نمایشگاه خوب ، آدمای خوب !
سلام سلام و بازم سلام و باز هم صد تا سلام ! دوست عزیز ! خالی می بندی ، ببند ! فقط مواظبه سقفه بالای سر ما هم باش !
خب همونطوری که قول داده بودم میریم که یه پست سفرنامه ای رو پیش رو داشته باشیم. و این بار سفرنامه ی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.
خب ما از دانشگاه راه افتادیم و مطمئنا باید سوار اتوبوس می شدیم تا بریم مترو و بعد از اونجا بیایم ایستگاه صادقیه. اما قبل از حرکت اتوبوس با یه صحنه ی اکشن مواجه شدیم که یه راننده ی پیکان وانت با یه شوفر کامیون درگیر شدن. ( از این کامیونا که کله ی مینی بوس بنزا رو کندن گذاشتن جای کله ی کامیون ! آهان بهش میگن خاور !) راننده ی خاور یه چوب بیسبال درآورد و راننده ی وانت هم یه چوب گلف . خلاصه اون وانتیه خیلی قاطی بود و اومد یه ضربه ی خیلی شدید رو به بازوی خاوریه وارد کرد. بعد عینک راننده خاوره پرت شد وسط خیابون. من و سایر پسرای تو اتوبوس نشستیم دور هم و بعد از کلی حل معادلات پیچیده ی فیزیکی و دیفرانسیلی ، به این نتیجه رسیدیم که بنابر قوانین فیزیک ، اصلن امکان نداره که یکی با چوب بزنه تو بازوی یه نفر ، بعد عینکش پرت بشه یه طرف ! به هرحال اینجا ایرانه و اونجا هم قلعه حسن خان !
به مسیر حرکت کاری ندارم اما وقتی تو مترو بودیم یکی از دوستان گفت : اون موقع که رونالدو تو اینترنت بازی می کرد همش مصدوم بود. که این جمله باعث شد ما حدود ده دقیقه بخندیم. خب کاری نداریم حالا . رسیدیم نمایشگاه. وارد مصلی شدیم و نمی دونم از یه دری رفتیم تو سالن. اونجا کتاب زیاد بود . آدم هم زیاد بود . فروشنده هم زیاد بود. اما آدمای هیچ نمایشگاهی مثل نمایشگاه الکامپ پارسال خوب نبودن و یادمه که پارسال یکی مسئول بخش معرفی سونی اریکسون بود و اون خیلی آدمه خوبی بود. حتا احرارم باهاش حرف زد. واقعا خوبیه اون آدم تو زندگی من تاثیر گذاشت.
آقا ما دیدیم از کتابای طبقه ی پایین هیچی حالیمون نمیشه و همچنین آدمه خوب پیدا نکردیم. پس رفتیم بالا که قسمت فروش کتابای خارجی بود و اونجا بود که من فهمیدم کلن هیچی حالیم نمیشه و مشکل از کتابا نیست. تصمیم گرفتیم بریم کنار نرده ها و از بالا ببینیم آیا می تونیم آدمای خوب پیدا کنیم یا نه ؟ حالا شما به اینکه پیدا کردیم یا نه کاری نداشته باشین به عکس زیر توجه کنین که حاصل هنرمندیه بنده اس ! در کنار همین نرده ها یه چند تا دختر هم بودن که داشتن از آدمای خوبه طبقه ی پایین عکس می گرفتن و یکی از دوستان هم بهشون پیشنهاد داد که یه عکس هم از اون بگیرن که دخترا این بسته ی پیشنهادی رو رد کردن و با بیان این دلیل که تو آدمه خوبی نیستی به جلسه خاتمه دادن.

یه غرفه بود به اسمه انجمن دوستیه ایران و برزیل . تو این غرفه هرچی دنبال رونالدینیو گشتیم پیداش نکردیم ولی زنش اونجا بود و گفتیم حتمن به آقاشون سلامه مارو برسونن و خواستم ازش عکس بگیرم که دیدم بچه ها منو پیچوندن و در رفتن. به هرحال منم همراه با دوستان از یه دری خارج شدم و در حالیکه همچنان دنبال انسان های خوب می گشتیم یه لیوان یخ در بهشتم بالا رفتیم. من به بچه ها گفتم که برای یافتنه آدمای خوب باید بریم سالن کتب دانشگاهی . تو اون سالن یه غرفه بود که خاله ستاره میدادن به مردم اما من خود خاله ستاره رو پیدا نکردم و تا آخره حضور در نمایشگاه دنبال خاله ستاره بودم. دنباله پورانم بودم که پیداش نکردم ولی اسمشو رو بیلبورد دیدم. ( پوران پژوهشو میگما !) تو اون سالن یه ذره بالا پایین رفتیم که یه پسره یهو ازم پرسید : معماری می خونی یا مکانیک ؟ منم گفتم مخلصیم ! نمی دونم این تیکه کلامو کی انداخته تو دهنم ! تیکه کلامه زنده باشی رو که رهبر انداخت ! اینو نمی دونم !
به هر ترتیب بعد از حدود دو ساعت چرخ زدن تو نمایشگاه ، نه کتاب درست حسابی پیدا کردیم که تو اینترنت نباشه و نه آدمه خوبی که تو دانشگاه نباشه ! ( چه جمله ی قصاری گفتم به به ! ) سر از پا درازتر ، خسته و کوفته برگشتیم خونه ، بدونه اینکه دوزار آدم بشیم و دانش بیافزاییم. هی نمی خوام سیگنال منفی بدم ولی نمیشه. بازم امروز رو مود خوب نیستم وگرنه پست رو با هیجان بیشتر می نوشتم. به هرحال دیگه کاریتون ندارم پس خدانگهدارتون.
پی نوشت : لعنت به این نوستالژی که هرچند وقت یه بار یه حال اساسی از ما می گیره. امروز بعده مدت ها آهنگای اونسنس رو گوش کردم به انضمام یه چند تا آهنگه دیگه که یه شیش هفت ماهی می شد که خاک می خوردن. برگشتم به اون دوران کذایی که حالم به لحاظ روحی خیلی بد بود. مثل الان.
کلی با این پست های جدیدت حال کردم :-c
[پاسخ]