نمایشگاه خوب ، آدمای خوب !

نوشته شده توسط حامد 82 نمایش

سلام سلام و بازم سلام و باز هم صد تا سلام ! دوست عزیز ! خالی می بندی ، ببند ! فقط مواظبه سقفه بالای سر ما هم باش !

خب همونطوری که قول داده بودم میریم که یه پست سفرنامه ای رو پیش رو داشته باشیم. و این بار سفرنامه ی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.

خب ما از دانشگاه راه افتادیم و مطمئنا باید سوار اتوبوس می شدیم تا بریم مترو و بعد از اونجا بیایم ایستگاه صادقیه. اما قبل از حرکت اتوبوس با یه صحنه ی اکشن مواجه شدیم که یه راننده ی پیکان وانت با یه شوفر کامیون درگیر شدن. ( از این کامیونا که کله ی مینی بوس بنزا رو کندن گذاشتن جای کله ی کامیون ! آهان بهش میگن خاور !)  راننده ی خاور یه چوب بیسبال درآورد و راننده ی وانت هم یه چوب گلف . خلاصه اون وانتیه خیلی قاطی بود و اومد یه ضربه ی خیلی شدید رو به بازوی خاوریه وارد کرد. بعد عینک راننده خاوره پرت شد وسط خیابون. من و سایر پسرای تو اتوبوس نشستیم دور هم و بعد از کلی حل معادلات پیچیده ی فیزیکی و دیفرانسیلی ، به این نتیجه رسیدیم که بنابر قوانین فیزیک ، اصلن امکان نداره که یکی با چوب بزنه تو بازوی یه نفر ، بعد عینکش پرت بشه یه طرف ! به هرحال اینجا ایرانه و اونجا هم قلعه حسن خان !

به مسیر حرکت کاری ندارم اما وقتی تو مترو بودیم یکی از دوستان گفت : اون موقع که رونالدو تو اینترنت بازی می کرد همش مصدوم بود. که این جمله باعث شد ما حدود ده دقیقه بخندیم. خب کاری نداریم حالا . رسیدیم نمایشگاه. وارد مصلی شدیم و نمی دونم از یه دری رفتیم تو سالن. اونجا کتاب زیاد بود . آدم هم زیاد بود . فروشنده هم زیاد بود. اما آدمای هیچ نمایشگاهی مثل نمایشگاه الکامپ پارسال خوب نبودن و یادمه که پارسال یکی مسئول بخش معرفی سونی اریکسون بود و اون خیلی آدمه خوبی بود. حتا احرارم باهاش حرف زد. واقعا خوبیه اون آدم تو زندگی من تاثیر گذاشت.

آقا ما دیدیم از کتابای طبقه ی پایین هیچی حالیمون نمیشه و همچنین آدمه خوب پیدا نکردیم. پس رفتیم بالا که قسمت فروش کتابای خارجی بود و اونجا بود که من فهمیدم کلن هیچی حالیم نمیشه و مشکل از کتابا نیست. تصمیم گرفتیم بریم کنار نرده ها و از بالا ببینیم آیا می تونیم آدمای خوب پیدا کنیم یا نه ؟ حالا شما به اینکه پیدا کردیم یا نه کاری نداشته باشین به عکس زیر توجه کنین که حاصل هنرمندیه بنده اس ! در کنار همین نرده ها یه چند تا دختر هم بودن که داشتن از آدمای خوبه طبقه ی پایین عکس می گرفتن و یکی از دوستان هم بهشون پیشنهاد داد که یه عکس هم از اون بگیرن که دخترا این بسته ی پیشنهادی رو رد کردن و با بیان این دلیل که تو آدمه خوبی نیستی به جلسه خاتمه دادن.

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

یه غرفه بود به اسمه انجمن دوستیه ایران و برزیل . تو این غرفه هرچی دنبال رونالدینیو گشتیم پیداش نکردیم ولی زنش اونجا بود و گفتیم حتمن به آقاشون سلامه مارو برسونن و خواستم ازش عکس بگیرم که دیدم بچه ها منو پیچوندن و در رفتن. به هرحال منم همراه با دوستان از یه دری خارج شدم و در حالیکه همچنان دنبال انسان های خوب می گشتیم یه لیوان یخ در بهشتم بالا رفتیم. من به بچه ها گفتم که برای یافتنه آدمای خوب باید بریم سالن کتب دانشگاهی . تو اون سالن یه غرفه بود که خاله ستاره میدادن به مردم اما من خود خاله ستاره رو پیدا نکردم و تا آخره حضور در نمایشگاه دنبال خاله ستاره بودم. دنباله پورانم بودم که پیداش نکردم ولی اسمشو رو بیلبورد دیدم. ( پوران پژوهشو میگما !) تو اون سالن یه ذره بالا پایین رفتیم که یه پسره یهو ازم پرسید : معماری می خونی یا مکانیک ؟ منم گفتم مخلصیم ! نمی دونم این تیکه کلامو کی انداخته تو دهنم ! تیکه کلامه زنده باشی رو که رهبر انداخت ! اینو نمی دونم !

به هر ترتیب بعد از حدود دو ساعت چرخ زدن تو نمایشگاه ، نه کتاب درست حسابی پیدا کردیم که تو اینترنت نباشه و نه آدمه خوبی که تو دانشگاه نباشه ! ( چه جمله ی قصاری گفتم به به ! ) سر از پا درازتر ، خسته و کوفته برگشتیم خونه ، بدونه اینکه دوزار آدم بشیم و دانش بیافزاییم. هی نمی خوام سیگنال منفی بدم ولی نمیشه. بازم امروز رو مود خوب نیستم وگرنه پست رو با هیجان بیشتر می نوشتم. به هرحال دیگه کاریتون ندارم پس خدانگهدارتون.

پی نوشت : لعنت به این نوستالژی که هرچند وقت یه بار یه حال اساسی از ما می گیره. امروز بعده مدت ها آهنگای اونسنس رو گوش کردم به انضمام یه چند تا آهنگه دیگه که یه شیش هفت ماهی می شد که خاک می خوردن. برگشتم به اون دوران کذایی که حالم به لحاظ روحی خیلی بد بود. مثل الان.

جمعه, ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

سه پی دوم !

نوشته شده توسط حامد 112 نمایش

سلام به لپ و گونه ات ، ادکلن زنونه ات ، به اشک خیس و داغت ، کوچیکی دماغت ، به اون نگاه خیره ، مردمکای تیره ، به نطق بی بدیلت ، عشوه ی بی دلیلت ، به چشم زاغ معصوم* ، رفاقتای معلوم ، دستبند تنگ و بازت ، انگشترای نازت ، سلام به تو دلپذیر ، درود به من سربه زیر !!

یادم میاد تو یکی از مطالب سایت گفته بودم که این چه عدالتیه که بعضی آدما با بیشترین استعدادا و بالاترین هوش و بهترین امکانات برای زندگی و سلامتی و زیبایی ظاهر به دنیا میان و بعضی دیگه از تمامی این خصلتا و امکانات محرومن. خب هنوز پاسخ روشنی واسه این سوال پیدا نکردم اما اینم می دونم که هیچ آدمی بی مشکل و بی دغدغه نیست و همونطوری که اثبات کردم ، زندگی لذت بردن از مشکلات و شکست هاست. اما وقتی نجنگی ، شکستی هم درکار نیست و اگر هم با مشکلات کنار بیای دیگه هیچ چیزی نیست که بخوای ازش لذت ببری. هرچند اینا همش حرفه و حتا خودم هم به حرف خودم عمل نمی کنم.

تو یکی از پستا گفتم که عشق انسانی یعنی اینکه بهترین ها رو برای معشوقه ات بخوای حتا اگه ازش دور باشی و از دستش بدی و یا خودت تو رنج و مصیبت زندگی کنی. مثالش هم عشق مادر به بچه اش بود. به نظر نگارنده رسیدن به مراتب بالای عشقای توحیدی بسیار راحت تر از دستیابی یه عشق واقعیه زمینیه. ضمنا گفتم که عشق زمینی حتمن نباید یه آدم باشه و می تونه یه شغل یه هنر یا مادیات باشه.

تو مطالب قدیمی تر سایت به این نکته اشاره داشتم که یه حس تنفری نسبت به جنس مخالفم دارم. این تنفر علاوه بر اینکه ناشی از مشکلات خودمه ، تاحدی هم از ترسه. اما به هرحال هر آدمی تو این سن نیازمند محبت جنسیتیه ( و نه جنـسـ ی) و این محبت لازم نیست از تبادل عشق و احساس صمیمیت بدست بیاد. میشه از راه گفتگوی عادی و کاری و سالم هم این نیاز رو برطرف کرد. این نیاز برای منی که تقریبن آدم احساساتی و حساسی هستم بیشتر نمود پیدا می کنه اما همون مشکلاتی که بالاتر گفتم منو از پاسخ دادن به این نیاز باز می داره و مانع جریان گرفتنه احساساتم میشه. در نتیجه این راکد بودن ، باعث منفی نگری و بدبینی میشه و اجازه ی عادی زندگی کردن و لذت بردن از اطراف و طبیعت رو نمیده.

نظم رو دوست دارم چون باعث زیبایی میشه. زیبایی رو هم دوست دارم چون نظم داره ! بالاترین درجه ی زیباییه بصری رو آدما دارن و بالطبع انثی نقطه ی عطف زیبایی اند. تلفیق زیبایی ظاهری و لطافت درونی ، موجود جذابی رو پدید میاره که استوارترین و خشن ترین مردا رو هم به کرنش در برابر این سجایا وامیداره. جالب اینجاست که به ندرت پیش میاد این طبع لطیف لکه دار بشه و هر زن یک عمر دنیا رو غرق زیبایی و لطافت می کنه.

وضعیت روح و روانم به شدت نوسانی شده. همونطوری که نوسانات برق وسایل و تجهیزات الکتریکی و الکترونیکی رو داغون می کنه ، نمودار سینوسیه احوالم گند زده به زندگی و بهترین لحظات و روزای عمرم رو دارم تلف می کنم. کسی هم نیست یه ذره باهاش درددل کنم و یه مقدار فرکانس موج رو بیارم پایین تر. مجبور میشم بیام اینجا و یه ذره آه و ناله و فغان تحویل شما بدم. بگذریم که این پست هم گذشت ! تا پستای شاد بعدی خداحافظ.

* : آرایه ی مجاز داره !

پی نوشت : الان نمودارم رو منفی یک وایستاده ! منتظرم بیاد بالا !

سه شنبه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

معانی انگشترها در هر انگشت

نوشته شده توسط حامد 660 نمایش

سلام به دست نازت ، به اندام ترازت ، به پوشش نقره ایت ، سرمه های سورمه ایت ، نگاه مهربونت ، محبت درونت ، احساسه بادوومت ، گرد و خاک قدومت ، سلام به تو دلنواز ، درود به تو بازم باز !!

خب بازم اومدم و خوش هم اومدم ! اومدم با یه دنیا انرژی مثبت و یه دنیا پر از امید و هدفای گنده گنده ! واسه چند دقیقه به هیچی فکر نکنین مثلن به امتحان هفته ی بعد یا پروژه ی نیمه تموم یه درس با یه استاد سخت گیر و کینه ای و یا به عشقای افلاطونی که هرگز تجربه اش نکردین ! بی خیال بی خیال ! مطمئن باشین همه چی خودش درست میشه فقط کافیه اون هدف و آرزوتون رو واقعا بخواین و هیچ وقت از رسیدن بهش مایوس نشین. آره عزیزم ، کارو بسپر به کاردون. بگذریم.

یه چند وقتی بود که یه مطلبی ذهنم رو مشغول کرده بود و خیلی دوست داشتم درباره اش مطلب بنویسم. داستان از جایی شروع شد که یکی از دوستان ( دوست که نمیشه گفت ، شاید همکلاسی لفظ صحیح تری باشه. دوست به کسی میگن که باهاش مرواده داشته باشی حتی اگه یه طرفه باشه.) آره ، دست یکی از همکلاسی های محترمه توجه منو به خودش جلب نمود . یه انگشتری دستش بود که هیچ نقش و نگاری نداشت و من فکر کردم سکه های پولو آب کردن و کردنش انگشتر . خلاصه رفت رو اعصاب و من توی اینترنت دنبال معانی انگشترها و انگشتایی که انگشتر رو بهش میندازن گشتم. و متوجه شدم که همش یه مشت خزعبلاته که هیچ ربطی هم به انگشتر و انگشت و دست و پا و گردن و اینا نداره. لیکن خودم دست به کار شده و معانی واقعی رو پس از تحقیق و آزمایش های بسیار کشف کردم و در زیر ارائه خواهم نمود. خب بریم دیگه. بریم ببینیم معنی انگشتر تو هر انگشت چیه.

۱- انگشت کوچیکه : آخه کی تو این انگشت انگشتر میندازه ؟ شما مگه خری ؟ این همه انگشت داری مجبوری بندازی تو این ؟ میگن که عقل نباشه جون در عذابه ها ، مصداق این تریپ آدماس.

۲-  انگشت دوم : خب دو تا معنی رو متبادر می کنه. یکی اینکه طرف نامزد داره و یا ازدواج کرده که خب هیچ مشکلی نیست. دوم اینکه واسه رد گم کنی انداخته و هنوز مجرده . خب عزیز من مگه شما مریضی آخه ؟! شاید یکی از شما خوشش بیاد و ببینه انگشتر داری و بی خیال بشه . شایدم ابراز علاقه کنه و شما انگشتو نشونش بدی و از الکانی بگی نامزد داری. اون موقع است که میام دو تا مشت می کوبم تو سرت ریقت دربیاد . مرتیکه !

۳- انگشت دبابه (وسط) : شما خوشگل ! شما باحال ! جذاب ! خفن ! ماه ! شما پرقکت ، نایس ، گود ! به به ، به به و باز هم به به ! انگشترو بندازین تو این انگشت تا روزگار به کام شما باشه ! آخرته انگشته ! مخصوصن اگه دست چپ باشه که دیگه غایتشه ! ته جذابیت و اعتماد به نفس و باهوشی !

انگشتر تو انگشت وسط

۴- انگشت سبابه ( اشاره) : مگه یه انگشت چند تا کارو همزمان میتونه انجام بده ؟ از اسمشم معلومه ، شما با این انگشت اشاره می کنی دیگه اگه انگشتر بندازی میگن عقلت تخته سنگ برداشته برده انداخته تو رودخونه. در کل یعنی شما آدمه گیری هستی و ضریب هوشیت کانا و دوزارم استعداد نداری. قیافه میافه ام که ریده ! ییبوستم داری و دهنتم بو میده و روده ات چفت و بست نداره ! آب دماغتم همیشه روونه و یه خال گوشتی هم رو گونه ات داری. میخوای اینجوری باشی ؟ پس بنداز تو این انگشتت .

۵- انگشت شست : آقا ببخشید ، ببخشید ولی یعنی شما همـ جنس باز تشریف دارین ! اینو دیگه من نمیگم محققا و دانشمندای دانشگاه ماساچوست میگن ! اگه هستی که فبه المراد چیکارت کنم. اگه نیستی هم که وقتی اینو میندازی تو این انگشتت دیگه میشی دیگه ! چون مردمم می دونن داستان این انگشتو !

نتیجه گیری کلی : شما فقط می تونین تو انگشت وسطیتون انگشتر بندازین ! مگه اینکه الاغ باشین و یا متاهل ! دیگه میل خودتونه !

آپدیت نوشت : برخی اساتید اهل فن از پشت به من اشاره کردن که انداختن انگشتر تو انگشت وسط یعنی اینکه شخص طالبه روابطه نامشروعه ! آخه چراااااااااااااااااااااااا ؟

چهارشنبه, ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

یه پسر خیلی عاشق ! (قسمت دوم)

نوشته شده توسط حامد 232 نمایش

سلام خوب من ! با غمت می میگسارم ، به دوریت دل میسپارم ، به عشقه رنجشم از تو ، به امیده ستم بر من ، که باز آیی و گویی ، من تو را رنجوده ام ؟ مــــــــــــن ؟! مـــــــــــــــن ؟!

آخی ! دلم واسه هیدر بالا می سوزه ! دلم واسه خودم هم می سوزه ! بگذریم . اولن خدمتتون یه نکته ای رو عارض بشم که این پست آخرین پستیه که من درباره مسائل جنسیتی می نویسم و اصلن از پرداختن به این گونه موضوعات دیگه خوشم نمیاد.

لینک قسمت اول

اما داستان به اونجا رسید که پسره از اینجا رونده شد و از اونجا مونده. با خودش گفت که اینجوری نمیشه که . پس بریم تو فاز افسردگی ! آره یه مدت تیریپ افسردگی برداشت ولی بعده یه مدت دید که دیگه افسردگی هم خز شده و حال نمیده ! بعد گفتش که باید خودمو سرگرم کنم تا دیگه یادش نیوفتم. یه مدتی هم رفت سرکار اما بازم بعده چند وقت دید که دهنش به قولی داره سرویس میشه و دیگه بی خیال شد. خلاصه گذشت و گذشت و یه دو سه سالی از اول ماجرا همینجوری گذشت و بازم گذشت. دیگه پسره زد به سیم آخر و لباساشو پوشید ( آخه تو خونه لخت می گشت!) و رفت که به طرف بگه که آره. تو مسیر در حالیکه غرق افکارش بود یه دفعه یه مسافرکش کودنه احمقه بی همه چیز با سرعت ۱۴۰ تا کوبید به پسره و مغزشو پاشوند به گاردریل و روده موده اشو پخش کف خیابون کرد ! هیچی دیگه مرد ! اینقدر نگفت تا آخرش ترکید !

اما دختره چی شد. آقا نگو این یه مشکلی داشته یعنی چند سال پیش یه به یه بیماری دچار شده بوده و مجبور شده بودن یه عضوشو قطع کنن. ضمنا سادیسم هم داشته. مثلن همیشه بطری آب میاورده سر کلاس و زرتی خالی می کرده رو دفتر دستک دوستاش ! در کل کسی باهاش حال نمی کرده . آخرش هم همون عموئه میاد باهاش رفیق میشه. بعد از حدود یه ماه هم دختره ایدز می گیره می میره. (می دونم کسی که ایدز می گیره ، چند سال طول می کشه تا بمیره ! ولی این قصه اس ، واقعی که نیستش که ! واقعیه ؟) از عموهه ایدز گرفت . حالا چرا عموهه نمرده بوده دیگه من نمی دونم حتمن سگ جون بوده.

نکته ی اخلاقی : همون نکته ی فیلم زیبایی آمریکایی با کمی دخل و تصرف: اگه از کسی خوشت اومد بزن بکشش وگرنه کشته میشی !

خب آخرش خوب نبود ؟ دیگه چه انتظاری دارین ؟ وقتی همه میگن این چرت و پرتا چیه و مزخرف ننویس دیگه انگیزه ای نمی مونه واسه نوشتن. الانم اصلن حس هزل و دلقک بازیم نمیاد. ضمنا برای نوشتن داستانای کوتاه دیگه شرط دارم . اینکه سایت اینترنت دانشگاه راه بیوفته ! خیلی هم دوست دارم که از طریق سایت وارد دنیای واقعی بشم و حداقل دیگه برای فان و سرگرمی نباشه. دیگه حرفم نمیاد ، پس با من خدانگهداری کنین.

پی نوشت : وقتی رو مود خوب نباشم همین میشه دیگه.

جمعه, ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

نکات و ضمائم فیلم American Beauty

نوشته شده توسط حامد 298 نمایش

سلام به همتون ! دیگه من کارم تمومه ، باید که فدای عشق شد ، باید از دنیا گذشت و ، مغروق دریای عشق شد ، قایق چوبی منطق ، روی احساس غوطه ور شد ، زیر اون توی تلاطم ، چرخید و جای زبـر شد ، من سواره ی شکسته ، خفگی ازآن من شد ، زوزه ی وحشی طوفان ، همدمه فغان من شد .

چند تا بیت بالا رو از یه شعر کامل انتخاب کردم. واقعا شعر یا ترانه ی عمیقیه .

از فیلم امریکن بیوتی ( زیبایی آمریکایی) خیلی خوشم میاد . شاید جزو ده تا فیلم برتری باشه که دیدم. علاوه بر مسائل و مشکلات مردم غرب که تو فیلم بیان شده ، یه سری نکات هم توی فیلم هست و اصلن شاید مهمترین نکته ی فیلم همین مسئله ای باشه که خیلی غیرمستقیم بهش پرداخته شده. اونم اینه که همیشه دنبال عشق و علاقه ی خودتون باشین حتی اگه شرایط و افراد بخوان مانع شما بشن. برای لذت بردن از زندگی باید دنبال چیزایی باشین که ازشون لذت می برین نه چیزایی که صرفا همه ازشون لذت می برن. کاش می شد به این حرفا و نوشته ها عمل کرد ولی نمیشه . به شخصه نمی تونم و درگیریای ذهنی من اجازه نمیده از چیزی لذت ببرم.

یه نکته ی دیگه ای هم آخر فیلم داره. قضیه اینه که اگه از کسی خوشتون اومد و جواب قطعی رد شنیدین ، اونو بکشین ! یه مقداری رو این نکته فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که اگه بعد از قتل دچار عذاب وجدان نمیشین ، این کار بهترین راه برای آروم کردن احساساتتونه . مثلن بعضیا میرن آهنگای نفرین نامه می خونن ، بعضیا اسید می پاشن و بعضیام خودشونو می کشن. اما هیچ کدوم مثل قتل معشوقه آرامش بخش نیست !

تو فیلم به این نکته اشاره میشه که همیشه خودتون باشین. سعی نکنین برای اینکه دل کسی رو بدست بیارین طوری عمل کنین که اون دوست داره. می دونین ، میخوام خودم باشم . از این همه تغییرات اجباری خسته شدم . تغییر تو رفتار ، تو ظاهر ، تو تفکر ، تو همه چی . البته یه مسئله ای هم که هست اینه که اگه الان خودمو اصلاح نکنم بعدن خیلی سخت بشه با شرایط جامعه وفق پیدا بکنم. نمی دونم شاید این اتفاقات برام مفید هم بوده .

نکته ی دیگه ای که میشه از فیلم استنباط کرد اینه که اگه برای رسیدن به هدفتون تلاش کنین قطعا بهش می رسین. تقریبن همون چیزی که مستند راز میگه . البته یکی از ایرادات اساسی که به مستند راز وارده اینه که خدا رو در نظر نگرفته و همه چیز رو مادی فرض کرده. برگردیم به فیلم. یه پدری با اولین نگاه عاشق دوسته دخترش میشه و سعی می کنه به معیارای دلخواه دختره دست پیدا کنه که آخرش هم به هدفش می رسه.

کاور فیلم american beauty

اما یه نکته ی دیگه. اگه از کسی خوشتون اومد و فکر کردین که ممکنه اونم ازتون خوشش بیاد ، سخت در اشتباهین! اصولن عشقایی که صرفن با نگاه ایجاد میشن ، اینطوریه. اگه قرار بود با نگاه کردن از یکی خوشتون بیاد و بعد اونم متقابلن به شما با نگاه کردن علاقه مند بشه که دیگه زندگی مزه نداشت. زندگی یعنی شکست. اینقدر باید شکست بخوری تا آخرش به مرگ برسی. به نظر من حتی موفقیت های ما هم شکسته چون امکان داره مارو از رسیدن به پیروزی ها و موفقیت های بهتر باز بداره. این رو هم به حساب بدبینی من نذارین ، من کاملن به زندگی امیدوارم و معتقدم که مهم این نیست که دنبال موفقیتای بزرگ باشیم ، مهم اینه که به چیزایی برسیم که واقعا از داشتنشون احساس لذت می کنیم. زندگی یعنی لذت بردن از شکست ها !

دیگه از فیلم بیایم بیرون هرچند که بازم نکات بسیاری در این فیلم اسکاری وجود داره. حتمن این فیلم رو ببینین و تو سکانساش دقت کنین. بگذریم. بعضی آهنگا هستن که میگن دیگه عاشق نمیشم و چقدر عاشقی بده و اخه و اینا . این شعرا نشونه ی کوته فکری شاعراشه که عشق رو فقط دوست داشتن جنس مخالف می دونه و البته شاید تفکر عامه ی مردم همین باشه. اما معنا و تفسیر کلمه ی عشق وسیع تر از این حرفاس. به هیچ وجه مثال نمی زنم ولی به قدری مثال هست که بدون ذره ای فکر کردن هم میشه چندین و چندتا پیدا کرد. در کل بگم که بدون عشق نمیشه زندگی کرد و وجود آدمی با عشق سرشته شده و این عشق هرچیزی میتونه باشه. از عشقای توحیدی تا عشق به سخیف ترین چیزا و پست ترین کارا. اما معنای واقعی عشق به انسان اینه که همه چیزای خوبو برای معشوقه ات بخوای حتی اگه خودت ضرر کنی و حتی اگه از دست بدیش . به نظر من مفهوم عشقای انسانی اینه ، نمونه ی بارزش هم عشقیه که مادر به بچه اش داره.

خیلی دوست دارم مطالب شاد بنویسم اما الان به شدت درگیر مسائل عرفانی و احساسی شدم. راه درست رو تشخیص نمیدم و تو یه برزخ محض گیر افتادم. انواع و اقسام فکرا و رویا ها به بازیم گرفتن و تحت تاثیر افکارم ، احوالم هم شاد و غمگین میشه و هیچ ربطی به محیط و اطرافم نداره.خدا به این پسره کوچولوت کمک کن به سوی علایقش کشیده بشه و اگر هم به آرزوهاش نمی رسه حداقل توی دوراهی گیر نکنه. واسه حسن ختام این پست هم یه چند بیت از خودم میذارم.

توی برزخ و دوراهی ، مجازات بی گناهیم

دشمن بالفطره ی من ، رفیق فاب تباهیم

نمیشم رها و آزاد ، به برون راهی ندارم

زیر این شکنجه ی سخت ، نشاید دووم بیارم

لحظه های رفته ی من ، همه پوچ و بی ثمر بود

از همه اخبار عالم ، غیر غم دل بی خبر بود

در آخر هم یه آهنگی هست از ارسطو.خ که از بر و بچه های پرشین تولز بود و یه چند سال پیش این آهنگو گذاشته بود اونجا. تمام آهنگ از گیتار استفاده و با هنرمندی توسط کامپیوتر ساخته شده. این آهنگ هم از آلبوم First Love ارسطو خانه.

دانلود آهنگ Love Is Really Beauty Feel از ارسطو . خ .  امتیاز : ۹

دانلود آهنگ Love Is Really Beauty Feel از ارسطو . خ .سرور پرشین گیگ

چهارشنبه, ۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

عصبانی نیستم !

نوشته شده توسط حامد 67 نمایش

سلام فرزندانم ! زیبایی ازآن شما ، وفور نعمت مال تو ، هرچی که عمر ما کمه ، بقای عمر خال تو ، عشق و عطوفت همیشه ، به پای تو به کام توست ، کینه و دشمنی مدام ، ثانیه هامو شست و رُفت .

می دونین درگیری تو مسائل احساسی خیلی سخت تر و پیچیده تر از گرفتاری های روزمره و مادیه. مثلن نداشتن درآمد و خونه و ماشین و غذا واسه خوردن و کلن یه زندگی سخت در برابر مشکلات روحی بسیار کوچیکه. یه نمونه این مسائل هم فوت کسیه که خیلی دوسش داری. دیدین که این جور اتفاقات آدمو چند دهه پیر می کنه. بگذریم.

دیروز اجلاس مبارزه با نژاد پرستی بود تو سوئیس که احمدی نژادم یه تریپ سخنرانی رفت . من به هیچ کدوم از مسائلش کاری ندارم فقط میگم که اون احمقایی که اون وسط فیلم بازی می کردن و وسط سخنرانی پا شدن رفتن بیرون و مخصوصا زنا که من نمی دونم از زندگی و سیاست چی حالیشونه اون اطفارو درآوردن ( مثل اینکه از اون پشت به من اشاره کردن که مردا هیچی از زندگی و سیاست حالیشون نیست !) باعث شدن که محبوبیت احمدی نژاد تو ایران بیشتر بشه و به احتمال قوی ایشون چند سال دیگه هم رئیس جمهور خواهد بود. به هرحال عقلم خوب چیزیه ، می تونستن اصلا نیان تو سالن .

نمی دونم مردم عراق این همه اصرار دارن که نیروهای خارجی از کشورشون برن بیرون ، به این موضوع واقف نیستن که مثلن آمریکا چقدر برای این جنگ هزینه کرده و ملتفت نیستن که باید این مخارج یه جوری جبران بشه ؟ من که حضور خارجیا رو تو عراق منطقی می دونم و معتقدم غارت منابع و اموال عراق منصفانه اس. چونکه مردم عراق می دونستن که اگه آمریکا به کشورشون حمله کنه متحمل هزینه های زیادی میشه پس نباید میذاشتن که کشورشونو اشغال کنه و حالا که گذاشتن پس باید خرجایی که آمریکا کرده رو پس بدن.

اگه ما جوونای باهوش و پرتلاشی داریم که میان به فناوری هسته ای دست پیدا می کنن و موشک و ماهواره می فرستن هوا ، پس کره شمالی هم از این جوونا داره . کره ای که نه نفت داره نه گاز و نه مس و خیلی چیزای دیگه. خب این سوال ذهن انسان های کودن و بدبین و ضد میهنه که فکر می کنن اگه کشورشون پیشرفت کنه فقط به اسم جمهوری اسلامی ثبت میشه . پیشرفتای کره شمالی بخاطر دانشمندای روسه و فقط هم تو زمینه های نظامی . الان چرا کره تو بخش سلولای بنیادی پیشرفت نداشته ؟ چرا تو فناوری نانو هیچ پخی نیست ؟ یه مقدار منطقی فکر کنین.

بعد از کنار رفتن خاتمی من پیش بینی می کردم که احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور بشه ولی الان مطمئنم که میشه مگه اینکه انتخابات به دور دوم بره و بعد مردم برای اینکه احمدی نژاد رای نیاره به رقیبش رای بدن. که به نظر من بعیده و اطمینان داشته باشین که همیشه پیش بینیای من درست از آب درمیاد !

بعضیا به لحاظ ضریب هوشی در درجه ی کانا قرار دارن و فقط ظاهر هر چیزی رو می بینن. برای مثال خودمو میگم. من شاید تو محیط دانشگاه آدم کم حرف و تنگی باشم ولی اینکه یکی از انثا که اصلن هم واسم مهم نیست بگه این پسره لاله ، جای تعجب و سوال داره . می شد از الفاظ بهتری استفاده کرد مثلن خجالتی ، قد یا همون تنگ خودمون . اما به کار بردن این لفظ جز نشانه ی کوته بینی و ظاهربینی نیست. می دونین ، من کلن دارم از کمرویی ضربه می خورم و علاوه بر هرز رفتن و درگیر مسائل احساسی شدن ، باید این ذهنیت دیگران رو هم نسبت به خودم تحمل کنم. البته بگذریم از اینکه من آدم حساسی هم هستم.

بعد از اینکه مایلی کهن اون بیانیه ی تابلو رو منتشر کرد ، احتمال این هستش که سرمربی تیم ملی رو تغییر بدن. اگه این اتفاق بیوفته من فکر می کنم یاوری سرمربی بشه و با اینکه آدم خوبیه ولی با ایشون به جام جهانی نمیریم همونطوری که با مایلی کهن نمی رفتیم یا نخواهیم رفت. مایلی کهن هم مثل دایی و من شخصیت ویژه و کاریزماتیکی داره منتها ببخشید یه مقداری اسکوله ! و صد البته محبوب هم نیست. افتخاراتشم اینه که تیم ملی رو جام جهانی نبرد ، تیم امیدو نتونست ببره المپیک ، فولاد و پیکانم فرستاد یه دسته پایین تر و الانم فکر نمی کنم با سایپا که این همه بازیکن تاپ داره نتایج خوبی گرفته باشه. ولی خلاصه اینکه با لو دادناش و صریح حرف زدناش حال می کنم. فکر نمی کنم مثل زرینچه از این بحث تبانی کوتاه بیاد و من مطمئنم که تبانی درکار بوده ولی برای حفظ حیثیت فوتبال و مملکت به زرینچه و نوازی گفتن که شما حرفتونو پس بگیرین ، ما هم یه کوچولو جریمه اتون می کنیم و خلاص. اصلا تا وقتی که همه ی تیمای ما دولتی اند ، تبانی یه امر رایجیه.

خب دیگه زیاد حرف زدم یعنی تایپ کردم ، اگه کاری باری ندارین با من برم دیگه. خداحافظ.

پی نوشت : گویا مایلی کهن امروز استعفا داده. خب به سلامتی.

سه شنبه, ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸