یه پسر خیلی عاشق ! (قسمت اول)

نوشته شده توسط حامد 250 نمایش

سلامم بر تو قاری ! چه می کنی با این روزهای جذاب بارونی ؟ حال ؟ خب بکن بکن !

این پست اومدم تا دومین داستانمو تو سایت بنگارم. البته شاید نشه لفظ داستان رو بهش اطلاق کرد ولی به هرحال ما میگیم داستان ! خب بریم ! راستی حتمن داستان یه پسر خیلی مثبت رو هم بخونین !

آقا یه پسری بوده که خیلی مثبت بوده و موهاشو یه وری میداده و یه عینک ته لیوانی ام می زده به چشمش و از وقتی که یادم میاد و یادش میاد درس می خونده . برای اینکه بیشتر با این بنده خدا احساس قرابت کنین ، می گیریمش دانشجو ! ( یعنی فرض می کنیم دانشجو باشه !) آره ، یَک قیافه ی چپر زینداری هم داشته که سگ نزاد ! خرخون دانشگاه بودا اما هرکی میومد یه سوال ازش بپرسه یه دفعه خودشو می گرفت و از جواب دادن طفره می رفت . کلا آدم یبس و نچسبی بود و در زندگانیش هیچ وقت اول سلام نکرده بود . اینقدرم که ادعا داشت فیل نداشت . به قول بچه های بی ادب ، یه هیکل داشت که همش پره گوز بود ! ببخشیدا !

اما زد و نمی دونم خواب نما شد چی شد که چشمش یکی رو گرفت ! حالا بگو کی ؟ نه بگو ! تعارف نکن ! آره همون دختری که شصت هفتاد نفر دنبالش بودن ولی به کسی پا نمی داد و به قول امروزیا غایته داف بود . خلاصه این پسره اینقدر تریپ مثبت و مأخوذ به حیا ، اون اینقدر پررو و تو دل برو و خوشگل ! به خودشم زیاد می رسید . این پسره یه مدت نشست و درباره این دختره بحث راه انداخت بین دوستاش. دوست که نه ، همکلاسیاش. آمارشو درآورد و فهمید که دست رو خوب کیسی گذاشته ولی عمرن اگه بتونه به طرف سلام بده ، چه برسه به حرف و صحبت و لاو و عشق و از این چرت و پرتا .

قلب تیر خورده !

حالا بدبختی کسی هم نبود باهاش مشورت کنه پس مجبور شد یه مدتی بی خیال قضیه بشه ، اما باز تا چشمش به طرف میوفتاد می رفت تو فاز . دید اینجوری نمیشه بالاخره باید یه فعالیتی یه حرکتی بکنه. یه عمویی داشت خزی که وقتی می دیدیش کرک و پشمات می ریخت. با سیبیلاش کف خیابونو جارو می کرد ، سوپورای محل شبا دعاش می کردن. مو داشت فرفری و وز وزی به رودگولیت گفته بود زکی . شلوار می پوشید شصت پیله ای تو مایه های کردی و میومد سر کوچه وایمیستاد تسبیح می چرخوند. ولی آدم بامرامی بود و روی کسی رو زمین نمینداخت. تا رفیقاش می گفتن بیا بریم خفت کنیم ، رد نمی کرد . آدم پایی هم بود. اگه کسی سیگاری حشیشی هروئینی کراکی چیزی بهش تعارف می کرد ، دستشو رد نمی کرد. سی سالش هم شده بود ولی هنوز عذب مونده بود.

خلاصه پسره ی قصه ما از بچگی با این عموش خیلی رله بود و یه رابطه هایی هم با هم داشتن ! ( آخ قربون فکر منحرفت !) رفت پیش عموئه و داستانو واسش تعریف کرد. کلی هم زار زد و گریه کرد . آخرش عموش گفت : گوش بگیر پسر ! اگه به این گوفته ی من عمل کونی ، خیالت از رسیدن به ضعیفه هه تخته تخت باشه . تا منو داری غمت نباشه . بعد پسره گفت : خب چی کنم ؟ عموهه گفت : باید پله پله بری جلو. اول برو یه جزوه بیگیر. میتونی؟ پسره گفت : عمو چرا چرت میگی ؟ من شاگرد اول دانشگام ، اون درسش افتضاس ، برم ازش جزوه بگیرم ؟ عموش گفت : من چرت میگم؟ مادر……………………. . (خیلی فحشای بدی داد نمی تونم بگم !) بعدش گفت : یه جلسه نرو سرکلاس . بعدش میتونی ازش جزوه بگیری. پسره گفت : آخه بدبختی جزوه ام نمینویسه . عمو گفتش : ای تف به این شانست ، پس اونم مثل من گشاده ! به هم میایم ! خب پس برو ازش بپرس استاد چی کرده اون ساعت . پسره گفت : آخه این همه آدم ، تابلوئه برم از اون بپرسم ! عموش گفت : دیگه نه نیار تو کار شگول نداره ! برو ببینم چی می کنیا ، اگه حرف نزدی دیگه پیش من نیا .

خب پسرک طبق سخنان گوهربار عموش عمل کرد و لحظه ی موعود رسید…

پسر : ببخشید خانم فلان… ببخشید !

دختره : بله ؟ (با مهربونی گفت !)

پسر : ببخشید من هفته ی پیش نیومدم سر کلاس ، استاد چیکار کرد ؟

دختره : نمی دونم ، چون منم نیومدم !

پسره : خیلی تشکر ! خداحافظ شما !

بعد دوباره رفت پیش عموش. عموش با صدایی رسا و بلند گفت : ریییییییییییییییییییییییییدی ! دیگه من نمی دونم ، خودت برو هر غلطی دوست داری بکن ! آخ دلم واسه پسره کباب شد ! رفت چاووشی گوش داد ، نشد ، رفت رضا صادقی گوش داد ، نشد ، دیگه گفت نمیشه باید خودم دست به کار بشم.

چون پست طولانی شد ، ادامه اش تو قسمت های آینده ! راستی اینم بگم که اول می خواستم داستان خارج از محیط دانشگاه باشه اما بعدش گفتم دوستان اینطوری بیشتر می پسندن و کلا جریانش رو تغییر دادم . ضمنا برخلاف تمام داستانایی که تو عمرم به تحریر درآوردم ، آخر این داستانو از قبل تعریف کردم و پیشنهاد می کنم حتمن مطالب سایت رو دنبال کنین ! اگه هم تازه با سایت آشنا شدین یه سری به آرشیو بزنین ، چیزای جالبی توشون هست ! یه خواهشی هم که ازتون دارم اینه که نظر بدین ! با هر نظر شما من به عرش کبریا می رسم ! حالا اگه با بنده کاری نیست ، بدرودتون !

لینک قسمت دوم

چهارشنبه, ۲۶ فروردین ۱۳۸۸ ۹:۵۷ ب.ظ
  • sahar
    اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸ در ۲۰:۰۶ | #1

    منظور از نوشتن این داستانه چیه؟
    داستان های کوتاه دانشگاه با مفهوم تره

    [پاسخ]

  • sare
    اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸ در ۱۸:۳۸ | #2

    سلام حامد جون پس قسمت دو رو کی مینویسی؟؟؟؟
    ——————————————
    حامد : سلام. ولی نوشتم که ! البته همونطوری که گفتم دیگه انگیزه منگیزه پلمیده. حالا این یه چند روز ببینیم چی میشه.
    اما اینم بگم که کلی ایده های قشنگ دارم که نگه داشتم واسه وقتی که سایت فراگیرتر شد !

    [پاسخ]

  • sare
    اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۷:۳۸ | #3

    سلام حامد جان این قسمت دوم کی اماده میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :-w

    [پاسخ]

  • sare
    اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۷:۳۸ | #4

    مرسی که نوشتی

    [پاسخ]

نظر شما چیست ؟

XHTML: شما می توانید از این برچسب ها استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
:D :-) :( :o 8O :? 8) :lol: :x :P :oops: :cry: :evil: :twisted: :roll: :wink: :!: :?: :idea: :arrow: :| :mrgreen: