نمایشگاه خوب ، آدمای خوب !

نوشته شده توسط حامد 124 نمایش

سلام سلام و بازم سلام و باز هم صد تا سلام ! دوست عزیز ! خالی می بندی ، ببند ! فقط مواظبه سقفه بالای سر ما هم باش !

خب همونطوری که قول داده بودم میریم که یه پست سفرنامه ای رو پیش رو داشته باشیم. و این بار سفرنامه ی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران.

خب ما از دانشگاه راه افتادیم و مطمئنا باید سوار اتوبوس می شدیم تا بریم مترو و بعد از اونجا بیایم ایستگاه صادقیه. اما قبل از حرکت اتوبوس با یه صحنه ی اکشن مواجه شدیم که یه راننده ی پیکان وانت با یه شوفر کامیون درگیر شدن. ( از این کامیونا که کله ی مینی بوس بنزا رو کندن گذاشتن جای کله ی کامیون ! آهان بهش میگن خاور !)  راننده ی خاور یه چوب بیسبال درآورد و راننده ی وانت هم یه چوب گلف . خلاصه اون وانتیه خیلی قاطی بود و اومد یه ضربه ی خیلی شدید رو به بازوی خاوریه وارد کرد. بعد عینک راننده خاوره پرت شد وسط خیابون. من و سایر پسرای تو اتوبوس نشستیم دور هم و بعد از کلی حل معادلات پیچیده ی فیزیکی و دیفرانسیلی ، به این نتیجه رسیدیم که بنابر قوانین فیزیک ، اصلن امکان نداره که یکی با چوب بزنه تو بازوی یه نفر ، بعد عینکش پرت بشه یه طرف ! به هرحال اینجا ایرانه و اونجا هم قلعه حسن خان !

به مسیر حرکت کاری ندارم اما وقتی تو مترو بودیم یکی از دوستان گفت : اون موقع که رونالدو تو اینترنت بازی می کرد همش مصدوم بود. که این جمله باعث شد ما حدود ده دقیقه بخندیم. خب کاری نداریم حالا . رسیدیم نمایشگاه. وارد مصلی شدیم و نمی دونم از یه دری رفتیم تو سالن. اونجا کتاب زیاد بود . آدم هم زیاد بود . فروشنده هم زیاد بود. اما آدمای هیچ نمایشگاهی مثل نمایشگاه الکامپ پارسال خوب نبودن و یادمه که پارسال یکی مسئول بخش معرفی سونی اریکسون بود و اون خیلی آدمه خوبی بود. حتا احرارم باهاش حرف زد. واقعا خوبیه اون آدم تو زندگی من تاثیر گذاشت.

آقا ما دیدیم از کتابای طبقه ی پایین هیچی حالیمون نمیشه و همچنین آدمه خوب پیدا نکردیم. پس رفتیم بالا که قسمت فروش کتابای خارجی بود و اونجا بود که من فهمیدم کلن هیچی حالیم نمیشه و مشکل از کتابا نیست. تصمیم گرفتیم بریم کنار نرده ها و از بالا ببینیم آیا می تونیم آدمای خوب پیدا کنیم یا نه ؟ حالا شما به اینکه پیدا کردیم یا نه کاری نداشته باشین به عکس زیر توجه کنین که حاصل هنرمندیه بنده اس ! در کنار همین نرده ها یه چند تا دختر هم بودن که داشتن از آدمای خوبه طبقه ی پایین عکس می گرفتن و یکی از دوستان هم بهشون پیشنهاد داد که یه عکس هم از اون بگیرن که دخترا این بسته ی پیشنهادی رو رد کردن و با بیان این دلیل که تو آدمه خوبی نیستی به جلسه خاتمه دادن.

نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

یه غرفه بود به اسمه انجمن دوستیه ایران و برزیل . تو این غرفه هرچی دنبال رونالدینیو گشتیم پیداش نکردیم ولی زنش اونجا بود و گفتیم حتمن به آقاشون سلامه مارو برسونن و خواستم ازش عکس بگیرم که دیدم بچه ها منو پیچوندن و در رفتن. به هرحال منم همراه با دوستان از یه دری خارج شدم و در حالیکه همچنان دنبال انسان های خوب می گشتیم یه لیوان یخ در بهشتم بالا رفتیم. من به بچه ها گفتم که برای یافتنه آدمای خوب باید بریم سالن کتب دانشگاهی . تو اون سالن یه غرفه بود که خاله ستاره میدادن به مردم اما من خود خاله ستاره رو پیدا نکردم و تا آخره حضور در نمایشگاه دنبال خاله ستاره بودم. دنباله پورانم بودم که پیداش نکردم ولی اسمشو رو بیلبورد دیدم. ( پوران پژوهشو میگما !) تو اون سالن یه ذره بالا پایین رفتیم که یه پسره یهو ازم پرسید : معماری می خونی یا مکانیک ؟ منم گفتم مخلصیم ! نمی دونم این تیکه کلامو کی انداخته تو دهنم ! تیکه کلامه زنده باشی رو که رهبر انداخت ! اینو نمی دونم !

به هر ترتیب بعد از حدود دو ساعت چرخ زدن تو نمایشگاه ، نه کتاب درست حسابی پیدا کردیم که تو اینترنت نباشه و نه آدمه خوبی که تو دانشگاه نباشه ! ( چه جمله ی قصاری گفتم به به ! ) سر از پا درازتر ، خسته و کوفته برگشتیم خونه ، بدونه اینکه دوزار آدم بشیم و دانش بیافزاییم. هی نمی خوام سیگنال منفی بدم ولی نمیشه. بازم امروز رو مود خوب نیستم وگرنه پست رو با هیجان بیشتر می نوشتم. به هرحال دیگه کاریتون ندارم پس خدانگهدارتون.

پی نوشت : لعنت به این نوستالژی که هرچند وقت یه بار یه حال اساسی از ما می گیره. امروز بعده مدت ها آهنگای اونسنس رو گوش کردم به انضمام یه چند تا آهنگه دیگه که یه شیش هفت ماهی می شد که خاک می خوردن. برگشتم به اون دوران کذایی که حالم به لحاظ روحی خیلی بد بود. مثل الان.

جمعه, ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

سه پی دوم !

نوشته شده توسط حامد 177 نمایش

سلام به لپ و گونه ات ، ادکلن زنونه ات ، به اشک خیس و داغت ، کوچیکی دماغت ، به اون نگاه خیره ، مردمکای تیره ، به نطق بی بدیلت ، عشوه ی بی دلیلت ، به چشم زاغ معصوم* ، رفاقتای معلوم ، دستبند تنگ و بازت ، انگشترای نازت ، سلام به تو دلپذیر ، درود به من سربه زیر !!

یادم میاد تو یکی از مطالب سایت گفته بودم که این چه عدالتیه که بعضی آدما با بیشترین استعدادا و بالاترین هوش و بهترین امکانات برای زندگی و سلامتی و زیبایی ظاهر به دنیا میان و بعضی دیگه از تمامی این خصلتا و امکانات محرومن. خب هنوز پاسخ روشنی واسه این سوال پیدا نکردم اما اینم می دونم که هیچ آدمی بی مشکل و بی دغدغه نیست و همونطوری که اثبات کردم ، زندگی لذت بردن از مشکلات و شکست هاست. اما وقتی نجنگی ، شکستی هم درکار نیست و اگر هم با مشکلات کنار بیای دیگه هیچ چیزی نیست که بخوای ازش لذت ببری. هرچند اینا همش حرفه و حتا خودم هم به حرف خودم عمل نمی کنم.

تو یکی از پستا گفتم که عشق انسانی یعنی اینکه بهترین ها رو برای معشوقه ات بخوای حتا اگه ازش دور باشی و از دستش بدی و یا خودت تو رنج و مصیبت زندگی کنی. مثالش هم عشق مادر به بچه اش بود. به نظر نگارنده رسیدن به مراتب بالای عشقای توحیدی بسیار راحت تر از دستیابی یه عشق واقعیه زمینیه. ضمنا گفتم که عشق زمینی حتمن نباید یه آدم باشه و می تونه یه شغل یه هنر یا مادیات باشه.

تو مطالب قدیمی تر سایت به این نکته اشاره داشتم که یه حس تنفری نسبت به جنس مخالفم دارم. این تنفر علاوه بر اینکه ناشی از مشکلات خودمه ، تاحدی هم از ترسه. اما به هرحال هر آدمی تو این سن نیازمند محبت جنسیتیه ( و نه جنـسـ ی) و این محبت لازم نیست از تبادل عشق و احساس صمیمیت بدست بیاد. میشه از راه گفتگوی عادی و کاری و سالم هم این نیاز رو برطرف کرد. این نیاز برای منی که تقریبن آدم احساساتی و حساسی هستم بیشتر نمود پیدا می کنه اما همون مشکلاتی که بالاتر گفتم منو از پاسخ دادن به این نیاز باز می داره و مانع جریان گرفتنه احساساتم میشه. در نتیجه این راکد بودن ، باعث منفی نگری و بدبینی میشه و اجازه ی عادی زندگی کردن و لذت بردن از اطراف و طبیعت رو نمیده.

نظم رو دوست دارم چون باعث زیبایی میشه. زیبایی رو هم دوست دارم چون نظم داره ! بالاترین درجه ی زیباییه بصری رو آدما دارن و بالطبع انثی نقطه ی عطف زیبایی اند. تلفیق زیبایی ظاهری و لطافت درونی ، موجود جذابی رو پدید میاره که استوارترین و خشن ترین مردا رو هم به کرنش در برابر این سجایا وامیداره. جالب اینجاست که به ندرت پیش میاد این طبع لطیف لکه دار بشه و هر زن یک عمر دنیا رو غرق زیبایی و لطافت می کنه.

وضعیت روح و روانم به شدت نوسانی شده. همونطوری که نوسانات برق وسایل و تجهیزات الکتریکی و الکترونیکی رو داغون می کنه ، نمودار سینوسیه احوالم گند زده به زندگی و بهترین لحظات و روزای عمرم رو دارم تلف می کنم. کسی هم نیست یه ذره باهاش درددل کنم و یه مقدار فرکانس موج رو بیارم پایین تر. مجبور میشم بیام اینجا و یه ذره آه و ناله و فغان تحویل شما بدم. بگذریم که این پست هم گذشت ! تا پستای شاد بعدی خداحافظ.

* : آرایه ی مجاز داره !

پی نوشت : الان نمودارم رو منفی یک وایستاده ! منتظرم بیاد بالا !

سه شنبه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

یه پسر خیلی عاشق ! (قسمت دوم)

نوشته شده توسط حامد 324 نمایش

سلام خوب من ! با غمت می میگسارم ، به دوریت دل میسپارم ، به عشقه رنجشم از تو ، به امیده ستم بر من ، که باز آیی و گویی ، من تو را رنجوده ام ؟ مــــــــــــن ؟! مـــــــــــــــن ؟!

آخی ! دلم واسه هیدر بالا می سوزه ! دلم واسه خودم هم می سوزه ! بگذریم . اولن خدمتتون یه نکته ای رو عارض بشم که این پست آخرین پستیه که من درباره مسائل جنسیتی می نویسم و اصلن از پرداختن به این گونه موضوعات دیگه خوشم نمیاد.

لینک قسمت اول

اما داستان به اونجا رسید که پسره از اینجا رونده شد و از اونجا مونده. با خودش گفت که اینجوری نمیشه که . پس بریم تو فاز افسردگی ! آره یه مدت تیریپ افسردگی برداشت ولی بعده یه مدت دید که دیگه افسردگی هم خز شده و حال نمیده ! بعد گفتش که باید خودمو سرگرم کنم تا دیگه یادش نیوفتم. یه مدتی هم رفت سرکار اما بازم بعده چند وقت دید که دهنش به قولی داره سرویس میشه و دیگه بی خیال شد. خلاصه گذشت و گذشت و یه دو سه سالی از اول ماجرا همینجوری گذشت و بازم گذشت. دیگه پسره زد به سیم آخر و لباساشو پوشید ( آخه تو خونه لخت می گشت!) و رفت که به طرف بگه که آره. تو مسیر در حالیکه غرق افکارش بود یه دفعه یه مسافرکش کودنه احمقه بی همه چیز با سرعت ۱۴۰ تا کوبید به پسره و مغزشو پاشوند به گاردریل و روده موده اشو پخش کف خیابون کرد ! هیچی دیگه مرد ! اینقدر نگفت تا آخرش ترکید !

اما دختره چی شد. آقا نگو این یه مشکلی داشته یعنی چند سال پیش یه به یه بیماری دچار شده بوده و مجبور شده بودن یه عضوشو قطع کنن. ضمنا سادیسم هم داشته. مثلن همیشه بطری آب میاورده سر کلاس و زرتی خالی می کرده رو دفتر دستک دوستاش ! در کل کسی باهاش حال نمی کرده . آخرش هم همون عموئه میاد باهاش رفیق میشه. بعد از حدود یه ماه هم دختره ایدز می گیره می میره. (می دونم کسی که ایدز می گیره ، چند سال طول می کشه تا بمیره ! ولی این قصه اس ، واقعی که نیستش که ! واقعیه ؟) از عموهه ایدز گرفت . حالا چرا عموهه نمرده بوده دیگه من نمی دونم حتمن سگ جون بوده.

نکته ی اخلاقی : همون نکته ی فیلم زیبایی آمریکایی با کمی دخل و تصرف: اگه از کسی خوشت اومد بزن بکشش وگرنه کشته میشی !

خب آخرش خوب نبود ؟ دیگه چه انتظاری دارین ؟ وقتی همه میگن این چرت و پرتا چیه و مزخرف ننویس دیگه انگیزه ای نمی مونه واسه نوشتن. الانم اصلن حس هزل و دلقک بازیم نمیاد. ضمنا برای نوشتن داستانای کوتاه دیگه شرط دارم . اینکه سایت اینترنت دانشگاه راه بیوفته ! خیلی هم دوست دارم که از طریق سایت وارد دنیای واقعی بشم و حداقل دیگه برای فان و سرگرمی نباشه. دیگه حرفم نمیاد ، پس با من خدانگهداری کنین.

پی نوشت : وقتی رو مود خوب نباشم همین میشه دیگه.

جمعه, ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸