یه پسر خیلی عاشق ! (قسمت دوم)

نوشته شده توسط حامد 231 نمایش

سلام خوب من ! با غمت می میگسارم ، به دوریت دل میسپارم ، به عشقه رنجشم از تو ، به امیده ستم بر من ، که باز آیی و گویی ، من تو را رنجوده ام ؟ مــــــــــــن ؟! مـــــــــــــــن ؟!

آخی ! دلم واسه هیدر بالا می سوزه ! دلم واسه خودم هم می سوزه ! بگذریم . اولن خدمتتون یه نکته ای رو عارض بشم که این پست آخرین پستیه که من درباره مسائل جنسیتی می نویسم و اصلن از پرداختن به این گونه موضوعات دیگه خوشم نمیاد.

لینک قسمت اول

اما داستان به اونجا رسید که پسره از اینجا رونده شد و از اونجا مونده. با خودش گفت که اینجوری نمیشه که . پس بریم تو فاز افسردگی ! آره یه مدت تیریپ افسردگی برداشت ولی بعده یه مدت دید که دیگه افسردگی هم خز شده و حال نمیده ! بعد گفتش که باید خودمو سرگرم کنم تا دیگه یادش نیوفتم. یه مدتی هم رفت سرکار اما بازم بعده چند وقت دید که دهنش به قولی داره سرویس میشه و دیگه بی خیال شد. خلاصه گذشت و گذشت و یه دو سه سالی از اول ماجرا همینجوری گذشت و بازم گذشت. دیگه پسره زد به سیم آخر و لباساشو پوشید ( آخه تو خونه لخت می گشت!) و رفت که به طرف بگه که آره. تو مسیر در حالیکه غرق افکارش بود یه دفعه یه مسافرکش کودنه احمقه بی همه چیز با سرعت ۱۴۰ تا کوبید به پسره و مغزشو پاشوند به گاردریل و روده موده اشو پخش کف خیابون کرد ! هیچی دیگه مرد ! اینقدر نگفت تا آخرش ترکید !

اما دختره چی شد. آقا نگو این یه مشکلی داشته یعنی چند سال پیش یه به یه بیماری دچار شده بوده و مجبور شده بودن یه عضوشو قطع کنن. ضمنا سادیسم هم داشته. مثلن همیشه بطری آب میاورده سر کلاس و زرتی خالی می کرده رو دفتر دستک دوستاش ! در کل کسی باهاش حال نمی کرده . آخرش هم همون عموئه میاد باهاش رفیق میشه. بعد از حدود یه ماه هم دختره ایدز می گیره می میره. (می دونم کسی که ایدز می گیره ، چند سال طول می کشه تا بمیره ! ولی این قصه اس ، واقعی که نیستش که ! واقعیه ؟) از عموهه ایدز گرفت . حالا چرا عموهه نمرده بوده دیگه من نمی دونم حتمن سگ جون بوده.

نکته ی اخلاقی : همون نکته ی فیلم زیبایی آمریکایی با کمی دخل و تصرف: اگه از کسی خوشت اومد بزن بکشش وگرنه کشته میشی !

خب آخرش خوب نبود ؟ دیگه چه انتظاری دارین ؟ وقتی همه میگن این چرت و پرتا چیه و مزخرف ننویس دیگه انگیزه ای نمی مونه واسه نوشتن. الانم اصلن حس هزل و دلقک بازیم نمیاد. ضمنا برای نوشتن داستانای کوتاه دیگه شرط دارم . اینکه سایت اینترنت دانشگاه راه بیوفته ! خیلی هم دوست دارم که از طریق سایت وارد دنیای واقعی بشم و حداقل دیگه برای فان و سرگرمی نباشه. دیگه حرفم نمیاد ، پس با من خدانگهداری کنین.

پی نوشت : وقتی رو مود خوب نباشم همین میشه دیگه.

جمعه, ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۱۲:۵۵ ب.ظ
  • sare
    اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸ در ۲۱:۳۶ | #1

    سلام حامد جون میدونم شاید از این چیزی که میخوام بگم زیاد خوشحال نمیشی اما بهت پیشنهاد میکنم که ته داستانت رو عوض کن البته اگه واست ممکنه :-h :)]
    —————————————-
    حامد : حالا سعی می کنم از این به بعد داستانای پخته تری بنویسم. از این پستا که خودمم زیاد خوشم نیومد.

    [پاسخ]

  • delaram
    خرداد ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۸:۴۰ | #2

    salam man az bachehaye sanaye ghazaiyam taze site e shomaro peyda kardam rastesh be nazaram kasi ke natoone harfesho bzane bayad hamin bala ham saresh biad vali darkol akhare dastanetoono doos nnteadashtam   
    —————————————
    حامد : سلام
    واقعا هوش آدما رو میشه از این وبلاگ خونیشون حدس زد ! از اینکه دیدم چند صفحه و مطلب سایت رو از دیده گذروندین و بعدش هم برای یه پست نظر دادین بسیار خوشحالم !
    در مورد آخر داستان هم با شما موافقم. من چون هی حالی به حالی میشم ، نمی تونم نوشته هامو اونطوری که میخوام تحریر کنم.
    بازم ازتون ممنونم.

    [پاسخ]

  • سهیلا
    مرداد ۴م, ۱۳۸۸ در ۰۱:۵۷ | #3

    تهش به نظر من خیلی خوب بود(ناخونت نیفته!) آخر عاقبت همچین پسری که عاشق همچین دختری(خانومی؟!)شده بایدم همین باشه… اگه نمیکشتیش خودم خفش میکردم :x

    [پاسخ]

  • مرداد ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۳ | #4

    این پسره تا حدودی خودم بودم ! البته یه ذره !

    [پاسخ]

  • خرداد ۸م, ۱۳۸۹ در ۱۴:۳۹ | #5

    ای بابا. خیلی وقت بود اسکل نشده بودم. مثل من اول پستت بنویس سرکاریه که وقت مردم گرفته نشه!

    [پاسخ]

نظر شما چیست ؟

XHTML: شما می توانید از این برچسب ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
:D :-) :( :o 8O :? 8) :lol: :x :P :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: :wink: :!: :?: :idea: :arrow: :| :mrgreen: