار اتوبوسای شهری می شدم. به میدون رسیدم و سوار شدم و چندتا دختر دانشجو هم اومدن بالا. بعد یه ذره ته اتوبوسو نگاه کردن دیدن که بَه ! همه سیبیلن که ! بعد یکیشون که شجاع تر بود گفت آقا وایستین اشتباه سوار شدیم. و در این هنگام من کله امو کوبیدم به شیشه طوری که شیشه خرد شد و مغز من هم ترکید. و همچنین جای دیگرم هم بنا به دلایلی سوخت. می دونین ، کلا با اتوبوس و مینی بوس سوار شدن خانما مخالفم. مخصوصا دخترای جوون و پرغرور دانشجو. حالا مثلا همین دانشگاه ما. که مجبورن مثل ماشین جوجه کشی تو اتوبوس برن لای هم و هیچ راه گریزی هم نداشته باشن. ناگفته نمونه که ما هم میریم لای هم ولی خب ما پسریم و صد البته که فحش گذاشتم رو هرکی که ذهنش منحرفه.

در آخر یه جمله ی قشنگ بگم. وقتی پروانه ی عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد تازه قصه ی زندگی آغاز شده است زیرا نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد. ای خدا ما که پروانه نشدیم ، حداقل نزد عنکبوت سیر بشیم. بازم شکرت خرچصونه نشدیم. انصافا دمت گرم اگه کرم آسکاریس می شدیم که الان باید تو روده ی ملت از طعام های گه مانند تناول می کردیم. البته بستگی داره روده ی کی باشه ها ، گفته باشم. اما انصافا دوست داشتم مگس می شدم می رفتم تو خونه همه سرک می کشیدم. حداقلش می رفتم تو دستشویی دخترونه ببینم اون تو چیکار می کنن که اینقدر با غضب درو می بندن. به هرحال خداحافظ !

چهارشنبه, ۲۳ دی ۱۳۸۸

خفه شو !

نوشته شده توسط حامد 74 نمایش

سلام راه راه ! توی خونه نشستم ، گوش می کنم به آهنگ ، صدای دیس دیس و بوم ، درینگ درینگ و دنگ دنگ ، چرا نمیشم آروم ؟ ، با این همه موزیک و ، خواننده های الدنگ ، چرا نمیده حالی ، به ذهن و روح خسته ام ، اثر نداره حتی ، به قامت شکسته ام ، دلم میخواد سکوت و ، هوای بارونی و ، یک شب تاریک و خیس ، دلم میخوادش تو رو ، تویی که تو زیبایی ، برام شدی یه تندیس ، نوای آسمونیت ، تو رویای شبامه ، صدای زیر و نابت ، با هر صدا باهامه ، فقط نذار دلخوشیم ، حالت شَک بگیره ، عشق سفید قلبم ، سیاه شه لک بگیره !!

اگه از این هوای گرفته و آلوده میخوای فرار کنی ، اگه از اینکه پشت در وایستی خسته شدی ، اگه از ساعت ده صبح تا شش شب به دلایل دلنشین علافی ، اگه هنوز به یاد تو چشمامو رو هم میذارم اگه تو حسرتت هنوز هزار و یک غصه دارم ، اگه از مهمونی رفتن به کلاسایی که از استادشون متنفری خسته ای ، اگه ترم تموم شده و دو هفته دوستان و رفیقان و عزیزتو نمی بینی باید خدمتت عرض کنم که زیاد خودتو ناراحت نکن چون که روزای بدتری هم در راهه !

با اینکه حساسیت من دیروز به اوج خودش رسیده بود اما فعلا از ذکر جزئیات صرف نظر می کنیم. ولی جریان این پست چیه ؟

خب یکی از دوستان که از قضا یکی از نویسنده های سایت هم هست چندی پیش یه آهنگی رو از خودش منتشر کرد که به عقیده ی بنده ماکت بود اما خودش میگه که دموی آهنگه. البته ماکت و دمو خیلی با هم فرق می کنن. قبل از توضیحات اضافی اول آهنگو دانلود کنین :

دانلود آهنگ چیزی نگو از مهرداد امینی . حجم : ۱.۵ مگابایت

از نکات قابل توجه اینه که حقیقتا من تو هیچ آهنگی نشنیدم که اولش اسم ترانه سرا رو بگن. به هرحال این هم در نوع خودش بدعتیست. از کار کاملا مشخصه که وقت زیادی روش گذاشته نشده و شعر و تنظیمش چندان قوی نیست مخصوصا تنظیمش که واقعا در سطح پایینیه و اگه یکی این کارو گوش بده میگه خواننده تصنیف خونده نه یه آهنگ پاپ . به هر تقدیر جا برای کار هست و اگه وقت و هزینه ی بیشتری صرف بشه قطعا آهنگای بهتری هم از این دوستمون بیرون میاد.

اما تیم تحقیقاتی و مبارزه با جرایم سایبری هیمرا برای روشن شدن ابعاد این فاجعه دست به کار شد و قبل از بررسی ، مصاحبه ای رو با مدیر شرکت نیک آهنگ ابتر انجام داد که در زیر به خلاصه ای از اون توجه می کنیم :

مهرداد (خواننده) - علی (اسپانسر)

خبرنگار : سلام آقای مهندس ! می خواستم ازتون سوال کنم که چی شد از مدیریت ورزش رو به مدیریت فرهنگی آوردین ؟

علی : والا حقیقتش هرچی تو ورزش هزینه کنی ضرره. من کلی تو باشگاه از جیب خوردم ، گلم خوردم فحشم خوردم.

خبرنگار : حالا نظرتون درباره این پروژه ی جدید چیه و اگه ممکنه صرفا نقد و سختی های کار رو بیان کنین.

علی : خب من تو باشگاه تجربه های خوبی کسب کردم و می خواستم با تمام قدرت وارد کار بشم. بخاطر همین بودجه ی کلونی رو به این شرکت هنری تزریق کردم.

خبرنگار : حدودا چقدر ؟

علی : یک و نیم. هزار و پونصد تومن.

خبرنگار : آهان پس واسه همینم هست که تنظیم کار اینقدر سطحی شده.

علی : نخیر اصلا اینطور نیست. ما به چند تا از تنظیم کننده های مشهور مثل سیروان ، نیما وارسته ، حسین علیزاده و بابک بیات و جواد شمقدری سفارش کار دادیم . بعد هرکدوم از اونا یه تنظیم برای آهنگ انجام دادن و آخرش این تنظیم انتخاب شد.

خبرنگار : حالا تنظیم بالاخره کار کیه ؟

علی : کار خودمه. اگه آلبوم بیاد بیرون می بینین که اسم منو همه جاش نوشته.

خبرنگار : خب من برای شما آرزوی توفیق و روزافزون دارم. فقط یه سوال دیگه. اگه این کار هم برای شما سود نداشت چیکار میخواین بکنین ؟

علی : می زنم تو کار تولیدی کیف و کفش.

اما برای روشن تر شدن هرچه بیشتر موضوع قصد داشتیم با صاحب اثر هم گفتگویی داشته باشیم که به علت اینکه امسال سال اصلاح الگوی مصرفه و باید لامپ اضافی رو خاموش کرد ، از مصاحبه امتناع ورزید و فقط به این شرط حاضر به صحبت شد که دولت لایحه ی هدفمند کردن یارانه ها رو استرداد کنه. با شاعر این آهنگ نشد صحبتی داشته باشیم چون سر پروژه ی دیگه ای بود و داشت برای التون جان ترانه ای در مذمت جان لنون می سرود که خبرنگار ما در یک حرکت ناجوانمردانه تونست دزدکی از متن این ترانه عکس بگیره و اونو در اختیار رسانه های خبری جهان از جمله هیمرانیوز قرار بده.

برای دیدن تصویر بزرگتر روی عکس کلیک کنید

در آخر هم اشاره ای به این جمله می کنم که بامرام تر از سیگار ندیدم چون خودش در آتش می سوزه ولی به تو کام میده. البته بستگی داره کی سیگار  بکشه ، یه راننده تریلی یا اوما ترومن ؟! به هر شکل بدرودش ! ( بدرود کی آخه ؟)

پنجشنبه, ۱۷ دی ۱۳۸۸

پدیده های لیگ !

نوشته شده توسط حامد 81 نمایش

سلام نگار ! روی سکو نشستم ، خیره شدم به عکسش ، به صورت خندونو ، موهای نرم و لَختش ، می باره بارون و برف ، آمیزه ای بی بدیل ، زیباترینه شب هاست ، همینطوری بی دلیل ، بوی نم و بوی گل ، پیچیده تو مشامم ، فکر تو توی یادم ، اسمت روی کلامم ، بسته به تو احوالم ، تقدیم به تو سلامم ، مخلصت و غلامم !!

به به ! واقعا غرق لذت میشم وقتی می بینم قبل امتحانا سرما خوردم . انصافا مشعوف میشم از اینکه به این نکته فکر می کنم که اگه سرما هم نمی خوردم توفیری نداشت. به به ! می چسبم به سقف بعد از اینکه می فهمم دو هفته دانشگاه تعطیله و غم فراق و هجران و این شعر و ورا . دیگه خرکیف میشم وقتی استادا بجای اینکه بگن امتحانو آسونتر می گیریم ، میگن برید حذف کنین. به به !

از حق نگذریم این حساسیت من خیلی شدید شده. دیگه بیانیه موسوی رو هم می خونم گریه ام می گیره ! چند روز پیش سوار اتوبوس بودم که یه خانم مسنی از ته اتوبوس گفت آقا ایستگاه نگهدار ! که بالطبع عرفش اینه که راننده خودشو بزنه به نشنیدن. ایستگاه بعدی خانم پیاده شد و کرایه اشو حساب کرد و با لهجه ی آذری گفت آقا چرا ایستگاه نگه نداشتی حالا من باید این همه راهو پیاده برگردم. یه مقدار هم اضافه وزن داشت و فاصله تا ایستگاه قبل حدود پونصد متری می شد. در این موقع نزدیک بود که بغض من بترکه و همونجا وسط اتوبوس فواره ی هتل بلاژیو راه بندازم. شبش هم خوابم نمی برد. آخه راننده چطور تونست کرایه رو بگیره ؟ چرا من به راننده نگفتم ایستگاه وایسته ؟ آخه این چه زندگیه که ؟

همونطور که چند پست قبل تر گفتم تیم فوتبال خستگان کامپیوتر در اولین دیدار خودش بازی رو به بچه های عمران هشتاد و هفت واگذار کرد و وقتی علت این شکست رو جویا شدیم همگی متفق القول گفتن که تقصیره فلانی بود. بعد که تحقیق کردیم فهمیدیم که مقصر شکست اصلا نمی دونه توپ چی هست و فقط یه بار تو چهار سالگی وقتی رفته بقالی لواشک بخره یه لحظه نگاش افتاده به تلویزیون که داشته فوتبال پخش می کرده. از قضا روحش هم از این مسابقات خبر نداشته و حتی نمی دونه جام جهانی لواشکه یا خوردنیه دیگه ای.

اما تیم تحقیقاتی و جرایم سایبری هیمرا دست به کار شد و چون تو هرکاری دخالت می کنه ، تصمیم گرفت علت شکست رو بررسی کنه و بعد از نتیجه گیری نهایی اونو برای روشن شدن اذهان عمومی انتشار بده. دلیل عمده ی این باخت ناهماهنگی بازیکنا بود. طوری که وقتی داشتن گرم می کردن به همدیگه می خوردن و دست و پا و طحالشون به سرویس می رفت. تو تصویر زیر اوج هماهنگی مشخصه.

علت دوم حضور سرمربی سنتی بود. این مربی مثل علی سلطان فقط بلد بود که بگه بچه ها گرم کنین حمله کنین ، حالا برعکس. خودش اذعان کرده که انقدر تو بازی داد و فریاد راه انداخته که تا چند روز صداش خر خر می کرده عین فیروز کریمی. و طبق مشاهدات شهود عینی ، بازیکنا دوزار به حرفاش گوش نمی کردن و مثلا می گفته فلانی پنالتی بزنه ولی اون یکی می زده . دقیقا مثل عبدالصمد. نکته ی جالب هم اینجاست که حالا خوبه تو فوتسال ترکیب و چهار دو سه یک دو نداریم ، خر تو خره.

بعد از این شکست تحقیرآمیز به صورت تلفنی با مدیرعامل تیم خستگان گفتگو کردیم که چکیده ای از اونو عرض می کنم خدمتتون.

خبرنگار : سلام استاد ! میشه نظرتونو راجع به ترکیده شدنتون بگین ؟ سریع فقط که کلی کار داریم.

علی : والا به نظر من این بچه ها سرمایه های کشورن . البته یه چندتاشون کم کاری کردن و سوتی زیاد دادن و من به شخصه تمام هزینه هایی که برای تیم کردمو از حلقومشون می کشم بیرون.

خبرنگار : مگه چقدر هزینه کردین ؟

علی : پنج تومن. پنج هزار تومن.

خبرنگار : آهان پس علت اینکه بازیکناتون با عرقگیر تو زمین مسابقه حاضر شدن همین ولخرجیای شما بوده.

علی : آره دیگه ، گفتیم رنگ پیرهنمون سفید باشه که کمتر هزینه کنیم. به هرحال سال اصلاح الگوی مصرفه و یارانه هام که میخواد هدفوند بشه.

خبرنگار : هدفمند منظورتونه دیگه. به هرشکل خیلی خوشحال شدم و امیدوارم در این راه خطیر و پر از حادثه موفق و پیروز و سربلند باشید و شما رو تا دیدار دوباره به خداوند منان می سپارم.

ایستاده : مدیرعامل و بازیکنا (یکیشون قزوینیه !) ، خم شده : بازیکنا و مربی ، خوابیده : دروازه بان حریف

اما دلیل سوم شکست ، کاپیتان تیم بود. این بازیکن فکر می کرده چون فوتساله باید در تمام پست ها حضور فعال داشته باشه و با همین طرز تفکر ت… چهار پنج تا پنالتی به تیم حریف داده. (نکته:جای دروازه بان توپو با دست می گرفته که داور خطای هند اعلام می کرده) علت چهارم هم تماشاچیا و لیدرهای تیم بودن که چون کلاسشون شروع شده بوده بی خیال حمایت و تشویق تیم شدن و رفتن سرکلاس. البته خودشون میگن که به یاد تیم چندتا بوق شیپوری زدن سرکلاس و دو سه تا هم شیشکی بستن.

در آخر به امید موفقیت های روزافزون تیم خستگان کامپیوتر فاتحمه الصلوات . بسم الله ……

خب غم آخرتون باشه ، ایشالا هرچی خاکه اونه بقای عمر شما. دیگه اگه با من کاری ندارین برم یه ذره فین کنم که نفس کشیدن برام سخت شده. خدانگهدارتون و نگهدارش ! (نگهدار کی؟)

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۸۸