یه پسر خیلی اتوبوسی !
حامد تارانتینو present …
پسر – دوستش ( راننده ) – دوستش ( راکب )
اپیزود اول : ساعت ۱۹ – ترافیک خیابان نسبتا روان - هوا کمی خنک
- : آهنگ از این جوادتر نداشتی بذاری ؟ – : تو داری بذار – : بابا بی خیال همین خوبه. چشه مگه هایده ؟ – : برو بینیم بابا … اوه اوه ! – : چی شد ؟ – : هیچی یاد یه چیزی افتادم. – : یاد چی ؟ زن و بچه ؟ عیال میال ؟ – : مسخره می کنی ؟ – : نه بابا جدی گفتم. – : میشه یه ذره تندتر بری ؟ این پراید نقره ای رو نیگا . – : خب چیکار کنم جلوم ماشینه. دنده هوایی بزنم ؟ – : رفت پرایده دیگه ، یه ذره گاز بده . اه . – : به پرایده چیکار دارم . – : بیا ، اون پیکان پنجاه و هفته هم کشید اونور رفت. – : گیر دادیا . – : میگم مدل پرایدت چنده ؟ – : می خوره چند باشه ؟ – زیر هشتاد و پنج . – : اون که آره ، معلومه . - : ولی خیلی اوراقه. مال کیه ؟ – : به توچه ؟ مال عمه امه . - : عمه ات که مال نداره ! – :
اپیزود دوم : ساعت ۱۹:۱۵ – خیابان تقریبا خلوت
- : بچه ها من این پاساژه کار دارم الان میام. – : باشه فقط تیز بیا کلی کار داریم. – : چیکار داری اونجا ؟ - : هیچی کاغذ میخوام بخرم. – : خب بخر بخر . - : بَه … اتوبوسه رفت که. – : اشکال نداره بهش می رسیم. - : نه بابا این گاز نمیده که. اه … حالا کاغذ خریدنشم گرفته تو این هیرو ویر.
اپیزود سوم : ساعت ۱۹:۳۰ – تقاطع اتوبان و خیابان فرعی
- : اه اه ! حالم به هم خورد . میشه خفه اش کنی این زنیکه رو ؟ – : زنیکه چیه ؟ حرف دهنتو بفهم ، خانم هایده. - : ریدی بابا ! – : اِ … اِ …. دختره رو داری ؟ - : نزدیک بود بزنی لوله اش کنی. حواست کجاست ؟ – : حواسم هست. این دخترا هیچ ارزش زندگی ندارن. همشون عذابن . – : چرا ؟ مشکلت با دخترا چیه ؟ – : شماها حالیتون نمیشه ، پاستوریزه این ، حالا هرچی بگم. - : من پاستوریزه ام ؟ من ؟ داداش اون موقع که هسته موز بودی من با بچه های فلاح و خیابون قزوین بزرگ می شدم چی میگی تو ؟ پاستوریزه ام ؟ – : آره دیگه پس چی. – : بخواب بابا. تو خیلی هموژنیزه ای.شاشت هنوز برفو سوراخ نکرده زرت و پرت می کنی. – : آقا من با شصت تا دختر دوست بودم. می فهمی یعنی چی ؟ - : مگه هرکی دختربازی نکنه پاستوریزه اس ؟ – : آره ! – : خالی که نمی بندی ؟ – : نه به قرآن . – : چطوری این همه مخ زدی پس ؟ – : راه داره عزیزم. می دونی ، دختر یه خاصیتی داره که هرچی خشک باشی و محل سگ بهش نذاری به طرفت جذب میشه. – : آره ، تو که راست میگی. حالا اگه میشه یه ذره از چهل تا برو بالاتر به اتوبوسه برسیم. – : مگه چی هست تو اتوبوسه ؟ - : هیچی نیست. برسیم بهش که سوارش بشیم. – : خب من که دارم می رسونمتون. - : یکی تو می رسونی یکی خواجه.

اپیزود چهارم : ساعت ۱۹:۴۵ – کوچه ی تاریک و خلوت
_ واااااااااااااااااااای ! دیگه مغزم داره می ترکه. جون مادرت اینو خفه اش کن. – : دِه … چرا ماشین جوش آورد ؟ ددم فکر کنم تسمه دینام بریده. - : یعنی چی تسمه بریده ؟ حالا برو تا اتوبوسه نرسیده بهمون بعدا یه تسمه بهش بنداز . – : نمیشه آی کیو . ماشین جوش آورده ، نمی بینی ؟ - : تسمه داری حالا ؟ – : نمی دونم باید ببینم. – : زود اگه داری بنداز تا اتوبوسه نرفته. اگه نداری ما با اتوبوس بریم. – : عجب نامردایی هستینا. بذار برم عقبو ببینم ، احتمالا باید داشته باشم. اون ضبطو خاموش کن باطری ماشین تموم نشه. – : نیگا کن. خر با بارش گم میشه تو صندوقت. – : این چطوری خاموش میشه. ای بابا . - : آهان. ایناهاش. بیا کمک کن عوضش کنم. – : خیلی خب بابا. فقط زود. – : آقا این خاموش نمیشه. – : رو موتورت لامپ داری دیگه ان شالله – : آره بابا تکنولوژیو نگا کن… حال کردی ؟ – : خیلی خب زود راش بنداز که الان اتوبوس رد میشه میره. – : یه ذره کار داره. بذار بهت یه آموزشی بدم. – : نمیخواد. کارتو بکن. – : حالا بذا بگه ببینیم چی میگه. – : یاد بگیر. همیشه طالب علمه. آره … اگه یه وقت تو بیابون تسمه اتون پاره شد و تسمه نداشتین ، می تونین جوراب زنونه بندازین جاش. تا چند دقیقه کارتونو راه میندازه. - : این جوراب زنونه چقدر کاربرد داره. – : حالا وسط بیابونی جوراب زنونه از کجا گیر بیاریم؟ – : یه مغازه ای بقالی یی چیزی بالاخره پیدا میشه دیگه. – : خودت میگی بیابون. الان اینجا مغازه هست ؟ هیچ نوری چراغی روشن نیست. – : گیر نده حالا. یه چی گفت. – : شر و ور گفت آخه. – : این چیه ؟ - : کدوم ؟ – : این سینیه رو موتور . – : این محافظ کاربراتشه. - : بَهه ! کابراتوریه ؟ میگم چرا چهل تا بیشتر نمیره. من چه دلم خوشه گفتم واسه هشتاد و پنجه. شصت و پنجم نیست. – : آخ آخ بریم مسافران شروع شد. – : بیا … اینم چه دل خوشی داره ، به چه چیزایی فکر می کنه. اتوبوسه رفت ما هنوز تسمه رو ننداختیم. – : سرویسمون کردی تو هم با این اتوبوست. تموم شد ، بریم.
اپیزود پنجم : ساعت ۲۰ – مقصد
- : این چرا قاطی کرده چرت و پرت میخونه ؟ – : این دستکاریش کردا . همه دکمه ها رو هی تند تند می زد. – : به من چه . من که گفتم اینو چطوری خاموشش کنم هیشکی جواب نداد. – : اشکال نداره درستش می کنم. – : هــــــی … آخرشم به اتوبوسه نرسیدیم. – : آخه اون اتوبوسه چی داشت اینقدر گیر داده بودی ؟ – : هیچی نداشت. خواستم امتحانت کنم. – : عمرا . - : حیف که خسته ام وگرنه جوابتو می دادم. – : خب دیگه رسیدیم. کاری باری ؟ – : نه ، دسِت درد نکنه. زحمت کشیدی. - : خدافظ. – : خدافظ.
نتیجه ی اخلاقی این ماجرا : فوق العاده پیچیده و مبهمه. خودش یه پست میشه که حتما بعدا درباره اش مینویسم.