محاسبات و اسمبلی به روایتی دیگر !

نوشته شده توسط حامد 70 نمایش

سلام علیکم ! مثل خیار نشستم ، تا برگه رو بگیره ، یا من بمیرم زودتر ، یا قبل من بمیره ، میگم رفیق کمک کمک ! سواله پنج سواله پنج ! تکون نمی خوره کمی ، انگار خوابیده روی گنج ، مراقبا چو eagle eye ، برگه ی من ! بای و بای و بای !!

به به ! حظ می کنم وقتی می بینم یه سری از دوستان ( همکلاسی لفظ بهتریست !) یه درسو حذف می کنن بعد می فهمن که سوالاش پشم بوده ! به به ! می چسبم به سقف  وقتی می بینم پس فردا امتحان درس اختصاصی دارم و الان هیمرا رو آپ می کنم ! دیگه خرکیف میشم وقتی به این فکر می کنم که چقدر خوندن دوباره ی یه درس عذاب آوره ! به به !

کلا دوست ندارم پست روزنوشتی برم چون خواننده ها از زیر و بم زندگیم باخبر و با خلقیات من بیشتر آشنا میشن. اما حالا میایم سنت شکنی می کنیم و یه پست نیمچه روزنوشتی به سبک خودم میریم. ( ضمنا مسائل خصوصی رو سانسور می کنم.)

از صبح شروع می کنم. از وقتی که رسیدم دانشگاه. تو میدون قدس تا میومدم سوار تاکسی بشم همه از پنجره و در راننده و صندوق عقب می پریدن تو ماشین. ما هم که از این کارای سبُک نمی کنیم که ! پس هی وایستادیم تا یه ماشین اومد جلو پام وایستاد. دو نفر در ماشینو گرفته بودنو کشون کشون میومدن. یه نفرم از جلو دستگیره ی در شاگردو گرفته بود. من دیگه گفتم متانت و سنگینی رو بذارم کنار وگرنه ممکنه یکی از یه جایی ظاهر بشه و ظرفیت تاکسی تکمیل بره. خلاصه به عنوان آخرین نفر سوار تاکسی شدم و شیشه تاکسی پایین بود و کلی زلفای ژل مالی شده ی مارو به تاب داد. به هرحال رسیدیم دانشگاه.

تو محوطه ی دانشگاه بودم که دیدم رضا در فاصله ی صد متری من با سرعت بسیار زیادی درحرکته. گفتم رضا ! هوی رضا ! هوش ! نشنید ! اصولا تن صدای من طوریه که حتا اگه داد هم بزنم به فاصله ی ۲ متری بدنم هم نمی رسه. اینجا بود که مجبور شدم بهش زنگ بزنم و بگم که وایسته تا بهش برسم. خلاصه خیلی خشک و بی حال سلام کردیم و گفتم کجا ؟ گفت میرم بوفه . گفتم برو بابا الان امتحان شروع میشه. گفت ساعت چنده مگه ؟ گفتم هفت و نیم. گفت خب نیم ساعت مونده که ! می دونین ، من خیلی وقت شناسم و همه ی کارام رو نظمه !

به هر ترتیب رفتیم بوفه و رضا به فروشندهه گفت : یه دونه از این شوکولات خوشمزه ها بده ( اسم شوکولاته رو بلت نیسم !) طرفم یه ذره تو ویترینو گشت و گفت نداریم. آره ، سر از پا درازتر حرکت کردیم به سمت ساختمون ۵ که محل امتحان بود. اینجا بود که برای بار دوم به قوانین فیزیکی شک کردم چون ساختمون بود ولی سایه اش نبود ! بدبختانه تو آفتاب نشستیم ( البته رضا نشست چون یه دختری اومد و واسه من سایه کرد ! دمش گرم !) کم کم بچه ها اضافه شدنو و در هم بازشد. سالن محل امتحان من و بقیه ، غذاخوری خواهران بود و از اونجایی که من خیلی مأخوذ به حیا و متواضع و اینا هستم اولین نفری بودم که وارد سالن شدم ! نه رضا باحیاتر بود و واسه من زودتر جا گرفته بود ! آره اون اولین نفر بود و من دومین.

ابتدای امر یک خانمی تتو کرده اومد و گفت فحش گذاشتم هرکی تقلب کنه ! بعدش که احرار خواست یه صندلی از بیرون بیاره ابراز داشت : گه تو دهنه هرکی از بیرون صندلی بیاره ! اینجا بود که احرار قاطی کرد و در یک حرکت بسیار شجاعانه از تو سالن صندلی آورد ! صندلی رو آورد پیش من و هنوز رو زمین نذاشته ، دسته ی صندلی افتاد ! صندلی دیگه ای هم نبود و مراقبه هم نمیذاشت از بیرون صندلی بیاره ! گفتم احرار ! گفت هان ! گفتم بیا ، بیا جای من بشین ! ( همراه با چشمایی اشک آلود و گلویی بغض گرفته گفتم) و از وانجایی که احرار اِنده مرامه ، گفت : بتمرگ سرجاتو گهِ اضافی نخور ! خلاصه کل ساعتو رو میله امتحان داد ! وسطای امتحان گفتم : رضا ، سوال سه خطای مطلقش چطوریه ؟ و از اونجایی که رضا هم غایته مرامه تا آخر وقت برگه شو رو به من گرفته بود و هیچ نمی نوشت ! ( نه اینکه بلد نباشه ها ، نه ! چون میخواست مرام بذاره !) به هرشکل این امتحانم تموم شد! اما…

اما ما بعد از این امتحان طاقت فرسا و ماراتن نفس گیر ، یه امتحان خیلی چیز با یه استاد دیگه! داشتیم. بعده امتحان گفتم مجید ! گفت هان ! گفتم بیا بریم بوفه یه ذره گلوکز بزنیم به مغز . برای بار دوم رهسپار بوفه شدیم و رضا و احرار و مهرداد و امیر هم همراهیم می کردن. ( اسکورتم می کردم به نوعی!) رسیدیم بوفه و مجید یه رانی وطنی خرید برامو رضا هم یه دونه از همون شوکولات خوشمزه ها ! ( به شوکولات کاکائو هم میگن!) یادمم رفت حساب کنم ! حالا دیگه بی خیال ! بعد از اینکه اینا رو میل نمودم محسن اومد ولی چون من و رضا اسمبلی زیاد بارمون نبود ، رفتیم یه سایه ای پیدا کنیم و یه مرورکی بکنیم. ساختمون ۴ دم در روی شوفاژ نشستیم و بعد از ده دقیقه تیکه پاره شدن ، پاشدیم که بریم به سمت محل امتحان و مواجه بشیم با سوالات و باهاشون دست و پنجه نرم کنیم ، نه اینکه مثل برخی از دوستان و یا بعضی از همکلاسی ها نیایم امتحان بدیم. کلی احساس غرور داشتم. احساس می کردم بر ژرفای کهکشان ها گام می نهادم و بر خود غبطه می خوردم و به به می گفتم !

جزوه ی زبان ماشین و اسمبلی دانشگاه آزاد شهرقدس

بعد از امتحان اومدم پیش اون دوستی که نیومده بود امتحان بده و همونجا جلوش سجده کردم و گفتم تا خون در رگ ماست …….. رهبر ماست ! و یا خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست. به هرحال. دستم هم از رسیدن به اون همکلاسی هایی که نیومدن امتحان بدن کوتاه بود وگرنه بهشون می گفتم که سوالای اونا چقدر آسون بوده ! ( سوالای اون یکی استاد طبق گفته ی دوستان ، در حد پشم و کرک اطراف ناف بوده ! )

خلاصه برگشتنی هم با رضا و حسن رفتیم مترو و رضا دو تا از اون پفک بدمزه ها خرید که مزه ی پلاستیک آب شده می داد. یکیشو من خوردم ، یکیشم رضا و حسن ! باور ندارین ؟ شاهدم دارم ، یکی از همکلاسیا ! تو مترو زدیم تو فاز بحث سیاسی. حسن می گفت من با هر چهارتای اینا کار کردم. گفتیم کیا ؟ احمدی نژادو کروبی و موسوی اینا ؟ گفت : نه بابا ! با این چهارتا استاد ! گفتیم کدوما ؟ که اسامیشون رو گفت و تا جایی که در توان داشت فحش بود که نثار اینان می کرد. آخرش رسیدیم صادقیه و حسن گفت : سکه رو میندازم ، اگه شیر اومد قبولی ، اگه خط اومد میوفتی. سکه رو انداخت بالا ولی دیگه پایین نیومد ، شایدم پایین اومد ولی ما که چیزی ندیدیم. گویا برای بار سوم قوانین فیزیک نقض می شد. گفتم اشکال نداره من سکه دارم. میندازمش بالا اگه خط اومد رضا باید بپره از سکو پایین ، اگه شیر اومد حسن می پره! سکه رو انداختم و خط اومد ولی تا من سرمو آوردم بالا و گفتم خط ، دیدم سالن مترو خالی شده و یه مه غلیظی فضا رو دربرگرفته ! صدای جغد هم میومد ! جالب تر اینکه صدای جیغ هم میومد ! خلاصه صدای همه چیزای غیراخلاقی میومد ! باور نمی کنین ؟ شاهدش سه تا از همکلاسی ها !

خب دیگه خوابم میاد ! دیشب دور از جونتون ساعت سه خوابیدم. اولش برم یه دو ساعت PES بازی کنم بعدش می خوابم ! فعلا خدانگهدارش باشه ! (کی؟)

نکته ی بهداشتی ! : خانمای باردار حتمن مسواک بزنن چون واسه بچه اشون خوبه !

  • A girl like me
    تیر ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۴ | #1

    nazari nadaram!!!! zzzzzzzzZzzzzzZzzzZzzzzzzzzzzzzzzzzZzzzzzzzzZzzZzzzzzzzzZzzzzzzzzzzzz

    [پاسخ]

  • تیر ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۲ | #2

    آفرین  Hov kzviih…..

    [پاسخ]

  • شعف
    تیر ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۵۶ | #3

    [-( سلام. در مورد اون متنی که یه مدت پیش در مورد "راز" نوشتین یه سوالی دارم!
    اینکه اگه یکی یه فکری داشته باشه که دقیقا برخلاف فکر یه نفر دیگه باشه چی؟؟
    مثل اینکه: یه نفر یکیو دوس داشته باشه.... ولی اون یکی فرد یه نفر دیگه رو!
    البته این فقط مثال بود ولی خیلی مواقع از اینجور موارد پیش میاد... اینجور مواقع چی؟؟
    m/  :-c  :-w   ممنون میشم اگه زود جواب بدین
    ------------------------------------------------------------
    حامد: سلام.
    متاسفانه اون نویسنده ای که اون مطلب رو نوشته بود زیاد نت نمیاد که بخواد زود جوابتونو بده. باید بهش خبر بدم که بیاد. اما حالا اگه نظر منو میخواین واستون میگم.
    به نظر من مستند راز به همه چیز از بعد مادی نگاه کرده درحالیکه تمام موضوعات مطرح شده توی مستند ، به مسائل توحیدی و الهی ربط داره. به شخصه معتقدم مثبت فکر کردن باعث جذب چیزی نمیشه بلکه اعتماد به نفسو بالا می باره و یه شور و هیجانی تو آدم ایجاد می کنه. باعث میشه که تمام ظرفیت ها و استعدادای آدم بروز پیدا کنه و قطعا اینطوری از موقعیتایی که براش بوجود میاد بهتر استفاده می کنه. اگه نسبت به وقایع منفی نگر باشیم از راها و فرصتای پیش اومده نمی تونیم خوب استفاده کنیم و یه حالت یبسی به آدم دست میده.
    حالا ما یه نفرو دوست داریم و اونم یکی دیگه رو ، و ما میخوام اونی که دوست داریمو جذب کنیم. مشخصه دیگه ، حتما موقعیتا و فرصتایی پیش میاد که اگه مثبت به قضایا نگاه کنیم کشفشون می کنیم و اگه خوب استفاده کنیم به هدف می رسیم. ضمنا اینکه بعضیا میگن ما اصلن شانس نداریم جز کسایی هستن که به همه ی پدیده ها منفی نگاه می کنن.

    [پاسخ]

نظر شما چیست ؟

XHTML: شما می توانید از این برچسب ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
:D :-) :( :o 8O :? 8) :lol: :x :P :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: :wink: :!: :?: :idea: :arrow: :| :mrgreen: