به چشمامم خیلی میاد

نوشته شده توسط حامد 22 نمایش

من دختری را دوست می دارم خیلی زیاد که :

خوشگل باشد .

تو فیس بوک و ۳۶۰ و کلوب و اورکات و نت لاگ و … عضو نباشد.

وبلاگ نویس باشد. (که نیست !)

وقتی پسر غریبه ای مثل من ، آی دی یاهوشو add می کنه قبول نکند.

دانشجو باشد.

درسخوان نباشد.

جمعه, ۲۹ آبان ۱۳۸۸

یه پسر خیلی امیدوار !

نوشته شده توسط حامد 27 نمایش

حامد تارانتینو present …

اپیزود اول – بهار

مورچه سخت کار می کرد. صبح تا شب و شب تا صبح حمالی می کرد تا بلکه یه لقمه نون دربیاره و بتونه گذران زندگی کنه. تا بتونه یه ذره پول پس انداز کنه. تا اجاره ی لونه ی زپرتی کلنگیشو بده. به آینده امیدوار بود. تجسم خوشگلی از حوادث مستقبل داشت و همین روحیه باعث شده بود خسته نشه و دست از تلاش نکشه.

در جوار لونه ی مورچه یه ملخ زندگی می کرد. با مورچه رفیق نه ولی همسایه بود. یه لونه ی بزرگ تو درخت بلوط داشت که از باباش به ارث برده بود. باباشم از باباش و الی آخر. یه برکه هم داشت که به قورباغه ها اجاره داده بود و از پولی که بابت اجاره بها می گرفت خرج زندگی و خودش می کرد. نه کاری نه تلاشی. تا ظهر خواب بود و بعد از ظهر میشست پای فیلم و بازی کامپیوتری. عصری که می شد می رفت باشگاه ورزشی و بعد از اون با رفقا می رفتن عشق و حال. شامشونم تو لوکس ترین رستوران بیشه می خوردن و بعدش تلپ لونه ی یکی می شدن به صرف الکل و سیگار و بست. اگرم پا می داد ملخ ماده ای ، سوسکی زنبوری چیزی میاوردن و کلا حال می کردن. هفته ای یه بارم پارتیاشون به راه بود و زندگی هم بر وفق مراد.

اپیزود دوم – تابستون

مورچه همچنان کار می کرد و ملخ همچنان خوش میگذروند. مورچه احساس کرد که اگه بتونه به اندازه ای که پول پس انداز کرده از یکی قرض بگیره ، میتونه یه لونه ی نقلی پایین بیشه کنار فاضلاب بخره. کسیو نداشت. رفت در خونه ی همسایه اش و از ملخ تقاضای یه مقدار پول کرد. اما ملخ گفت فعلا پول تو دست و بالش نیست و میخواد هفته ی دیگه ماشینشو تبدیل به احسن کنه و با معذرت خواهی درو بست. اما مورچه بازم ناامید نشد و با خودش گفت من بازم کار می کنم. با این وضعیت حتما تا بهار سال دیگه خونه دار میشم.

هوا رو به گرما می رفت. گندم و برنج و پای سوسک و … نایاب شده بود. مورچه همچنان عرق می ریخت و آذوقه جمع می کرد و می فروخت و هنوز هم امید داشت. ملخ هم زیر کولر گازی بیست و یک و حکم بازی می کرد.

اپیزود سوم – پاییز

هوا خنک تر شده بود اما قحطی ادامه داشت. یکی از روزا وقتی که مورچه به تیکه تفاله ی چایی رو دوشش بود نگاش به یه مورچه ی قرمز رنگ بالدار افتاد. پول نداشت ولی دل که داشت. تصمیمشو گرفت و آمار مورچه قرمزه رو درآورد. اما تو بیشه اشون رسم بر این بود که تا قبل از مراسم خواستگاری نباید حشره ی نر با حشره ی ماده صحبت می کرد. البته تو بیشه های دیگه اینطوری نبود. مثلا تو بیشه ی پایتخت نر و ماده بچه دار هم می شدن ولی هنوز خانواده ها از رابطه اشون اطلاع نداشتن. تو بیشه ی پایتخت پولدارا و سرمایه دارا با ثروتمندا دوست می شدن و بی پولا و بدبختا با فقیرا و بیچاره ها. خوش تیپا با خوشگلا و داغونا با کره کورا. اما تو بیشه اینا اینجوری نبود.

داستان ملخ و مورچه

لباسای نو و شیک خرید. آماده ی آماده بود. اما یه مشکلی وجود داشت. مورچه ها بعد از اینکه بچه اشون به دنیا میومد ولش می کردن تا خودش رو پای خودش بزرگ بشه. البته اگه بچه اشون نر بود. حالا این مورچه ی ما چطوری می تونست از بین چند میلیارد مورچه پدر مادرشو پیدا کنه که با هم برن خواستگاری؟ همینطوری خیاری و تنها هم که نمی شد پاشه بره. باز دست به دامن همسایه اش شد و ازش خواست که یه شب یا فوقش دو شب همراهیش کنه. اما ملخ گفت اصلا وقت نداره و تا چند ماه دیگه وقتش پره. گفت نمی­تونه برنامه ریزیشو به هم بریزه. معذرت خواهی کردو درو بست. اما مورچه امیدوار بود. با خودش گفت که با کار کردن سعی می کنم این اتفاقات رو فراموش کنم. هنوز امیدشو از دست نداده بود و پرشتاب کار می کرد.

اپیزود چهارم – زمستون

مورچه بازم کار می کرد. هوا خیلی سرد شده بود. نم نمک بوی برف به گوش می رسید. یه شب که مورچه به لونه اش برگشته بود و قصد داشت چند ساعتی استراحت کنه با صدای زنگ در از خواب پرید. درو که باز کرد صاحب لونه اشو دید. صاحب لونه گفت که پسرش از بیشه ی خارجه داره برمی گرده و میخواد این لونه رو بده به پسرش که فعلا اینجا زندگی کنه و از این شر و ورا. هیچ رقمه حاضر نشد صبر کنه تا زمستون تموم بشه. به مورچه ضرب الاجل دو روزه داد و معذرت خواهی کرد و درو بست و رفت. حالا باید مورچه دنبال یه لونه می گشت. دو روز مرخصی گرفت و بالاخره بعد از جستجوی زیاد به یه لونه کنار لونه ی مورچه خوار رسید. چاره ای نبود باید می ساخت. قراردادو امضا کرد و به لونه ی سابقش برگشت تا یه مقدار از پس اندازشو بده برای رهن لونه. اما وقتی درو باز کرد با یه لونه ی خالی مواجه شد. کاری بود که شده بود. نباید امیدشو از دست می داد. می شد از صفر شروع کنه. فقط نیاز به کمی امید داشت.

فعلا باید سرپناهی پیدا می کرد تا تو این سرما نمیره. بازم رفت سراغ ملخ. آخه غیر از اون کسی رو نمیشناخت. برای ملخ توضیح داد که چه اتفاقایی براش افتاده. اما ملخ گفت که خونه اش جای سوزن انداختن نداره و اینکه اصلا اعتمادی به مورچه نیست. معذرت خواهی کرد و درو بست. مورچه مستاصل شده بود اما هنوز امیدوار بود. به هر دری زد به هرجایی زد تا بتونه یه محلی واسه استراحت پیدا کنه. اما همون شب اول توی برفا افتاد و به خواب عمیق فرو رفت.

اپیزود پنجم – فرجام

سوز برف هر حشره ای رو از پا درمیاورد. اما مورچه امید داشت. از زیر برفا بلند شد و به سمت محله ی خلافکارا حرکت کرد. با اندک پولی که تو جیبش داشت از یکی از خلافکارا یه اسلحه با هفت تا فشنگ خرید. با امیدواری بسیار به سمت لونه ی ملخ حرکت کرد و در زد. ملخ درو باز کرد و قبل از اینکه معذرت خواهی کنه و درو ببنده مغرش پاشیده شده بود به در. مورچه همچنان امید داشت. به سمت لونه ی صاحب لونه اش حرکت کرد و ترتیب خودشو و زن و پسرشو داد. هوا به شدت سرد و استخون سوز بود. هر حشره ای تو این هوا ناک اوت می شد. اما مورچه با امید زنده بود. به طرف لونه ی مورچه ی سرخ رنگ بالدار ماده حرکت کرد. مورچه ی زیبای ماده درو باز کرد و برای اولین بار مورچه ی مارو دید. همونجا فهمید که فرد ایده آل برای زندگیش کسی نیست جز همین مورچه ای که با یه اسلحه تو دست و با سرو صورت خونی پشت در وایستاده. اما مورچه امید داشت. مورچه ی قرمز برای اولین و آخرین بار بود که مورچه ی داستانو می دید. پدر و مادرش هم همینطور. مورچه به اوج امیدواری رسیده بود. حالا اون مونده بود و چهارتا لونه ی بزرگ و شیک ، و هفت تا جنازه ی غرق به خون. مورچه از فرط امیدواری نمی دونست باید چیکار کنه. از درخت بلوط بالا رفت و رسید به بلندترین شاخه و از اونجا خودشو پرت کرد توی رودخونه. مورچه مرد اما امید هنوز زنده اس.

نتیجه گیری اخلاقی : خیلی پیچیده اس ! خودتون بفهمین دیگه !

پی نوشت : این قصه ، داستان من و سایرین بود.

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۸۸

سریال ایرانی

نوشته شده توسط حامد 24 نمایش

اون نفر اول دانشکده شون بود …

ملت درحالیکه    :o    به سمت دستشویی هجوم می برند.

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۸۸

یه پسر خیلی اتوبوسی !

نوشته شده توسط حامد 29 نمایش

حامد تارانتینو present …

پسر – دوستش ( راننده )دوستش ( راکب )

اپیزود اول : ساعت ۱۹ – ترافیک خیابان نسبتا روان -  هوا کمی خنک

- : آهنگ از این جوادتر نداشتی بذاری ؟ – : تو داری بذار – : بابا بی خیال همین خوبه. چشه مگه هایده ؟ – : برو بینیم بابا … اوه اوه ! – : چی شد ؟ – : هیچی یاد یه چیزی افتادم. – : یاد چی ؟ زن و بچه ؟ عیال میال ؟ – : مسخره می کنی ؟ – : نه بابا جدی گفتم. – : میشه یه ذره تندتر بری ؟ این پراید نقره ای رو نیگا . – : خب چیکار کنم جلوم ماشینه. دنده هوایی بزنم ؟ – : رفت پرایده دیگه ، یه ذره گاز بده . اه . – : به پرایده چیکار دارم . – : بیا ، اون پیکان پنجاه و هفته هم کشید اونور رفت. – : گیر دادیا . – : میگم مدل پرایدت چنده ؟ – : می خوره چند باشه ؟ – زیر هشتاد و پنج . – : اون که آره ، معلومه . - : ولی خیلی اوراقه. مال کیه ؟ – : به توچه ؟ مال عمه امه . - : عمه ات که مال نداره ! – :   :x

اپیزود دوم : ساعت ۱۹:۱۵ – خیابان تقریبا خلوت

- : بچه ها من این پاساژه کار دارم الان میام. – : باشه فقط تیز بیا کلی کار داریم. – : چیکار داری اونجا ؟ - : هیچی کاغذ میخوام بخرم. – : خب بخر بخر . - : بَه … اتوبوسه رفت که. – : اشکال نداره بهش می رسیم. - : نه بابا این گاز نمیده که. اه … حالا کاغذ خریدنشم گرفته تو این هیرو ویر.

اپیزود سوم : ساعت ۱۹:۳۰ – تقاطع اتوبان و خیابان فرعی

- : اه اه ! حالم به هم خورد . میشه خفه اش کنی این زنیکه رو ؟ – : زنیکه چیه ؟ حرف دهنتو بفهم ، خانم هایده. - : ریدی بابا ! – : اِ … اِ …. دختره رو داری ؟ - : نزدیک بود بزنی لوله اش کنی. حواست کجاست ؟ – : حواسم هست. این دخترا هیچ ارزش زندگی ندارن. همشون عذابن . – : چرا ؟ مشکلت با دخترا چیه ؟ – : شماها حالیتون نمیشه ، پاستوریزه این ، حالا هرچی بگم. - : من پاستوریزه ام ؟ من ؟ داداش اون موقع که هسته موز بودی من با بچه های فلاح و خیابون قزوین بزرگ می شدم چی میگی تو ؟ پاستوریزه ام ؟ – : آره دیگه پس چی. – : بخواب بابا. تو خیلی هموژنیزه ای.شاشت هنوز برفو سوراخ نکرده زرت و پرت می کنی. – : آقا من با شصت تا دختر دوست بودم. می فهمی یعنی چی ؟ - : مگه هرکی دختربازی نکنه پاستوریزه اس ؟ – : آره ! – : خالی که نمی بندی ؟ – : نه به قرآن . – : چطوری این همه مخ زدی پس ؟ – : راه داره عزیزم. می دونی ، دختر یه خاصیتی داره که هرچی خشک باشی و محل سگ بهش نذاری به طرفت جذب میشه. – : آره ، تو که راست میگی. حالا اگه میشه یه ذره از چهل تا برو بالاتر به اتوبوسه برسیم. – : مگه چی هست تو اتوبوسه ؟ - : هیچی نیست. برسیم بهش که سوارش بشیم. – : خب من که دارم می رسونمتون. - : یکی تو می رسونی یکی خواجه.

خیابون تاریک

اپیزود چهارم : ساعت ۱۹:۴۵ – کوچه ی تاریک و خلوت

_ واااااااااااااااااااای ! دیگه مغزم داره می ترکه. جون مادرت اینو خفه اش کن. – : دِه … چرا ماشین جوش آورد ؟ ددم فکر کنم تسمه دینام بریده. - : یعنی چی تسمه بریده ؟ حالا برو تا اتوبوسه نرسیده بهمون بعدا یه تسمه بهش بنداز . – : نمیشه آی کیو . ماشین جوش آورده ، نمی بینی ؟ - : تسمه داری حالا ؟ – : نمی دونم باید ببینم. – : زود اگه داری بنداز تا اتوبوسه نرفته. اگه نداری ما با اتوبوس بریم. – : عجب نامردایی هستینا. بذار برم عقبو ببینم ، احتمالا باید داشته باشم. اون ضبطو خاموش کن باطری ماشین تموم نشه. – : نیگا کن. خر با بارش گم میشه تو صندوقت. – : این چطوری خاموش میشه. ای بابا . - : آهان. ایناهاش. بیا کمک کن عوضش کنم. – : خیلی خب بابا. فقط زود. – : آقا این خاموش نمیشه. – : رو موتورت لامپ داری دیگه ان شالله – : آره بابا تکنولوژیو نگا کن… حال کردی ؟ – : خیلی خب زود راش بنداز که الان اتوبوس رد میشه میره. – : یه ذره کار داره. بذار بهت یه آموزشی بدم. – : نمیخواد. کارتو بکن. – : حالا بذا بگه ببینیم چی میگه. – : یاد بگیر. همیشه طالب علمه. آره … اگه یه وقت تو بیابون تسمه اتون پاره شد و تسمه نداشتین ، می تونین جوراب زنونه بندازین جاش. تا چند دقیقه کارتونو راه میندازه. - : این جوراب زنونه چقدر کاربرد داره. – : حالا وسط بیابونی جوراب زنونه از کجا گیر بیاریم؟ – : یه مغازه ای بقالی یی چیزی بالاخره پیدا میشه دیگه. – : خودت میگی بیابون. الان اینجا مغازه هست ؟ هیچ نوری چراغی روشن نیست. – : گیر نده حالا. یه چی گفت. – : شر و ور گفت آخه. – : این چیه ؟ - : کدوم ؟ – : این سینیه رو موتور . – : این محافظ کاربراتشه. - : بَهه ! کابراتوریه ؟ میگم چرا چهل تا بیشتر نمیره. من چه دلم خوشه گفتم واسه هشتاد و پنجه. شصت و پنجم نیست. – : آخ آخ بریم مسافران شروع شد. – : بیا … اینم چه دل خوشی داره ،  به چه چیزایی فکر می کنه. اتوبوسه رفت ما هنوز تسمه رو ننداختیم. – : سرویسمون کردی تو هم با این اتوبوست. تموم شد ، بریم.

اپیزود پنجم : ساعت ۲۰ – مقصد

- : این چرا قاطی کرده چرت و پرت میخونه ؟ – : این دستکاریش کردا . همه دکمه ها رو هی تند تند می زد. – : به من چه . من که گفتم اینو چطوری خاموشش کنم هیشکی جواب نداد. – : اشکال نداره درستش می کنم. – : هــــــی … آخرشم به اتوبوسه نرسیدیم. – : آخه اون اتوبوسه چی داشت اینقدر گیر داده بودی ؟ – : هیچی نداشت. خواستم امتحانت کنم. – : عمرا . - : حیف که خسته ام وگرنه جوابتو می دادم. – : خب دیگه رسیدیم. کاری باری ؟ – : نه ، دسِت درد نکنه. زحمت کشیدی. - : خدافظ. – : خدافظ.

نتیجه ی اخلاقی این ماجرا : فوق العاده پیچیده و مبهمه. خودش یه پست میشه که حتما بعدا درباره اش مینویسم.

سه شنبه, ۵ آبان ۱۳۸۸