تو خیالمی وقتی هرکسی با عشقش از کنارم رد میشه ، تو خیالمی هرجا باشم هرجا باشی هر لحظه تا همیشه !

تسلیت

نوشته شده توسط حامد 23 نمایش

- : بچه ها یاور مادر استادتون ، استاد شده تا چهل روز نمیاد.

- : ایــــــــــــــول ….. دمش گرم

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۸۸

تا تو نگاه می کنی !

نوشته شده توسط حامد 55 نمایش

سلام مه پاره ! توی حموم لم دادم ، خیره شدم به دستم ، به فواره ی خونم ، من چرا گیج و مستم ؟ ، کرخت شدم یه لحظه ، پلک چشام افتادن ، یک زیباروی مطلق ، از سر و دست و بدن ، تا سیرت و تا باطن ، میاد به سوی جسمم ، زل می زنه تو چشمام ، حس می کنم طلسمم ، اینجا کجاست ؟ بهشته ؟ ، چه سرنوشت خوبی ، کی واسه من نوشته ؟!

این بار اومدم با کلی روحیه مثبت و سرزنده درحالیکه خودم دوزار روحیه ندارم ! اومدم تا اومده باشم. اومدم که بگم ، عاشقتم ناز نکن ، اومدم ببوسم … (ای کورس بی نجابت!). خلاصه کلیتش این میشه که هنوز زنده ام من !

این روزای قبل عزاداری کلا روزای شادیه. ملت همه خوشحالن منتها این خوشحالیشون از کجاس ؟ مشخصه که از مسخره کردن بقیه اس دیگه. همین خود من . بعضی دوستان هستن که وقتی منو می بینن از همون اول شروع می کنن به شستن من تا لحظه ی خداحافظی. حسم بهم میگه که دخترا هم اینطور بین خودشون با من برخورد می کنن و عملا منو تبدیل کردن به یه دستگاه که اگه بجای این کار پای درخت ریده بودند تا الان یک ثمری داده بود. کلا من بخاطر چهره ی مظلوم و باطن معصومم زیاد مورد عنایت مستهزئین قرار می گیرم.

اما ببینیم این هفته دانشگاه چه خبر بوده. همونطوری که مطلعین همه ساله یکی از گروهای دانشجویی با چادر یکی از آلاچیقا رو به هیئت عزاداری تبدیل می کنه. ما هم در جوار این چادر وایستاده بودیم که دیدیم یه جا نوشته ورودی خواهران اما برادران ارزشی ما وارد اون قسمت میشن. البته با این قضیه خیلی می تونستم شوخی کنم اما پسندیدتره که این کارو نکنم.

ورودی خواهران هیئت عزاداری

دیروز که تنهایی می خواستم با مترو برگردم هوا خیلی سرد و لذتبخش بود. تا رسیدم ایستگاه قطار رفت و منم از موقعیت استفاده کردم و نشستم رو یکی از صندلیا و لم دادم به دیوار و یقه هامم زدم بالا و فقط فکر کردم تا اینکه قطار اومد و سوار شدم. شب بود و راننده چراغای داخل واگنو روشن کرده بود . واسه همین بجای اینکه وقتی از پنجره بیرونو نگاه می کنی اتوبانو ببینی ، محتویات و آدمای داخل واگنو می دیدی. من از تو شیشه به یه دختر و پسر مسلط بودم. زمانو با حرف و خنده میگذروندن و فکر می کردن من دارم بیرونو نگاه می کنم. بعد از اینکه زیاد حرف زدن و خندیدن ، ساکت شدن و دختره همینطوری خیره شد به پسره که داشت به رو به رو نگاه می کرد. دختره یکی دو دقیقه زل زده بود به صورت باصطلاح دوست پسرش. اینجا بود که من می خواستم سرمو بذارم رو شونه های بغل دستیم و بخاطر این نگاه عاشقونه ، های های گریه کنم. دوباره یکی دو هفته اس احساسی شدم و هرچی می بینم میخوام گریه کنم. به هرحال اگه اجازه میدین یه سر به دستشویی بزنم و عملا به این زندگی ادرار کنم. و مدفوع….. نمی دونم بنده خدا تو صورت پسره چی دیده بود. من که یه صورت با ته ریش و دماغ گنده و عینک زاقارت می دیدم. بگذریم. یه اسکناسی پیدا کردم که باز منو به گریه انداخت فقط کسی نیست که سرمو بذارم رو شونه هاشو و های های گریه کنم . می دونی …

اسکناس نوشته !

تقدیم به یاسر عزیز با آرزوی سالی خوش

چندوقت پیش گذرم افتاد به گروه کاردانیای کامپیوتر و یه برگه ای دیدم و خوشحال شدم از اینکه کاردانی نمی خونم چون در اینصورت هیچ وقت نمی تونستم فارغ التحصیل بشم. این برگه که تصویرشو ملاحظه می کنین مربوط میشه به مدارک لازم جهت انجام کارای فارغ التحصیلی. حالا اینکه چرا فقط پوشه ی سبز میخوان جای سوالات زیادیه.

پوشه سبز رنگ میخوان !

این هفته اتفاقات دیگه ای هم افتاده. تیم خستگان کامپیوتر با اقتدار تمام شکست رو پذیرا شد و من از همینجا به یاران حسن که زدن و تیم بچه های مارو له کردن تبریک میگم. ایشالا دور بعد یه تیم بخوره به تورشون که لهشون کنه. می دونی … یه مدتیه که از اخبار ورزشی دور افتادم. منی که اگه اخبار ساعت یک و نیم شبکه سه رو نمی دیدم خوابم نمی برد ، الان حتی نمی دونم امروز پرسپولیس چند چند کرده. به هرحال مشغله و دغدغه ی فکریم زیاده. می دونی … بدبختی فیلمم خیلی وقته ندیدم. به هرحال امیدوارم زمستون خوبی انتظارتونو بکشه و ضمن تسلیت این روزا همتون رو میسپارم به دست باد ! (می دونم که می دونی … !)

پی نوشت : روزگار بر وفق مراد نیست. نوشتن سخت شده.

جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۸۸

سه حکایت به سه روایت

نوشته شده توسط حامد 8 نمایش

خب دوستان گلم ، میخوام براتون یه حکایت تعریف کنم. یه روز یه پسربچه ی ۱۲ ساله ای در حالیکه یه لاک پشت مرده رو با نخ دنبال خودش می کشید …. خب به من اشاره کردن که اگه این حکایتو بنویسی خیلی آدم بی ادبی هستی. یکی دیگه تعریف می کنم.

یه سرزمینی بوده که حکومتش دیکتاتوری بوده. یه روز حکومت سه چیزو ممنوع اعلام می کنه …. بله ، میگن اگه اینو بنویسی یعنی از برلوسکونی هم بی ادب تری. یکی دیگه تعریف می کنم.

یه دختره بوده ….

جمعیت به من حمله و تیکه تیکه ام می کنن.

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۸۸

داستان های کوتاه کوتاه ۱۲

نوشته شده توسط حامد 57 نمایش

لینک قسمت های قبل

—————————————————————————

داستان هایی فلسفی و واقعی از دانشگاه آزاد شهرقدس – شهریار

تمامی روایات عینا از واقعیت نقل می شوند

—————————————————————————

ایستگاه مترو صادقیه ….

مرد میانسال : ببخشید آقا خیابون شقایق می دونین کجاست ؟

احرار : همین خیابونو مستقیم برید بعد برید سمت چپ.

مرد می رود ….

احرار : حالا بیا فرار کنیم.

————————————————————————–

رو به روی ساختمون فنی اشغالی …

س : همش تو دهنم بود.

نکته : فاعل این جمله استاد بوده که به قرینه ی معنوی حذف شده.

————————————————————————–

جمله ی روز

همین الان می خواستم مزاحمتون بشم که شما شدین.

————————————————————————–

چهارشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد عرب نژاد – ظل آفتاب

احسان : اوه برفو

ممد : سیل

من : گرداب

علی : بهمن

مجید : سونامی

امیر jj (ممد) : زلزله

سعید از بیرون کلاس : شهاب سنگ

————————————————————————-

یکی از دوستان : خودکار اضافه داری بدی ؟

یکی دیگه از دوستان : کلامون میره تو هَما

————————————————————————-

پند روز

هومن : من اگه صدتا گاری داشته باشم یکیشو به این یارو نمی بندم.

————————————————————————

حامد به مهمانی می رود …

چهارشنبه – کلاس استاد ن

استاد : خوب گوشاتونو وا کنین ببینین من چی میگم. شما میتونین زیرآبی برین و سه سوته برسین آخر ماشین اما شب تا صبح بشین با خودت ور برو تا اینو حلش کنی. نمی تونی. اما … اما … (صدای بشکن استاد) من اینجا براتون قد یه دوریالی دوتا گردالی می کشم. داریم عامیانه صحبت می کنیم. اینا انقدر باید با هم القاح بشن تا جونشون دربیاد. بعد اینجا اقتضا می کنه که اینا رو پوش کنیم تو ستاره. فقط یادتون باشه یه دونه پوش کنین. آخرش از این طرف درمیاریمش… آخه من نمی دونم چه عقده ای دارن بعضیا که میان رو دیوار نقاشی می کشن. به نظرم باید دره دهنه همه ی اینا رو سـ… باید دم در دانشگاه دارشون بزنن.

————

آنجلیناجولی : هوی …. اَده ….. ز جون جزوه اتو رد می کنی بیاد ؟

———–

ف : استاد لندا چیکار می کنه ؟ (لندا همون لانداست. به گیرنده هاتون دست نزنید.)

استاد : آهان … خوب چیزی گفتی. حالا یک … دو … حاضر … گوش کــــــــــن : لاندا یه نماده ، نماده بافر ، روی یال میذاریمش تو گرامر ، لاندا تهی نیست ، توی زبان نیست ، هر آنی این نیست ، هر اینی آن نیست ، حالا از این استیت ، میریم به کیو ، ادامه اشو هم ، خانم تو بگو .

———–

آنجلینا جولی : اوهوی … هوشششه …. یارو ….. ز جون جزوه رو بفرست بیاد.

————————————————————————–

دماوند … یکی از رستورانا

محسن : ما تعریف شما رو خیلی شنیدیم ، کلی هم گشتیم تا اینجا رو پیدا کردیم. از هرکی می پرسیدیم کدوم رستوران خوبه شما رو معرفی می کردن.

گارسون : خیلی خب حالا از اینجا پاشین … میز رزو شده.

————————————————————————-

لطیفه ی قرن

سعید : یه نفر قدش خیلی کوتاه بوده ، کله اش بوی جوراب می داده.

————————————————————————-

استاد فیزیک زن : بچه ها اگه اکثریت بخوان امتحان بدن ازتون امتحان می گیرم … خب شما میدی ؟

دختر : میدم.

استاد : شما چی ؟ میدی ؟ … میدی؟ … میدی ؟ … میدی ؟ …

————————————————————————

تو اتوبوس …

یکی از مسافرا : نمی دونم تو این چند ساله چرا همه با هم دشمن شدیم. قبلا یکی غذا درست می کرد می رفت به همه همسایه هاش کاسه کاسه غذا می داد. ولی الان … ببخشید ولی خاک تو سرمون. هممون بی غیرتیم. هممون بی ناموسیم. پوفیوزیم هممون. حرومزاده ایم. و مفعول.

————————————————————————

استفتاء روز

احسان : اسم تیممون سرخپوشانه پیرنمونم آبی.

————————————————————————

حامد به مهمانی می رود …

کلاس استاد کریمی

علی (فریاد می زند) : الو سلام خاله … قربانت تو چطوری ؟ …

استاد : مگه نگفتیم که سرکلاس با موبایلتون حرف نزنین ؟

علی : ببخشید استاد فکر کردم آنتراکه.

———-

یکی از دوستان : اگه عکس امامو پاره نکنی ، عکس امام تو رو پاره می کنه.

———-

استاد : شما … شما .. شما … شما و شما. دیگه سر کلاس من مهمون نیاین. (به من اشاره ای نمی کند)

نکته : من دو ترمه سر یکی از کلاسای استاد مهمونی میرم.

————————————————————————

تو اتوبوس…

پسر پشت سریم : نیگا کن پسره رو شبیه اوا خواهراس.

پسر بغل دستیش : شبیه خواهر منه ؟

- : نه بابا من خواهر تو رو از کجا دیدم ؟

———————————————————————–

دوشنبه – کلاس اندیشه ۲ استاد قاسمی

احرار (sms) : حامد اگه دانشگاهی اندیشه منم حاضری بزن plz .

من ، احسان ، احد و حسام سر کلاس میریم …

من : جان من اگه گفت قیم شما دستتونو بلند نکنینا … سه میشه.

آخر کلاس …

استاد : قنبری … قیم

سی و پنج تا دست بالا می رود …

———————————————————————

یکشنبه – کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات استاد کیان راد (فضای کاملا جدی)

استاد : بچه ها کتاب ساختار فایلا رو تهیه کردین دیگه ؟

پنجاه نفر : نه استاد.

استاد : دانشگاتون کتابخونه داره ؟

پنجاه نفر : نه نداره. قبلا داشت ولی الان کردنش بوفه.

استاد : خب شما تا حالا کتابخونه رفتین ؟

پنجاه نفر : نه نرفتیم.

استاد : تو اینترنت چی ؟ کتابای ایبوک که دیگه دانلود کردین حتما.

پنجاه نفر : ایبوک چیه دیگه ؟

استاد : ببینیم تا حالا اصلا کتاب خوندین ؟

پنج نفر(پسرا) : نه نخوندیم.

چهل و پنج نفر (دخترا) : بله استاد رمان پریچهر و گندمو خوندین؟ خیلی قشنگن .

استاد : خب ولش کنین ادامه ی جزوه اتونو بنویسین.

——————————————————————–

آه روز

خوشبختی کنار ما نشسته بود ، ولی ما به تخته نگاه می کردیم.

——————————————————————–

پنجشنبه – کلاس قرآن استاد محتشمی پور

استاد : خب تو این آیه چی داریم ؟

یکی از دانشجوها : استاد التقاء ساکنین

استاد : برو بابا التقاء ساکنین چیه دیگه دلت خوشه.

——————————————————————–

اسامی مخفف نزد نگارنده محفوظ است.

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۸۸

خواب من دست خودم نیست !

نوشته شده توسط حامد 35 نمایش

سلام بیدار ! روی زمین افتادم ، خیره و مات و مبهوت ، خسته شد از روزگار ، این تن زار و فرتوت ، غصه ی خونه سوزی ، کابوسای مکرر ، تو خواب و تو بیداری ، چهره ی تو منور ، به خواب نمیرم اما ، خواب تو رو می بینم ، تو توی آسمونا ، من رو کف زمینم ، چشمای من می خوابه ، خودم هنوز بیدارم ، تو فکر رنگ لاکه ، پیازیه نگارم !!

اگه از دنیا خسته شدی ، اگه از بازیای سیاسی زده شدی ، اگه از این همه جنگ و دعوا حالت به هم می خوره ، اگه از مردم متنفر شدی ، اگه از منو دل خسته شدی حاشا نداره با من قهر می کنی طفلی دلم فکر فراره ، اگه عاشقی و عشقت گذاشته در رفته ،  اگه دلت گرفته و مغزت گو.یده ، اگه از هرچی معلم و استاد و کلاسه به ستوه اومدی ، فقط کافیه سرتو بذاری زمینو بگیری بخوابی. راحت و بی خیال. البته اگه خوابت ببره.

کلا خواب و خواب دیدن مکانیسم ناشناخته و متافیزیکیایی داره و تو این پست میخوایم به عوامل دیدن خواب بپردازیم ارواح خیکمون. خوابایی که ما می بینیم از ضمیر ناخودآگامون بیرون میاد و این امکان اصلا وجود نداره که چیزی رو خواب ببینیم که قبلا تو مخمون ثبت نشده باشه. اما من برای این ادعا مثال نقض دارم. یه شب خواب دیدم که خدا میخواد بزنه زمینو نابود کنه و من نباید بذارم و باید برم دنیا رو نجات بدم. خدا یه چند تا موشک بالستیک تو نقاط مختلف دنیا جاسازی کرده و من باید اونا رو پیدا کنم و بفرستم سمت خودش. بعد یه چندتاشو پیدا می کنم و سوار مترو میشم که برم سراغ یکی دیگه اشون. توی راه این پسرایی که پشت سر من نشستن یه آهنگ از سیاوش شمس میذارن که من اصلا نشنیده بودمش. حیف که شعرش یادم نیست وگرنه آهنگو پیدا می کردم.

سیاوش شمس

میگن کورای مادرزاد هم خواب می بینن منتها خوابشون با حسای دیگه اس. یعنی خواب حس لامسه می بینن مثلا. البته فقط نابیناها نیستن که با حس لامسه اشون خواب می بینن. مثلا بعضیا هستن که میگن دیشب بختک افتاده بود رومون. خب بختک روی تو چیکار می کرده ؟ تو زیر بختک چیکار می کردی ؟ کلا با بختک چیکار می کردی ؟ بعضی دیگه هستن که خوابشون با حس شنواییه. یعنی اتفاقات و صداهایی که توی دنیای واقعی رخ میده روی خوابشون هم تاثیر میذاره. مثلا همین خود من. اینقدر صبحا صدای موتور و آهنگ برنامه های تلویزیونی و صدای قار قار کلاغ توی خوابم هست که بی خیال خوابیدن میشم حتی اگه خواب دختر شاه یا دختر ملکه یا خود ملکه رو دارم می بینم. و اما حس بویایی. اگه تو دنیای مادی برای مثال بوی گه و تعفن به مشامتون برسه حتما بدونین که ریدین و خبر ندارین. در مورد حس چشایی هم صحبت نکنیم بهتره ، پس فردا میگن چه پسر بی ادبی بود.

برای خوابا انواع و اقسام تعبیرا رو نوشتن. از ابن سیرین هست تا امام صادق. اما همونطور که می دونین این تعابیر یا فقط برای یه فرد خاص بوده یا برای سودجویی و فروش کتاب و بالا رفتن تیراژ سایر کتابای ناشر. مثال می زنم. من خیلی خواب سیل می بینم. سیلای وحشتناک و گل آلود که من دارم از دستشون فرار می کنم و فرار هم می کنم. تعبیر این خوابا اینه که در آینده به سرویس میری و زندگیت جر و واجر می خوره. یا خواب می بینم که دارم از دست یه قاتل بالفطره فرار می کنم آخرش هم من می کشمش. یه بارم قاتله حمید عسکری بود. تعبیر همشونم اینه که خلاصه آره. البته اکثر قریب به اتفاق خوابایی که می بینیم به دلیل اتفاقاتیه که تو گذشته رخ داده و عملا تعبیری هم نداره و خیلی کم و معدود پیش بیاد که یه نفر خواب به اصطلاح صادقانه ببینه. مثلا همین خود من. تا حالا فقط یه بار شده که خواب آینده رو ببینم و هنوز تو کف نشستم که تعبیر بشه خیر سرم.

سیل قم

یه سوالی اینجا پیش میاد که آیا کسایی که بیهوش میشن و میرن تو کما هم خواب می بینن ؟ این سوالو با یه خاطره از خودم جواب میدم. یه بار اول دبستان بودم و اون موقع ها بچه ها علاقه ی زیادی به بازیای خشن مِن جمله قلعه و پینوکیو داشتن. یه بار که این بندگان خدا سرگرم دویدن بودن زرتی می خورن به من و سرم می خوره به دیوار و مغزم می پاشه رو دیوار. البته من این ماجرا رو ندیدم ولی میگن اینطوری بوده. من بیهوش میشم و یه چند روزی هم به هوش نمیام. بعد از هوشیار شدن اولین چیزی که یادم مونده اینه که رو خط کشی صف وایستادم و دارم تلو تلو می خورم. بعد از چند وقت ناظم مدرسه امون که از قضا زن بود میاد سر صف و به بچه ها میگه که زیاد توی محوطه بدو بدو نکنن و تعریف می کنه که یه چند وقت پیش یکی از بچه ها سر دویدن شما بیهوش شد و بردیمش بیمارستان. البته این خاطره رو که برای رضا تعریف کردم گفت خونه نمی گفتن این بچه کجاست یکی دو ماهه ؟ (به رضا گفتم چندماه بیهوش بودم) منم جواب دادم که خب به هرحال یه مقدار اغراق کردم و کل این حوادث تو مدت زمان یه زنگ تفریح حادث شده. احتمالا ناظمه هم اغراق کرده. نمی دونم. شایدم واقعا چند ماه بیهوش بودم و هیچ کس غیبت منو نفهمیده. حالا این ماجرا چه ربطی به موضوع داشت ؟

به جان خودم بیداره کلک !

تا حالا دقت کردین کسایی که خوابن چقدر قشنگتر و معصوم تر به نظر میان؟ واسه همینم هست که آدم دلش نمیاد تو خواب بزنه کسی رو بکشه و اول بیدارش می کنه و بعد با چاقوی دسته زرد روده هاشو می ریزه کف اتاق. در آخر توصیه می کنم که تو این روزای دلگیر زیاد بخوابین و کلا بزنین به بی خیالی. من مطمئنم که همه چی درست میشه و درحال حاضر هم مثانه ام پر شده با اجازتون برم بشاشم به این زندگی. آخه این زندگیه ما داریم ؟ مملکته ؟ تا پست بعد که احتمالا داستانای کوتاه باشه ، بدرودش ! (بدرود کی؟)

یکشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۸۸